شب خرداد به ناآرامی جنگ

روز سی و سوم جنگ دوم است (12 فروردین 1405) و نشسته بودم که چیزی برای جنگ بنویسم. فایلگردی می کردم که به این یادداشتهای جنگ 12 روزه (23 خرداد تا 4 تیر 1404) رسیدم. اینها را نوشته بودم که منتشر کنم اما از بس کمال‌گرایانه فکر کرده بودم که یک چیز درست و حسابی بنویسم، بلاتکلیف مانده بود. دیدم حیف است که آن احساس و تحمل در موقعیت زمانی اضطراب جنگ بیهوده باقی بماند. این را همان روز آماده کردم و وقتی آمدم با وی پی ان دانشگاه که مدتی محدود متصل بود آن را منتشر کنم دیدم که قطع شده و اتصال نابود شده و حالا بعد از سه روز دوباره منتشر کردم (با همین وضع اینترنت در کشورهای دیگر به ما پناهندگی نمی دهند؟).

****

بالاخره آنچه که از آن می ترسیدیم و سالها چنگ و دندانش را تحمل می کردیم رسید. نیمه شب خردادی آرامی بود که با صدای وحشت و اندوه از خواب پریدیم و دیدیم آنچه نباید شده. حالا ما ماندیم و حسرت و وحشت و دهشت. برای خود بزرگ بینی و غرور و کله خرابی عده ای که سودای برتری بیهوده در سر داشتند. نوشتن از حادثه ای که خودت درگیر روزمرگی های آن بوده ای سخت است و تلخ. اما باید بنویسم که به یادگار بماند. از ترس و وحشت و رفتن مردم و زندگی نا امن و غیر عادی.

باور کردنش سخت است که توی خانه ات دراز کشیده ای و داری کتابی میخوانی یا چیزی می بینی یا مشغول کاری هستی و بالای سرت صداهای دهشتناک پدافند و ضد هوایی هاست که به جای موسیقی آرامش بخش در همه شهر و کشورت پخش می شود. آنهم نه در منطقه ای دور افتاده و جنگی. در شهری مدرن و پایتخت کشوری تاریخی که منشور قانون و اخلاقش را کوروش نوشته تا جهانیان بدانند کشور بی ریشه ای نیست.

آن ساعت سه و نیم شوم صبح جمعه 23 خرداد 1404 که با صدایی شبیه آوار ساختمان، کشیدن چیزی روی زمین و ... بیدار شدم و متعجب شدم که چرا در آسمان تهران که پرواز باصدا و ارتفاع پائین ممنوع است صدای جت می آید و بعد صدای رگبار ضد هوایی و پدافندها را هیچ گاه از یاد نخواهم برد. گیج و منگ بودم و با اولین پیامها در شبکه های اجتماعی متوجه شدم که اتفاقی شوم رخ داده. بله، بی برو برگرد جنگ شده بود. چه باورش می کردیم و چه نمی کردیم. اولین خبرها نشان می داد که مراکز نظامی را زده اند و بلافاصله، خبر انفجار خانه های خاص مردم و به صبح نرسیده حساس ترین و مهمترین آن یعنی هدف قرار گرفتن همکاران دانشگاه که با خیلی از آنها گفتگو و حشر و نشر داشتیم. دکتر تهرانچی که زمانی رئیس دانشگاه ما (شهید بهشتی) بود و برای نرم افزار کتابخانه ای پند با او کشمکش فراوان داشتیم. دکتر ذوالفقاری که معاون منابع انسانی و پشتیبانی دانشگاه بود و سر تغییر رویه رستوران اساتید با او بگو مگویی کمی تند کردم. دکتر فقیهی که می شود گفت دوران طلایی و آرام مدیریت امور هیات علمی دانشگاه در زمان تصدی این پست توسط ایشان بود. دکتر مینوچهر را نمی شناختم و دکتر عباسی را از دور و رسانه ای می شناختم. وقتی خبر هدف قرار گرفتن این دانشمندان رسید، فهمیدم که جنگ از سویه دیگری آغاز شده و دیگر خطه مرزی کشور درگیر نیست، دیگر جنگ کلاشینکف و ژ-3 نیست. جنگی است که توی اتاق خواب و نیمه شبی تعطیل تو را غافلگیر می کند.

روز اول که جمعه باشد دقیقا این تصور را داریم که خب، چندتایی موشک زدند و حالا ایران هم جرات نمیکند تلافی کند که راه افتادیم با فرزاد به سمت دانشگاه که او برود قرائتخانه و من هم مشغول کارهای خودم بشوم. اما فاجعه بیشتر و تلخ تر از این حرفها بود و ما گیج و گنگ تر. قرائتخانه دانشگاه باز بود و چند دانشجویی به خاطر فصل امتحانات در آنجا مشغول بودند. میانه های روز صداهای جدیدی دوباره به گوش رسید. از روی ارتفاعی که دانشگاه هست، دودهای غلیظ دور و اطراف دیده می شد و صدای ضد هوایی ها نزدیک تر به گوش می رسید. بعد از ناهار، کشور کمی از خواب پرید، امتحانهای دانشگاه یک هفته عقب افتاد و این یعنی بحران تازه به رگ و پی ملت رسیده.

شب که شد، تفریحی جدید به جاذبه های توریستی شهرمان اضافه شد. تماشای جنگ بین اف 35 ها، موشکها، ریزپرنده ها و ضدهوایی و پدافندها. به محض شنیدن صداها، شال و کلاه می کردیم و در کسری از ثانیه خودمان را به پشت بام می رساندیم تا این صحنه ها را از دست ندهیم. با همسایه ها و خانه های بغلی هم گپ و گفت و تفسیر شرایط جنگی داشتیم. یکی از این شبها که به همسرم گفتم برویم پشت بام برای تماشا و گفت خسته ام و می خواهم بخوابم، گفتم این فرصت طلایی دیدن این صحنه ها را از دست نده. مگر چقدر این امکان در زندگی یک آدم روی این کره خاکی فراهم می شود که از روی پشت بام خانه خودش، یک جنگ تمام عیار و نورافشانی و جدال پدافندی و موشکی را ببیند. بپوش و بیا که این صحنه ها معلوم نیست دیگر کی و در کجای جهان مثل یک فیلم سینمایی رایگان ما را به خود بخواند.

روز شنبه هم تعطیل بود و ما راهی دانشگاه شدیم. اما اینبار فرق داشت. قرائتخانه در پی تعویق امتحانات تعطیل بود و اطلاعیه پشت اطلاعیه که جلسات دفاع آنلاین بشود و اداره ها دورکاری کنند و چه و چه و چه. اما غافل از اینکه شما با برآورد یکی دو روز دارید برنامه می چینید و این ماجرا معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشد.

همه این درد و رنجها واخبار ضد و نقیض در مورد کشته ها و ضربه ها، در مقابل قطع و حذف اینترنت یک از هزار بود. ملتی که حالا چشمش را با نت موبایل باز می کند و با صفحه باز شبکه ای اجتماعی به خواب می رود، هر دردی را تحمل می کند الا بی اتصالی را. وقت‌کشی جدید و تجارتی نو آغاز شد. دنبال کانفیگ و فیلترشکن گشتن و هجوم برای خرید و تجارت فیلتر شکنها. آنهایی که خارج از ایران بودند دلشان مثل سیر و سرکه می جوشید که به ایران خبر بدهند و داخلی ها هم دنبال این بودند که خبر سلامتی بدهند. امور علمی و بین المللی و تجارت به باد هوا بدل شد و آخرین چیزی که بشود بهش فکر کرد. با کسی وسط همکاری علمی یا تجارتی و یکباره تو خاموش می شوی بدون هیچ علائم حیاتی. آنهم در دنیای ثانیه ای حال حاضر جهان برای کسی قابل درک و تصور نیست که کشوری و مردمی بی ارتباط ترین لحظه های جهان را سپری کنند. جالبه که آمار درآمد که تولید ارز دیجیتال جهان 20 درصد کاهش یافته به خاطر قطع اینترنت ایران و از کار افتادن ماینرها و جالبتر که برق ایران که روزی چند بار می رفت استوار و بدون قطعی شد.

یکهو در بین همه صداهای مهیب انفجار و غرشهای ترسناک ضدهوایی و پدافندها و گفتگوهای اطرافیان، در 31 خرداد 1404، سکوتی در ذهنم شکل گرفت. با خودم فکر کردم آیا بیدارم؟ یعنی من در آخرین گامهای شبی بهاری در مدنیت شهری پر از جمعیت هستم؟ این حمله ها و صداها واقعی است؟ دردهای آدم خودش به تنهایی کم نیست حالا درد و زخم جنگ و وحشت هم به آن افزوده شده است. درد همسایه ای که در خون می غلطد یا هموطنی که آواره می شود. درد نداری و کمبود و صف و گرسنگی. دردهایی که هر کدامش ده ها آدم را از پا در می آورند. آخر هم از خودت می پرسی برای چه؟ و آن جمله معروف که "آیا ارزشش را داشت و دارد؟"

آن سالها جنگ در حریم خانه ها نبود. جنگ حرمت داشت. قهرمان داشت. رزمنده داشت. وقتی می رسید به شهرها، شیشه عمر جنگ به سر می رسید و به سنگ می خورد. حالا اما از شهر و بالای شهر آغاز شده و دارد کم کم دامنه اش را میگستراند تا آنجا که به هر کوچه بن بست و هر دالان باریکی بپیچد و طومار شادی را در هم پیچاند. جنگ سایبری و الکترونیکی نامرد است. می آید حتی در اتاق خوابت. حالا دیگر یک نفر قهرمان و رزمنده یک خانواده نیست که در معرض خطر است. همه تک تک اعضا هستند که بی سنگر، بی پناه و بی پشتوانه باید تاوان جنگ را بدهند. روزی که برای گرفتن فقط 15 لیتر بنزین باید چند ساعت در صف می ماندی. نانوایی لواشی محل ما که تا الان بیشتر از دو سه نفر را جلوی آن ندیده بودم یکباره صاحب صفی سی چهل نفره شد. دوستان و فامیلهای زیادی لطف کردند و زنگ زدند و دعوت کردند که پیش آنها برویم. جوابم به این سوال که کجایید این بود که ما تهرانیم و محور مقاومت جنگی را تشکیل داده ایم.

همیشه هم این سوال بزرگ همچنان تکرار می شود که چرا؟ برای چه آرمانی؟ برای چه دستاوردی؟ برای چه آینده ای؟ سالهاست که این سوال همراه همه ما ایرانیان است و هیچگاه پاسخ روشنی نگرفته است.

و اینکه ما دیگر هیچگاه آن آدمهای 22 خرداد 1404 نمی شویم. از صبح 23 خرداد چیزی در ما شکست، چیزی جان گرفت، چیزی رشد یافت در سایه خطر، اضطراب، دلشوره، بلوا، عصبانیت، حماقت، قلدری و در میان ده ها پلیدی دیگر این جهان.

فَبَکی نرفاج (جام باشگاه‌های کتابخوانی کودک و نوجوان)

کتاب "گوزن شاخ‌دار فایده‌اش چیه؟" را به دست گرفت و شروع کرد با لحنی کودکانه و نمایشی به خواندن آن و این خوانش خوش‌الحان کافی بود که آدم بداند با یک اهل هنرِ کتاب‌دوست که در زیر پوست کتابداری‌اش، نقاشی و واژه به غوغا نشسته‌اند، رو به روست. خانم الهام قربان‌نژاد را تابستان 1398 در کارگاه جام باشگاه‌های کتابخوانی کودک و نوجوان ارومیه دیدم. بی‌ریا اما قرص و محکم درباره نرفاج به فنا رفته در بخش نظرهای دلگفته‌ها نوشتند و من حیفم آمد که چشمان ما را به مهمانی واژه‌های به تفکر و فبک صیقل یافته، مهمان نکنند.

تابستان 1398 بود و هنوز کیسه کرونا به تنها و عقل‌هایمان نخورده بود و کار جهان به سکانی دیگر می‌چرخید. جام باشگاه‌های کتابخوانی کودک و نوجوان شکل گرفته بود و من هم به عنوان مدرس این جام به شهرهای یاسوج، رفسنجان، اصفهان، یزد و ارومیه رفتم. خود جام و رویکرد آن تجربه ناب و متفاوتی بود و دیدار و آشنایی و یافتن دوستان اهل فرهنگ جدید هم بر مزایای آن می‌افزود. یکی از سوغاتی‌های آن کارگاه‌ها همین نوشته‌ای است که خانم قربان‌نژاد ما را به بزمی عملی از آموزه‌های تفکر انتقادی و فلفسه برای کودکان (فَبَک) می‌برند.

*********

سلام و نظری دوباره بر نرفاج

تیرماه سال ۹۶ بود؛ نهاد کتابخانه‌های عمومی برای ما کتابداران استان آذربایجان غربی کارگاه آموزشی چهار روزه‌ی فلسفه برای کودکان و نوجوانان (فبک) برگزار کرد. اساتید این کارگاه خانم دکتر مهرنوش هدایتی، آقای دکتر سعید ناجی و آقای دکتر روح‌الله کریمی بودند. آموزش به شیوه‌ای ارائه شد که قرار بود ما به همان شیوه با کودکان و نوجوانان کار کنیم. اجتماعی از کتابداران و استاد رودرروی هم می‌نشستيم، تا حد امکان به طور حلقوی و هم‌تراز، تا صدای یکدیگر را خوب بشنویم و هم‌دیگر را ببینیم، سپس فعالیت را شروع می‌کردیم. هر تکرار و تمرین را با یادآوری و تبیین قواعد تعامل آغاز می‌کردیم. به نظرم این یکی از مهم‌ترین مراحل بود که لازم بود انجام می‌گرفت چرا که با یادآوری نکردن و رعایت نکردن قوانین، کندوکاو با اشکال روبرو می‌شد. سپس ارائه محرک (از مسائل هستی‌شناسی گرفته تا مسائل مربوط به اخبار روز) بعد پرسش‌ها و به همین ترتیب بحث و گفت‌وگو شروع می‌شد و در اثنای این بحث و گفت‌وگوها بود که روند تفکر فعال می‌شد. این روند به ژرف‌نگری و عمیق شدن که خود، خود اصلاحی در پی داشت، حساسیت نسبت به زمینه‌ی موضوع، تحلیل مباحثه و در نتیجه به نظرپردازی می‌انجامید. وقتی هم می‌‎خواستیم در مقام داوری و قضاوت برآییم، می‌بایستی برای گفته‌های خود دلیل می‌آوردیم وگرنه قضاوت ما اخلاقی و مقبول نمی‌افتاد و نظر موافق به خود جلب نمی‌کرد و گاهی پیش می‌آمد که اکثریت در مورد نظری توافق می‌کردند اما بعد از طرح نظر مخالف همه از نظر ابتدایی خود بر می‌گشتند و این برای من خیلی آموزنده، جالب و جذاب بود که همواره رأی اکثریت دلیل بر حقانیت دیدگاهی نیست و احتمال دارد که استدلال منطقی، بدیع و همدلانه یک نفر روند را به کلی دگرگون کند و به یک نتیجه‌گیری و جمع‌بندی پیش‌بینی نشده سوق دهد.

به این ترتیب در نتیجه‌گیری و جمع‌بندی بحث و گفت‌وگو، برخی نظرها مورد قبول واقع می‌شد، برخی هم از دور خارج می‌شد و این امکان هم وجود داشت که نتوانیم برخی نظرها را به طور قطع رد کنیم و یا به طور قطع تایید کنیم اما این مهم بود که توانسته بودیم پرسش‌هایی را طرح کنیم و بحث و گفت‌وگو را به کمک هم پیش ببریم.

در پایان دوره، یرای یادگیری بیشتر و گرفتن آزمون، مجموعه ۱۲ جلدی درس‌نامه‌ی تربیت مربی فلسفه برای کودکان و نوجوانان، نگارش ۱۲ استاد برجسته‌ی گروه فبک با زمینه‌ی تخصصی‌تر خود، به هر کدام از ما اهدا کردند و این هم باعث افتخار من شد که آقای دکتر روح‌الله کریمی، سردبیر این مجموعه، در ضمن اهدای کتاب خودشان رو به من اشاره فرمودند که می‌توانم توانایی‌ها و قابلیت‌های خودم را در این زمینه تقویت کنم و به عنوان یک تسهیلگر کار کنم.

بعد از دوره، با مطالعه کتاب‌ها و با دنبال کردن مطالب مربوط به فبک در شبکه‌های مجازی، عزم به یادگیری بیشتر در این زمینه کردم و یک تمرین کندوکاوی هم در گروه تلگرامی یکی از تسهیلگران گروه فبک داشتم با اعضایی محدود به پنج یا شش نفر به همراه خود تسهیلگر با موضوع رنج. عنوان کاملش یادم نمانده است اما چیزی در کشاکش رنج و معنا بود. رنجی که نمی‌دانم خودم هم در انتخابش دخیل بودم یا نه! در اثنای این تمرین‌ها و با انگیزه‌ای که گرفته بودم و با تعهدی که برای این کار داشتم به برگزاری کلاس‌های فبک در کتابخانه پرداختم و با بچه‌ها در رابطه با موضوع‌های متفاوت کار کردیم و در کنار یکدیگر اوقات خوب و خوشی را توأم با یادگیری چیزهای زیادی سپری کردیم.

تا اینکه

تیر ماه سال ۹۸، با برگزاری کارگاه آموزشی دو روزه‌ی جام باشگاه‌های کتابخوانی کودکان و نوجوانان با استادی جناب آقای دکتر محسن زین‌العابدینی، دوره‌ی آموزشی فبک برای من تکمیل‌تر شد‌. چرا که به نظرم برای یک تسهیلگر خوب بودن در کتابخانه، درس‌نامه‌های گروه فبک به یک متخصص کتابداری و اطلاع‌رسانی هم نیاز داشت؛ همچنین این دوره برای من مفید و موثر واقع شد از این لحاظ که با توجه به اینکه رسالت اصلی ما کتابداران، ترویج مطالعه و کتاب‌خوانی است و ابزار اصلی و در دسترس ما هم کتاب است، باشگاه کتابخوانی هم بر فعالیتی برآمده از کتاب، بیشتر تاکید دارد و درگیری ذهن کودکان و نوجوانان با کتاب بیشتر است.

می خواستم در این رابطه با توجه به تجربه‌هایی که داشتم بیشتر توضیح بدهم اما سخن دراز می‌شود و من از مطلب اصلی دورتر می‌شوم؛ پس سخن آخر در این رابطه را از سخن آخرِ کتاب حلقه کندوکاو اخلاقی آقای دکتر روح‌الله کریمی می‌آورم: "حلقه کندوکاو اخلاقی در کلاس درس مدل کوچکی از حلقه‌های بزرگ‌تر است‌. در جامعه بزرگتر هر نسلی باید آیندگان را به نحوی تربیت کند که آن چه را که به لحاظ اخلاقی ارزشمند است حفظ کنند، آن چه را که ارزشمند نیست تغییر دهند و این توانایی را داشته باشند که به تغییرات سریع جامعه عکس‌العمل مناسب نشان دهند و مطابق با موازین اخلاقی راهکار ارائه کنند. امید است که با گسترش حلقه‌های کندوکاو اخلاقی، جامعه هر چه بیش تر به چنین حلقه‌هایی شباهت پیدا کند‌. جهان جای بهتری خواهد بود اگر ساکنان آن عاقل‌تر، داناتر و فضیلت‌مندتر باشند. ما می‌توانیم گام های کوچکی برای نیل به این هدف بزرگ برداریم چرا که کارهای بزرگ با قدم‌های کوچک آغاز می‌شود".

از زمانی که نرفاج را منتشر کردید همه این آموخته‌ها و تجربه‌هایم در ذهنم دنگ دنگ صدا می‌داد. با خودم می‌گفتم نرفاج هم یکی از این حلقه‌های کندوکاو اخلاقی! درست است که ذهن ما بزرگسالان با این آموخته‌ها و تجربه‌هایی که به دست آورده‌ایم کلیشه‌ای شده است و قابل مقایسه با ذهن چون لوح سفید کودکان نیست اما آخر ذهن ما هم با سیل عظیمی از پرسش‌ها مواجه می‌شود، ذهن ما هم کنجکاوی می‌کند و چیزهایی آن را به حیرت و شگفتی وا می‌دارد. آن وقت چه کنیم؟ وقتی چیزهایی در اطرافمان دلمان را به درد می‌آورد و ذهنمان را مغشوش می‌کند چه کنیم؟

وقتی می‌بینیم هر کسی هر طور دلش می‌خواهد می‌تواند رفتار کند و هیچ نیروی بازدارنده‌ای نیست چه کنیم؟ حالا دیگر ما به محرک نیاز نداریم. همه چیز برای ما تحریک‌کننده است. هر طرف را نگاه می‌کنیم چیزهایی می‌یابیم که می‌تواند مورد انتقاد قرار گیرد حتی خودمان! یعنی در صدد اصلاح رفتار خودمان و دیگران نباشیم؟ بگذاریم حس کنجکاویمان رو به زوال رود؟ از هر چه در اطرافمان می‌گذرد چشم‌پوشی کنیم؟ نظری بیفکنیم و بگذریم؟ و هیچ نپرسیم که چرا ... ؟ سکوت کنیم و دم برنیاوریم؟ آیا این نقدگاه‌ها نمی‌توانند کاری از پیش ببرند؟ آیا همین نرفاج با همین نیم‌بند فضای غر و نقد نمی‌تواند کمک حالی باشد؟

چرا که نباشد. وقتی محملی می‌تواند زمینه‌ی گفت‌وگو را فراهم کند، وقتی محفلی می‌تواند افرادی را گرد هم آورد تا در کنار یکدیگر، آزادانه و آگاهانه، بدون هیچ اجباری و هیچ القایی به کنکاش بپردازند و مسائل و ایده‌ها و افکار خود را به اشتراک گذارند و در خانه‌ای بی‌فاصله و امن کمی هم جرأت پیدا کنند بپرسند، پس چرا نباشد؟ اگر زمینه‌ی پرسیدن پیدا شود آنگاه ما می‌توانیم خوب ببینیم، می‌توانیم خوب بشنویم، پر و بال گشاییم و جست و جو کنیم و دنبال راه‌حل‌ها باشیم و در برخورد همین پرسیدن‌ها و بحث و گفت‌ و گوهاست که دیدگاه‌ها و نظرهای مخالف، متضاد، و متعارض به وجود می‌آید و موقعیت‌های مبهم و مسئله‌دار آشکار می‌شود و در نتیجه باب اصلاحات گشوده می‌شود. اگر زمینه‌ی پرسیدن و گفت‌وگو پیدا شود که دیگر به قولی هیچ دسته و فرقه‌ای هم به وجود نمی‌آید و جنگ میان هفتاد و دو ملت هم از موضوعیت خارج می‌شود و عده‌ای اغواگر و متعصب که خود، تهدیدی نسبت به خود احساس می‌کنند به جای تهدیدگری و رصدکردن، یاد می‌گیرند به دنبال روابط منطقی و مدلل باشند. و به قول دیوید هیوم، وقتی بزرگترین اذهان بشری هم دچار ضعف و تعصب و نقاط کور می‌شوند آنگاه ما را چه می‌شود؟ پس باید بپرسیم تا نظرهای متعصبانه و قطعی ندهیم و اشتباه‌ها را تکرار نکنیم، راه درست را پیش گیریم. مگر نه این است که همه می‌خواهند بدانند چه چیزی خوب است و چه کاری درست؟ آری! همه ما گرایش به این خوبی و زیبایی داریم اما این محیط و جامعه‌ای که در آن هستیم به انحرافات این گرایش منجر می‌شود.

ما اگر نتوانیم بپرسیم مجبور هستیم چشم و گوش بسته راهی در پیش گیریم و یا برای یاد گرفتن از جایی الگوبرداری کنیم. یعنی تقلید کنیم. اما آیا در این دنیای پر از رنگ و ریا قوه تشخیص ما کار می‌کند؟ پس باید بپرسیم تا فکر و اندیشه‌مان برای حل ابهامات موجود درگیر و به کار گماشته شود و قدرت تمییز و انتخاب و تصمیم‌گیری‌های درست و به جا به دست آوریم.

حالا آیا نرفاج که در ذات خود دارای خرد جمعی، صبوری و تامل هست به عنوان یک میانجی نمی‌تواند کمک حالی باشد؟ و یا به عنوان بخش کوچکی از نظام گفت‌وگوی جمعی روزنه‌ای برای گسترش دادن انسجام فکری، اخلاقی و اجتماعی ...؟ ! چرا که نباشد.

با اوصافی که من شمردم و توصیفات شما، مگر تاریخچه نرفاج به مثابه یک پدیده‌ی فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و با این قدمت را می‌توان در یکی دو پست برشمرد؟ مگر نرفاج یک صحنه‌ی ثابتی است! نرفاجی که من هم بسان ابربهاری بر آن سایه افکندم و خودی نشان دادم دیگر بخار شد که البته در چرخه جدیدی زنده و پویاست!

جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


زنده باشید و پاینده!

به تاریخ 30 اسفند 1403 لطف کردند و بقیه مطلب را در قسمت نظرات نوشته اند که برای انسجام در اینجا درج می کنم:

تعداد شرکت‌کننده‌ها بیش از پنجاه شصت نفر می‌شد علاوه بر کتابخانه‌های عمومی از اصناف و نهادهای دیگری که با کتاب و کودک و نوجوان سروكار دارند نیز انتخاب و دعوت شده بودند. از کتاب‌فروشی‌ها گرفته تا مهدکودک‌ها و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و ... . از کتابخانه‌ی ما هم همکار دیگری معرفی شده بود منتها من خودم با در نظر گرفتن رابطه‌ی مثبت‌ بین یادگیری و بهره‌وری که خود از میل و علاقه و اشتیاق به وجود می‌آید، با هماهنگی و جلب موافقت در کارگاه جام باشگاه‌های کودک و نوجوان حاضر شدم_گفتا که خواندت اینجا/گفتم که بوی جامت_ استاد که خودشان را معرفی کردند با شنیدن عنوان دکترای علم اطلاعات و دانش شناسی گل از گلم شکفت. اولین بار بود در دوره ای با استادی از گروه کتابداری شرکت می کردم و با اینکه از اساتید برجسته کتابداری بودند اما من نمی شناختمشان. تعداد شرکت‌کننده‌ها زیاد بود اما استاد با صبر و حوصله و سرعت عملی که به خرج دادند اسامی همه را در همان حین معرفی همراه با شخصیتی از فیلم، کارتون و یا کتابی که در کودکی و نوجوانی دیده بودیم و در ما تاثیر قوی ای گذاشته بود در لپ‌تاپشان تایپ کردند. شیوه‌ی معرفی هم متفاوت بود؛ بعد از گفت‌وگو و آشنا شدن با دوست کناریمان یکدیگر را معرفی کردیم یعنی من دوست کناریم را و او مرا معرفی کرد و از همان اول گفت‌وگو و همکاری و مشارکت گروهی به روال افتاد. استاد تنها نبودند؛ استاد دیگری هم، همراه آقای دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی بودند اگر اشتباه نکنم خانم مینا حدادیان. نامشان یادم رفته بود ازقضا خواستم به کتاب هدهدسفید، جلد سوم؛ کتاب کتابخانه‌های عمومی کشور برای نوجوانان نگاهی داشته باشم که با مقاله‌ی"گفت‌وگوی گروهی درباره‌ی یک کتاب" نوشته‌ی خانم مینا حدادیان برخوردم از آنجا بود که نامشان به خاطرم افتاد. دفتری مخصوص کارگاه های آموزشی داشتم؛ از این کارگاه هم جزئیاتی را یادداشت کرده بودم اما هرچه گشتم پیدا نکردم. آنچه را ذهنم یاری می‌کند می‌آورم. شیوه‌ی آموزش جام هم مانند فبک بود. ابتدا با مشارکت هم قواعدی برای گفت‌وگو طرح کردیم و آن را در گوشه ای از تخته نوشتیم تا یادمان نرود قوانینی که خودمان طرح کردیم را رعایت کنیم از جمله اینکه وسط حرف دیگران نپریم، به نظرهای مخالف احترام بگذاریم و... و همین طور هرجا لازم می شد قانونی را اضافه می کردیم.

با کتاب‌هایی از گروه های سنی مختلف که براساس معیارهایی کلی برای جام برگزیده شده بودند آشنا شدیم و نمونه‌هایی که استاد به همراه داشتند را بلندخوانی کردیم و در رابطه با مضمونی که از هر کتاب می یافتیم بحث و گفت‌وگو کردیم. برای یک تمرین دیگر، گروه های چند نفره تشکیل دادیم و این بار بحث و گفت‌وگو را در گروه های کوچک ادامه دادیم و قرار شد ماحصل بحث و گفت‌وگوی هر گروه توسط نماینده ای ارائه شود که از گروه ما من داوطلب شدم. قبل از ارائه تلفن همراهم را دست یکی از دوستان دادم تا فیلم یا عکسی از ارائه من بگیرد اما هر کاری کردیم از سلفی برنگشت. روز اول به همین منوال گذشت تکرار و تمرین اندیشه ورزی در حلقه کندوکاو فبکی و اما روز دوم همچنان که سوال و جواب های پرمغز فبکی از ذهنم می گذشت و فکر و اندیشه ام را به کار گماشته بودند و در همان حال که چشمانم در جست‌وجوی تازه ها به گردش درآمده بودند روی صحنه‌ی غریب جام متوقف ماندند _خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت/ موج حیرت عقل را از سر گذشت_ همان دم جام را سرکشیدم؛ سلفی تلفن همراهم نیز برگشت و من چند تا عکس به یادگار گرفتم. اینجا بود که تفکر خلاق فعال تر شد و ما فهمیدیم که چه کار باید بکنیم و آن چه را به صورت فبکی کار کرده بودیم چگونه در آیینه‌ی جام به منصه ی ظهور برسانیم ؛ چگونه با همیاری و همفکری گروهی در پی این باشیم که طرحی نو دراندازیم و ماحصل بحث و گفت‌وگوی خود را در طرح های خلاقانه به صورت مستندسازی جام ارائه کنیم. به این ترتیب همگی با جام و رویکرد آموزشی آن روندی چالشی را با موضوعات چالش‌برانگیز طی کردیم و چیزهای نو و بیشتر آموختیم و تجربه هایی کسب کردیم. آموختیم سوای نحوه‌ی تعامل با یکدیگر چگونه با نویسنده کتاب تعامل داشته باشیم با نوشتن نامه یا نوشتن نقدی بر کتابش تا از دریچه‌ی دید و معنایی که موردنظر ماست نیز به اثر خود بنگرد؛ آموختیم آن چه را در این فرایند از آن دفاع و یا مخالفت کرده بودیم و با یک انسجامی در خود درونی کرده بودیم را می شود از طریق نوشتن، نقاشی، کاردستی، نمایش خلاق و یا هر اثر دیگری به صورت مکتوب یا در قالب هر شکل و شمایلی که بر آن موثر افتاده ارائه کرد و با به کار بردن ابزار و موادی که در اختیارمان قرار دارد چه کارهایی می توان انجام داد.

و از همه مهم تر اینکه چگونه دستاوردهای خود را به اشتراک گذاریم از جمله معرفی کتاب به دوستان و دیگران از طریق فیلم و ... و آموختیم چگونه در انجام کارهای گروهی مشارکت فعال داشته باشیم و در صورت نیاز به نسخه های اضافی از کتاب، به تبادل کتاب بپردازیم و یا برای خرید به کدام کتاب فروشی ها مراجعه کنیم و همه و همه‌ی این ها برایمان ایجاد حس اعتماد به نفس، سرزندگی و نشاط در مکاشفه ها و تکاپوهای حین انجام کار و رضایتمندی و در نتیجه ایجاد عادت به مطالعه و پایبندی به کتاب را به ارمغان داشت. هم درس آموز بودند هم شجاعت بخش و به قول مولانا، جام وز قطره‌ی اندیشه صد گونه گهر سازد و در آخر با تکیه بر این آموخته ها و مساعدت و همکاری اعضای کتابخانه عمومی شهید مفتح شهرستان چایپاره با گروه سنی ۱۰_۱۱سال، باشگاه کتابخوانی دورنالار را تشکیل دادیم و شایسته تقدیر شدیم.
بی شک همه ما در گنجینه‌ی تجربه های خود، خاطره هایی داریم و چقدر مسرت بخش است که در این میان خاطره ای چنان در ذهن‌مان حک شده باشد که نه تنها در گزند حوادث و تندبادهای زمان پاک نمی شود بلکه یادآوری آن جریان پیوسته‌ی زندگی‌ست. هر چند محال است که آن تاثیر خوب و خوشایندش را وصف کرد اما با این پست فرصتی پیش آمد تا ضمن گشت و گذاری در سبزه و چمنش، آن چه را از فبکی نرفاج جا انداخته بودم را به جرعه‌ای از جام زرین تقدیم تان کنم. گوارای وجودتان و بهاران خجسته باد

نرفاج 2: نرفاجینگِ نرفاج‌مندان

نرفاج (نقد رفتارهای فرهنگی و اخلاقی جامعه)

نرفاج (نقد رفتارهای فرهنگی و اخلاقی جامعه) گروهی برای نقد رفتارهای فرهنگی و اخلاقی و مجالی برای گفتن و شنیدن و مشق صبوری

روزی خانم دکتر نشاط در یکی از پستهایشان در گروه نرفاج یا گفتگویی خصوصی، چیزی گفتند و من پیشنهاد دادم در گروه نرفاج منتشر کنند. ایشان هم فرمودند پس من این را نرفاج می کنم و عبارت "نرفاج کردن" به صورت فعل را به کار بردند و فعل "نرفاجینگ" متولد شد. مدتی هم اهالی گروه به هم می گفتند نرفاجینگ چه آداب و رسومی دارد؟ این که بلاتشبیه عملیات کار با گوگل هم با فعل "گوگلینگ" وارد فرهنگ لغت شده به یادم آمد و اینکه چقدر بودن و فعالیت در نرفاج برای "نرفاج‌مندان" مهم شده که به عنوان یک فعل از آن یاد می کنند.

در پست قبلی کمی در مورد تاریخچه نرفاج گفته بودم و برخی از نکات تاریخی و روند شکل گیری و توسعه آن را توضیح دادم. حالا در این پست مابقی ظهور، کیفیت حضور و سرانجام بخور (بخار شدن و نیست شدن) آن را می گویم.

آدمها می آمدند و می رفتند. برخی مثل سنگهای درشت کف رودخانه ثابت و سنگین مانده بودند و برخی مثل ابر بهاری می آمدند و چندی خودی نشان می دادند و می رفتند. البته این یک خاصیت فضای مجازی و فعالیت های اجتماعی هم هست. شما دائم با حضور پدیده های ابرِبهاری مواجه هستید. کسانی که خیلی با شدت و حدت می آیند و به همان شدت هم می روند و در پستوی فراموشی جا خوش می کنند. مصداق این ضرب المثل: تب تند عرقش زود در میاید.

یک روزی دوستی وارد گروه شد که اخبار روزنامه ها را به صورت فله ای به گروه می فرستاد. صفحه اول روزنامه ها و تیتر و پیوند برخی اخبار آن را برای این آدمهای خسته و فراری از اخبار می فرستاد که به شدت با مخالف و اعتراض اعضای گروه مواجه شد. ولی آن دوست نیک‌سرشت همچنان سر رویه خودش مانده بود و ادامه می داد. تا اینکه یک وقتی دیگر خبری از ایشان نشد و دیگر من هم از سرنوشتشان بی اطلاع شدم.

دوست دیگری که در دنیای تجارت و اقتصاد دستی داشت، در سالهای 1397 و 1396پیامی داد که وجود این همه آدم مشتاق و فعال در گروه نرفاج سرمایه درجه یکی است و چه خوب می شود که از ظرفیتهای آن استفاده بشود. پس از تشکر عرض کردم مثلا چه استفاده ای؟ فرمودند الان دیجیتال مارکتینگ و تبلیغات مجازی خیلی رواج دارد (ترند است). چه خوب است از ظرفیت گروه برای تبلیغات استفاده کنید. هم درآمدزایی برای شما دارد و هم برخی شرکتها و بنگاه های مرتبط با موضوع خوشحال می شوند که فروشی داشته باشند و تنور اقتصادی نرفاج هم گرم بشود.

از دیگر موضوعات پر بسامدی که گاه در عرصه و عیان نرفاج مطرح می شد و در خصوصی بسیار بیشتر به آن پرداخته می شد، تدوین چارچوب و مسیردهی به گروه بود. پیشنهادهای زیادی می شد که یک موضوع بحث روشن کنیم، همه در یک راستا حرکت کنند، مطالب همه یک شکل باشند و پیشنهادهایی از این دست. من شخصا چنین چیزی را با روح فضای مجازی در تضاد می بینم و علاقه ای به آن نداشتم و بدویت و خلوص گروه و آدمهایش برایم جذاب تر بود. استدلالم این بود که آدمها از چارچوبهای تنگ فضاهای رسمی و عصا قورت داده ایران به دامان صمیمت و خودمانگی مجازی و نرفاج پناه می آورند و حالا ما هم بیاییم اینجا و آقا معلم بازی در بیاوریم دیگر لطفی ندارد. عمیقا باور داشتم هیچ آداب و ترتیبی مجوی و به قول مولوی:

رستم ازین بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلته را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا

بازهم مثل همه پدیدارهای فضای مجازی، فراوان بودند دوستان تماشاگر و ناظری که در گروه عضو بودند ولی هیچ پستی نمی فرستادند و عکس العملی هم از آنها دیده نمی شد. همیشه فکر می کردم که خب این دوستان را اضافه کرده ایم و در رودر بایستی با من حرمت نگه می دارند و خارج نمی شوند و یک سایه کمرنگی از عذاب وجدان به خاطر مزاحمت برای ایشان همیشه با من بود. اما در کمال تعجب در گفتگوهای حضوری یا ارتباطات مجازی می دیدم که همه پیامها را می بینند و میخوانند و اظهار می کردند که خیلی گروه خوبی است و از آن استفاده وافر می برند و باعث می شد وجدان درد من کمی التیام پیدا کند.

دو نقطه عطف غیرمجازی در تاریخ گروه ماندگار شد. آنقدر دلهای نرفاج‌مندان به هم نزدیک شد که دیگر دیدارهای مجازی کفاف این همه دوستی را نمی داد و در پی افکندن نظمی نو و هبوط از مجازیت به حقیقت شدند. به همین خاطر دورهمی دلنشینی را در روز 30 فروردین 1403 در کافه بلوط ولنجک ترتیب دادند. به سرکردگی بهروز خان گلدانی خیلی از دوستان گردهم آمدند و روزی تاریخی رقم خورد.

این نشست فتح بابی شد برای آشنایی نرفاج‌مندان و طرحی دیگر انداختند که بازهم به همت آقای گلدانی لباس واقعیت به تن پوشانید. روز 25/5/1403 پنجشنبه روزی، برخی از همدل تران نرفاج عازم پلور شدند و با کشک بنفش بیرجندی پذیرایی شدند و با نوای موسیقی های مجاز سنتی و محلی (اجرای زنده) دل خوش و سرگرم شدند. روز خوشی بود که دیر آمد و زود رفت.

اما سویه تلخ ماجرا دغدغه همیشگی و ترس از افراد خاکستری و سایه بود. به قول معروف نرفاج‌مندنماهایی که به هر دلیل وارد گروه شده بودند ولی ظاهرا رسالت سیاهی مبنی بر رصد و گزارش دهی گروه داشتند. یکی دوباری برخی از این افراد و افکار پلیدشان آشکار شد که گرد تلخی و یاسی بر اهالی نرفاج پاشید. یکی از تلخ ترین آنها در وقایع 1401 و ماجرای مهسا امینی بود. بعد از همه ماجراها، گروهی که مخالف حرکت مردم و طرفدار حاکمیت بودند یکباره احساس کردند که پایگاه مردمی‌شان به شدت صدمه دیده و بدون پشتوانه ملت انقلابی و از جان گذشته که نمی شود ریاست و صدارت داشت. پس چیزی درآوردند به اسم نهضت تبیین که بیایند و حرکات انجام گرفته را توجیه کنند و مثلا از مردم دلجویی کنند. با ادای نرم خویی و تلاش برای توجیه حرکات و صدمات ایجاد شده، مردم را نرم کنند. غافل از اینکه این مردم خسته تر، زخمی تر و دلزده تر از همه 40 سال گذشته هستند و کنار آمدن با مرگ هموطنان کم سن و سال و بیگناه را خیانت به آرمانهای آنها می دانستند. از سوی دیگر، آن تبیین گران هم هر چقدر سعی در چهره معصومانه سازی داشتند، از یک جاهایی پشم و پیل گرگ از زیر پوستین گوسفندشان بیرون می زد. به همین خاطر گروه در فاصله آبان و آذر 1401 به میدانگاه نه چندان مودبانه و آرامشگرانه گفتگوی دو سوی ماجرا بود. اوج آن هم بازی تیم ملی ایران بود که یکباره شده بود عزیزدردانه حکومت و نماد نفرت مردمی و همه وابستگانی که به قول مهران مدیری در مرد هزارچهره تا حالا یک عکس با شورت ورزشی نداشته بودند، شده بودند طرفدار دو آتشه تیم فوتبال ملی. بالاخره هم نرفاج‌مندان طاقت نیاوردند و رای صریح مبنی بر حذف نامبردگان از گروه دادند و آرامش دوباره برگشت. هنوز هم آن دوستمان گاهی پیام می دهد که من به گروه برگردم.

یکی دیگر از این ماجراها که شاید می شود گفت از ریشه های تعطیلی گروه هم بود، ظهور فردی آتشین مزاج و تهدیدگر در 27 اردیبهشت 1403 بود. او که وکیل مدافع غیرتسخیری و سینه چاک ائمه شده بود، داد و بیداد راه انداخته بود که به مقدسات بی احترامی شده و شروع کرد به تهدید اساتید پیشکسوتی چون دکتر ابراهیم افشار زنجانی و آقای جواد یغمایی که شما را به حراست می کشانم و چنین و چنان. دوستان که رفتار سخیف نامبرده بر ایشان سنگین آمده بود، تلاش کردند که منطقی ماجرا را فیصله بدهند و گفتگو کنند اما گوش این آدم بدهکار نبود. بالاخره علی رغم میل باطنی و مرامنامه نانوشته گروه مجبور به حذف ایشان و بازگشت آرامش نسبی به گروه شدیم. چندین نفر هم تلاش کردند که هویت ایشان را شناسایی کنند و حدسهایی هم زده و تا جاهایی هم پیش رفتند.

گروه به راه خود ادامه می داد اما غافل از اینکه ظاهرا دستهایی در پشت پرده در حال پیش بردن توطئه ای کثیف هستند. این همه مشکلات ریز و درشت این مملکت را رها کردند و چسبیدند به گروهی که اتفاقا بیشترین کمک را به سیستم حکومت داری می کرد. چرا که با همین نیم بند فضای غر و نقد، چه بسا یک مخالفِ واجدِ پتانسیل براندازی را نرم تر و اهل گفتگوتر می کرد. کسی که ممکن است بر اثر فشارهای بی منطق و بی حرمتیها، عنان از کف بدهد و دست به چوب و چماق و سلاح ببرد، در یک نقدگاه منطقی، غیظ خود را کظم کند و پای میز مذاکره بنشیند.

  • حذف نرفاج: بعد از شاید 10 سال گروه نرفاج را در ساعت 14.27 دقیقه 28 شهریور 1403 حذف کردم و از بین رفت. دلم کباب شد. بعد از صحبت با ؟ که نگران و هیجان زده و مضطرب زنگ زد که آقا گروه را حذف کن. من از ساعت 12 در ؟ بودم (دیروز خبر داد که بهم با یه شماره خصوصی گفته‌اند بیا) و پرینت همه پست‌های مرا داشتند. کل مطالبی که گفته بودم و درباره آنها توضیح خواستند و مرا سین جیم کردند. گفت که گفتند باید پرونده را بفرستیم ؟ و آنجا نظر بدهند. اگر آنجا می‌رفتی که معلوم نبود سر از کجا در بیاوری. فعلاً کمک کردیم ولی تمام نشده. گفت که شماره تو را خواسته‌اند. من هم گریخدم و دیدم کار بیخ پیدا کرده. دستم لرزید برای حذف گروه. برای سندداری مثل من، این کار یک خودکشی است. سابقه ده سال مطالب مختلف را حذف کرد کار ترسناکی است. اما با وحشتی که ایجاد شده بود، در آن ساعت شوم "نرفاج" به ابدیت پیوست.
  • نرفاج (نقد رفتارهای فرهنگی و اجتماعی) بالأخره به کار خود پایان داد به اجبار و افسوس. حالا می‌فهمم که از دست دادن داده‌ها یعنی چه. کاش راهی بود که حفظش کنم.

در حال حاضر، تقریبا هفته ای نیست که یکی دو پیام در ارتباط با نرفاج و افسوس از بسته شدن و امید به حرکت مجدد آن دریافت نکنم. خیلی هم جالب است که افرادی در مورد گروه صحبت می کنند که اصلا فکرش را هم نمی کردم که در گروه باشند یا اینکه به صورت خاموش پیامها و گفتگوهای آن را دنبال کنند و از بسته شدن نرفاج اظهار تاسف کنند.

خوارج نرفاج هم بوده اند. یک دو گروه که انشعاب کردند و در فضای دیگری فعالیت دارند اما خیلی محدود و با رعایت تمامی پروتکلهای امنیتی و بدون ارسال حتی یک پست خطرساز و خطرناک. همه طرفدار همه نعمات بی بدیلی که در کشور فراوان است و فقط به فکر بهره مندی از این مواهب بیکران هستند.

در پایان، اگر کسی اطلاعات فنی دارد که چطور می شود پیامهای گروه نرفاج را بازگرداند یا خود گروه را احیا کرد یا سوابقی از آن به دست آورد ممنون می شوم که اطلاع بدهند.

********

برخی از پیامهایی که در یادداشتهای روزانه خودم، ایمیلها، گفتگو با دوستان در مورد نرفاج بوده را اینجا می آورم که در تاریخ بمانند:

20/4/1395

  • سلام، اقای دکتر به نظرم گروه نرفاج رو هم از رشته های متفاوت عضو کنید و در خصوص موضوعات علمی ارایه مطلب کنید.
  • سلام ، اگر کسی را سراغ دارید که علاقمند باشد خوشحال میشویم عضو کنید و استفاده کنیم. گروه متعلق به خودتان است

17/5/1395

  • قدیمیترین ایمیلی که اسم نرفاج در آن هست، 17 مرداد 1395 یا 7 آگوست 2016 است.

14/11/1395

  • توی گروه نرفاج بلوا شده بود. دیشب ساعت 11 شب یکی زنگ زد که چرا آنلاین نیستی، یک نفر دارد پاچه همه را می‌گیرد. خلاصه آمدیم و دیدیم چه بلوایی است. حذفش کردیم. مدیریت سخت شده. اونم مدیر یه گروه 213 نفری. تو اصلاً پیغاما رو می‌بینی؟

21/11/1395

اقای دکتر، برای پروفایل گروه تصویری انتخاب نمی کنید؟

  • اگر پیشنهادی دارید در خدمتیم

نرفاج مخفف (نقد رفتارهای فرهنگی و اخلاقی جامعه)

بله. جامعه (پنج حرف دارد) نرفاج هم از 5 حرف تشکیل شده است. در داخل پروفایل (5 تصویر باشد از پنج حرف تشکیل یافته نرفاج).

  • چه خوب، اگر بتوانید چنین تصویری بیازید عالی میشود

دکتر. دارم بهش فکر میکنم.

جامعه == همان مردم هستند.

اخلاق == همان ذهنیات مردم هستند.

فرهنگ == محیطی که اون افکار مردم در آن هست.

رفتار == اقداماتی که در حال انجامش هستند.

نقد == قلمی که در بردارنده این 4 مورد بالاست.

دکتر میشه اینجوری روشنش کرد قلمی که مردم بدنه این قلم هستند.

چون مردم با قلم شروع به نقد خودشان می کنند. جامعه / رفتار/فرهنگ/اخلاق === مردم.

14/10/1397

  • سلام استاد وقت بخیر، استاد ممنونیم از گروه نرفاج که یک فرصت رو برای نقد و نظر فراهم کردید. اما لازمه شئونات اخلاقی هم رعایت بشه. استاد ممنون میشم پیامهای گروه رو چک کنید و پستهای زشت و غیراخلاقی را پاک کنید

15/10/1397

  • استاد من یه عرض کوچیک داشتم.گروه نرفاج خیلی خوبه که نقدها بیان میشه. اما جواب نقد گفته نمیشه موجب ایجاد شبهه و ......بهتره افرادی که اهل مطالعه هستن نقدهارو بررسی کنن .....این فقط یه پیشنهاد بود سپاسگزارم

22/1/1399

  • اول صبح چند نفری را به نرفاج اضافه کردم. تعداد اعضای گروه نرفاج شده است 538 که معمولا ریزش هم دارد. م آ گفت من لفت می دهم چون ل ه در گروه است. ایشان گزارش مفصلی به بوق خواهند داد. من هم آن را حذف کردم و این را دوباره اضافه کردم. این را هم در جوابش نوشتم: "خوب شد گفتید". ما در اینجا بنایمان زندگی مدنی و آزادی متناسب با شرایط است. اینجا هم آزاده و ما هم تا جایی که بشود سعی کرده‌ایم از همه طیف‌ها حضور داشته باشند تا با همه مشکلاتی که هست کنار هم یاد بگیریم که حرف بزنیم و استفاده کنیم. اما دنبال خطر هم نمی‌گردیم. به همین خاطر با همکاری دستیارم، پستهای خیلی خطرناک و اوین خور را حذف می‌کنیم و تلاش می‌کنیم که فضا دوستانه باشد. اما دنبال دردسر برای خودمان و دیگران هم نیستیم. اگر بازهم مشکلی بود حتماً بفرمائید که حواسمان باشد. شاد باشید

27/1/99 چهارشنبه

  • فیک نیوزی که خانم خراسانچی گفت در گروه نرفاج آمده در مورد کسی که حضرت مهدی در کاسه اش آبگوشت می خورد به دلیل اینکه ؟؟ را تقویت می کند. گفتم که فیک نیست و واقعیت است و از سهام نیوز گرفته شده است
  • گروه کتابداران ایران با 600 عضو را دوباره عضو شدم. نرفاج من 520 عضو دارد

8/4/1399

  • گروه نرفاج حسابی پر رونق است و هر روز حدود 80 پست می آید. گلدانی، زینب رضایی، ملیکا و اورانوس تاج الدینی فعالترینها هستند.

30/7/1399

  • با سلام و احترام، دکترجان یک مساله، شخصی با نام مستعار (جاردانی جُوُنُویچ) در گروه نرفاج وارد شده و پیامهایی بر علیه کوردها به گروه ارسال میکنند در صورت امکان بهشون تذکر بدین، ارادت

16/11/1399

  • گروه نرفاج به پنج دسته تقسیم شده
  • دسته اول
  • اشخاص مذهبی که بعد از دوره ای فعالیت خود را در گروه آغاز کردن و بصورت رگباری پست اخبار به اصطلاح سازندگی (ضرر ملی) و دروغ ها رو پخش میکنن و تصمیم جدی در برهم زدن این مجموعه دارند.
  • دسته دوم
  • اشخاص برجسته و سرشناس و منطقی که همیشه بصورت عادی تبادل و اشتراک مطالب داشتن در مقابل حرکت اون نفرات هم واکنش منطقی نشان دادند و گفتند مجموعه برای همه هست از مطالب شما هم کسی سانسور نمیکند ولی لطفا حد و اندازه ارسال یا انتقاد پست ها و مطالب گوناگون حفظ بشه که متاسفانه شاهد اون نبودیم.
  • دسته سوم
  • مدیر و ادمین ها هستند که برنامه مشخصی ندارند و فقط گاهی به انتقاد ما گیر میدن یا اصطلاحا زورشون به ما میرسه با بقیه فقط مدارا میکنن!!!
  • دسته چهارم
  • کسانی که تحمل این مجموعه نا منظم رو ندارند و از گروه میزارن میرن که بودنشون بیشتر به نفع ما بوده تا از حضور ایشان بهره ببریم ولی چون محیط گروه را مانند محیط سیاسی ایران اسلامی دیدند به ناچار تصمیم به کوچ و پناهندگی گرفتن! محیطی که تفکرهای گوناگون کنار هم سازش ندارند و حرکت مثبتی از مجموعه شاهد نیستیم بجز لج و لجبازی.
  • دسته پنجم
  • این دسته فقط شامل یک ارتش تک نفره هست که بنیان گذار اون آقای پ س هستند. تیم سلطنتی ایشان خبرگزاری ایرنا و مهر و بخشی از کانال های امید بخش واهی بوده و یک کانال معرفی کتاب که فکر کنم بیشتر مخاطب را از کتاب خوانی زده میکند تا جذب کند. این ارتش تک نفره بصورت غیر منطقی به فعالیت خود ادامه میدهد و نظر بقیه اشخاص گروه برایشان پشیزی ارزش ندارد.

2/1/1401 سه شنبه

  • از وقتی که پ س د را از گروه نرفاج خارج کردم خیلی گروه ساکت و با کلاسی شده بدون چرت و پرتهای سیاسی و بی ربط
  • میلاد روشنی در نرفاج سوالی پرسیده بود و جوابی دادم و بهتر است همین را بنویسم برای گاهی دور گاهی نزدیک: "سلام استاد وقت بخیر. ضمن تبریک سال جدید به شما و تمامی اعضا، از به اشتراک گذاری چنین پیام های کاربردی تشکر می‌کنم یه سوال هم داشتم گویا شما یک روشی برای ثبت مقدار خواندن و مطالعه کتاب ها دارید. ممنون میشم دربارش بگید و اینکه از چه ابزارهایی برای ثبت استفاده میکنید؟ یکار جذاب و خوبی که اپلیکیشن های طاقچه و فیدیبو انجام‌دادن، ارائه دقیق آمار خواندنه، اما برای خواندن فیزیکی چی؟"

4/9/1401 جمعه – بازی ایران و ولز

  • فوتبال هم سیاسی شده. حکومتی ها که تا حالا فوتبال و فوتبالیست را مرتد می شمردند الان برای تیم ملی فوتبال یقه پاره می کنند و در نرفاج اعصاب به هم می ریزند

16/11/1402

  • ع ر زنگ زد و کلی خندیدیم. گفت که در نرفاج بوده و یکی دو نفر از افراد امام صادق رو اونجا شناخته و رفته بیرون. ترسیده. در مورد کتابخوان الکترونیکی نظر می خواست.

14/1/1403

  • سلام جناب زین‌العابدینی، من به واسطه ارادتی که به شما داشتم و شخصیت متین و علمی شما و نام وزین گروه نرفاج عضو این گروه شدم. با عرض پوزش واقعا برخوردها و پیام‌های ؟ و ؟ سخیف است و در شان چنین گروه علمی و فرهنگی که قریب ۵۰۰ عضو دارد نیست. واقعا فکری به حال گروهی که خودتان موسس آن هستید بکنید.
  • سلام و صبح بخیر، با ایشان صحبت کردم. اما استحضار دارید و رویه را احتمالا متوجه شده اید که در گروه هر کسی آزاد است استدلال و زاویه نگاه خودش را داشته باشد و محیط برای گفتگوی منطقی فراهم باشد. من شخصا دخالتی نمیکنم و تلاش میکنم فضایی منطقی برای گفتگوی دیدگاه های مختلف که مینیاتوری از کشور و نگاه های موجود در آن است فراهم باشد. از حضور و استدلال و گفتگوی منطقی شما هم خوشحالم هر چند معتقدم که رفتارهای تند و متحجر و نسنجیده برخی نابخردان، کشور را به این مسیر انداخته وگرنه هیچ ایرانی نیست که در صورت لزوم برای کشورش فداکاری نکنه. از اینکه احساس مسئولیت دارید و گفتگوی منطقی را پیش میبرید سپاسگزارم

25/1/1403

  • ح ر ص از رفتار ؟ و ؟ و پستهایی که احساس می کرد نامناسب هستند در نرفاج، ناراحت شد و از گروه خارج شد

17/3/1402 چهارشنبه

  • خانم مهراد (مون استون) به گروه نرفاج برگشته. گلدانی و رضایی و مهراد بازهم مثلث طلایی را شکل داده اند

پیامی که چند روز یکبار میفرستادم برای افراد مختلفی که تند می رفتند:

  • سلام، وقت شما بخیر، ضمن تشکر از پیام های خوب شما در گروه متاسفانه شرایط گروه ها خطرناک است و بعضی خط قرمزها باعث دردسر میشود. خواهشم این است ضمن فعالیت برخی پستهای خطرناک را که خودتان بهتر میدانید در گروه نرفاج ارسال نفرمایید. خیلی از شما متشکرم و از پستهای خوبتان لذت میبرم

مدهوش هوش مصنوعی

کسی در گروه تلگرامی "کتابدار سلام" در ارتباط با بحثهای هوش مصنوعی مطلبی نوشته بود که من در پاسخ به آن این مطالب را نوشتم که واقعا به آنها باور دارم و فکر می کنم نباید ترسید و باید خود را آماده پذیرش و همسویی کرد:

"دیگه با ورود هوش مصنوعی نابود میشه رشته ما(که البته خیلی وقته نابودش کردند) IT،سئو، تولید محتوا،برنامه نویسی، عکاسی و خیلی از موارد دیگه نابود میشه و در چند سال آینده کلی مطالب آموزشی درباره استفاده از هوش مصنوعی در سایت ها و کانال های مختلف که همین الان هم تا حدودی هست و احتیاجی به دوره دیدن در مورد هوش مصنوعی نیست. این همه وبینار که از راه های دیگری کسب درآمد کنیم!! حالا همون کسی هم که در آمدشون از طریق تولید محتوا بود باید به فکر شغل دیگری باشه چون نحوه کار با هوش مصنوعی تو دنیایی که نسل الان بیشتر از ما با دنیای دیجیتال آشنایی دارن براشون مثل آب خوردنه و به راحتی و بهتر از ما هم میتونند با بات ها و سایت های هوش مصنوعی کار کنند و عجیب تر اینکه همه چیز کشورهای غربی عیب بود، از واکسن و موارد دیگه ولی از هوش مصنوعیشون استقبال می کنند. امیدوارم متوقف بشه گر چه کاربردهای خوبی داره ولی به ضرر انسان هست و زندگی و مشاغل انسان ها را تهدید میکنه."

سلام پدیده های نو همیشه با خودشان موجی از نگرانی می آورند و این چیز جدیدی نیست. الان برای ما هوش مصنوعی است اما در گذر تاریخ بارها و بارها این اتفاق افتاده. از ساخت نیزه بگیرید تا ماشین و هواپیما و خیلی چیزهای دیگر. حتی برای هم سن و سالهای من پدیده های عجیب و غریب زیادی که الان خنده دار است چنین نگرانی هایی با خود می آورد. مثلا در میانه دهه 60 وقتی کسی از مکه تلوزیون رنگی آورده بود که کنترل داشت، مردم فوج فوج می آمدند که ببینند کنتر از راه دور که بدون هیچ سیمی می تواند کانالها را عوض کند یعنی چه. همین دغدغه هم بود که قرار است چه بشود. با هر تغییری چیزهایی از بین می رود و چیزهای نویی جایگزین می شود. برای مثال همین اینترنت وقتی در میانه دهه 70 رایج شد خیلی ها همین را گفتند که کتابخانه ها از بین می روند و مک لوهان و لنکستر هم ایده جامعه بدون دیوار را گفتند که نه به شکل فیزیکی که به صورت مجازی رخ داده. در عین حال مشاغل جدیدی مبتنی بر فناوری رایج شده است. اگر پل حافظ را رد کنید متوجه می شوید که در دو سوی پل و پائین تر پاساژ علاء الدین و چارسو و ایرانیان چه دنیایی دارند که تا همین 20 سال پیش خبری از آنها نبود. اما این مشاغل مرتبط با موبایل از برنامه نویسی تا فروش و لوازم جانبی و نرم افزار و ... همه مشاغل نوپدیدی هستند که در لحظه ورود آنها خیلی ها وحشت زده شده بودند. امبرتو اکو در کتاب از "کتاب رهایی نداریم" به سینما و تلوزیون اشاره می کند که وقتی تلوزیون آمد همه گفتند سینما نابود شده یا از بین می رود. یا استاد غلامحسین امیرخانی وقتی که نرم افزارهای چلیپا و ... برای خوشنویسی را دید و خیلی ها وحشت زده گفتند هنر خوشنویسی به فنا رفت جمله جالبی گفت که این نرم افزارها اتفاقا به بیشتر هنری شدن هنر خوشنویسی کمک می کنند؛ کار بازار را اینها انجام می دهند و ما هنر تولید می کنیم. یوال نوح هراری در کتاب انسان خداگونه اشاره می کند که در آینده طبقه معمولی بی خاصیتی خواهیم داشت که هستند اما کارآیی ندارند چون دنیا عوض شده و مشاغل به تخصص ویژه نیاز دارند. کار کتابخانه هم همین است. یه این معنا نیست که حذف شود اما شکل و شیوه جدید پیدا می کند. درست مثل ورود اینترنت که ما شاهد ورودش و انعطاف و انطباق خدمات با آن بوده ایم. اما این نگرانی ها از ورود نوپدیده ها یک زنگ خطری را به صدا در می آود. اینکه ما باید خودمان را آماده پذیرش و تغییر کنیم و برای همسو شدن با فناوری ارتقاء آموزشی پیدا کنیم. با شناخت صحیح از آنها بتوانیم به سرعت با نیازهای خودمان همسویی ایجاد کنیم تا بتوانیم باقی بمانیم و تهدید را به فرصت بدل کنیم.

هر چیزی که لازم نباشد حذف می شود و حقش هم هست که حذف شود. اگر ابزاری باشد که این کارها را به درستی انجام بدهد اشکالی ندارد که حذف بشوند. چون بشر همواره بر اساس اصل کمترین کوشش می خواهد که کار کم و نتیجه بیشتر داشته باشد. همان زمان که ماشین اختراع شد خیلی ها همین مساله بیکار شدن کارگران را مطرح می کردند. در حالی که پدیده های جدید با خودشان کلی موقعیت جدید شغلی می آورند. همین هوش مصنوعی به خودی خود که کار نمی کند. لازم است که کسی آن را مدیریت کند و اختراعات مختلف و مشاغل مرتبط با آن ایجاد می شود. اصطلاح کداک تایم به همین مساله درک جبر فناوری و اجبار تحول اشاره می کند و شاخص بارز توجه نکردن به تحول شرکت کداک و شرکتهای دیگری نظیر نوکیا و بلک بری هستند.

رستگاری در نه گفتن

یکی از گلایه‌هایی که این روزها خیلی زیاد از سوی افراد مختلف می‌شنوم و راه حل برای آن می‌خواهند و البته خودم هم با آن درگیر هستم، دشواری تمرکز و به انجام رساندن کامل کارها است. هر انسانی در زندگی وظایف و مسئولیتهایی دارد که انتظار می‌رود به موقع و با کیفیت لازم به وظایف خود عمل کند تا بتواند زندگی بی دغدغه‌ای را پی بگیرد. هر قصوری در انجام وظایف و مسئولیتها، یعنی کوهی از مشکلات متنوعی که ممکن است سررشته امور زندگی را از دست فرد خارج کند. دنیای حال حاضر با این همه سرعت و چگالی کارهای مختلف آن، دیگر فرصت وقت تلف کردن و انتظارِ نتیجه داشتن نیست. اغلب کارها مدت زمان مشخصی دارند که باید در همان بازه زمانی مشخص شده کار را به ثمر رسانید. اگر هم بازه زمانی رسمی نداشته باشند، اما تعلل و قصور در سروقت رساندن کار، باعث می‌شود که موقعیت کاری، مالی یا زندگی را از دست بدهی. در کتاب معروف آبلوموف، (نوشته گنجاروف) می‌بینیم که آقای آبلوموف به دلیل تنبلی شدیدی که دارد، کارهای ساده‌ای مثل نوشتن یک نامه را تا عید پاک یا بعد از برداشتن محصول گندم به عقب می‌اندازد و به همین دلیل، در آخر خیلی چیزها را از دست می‌دهد از جمله عشقش را. بنابراین اهمیت دارد که بتوانیم تمرکز کنیم و کاری که به عهده ما گذاشته شده است را قبل از اتمام زمان و با نتیجه مناسب به انتها برسانیم. به همین خاطر در اینجا به صحبت در مورد راههایی که می‌شود این مشکل را حل کرد، می‌پردازیم. ناگفته نماند که این حرفها و راه کارها برای خود من هم مهم و شاید درد دلی است برای همدلی در مورد این مشکل که با آن برخورد کرده‌ام:

  1. یافتن دلایل: اولین گامی که برای رفع معضل عدم تمرکز برای به ثمر رساندن کارها باید انجام داد، پیدا کردن دلایل آن است. چه اگر علت مساله ای را ندانیم هرگز نمی‌توانیم به حل آن کمر ببندیم. ممکن است به دلیل مشغله فراوان دچار چنین مشکلی شده باشیم و هر کاری را که انجام می‌دهیم، چندین و چند کار دیگر ردیف شده و هنوز فهرست قبلی تمام نشده است چند کار جدید به آنها اضافه می‌شود.
  • راه حلها: مدیریت زمان کنیم و نه گفتن را بیاموزیم. مرحوم ایرج افشار یک مقاله مفصل دارد با عنوان "نه گفتنها و نرفتنها". در آنجا فهرست کرده است که چه چیزهایی را قبول نکرده است تا بتواند موفق باشد. کار دشواری است اما همیشه جواب می‌دهد. وقتی که بله را می گویی باید تا آخر ماجرا بروی و نمی‌دانی که چه در انتظار تو است. بهترین کار این است که بسنجی این پیشنهاد چقدر اهمیت دارد و چرا باید انجامش بدهی؟ یکی از بهترین ابزارهایی که در این زمینه کمک می‌کند ماتریس آیزنهاور است. در این ماتریس، همه کارها و مسئولیتها به چهار دسته مهم تقسیم شده است که بر اساس اهمیت می‌شود به مدیریت زمان و انجام آنها پرداخت.
  • کارهای مهم و فوری (همین الان انجام بده)
  • کارهای مهم ولی غیرفوری (برایش برنامه ریزی کن)
  • کارهای غیرمهم ولی فوری (واگذار کن و کس دیگری را مأمور انجام آن کن)
  • کارهای غیرمهم و غیرفوری (حذفش کن)

ماتریس آیزنهاور می‌گوید کارهایتان را به دو دسته تقسیم کنید. ۱. آن‌هایی که باید رویشان تمرکز کنید و ۲. آن‌هایی که باید ازشان فرار کنید.

قانون پارتو و آیزنهاور به نوعی مکمل همدیگر هستند. قانون پارتو (یا قانون هشتاد بیست) می‌گوید که ۲۰ درصد اقدامات ۸۰ درصد نتایج را ایجاد می‌کنند. باید تلاش کرد بر روی همان ۲۰ درصد متمرکز شد و زمان بیشتری را برای آن صرف نمود تا نتایج درخشان‌تر شود. هدف ماتریس آیزنهاور نیز همین است. شناسایی آن ۲۰ درصد اقدامات و صرف زمان بیشتر برای آن.

  • راه حلها: فهرست کردن کارها یکی از بهترین روشهای پرداختن به مساله تمرکز در آدمهای پر مشغله است. باید به صورت منظم روزانه و هفتگی کارهایی که باید انجام شود را مشخص کرده، یادداشت کنند و در نهایت بر اساس ماتریس آیزنهاور برای آنها برنامه ریزی کنند. فقط باید دقت کرد که یک مشکل فهرست کردن کارها این است که خیلی وقتها آدم وقتی کاری را در جایی یادداشت می‌کند و خیالش راحت می‌شود که یادش نمی‌رود، بعد یادش می‌رود که باید انجامش هم بدهد. یادداشت کردن کار در فهرست دیگر خیال طرف را راحت می‌کند و فراموش می‌کند که باید برای انجامش اقدام کند.
  1. اراده: زندگی انسان و سرنوشت او به اراده‌اش بستگی دارد. اگر اراده‌ای برای انجام کاری نداشته باشد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اراده انسان از انگیزه‌هایش سرچشمه می‌گیرد. تا نخواهی که گامی برداری هیچ دری هم به روی تو باز نمی‌شود. باید اول با خودت کنار بیایی و بدانی که انجام این کار چقدر برای تو اهمیت دارد و اراده‌ات برای انجام کار را تقویت کنی. یوال نوح هراری در کتاب "انسان خداگونه" می‌گوید ذهن آدم بسیار بیقرارتر و بازیگوش‌تر از آن است که بتوانیم تصورش را بکنیم. دائم در حال پریدن از یک شاخه به شاخه دیگری است و اگر اراده و نظم دقیق آدمی نباشد، نمی‌توان یک کار کامل شده را که حاصل فعالیت ذهنی باشد از انسان انتظار داشت.
  2. سندرم آغاز: بسیاری از کارها بیشتر از آنکه خودشان سخت باشند، شروعشان سخت است. کارهایی هست که مدتها به تأخیر افتاده و وقتی که آن را شروع می‌کنیم متوجه می‌شویم که واقعاً کمتر از یک ساعت وقت لازم داشته اما روزها و هفته‌ها به تأخیر افتاده است. دانشجویان قدیمی من یک نقل قول معروف از گوته که معمولاً نقل می‌کنم را به خوبی به یاد دارند: "کار را شروع کن، ذهن فعال می‌شود، ادامه بده، تمام می‌شود".
  3. بدترین سناریوها: هر وقت برای شروع کاری مشکل داشتید یا در هنگام انجام آن دائم تمرکز خود را از دست می‌دادید، کمی وقت به خودتان بدهید و فکر کنید که اگر این کار را تمام نکنم و نتیجه دلخواه را به دست نیاورم چه اتفاقی برایم می افتد. حداقل تا ده اتفاق ناگوار و وحشتناک ناشی از انجام ندادن کار را برای خودتان فهرست کند. فکر کردن به بدبختهایی که حاصل عملکرد نادرست ما است آدم را به فکر می‌اندازد که دست از بازیگوشی بکشد و کارش را تمام کند. ناگفته نماند که نباید آنقدر پیاز داغ ماجرا را زیاد کرد که از وحشت زیاد کلاً مغز مختل شده و قید کل کار را بزنید.
  4. شیرین‌ترین سناریوها: آدمی موجود پیچیده‌ای است. بعضی‌ها از ترس خیلی کارها را می‌کنند و برخی دیگر با ترس میانه‌ای ندارند و وعده‌های شیرین آنها را به وجد می‌آورد. مثل قرآن که هم عذاب دارد و پاداش. اگر از آن دسته آدمهای خیال پرداز و خوش بین هستید که ترس شما را از کوره به در می‌برد، آن فرصت استراحت که در بالا اشاره شد را بنشینید و به عواقب مثبت و عالی کارتان در صورت تکمیل شدن فکر و فهرست کنید.
  5. حوصله: ذات آدمی گرایش عجیبی به تنبلی و تفریح دارد. دل بریدن از تفریحات و انجام کارها سخت است به ویژه اگر علاقه‌ای هم نباشد و کار هم چندان دلنشین نباشد. اما چه می‌شود کرد، که زندگی سراسر تفریح و لذت نیست و چه بسا که بعضی وقتها بهترین و دلچسب ترین تفریح‌ها کار است. برای انجام هر کاری باید توجه داشت که زمان عنصر مهمی است. هیچ کار و مسئولیتی فوری و مایکروفری نیست و باید با حوصله و پشتکار به نتیجه برسد. هر چه ارزشمندی کار بیشتر باشد، دقت و حوصله بیشتری می‌طلبد. باید صبوری کرد و در ذهن آورد که هر کاری هر چقدر هم سخت باشد با آرامش و حوصله و با زمان مناسب به نتیجه می‌رسد. این سه روش مهمترینها برای حوصله و تمرکز هستند:
  6. چسب تکنیک: یکی از معضلاتی که باعث می‌شود تمرکز به وجود نیاید این است که فرد از جای خودش حرکت کرده و از محیط و فکر کارش دور می‌شود. باید فکر کند که او را با چسبی بسیار قوی به صندلی یا محل کار خود چسنانده اند و تا زمان مشخصی مثلاً یک ساعت امکان جدا شدن از صندلی برایش فراهم نیست. باید حوصله کند تا این زمان به پایان برسد و از وقتش استفاده مفید بکند.
  7. قانون 12 دقیقه: گفته می‌شود که آدمی در شروع هر کاری حداقل 12 دقیقه وقت لازم دارد تا بتواند ذهنش را منسجم کرده و روی موضوع متمرکز کند. بنابراین، تا قبل از دوازده دقیقه از آغاز مطالعه، کار و مسئولیت به هیچ وجه آن را رها نکنید تا ذهن شما فعال شده و کار ره پیش ببرد.
  8. قانون پارکینسون: هیچ کاری زمان مشخصی برای انجام ندارد. بلکه هر چقدر برایش وقت بگذاری از شما وقت می‌گیرد. این قانون تاکید می‌کند که برای هر کاری وقت مناسب آن را بگذاریم و بیهوده برای کاری بی ارزش وقت زیاد تلف نکنیم تا برای کارهای مهمتری که داریم وقت کم بیاوریم.
  9. مدیریت فناوری: ابزارهای فناورانه خیلی زندگی انسان را راحت می‌کنند. اما خیلی وقتها خودشان بزرگترین قاتل وقت می‌شوند. به ویژه موبایل و شبکه‌های اجتماعی و وبگردی که ساعتها وقت را تلف می‌کنند اما عایدی بسیار کمی دارند. ضمن اینکه وقت بسیار زیادی باید بگذاری تا آنها را بشناسی و عملکرد آنها را بیاموزی و تا یاد گرفتی که چطور از آنها استفاده کنی قدیمی شده و نسخه‌های جدید باز همین سیکل یادگیری و وقت گیری را خواهند داشت. باید مدیریت شده و بر اساس هدف از آنها استفاده کرد و خیلی غرق آنها نشد.
  10. نظریه پردازی بیش از حد: خیلی از کارها هستند که فقط باید بلند شد و انجامشان داد ولی بسیار دیده می‌شود که افراد نشسته‌اند و در مورد چند و چون انجام دادن آنها فلسفه بافی کرده و نظریه می‌پردازند. در صورتی که انجام کار چند برابر کمتر از این قفلهای ذهنی و نظریه پردازی برای آغاز وقت می‌گیرد. پس برای خیلی از کارها لازم نیست بیش از حد فکر کنیم و گاهی اصلاً فکر نیاز ندارند و به سرعت انجام شده و پرونده‌شان بسته می‌شود.
  11. آرامش ذهنی: کار کشیدن بیش از حد از مغز باعث خستگی مفرط آن شده و حال و حوصله انجام کارها را از فرد می‌گیرد. لازم است که بین کار و زندگی و استراحت تعادلی برقرار شود و فرصتی برای بازیابی قوای تحلیل رفته ذهنی ایجاد کرد. بسیاری از عملکردهای نابجا حاصل فشار بیش از حد بر مغز و نداشتن فرصتی برای نفس کشیدن و بازسازی ساختار منطقی ذهن است.

چگال‌کاری

فیلم‌هایی هست که نفس آدم را بند می‌آورند.

کتاب‌هایی هست که رگهای گردنت را متورم می‌کنند.

موسیقی‌ها هست که روی رگهای قلبت آرشه می‌کشند.

تئاترهایی هست که طوری دیالوگ و صحنه‌ها را دقیق چیده‌اند که با خودت می گویی، ای کاش صحنه آهسته یا دکمه برگشت به عقب داشت.

خاطرم می‌رود به دهه شصت که تلوزیون دو کانال محدود داشت و دیدن فیلم هم کانهو محاربه با کل اسلام بود و ویدئو دیدن هم فعل حرامی از نظر شرعی و عرفی و مردم بود و هم جرمی که شلاق و زندان هم داشت. در این شرایط، در تابستانهایی که بمباران و موشک باران کمتر بود و من مهمان کرمانشاه بودم، یکی از درهای بهشت وقتی باز می‌شد که تحت تدابیر شدید امنیتی می‌دیدم که ماشین پیکان خیلی بی سر و صدا و خارج از وقت معهود همیشگی وارد حیات می‌شد. با شرایطی سخت از عملیات فوق سری موساد و ام آی سیکس، در صندوق عقب باز می‌شد و شی مقدس پیچیده در پتو به داخل خانه حمل می‌شد. بعد هم تمامی پنجره‌های خانه با پتو پوشانده شده و چراغها خاموش و فیلمهای ویدئویی در دهان دستگاه گذاشته می‌شد. فرصت پلک زدن و نفس کشیدن روی خیلی از آنها نبود. شب‌هایی که با آپارات فیلم می‌دیدیم، آن وقفه‌ای که برای عوض کردن فیلم آپارات بعد از یک ساعت پیش می‌آمد، تازه وقتی بود که می‌شد نفس کشید و سری به دستشویی زد و در کسری از ثانیه برگشت. فیلم لعنتی آن چنان کششی داشت که دلت می‌خواست نه چیزی بخوری، نه چیزی بنوشی و نه جایی بروی. فقط و فقط بنشینی و این صحنه‌های دلکش و این آوازهای محسور کننده و این صحنه‌های بزن بزن و قهرمانی آرتیست فیلم را ببینی. همین هم می‌شد. تا صبح سپیده که خورشید طلوع می‌کرد با دو پنکه‌ای که نقش خنک کننده دستگاه را داشت یک نفس فیلم پشت فیلم مثل سیگاری که با سیگار دیگر روشن شود، پول یک شب کرایه دستگاه و فیلمها را حلال می‌کردیم.

تا روزها و هفته‌ها و حتی ماه‌ها بعد از آن هم حس و حال فیلم و صحنه‌ها و تعریفهایش رهایمان نمی‌کرد. اصلاً ژانری وجود داشت به اسم "تعریف فیلم" که گاهی وقتها از خود فیلم هم جذاب‌تر بود. یعنی یک نفر که فیلم دیده بود بارها و بارها این فیلم را برای دیگران تعریف می‌کرد. خیلی وقتها هم صحنه‌ها را بازی می‌کرد یا ادای هنرپیشه‌ها و تقلید صدای آنها را در می‌آورد. گاهی آنقدر غرق شدن در نقش فیلم بالا می‌گرفت که با دهان باز می‌نشستیم و فیلمی را که خودمان چند بار دیده بودیم از زبان راوی شیرین سخن می‌شنیدیم. و جذاب‌ترش این بود که فکر می‌کردیم ما اصلاً این فیلم را ندیده‌ایم چون راوی طوری تعریف می‌کرد که از خوب فیلم جذاب‌تر می‌بود و حتی جاهایی صحنه‌هایی هم جذاب‌تر از سناریست و آرتیست به آن می‌افزود.

 

فیلم، کتاب، موسیقی، تئاتر، عکس و همه چیزهای خوب دیگر، با واژه‌ها و اصطلاحات مختلفی معرفی شده و از آنها تعریف شده است اما یک عنصر در همه اینها مهم و مؤثر بوده که می‌شود با وام گیری از حوزه‌های دیگر، آن را "چگال‌کاری" نامید.

چگالی به زبان ساده یعنی درهم تنیدگی عناصر و مؤلفه‌های تشکیل دهنده یک پدیده. یعنی عناصر به درستی انتخاب شده و با تناسبی مناسب در کنار هم قرار گرفته باشند. وقتی صحبت از چگالی به میان می‌آید بلافاصله یاد علوم و فیزیک و شیمی و عناصر دخیل در آنها می افتیم. چگالی را در همه امور زندگی بشر می‌شود ملاحظه کرد اما اینجا بیشتر در کارهای هنری و فکری مد نظر ماست. مقصود آن چیزی است از عوامل مهمی به شمار می‌رود که باعث می‌شود یک اثر زیبا، فاخر، اثرگذار و با کیفیت به نظر برسد.

حتماً بسیار خوانده و شنیده‌اید که سریال یا فیلمی آبکی است. یاد این لطیفه می افتم که در مورد آبگوشت می‌گوید بعضی از آبگوشتها جوری است که باید گفت: آببببببببببببببببببببببگوشت و بعضی دیگر باید گفت: آبگوووووووووووووووووووووووووووووشت. یعنی مقدار گوشت و مواد کم است و آب زیاد است و این ماجرای آبکی هم از اینجا نشات گرفته است. یک سوژه ساده و نخ نما را گرفته‌اند و آنقدر صحنه‌های بی ربط و دیالوگهای بی محتوا و تهوع آور به آن اضافه کرده‌اند که شده است سریال 20 یا 50 یا 100 قسمتی. یعنی اگر شما چند شب و حتی هفته را هم نبینی اتفاق ویژه‌ای نیافتاده و اصلاً گویی هیچ چیز را از دست نداده‌ای. اما بعضی فیلم و سریالها هست که هر صحنه و هر کلمه و هر حرکت برای خودش و جریان کلی فیلم نقشی کلیدی ایفا می‌کند. به طوری که اگر آن را از دست بدهی دیگر از بقیه ماجرا سر در نمی‌آوری. هنگام دیدن اینجور فیلم‌ها اگر امکان داشته باشد به کرات دکمه عقب و جلو و ایست به کار گرفته می‌شود تا آدم دقیقاً بفهمد که چه گفت و چه شد و گرنه بقیه فیلم دیگر بی معنی می‌شود. مثل پارچه‌های گرانقیمتی است که با دست کشیدن روی آن آدم قشنگ لمس می‌کند که هر کدام از این تارها و پودها با چه دقت و ظرافتی انتخاب شده و چقدر دقیق‌تر در هم بافته شده تا هم حس زیبایی و هم احساس لطافت را به سرانگشتان لمس کننده برساند. آنتوان چخوف می‌گوید: اسلحه‌های که در صحنه یک نمایش دیده می‌شود، لاجرم باید در صحنه سه شلیک کند و گرنه چیز زائدی است. هر چیز دیگری هم باید همین نقش را داشته باشد. اما در خیلی از فیلمها و سریالها شاهدیم که ده‌ها شی و صحنه دیده می‌شود اما رها در باد و مثل بازیکن آزاد فوتبال اگر دلش خواست یهو سر و کله‌اش پیدا می‌شود و اگر هم نخواست رها می‌شود و تمام.

در فیلمهای خوش‌چگال، پدر آدم در می‌آید تا به آخر برساند. آنقدر صحنه و اتفاق دارد که نمی‌شود یک لحظه از آن غافل شد. همیشه فکر می‌کنم یکی از دلایل ساخت آگهی‌های بازرگانی نه به خاطر پول و درآمد که به خاطر این بوده تا مخاطب بتواند لختی نفس تازه کند و احیاناً اگر نیاز به دستشویی داشت بتواند از این فرصت استفاده کند تا بقیه فیلم را با خیال راحت ببیند.

 

در مورد کتاب و نوشتن هم چنین قضیه‌ای رخ می‌دهد. کلمه‌ها به قدری درست و مناسب و به جا انتخاب شده‌اند و آنقدر بار معنایی دارند که یک کلمه می‌تواند مثل میخ وسط قیچی که کل عملکرد قیچی را تعیین می‌کند، تمام قصه را بر محور خود بچرخاند. یکی از نمونه‌های کتابهایی که این انتخاب کلمات به صورت سحرآمیزی صورت گرفته بود و وقتی می‌شنیدم فکر می‌کردم که آیا کلمه دیگری هست که بتواند به این صلابت و درستی این همه معنی و احساس را منتقل کند، در کتاب "چشم‌هایش" از بزرگ علوی بود. کلمه‌هایی که برای آن صحنه یا رویداد، در قالب یک کلمه به اندازه ده دوازده صفحه که بنویسی مفهوم منتقل می‌کرد. درست مثل یک حرکت چشم یا دست یا بدن یک هنرپیشه حرفه‌ای. محمد صالح علا در مصاحبه‌ای در مورد مجری گری می‌گفت: مجری‌های قدیمی آنقدر حرفه‌ای بودند که با یک آبرو بالا بردن یا حرکت صورت هزار و یک حرف و طنز و جدیت را به تصویر می‌کشیدند. مثل نگاه‌های منوچهر نوذری در مسابقه معروف "از کی بپرسم". در کتابها هم به مثل سبک سعدی بزرگ که سهل و ممتنع بود، می‌بینی از همین کلمه‌های روزمره ما آنقدر به جا و دقیق و درست استفاده شده است که آدم مسحور می‌شود. کلمات مثل شعر روان و مثل موسیقی موزون هستند و مثل بنای معماری دقیق و به جا و بدون یک سانتی متری کجی در جای خودشان نشسته‌اند.

گابریل گابریا مارکز در کتاب "زنده‌ام که روایت کنم" می‌نویسد که در آن دفتر کار، و هنگام نوشتن، گاهی برای جابجا کردن یک ویرگول دو پاکت سیگار دود می‌کردم. و همین است که کسی مثل مارکز نوبل می‌گیرد و جدای از این جوایز هر کسی که کارهایش را می‌خواند مسحور رقص کلمات و سوار کردن مفاهیم در لابلای سرکش‌ها و قوسها و نقطه‌ها می‌شود.

آثار خوب و باچگالی بالا، طوری است که از هر طرف و با هر حسی آن را احساس کنی، ببینی یا بشنوی، یک نخ، صحنه، کلمه یا ویرگول اضافی در آن نمی‌بینی. و این راز ماندگاری کارهای چگال است.

********

بازهم رسیدیم به مرداد ماه و تولد دلگفته ها. روز 22 مرداد 1386 که اولین پست دلگفته ها منتشر شد به دنبال این بودم که بعضی از نوشته‌ها، حس‌ها و دریافتهای زندگی را منعکس کنم. اما باور نمی‌کردم که این همه دوستان مشفق و گرامی که در تمامی این روزها به یاد و فکر دلگفته ها بوده‌اند و تولد آن را تبریک گفته‌اند را همراه خود داشته باشم. همین توجه‌هاست که دستها و مغز و قلم را گرم نگه می‌دارد که شاید تشکری اندک باشد به پاس همراهی خوب و دوستی پر مهر شما.

کابوس آغاز

بیا صبحانه‌ات را بخور. ظهر شد. صبحانه و ناهارت یکی می‌شود اینجوری. پاشو مشقاتو شروع کن. زودتر حاضر شو که دیرت نشه.

این مکالمه هر روز صبح مادرش با او بود. صبح که از خواب بیدار می‌شد به این راحتی‌ها ویندوزش بالا نمی‌آمد. باید اول مدتی توی رختخواب با چشمان باز می‌ماند و بعد توی هال و در حال پرسه زدن به اطراف و اکناف و سر زدن به همه کانالهای تلویزیونی و چک کردن کلی شبکه‌های اجتماعی، تازه آمادگی لازم برای شروع را پیدا می‌کرد و می‌رفت سراغ صبحانه بر عکس برادرش که تا چشمانش را باز می‌کرد از تخت می‌پرید پائین و بلافاصله ورزش و صبحانه و دوش و راهی شدن برای کارهایش. آن اخلاق و عادت دیر لود شدن ویندوز صبحگاهی در همه کارهایش ساری و جاری بود. یعنی اگر می‌خواست کاری را شروع کند با جان کندن آغازش می‌کرد. هر چند که اگر شروع می‌کرد و گرم می‌شد دیگر نمی‌شد از کار جدایش کرد اما همین که برسد به مرحله آغاز خودش یک قرن طول می‌کشید. خیلی از موقعیتهایش را هم به همین خاطر از دست داده بود.

خیلی‌ها هستند چنین اخلاقی دارند. یعنی شروع همیشه برایشان سخت است. شاید هم می‌شود گفت انگار دارند از دنیای به دنیای دیگر می‌روند. یعنی تصور می‌کنند که دنیای قبلی‌شان بهشت عدنی است و پشت سر گذاشتن و رفتن از آن دنیای زیبا خیانتی است به آرمانهایشان با خودشان و انگار پایشان در یک قرارداد نامرئی اخلاقی و مردانه گیر است. این آدمها آنقدر درگیر فکر کردن به جزئیات و جوانب اتفاق یا کار جدید می‌شوند که کلاً فراموش می‌کنند که این کار آنقدرها هم که فکر می‌کنند سخت و جانفرسا نیست. یک کار ساده است که ده‌ها بار مشابه و حتی سخت‌تر از آن را انجام داده‌اند. ولی چنبره ذهنی که آنها را در خود گرفتار کرده مثل یک قفل سخت و کلیدگم شده، امکان باز شدنی برایشان نمی‌گذارد. همین می‌شود که آنقدر کار را شاق و بزرگ می‌کنند که حتی خودشان هم از شروع آن می‌ترسند. در حالی که وقتی شروعش می‌کنند و در کمترین زمان ممکن به نتیجه می‌رسد خودشان هم باورشان نمی‌شود که مثلاً 12 ساعت وقت گذاشته‌اند و خودشان و همه را کلافه کرده‌اند تا برای انجام یک کار 10 دقیقه‌ای ذهنشان آماده شود و شروع به کار کنند.

یکی از دلایل چنین رفتاری، می‌تواند تنبلی باشد. بعضی‌ها ژن تنبلی را در درون خود نهفته و آشکار دارند و برای همین هزار و یک فکر می‌کنند که یا کاری را انجام ندهند یا اینکه راهی ساده و بی درد سر برایش پیدا کنند.

بعضی هم ممکن است کودکی را زیر دست افرادی سپری کرده باشند که هر کاری را خودشان انجام می‌داده‌اند و دائم به اینها تلقین و گاهی هم گوشزد شده و در خون و رگ و پی ایشان رفته است که من بهتر از تو هستم. همان حالت "تو خوبی من بدم" در کتاب وضعیت آخر (تام آنتونی هریس و ترجمه اسماعیل فصیح).

برخی دیگر هم ممکن است زیر دست افراد ایرادگیر و کنترلگر، گیر کرده باشند. هر کاری که کرده‌اند دائم از یک جای آن ایرادی بزرگ درآورده‌اند و کلاً اعتماد به نفس ایشان را به باد فنا داده‌اند. این افراد در بزرگسالی جرات انجام کاری را ندارند و در همان چنبره "نکنه اشتباه کنم" گرفتار می‌مانند.

دلایل عدیده دیگری هم هست که نه بنده متخصص آن هستم و نه اینکه اینجا یک متن روانشناسی و رفتارشناسی تخصصی است. قصدم این بود که این معضل را که خودم هم کمابیش با آن درگیر هستم باز کنم و با همفکری بتوانیم راهی برای درمان آن پیدا کنیم. مثلاً خودم برای نوشتن باید حسابی مغزم را آماده کنم و می‌خوانم و برای در رفتن از قلم زدن هی اینطرف و آن طرف می‌پرم و یک جورایی "سندرم کاغذ سپید" دارم. یک بخشی از این رفتار البته بلاتشبیه برگرفته از توصیه آقامون ارنست همینگوی است و درست است. اما یک قسمتهایی از آن که خودم می دانم همین مرض کابوس آغاز است. البته ناگفته نماند که آنقدر فکر می‌کنم باید خیلی خیلی خوب و عالی بنویسم و آنقدر دوست دارم که مخاطبم وقتی پایش به اینجا رسید از خواندن متن حسابی نشئه شود، شروع و انتخاب واژه‌ها سخت است. اما نه آنقدر که دیگر آدم هیچ کاری نکند که مبادا خراب شود یا آنطور که انتظار دارد از آب در نیاید.

به هر حال، اولین گام برای مبارزه با این سندرم این است که این عادت را در خودمان شناسایی کنیم. چون اول باید درد را بشناسیم تا درمانش هم بیاید. بعد هم باید خیلی دنیا را ساده گرفت. درست است که باید خیلی مسائل را با جدیت و پشتکار دنبال کرد اما نباید آنقدر سخت گیری و پرفکشنیستیت (کمال گرایی) بر ما مستولی شود که جرات شروع را از ما بگیرد.

حالا شما بفرمائید که چه راهکاری برای درمان این درد کم درمان دارید.

کلاهِ گشاد به‌ سر‌رفتگی

هر کسی که در ایران زندگی می کند، کم یا بیش حداقل یکبار در زندگی یا در نمونه های حاد آن، دست کم یکبار در روز، چنین احساسی به او دست می دهد که "عجب کلاهی سرم رفته". احساس مرغِ همسایه غاز بودن، یکی از احساسات ازل و ابدی بشر است اما در ایران، نه تنها مرغ همسایه که موش و سوسک و جیرجیرک و کرمهای همسایه هم غاز و تیهو هستند و فقط وقتی که از مرز ایران رد می شوند و مهر ورود فرودگاه ایران در تذکره آنها درج می شود، تبدیل به موجودات حقیری که الان هستند می شوند.

تصویری که ایرانیها از زندگی در خارج از مرزهای ایران دارند به این شکل است که هر روز نزدیک ظهر (نه صبح زود) در رختخوابی مشرف به یک دریاچه با نوک شاخه های پر شکوفه درختان و برگهای سبز فرورفته در آب، چشم باز می کنند و یک ندیمه جوان و زیبا با کیمونوهای رنگین کمانی آسیای شرقی، دست به سینه و مودب تعظیم کرده و به نرمی می گوید صبح بخیر سرورم، چه چیزی احتیاج دارید در این روز زیبا؟ مابقی روز هم به همین سیاق در تخیل ابر وار ایرانی به سر می شود. در نظر ایرانیهای مقیم ایران، خارج نشینانِ بی درد هر لحظه دارند رویاهای آنها را زندگی می کنند و در مرادهای آنان غلت وا غلت می زنند. آنها کسانی هستند که نصف ایران‌نشیان هم کار نمی کنند اما درآمدشان سر به فلک می زند. آن هم با آن همه آزادی و امکانات و عشق و حال دائمی. اغلب هم چنین موقعیتی را آن وقت که ارزان بوده داشته اند که خیلی کم هزنیه که یعنی تقریبا مفت، بروند و در بهترین کشور دنیا الان غرق نعمت باشند. آخر جمله شان هم این است: ما هم اینجا خودمون رو حروم کردیم، "والا به خدااااا".

این احساس از کجا نشات می گیرد و چرا چنین شده که همه یا حداقل بیشتر مردم ایران تصور می کنند که تمامی اهالی کره زمین در عشق و حال دائمی به سر می برند و بدبخت ترین آدمیان کره خاکی، کسانی هستند که در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنند؟ این سندرم خود بدبخت بینی، دلایل متعددی می تواند داشته باشد. برخی بیرونی هستند و به سابقه تاریخیِ دائم در بلابودن ایرانی بر می گردد. او که هر وقت چشم باز کرده، غول نتراشیده و نخراشیده ای در کسوت بیابان گرد و مغول و اجنبی بالای سر خودش دیده که به قصد تاراج او آمده. همین شده که دیگر دلش نیامده چشمانش را باز کند و همینطور در خواب غفلت مانده. تازه، در عالم خواب یا خود به خواب زنی هم چندان بد نمی گذرد. چشمانت را می بندی و از این دنیای دون و دغل به جهانی سراسر گل و سنبل پر می کشی. هر چقدر که دلت بخواهد، بر توسن خیال می تازی و بدون یک ریال هزینه تا هر سراپرده ای که دلت بخواهد سر می کشی. اما اشکال کار در اینجاست که تا ابد نمی توانی در خواب بمانی یا خودت را به خواب بزنی. بالاخره یک روز باید چشمانت را باز کنی و هر چقدر که دیرتر این مهم را انجام دهی، گرفتاریهایت بیشتر و بیشتر می شود.

یک دلیل دیگر هم تجربه زیسته ای است که کمر به اثبات همه این بدفکریهایِ ایرانی بسته است. به قول طرف که می گفت: "نمی دانم چرا هر چه گم می شود همه به من شک می کنند" و دیگری در جوابش می گفت: "نمی دانم چه حکمتی است که متاسفانه همیشه هم درست فکر می کنند و شوربختانه همه اشیاء گم شده هم نزد تو پیدا می شود". یعنی اینکه این احساس منفی همیشه همیشه هم فقط احساس منفی خالی نیست و خیلی از اوقات واقعا کلاه سر آدم رفته است. این وضعیت به مثال جاده ای است یک طرفه که همه راننده ها در جهت درست رانندگی می کنند و فقط یک راننده مجنون در بین آنها، شروع می کند خلاف جهت مسر رانندگی کردن. مسلم است که این کار غیر معمول چندان هم بی زحمت نیست و طبیعی است که برخوردهای مختلفی از سطحی و معمولی تا عمیق و خطرآفرین پیش بیاید. تمام مردم دنیا –به غلط یا درست بودن آن کاری نداریم و فقط در پی تشریح موقعیت هستیم –چیزهایی را می خورند، می پوشند، می نوشند، می بینند، تجربه می کنند و... که تقریبا در اغلب کشورهای جهان رایج است و مشکلی در آن نیست. اما در ایران باید از همه خوردنی ها، پوشیدنی ها، نوشیدنی ها، دیدنی ها، تجربه کردنی ها و... جهان چشم بپوشی که خب این کار امر ساده ای نیست و هزینه های گزاف تحمیل می کند. آن هم نه در دوره پارینه سنگی که بشر در تمام طول عمرش به غیر از چند وابسته خانوادگی و قبیله ای، دیگر آدمی را به خود نمی دید؛ بلکه در عصر ارتباطات و اطلاعات و دنیای بدون مرز و شیشه ایِ رسانه های مردم‌نهاد.

در حالی که من فکر می کنم آنچنان هم که فکر می کنند و به تصویر می کشند "در شرق و غرب خبری نیست". نه اینکه شرایط با اینجا فرق نکند، اما مدینه فاضله ای که تمام مصائب دنیا پشت درهایش مانده و آن درها، ابواب‌الجنه واقعی باشند هم نیست. زندگی خارج از مرزهای ایران هم قطعا مسائل و مشکلات خاص خودش را خواهد داشت. با همه روزمرگی ها، غربت، زبان، فرهنگ، تنهایی، بی رسمی و ... به ویژه برای مردمان احساسی و تا خرخره فرورفته در فرهنگ و سنت ایرانی با بوی چلوکباب و قلیان، آن مدینه فاضله، چندان هم فاضله به نظر نمی آید. اما نمی دانم چه سری است که نه آنهایی که می روند و رحل اقامت در بلاد فرنگ می افکنند واقعیات را بازگو می کنند و برای اینکه حرص ایران نشیان را در بیاورند، یک بهشت شبانه روزی و دائم الشعف از آنجا ترسیم می کنند و نه آنان که در ایران مانده اند، بعضی از زمزمه های "خارج از مرزهای مام وطن چندان گاوی سر راهت سر نمی برند" را می شنوند. هر یک بر سیاق خود به تنومندسازی آن ور آب، و حقیرسازی این ور آب مشغولند. حال آنکه باید گفت، زندگی در یک کشور یا مکان خاص علاوه بر شرایط و شانس و امکانات، به روحیات و خلقیات خود فرد هم بر می گردد. یعنی هر کس باید نسخه مخصوص روحیات خودش را بیابد. چه بسیار افرادی که با احساس خلا در زندگی خود مواجه شده و راه را در هجرت و رفتن به کشوری دیگر گمانه زده اند و بعد از رفتن تازه دیده اند که عجب کلاهی در آنجا به سرشان رفته.

همین است که ایرانیها (به قول محسن نامجو "ایرونیها") چه اینور آب و چه آن ور آب، این احساس کلاه گشاد بر سر رفتگی را دائم باید با خود به این سوی و آن سوی بکشانند.

جمعش کنید

آخر سال میلادی که می شود، دلم ضعف می رود برای دیدن انواع و اقسام گزارشها و تحلیلهای سالانه این اجنبی ها. برای منی که همیشه کشته و مرده جمع بندی گذشته و تحلیل و برنامه ریزی آینده ام، این وقت سال، خیلی حس و حال خوبی می دهد. همیشه هم انگشت به دهان می مانم که چطوری این اجنبی های از خدا بیخبر! اینقدر ذهنهای تحلیلی جامع نگر دارند. من هیچ وقت استقرایی اندیش نبوده ام. یعنی خودم این طور فکر می کنم. جانم به لب می آید تا در هرج و مرج راهی را برای رسیدن به مقصود بیابم. خیلی ها را دیده ام تا کاری به آنها ارجاع می شود، همان گام اول شروع می کنند که انجام کورکورانه و از یک جایی پیش می روند. بعد از مدتی سرشان به سنگ می خورد و حالا در به در دنبال راه حل می گردند. همیشه هم یاد این دیالوگ صادق هدایت در نمایشنامه مازیار می افتم که از زبان مازیار، فرمانده طبرستانی می گوید: "تقصیر خودمان است که برای دینشان، فلسفه تراشیدیم". فلسفه تراشی به این قاعده اشاره دارد که کاری انجام گرفته و رفته و بعد از اینکه کارش بیخ پیدا کرده، تازه به این فکر افتاده که ریشه ها و غایتها اصلا چی هست که این کار به اینجا رسیده. مثل این مقایسه ایرانی و ژاپنی که: "ژاپنیها، یک سال فکر می کنند و برای حداقل 5 سال برنامه می ریزند و کار را شروع می کنند، اما ایرانیها، 1 سال کار می کنند و تازه می فهمند که راه را اشتباه رفته ان و شروع می کنند به 5 سال اصلاح و رفع عیب کردن".

 اما من قیاسی اندیش، اول باید همه آن اقلامی را که به کارِ کارم می خورند بشناسم و بعد کنترل کنم که همه چیز دیده شده و به آن اندیشه شده است. حالا که مواد لازم در اختیار است، باید بنشینم به روابط بین این اجزا و اشیاء بیاندیشم که کی به کیه و چی به چیه؟ اول چی باید باشه و به تناسب و فراخور، چه اجزای دیگری در کجا قرار بگیرند و چه رابطه ای با اشیای بالاتر و پائین تر و هم ارز پیدا  می کنند. در درس خواندن هم همینطور بودم. باید هر آنچه را که در جزوه و کتاب بود، به سبک و روش خودم آنالیز می کردم و یک شبه هستان شناسی درست می کردم. بعدا دیدم جزواتی که من حاشیه نویسی کرده بودم یا خلاصه برداری از درسهایم که شکل فلوچارتی داشت و دسته بندی ها در آن خیلی پر اهمیت بود بین دانشجویان ترمهای دیگر دست به دست می شد و چند نفری که بازخورد دادند، اشاره کردند که فقط با این دسته بندی های شما درس را یاد گرفتیم و نمره خوب به چنگ آوردیم.

سبک من چند اشکال عمده دارد که دو تا از اصلی ترینهایش این است. یکی اینکه خیلی طول می کشد، دوم اینکه با ذهن عجول و از سرواکنی کشور ما سازگاری ندارد. طول کشیدنش به این خاطر است که دو مرحله اساسی دارد. یعنی اینکه اول باید همه اجزاء را شناسایی کرد و در مرحله دیگر روابط و ارتباط بین آنها را مشخص کرد. البته، وقتی این دو مرحله سخت را پشت سر بگذاری، کارت خیلی خیلی راحت تر می شود. چرا که فرمول خیلی ساده ای برای رسیدن به موفقیت همراه با خلاقیت در این بین وجود دارد. با مشخص کردن وضعیت ایده‌آل و تعیین وضع موجود، کافی است فاصله بین این دو یعنی رفع آسیبها و رسیدن به ایده‌آلها را پر کنی. آن وقت است که نتیجه مقبول حاصل می شود. البته که به این سادگی که فقط یک سری کلیشه ها را ارائه کنیم نیست و باید راهکارهای حل مساله و شرایط لازم برای دستیابی به آن را فراهم کنی.

ناگفته نماند که وقتها خودم هم مجبور می شوم به همان سبک کار راه انداز استقرایی اندیشانه پیش بروم و امور اداری را هر چه سریعتر به سرانجام برسانم بدون توجه به گوشه ها و زاوایای کلی و روابط اساسی و درست بین پدیده ها، اما همیشه از خودم دلخورم که چرا نباید اصول کل نگرانه و گشتالتی که به آن معتقدم را به کار ببندم. چونکه توجه به این جزئیات و گوشه های به نظر پرت افتاده، دقت در چیدمان ستونهای یک بنای مهم است و لاجرم ستون باید قرص و محکم باشد.

دو نمونه خیلی عالی از کارهای کل نگرانه و در عین حال دقیق خارجی ها که همیشه با آنها حال کرده ام به این شرح است. یکی کتاب "همه مردان شاه" نوشته استفان کینزر با ترجمه رضا بلیغ است که تحلیل و جمع بندی آن از تاریخ و روحیات ایرانیها عالی است. یک جمله می گوید اما هزاران معنی در آن نهفته است.

دیگری نویسنده ای است که تازه کشفش کرده ام و چهار کتاب فوق العاده دارد که پاسخ خیلی از پرسشهای اساسی بشر در این کتابها نهفته است. نوال نوح هاراری (هراری) نویسنده اهل اسرائیل است که دکتری تاریخ از دانشگاه آکسفورد گرفته. در 4 کتاب که سه کتاب آن تاریخ گذشته، حال و آینده بشر است و یکی دیگر که تاریخ پول را بیان می کند، آنقدر جمع بندی جامع و زیبایی از تاریخ و زندگی بشر دارد که فوق العاده آدم را به وجد می آورد.

  • انسان خردمند : تاریخ مختصر گذشته
  • ۲۱ درس برای قرن ۲۱ 
  • انسان خداگونه : تاریخ مختصر آینده
  • کیش سرمایه‌داری: (تاریخ مختصر پول)

قبلا هم نوشته ام و گفته ام و حالا دوباره می گویم که اول برای تذکر به خودم باشد. حتما در زندگی برنامه ای داشته باشیم که در آن جمع بندی نقشی اساسی ایفا کند. به ویژه الان که داریم به انتهای سال نزدیک می شویم خوب است که جمع بندی از سالمان داشته باشیم. یکی از دوستان هلندی که او را در دهلی ملاقات کردم و با هم دوست شدیم، آقای پرفسور "کیم والت من" است. در انتهای سال میلادی، یک پیام تبریک سال نو فرستاده بود که یک فایل ضمیمه اش بود. در سه صفحه، جمع بندی خودش از سال 2018 را نوشته بود که خواندن آن خیلی لذت بخش و کیفور کننده بود. امیدوارم که ما هم بتوانیم با جمع بندی هر ساله مان، طرح و برنامه ای برای آینده و سالهای پیش رو بریزیم. پس: جمعش کنید (سال را می گویم).

بی خبرم از تو و من تاب ندارم

این یک سوتی و اشتباه بوده. اما حیفه که برش دارم. شاید کسی دلش یه جایی جلوی کافه ای بنفش بلرزه...

این آهنگ رو به زمستون تقدیم می کنم.

بیاد شیشه های بخار گرفته و نم بارون 

بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
از دله من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقِ من اما گله ای از تو ندارم

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

شعر آهنگ جدید حجت اشرف زاده بی خبر از تو

جز تو ندارم بخدا یاره عزیزی تا کی از این عاشقه تنها بگریزی
باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقه من اما گله ای از تو ندارم

از دلِ من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مرا ببخش که دوستت دارم , مرا ببخش که رفتی و زنده ماندم بی تو

دلم یا مغزم؟

یک وقتی جلال حیدری‌نژاد درآمد و گفت تا چهل سالگی خیلی کوه‎ها را آدم می تواند جابجا کند و بعد از آن دیگر باید از اندوخته ها بهره برد. نه اینکه کاری نشود کرد، نه. سخت می‌شود. حالا عجیب است که من هم هزار و یک مطلب و سوژه توی ذهنم دارم که هر کدام برای خودش تلالویی خیره کننده می‌تواند داشته باشد، اما عجیب است که وقتی قرار است قلمی شوند انگار تکه سنگی روی دستانم می افتد که نوشتن را حسابی سخت می کند. شاید خیلی کمال گرایی این روزها باعث می شود که چیزی در سطح مخاطبان بنویسم که شانشان زیر سوال نرود. چرا که یک مطلب سطحی و سخیف، می شود مثل سریالهای آبکی صدا و سیما که سراسر توهین به مخاطب است. اما دوباره یاد حرف فروغ و صمیمانه و فاخرانه می افتم و حالا افسار کیبرد را به احساس می سپارم ببینم چه می شود. آخر یک اتفاقی هم از لای یکی از کتابها افتاد که بی ارتباط با این موضوع نیست که سعی می کنم به آن اشارتی داشته باشم.

این هفته دو کتاب شنیدیم. اولی کازابلانکا بود و دومی بینوایان. اول در مورد بینوایان بگویم که مرتبط با موضوع بالا است. این نسخه ای که شنیدم، تنظیم رادیویی کتاب بینوایان توسط مهدی گلستانی برای برنامه "کتاب شب" رادیو تهران (فکر می کنم) بود که با اجرای دلنشین "بهروز رضوی" پخش شده است. البته من فایلهای آنها را می شنوم و برنامه را از رادیو و زنده نمی شنوم به همین خاطر مطمئن نیستم که رادیو تهران قطعی است یا خیر. به هر حال، در انتهای این برنامه که تقریبا شش قسمت 17 دقیقه ای شده بود، مصاحبه ای با آقای مهدی گلستانی که کارگردان و تنظیم کننده بود داشتند. در آنجا اشاره مفصلی به ارزشها و اهمیت رمانهای کلاسیک داشتند که به عنوان کارگاه نویسندگی هستند و کسی که می خواهد نویسنده شود بهتر است کلاسیکهایی از تولستوی، چخوف، هوگو و ... بخواند. در ارزشهای جناب هوگو گفتند که پرآوازه ترین نویسنده ای است که در دوران حیاتش مورد توجه قرار گرفته است. به گونه ای این اثرگذاری هوگو بالا بوده که باعث شده بسیاری به خاطر سایه سنگین و خیمه وار ویکتور هوگو بر روی ادبیات قرن 19 (بینوایان در سال 1862 منتشر شده است) علم مخالفت با او را بردارند. گفتند که هوگو از بنیانگذاران سبک رمانتیسیسم بوده و از چهره های شاخص آن. نهضت و جنبش رمانتیسیسم در مقابل عقل‌گرایی قبل از خودش شکل گرفته و بر این اصل توجه داشته که احساسات انسانی را باید در همه مسائل دخیل دانست و فقط عقل به تنهایی کافی نیست. به همین خاطر، بینوایان علاوه بر یک رمان سیاسی و تاریخی، بیشتر یک عاشقانه و از سمبلهای رمانتیسیستی به شمار می آید.

اتفاقا، در 2 آبان امسال در همایش ادبیات کودکان و خواندن شورای کتاب کودک شرکت کردم. یکی از سخنرانان آقای دکتر عبدالرحمن نجل رحیم بود که یک عصب‌شناس متخصص است. ایشان، بیش از 20 سال است که دارد سمینارهای "عصب‌پژوهی" را یک تنه برگزار می کند و خیلی مهمانها و موضوعات جالبی دارد که مثلا هوشنگ ابتهاج، دکتر باطنی، دکتر حسن عشایری و ... در آنجا صحبت کرده اند. ایشان نکته خیلی جالبی گفت. اینکه، ما در ادبیاتمان متافورهای (استعاره هایی) داریم که از بنیاد اشتباه است. یعنی در زمان خودش درست به حساب می آمده اما علم الان دیگر آن را قبول ندارد و کودکان هم که با علم سر و کار دارند اینها را نمی پذیرند و وظیفه ادبیات است که این استعاره های اشتباه را اصلاح کند. یکی از مهمترین اینها، جای احساس و دوست داشتن در قلب (یا همان دل) است که به کل اشتباه است. قلب وظیفه پمپاژ و تنظیم گردش خون در بدن را بر عهده دارد و علم سالهاست ثابت کرده که جای همه احساسات از جمله دوست داشتن در مغز است. اما همه ما هنوز هم فکر می کنیم که با دلمان (قلب) دوست داریم.

استعاره اشتباه دوم هم تقابل عقل و احساس است. این را هم همگان پذیرفته اند که عشق و احساس فعالیتی غیرعقلی و احساسی است. باور هم داریم که خیلی از رفتارهای ما احساسی است که با عقل و منطق در تضاد است و هر کدام راه جدا و مسیری مستقل دارند که تقریبا همیشه هم با هم در تضاد و جدل هستند. در صورتی که ایشان به عنوان یک متخصص عصب شناسی و روانپزشک و آدمی عالم، معتقد بودند که مسائل زندگی اینگونه نیست که بعضی را جدا کنیم و بگوییم اینها با عقل درست می شود و بعضی دیگر را بریزیم گوشه دیگری و بگوییم اینها هم احساسی هستند. تمامی مسائل زندگی با همکاری و همیاری توامان مغز و احساس پیش می روند و هیچ یک از دیگری جدا نبوده و نمی توانند به ثمره ای درست و اصیل ختم شوند.

اما در مورد کتاب کازابلانکا. این کتاب از روی فیلمنامه آن تنظیم رادیویی شده بود. فیلمنامه نویسان آن هم چندین نفر بوده اند. این فیلم از نمونه های تاثیر معکوس سینما و کتاب است. چرا که خیلی وقت پیشترها، بسیاری از فیلمهای سینمایی از روی کارهای ادبی بزرگ تهیه می شدند و سینما آبشخوری غنی چون ادبیات کلاسیک داشت. اما به مرور سینما جای خودش را یافته و خیلی وقتها فیلمها تبدیل به کتاب می شوند و خیلی ها بعد از دیدن فیلم به سمت خواندن کتاب تمایل پیدا می کنند. فیلم کازابلانکا، که ساخت آن از نظر مکانی هیچ ربطی به کازابلانکا نداشته، جزء ده عاشقانه برتر سینمای جهان است. کتاب را شنیدم و خوشبختانه دانشجویان در همان سر کلاسی که داشتیم در مورد فیلم حرف می زدیم، نسخه دوبله آن را بهم دادند. قبلا چندباری به زبان اصلی دیده بودم اما خیلی از حرفها را متوجه نشده بودم. دوبله فارسی شخصیت ریک (همفری بوگارت) با صدای مرحوم حسین عرفانی و شخصیت الزا (اینگرید برگمن) با صدای همسر مرحوم عرفانیان یعنی شهلا ناظریان، لذتی دیگر دارد. گاهی اتفاقاتی در کائنات می افتد که تاثیرش بینظیر می شود و معجزه ای را می ماند. مثل همین اتفاقی که برای این فیلم افتاده. خود سازندگان فیلم هم باور نمی کردند که این قدر موفقیت شامل حال این فیلم بشود ولی کازابلانکا تبدیل به یک اسطوره ماندگار شد. منصور ضابطیان در کتاب "چای نعنا" که شرح سفرش به مراکش است رفته و از کافه ریک که البته هیچ صحنه کازابلانکا در آن فیلمبرداری نشده دیدن کرده و مفصل در مورد آن نوشته است.

روز 30 مهرماه رفتم اصفهان. "همایش سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی" برای دومین سال قرار است برگزار شود و من هم جزء هیئت علمی آن هستم و در کنار این همایش، برنامه های استانی تدارک دیده اند. قرعه فال اصفهانش به نام بنده افتاد. دوباره رفتیم در مهمانسرای هنرستان

موضوع همایش "سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی و خانواده" بود. من سخنرانی با عنوان "مغز اجتماعی و تنهایی رسانه‌ای" داشتم که در اینجا گزارش کامل آن آمده است. کلیپ خوبی هم از آن در آپارات گذاشته اند. محتوای اصلی صحبتم روی تئوری مغز اجتماعی بود که در پاسخ به این پرسش که چرا مغز انسان بزرگتر از سایر جانداران شده، پاسخ اجتماعی شدن را می دهد. در حالی که رسانه های مختلف علی رغم مغز اجتماعی ما، باعث تنهایی‌مان شده اند. خود این موضوع به کنار که خیلی روی آن کار و مطالعه کردم و چون می دانستم اصفهان شهر جدی است و از همه اقشار از جمله معلمان درس "رسانه" در دبیرستان در آن شرکت دارند، حسابی خودم را آماده کرده بودم. اما مهمترین چیزی که همه لذت برده و از آن تعریف کردند، شیوه ارائه من بود. در ابتدای هماهنگی با مسئول سالن، ایشان گفتند که پاورپوینت دارید و میکروفن ثابت می‌خواهید؟ که همانجا به نظرم رسید اگر امکان دیگری باشد من خیلی خوشحال می شوم. یک میکروفن بیسیم اچ اف به من دادند و گفتند می توانید استفاده کنید. من هم به جای اینکه یکجا بایستم و باعث چرت ملت بشوم، میکروفن را زدم و گفتم که من معلمم و نمی توانم یکجا بایستم و به نوعی از مشاییون هستم و باید راه بروم تا موتور کلامم روشن شود. خلاصه، نزدیک به یک ساعت صحبت کردم و آنطور که از چهره حضار و بعد از ارتباط و بازخوردها فهمیدم خیلی تاثیرگذار بود. یک نفر آمد و گفت که یاد سمینارهای به سبک "تد" افتادم. پرانرژی و محتوادار و اثربخش. (گویی خیلی جوگیر شدم و حسابی از خودم تعریف کردم اما اشکال ندارد چون هدف آموزشی از آن دارم). با خودم فکر کردم که چرا ما خودمان را اسیر کلیشه ها می کنیم. کجای دنیا نوشته که حتما سخنران باید بیاید و عصاقورت داده یکجا بایستد و ملت هم چرت بزنند و وقت تلف شود و بروند. این همه تریبون ما داشته و داریم اما چرا به روشی نو از آن استفاده نمی کنیم و روی اثرگذاری که هدف اصلی است متمرکز نمی شویم؟ باید هم روی محتوا و هم روی روش حسابی کار کنیم و شیوه ای را برگزینیم که بیشترین اثر را داشته باشد.

اتفاقا بر این اساس، چندسال پیش کارگاهی را طراحی کردم که ابتکار جالبی بود و واقعا به آن فکر کرده بودم. با خودم فکر کرده بودم که من خودم اگر کسی برایم حرف بزند حداکثر ده دقیقه تمرکز واقعی دارم و بیشتر از آن بشود یا خوابم می برد یا علاقه ام به موضوع را به کل از دست می دهم. حتما بقیه مردم هم همین گونه هستند. تا اینجا آسیب بود و بعد راه حل را یافتم. با خودم فکر کردم که اگر ملت فیلم جذاب ببینند ممکن نیست بی علاقه شوند. به همین خاطر، کارگاه را با فیلمهای جذاب و ناب از فناوری های نوین اطلاعاتی درست کردم (آن وقت این قدر تلگرام و شبکه های اجتماعی رایج نبود که همه بتوانند اینقدر کلیپ جذاب ببینند و به اشتراک بگذارند). کارگاه موضوع بندی و زمان داشت و هر فیلم بر اساس هدفی تهیه شده بود و در خلال فیلمها با ملت صحبت می کردم و فلسفه و کاربرد را با هم بحث می کردیم. در آخر هم مهمترین نکته را کار می کردیم. اینکه چه نظر دارند. اغلب می گفتند خوب است ما اینها را داشته باشیم و استفاده کنیم. اما من روی یک نکته مهم تاکید می کردم: "فکر نمی کنید که در ساخت آنها و راهبری کاری مهم در جهان نقش داشته باشیم؟" 

شروع منطقی، پایان طوفانی

خیلی وقتها برای شما هم پیش آمده که می خواهید کاری را انجام بدهید و با اشتیاق شروع می کنید و آنقدر شور و شوق در درون شما موج می زند که سر از پا نمی شناسید تا آن کار را انجام دهید. شروع ها معمولا طوفانی و پر هیجان و طلایی هستند. اما به مرور زمان انگیزه کاهش می یابد و با برخورد به اولین موانع و سختی ها، گویی آن دوران طلایی اولیه اصلا وجود نداشته و چنان گردی از اندوه و شکستگی در روح آدمها مشاهده می شود که اصلا باور کردنی نیست که این آدم همانی است که قرار بود کوه را جابجا کند. وقتی کاری شروع می شود، اگر زمینه های انگیزشی لازم برای آن مهیا نشده باشد خیلی داغ و پر طمطراق شروع می شود. چند روز یا شاید چند هفته اول (بسته به میزان انگیزش اولیه) با شدت و حرارتی وصف ناشدنی و غیر معمول کار پیش می رود و گاه نتایج شگفت انگیزی هم در پی دارد. اما بعد از فروکش کردن آن تندی و حرارت اولیه، کم کم زائده هایی بر سر راه سبز می شود که گویی یک شبه یا در ظرف چند ثانیه قد کشیده اند. در حالی که ممکن است اینها قبلا هم بوده باشد اما انگیزه ها آنقدر قوی بوده که یا اصلا اینها را ندیده یا اینکه آنها را ذوب و همراه خود کرده است. اولین مشکلات که رخ می نماید، اگر در آن دوره اوج انگیزشی باشد، راه حل به سرعت یافته می شود یا آنقدر تمرکز روی موفقیت بالا است که کسی متوجه آن نمی شود. اما اگر در دوره های بعد از مرحله پر انگیزه اولیه باشد، کوچکترین مانع می تواند یک بحران بسازد و همه محاسبات را به هم بریزد.

فرایند آغاز و انجام کارها را می توان به مسابقه دو استقامت تشویق کرد که دونده های غیر حرفه ای از همان ابتدا با تمام قوا شروع به دویدن می کنند و فکر نمی کنند که چه میزان راه دارند و چگونه باید تقسیم انرژی کنند. اما دونده های حرفه ای از همان آغاز حرکت با طرح و نقشه و شناخت درست برنامه ریزی می کنند که در گامهای اولیه انرژی خود را تخلیه نکرده و بقیه مسیر و رسیدن به سکوی قهرمانی را به این سرعت به باد ندهند. به همین دلیل هم ضرب المثلی قدیمی اشاره می کند که "تب تند عرقش زود در می آید". مثل اجاق گاز و زودپز که اجاق گاز معمولا این قابلیت را دارد که تنظیم شود تا غذا در آن جا بیافتد و مسلم است غذایی که با ریتمی کند و یکنواخت اما طولانی مدت تهیه شده خوب قوام آمده و طعم لذیذتری هم خواهد داشت. اما زودپز برای زندگی پرشتاب و پخت زود طراحی شده است. بر همین اساس زود جوش می آید و سر و صدا می کند و غذایی هم که در آن پخته می شود علاوه بر اینکه طعم خوبی ندارد، به دلیل صدمه به بافتهای مواد غذایی برای رفتاری غیرطبیعی با ماده غذایی، اغلب غذای نامناسب به شمار می آید. بنابراین، کار هم مانند غذا و مسابقه دو نیازمند طرح و برنامه کلان و طمانینه و آرامش و برنامه ریزی زمان بندی شده است تا هم شروع به خوبی دیده شود و هم تا آخرین دقایق رسیدن به پایان، انرژی افت نکند و کیفیت پائین نیاید.

کسانی که خیلی عجول (یا به قول روانشناسان استرسی) هستند، معمولا این شانس را دارند که کارها را تند و سریع آغاز کنند و با سرعت به اتمام برسانند. اما این عجله در اغلب موارد (همیشه استثناهایی هست) باعث می شود که مبانی لازم به درستی پیش بینی نشده و خطاها محاسبه نگردد و در حین اجرا یا موانعی برخورد کنیم که برایشان راه حلی نداریم و مجبور باشیم هزینه های بیشتری  را تقبل کنیم یا اینکه مسیر درست را منحرف کنیم تا بتوانیم به نتیجه نزدیک شویم.

اما چگونه می شود از آفت شروع داغ و پایان سرد در امان بود؟ لازمه اصلی این کار اندیشه مداوم است. برای هر کاری باید به قدر کافی وقت اندیشیدن در نظر گرفته شود. در بین ژاپنی ها مثل رایجی هست که می گویند ما 5 سال فکر می کنیم و یک سال اجرا. در حالی که ما ایرانیها یک سال کار می کنیم و بعد به فکر می افتیم که در مورد آن خوب اندیشه نکرده ایم. آن وقت باید 5 سال وقت بگذاریم تا خرابی های آن کار را اصلاح کنیم. مثل نامطلوب دیگری هم بین ایرانی ها رایج است که متاسفانه خیلی وقتها از زبان مدیران هم شنیده می شود. حتی مدیری برای آن مخفف هم ساخته بود تحت عنوان RGB. یعنی "راه بیانداز و جا بیانداز". این مثل نشانگر آن است که یا موضوع آنقدر اهمیت نداشته که بتواند نظر بالاتری ها را جلب کند تا اجازه انجام آن را بدهند یا اینکه ما توان تبیین و اهمین بخشی به آن را نداشته ایم. بنابراین، با روشی غیر منطقی و اصولی تصمیمی غیراصولی تر اتخاذ می کنیم که کار را با همه آنچه داریم –درست یا غلط- آغاز کنیم و در طول اجرای کار نظرات را جلب کرده و کار را به نتیجه برسانیم. در طول مسیر کار هم تا جای ممکن فشارهای غیر لازم به عوامل وارد می شود و چون چارچوب کار درست تعیین نشده و همراهی همه اثرگذاران هم در دست نیست، در بسیاری از موارد بارها مسیر اجرا عوض می شود و عوامل اجرایی دچار تغییر و ریزش می شوند. در نهایت هم چیزی به دست می آید که با آنچه مدنظر و مورد انتظار بوده فرسنگها فاصله دارد که تازه توجیه کردنها و دلیل تراشی برای خرابکاری ها آغاز می شود.

آفت دیگر شروع های طوفانی و اتمام های بی‌ثمر این است که ممکن است کار با شروعی پر سر و صدا و طوفانی شکل بگیرد و نتیجه خوبی هم به دست بیاید اما ماندگاری خیلی کمی داشته باشد. مثل قهرمانان ورزشی که برای خیلی از آنها قهرمان شدن خیلی راحت است اما قهرمان ماندن کاری شاق و نشدنی به شمار می آید. در حالی که کار موثر و مناسب ماندگاری داشته و در طول زمان قوام و دوام خود را حفظ می کند. چه بسیار سیاستمداران، هنرمندان، دانشمندان و ... را دیده ایم که یکباره ظهور کرده و سر و صدای زیادی به راه انداخته اند؛ اما پس از مدتی متوجه شده ایم که گویی تاریخ انقضاء اینها هم به سر آمده است.

گاهی بعضی از قدیمی ها را می بینیم که سالیان سال است یک کار یا رفتار را تکرار می کنند و هر بار هم با تمام اجزاء و جزئیات ضروری و از این تکرار خسته نمی شوند در حالی که جوانترها به سرعت دلزده شده و یا اصلا طرف اینجور کارها نمی روند یا اگر آغاز کردند به سرعت خسته شده و عطایش را به لقایش می بخشند. در حالی که راز موفقیت در صبر و شکیبایی و دقت نظر نهفته است. بر این اساس است که در بین آدمهای قدیمی، افراد به شدت موفقی را می بینیم که ضمن کار کردن از آن لذت هم می برند. راز موفقیت آنها در اعتقاد و تعهد راسخ آنها نهفته است. یعنی کار را باوری می دانند که هر دفعه گویی دفعه اول شروع است و پایان آن هم گویی برای اولین بار اتفاق می افتد.

پس بهترین نسخه برای شروع و پایان خوب این است که اولا به کار و عملی که انجام می دهیم اعتقاد و باور داشته باشیم. بدون این باور، هر کار –ولو بهترین کار دنیا- به تکراری ملال آور بدل می شود و همیشه از اجرای آن وحشت و تنفر ایجاد می شود.

لازم است که خوب بیاندیشیم و جنبه های مختلف یک عمل را برانداز کرده و پیش بینی های لازم را برای آن به عمل آوریم و بعد کلید آغاز را بزنیم. چون تا وقتی که شروع نکرده ایم می توانیم برنامه ریزی بهتری کنیم یا برخی مسیرها را مناسب تر برگزینیم؛ اما وقتی کاری کلید خورد و پیش رفت تغییر آن اگر غیرممکن نباشد اما احتمال اینکه خیلی سخت بوده یا هزینه بیشتری بخواهیم بپردازیم زیادتر است.

ناگفته نماند که فکر کردن در مورد کار نباید آنقدر طولانی و بی برنامه باشد که هیچ گاه جرات آغاز کار را پیدا نکنیم. بلکه در فرایندی معقول لازم است که به قدر کافی کار را بشناسیم و جنبه ها و زوایای متفاوت آن را بکاویم و بعد از همه شناختها دست به کار شویم. و از همه مهمتر اینکه با انرژی شروع کنیم و طوری برنامه ریزی کنیم که کار با همان میزان انرژی به اتمام برسد؛ حتی بهتر از آن می تواند اینگونه باشد که چنان خوب برنامه ریزی و مدیریت کنیم که وقتی کار به انتها می رسد آنقدر خوب انجام شده باشد که انرژی پایان کار بیشتر از آغاز آن باشد.

از همین ما و من است

تا همین چند وقته پیش، اگر دقیقتر بگویم، تا شش ماه پیش، اعتقاد داشتم که جامعه باید سیستمی داشته باشد که همه چیز را تحت سلطه داشته و برای همه آحاد اجتماع نسخه بپیچد. یعنی همه چیز تحت سیطره یک عقل و حکمرانی کل باشد. هر چیز جامعه را ببیند و از کوچکترین تا بزرگترین مسائل را مد نظر قرار داده و هر گونه اصلاحی که لازم است به عمل آورد تا ملت در عین آرامش و راحتی در جامعه زندگی کنند. برای مردم هم هر راه و چاهی را مشخص کند. بگوید که چه بکنید و چه نکنید. یعنی هم فرهنگ را بسازد و هم مردم را وادار کند که به آن وفادار باشند و مراعاتش کنند.

تا اینجا کار خیلی رویاپردازانه و ایده آلیستی است و اگر بشود چه شود. صد البته قبلا هم سوسیالیستها چنین مدینه فاضله ای را ترسیم کرده و تلاش کرده بودند که آن را زمینی و عملیاتی کنند که در عمل نقشه هایشان هم نقش بر آب شد. با رخت بر بستن جناب فیدل کاسترو هم که دیگر می شود گفت پرونده اینطور افکار به بسته شدن خیلی نزدیک شد.

از سوی دیگر، اینکه همیشه منتظر باشیم تا کسی از جایی بیاید و با قدرتی جادویی تمامی مشکلات را رفع کند و به جای همه خارها و خارستانها، گل و گلستان به بار آورد، باز هم راه به جایی نمی برد. اینطوری فقط ما مشکل را از گردن خود ساقط کرده و به گردن دیگری یا دیگران انداخته ایم.

اما از شش ماه پیش و به ویژه بعد از زیارت کشور آلمان، این اندیشه به شدت در من قوت گرفت که کسی بیرون از دایره خواست و اراده ما چندان کمکی به ما نخواهد کرد. اگر هر اتفاقی قرار است بیافتد نه در شکل قیاسی و کل به جزء آن که در شکل استقرایی و جزء به کل آن مقدور خواهد بود. یعنی سر منشا همه اتفاقات و تحولات درست در همین سر پنجه های ما نهفته است. حافظ هم قرنها پیش به این نتیجه رسیده و سروده: "تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز...". پس این هم چیز جدیدی نیست که آدم به چنین نتیجه ای برسد. اما مهمتر از همه این نظریه ها و صغری و کبراها، اقدامی است که ما می کنیم. از عادات مالوف ما ایرانیان محترم این است که خیلی خیلی خوب تحلیل و تعریف و تشریح می کنیم، اما پای عملمان حسابی می لنگد. اینکه به این نتیجه برسیم که باید خودمان قدمی برداریم خیلی خوب است و خودش یک حرکت رو به جلو است. اما اینکه کدام گامها را بر می داریم و کدام سنگها را از جلوی راه این توسعه کنار می زنیم مهمتر از رسیدن به شناخت برای حرکت است.

بهترین و جدی ترین تصمیم من در این زمینه این بوده که حوزه هایی را که می توانم تغییر بدهم یا قدمی در راهشان بر دارم شناسایی کنم. بعد هم به مرور زمان –که ترک عادت یکهویی بدجوری موجب مرض است – این مشکلات را به حالتی مطلوب نزدیک کنم (نمی گویم تمام پاک کنم یا تغییر بدهم که سنگ بزرگ علامت نزدن است).

بعضی از زمینه های مهمی که حتما باید به آن دقت کنیم اینها است:

  • لبخند: باور کنیم که این جامعه هم از ما سهم و حقی دارد. لبخند روی لب، ساده ترین و بی خرج ترین سهمی است که ما در جامعه می پردازیم. هم حال دل خودمان را می سازد و هم حال همه دنیا را. این سرمایه گزاف و در عین حال رایگان را از کسی دریغ نکنیم.
  • مال خودمان است: کشور، شهر، کوچه، درخت، سبزه، پارک، جنگل، هوا؛ همه اش مال خودمان است. (به قول سهراب سپهری: پنجره، عشق، هوا مال من است). اینها متعلق به دولت و همسایه ها و خارجی ها نیستند. مسئول همه آنها ما هستیم. خود خود ما. همه اینها هم خوب بودن و هم بد بودنشان مستقیم نتایجی به وجود می آورند که به خود ما بر می گردد. هوای همه شان را برای خاطر خودمان داشته باشیم.
  • ترافیک: با آرامش در ماشین بنشینیم و کتاب صوتی خوبی را بشنویم و نه مسیرمان (لاین) را عوض کنیم، نه فحش به کسی بدهیم (که در رانندگی خیلی می چسبد و رایج است)، نه خودمان را شوماخر زمانه تصور کنیم.
  • ترافیک 2: بهترتر آن است که اگر توانستیم اصلا ماشین بیرون نیاوریم و با وسائل نقلیه عمومی تردد کنیم.
  • ترافیک 3: از دوچرخه غافل نشویم (حتی اگر پیرمرد همسایه وقتی سوار بر دوچرخه بهش سلام می کنیم برگردد و طوری که شما بشنوید و خودش فکر کند یواش گفته، بگوید: مردکه گنده خجالت نمی کشه سوار دوچرخه شده)
  • تفریح: بر عکس چیزی که در بین مردم ایران رایج شده و علامت سوال گنده ای جلوی تفریح در ذهنشان شکل گرفته که "خب که چه؟". حتما زمانی را برای تفریح و استراحت بگذاریم و یادمان باشد که این جزئی بزرگ از زندگی است و کار را بهتر و راحت تر به نتیجه می رساند.
  • سر وقت: هر کاری را قرار است انجام دهیم درست سر زمان مقرر به انجام برسانیم. اگر قرار است در جلسه باشیم یا با کسی قرار ملاقات داریم یا می خواهیم به کلاس برویم، درست سر ساعت مقرر شده مراجعه کنیم.
  • محیط زیست: حواسمان به طبیعت و محیط اطرافمان حسابی باشد. تخریب و از بین رفتن اینها، یعنی تخریب و از بین رفتن روح و زندگی خود ما. مسئول طبیعت و پارک و سبزه ها هم نه دولت است و نه تخریب آنها جای دق و دلی که ما از آنها را داریم پر می کند. اینها مال خودمان است.
  • اعتماد: اگر جایی یا کسی به ما اعتماد کرد حتما و حتما پاسخش را با اعتماد بدهیم. اگر بی اعتمادی کردیم فقط خودمان را بی اعتبار نکردیم که اعتماد را بی اعتبار کرده ایم و دنیا را جایی نامعتبر برای همگان کرده ایم.

اینها بخشی از مهمترین آنهایی است که بهشان فکر کردم.

شما فکر می کنید به چه چیزهای دیگری باید فکر کنیم و بسازیمشان.

 

Deutsches Museum

I came to visit Deutsches Museum. A museum that have anything about Science, Technology and Natural history. Then I came to Deutsches Museum Bibliothek (Library). I found this computer that has Internet connection. So I started to write something. But it does't have Persian fonts. And its kezboard is in Germany and some words on it is deferente.

Here is a verz quiet and silence library. They have lots of old books and exhibited many of old journals. They save their card cataloges yet. Of course thez have computer systems as well.

 

بت‌هایی به شکل انسان

آن وقت‌ها که دانشجو بودیم، استادها برایمان بتی بودند. طبیعی هم بود. اغلب سن و سال و کوله‌باری از تجربه داشتند و من تازه دو سه ماهی بود که وارد 18 سالگی شده بودم و از روستایی دور وارد محیطی دانشگاهی و شهری شده بودم. مبهوت دو چیز اساتید بودم. اول شهری بودنشان و دوم قدرت کلامشان. در بهت اول، کفش و لباس، آرایش موها، نوع نشستن، تکیه کلام، نوع ایستادن و چیزهایی از این دست را می‌کاویدم. بهت دوم اما، انگشت به دهان بودم که چطور یک آدم ممکن است این همه مطلب را بداند و درباره هر کدام سخن‌سرایی کند که گاه هم خیلی شیرین بنماید. در مدرسه و دبیرستان؛ معلم‌هایی را دیده بودم که می‌آیند و خارج از کتاب درسی کلامی نمی‌گویند مگر بخواهند فحشی یا متلکی نثارمان کنند. البته بودند معلم‌هایی که رگه‌هایی از دانایی داشتند و در هر فرصتی تلاش می‌کردند ذهن های خواب رفته ما را غلغلکی بدهند و گاهی بیداری به ارمغان بیاورند. اما نه آن‌ها کلامی گیرا و حوصله‌ای همراه با عشق داشتند و نه ما آدم‌هایی بودیم که خارج از دنیای تنگِ خیالات کودکانه چیز زیادی درک کنیم.

اما در دانشگاه قضیه فرق کرده بود. همین که در کل روستا، از آن ته محله پایین تا دره شیرکش -که آخرین آجر محله بالا و نقطه اتصال ده و کوه و رودخانه و شغال‌ها بود- پیچیده باشد که پسر فلانی دانشگاه قبول‌شده، انگار بار امانت کل بشریت محصور در روستا را به دوش تو گذاشته‌اند. پس در درونت غوغایی است که باید توشه‌ای برگیری و نماینده‌ای لایق برای این همه حس خوب هم‌ولایتی ها باشی. پس در به در دنبال آگاهی می‌گردی و از جزئی‌ترین ذره‌های ظاهر گرفته تا عمیق‌ترین مفاهیم علمی و روحی را می‌خواهی درک کنی و در خودت ذخیره کنی که شاید روزی ترا به کار آید.

القصه، هر که را از در کلاس می‌آمد و استاد می‌نامیدند همچون بتی مقدس می‌پرستیدم و تمام هم و غمم را برای کپی کردن او می‌گذاشتم. همین بود که ترم اول هر روز به رنگی و رویی در می‌آمدم. هر هم‌اتاقی یا دوستی از رشته یا دانشکده دیگر را هم که گیر می‌آوردم دائم می‌نشستم و استادهایم را با استادهای آن‌ها مقایسه می‌کردم. این حالت طوری بود که اگر کسی در مورد استادی بد می‌گفت، اگر توانش را داشتم مقابله می‌کردم و اگر توانی نبود، محل را ترک می‌کردم. همین دوست داشتن بت‌پرستانه، عاملی شده بود که امتحانات پایان ترم اول برایم به هفت خوان رستم بدل شود. آن زمان کتاب‌های کتابداری خیلی زیاد نبود و بیشتر کتابی را معرفی می‌کردند و کپی آن نصیب ما می‌شد که هر کدام را چندین و چند بار خوانده بودم و با اینکه کلی از مطالبشان را حفظ بودم اما دریغ از یک جو درک یا قدرت کلامی که در اساتید می‌دیدم. البته احساسی داشت شکل می‌گرفت که بله ما هم چیزهایی می‌دانیم.

اما، پایان ترم اول قضیه را متفاوت کرد. با گذر از چند امتحان خوب و کم آوردن در برخی درس‌ها، فهمیدم که این بت‌ها چندان هم اسطوره‌ای نیستند و همه چیز آن‌ها ستودنی و قابل کپی‌برداری نیست. آن‌ها هم ملغمه‌ای از چیزهای ناب و خوب و کاستی های انسانی هستند. چیزی که بعداً رضا کیانیان در کتاب "شعبده بازیگری" برایم تئوریزه‌اش کرد. چون جان کلام کیانیان در این کتاب این است که آدم ها مجموعه‌ای هستند از محاسن و معایب. و وقتی یک نقش پذیرفتنی می‌شود که مانند انسان واقعی ضعف و قوت شخصیت را نشان دهد نه اینکه صرفا بر خوبی‌ها تکیه کند و مانند سریال‌های ایرانی که همه انسان‌ها در آن‌ها شریف، همه چیز دان و البته صاحب مال و مکنت هستند، یک اتوپیای دست نیافتی ترسیم کند. در ترم ها و سال‌های بعدی تحصیل فهمیدم که انسان‌ها را باید با همه این ضعف و قوت‌ها درک کرد و نیازی به قضاوت کردن هر رفتار و اقدام هم نیست. همین که هستند و تو می‌توانی دل به دلشان بدهی کفایت می‌کند.

البته بعدها که استادها را واقعی تر و خودم را شهری تر یافتم، تاوان افراط اولیه در اسطوره‌سازی را بندگان خدا پرداختند و حسابی از خجالتشان درآمدیم. در این دوره، یکی از لذت‌بخش ترین کارها غیبت پشت سر اساتید و گاه حتی با رذالت تمام ادای آن‌ها را در آوردن بود. کاری که بعید می‌دانم دانشجویان از لذت آن به راحتی بگذرند. اتفاقاً سال گذشته یک روز خوب را با دوستان دانشجو در پارک گذراندیم و پای درد دل و صحبت‌های آن‌ها که نشستیم، خودشان اعتراف کردند که حسابی از خجالت ما در می‌آیند و از کوچک‌ترین تکیه کلام یا تیک و رفتار ما هم نمی‌گذرند و سوژه‌های نابی برای گعده‌های خوابگاه‌های دانشجویی آن‌ها هستیم.

الغرض، حالا که روز اول مهر است و ما هم بعد از ربع قرن تنفس در هوای کتابداری، معلم این رشته شده‌ایم، بیاییم و با خودمان عهد کنیم که تا می‌توانیم اگر اسطوره نیستیم حداقل ردی زیبا و قابل تأمل از ویژگی‌های یک انسان در ذهن دانشجویان باقی بگذاریم.

رفتارهای خوبی که یک استاد باید داشته باشد را اینجا فهرست می‌کنم. شاید خودم هم آن‌ها را نداشته باشم و نوشتنشان به معنای واجد آن‌ها بودن نیست. اما حداقل تلنگری است که هر روز این‌ها را ببینیم و خودمان را با آن وفق دهیم. (سعی می‌کنم یک نسخه‌اش را چاپ کنم و پشت در اتاقم بچسبانم که هر روز آن‌ها را مرور کنم و خودم را از یاد نبرم):

  1. کتاب بخوانیم: جدای از همه ابزارهای فناورانه و رایانه، مشخصاً کتاب کاغذی را دست بگیریم و بخوانیم. اگر نخوانیم به قول جلال آل احمد به "یبوست فکر و اسهال قلم" دچار می‌شویم.
  2. مجله بخوانیم: آخرین مطالب علمی در مجله‌ها می‌آید. حتماً و حتماً شماره‌های تازه نشر یافته مجلات علمی رشته خودمان را تورقی بکنیم. فهرستی از مجلات داخلی و خارجی رشته‌مان را داشته باشیم و مدام به آن‌ها سر بزنیم.
  3. الگو باشیم: ممکن است خیلی از رفتارها را شخصاً نپسندیم یا اینکه به انجام آن‌ها احتیاج نداشته باشیم. اما یادمان باشد که دانشجوها بیشتر از چیزهایی که از ما می‌شنوند، از رفتار ما می‌آموزند.
  4. به کتابخانه برویم: کتابخانه جایی است که هر لحظه می‌شود از آن آموخت. حتی اگر فکر می‌کنیم همه منابعمان را در اینترنت و لپ تاپ در اختیار داریم –که اصلاً چنین نیست- باز هم یادمان نرود که ابزار و محل کار و فکر ما جایی میان کتاب‌ها است.
  5. آموختن را فراموش نکنیم: اگر روزی احساس کنیم که به آموزش و یادگیری احتیاج نداریم، مرگ فکری ما فرا رسیده است. هیچ انسان اهل تفکری نیست که در همه لحظات عمر به یادگیری احتیاج نداشته باشد. هر روز با خودمان فکر کنیم که امروز چه آموختیم.
  6. به‌روز باشیم: افکار، رفتار، ظاهر و همه زوایای زندگی‌مان را مدام چک کنیم که مطابق با شرایط زمانه باشد و در چند قرن پیش گیر نکرده باشیم. مثل آن گفته معروف که: بعضی از آدم‌ها در 30 سالگی می‌میرند اما در 80 سالگی خاکشان می‌کنند.
  7. اهل فکر باشیم: دائم باید به همه چیز دنیا خوب نگاه کرد و در مورد آن تأمل و فکر کرد. هر اتفاقی که بیافتد با تفکر هزار و یک راه حل جدید می‌شود برای آن ارائه کرد. همیشه پنجره فکر بازترین پنجره به خوش منظره‌ترین فضای هستی است. خردورزی و اندیشه ورزی هیچ‌گاه صدمه و ضرری در پی نخواهند داشت.
  8. تحمل داشته باشیم:
  9. اعتماد کنیم: باور کنیم که دانشجوهای جوان هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند. فراموش نکنیم که ما برای آموختن و هدایت آن‌ها است که به این کرسی ها تکیه زده‌ایم. باید آن‌ها را باور کنیم و اعتماد کنیم تا راه ساختن را از دل خرابی‌هایی که به بار می‌آورند پیدا کنند. تا کسی زمین نخورد، راه رفتن نمی‌آموزد.
  10. آراستگی ظاهر را فراموش نکنیم: وقتی هر روز و هر ساعت جلوی چشم یک عده جوان زیباپسند امروزی قرار گرفته‌ای، اول باید ظاهر تو را بپذیرند تا بتوانند با افکار تو ارتباط برقرار کنند. پس، باید ورزش کنیم، خوب بپوشیم و خوب بگوییم که این‌ها ملکه ذهن مخاطبین شود و اسطوره‌ای دلنشین از ما در ذهنشان جای بگیرد.

حتماً این فهرست می‌تواند تا ده‌ها نکته دیگر ادامه پیدا کند و همچنان ناتمام بماند. شما چه نکاتی را می‌توانید به این فهرست اضافه کنید؟

خوشبختی در چشم‌انداز

فنجان قهوه‌ام را دستم گرفتم و رفتم روی تراس. طعم ولرم قهوه صبحگاهی، با نیم قاشق عسلی که تویش ریخته‌ام در این هوای سرد زمستانی و بخاری که از روی آن بلند می‌شد، یک آن بارقه‌ای شیرین را به ذهنم انداخت. احساسم در این جمله تبلور پیدا کرد که "خوشبختی‌های ما کم نیست". رفت و آمد آدم‌ها را می‌بینم، بخاری که از فنجانم بر می‌خیزد آدمها را درون یک دایره از مه قرار می‌دهد. در دوردستهای مه آلود و غبار آلود شهر، سپیدی محو برفهای کم جان را می‌بینم. به روزهایی می‌اندیشم که هوا پاک است و من می‌توانم دماوند را ببینم. و فکر می‌کنم که چه خوشبختی می‌تواند برای آدمی‌ هتر از این باشد که کائنات درست آن چیزی را که دلش می‌طلبد در اختیارش بگذارد. یعنی آنقدر در و تخته‌ها را به هم بزند تا یکی نابشان را جور کند و بگذارد در اختیارت. اینجا (کتابخانه مرکزی دانشگاه) هم من یک چشم‌انداز تا خیلی دوردستها (درست تا دامنه‌های برفی دماوند) دارم. اتاقی مشرقی که یک تراس دارد. ساختمانی است تقریبا پنجاه ساله که آدمهای باشعور آن در قدیم برای یک قسمتش که خوشبختانه جلوی اتاق من است، یک تراس دراز با یک پنجره تمام قد و شیشه‌ای ساخته‌اند. درست مثل اتاقم در دانشکده که در یک کنج واقع شده با کلی مشکلات نزدیک در بودن (که اگر روزی فرصت شود آنها را خواهم نوشت) اما بزرگترین حسنش که همیشه بابت آن خوشحالم و شاکر، این است که وقتی به صندلی‌ام تکیه می‌کنم و از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم تا نوک قله توچال را می‌بینم. حتی در روزهای آفتابی زمستان می‌توانم برق چوب اسکی‌ها را هم ببینم. یا انعکاس نور روی کابین‌های تله‌کابین را که مردم را بالا و پائین می‌کنند. باز هم درست مثل چشم‌انداز مدهوش کننده خانه پدری. وقتی که زمستان می‌شد و هوا سرد بود و زیر کرسی رفته و لحاف کرسی کلفت را تا زیر چانه کشیده بودم و بیرون را تماشا می‌کردم، نیمی‌از یک کوه بلند و یک دشت وسیع پر از درختهای بادام وحشی و ... را می‌دیدم. از در که بیرون می‌آمدم در سمت مشرق دره‌ای بلند با کوه‌های بلندتر و پر از برف را در دوردست می‌دیدم و در مغرب که همیشه مرا شیدا می‌کرد، یک دشت وسیع که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت و پر از درختان سرسبز بود و در انتهای محو افق کوههایی که محصورش کرده بودند. وقتی به تپه پشت خانه‌مان می‌رفتم غرق در رویای این چشم‌انداز سبز درختان می‌شدم که مثل یک تشک از دره های کوه شروع می‌شد و تا ته افق کشیده می‌شد و همیشه فانتزی کودکی‌ام این بود که یک روز بشود یک پتو روی این تخت درختان بیاندازم و آنجا لم بدهم.

در کتابخانه ملی، عاشق سرای پژوهش شماره 3 بودم. چرا که از پنجره آن اول مجسمه فردوسی، بعد بزرگراه همت، بعد بخشی از تپه های عباس آباد و در نهایت کل شهر را تا انتهای کوه های رد شده از فیروز بهرام و ... می‌دیدم. یک ویوی ابدی جانانه.

من عاشق چشم‌اندازم. یعنی ذهنم کل نگر و قیاسی است. اول باید کل یک چیز را بفهمم و در نظر مجسم کنم و بعد بروم سراغ جزئیاتش. تا آن کل شکل نگیرد نمی‌توانم قدم از قدم بردارم و اگر هم بردارم تا آخرش به دلم نمی‌نشیند تا به آن کل برسم. از فلسفه، نگاه گشتالتی، قیاسی‌نگری، رئالیسم خداگونه، هستی‌شناسی و هر چیز کل نگر دیگرش را بیشتر دوست دارم. مثل خود همین فلسفه که قرار است کلیت هر چیز را به ما نشان بدهد. وقتی به کره جغرافیایی نگاه می‌کنم، عاشقش می‌شوم و از دیدن این کل جهان حیرت و لذت توامان می‌برم. آخر خیلی هیجان انگیز است که آدم کل دنیا، همه همه جهان و کل تمام هستی را بتواند یکجا ببیند و آن شکل کروی اعجاب انگیز را با همه پستی و بلندی و سبزی‌ها و آبهایش نظاره کند و یک شمای دور از آن را در ذهن جای دهد.

این نگاه کل نگر، خیلی چیز خوبی است و من بابت آن از تعبیه کننده اش در وجودم متشکرم اما خب، به قول روباهه شازده کوچولو "همیشه یک پای بساط لنگ است" و مشکلاتی هم پیش می‌آورد. مثلا، هر کاری را می‌خواهم بکنم نمی‌توانم کورمال کورمال شروع کنم و از یک جایی بدون شناخت کل آن دست به کار شوم. و همین باعث می شود که بعضی کارهایم عقب بیافتد تا بتوانم به آن کل برسم. خیلی‌ها را دیده ام که تا موضوعی پیش می‌آید بلافاصله دست به کار می‌شوند و بی توجه به کلیت و چشم‌انداز و آینده آن کار، اقدام می‌کنند. آنها سریع کارشان را تحویل می‌دهند. اما معلوم نیست نتیجه چه باشد. ولی آدمهای کل نگر، اول باید خوب روی موضوع مطالعه و غور کنند و شناختی دست کم نسبی از اجزاء و زوایای آن به دست بیاورند و بعد دست به عمل بزنند. چرا که اگر غیر از این باشد، کاری اتفاق می‌افتد که خودش به تنهایی خوب است اما معلوم نیست در کنار سایر اجزا چه نقشی را ایفا کند و چه نتیجه‌ای به بار بیاورد. درست مثل یک ماشین که ممکن است یک پیچ یا چرخ دنده آن خیلی عالی و خوب باشد اما در کنار آن چرخ دنده های دیگری باشند که خوب و عالی نباشند و هنگام کار، کلی مشکلات پیش بیاید.

این معضلی است که در علم و پژوهش‌هایمان هم دیده می‌شود. استاد یا استادان بلندمرتبه ای را می‌شناسم که با همین رویه استقرایی و جزئی نگری کار می‌کنند و تا حالا هم کار کرده اند. یعنی، بلافاصله کاری را آغاز می‌کنند و از آن یک مقاله هم استخراج می‌کنند و منتشر می‌کنند و ترفیع و ارتقاء هم می‌گیرند. اما اگر از آنها بپرسی این کار به چه دردی می‌خورد یا با چه در ارتباط است یا کلا چه هدف بلندمدتی را دنبال می‌کند، پاسخی موجود نیست. به همین دلیل هم تحلیلی پشت آن نیست و نمی‌توانند اوضاع را تفسیر و تحلیل کنند و از دل آن تفسیر و تحلیلهای مبتنی بر واقعیت، راهکارهای علمی‌ و ثمربخش ارائه نمایند. همین معضلی که الان جامعه ما با آن دست به گریبان است. یعنی نداشتن نگاه فلسفی، کل نگر، راهبردی (استراتژیک) به دنیا و کارها.

حاتمی‌کیا درباره فیلم دیده‌بان می‌گفت، آدمهایی که از بالا به دنیا نگاه می‌کنند مثل خلبانها، ماموران مراقبت بر روی برجهای بلند یا دیده بانها، نگاهشان با دیگران فرق می‌کند و یک جور وسعت نظر در شخصیت آنها لانه می‌کند. یا پائولو کوئیلو در کتاب "سفر به دشت سن‌ژاک (ستارگان)" تکنیکی را که از کولیهای دوره گرد آموخته معرفی می‌کند که بر اساس آن شما وقتی می‌خواهید همه حرکات و جزئیات را زیر نظر داشته باشید به جای تمرکز روی یک قسمت به افقی دوردست نگاه کنید و متمرکز روی آن باشید، بعد از یک مدت خواهید دید که هر حرکت یا اتفاق جزئی ناخودآگاه در چشم شما ثبت خواهد شد و از نظرتان پنهان نخواهد ماند. سه کار در دنیا هست که هر کس بخواهد تفکر قیاسی خود را تقویت کند باید با آنها یا یکی از آنها دمخور شود: ریاضیات، شطرنج و فلسفه.

نگاه قیاسی، کل نگر، هستی شناسانه و ... این کمک را می‌کند که ما دنیا را بلندمدت تر، کیفی تر و روشن تر کشف کنیم و از یک سو بدانیم ما ذره ای کوچک در این عالم هستیم و خیلی به خود غره نشویم و از سوی دیگر، بدانیم که چگونه باید این فرصت کوتاه عمر را صرف اموری کنیم که کل هستی را ولو به اندازه حرکت یک میلیونیوم ذره تغییر دهد (چه ادعای بزرگی).

ای نامه که می‌روی به سویش

بلاگفا، بازهم دست و دل ما را لرزاند و برنامه‌هایمان را به محاق برد. درست همان وقت که موعد روزآمدسازی دلگفته‌ها بود بازهم بلاگفای عزیز فیلش یاد هندوستان کرد و دست ما در پوست گردوهای مجازی گذاشت. حالا با تاخیر باید جبران مافات کنیم.

حالا هم که آمدیم جبران مافات کنیم و در یک عصر پنجشنبه پائیزی در کنج خلوت کتابخانه ملی مشغول نوشتن این متن شدیم، وسط متن برق کتابخانه قطع شد و بیش از نیمی از مطلب را که ذخیره نشده بود پراند. به همین خاطر، چون به کار این دنیا اعتمادی نداریم، فعلا این نصفه باقیمانده را می گذاریم و در فرصتی دیگر حتما تکمله اش را می‌اوریم.

*************

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، بحمدالله نعمت سلامتی ...

این نوشته یکی از نوستالژیک ترین نوشته ها نزد ما ایرانیان است. اگر پژوهشی به صورت تحلیل محتوا در نامه های گذشته انجام شود، اگر نگوییم 100 درصد ولی بر اساس تخمین شاید بالای 90 درصد نامه ها با این جمله شروع می شدند.

قدیمی ترین نامه ای که نوشتم، مربوط به کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بود. همانجا که در کتاب فارسی در مورد نامه نگاری گفته شده بود و معلمها معمولا ازمان می خواستند که نامه ای بنویسیم. نامه را نوشتم و با صد مصیبت آدرس عمویم در تهران را پیدا کردم و برایش ارسال کردم. چسباندن تمبر با آب دهان خودش یک کشف بزرگ ارشمیدسی به حساب می آمد. عمویم هم سنگ تمام گذاشت و جواب آن نامه را فرستاد که تقریبا 5 ماه بعد به دستم رسید؛ و اگر چه آنقدر فاصله افتاده بود که آن درس و دلیل یادمان رفته بود اما کم چشم انتظار دریافت آن نبودیم و با کلی پیغام و پسغام بزرگترها بالاخره این نامه که گنجی در نوع خودش بود به دستمان رسید.

بعد از آن چیزی که از نامه یادم می آید، به دوران جنگ و حضور دایی ها و عمو و برادرم در جنگ و نامه های رسیده از آنها بود. نامه ها که می رسید، برای خودش اتفاقی بزرگ به شمار می آمد و ماجراهایی به همراه داشت. مثلا، در آن دوران، یکی از وظایف بچه های باسواد خانواده این بود که نامه های رسیده از راه های دور و نزدیک را در مهمانیها و شب نشینی های خانوادگی بخوانند. طبق قانون نانوشته ای که همه بچه ها آنقدر بابت آن سرکوفت و کتک خورده بودند دیگر فوت آب شده بودند، می بایست نامه را که می خواندی دانه به دانه سلام نویسنده را به حاضران می خواندی. حالا چه در نامه نوشته شده بود چه نوشته نشده بود. و اگر چنین اتفاقی نمی افتاد و اسم کسی از قلم می افتاد غوغایی به پا می شد. هم نویسنده نامه که معمولا فامیل بود و عزیز مورد شماتت قرار می گرفت و هم تو که راوی نامه بودی و حواست به این مهم نبوده می بایست بعدا بازخواست پس بدهی که چرا آبرو حیثیت خانوادگی را لکه دار کرده ای.

نامه ها هم معمولا بد خط نوشته شده یا اگر از جبهه آمده بود آنقدر تند تند نوشته شده بود یا تا برسد به مقصد آب و باران و گل و شل خورده بود که خیلی وقتها خواندنش مصیبتی بود. وقتی نامه می رسید از یک طرف خوشحال بودیم که نامه آمده و از دنیای دیگری مطلع می شویم و ناراحت بودیم که حالا چندین و چندبار باید آن را برای تمامی فامیل در جمع بخوانیم و اگر خطایی ازمان سر بزند باید در محکمه خانواده پاسخگو باشیم. به همین خاطر، تا نامه می رسید شروع می کردیم به خواندن و کشف رمز خطهای ناخوانای آن تا برای هر لحظه که فراخوانده شویم آمادگی لازم را داشته باشیم. گاهی پیش می آمد که نمی توانستیم بخشهایی از نامه را بخوانیم و خودمان جملاتی را به آن می افزودیم که باید هم حضور ذهن می داشتیم و هم اینکه اجرای می کردیم که کسی بویی نبرد. بعضی وقتها هم به فراخور مجلس و حاضران شیطنت می کردیم و پیاز داغ بعضی قسمتهایش را بیشتر می کردیم و از جمع اشکی در می آوردیم.

ما هم کم از این جمله طلایی (اگر از احوالات...) استفاده نکرده ایم. در دوران دانشجویی که هنوز وسیله ارتباطی ما نامه نگاری بود و خبری از تلفن (در روستای ما تلفن نبود) و موبایل و تلگرام و اینترنت نبود، و صد البته هنوز ما با نگارش میانه چندان خوبی نداشتیم، می بایست راهی می جستیم که کاغذی پر کنیم و عملیات مشقت بار نامه نگاری را از سر خودمان باز کنیم.

وقتی نامه می نوشتیم، نصف نامه ها با این شعرها پر می شد:

اگر پروانه بودم می پریدم                            سر ساعت به خدمت می رسیدم

گل سرخ و سفید آبی نمی شه                  محبت از دلم خالی نمی شه

اگر لبخند زنی بر خط زشتم                        به جان مادرم تند تند نوشتم

نه شرقی نه غربی                                   جواب نامه برقی

نمک در نمکدان شوری ندارد                       دل من طاقت دوری ندارد

به تهران رفتنت رازی نبودم             چرا که تیر عشقت خورده بودم

ای نامه که میروی به سویش                      از جانب من ببوس دست و رویش

 

روی پاکت نامه هم می نوشتیم:

نامه رسان عزیز

غروب غمها و طلوع شادیهایت را آرزومندم

زندگی بین دو مهلت

خرابی سرور بلاگفا در این مدت و وقفه‌ای که ایجاد کرد، لطمه بزرگی به وبلاگ‌داران زد. نخستینش این بود که حس و حال نوشتن منظم را گرفت و دومینش این که هنوز هم اعتمادی به این فضا و محیط نیست. یعنی نمی‌دانیم این پستی که می‌گذاریم باقی می‌ماند یا دچار حادثه خواهد شد. چرا که نسخه پشتیبان قدیمی را دوباره اجرا کرده و توضیح داده‌اند که اگر بقیه اطلاعات بازیابی شد مجددا اضافه خواهد شد و این می‌تواند خطرناک باشد.

به هر حال، همچنان‌که زندگی در این دنیا کلا ریسک است –مثل ریسک و خطر زلزله، تصادف، مرگ و هر اتفاق بد دیگر در هر زمان – ما هم این ریسک را می‌پذیریم و می‌نویسیم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.

******

این روزها طنز تلخی در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم که مثلا می‌نویسند: " علم بهتر است یا نوشابه خنک؟" یا "علم بهتر است یا وانت بار؟" و بعد هم با گذاشتن چند نقطه در پائین پرسش، خودشان جواب می‌دهند: "ای بابا، این علم رو با هر چی مقایسه می‌کنیم، کم میاره".

این حقیقتی است که به صورتی نهانی، از یک سو نشانگر زاویه نگاه جامعه ما به علم و دانش و هر چیز جدی دیگر است و از سویی دیگر، بی نتیجه بودن –که عمدتا هم ثروت و پول مد نظر است – علم و زندگی علمی را نمایان می‌کند.

و این هم حقیقت دیگری است که زندگی علمی، زندگی پر رنج و مشقتی است. اگر چه ممکن است مردم وقتی به یک عضو هیئت علمی نگاه می‌کنند و زندگی و درآمد او را فی‌المثل با یک کارمند معمولی مقایسه می کنند، بگویند خوش به حالش که درآمد خوبی دارد. اما حقیقت نهفته در پشت این ماجرا چیز دیگری است.

یک نفر عضو هیئت علمی، هیچ گاه تعطیل و استراحت و آرامش ندارد و من می گویم زندگی اعضای هیئت علمی "زندگی در بین دو مهلت است". از آن روزی که نمی‌دانم کدام شیرِ پاک‌‌خورده‌ای چنین فرمایشی را فرمود که "Publish or perish" آرامش و استراحت از زندگی اعضای هیئت علمی رخت بربست.

حالا برای اینکه موضوع روشن تر شود مقایسه‌ای می کنیم با زندگی صاحبان شغل‌های دیگر. مثلا یک کارمند معمولی بخش بایگانی. او صبح که می رود سرکارش و مقدماتی چون صبحانه و چای و سیگار و اینها را به جا می آورد، دو کار مهم دارد. یکی اینکه پرونده های آمده را در جای خودش بگذارد و دیگر اینکه اگر درخواستی برای پرونده بود به آنها پاسخ بدهد. در طول روز هم معمولا فرصت گپ و گفت، چای، سر زدن به فروشگاه، گاهی انجام معاملات، جدول حل کردن و حتی چرت زدن هم برایش فراهم می شود. این روند ادامه دارد تا عصر که ساعت کاری تمام می شود و ایشان به منزل مراجعت می کنند. بعد از استراحتی در منزل یا به خرید و تفریح و مهمانی می روند یا سرگرم فیلم و سریالهای تلوزیونی می شوند. بدون اینکه کوچکترین دغدغه ای برای کار و حرفه خود داشته باشند و لازم باشد کاری اضافی را در منزل انجام دهند. چنین وضعیتی برای خیلی از مشاغل دیگر هم هست و اگر کسی خیلی میل و عطش زیاده خواهی نداشته باشد، زندگی معمولی و راحتی را سپری خواهد کرد.

اما یک عضو هیئت علمی اولین چیزی که در موردش به چشم می آید این است که ساعت کاری ندارد. یعنی اینکه مجبور نیست ساعت 8 صبح کارت بزند و حتما تا ساعت 4 بعدازظهر در محل حضور داشته باشد (هر چند که در خیلی جاها چنین اجباری برای اعضای هیئت علمی هم هست). این ساعت کاری تیغی کاملا دو لبه است. اگر چه لازم نیست که ساعات اجباری کاری را بگذراند اما از آن طرف هم ساعت کاری او انتها ندارد. یعنی اینکه، کارهای متنوع و متعددی دارد از آمادگی برای تدریس تا پژوهش و مقاله نویسی و داوری و نقد و .... یعنی دائم، کارهایی دارد که در ظرف زمان و مکانی محدود مثل محیط کاری نمی گنجد و تمامی شبانه روز او را به خود اختصاص می دهد. یعنی از این داوری  تا داوری بعدی، از این مقاله تا مقاله بعدی، از این طرح پژوهشی تا طرح بعدی. چرا که چیزی نانوشته و پنهانی اما برنده تر و خطرناک تر از شمشیر دموکلس دائم بالاس سرش در جولان است که کوچکترین خطا و کم کاری کافیست تا او را از گردونه زندگی علمی خارج سازد.

خطری که عرض کردم یک روی آشکار دارد و یک روی پنهان. روی آشکارش این است که اگر عضو هیئت علمی نتواند امتیازات لازم برای ترفیع سالانه و ارتقاء را به دست بیاورد بر طبق قوانین به "رکود علمی" دچار شده و جرایم و مشکلاتی برایش پیش می آید که مهمترینش این است که ایشان را از عضویت هیئت علمی خارج می کنند.

اما روی پنهان این سکه "مرگ علمی" عضو هیئت علمی است. در دنیای پرسرعت و حامل آلودگی اطلاعات کنونی، کافی است مدتی از متون علمی و جریانات روز حرفه و رشته خود غافل شوی. آنقدر مطالب و مباحث علمی در سطح جهان مطرح می شود که تا سر می گردانی می بینی که انگار سالهاست با این مباحث فاصله داری. چنانکه شاید این تعبیر حضرت مولانا در باب زندگی در مورد زندگی علمی هم صدق کند:

هر نفس نو می‏شود دنیا و ما                     بی‏خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو می‏رسد                 مستمرى می‏نماید در جسد

مرحوم دکتر اسدالله آزاد –با اینکه جزء افراد پرتلاش و روزآمد علمی در زمان خودش بود- در سالهای دهه 1370 که استاد ما بود در باب روزآمدی علمی می گفت: اگر چه من حدود 15 سال پیش در آمریکا تحصیل کرده ام اما اگر الان به همان دانشگاهی که فارغ التحصیل شده ام (دانشگاه ییل) بروم و بگویم من دانش‌آموخته اینجا هستم و می خواهم برای گروه کتابداری شما کار کنم به من خواهند گفت: خیلی خوش آمدید و قدم روی چشم ما گذاشتید اما با دانشی که الان شما دارید بفرمائید همین جا و گوشه در کتابخانه بایستید و هر کسی که وارد شد تعظیم کنید و خوش آمد بگویید.

باری، اگر چه زندگی علمی یک دم آسایش و آرامش ندارد و عضو هیئت علمی دائم باید کاغذ و قلم و کتابش در هر حالتی – چه در سفر و چه در حضر – و در هر زمانی – چه صبح کله سحر و چه دیرهنگام نیمه شب- همراهش باشد و دائم مشغول خواندن و نوشتن و تصحیح و نقد و ... . به قول مرحوم دکتر حری:

عمری بشد در این سه ره دویدن                             نسخیدن و چاپیدن و وبیدن

اما، لذت دانایی و سر و کار داشتن با علم و تلاش برای ساختن چیزی برای راحتی و آسایش بشر، چنان شعفی در آدم ایجاد می کند که تمامی مرارتها و سرکوفتها و مقایسه کردنها را به فراموشی می سپارد. چنانکه با همه دشواریهایی که ممکن در این مسیر باشد نه فقط برای دستیابی به ترفیع و ارتقاء و امتیاز –که متاسفانه امروزه آفت زندگی علمی شده است- شاهد حضور بسیاری از افراد عالم و دانش‌دوست هستیم که حاضرند از همه تفریح و استراحت و زندگی بی دغدغه خود بگذرند اما علم را به قدر قدمی به جلو پیش برانند.

در وجود آدمى جان و روان                         مى‌رسد از غیب چون آب روان

آنچه تو گنجش توهم میکنى                      زآن توهم گنج را گم می‏کنى‏

این جهان خود حبس جانهاى شماست        هین روید آن سو، که صحراى شماست

این جهان محدود و آن خود بى‌حد است        نقش و صورت پیش آن معنى سد است

این جهان زندان و ما زندانیان                     حفره کن زندان و خود را وارهان

حریص باشید، دیوانه باشید

وقتی که استیو جابز فوت کرد، شوری جهانی در گرفت و همه برای از دست دادن چنین مرد نازنینی غمگین شدند و چیزهای زیادی در مورد او منتشر شد. مزاج مرده‌پرستِ تاریخی و ایرانی ما هم بر من قالب آمد و مشتاق شدم که بیشتر درباره‌اش بخوانم. همان روزها گذرم به انقلاب افتاد و می‌خواستم کتاب زندگینامه‌اش را بگیرم و بخوانم. خوشبختانه و به طور کاملا اتفاقی، از بین همه کتاب‌های فراوان زندگینامه‌ای که آن روزها مزین به عکس استیو جابز بود و به فروش می‌رسید، کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" نوشته جی. الیوت که معاون او بوده به دست من افتاد. کتابی که به جای پرداختن صرف به زندگی استیو جابز و اینکه چه می‌خورده و چی می‌پوشیده و سایز کفش و دور کمرش چند بوده، به تحلیل شیوه‌های رهبری او پرداخته. چرا که او یک رهبر بزرگ بوده نه یک مدیر. همان ترم در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی تدریس درس "سازمان و اداره مراكز مدارك و كتابخانه‌هاي تخصصی" را شروع کردم و بدون تعلل این کتاب را به عنوان منبع درسی معرفی کردم. چرا که بهتر از هر کتابی که تئوری‌های مدیریت و سازمان را توضیح داده باشد، در قالب داستانی از زندگی استیو جابز اقدامات بزرگ او را توصیف کرده و مولفه‌های رهبری و مدیریتی او را بیرون کشیده و تشریح می‌کند. و چه چیزی بهتر از این می‌تواند مدیریت را آموزش دهد که آثار و ثمرات کار یک نفر و سطح و کلاس بالای آن محصولات را ببینی و بعد مطالعه کنی که چطور این محصول تولید شده و الان در اختیار ما قرار گرفته است.  

حالا، فرصتی پیش آمد تا دوباره سخنرانی استیو جابز در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه استنفورد در سال 2005 را ببینم و با دقت بیشتری آن را گوش کنم. یک سخنرانی کوتاه اما بسیار اثربخش. قبلا به صورت پراکنده و گذرا آن را شنیده بودم اما امروز با تمرکز به جزء جزء سخنانش گوش کردم. جابز به سه رویداد زندگیش اشاره می‌کند و درس‌هایی را که از آنها آموخته و اثرگذاری آنها بر زندگیش را بر می‌شمارد. و ذکر می‌کند که از اتصال نقاطی که برایتان روشن نیستند بعدا به چیزی شبیه جاده‌ای طی شده و مشخص می‌رسید که درس گرفتن از آنها اهمیت فراوان دارد.

استیو جابز، از آن آدم‌های قابل احترامی است که اگر هیچ کار دیگری انجام نداده باشد، به خاطر یک حرکت شجاعانه‌اش همیشه او را دوست داشته‌ام. البته در این حرکت دو شریک بزرگ دیگر هم داشته. حرکتی که این سه انجام داده اند و دنیا را به نوعی تکان داده‌اند. او و بیل گیتس (مایکروسافت) و مارک زوکر برگ (فیس بوک)، دانشگاه را ترک کرده‌اند تا به عشقشان برسند. البته در فرهنگ خودمان هم کسانی را داشته‌ایم که یک چیزی را رها کرده‌اند تا به چیز بهتری برسند و در این راه چقدر هم موفق بوده‌اند. مثلا شهریار که پزشکی را رها کرده و چه کار خوبی هم کرده، چه اگر این کار را نمی‌کرد از کدام مطلب یا اتاق عمل شعری مثل "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" در می‌آمد. یا کسانی مثل استاد شفیعی کدکنی یا مهدی محقق که با اینکه معمم بوده‌اند، آن را رها کرده‌اند و به دنبال عشقشان در حوزه دیگری رفته‌اند که بسیار هم موفق‌تر بوده‌اند.

بگذریم، آقای استیو جابز از آن آدم‌هایی بوده که به قول مجریان تلوزیون ما "فعل خواستن را خوب صرف کرده". هر آنچه را که فکر می‌کرده برای بشر خوب است خواسته و الحق هم که چیزهای خوبی خواسته و با تمام توان برای آنها دویده و جنگیده. وقتی افکار و عملکرد او را در کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" می‌خوانیم، پی می‌بریم که وجود او کم از وجود افرادی مثل ادیسون و برادران رایت و مارکنی و ... نبوده است. چرا که با تمرکز و عشق به کاری که انجام می‌داده، چیزهایی را پایه گذاشته که زندگی کنونی بشر بدون آنها قابل تصور هم نبود. و این آن "آنِ" مهمی است که باید از وجود این افراد بیاموزیم. البته نباید فکر کنیم که میراث استیو جابز فقط شرکت اپل و محصولات آن یعنی مک، آی پد، آی پاد یا آیفن و .... بوده است. بلکه هر کدام از این محصولات سرمنشایی شده‌اند که دیگران ایده‌هایش را بگیرند و در چرخه تکمیل و تکامل زندگی بشری، رفاهی را به وجود بیاورند که اگر ایده‌های ناب و سماجت و عشق خالص استیو جابز به این کار نبود، معلوم نبود به کجا می‌رفت و چه طرح و شکلی پیدا می‌کرد. جابز از آن افرادی است که به شکلی معادلات اقتصادی و تجاری جهان را به هم ریخته. سال‌ها قبل اقتصاد دنیا سرمایه‌بنیان بود و نماد آن هم افرادی چون راکفلر و زمین و کارخانه بودند. اما در سال‌های اخیر – شاید از دهه 1980 به بعد – بنیان اقتصادی دنیا در دست کسانی مثل همین استیو جابز و لری پیج (گوگل) و ... افتاد و به نوعی دانش‌بنیان شد. یعنی این افراد فقط به مدد دانش و قابلیت‌های بالای مدیریتی و کارآفرینی، معیار سرمایه و ثروت دنیا را تغییر دادند.

در فیلمی که از سخنرانی استیو جابز منتشر شده، او سه اتفاق مهم زندگیش یعنی ترک کردن دانشگاه، اخراج از شرکت اپل و سرطانش را طرح کرده و در تفسیری که ارائه می‌کند، هر کدام از این اتفاقها را یک موقعیت عالی حساب می‌کند که اگر نبودند زندگیش به زیبایی حال حاضر نبود. اتفاق‌هایی که برای هر کدام از ما فاجعه بارند و حتی فکر کردن به آنها حالمان را خراب می‌کند. اما برای آدم بزرگی مثل استیو جابز تبدیل به سکویی برای پرتاب می‌شوند. در اینجا قصد ندارم که کل سخنرانی جابز را بیاورم، چه اصلا بیان آن لطفِ شنیدن از زبان خودش را ندارد. اما، می خواهم بگویم که اگر نگاه ما، نگاهی درست به زندگی باشد می‌تواند راه درست و مطلوب را برایمان به ارمغان بیاورد. اگر چه این راه مطلوب ممکن است برای دیگران ناخوشایند به شمار آمده و خرقِ عادت  ایجاد شده را تخطی، بی حرمتی یا گستاخی بدانند.

نکته ظریفی که از ظاهر گفته‌های جابز برداشت نمی شود اما رمز اصلی موفقیت اوست، شخصیت و رفتار جابز است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. او، این توانایی را در خودش تقویت کرده که هر گاه کاری مطابق میلش نیست به سادگی رهایش کند و به آن کار بپردازد که با عشق و دل مشتاق انجام آن است و به قول شاعر "دست به کاری زند که غصه سرآید". به همین خاطر بعد از اینکه درس دانشگاهی را رها می‌کند، دانشگاه را ترک نمیکند و به سراغ کلاس خوشنویسی در همان دانشگاه می‌رود. بدون اینکه بداند چه فایده‌ای برایش دارد و فقط به این دلیل که عاشق این کار بوده و به گفته خودش ده سال بعد در طراحی رایانه‌های مک، این قابلیت به کمکش می‌آید و یکی از بهترین گرافیک‌های دنیا در آن رایانه‌ها به یادگار می‌ماند. یعنی یک چیز حقیر را با یک چیز ارزشمند دیگر جایگزین کرده.

یا وقتی از شرکت اپل اخراج می شود، دو شرکت "نکست" و "پیکسار" را بنیان می گذارد. دو شرکت موفق که اولین انیمیشن تمام رایانه ای به اسم "داستان اسباب بازی" را تولید می کند. کارتنی که هر چقدر آدم آن را می بیند از دیدنش سیر نمی شود و همچنان یکی از مشتری های پر و پاقرص سری های جدید آن هستم.

و در نهایت به سرطانش اشاره می کند. اینکه نزدیکی مرگ و فکر کردن به آن چقدر برایش سازنده بوده. چیزی که برای همه آدمها غم انگیز و حتی وحشت ناک است برای استیو جابز زیبا و زندگی بخش است. چرا که به گفته خودش هر روز صبح در آئینه نگاه کرده و گفته اگر قرار باشد فردا بمیرم، آیا همین کارهایی را انجام می دهم که الان انجام می دهم؟ و اگر پاسخش در چند روز یکسان باشد یعنی اینکه چیزی باید تغییر کند و او که استاد تغییر بوده به خوبی این کار را انجام می دهد.  

یکی دیگر از آموزه های مهم زندگی جابز شوریدگی ناشی از عشق اوست. یعنی او واجد یک تفکر واگرای عمیق در مقابل یک تفکر همگرای بی اثر بوده و کاری به کار مردم نداشته است. نه در قید و بند ظواهر زندگی بوده – که این از لباس پوشیدنش هم پیداست – نه اینکه مردم درباره اش چه فکر می کنند. یکی از دوستان نقل می کرد که از پاولوف (دانشمند معروف که مهمترین نظریه اش شرطی شدن و آزمایش با سگها است) پرسیده اند تو چطور توانستی اینگونه موفق بشوی و در علم پیشرفت کنی. جوابش این بوده که کار من مثل معشوقه من است. من قبل از هر چیز رابطه ای عمیق و دائمی مثل رابطه انسان با معشوقه اش برقرار می کنم و در همه حال به آن کار فکر می کنم. استیو هم همین اخلاق را داشته است. با تمام وجود کارش را دوست داشته و عاشقش بوده. شاید فکر کنیم که چون کار او بزرگ و پول‌آور و جهانی بوده، او هم این عشق را به ان داشته و هر کس هم جای او بود همنطور می شد. در حالی که قضیه کاملا برعکس است. یعنی این عشق و ارتباط قلبی او بوده که کاری را که شاید هزاران فرد و شرکت در سراسر دنیا انجام داده و می دهند را به چنین جایگاه رفیع و زیبایی رسانده است.

در انتهای این سخنرانی جابز چنین مطلبی رو می‌گه:

«موقعی که من همسن شما بودم یک مجله‌ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر مي‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌هاي نسل ما بود که حاصل عشق و علاقه گروه تهیه کننده آن به این کار بود. شاید یک چیزي شبیه گوگلِ الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ي هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند که پشت جلد آن نوشته بود:

"حریص باشید، دیوانه باشید" stay hungry, stay foolish

این آرزویی است که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن در وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی است که براي شما مي‌کنم».

شاید منظورش این بوده که هیچ وقت از هیچ کاری راضی و خسته نشوید و کاری هم به حرف‌ها و قضاوت دیگران نداشته باشید که اینها آفت موفقیت هستند.

و حالا ما این آرزو را هم برای شما و هم برای خودمان می‌کنیم که رمز اصلی موفقیت و شاد زیستن در دنیای حاضر است:

"حریص باشید، دیوانه باشید Stay hungry, Stay foolish"

اینجا کتاب فرهنگ

یکی از اتفاقات مهم امسال برای من، برنامه "کتاب فرهنگ" بود. سال گذشته 6 بهمن 1390 بود که وقتی پایم را روی آخرین پله‌ی خروجی "زیست خاور" مشهد گذاشتم تلفنم زنگ زد و خانمی از من برای شرکت در برنامه‌ای به اسم "کتاب فرهنگ" –که آن وقت اسمش را نشنیده بودم و بعدا فهمیدم تقریبا هیچ یک از دوستان کتابدارام هم نشنیده‌اند - دعوت کرد. آن وقت برنامه به صورت زنده و از ساعت 8 تا 9 شب روزهای شنبه از رادیو فرهنگ پخش می شد و من در روز 8 بهمن در این برنامه شرکت کردم. گویا برنامه از اولین شنبه مهرماه 1390 (احتمالا 4 مهر) شروع شده بود. یادم است آنقدر برای این برنامه هیجان و انرژی داشتم که نمی‌توانستم یکجا بند شوم. این برنامه مقدمه‌ای شد تا یک بار دیگر در آن برنامه دعوت شوم، یعنی درست روز 22 بهمن 1390. حالا نمی‌دانم دلیلش حرف‌ها و انرژی و شور و شوقم بود یا اینکه برای آن روز تعطیل کس دیگری جواب مثبت نداده بود. مثل فیروزه جزایری دوما که در مقدمه یکی از کتاب‌هایش نوشته بود هر جا که مرا دعوت می‌کنند اول خوشحال می‌شوم که اینقدر مهمم. بعد از پرس و جو متوجه می‌شوم که گزینه اول خالد حسینی بوده که نیامده و بعد یکی دو نفر دیگر و آخر هم که هیچ کس نمی‌رود، می‌آیند سراغ من و خلاصه کار جوش می‌خورد. یا هوشنگ مرادی کرمانی که در مراسم "گل آقا" می‌گفت: برای این مراسم که به من زنگ زدند تا سخنرانی کنم خیلی خوشحال شدم و کمی مغرور شدم که بالاخره در یک مجلس حسابی از من دعوت شده و من چقدر مهم شده‌ام. اما بعدا فهمیدم که چندین و چند نفر قبل از من دعوت شده‌اند و آنها قبول نکرده‌اند و مجبور شده‌اند بیایند سراغ من.

بگذریم. من آن برنامه 22 بهمن را هم با همان شور و شوق و انرژی شرکت کردم و البته بعد از آن شب، برنامه تقریبا در جامعه کتابداری شناخته شده و مورد توجه قرار گرفت چون از صبح همان روز شروع کردم به معرفی و ارسال خبر در مورد برنامه و این برنامه پرمخاطب و پیامک باران شد.

این برنامه همچنان ادامه داشت تا اینکه 23 خرداد امسال آقای جهرمی گرامی که آن وقت‌ها سردبیر برنامه بودند تماس گرفتند و فرمودند که می‌خواهند "کتاب فرهنگ" را با ساختاری نوتر و در زمانی جدید پخش کنند و خود ایشان هم دیگر نمی‌توانند همکاری کنند و دنبال کسی می‌گردند که سرش درد کند برای این کارها و به من رسیده‌اند. من هم مثل دختران دم بخت که توی دلشان از خبرهای خوش قند آب می‌شود حسابی کیفور شدم اما کلاس هم گذاشتم و گفتم باید فکر کنم و شاید بخواهم ادامه تحصیل بدهم  و از این حرف‌ها. خلاصه، قرار و مدارها گذاشته شد و قرار شد طرحی بدهیم و خدمت مدیره محترم گروه فرهنگ و هنر رادیو فرهنگ یعنی سرکار خانم زندیان برسیم که روز 27 خرداد خدمت ایشان رسیدیم و خلاصه روز پنجنبه 1 تیرماه 1391 ضبط برنامه کلید خورد و سه برنامه اول کتاب فرهنگ ضبط شد و روز شنبه 10 تیرماه نیز اولین برنامه سری جدید کتاب فرهنگ از ساعت 10 تا 11 صبح با موضوع "خوانش انتقادی" با حضور آقای سید ابراهیم عمرانی عزیز و صدای مهمان تلفنی آقای دکتر نورالله مرادی گرامی پخش شد.

در این برنامه که تا الان 34 قسمتش پخش شده، خاطرات و اتفاقات زیادی افتاده است. سختی‌های فراوانی هم داشته است. چون باید به عنوان سردبیر برنامه دائم به فکر محتوا و هماهنگی برنامه باشی. استودیو که مشخص شد مهمان‌ها را انتخاب کرده با آنها هماهنگ کنی و بعد هم آفیش و اعزام خودرو برای آنها و هزار و یک کار ریز و درشت دیگر. اما با این همه همچنان جزء کارهایی است که واقعا عاشقانه دوستش داشته و دارم و برای بهتر شدنش هر کاری می‌توانسته‌ام کرده‌ام و هر هزینه‌ای لازم بوده پرداخت کرده‌ام.

حالا برای خاطر شما و اطلاع از اتفاقات برنامه، برخی از اتفاقات و خاطرات آن را اینجا ذکر می‌کنم:

-         آفيش‌: یکی از مهمترین گرفتاری‌های صدا و سیما موضوع آفیش و ورود و خروج است. سخت‌گیری بیش از حدی وجود دارد و همیشه دل مرا لرزانده. آخرین باری که داشتم وارد صدا و سیما می‌شدم اشکالی در آفیش خودم بود به راننده گفتم من هر وقت بخواهم وزن کم کنم، راه خوبی دارم. یک سر می‌آیم در ورودی و گیت صدا و سیما و خود بخود قسمت اعظم گوشت تنم آب می‌شود. یک روز قرار بود برنامه‌ای با حضور امیر اصنافی ضبط کنم و قرار شد با هم برویم. رفتیم و اسم من مشکلی نداشت اما گفتند که اسم امیر نیست. اتفاقا آن روز باید سه تا برنامه هم ضبط می‌کردیم. خلاصه نشان به آن نشان که نزدیک 45 دقیق دم در علاف بودیم و هی مدام با قسمت آفیش و تولید و حراست و تهیه کننده و ... تماس می‌گرفتیم و می‌گفتند آفیش است و مشکلی نیست اما در سیسم حراست نبود و خلاصه حسابی کلافه‌مان کردند. دست آخر فهمیدیم که اسم ایشان را به جای اینکه "اصنافی" بنویسند "انصافی" نوشته‌اند. چند بار دیگر هم مهمان‌هایمان همین طوری معطل شدند که با هر مشقتی بوده خلاصی یافته و به برنامه رسیده‌اند.

-         برنامه‌های سفارشی: معمولا در مناسبت‌های مختلف اعلام می‌شود که باید ویژه برنامه داشته باشیم. این ویژه‌برنامه‌ها از سخت‌ترین قسمت‌های برنامه است. معمولا باید یک جورایی موضوع برنامه را با موقعیت همساز کنی و بعد هم مهمان‌های حضوری و تلفنی را هماهنگ کنی. اولا پیدا کردن مهمان‌هایش خیلی سخت است. باید کسی را پیدا کنی که معتبر باشد و بتواند موضوع تخصصی خودش را با خط برنامه که کتاب و مطالعه و دانایی است هماهنگ کند. ضمن اینکه چون اغلب خارج از حوزه ما هستند پیدا کردن و هماهنگی و توجیه آنها خیلی سخت است. آدم‌های حوزه خودمان یعنی کتابداری و اطلاع‌رسانی را می شناسیم و آنها هم همیشه لطف دارند و با یک تماس می‌شود هماهنگ شد. اما مهمان‌های حوزه‌های دیگر کلی گرفتاری دارند و تازه کلی هم کلاس می‌گذارند و به این راحتی نمی‌شود آنها را سر برنامه حاضر کرد. هر وقت برنامه‌های مناسبتی به پستمان می خورد غصه‌ام می‌گیرد.

-         ممنوع‌الورود: در یکی از برنامه‌های مناسبتی یک استاد محترم را هماهنگ کردیم و با دلی آرام روز ضبط آمدیم که برنامه را ضبط کنیم. یک برنامه ضبط شد و وقتی از استودیو آمدم بیرون که برنامه بعدی را ردیف کنیم، تهیه کننده اعلام کرد که مهمان برنامه بعدی با مشکلی مواجه شده که نمی‌تواند وارد شود. پرس و جو کردیم و گفتند که آن مهمان معظم ممنوع‌الورود به صدا و سیما هستند. حالا مانده بودیم چگونه به ایشان خبر بدهیم. با کلی خجالت تماس گرفتیم و موضوع را گفتیم و خوشبختانه آن مهمان محترم هم انگار برایش چیز طبیعی بود، بدون هیچ مشکل و ناراحتی پذیرفت و به منزل برگشت و مجبور شدیم یک روز دیگر آن برنامه را با مهمان دیگری ضبط کنیم.

-         پوشش مهمان‌ها: باز دوباره یک روز ضبط داشتیم و قرار بود بعد از ضبط اول، مهمان بعدی و ضبط بعدی را برویم. وقتی از استودیو بیرون آمدم دوباره گفتند که مهمان‌مان مشکل دارد و نمی‌تواند وارد شود. مشکل این دفعه به پوشش ایشان بر می‌گشت و فرمودند که چون مانتویشان كوتاه است نمی‌توانند وارد شوند. بازهم با خجالت و ناراحتی به ایشان اعلام کردیم و البته ایشان هم لطف کردند و علی‌رغم میل باطنیشان به احترام برنامه مانتو عاریتی حراست را پوشیده و آمدند و اتفاقا برنامه خیلی خوب و پرمخاطبی را هم با هم ضبط کردیم.

-         لپ تاپ: معمولا ورود لپ تاپ، دوربین، فلش و ...  به صدا و سیما ممنوع است. دوباره در برنامه‌ای دیگر بودیم که اعلام کردند مهمان بعدی نمی‌تواند وارد شود. دلیلش هم این بود که لپ تاپ همراه ایشان بود. آن هم خوشبختانه با میانجی‌گری تهیه کننده محترم حل و فصل شد و آن برنامه هم به خیر و خوشی ضبط شد.

-         برنامه گم شده: یک بعدازظهر گرم تابستان، آن هم در ماه مبارک رمضان، سه برنامه را قرار بود ضبط کنیم. واقعا نفس‌گیر و خسته‌کننده بود ولی با هر مشقتی بود سه برنامه را ضبط کردیم. برنامه سوم در اوج گرسنگی و بی‌حالی ضبط شد و ما هم شاد و خرم که تا سه هفته برنامه داریم و می‌توانیم برویم صفا کنیم. اما وقتی با تهیه کننده داشتیم برنامه پخش را می‌چیدیم، متوجه شدم که آن برنامه در دستور پخش نیست. کلی جستجو و زیر و رو کردیم که برنامه را پیدا کنیم اما پیدا نشد که نشد و خستگی و گرسنگی آن یک برنامه همچنان در تنم ماند و هنوز هم نتوانسته‌ایم با آن موضوع که خیلی هم مهم است برنامه‌ای را ضبط کنیم.

-         مجري یدکی: مجری ثابت برنامه آقای "مهدی محمدیان" گرامی است که با آن صدای زیبا و بم و طبع لطیف، اجرای برنامه در کنارش خیلی لذت‌بخش می‌شود. معمولا وقتی می‌رسد، موضوع برنامه را می‌گیرد و در یکی دو دقیقه قبل از شروع برنامه در ارتباط با موضوع متنی خیلی زیبا می‌نویسد و با شور و اشتیاق اجرا را شروع می‌کند. اما ایشان هم سرش حسابی شلوغ است. هم دانشجوی دکتری است و هم برنامه‌های مختلفی دارد. به همین خاطر بعضی وقت‌ها که در تنگنای زمان هستیم مجبور می‌شویم از یک مجری دیگر به جای ایشان استفاده کنیم. معمولا آقای "ناصر قوام‌پور" با تسلط و مهربانی خاصی برنامه را به جای ایشان اجرا می‌کنند. یکی از بخش‌های جانبی و خوب همکاری من با آقای محمدیان معرفی کارتن‌های جدید و صحبت در مورد آنها است.

-         فیلم‌برداری که ندارید؟: یکی از مهمان‌های برنامه در یکی از ضبط‌ها، کمی مضطرب شده بود و با اینکه می‌دانست برنامه رادیویی است، قبل از شروع ضبط از من پرسید: فیلم‌برداری که ندارید؟ اگر دارید که من میز و سر و وضعم را مرتب کنم.

-         مستندسازی تصویری: یکی از کارهایی که از همان اول برنامه در دستور کار قرار دادم، مستندسازی تصویری برنامه است. از همه مهمان‌های برنامه عکس می‌گیرم و معمولا یکی دو عکس یادگاری هم در هر برنامه از عوامل و مهمان‌ها برداشته می‌شود. سعی می‌کنم حتما عکس‌ها را برای دوستان بفرستم. همه از دریافت عکس‌ها خوشحال می‌شوند. الان مجموعه نسبتا خوبی از عکس‌های این برنامه آماده شده که امیدوارم فرصتی پیش بیاید که آنها را روی وبلاگ برنامه قرار دهیم.

-         وبلاگ و پادکست کتاب فرهنگ: یکی از کارهای خوبی که برای "کتاب فرهنگ" انجام دادیم، ایجاد وبلاگ و پادکست برنامه بود. آقای احمد عابدی، جوان مشتاق و پرانگیزه زحمت کشیدند و برای مدیریت وبلاگ و ارائه فایلهای صوتی برنامه در قالب پادکست، با برنامه همراهی خیلی خوبی را شروع کردند. خوشبختانه با همت ایشان، همه قسمتهای برنامه بر روی پادکست قرار گرفته است. 

پي نوشت (14 اسفند 1391)

در تاريخ 6 اسفند 91 يك گزارش تصويري از برنامه كتاب فرهنگ در برنامه "90 ثانيه با كتاب" شبكه سوم سيما پخش شد كه دانلود فيلم آن در نشاني زير امكان پذير است:

http://www.iribnews.ir/vod/VC_flv.aspx?item=6291

من كارتن مي‌بينم: خيلي زياد

من كارتن مي‌بينم. خيلي زياد. قبلا به خاطر بچه‌ها بود. اما الان انگار بچه‌ها به خاطر من مي‌بينند. يعني براي اينكه من تنها نباشم مي‌آيند و كارتن‌هايي كه چندين و چندبار ديده‌ايم را دوباره با هم مي‌بينيم. يكي مي‌گفت "كودك درونت" اينها را مي‌طلبد. اما خودم، يك روز كه كسي نبود يقه كودك درونم را گرفتم و حسابي بهش توپيدم كه چي از جون من مي‌خواي؟ من رو از كار و زندگي انداختي با اين بيش‌فعالي مزمني كه داري. بيچاره حسابي دمق شد و چيزي نگفت. تا من برم آب بخورم و برگردم، رفت و كارتن "مري و مكس" را برايم گذاشت. آمد كنارم دراز كشيد و سرش را روي بازوي لختم گذاشت. اولش خواستم برايش كلاس بگذارم و تحويلش نگرفتم. به كارتنش هم توجهي نشان ندادم. اما، لامصب دست گذاشته بود روي بد نقطه‌اي. روي "مري و مكس". و نامه‌نگاري‌هايشان. كارتني كه هر كسي ببيند مي‌خندد، اما من مي‌روم دنيايي ديگر. اولين بار كه با فرزاد ديديم كلي خنديديم. آنجا كه مي‌گويد: "وقتي پدر بزرگش مرد، براي شادي روحش يك شعر حفظ كردم" يا آنجا كه روانپزشكان او را از اتهام قتل تبرئه مي كنند و نظرشان اين بوده كه "جز براي خودم براي كسي خطري ندارم".

اين بار هم باز مرا كشيد دنبال خودش كه بازويم خيس و گرم شد. نگاهش كردم. جمع شده بود توي خودش و از كناره هاي مژه هاي كم پشتنش پرده هاي نم پيدا بود .ديگر نمي شد تاب آورد. بغلش كردم و تند تند پلك زدم. آخر چشم هاي من نمي‌بايست به زودي نم بزند. مثلا توي ژست بودم برايش. دستم را سراندم پشت لاله گوشش و صورتم را به خيسي اش چسباندم. اين قلقش بود. مي‌دانستم وا مي دهد و دست از ناز و ادا بر مي‌دارد. در آمد كه :خودت مي بري و مي دوزي. رسم و رسوم خودت رو هم فراموش مي كني. يادت رفته كي هي دو دستي يقه من رو چسبيد و آنقدر گير داد كه نروم. آنقدر واويلا سر كردي كه اگر بروي من در راسته آدمهاي بي كودك و كودكي، يتيم مي مانم. تو خواستي بمانم. و گرنه من كه همان حوالي دم در مدرسه راهنمايي خودم را داشتم گم و گور مي كردم. و با نوك زبان نمهاي صورتش را مزه مزه كرد و گفت و گفت. از آن وقت‌هايي بود كه حسابي به جوش آمده بود و ديگر نمي شد لام تا كام در مقابلش حرفي زد. و الا باز يك هفته بايد دور و برش موس موس مي كردي كه برگردد به حال خوشش. به آن حالي كه دنيا و مافيهايش باغ و بستان مي شود برايت وقتي حالش خوب است.

به بد رگه اي زده بود. رسيده بود به "حنا دختري در مزرعه" و سوزن قلاب دوزي اش. تا آمدم به حنا برسم، رفت سراغ "خانواده دكتر ارنست" بعد هم "مهاجران" و كتي و لوسيمي و سگ آقاي پتيول و "بن و سباستين". به "بچه هاي مدرسه آلپ" و گالني كه رسيد، سوزش زير مژه هايم را حس كردم. گفتم بس كن. نكرد. همينطور ادامه داد. قاطي مي گفت. تاريخها را پس و پيش مي كرد. اسامي را عوض مي كرد. اما من هم ديگر نمي توانستم طاقت بياورم. دست خيالم را سفت گرفته بود و كشان كشان مي برد توي كوچه پس كوچه هاي كارتنهاي كودكي. آنجا كه دنيا با حماقت "پينوكيو" تيره و تار مي شد و با پيدا شدن ردي از "مادر هاچ" سراسر شكوفه باران. آنجا كه "زير پنجره آسايشگاه جان گرير" با "جودي ابوت" اشك مي ريختيم و با بازهم دير نشدن مدرسه "محسن (اكبر عبدي)" به سماع مي رسيديم. آنجا كه همه چيز زندگي در ساعت 5 بعد از ظهر و پسرك كوچكي كه دست به پشت قدم مي زد جاري بود و انتظار آن پرنده اي كه مي آمد و پرده شروع "برنامه كودك و نوجوان" را بالا مي برد از هر انتظار عاشقانه اي شرينتر مي نمود.

ديگر حالا من دست بردارش نبودم. يكي او مي گفت يكي من و دل به دل هم، صورتهاي خيسمان را به هم مي ماليديم. آخر اينها حكايت يك زندگي بود. يك دنيا خاطره  و زخمِ نيشتر خورده‌اي از گذشته كه سقفش آسمان آبي خدا بود و فرشش، خاك پاك زمين. بوي چمن و گل و ريحان و درخت و رودخانه و شغالهاي آخر شب هم سازهاي مكمل سمفوني تابناكي بود كه زندگي اش مي ناميديم. و خواركش يك بغل بي خيالي و شلنگ‌اندازان دويدن در كوچه باغ بي تفاوتي بود.

خوب كه دوري در دورهاي كودكي زديم آمديم به يكي دو قدمي دقايق حالمان. گفت برايم كه مگر توي ديوانه لعنتي نگفتي كه دنياي آدم بزرگها برايت تنگ است. مگر نگفته بودي كه فانتزي كارتن را به صدتا جديت بزرگانه نمي دهي. اينهمه رنگ و شور و حال كودكانه را كجا مي شود در عبوسيت ابروان در هم گره شده بزرگان ديد.

و دوباره دست دلم را كشيد و برد به نزديكهاي بي خيالي. آنجا كه من "شيرشاه"، مي شوم و صخره افتخار را به نالا كه فرزاد باشد، مي سپارم؛ و بعد "شرك" از راه مي رسد با فيونا و خره. آنها كه مي روند، جيمي نوترون هي تكرار مي شود و تكرار مي كند كه "تكرار براي مغزهاي در حال رشد خوب است" و ما هم با تكرار اينها مغز در حال رشدمان را رشد مي دهيم. در "كارخانه هيولاسازي" ياد مي گيريم كه انرژي توليدي از قهقهه خنده صد برابر جيغ برآمده از ترس است.

"جادوگر شهر اوز" را زير آوار خانه مي گذاريم و مي رويم سراغ "عصر يخبندان" و غول تشنگ و الي و آن سنجاب فضول دنيا به هم ريز و فندقش. و سيد كه مي گويد "اگر من مردم برايم يك زن بگيريد و بگوئيد كه خيلي دوستش داشتم". بعد آواتار با خاك‌افزاري مي آيد تا آب‌افزاري و آتش‌افزاري را هم بياموزد. فربد اما دستش را از دست "لاك‌پشت‌هاي نينجا" در نمي آورد. با لئو و رافائل و دوناتلو و استاد اسپيلينتل ساعتها حرف و حديث دارد. "ماداگاسكار" و "رئيس مزرعه" هم همين حوالي مي پلكند و گاهي سري به ما مي زنند. "پانداي كنگ‌فوكار" از مشهد همسفر ما مي‌شود. "مرد عنكبوتي" اما انگار همخانه قديمي است كه هميشه آرام يكجايي هست و هر وقت بخواهي بلافاصله مي آيد و زندگي را پر از تارهاي شور و شوق مي كند.

بن تن اما، چندش با خودش مي آورد. هم خودش و هم مخارجي كه براي لباس و اسباب بازيهايش مي آورد، دلچسب نيست. نه من و نه كودكم باهاش كنار نمي آئيم. اتاق بن تن را جدا مي كنيم و با بچه ها مي فرستييمشان توي اتاق و خودمان دوباره دل به دل "ريو" و "رنگو" مي دهيم. "داستان اسباب‌بازي" را هم به احترام استيو جابز و استوديوي انيميش پيكسار، هميشه يك جاي خالي برايش مي گذاريم.

آخرش هم كه حسابي با كودك درون، آتش سوزانديم و جگري جلا داديم، نشستيم و گفتيم شعاري ببافيم كه هر وقت اينطور آتيشي شديم، ياد اين شعار بيافتيم و از خر شيطان پياده شويم و بدهيم ديگران هم دوري با آن بزنند. شعارمان اين شد:

دنياي بي كارتن،

دنياي تاريك قهر با كودكي

و چه تنهاست آنكه

نشاني كوچه باغ كودكي را بياد نمي‌آرد

فکرهایی چه بلند

یکی از دوستان را دیدم که سر به زیر و متفکرانه می‌رفت و شدیدا در فکر بود. به قول قدیمی‌ها سر در جِیب مراقبت فرو همی‌برده بود. با خودم فکر کردم که چقدر جالب است که این آدم این طور عمیق مشغول تفکر است. لابد به چیزهای خوب و حتما سطح بالایی می‌اندیشد. وقتی به هم رسیدیم، سلام و علیکی و پیش‌داوریم را به او گفتم و از مساله مهمی که چنین ذهنش را مشغول داشته و او بی توجه به دنیا و مافیها عمیق درگیر تفکر است، پرسیدم. پاسخش برق از کلهام پراند. گفت: (البته با شور و حرارت) راستش داشتم فکر می‌کردم امروز غذاخوری اداره دو نوع غذا دارد: کباب کوبیده و دیزی. با خودم سبک سنگین می‌کردم که آیا بهتر است کباب کوبیده بخورم به همراه ترشی یا دیزی به همراه پیاز. و اگر بخواهم ترشی را همراه غذا کنم، ترشی‌اش از چه نوع باشد بهتر است یا پیازش را چگونه و از کجا به دست بیاورم و.... همین طور داشت می‌گفت و بقیه طرح را که مثلا برای فردا چه بخورم و آیا تو هم همراه دیزی ترشی لیته می‌خوری یا هفت بیجار؟ و... و من دیگر نمی‌شنیدم. من چه فکر می‌کردم و انتظار چه داشتم و او در چه عوالمی سیر می‌کرد. از آن به بعد به این موضوع حساس‌­تر و دقیق­تر شدم و به کسانی که سر به گریبان هستند، دقت بیشتری می‌کنم. بر همین اساس، خیلی مشتاقم که از همه بپرسم که به چه می‌اندیشند؟‌ چه موضوع یا مساله مهم ذهنی آنها را به تفکر و در خود فرو رفتن ترغیب می‌کند؟

مسلم است که همه اندیشه می‌کنند و اصلا آدمی بدون اندیشه به شیئی بی‌جان یا نبات تبدیل می‌شود. از یک کودک خردسال گرفته تا یک اندیشمند بزرگ همه درگیر تفکر هستند. مساله اصلی فکر کردن نیست، مساله به چه اندیشیدن و سطح اندیشه است. آدمها بر اساس سابقه و دانشی که دارند سطح افکار متفاوتی هم دارند. فکر و برنامه‌ریزی کودکان، که معمولا هم با صدای بلند فکر می‌کنند، خیلی وقت‌ها این است که چطور به پفک و لواشکش برسد و چطور بیشتر خودش را به مادر و پدر بچسباند. در سنین مختلف این تفکر متفاوت می‌شود. یک اندیشمند بزرگ، دغدغه‌هایش اما متفاوت است. اگرچه انسان است و همه مسائل مادی و انسانی برایش هست، اما فکریش چیزی فراتر از مسائل پیش پا افتاده مادی و ساده است. دغدغه انسانیت شاید برای او اغوا کننده تر است. یا شاید بهتر است اینگونه بگوئیم که انتظار می‌رود این دغدغه‌ها را داشته و تفکرش حول این ماجراها بچرخد. گفتیم، عمل فکر کردن مهم نیست، دغدغه ذهنی آدم چه باشد مهم است. اولویت‌های فکری، دردهای آدم، دردهای دیگران، اهمیت دیگران.

و این سطح و حد اندیشه است که ارزشمندی انسان‌ها را مشخص می‌کند و به تبع آن، ماندگاری و اثربخشی آنها را تعیین می‌کند. شاید خیلی از ما، هیچ وقت ندانسته باشیم و بعد از این هم ندانیم که پادشاه ایران در قرن چهارم که بوده است. اما حتما می‌دانیم که فردوسی که بوده. حتی اگر پادشاه آن دوره را هم می‌شناسیم، خیلی وقتها به مدد اندیشه و اثر ماندگار فردوسی است که دلمان برای نامرادی و نامردی سلطان محمود غزنوی نسبت به شاهنامه و فردوسی به درد می‌آید و نامش را به بدنامی به یاد می سپاریم. و این همه ریشه در اندیشه بلند فردوسی داشته است.

می دانیم که افکار ما در گفتار ما و گفتارمان در رفتارمان تجلی و تبلور می یابند. و چنانچه زرتشت تاکید کرده است، زندگی هم چیزی ورای "فکر و گفت و رفتار" نیک ‌نیست. پس چه خوب است که افکارمان، که تجلی بخش زندگیمان است، بلند و نیک و سپیده‌وار باشد. چیزی باشد که هر وقت ردی یا اثری از آن در خاطرخودمان یا دیگران ماند، به نیکی و بهی از آن یاد شود و مانا باد.

ایدون باد.

مخاطبم را دوست دارم

وقتي وبلاگ يا رسانه‌اي عمومي را شروع مي‌كني، سلسله مسائلي با خود مي‌آورد كه اصلا قابل پيش‌بيني نيستند. يكي از آن مسائل، مخاطبين و مسئوليت در مقابل آنان است.مساله‌اي مهم كه حيات و مرگ وبلاگ به آن بسته است.

اول اينكه، وقتي يك وبلاگ ايجاد مي‌شود، قرار است محفلي باشد براي گردهم آمدن دوستان و علاقه‌مندان. بنابراين، اولين اصل، پذيرفتن اين است كه فقط شما تك‌گو و به قول معلم‌هايمان "متكلم وحده" نيستيد. آن طرف مانيتور هم كساني نشسته‌اند كه هم دانش و سواد بالايي دارند، هم درك و شعور و بينش عالي. پس لازم دارند مناسب خودشان مطلب بگيرند. پس بايد حواسمان به مخاطب باشد. اگر نباشد وبلاگ به جزيره‌اي دور افتاده بدل مي‌شود كه سالي و ماهي ممكن است ره گم كرده اي سري به آن بزند يا از كنار آن رد شود. و حتي خودمان هم دلمان نشود كه نگاهي به آن بياندازيم چه برسد به مخاطب محترم.

حالا بر اساس آنچه كه در بالا گفته شد، يك نتيجه ديگر هم مي شود گرفت. مثل آنچه كه پدر بزرگم مي گفت. اول حرفت را خوب بجو و بعد بزن. پس قبل از ايجاد وبلاگ بايد خوب فكر كرد كه چه دنبال چه هستي و به چه مي خواهي برسي؟ اگر به اندازه كافي دليل براي اين كار داري و اگر حرف براي گفتن داري، پس يك لحظه هم نبايد درنگ كرد و بايد حتما شروع كرد. چرا كه ما به اجتماع و اطرافيان خود بدهكاريم. اين آنها بوده و هستند كه شرايط رسيدن ما به اين موقعيت و اينگونه انديشيدن را فراهم كرده اند. پس ما متعهديم ذكات آموخته هايمان را با نوشتن بدهيم. مثل گفته دوستي كه قبل از فوت استاد ايرج افشار مي گفت اگر روزي استاد فوت كنند، من مطلبي مي نويسم كه عنوانش اين است: "من هيچ طلبي از آقاي افشار ندارم". و منظورم هم اين است كه ايشان آنقدر نوشته اند كه دين خود را ادا كرده اند.

خب، برگرديم به اصل مطلب. وقتي اين اولين اصل را پذيرفتيم و درك كرديم كه مخاطب محترم اينجا مي آيد كه چيزي ببيند فرح‌بخش و شادي‌آور، آن وقت مي‌ماند اينكه چه بگويي و چه بنويسي. اغلب ما سخت مي‌نويسيم. اين سخت نويسي دلائل متعددي دارد. يكي از اين دلائل اين است كه آنچه را مي خواهيم بگوئيم جزئي از گوشت و پوست و استخوانمان نيست. ايده و دانشي دروني و لدني نيست. چيزي است كه مي خواهيم اداي آن بودن را در آوريم. يا دوست داريم آن باشيم. وقتي چيزي براي ادم روشن نباشد نمي تواند به درستي و روشني و سادگي آن را بنويسد. حال مي رسيم به اينكه چرا مسائلي كه مي خواهيم بنويسيم برايمان روشن نيست. از مهمترين دلائل كدر بودن مفاهيم در ذهن ما، نخواندن است. وقتي مي خوانيم دانشي كه در ذهنمان رسوب مي كند و ما فكر مي كنيم چيزي از آن ياد نگرفته ايم، كار خودش را مي كند. مثل ذخيره است كه در بزنگاه ها به دادمان مي رسد. هر چه بيشتر خوانده باشيم و بازهم بخوانيم و چيزهاي خوب و با كيفيت هم بخوانيم مسائل برايمان آئينه اي تر مي شوند.

اما مهمترين مساله وبلاگ. در وبلاگ يا رسانه هايي از اين دست، وقتي شما مي نويسي و منتشر مي كني ديگر رسالتت تمام شده. به محض اينكه يك نفر مطلبت را خواند ديگر آن مطلب به تو تعلق ندارد. آن را بايد يك پديده اجتماعي و عمومي تلقي كرد كه شما در جايگاه نويسنده آن همانقدر از آن سهم داري كه تمامي آدمهايي ممكن است آن را بخوانند. شما ديگر حق دخل و تصرف، حك و اضافه و كارهايي از اين دست را نداري. شما هم ديگر مخاطب آن مطلب هستي چرا كه معلوم نيست الان همانطور فكر كني كه در هنگام نوشتن مطلب فكر مي كردي. پس ديگر اين كسي كه الان دارد آن مطلب را مي خواند يك كس ديگري است كه فقط مي تواند در مورد آن مطلب اظهار نظر كند.

همينطور، وقتي مطلبي را نوشتي ديگر نمي تواني هي بيايي و ضميمه مطلبت باشي و توضيح بدهي كه من چنين نظري داشته ام. يا فلان منظور را مي خواسته ام برسانم. بلكه، اين ديگر مخاطبين هستند كه به قدر دانش و احساسي كه دارند از مطلب منتشره برداشت مي كنند و تفسير مي نمايند. يعني كاملا آزاداند كه هر طور خواستند برداشت كنند. چرا كه ممكن است چيزهايي را ببينند كه اصلا روح نويسنده هم از آن خبر نداشته باشد. درست مثل منتقدين فيلمها يا كارشناسان نقاشي كه وقتي به بحث مي نشينند چنان تفسيرها وبرداشتهايي از يك فيلم يا تابلو ارائه مي كنند كه پديدآور بي نوا روحش هم خبر ندارد و اگر نداند كه در مورد اثر او صحبت مي كنند حتما خواهد پرسيد كه خالق اين اثر كه بوده است. البته اين يك اشكال هم دارد و اينكه، آنچه منظور پديدآور بوده به درستي و روشني منتقل نشده و در لابه لاي تفسيرها و تبيين ها به فراموشي سپرده شود.

به هرحال، مخلص كلام اينكه، وقتي چيزي را نوشتيم و منتشر كرديم ديگر حق هيچ حك و اصلاحي در اصل مطلب را نداريم مگر اينكه اشتباهي فاحش رخ داده باشد يا اينكه باعث رنجش يا اسباب دردسر كس ديگري شود.

به اميد آن روز كه همه مان بپذيريم مي شود زير يك سقف با هم بود و گفتمان كرد و خنديد و هر كس هر رنگي را دلش خواست دوست بدارد و هر چيزي را نپسنديد نپسندد و هيچ پروانه‌اي از سر انگشت طبيعت نپرد.

خاطره باز

علاقه عجیبی به تاریخ، زمان و خاطرات دارم. همیشه در پس هر موضوع یا اتفاقی به دنبال وجه نوستالژیک و اشک آور و زیرخاکی آن می گردم.  و این خصلت در من چیز جدیدی نیست. از وقتی که یادم می آید این را با خودم داشته ام. اینکه سرنوشت آن چه شود و چه نفعی یا ثمری برایم داشته باشد، هنوز نمی دانم. اما از این حس خوشم می آید.

روز جمعه بود که به کتابخانه ملی آمده بودم. آخر روزهای جمعه قرار گذاشته ام که کار نکنم و تعطیل تعطیل باشم. اما روز پنجشنبه را قرار شد با خانواده به کارهای فوری خانه که نمی شد عقب انداخت رسیدگی کنیم و روز جمعه به کتابخانه بیایم.

بعد از چند ساعتی کار به خودم استراحت دادم و طبق معمول به سراغ قفسه کتابهای تاریخ ایران به زبان فارسی رفتم. آخر سیستم کتابخانه ملی با همه کتابخانه ها فرق می کند و کتابهای فارسی و انگلیسی را کنار هم می چیند. در لابه لای کتابها، دو کتاب جالب پیدا کردم که به نظرم رسید چقدر خوب است ما هم برای حوزه کتابداری چنین کارهایی بکنیم. یکی کتاب "روزها و رویدادها" و دیگری کتاب "روزشمار جنگ ایران و عراق". در مورد این کتابها و ایده ای که دارم، در انتها خواهم نوشت. اما این کتابها مرا به یاد اتفاقاتی انداخت که مربوط به تاریخ و خاطره بازی و این جریانات است، چون همیشه علاقه عجیبی به ثبت علامت یا نشانی برای یادآوری زمان و اتفاقات داشته ام.  

وقتی بچه‌ای روستایی بودم معمولا زندگیمان در باغ می گذشت. باغ خودمان، باغهای پدر بزرگ، باغهای عموها و دایی ها. هر روز زندگی در این باغها شروع و در آنها به اتمام می رسید. باغ پدر بزرگم که مقر اصلی همه ما بود خانه-باغی داشت که ما در زبان محلی به این گونه خانه-باغها، برج می گفتیم. این برج، ایوانی با ستونهای چوبی داشت. من عادت عجیبی داشتم که هر روزی به این باغ می رفتم بر روی ستون تاریخی درج می کردم و در زیر آن کلیدواژه ای که نشانه اتفاقی که آن روز افتاده بود را می نوشتم. ستون اول که تمام شد سراغ ستون بعدی رفتم و خلاصه در طول چند سال هر سه ستون از پائین تا بالا پر از تاریخ شد. نکته جالب این بود که به مرور که قدم بلند می شد این تاریخها هم در قسمت بالاتری نوشته می شدند. بعدا که به آن ستونها سر می زدم همه اش یاد روزها و سالهای قبل و اتفاقاتی که در این دفتر خاطرات ثبت کرده بودم می افتادم و کلی دلم می گرفت یا باز می شد. هنوز هم وقتی گذرم به آنجا می افتد حتم سری به ستونها می زنم. اما افسوس که این دفتر خاطرات به مرور زمان و در زیر باد و باران پاک شده و جز خطهای کمرنگ چیزی از آنها نیست.

********

کتاب "روزها و رویدادها" که دو جلدش را در قفسه دیدم توسط "مرکز فرهنگی تربیتی نور ولایت" در سال 1378 منتشر شده است. این کتاب بر اساس هر ماه تنظیم شده و اتفاقات درون آن ماه را در سالهای مختلف توضیح داده است. هر اتفاق مهمی را در کتاب درج کرده، البته به روش خودش که سیاق خاصی است.

کتاب "روزشمار جنگ ایران و عراق" که من جلد 50 آن را هم در قفسه دیدم مجموعه کتابهای قطوری است که توسط "مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ" از سال 1375 منتشر شده است. این مجموعه هم تمامی وقایع و اتفاقات مربوط به جنگ را به صورتی مفصل و تحلیلی آورده است.

خلاصه اگر مردی پیدا شود و چنین چیزی را برای حوزه کتابداری و اطلاع‌رسانی تهیه کند، کار جالبی خواهد شد.

مرخصي روحي: تولد دلگفته ها

چهار سال از تولد دلگفته ها گذشت. به همین سادگی و به همین زودی. یک روز گرم تابستانی ۲۲ مرداد ۸۶ خواب نما شدیم و این وبلاگ را زدیم. و حالا برایمان شده بزمی و پاتوقی که دوستان خوب دور و نزدیک و دیروز و امروز را ببینیم.

گفتم برای جشن تولد دلگفته ها که مهمانهای عزیز وبلاگ تشریف می آورند،  کار متفاوتی به رسم میزبانی انجام بدهم. به همین خاطر متن دستنویس این دلگفته را گذاشتم. البته چون خودم هم نمی توانم آن را بخوانم، در ادامه مطلب اصل آن را گذاشته ام. بازهم ممنون که همراه دلگفته ها هستید و باور کنید که سرمایه و دل خوشی بالاتر از داشتن همدل همراهی که حرفت را می شنوند و با نظری کوچک به زندگی دلگرمت می کنند نیست.  

18/12/90 امروز متوجه شدم این عکس پریده. متاسفانه این سرورهای عکس هم دائم در حال حذف شدن و از بین بردن عکس‌های خاطره‌انگیز هستند. مجددا این آدرس را می‌گذارم که عکس‌های دستنویس قابل دسترس باشند:

https://docs.google.com/file/d/0Byfs5sB5ic35OTlkZDdmOTktYmYxMi00NGY0LWI2NzMtNjUwY2I0ZDgwOTRm/edit

https://docs.google.com/file/d/0Byfs5sB5ic35MmFmMzgxNjItYzE4MS00YTE4LTk1OGMtNzQ4ODM5MWZjNzI1/edit?pli=1


ادامه نوشته

خاطرات شیراز، محاله یادم بره

دارم از شیراز می‌نویسم. این سفر شیراز برایم حال و هوای خاصی دارد. برای منِ خاطره‌باز، که همه‌اش دنبال چیزهای آنتیک و زیرخاکی می‌گردم، این سفر، سفری متفاوت از همان جنس که علاقه دارم به شمار می‌آید. اصل ماجرا به سال 83 بر می‌گردد. یعنی درست 7 سال پیش. وقتی برای اولین بار، این شکلی آمدم شیراز. یعنی در کسوت یک مدرس برای برگزاری کارگاه آموزشی "سازماندهی اطلاعات پزشکی Mesh و NLM و مخلفات دیگر". درست از 28 تیر تا 30 تیرماه 1383. در همین دانشگاه علوم پزشکی شیراز. آن وقت، یعنی 7 سال پیش من خیلی جوان بودم. پسرم، فرزاد همه‌اش دو سالش بود. و همراهم بود. اتفاقی هم که در جنب و بعد از این کارگاه قرار بود بیافتد خیلی انقلابی بود. یعنی کتابخانه‌هایی در شیراز پیدا شده بودند که می‌خواستند بر خلاف عرف و عادت شیرازی آن زمان، به جای رده‌بندی دیویی، از رده‌بندی NLM و LC استفاده کنند. (البته به غیر کتابخانه منطقه‌ای قدیم يا مرکز منطقه‌ای... کنونی، اگر اشتباه نکنم). و علاوه بر این، جنایت دیگری هم قرار بود رخ بدهد. و آن اینکه، پزشکی پیدا شده بود و جان و آبروی خودش را چوب حراج زده بود و آمده بود که علاوه بر سیستم رده‌بندی کتابخانه، سیستم نرم‌افزاری دانشگاه را هم عوض کند. و هی مخالفت از سوی کتابداران با سابقه‌ي قدیمی و مراقبت از سوی کتابدار میان‌سابقه و استقبال از سوی کتابداران جوان بود که راهی دفتر ایشان می‌شد. من هم این وسط مانده بودم، از یک سوی میزبانم و هم‌حرفه‌ای‌هایم و دوستانم همه از طیف کتابداران قدیمی و مخالف این طرح بودند و از سوی دیگر ته دلم غنج می‌رفت برای این طرح ناب آقای دکتر جاهد (که البته ایشان الان به رستگاری رسیده و کلا مقیم مالزی شده‌اند). آخر خدایی، خیلی طرح آوانگارد و پیشرویی بود و من هم که کشته مرده طرح‌ های مدرن از این دستم (بر خلاف روحیه خاطره‌بازی و خاطره‌سازیم در روابط انسانی و اجتماعی). خلاصه یکی به نعل و یکی به میخ، قضیه را ما پیش بردیم و آقای دکتر جاهد با چند جوان جان بر کف دیگر تخته گاز پیش بردند و طرحی ناب در شیراز پیاده شد. طرحی که هنوز هم انسجام آن را حداقل من در سایر دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور ندیده‌ام. طرحی که در آن تمامی کتابخانه‌های دانشکده‌ای و ستادی و بیمارستانی زیر یک چتر و با یک فهرستگان زندگی کنند. و بعد از چند سال هم خدا را شکر همان دوستان کتابدار جوان علاقه مند به جایی رسیدند که دیگر ظرف نرم‌افزارهای داخلی را خیلی کوچک شمرده و خود که به بلوغی نسبی رسیده بودند نرم‌افزار کد منبع باز کوها را ایرانیزه کرده و مبنای کار قرار دادند. و حالا هم دوباره همان دوستان و برخی دوستان جدید گردهم آمده اند و در یک کارگاه آموزشی داریم روی موضوعات مرتبط و موضوعات جدید کار می کنیم.

حال من به هفت سال پیش خودم نگاه می کنم. خیلی زمان است. در این هفت سال بر من چه گذشته. خیلی اتفاقات افتاده. دو تا گنده اش را بیاد می آورم. دوره دکتری را شروع کرده و تمام کردم. فربد به دنیا آمده و کمی قد کشیده و الان برای خودش و با دوستان قد و نیم قدش صاحب برو بیایی است. و فرزاد هم که دیگر آنقدر سواد دار شده که بتواند برای خودش خوراک خواندنی انتخاب کند و بخواهد. و اتفاقات ریز و درشت دیگری که پیش آمده و گذشته. و حالا می فهمم وقتی می گویند چند سال مثلا هفت سال پیش یعنی چه؟

البته یک چیزش جالب است. اینکه چند نفری گفته اند من تغییر نکرده ام. مثل همان هفت سال پیشم. از این گفته هم ته دلم کارخانه قندی به پا می شود و هم یاد گفته امام علی می افتم. (هر کس امروزش با دیروزش یکسان باشد، خسران کرده). و شاید هم یاد علی بی غم می افتم.

و عجیب این لهجه شیرازی به دل می نشیند. معمولا وقتی به شهری می روم، حداقل در بیشتر شهرها، لهجه شان یک جورهایی روی اعصابم است و تحملش برایم سخت است. اما این لهجه کش دار شیرازی عجیب به دلم می نشیند. انگار یک صمیمتی ته آن است. یک چیزی که حس می کنی صاحب این لهجه قصد و خیال ندارد سرت را کلاه بگذارد. امیدوارم که این حس همین گونه پاک و خالص بماند.

و در این سفر خاطره دیگری هم رقم می خورد. یک دوست صمیمی قدیمی زنگ می زند. از آن سوی دنیا. و بعد از گذراندن شبی که هنوز اینجا نرسیده. از ته آمریکا و ساعت هفت صبح. و من اینجا می بینم عقربه بزرگه روی دوازده و عقربه کوچکه روی پنج غروب است و دارم به سوی شبی می روم که او تمامش کرده. و به شوخی می گوید وقتی فهمیده من هم در غربتم خواسته که حس مشترک غربت نشینی را با هم تقسیم کنیم. اما غربت او کجا و غربت ما کجا؟ قدیمها که جوان بودیم از خودمان با هم می گفتیم، الان اما، از خودمان کم و از بچه هایمان بیشتر می گوئیم. از شیرین کاریها و شیرین زبانیهای آنها. و این هم به این دنیای خاطره می افزاید.  

و دوستی دیگر که می آید روی چت. و خوشبختانه اینجا اینترنت هست. خوبش هم هست. و منِ گریزان از چت می نشینم و دل به دل هم می دهیم. یک دل سیر برای هم می نویسیم. و بازهم با خودم می اندیشم که این جادوی سفر عجب غوغایی می کند. هر وقت آدم کم می آورد باید یک بلیط به نا کجا آباد دنیا بگیرد و راه بیافتد. باور کنید که همه حسهای خوب دنیا یکجا به سراغش می آید.

دکتر بازی

خاک ایران یکسر از دکتر پر است

هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران سرزمین دکتران

این‌قدر دکتر نباشد در جهان

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دکتر

کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دکتر

عابران هر خیابان دکترند

دانه‌های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند

وای! بیش از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است

دیپلم ردی‌ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران

هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده

یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مدیون دکترها بوَد

تو ندانستی که نیما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است

مجری اخبار سیما دکتر است

آن‌که مثل آفتاب نیمه‌شب

رد شد از هفت خوان ژوری دکتر است

شاد باش ای دکتر زیبای ما

دکترای جمله دانش‌های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

دکترایت حجت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه

دکتری چندان ندارد سابقه

بی‌سبب افسرده‌ای، غم می‌خوری

سرزمین ماست مهد دکتری

خط‌مان وقتی شبیه میخ بود

ای‌بسا دکتر در آن تاریخ بود

این‌همه آدم که در عالم نبود

آدمی کم بود و دکتر کم نبود

من نگویم، شاعران فرموده‌اند

رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند

گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش

دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکی تا عنصری

بی‌گمان دارند هریک دکتری

شعله‌های عشق چون گر می‌گرفت

آتشی در خیل دکتر می‌گرفت

عشق با دکتر نظامی قصه‌گو

عشق با دکتر سنایی رازجو

عارف شوریده دکتر مولوی

نام پایان‌نامه او مثنوی

حافظ و سعدی و خواجو دکترند

سروقدان سر کوی هم دکترند

وحشی و اهلی و صائب دکترند

تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است

حجت‌الاسلام دکتر بهتر است

بحث‌های جعل مدرک نان‌بری‌ست

بهترین سرگرمی ما دکتری‌ست

عده‌ای مشغول دکترسازی‌اند

عده‌ای سرگرم دکتر‌بازی‌اند

*********

شاعر: ناشناس

وقتي كه من بچه بودم

يكي از روزهاي نادري كه در خانه بودم جلوي قفسه كتابها دراز كشيده و داشتم همينطوري عطف كتابها را نگاه مي كردم. حسرت و شوق با هم به سراغم مي آمد. حسرت از اينهمه كتاب خوب نخوانده و شوق از تورق و نگاه كردن به كتابها. در اين بين به دنبال تهيه مطالبي هم براي يكي از كارگاههاي آموزشي ام بودم. در لابه لاي مجله هاي محدودي كه به صورت كاغذي نگه مي دارم (آخر هر مجله اي كه نسخه الكترونيكي دارد را نگه نمي دارم) چشمم به "نامه انجمن كتابداران ايران" افتاد. اين شماره مربوط به پائيز 1354 نامه انجمن بود. مطلب خيلي جالبي در نقد كتاب "وقتي كه من بچه بودم" نوشته نورالدين زرين كلك  (كانون پرورش كودكان و نوجوانان، 1353) به قلم خانم مهوش بهنام ديدم و خواندم. اتفاقا روزي كه داشتم اين مطلب را مي خواندم روز پدر بود و اين مطالب هم خيلي مناسبت با اين روز داشت. به همين خاطر بخشي از كتاب كه در اين نقد آمده است را در اينجا نوشتم و به نظرم رسيد براي خوانندگان محترم وبلاگ هم جالب باشد. و اينكه همه ما هم مي توانيم "وقتي كه من بچه بودم" خودمان را داشته باشيم.

نكته ظريف ديگري كه از اين تورق گرفتم اين بود كه قبلا دنياي كتابداري و خبرنامه و نامه انجمن چه مطالبي داشته و چه كساني و با چه روحيه و قلمي در آن مي نوشته اند. كساني و مطالبي كه دغدغه ارتقا و ترفيع و دفاع نداشتند. و به همين دليل ساده از ته دل و با تمام وجود و سواد مي نوشتند و همين است كه حدود 40 سال بعد هم مطالبشان هنوز خواندني است. ولي آيا واقعا مطالب ما هم در آينده اي نه چندان دور چنين جذاب و خواندني خواهد بود؟

****

آن وقتها كه من بچه بودم، درباره خيلي چيزها اشتباه مي كردم. اشتباههاي خنده دار باور نكردني.

مثلا:

به نظر من پدرم مهمترين آدم دنيا بود

پدرم از هيچ چيز نمي ترسيد

نه از تاريكي، نه از آمپول

نه از سگ

پدرم يك قهرمان كامل بود

او نه مشق مي نوشت

و نه گريه مي كرد.

اما بعدها كه به مدرسه رفتم خللي در تصورم به وجود آمد:

در مدرسه، مهمترين آدم دنيا شد دو تا

يكي پدرم و يكي آقاي معلم

آنقدر اين قهرمان دوم مهم شد كه از "مهمترين آدم دنيا، يعني پدر" هم مهمتر شد و به آنجا رسيد كه وقتي بزرگ شدم "حتما معلم مي شوم".

تا يك روز كه در كلاس باز شد و آقاي مدير آمد تو:

آقاي معلم برپا داد و آقاي مدير برجا داد

موقع رفتنِ آقاي مدير، آقاي معلم باز هم برپا داد

و آقاي مدير بر جا داد

پس معلوم شد كه آقاي مدير از همه مهمتر است.

جستجو براي يافتن مهمترين آدم دنيا و دسترسي به آنچه كه آدم را مهم مي كند ذهن را متوجه مسائل ديگري مي سازد و رمز و رازهاي تازه اي كشف مي شود.

تا اينكه، يك روز ناخوش شدم و حس كردم خودم هم آدم مهمي هستم

براي اينكه خيلي ها دوستم دارند، احوالم را مي پرسند و به ديدنم مي آيند.

و اينطور شد كه فهميدم:

چيزي كه از همه مهمتر است دوست داشتن است

و كسي را كه از همه بيشتر دوست داريم

از همه كس مهمتر است.

جور ديگر بايد ديد. بنگلادش 2

جلال خان حيدري‌نژاد را خيلي‌ها مي‌شناسند. كسي كه كتابدار نيست ولي به گمانم كمي بيش از ساير كتابداران به كتابداري خدمت كرده و غمش را دارد. همين يك عطفش نقطه عطفي است در كتابداري ايران. نگاهي تيز و نكته‌سنج و از اين مهمتر قلمي شيوا و شيرين دارد. رفته بودند كه در ذيل عكسهاي بنگلادش چيزي بنويسند كه كد تصويري وبلاگ همراهي نكرده بود. ايشان لطف كرده و اين را قلمي كرده اند و فرستاده اند. به همين بهانه، من هم قسمت دوم عكسهاي بنگلادش را مي گذارم. شايد جور ديگري عكسها را ببينيم و عمق نوشته ايشان را بيشتر حس كنيم.

******

زندگی گاهی شاید همین باشد، سر بر سنگ فرش خیابان گذاشتن و در هزاره سوم با اتش غذا مهیا کردن، زندگی شاید همین باشد،لخت و عور دویدن، بی دلیل خندیدن ونگاه از ویزور دوربین را به معجزتی شبیه دانستن....زندگی شاید همین باشد،چند مثغال دل خوش،چند لحظه بی پروایی،چند گام سبک سری،چند دم بی هوا رقصیدن، زندگی همین است محسن جان و ما ادمهای مانده میان گذشته و اینده ، "حالمان" را عجیب بر باد میدهیم، ما ادمهای نه سنتی و نه مدرن عجیب خودمان را نفله میکنیم...نه شهامت کندن از سنت را داریم و نه پروای ملحق شدن به مدرنیست را برای همین همه چیمان در هواست! حتی لنگمان!
برای همین است که شرم داریم از برهنه گی اما پوششمان هم خفه کننده است برای همین است که ماشینمان  مدرن و جدید میشود اما رانندگی امان برای ماقبل "فورد" است...ما ادمهای مانده ای هستیم محسن جان. و من اصلا گمان نمیبرم که ما از این ادمهای لخت و عور و به ظاهر فقیر خوشبخت تریم...لابد حس کرده ای خودت که انها کمتر از ما احساس فقر و بدبختی میکنند و همینطور است...دلیل اول و اخرش هم اینست که انها حتما و قطعا ایمانشان از ما ادمهای لنگ در هوا محکم تر است و ما چنان بی ایمانیم که هیچ چیز اراممان نمیکند...بعضی هامان از فرط بی ایمانی هر چه دستشان می اید را قورت میدهند و مسموم میشوند و میمیرند و بعضی نیز از فرط عصبیت  وافراط  و ارمانگرایی از گرسنگی هلاک میشوند...
 
، ما ادمهای حقیقتا "مانده" ای هستیم محسن جان و من در عکس های تو زندگی را روان تر و جاری ترو واقعی تر و با ایمان تر میبینم.. به عکس های خودمان نگاه کن...به من  به خودت  به همه...زندگی میان ما گره خورده است و  بوی نامطبوعی دارد خفه امان میکند!

بویی که این ادمهای کنار خیابان های داکا هیچ وقت انرا احساس نمیکنند...کاش پرسیده باشی از انها!

******

اين هم بخشي از فعاليتهاي مختلف من در شهر داكا: در كنار نمايندگان ساير كشورها، مشاركت در مباحث و در شهر

شركت كنندگان در كارگاه از بيش از پانزده كشور دنيا


مابقي عكسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ظاهرا ایران بهشته - بنگلادش 1

برای شرکت در یک دوره آموزشی در داکا، پایتخت کشور بنگلادش به سر می برم. امروز یعنی ۱۹ اردیبهشت، ساعت هشت و نیم به وقت محلی رسیدم. از دیروز ساعت ۶ عصر در راه بودم. بعد از کمی رفع خستگی رفتم و سری به خیابانهای اطراف هتل زدم. باور کردنی نیست که توی قرن بیست و یکم باشیم و در پایتخت یک کشور معروف، کسانی این همه از بهداشت و رفاه و سطح حداقلی زندگی به دور باشند. اما همین آدمهای به ظاهر بدبخت، چه راحت می خندند و زندگی را به سخره می گیرند. چندتایی عکس نوبرانه از این گردش خیلی کوتاه، که به خاطر گرما و شرجی نیمه کاره رها شد، را فعلا می گذارم. بعدا گزارش و عکسهای مفصل تری خواهم فرستاد.

غذایی را که همین گوشه خیابان با آتش درست کرده است می خورد

 

یک وسیله نقلیه جمعی پرطرفدار

درخت عجیب و غریبی که انگار ریشه هایش بر روی شاخه هایش درآمده

این هم بچه های شیطان و بامزه ای که وقتی عکس خودشان را نشانشان دادم کلی کیف کردند

حس و حال و سن و سال

موسیقی های امروزی را که گوش می کنم، به خصوص از نوع رپ آن را، دچار حسی دوگانه می شوم. از یک طرف هر چقدر تلاش می کنم که خودم را مشتاق آن نشان دهم و علاقه ای به آن ایجاد کنم، که مثلا تریپ جوانی بردارم، نمی شود. بعضی ملودیهایشان واقعا قشنگ است، اما یک هو می بینی یک صدای زشت شروع می کند به چرت و پرت گفتن. یک جمله با معنی نمی شود از آنها به دست آورد. از طرف دیگر، با خودم فکر می کنم که آیا واقعا این موسیقی و شعرها مشکل دارد یا اینکه من پیر شده ام و دیگر وجد و شوری که این موسیقی برای نوجوانان و جوانان دارد را درک نمی کنم. آخر وقتی خودم جوانتر و نوجوان بودم از اینکه قدیمی ها، آهنگهای قدیمی تر را دوست داشتند تعجب می کردم و همیشه فکر می کردم که اینها پیر شده اند و عوالم جوانها را درک نمی کنند. شکی نیست که وضعیت فیزیکی و جسمانی و سن و سال، با موسیقی رابطه مستقیم دارد اما، واقعا موسیقی داریم تا موسیقی. اگر موسیقی حال حاضر از ملوی و ریتم مناسب برخوردار باشد و به محتوی و شعر هم گوشه چشمی داشته باشد، هلاک آنیم. اما دریغ که اصل و اساس موسیقی این روزها بر سیاق دیگری گذارده شده است که دیگر برای نسل ما قابل درک و فهم نیست. آخر همه چیز انسان با هم جور باید باشد. نمی شود فکری در چند سال گذشته زندگی کنی ولی از نظر مصادیق زندگی به آینده تعلق داشته باشی. بچه های نسل نو، اغلب سطحی، زودگذر و بدون تامل خیلی زیاد زندگی می کنند. دنیا و فناوری طوری شده که خیلی نیاز چندانی به عمیق شدن ظاهرا نیست و این در همه چیز از ادب و موسیقی گرفته تا سر و لباس و آرایش ظاهری ظهور پیدا کرده است.

********

-        در کتاب "راهی که در پیش است" از بیل گیتس می خوانم:

در سال 1899 مسئول اداره ثبت اختراعات آمریکا خواست اداره اش تعطیل شود چون اعتقاد داشت آنچه که می بایست اختراع بشود تا الان اختراع شده است. بیل در این کتاب که سال 1995 (1375) منتشر شده است می گوید این کتاب ده سال دیگر (یعنی الان) چیزهای به وقوع پیوسته اش بدیهی تلقی می شود و چیزهای انجام نشده اش احمقانه جلوه می کند. و الان که در سال 2001 یعنی شانزده سال از زمان نگارش این کتاب می گذرد، فکر می کنم که مسائل کتاب چطور جلوه می کنند.
******** 
 کتاب راز را می خواندم، اینها به نظرم رسید:
وقتی به قانون جذب با همه وجود فکر می کنی، باعث می شود که عمل کنی. عمل کردن مهم تر از فکر کردن خالی است. فکر کردن خالی که دردی را دوا نمی کند. فکر می کنم خلط برداشتی از آن شده است. مانند قران خواندن است که فقط خواندن و هیچ تغییری نکردن و عمل نکردن هیچ اتفاقی به وجود نخواهد آورد. بلکه این خواندن منشا عمل می شود. نمی شود آدم صبح تا عصر یک گوشه بنشیند و فقط به داشتن خانه یا ماشین فکر کند و روزی یکی در را بزند و بگوید این خانه شما.

حال این روزها

این روزها در حالتی خوف و رجایی به سر می برم. از یک سوی ذهن و نبوغی برای نگارش نیست و از دیگر سوی وقتی شروع می کنیم به نوشتن دیگر نمی توانیم جلوی خود را بگیریم. و حالا می فهمم که نوشتن برای کسی که عادت به نوشتن پیدا کرده، مثل اکسیژن و نفسی است که اگر نرسد، فرد خواهد مرد. کسی که می نویسد، برای دیگران نمی نویسد. بیشتر این خودش است که محتاج نوشتن است. و چه نعمت بزرگی داده خدا به کسی که می تواند بنویسد. آخر چطور می شود این همه حرف، این همه حس، این همه درد را گفت اگر نوشتن نبود. برای چند نفر می بایست این حس و درد را تکرار کرد. و حال اینجا می نویسی و صدها نفر و ده ها سال می توانند تو را بخوانند. حس کنند. با تو شریک شوند و تو را دریابند.

دعا می کنم هیچ معتاد به نوشتنی بی مواد نماند.

دوست خوبم، دکتر یزدان منصوریان سبک جالبی در وبلاگ نویسی دارند. هر وقت به وبلاگ ایشان سر بزنید حرف و نکته جدیدی پیدا می کنید. هر چند ممکن است پستها کوتاه باشند ولی محتوایی خواندنی دارند. سبک جالب ایشان این گونه است که هر اتفاق علمی که برایشان می افتد را سریعا گزارش می کنند. احساس، فکر، اندیشه و رویکرد زمان حالشان را هم درج می کنند. همیشه با خواندن مطالب وبلاگ وی می توانم به افکار و احساساتشان پی ببرم. نگاهی به وبلاگ وب پنهان ایشان خالی از لطف نیست.

حال، خلاصه ای از اتفاقات یک ماه گذشته:

1.       پایان نامه کارشناسی ارشد خانم فریبا پاشازاده با عنوان " ارزیابی کیفی وب‌سایت‌های کتابخانه‌های مرکزی دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور ایران با استفاده از روش "وب.کیو.ای.ام." که من مشاور آن بودم دفاع شد. مقاله اش هم در مجله فصلنامه مدیریت سلامت دانشگاه علوم پزشکی (ایران سابق و احتمالا تهران فعلی) منتشر خواهد شد. از نقاط قوت دفاع ایشان، اسلایدهای خیلی خیلی جالب و جذابی بود که تهیه کرده بودند.

2.       نشریه الکترونیک عطف هم منتشر شد و مطلب من با مشخصات زیر در آن منتشر شد. ضمنا عطف در شماره بعد یکساله خواهد شد و باید نظرمان را در مورد آن بنویسیم. چقدر زود یکسال گذشت.

"حاجي‌زين‌العابديني، محسن. ((کتابداران آرام)). نشريه الكترونيكي "عطف". شماره پنجم، آذر و دی 1389."

3.       دو هفته پیش این کتاب هم بالاخره منتشر شد. کتابی است که خودم محتوای آن را خیلی می پسندم. هنوز هم خیلی از مقالات آن مطالب نو و خوبی دارند.

a.       "عليمحمدي، داريوش؛ حاجى‌زين‌العابدينى، محسن‌. «سازماندهی اطلاعات: رویکردها و راهکارهای نوین: مجموعه‌ مقالات اولين همايش سالانه انجمن كتابداري و اطلاع رساني ایران 16 و 17 اسفند 1385». تهران: كتابدار، 1389."

عنوان کتاب

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

در ماه گذشته موفق شدم این کتابها را در اتوبوس و مترو بخوانم

عنوان

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

من او را دوست داشتم

آنا گاوالدا

الهام دارچينيان

29/9/89

4/10/89

آلیس

بودیت هرمان

 

5/10/89

15/10/89

برو ولگردی کن رفیق

مهدی ربی

 

17/10/89

4/11/89

چرا ادبیات

ماریو بارگاس یوسا

عبدالله کوثری

14/11/89

22/11/89

همچنین، در ماه گذشته موفق شدم فایل صوتی این کتابها را بشنوم

عنوان کتاب

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

همه مردان شاه

استفان کینزر

رضا بلیغ

 

 

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

شهرام رحیمیان

 

 

 

از پاریز تا پاریس

باستانی پاریزی

 

17/8/89

30/10/89

بوف کور

صادق هدایت

 

25/10/89

30/10/89

شریعتی در خانه

ساعت 9 قرار است در جلسه‌ای باشم در خیابان فاطمه غربی. برای سر وقت رسیدن، مثل همه چیزهای دیگری که نمی‌شود برای آنها در کشور پیش‌بینی و برنامه‌ریزی کرد، گویی نتوانسته‌ام برنامه دقیق بریزم. به همین خاطر نیم ساعتی زودتر رسیده‌ام. آخر چند روزی است به خاطر ترافیک فراوان، ماشین را کنار گذاشته‌ام و برگشته‌ام به دوران گذشته اتوبوس‌سواری و شکل مدرن آن، مترو سواری. این وضعیت حسن بزرگی هم دارد و آن اینکه اگرچه در مترو و اتوبوس، نمی‌توانم مثل زمانی که رانندگی می‌کنم کتاب گوش کنم، الان کتابی را همیشه پر شالم دارم. وقتی آن را در می آورم و در حالی که از میله اتوبوس یا مترو آویزانم و با یک دست کتاب را نگه می‌دارم تا مطالعه کنم، و با دست دیگر میله را می‌چسبم، همه با تعجب نگاه می‌کنند.

بگذریم، اصلا قرار نبود در مورد خواندن بگویم، اما انگار در هر گفته و نوشته‌ای ما باید حتما گریزی بزنیم به این موضوع تا موتورمان گرم شود و اصطلاحا اوج بگیریم. می‌خواستم این را بگویم که نیم ساعت زودتر رسیدم و چون تا حالا خیابان فاطمی غربی را از نزدیک ندیده بودم خیلی روشنفکرانه با خودم گفتم که قدمی صبحگاهی بزنیم و در و دیوار خیابان را به چشم خریدار نگاه کنیم و از اوقاتمان استفاده بهینه کنیم و چیز جدیدی یاد بگیریم. هنوز چند قدمی نرفته بودم و در حال تماشای نمای بیرونی سفارت پاکستان بودم که چشمم به تابلویی افتاد که یک آن میخکوبم کرد. روی تابلو نوشته بود "خانه موزه شریعتی". اولش نمی‌توانستم تابلو را درست بخوانم، چون اولین بار بود با اصطلاح "خانه موزه" مواجه می‌شدم. خلاصه با دیدن این تابلو بی‌اختیار داخل آن خیابان شدم که پروین نام داشت و بعد داخل کوچه‌ای در سمت راست که نادر نام داشت پیچیدم.

کمی که پیش رفتم یک خانه کوتاه قد در بین آپارتمان‌های بلندقد کوچه که کمی هم تورفتگی داشت را دیدم. اولین چیزی که جلب نظر می‌کرد، علامت آشنایی بود که روز کتاب‌های دکتر شریعتی چاپ می‌شود. و بعد خودرو خیلی قدیمی دکتر شریعتی که در حیات منزل پارک بود و مجسمه نیم تنه شریعتی.

روی شیشه ماشین جمله‌ای از دکتر شریعتی چسبانده بودند که: "این مسکویچ هم مثل من می‌ماند و گاهی که دلش نمی‌خواهد از کار می‌افتد و گاهی هم راه می‌رود، بوق می‌زند و حسابی کار می‌کند". متاسفانه در شیشه‌ای حیات بسته بود و کمی مردد ماندم که زنگ بزنم یا نه؟ آخر اول صبح بود و نمی‌دانستم در خانه چه خبر است. بالاخره طاقت نیاوردم و زنگ زدم. پاسخ دادند که از ساعت 9 تا 17 می‌شود از خانه موزه بازدید کرد.

ظهر، ساعت 13 جلسه را تمام می‌کنم و نهار را سریع خورده و از دوستان خداحافظی می‌کنم. خودم را به خانه موزه می‌رسانم. خوشبختانه باز است. ناگفته نماند که همین یکی دو ماه پیش، کتابی ناب را در مورد زندگی دکتر شریعتی خواندم که بخش مهمی از وقایع زندگی دکتر، یعنی وقایع دو سال آخر زندگی ایشان و قبل از شهادت، در این خانه اتفاق افتاده بود. این کتاب "طرحی از یک زندگی" نام دارد که همسر دکتر شریعتی یعنی خانم "پوران شریعت رضوی" آن را نوشته‌اند. کتابی است صمیمی و به دست اهل‌ترین اهلش نوشته شده است.

در ورودم به خانه، انگار مسحور شده‌ام. صحنه‌های کتاب را در این درگاه و حیات منزل بازسازی می‌کنم. انگار خود دکتر روی این راه‌پله‌ها می‌رود و من دنبالش هستم. مونای کوچک را می‌بینم که دارد گوشه‌ای بازی می‌کند. نوشته‌های دکتر شریعتی، تعقیب و گریزش با ساواک، مخفی شدنش در این خانه، تلفن‌های حسین‌زاده (مامور ساواک و بپای دکتر شریعتی)، احسان، سوسن، سارا و مونا و....

در طبقه اول و در بدو ورود، کت و شلوار، کراوات، کفش، برس لباس دکتر و ...، در پذیرایی ال مانند طبقه اول ساختمان، مبلمان، تلویزیون، گرامافون، صفحات موسیقی و ... دکتر بود. در جای جای ساختمان هم، تابلوهایی از گفته‌های او و دستنوشته‌ها، نظرات و عکس‌های دکتر نصب شده بود. کتاب‌های دکتر شریعتی هم به نمایش گذاشته شده بود. جالب‌ترین اشیای خانه، شطرنجی بود که دکتر در زندان با خمیر نان درست کرده بود. اتاق کار، کتابخانه، میز تحریر و ... هم خاطره انگیز بود. در همین اتاق و پشت این میز و روی این تشکچه بوده که دکتر شریعتی این همه اندیشه‌های ناب و گفته‌های نغز را به وجود آورده که هیچ وقت کهنگی ندارند. و اینجا می‌نوشته و می‌خوانده و الهام بخش خیل جوانان پر شور آن زمان بوده است.

با خودم می اندیشم و از مسئولین موزه که دو جوان خوبرو هستند می‌پرسم که چرا اینجا اینقدر مهجور است و قریب. و خود پاسخ می‌دهم شاید از مهجوریت و غربت دکتر ارث برده است.

عصر، به جلسه دیگری می‌روم. حال غریبی دارم. همه‌اش توی حال و هوا و گفته‌های دکتر و آن خانه هستم. هرکس را می‌بینم، ولع دارم با او در این‌باره وحال و هوایم بگویم. و جالب اینکه خیلی‌ها، از دوستان روشنفکر و علاقه‌مند به دکتر شریعتی، مثل صبح امروز من، هیچ اطلاعی از محل موزه و مامنی که تجلی‌گاه اندیشه‌های ناب دکتر بوده است، ندارند. و من همچنان حال دگرگونی دارم و نمی‌توانم صبر کنم تا جلسه تمام شود. باید این حال را با کسی در میان بگذارم. در همان جلسه این گزارش را قلمی می‌کنم. اهالی و حرف‌های جلسه را می‌بینم و می‌شنوم و با خودم می‌اندیشم، چقدر دنیای ما عوض شده و در چه فضایی سیر می‌کنیم. مثلا اهل علمیم و داریم در مورد مباحث علمی بحث و جدل می‌کنیم. اما چه علمی و چه اندیشه‌ای. فکر و حرفمان بوی تجارت می‌دهد. تجارت اندیشه و دانش و تولید علم و مقاله‌ای که نهایت آن ترفیع و بعدش لقمه نانی است. همین است که حرف‌هایمان به دل نمی‌نشیند و نمی‌سازد. همین است که حرف‌هایمان تاریخ مصرف محدود دارد. اما حرف دلی که شریعتی زده، انتها ندارد و هر قشری می‌خواند انگار حرف دل و حرف امروز اوست. حرفی است که سراسر زندگی ساز است.

عصر بروشور خانه موزه را دارم نگاه می‌کنم. نوشته است دکتر شریعتی در دوم آذر سال 1312 به دنیا آمده است. چه اتفاق جالبی، امروز 2 آذر سال 1389 است. یعنی در سالروز تولد دکتر من این خانه را دیده‌ام. این تقارن را به فال نیک می‌گیرم و حتم دارم دستی نامرئی در این روز خاص مرا به اینجا کشانده است.

تولد سه سالگی دلگفته ها

از روزی که وبلاگ با این پست  متولد شد، سه سال گذشت. اگرچه قرار بود که تا بعد از دفاع این وبلاگ روزآمد نشود. اما دلم نیامد سه ساله شدن وبلاگ را با شما دوستان همراه و همدل جشن نگیرم. ممنون از همراهی همیشگیتان. امیدوارم همیشه شاد باشید و همچنان این وبلاگ را از خودتان بدانید و با سرکشی به آن محفل مجازیمان را شادتر کنید. و امید که بتوانم چیزهای خوبی در دل بپرورانم که وقتی دلگفته شد، به دل شما عزیزان بنشیند.

[تصویر: 1254505241_11448_b80f770884.gif]

وبلاگداري و زندگي 2: مثل وب 2

متاسفانه دو پست آخر وبلاگ در همين هفته پريده و رفته. با تمام نظرات و گفته هاي دوستان عزيز. اينجاست كه آدم قدر اين نظرات قشنگ را مي داند. وقتي ديگر نيستند و هيچ دسترسي به آنها نداري. از خيلي ها شنيده ام كه تنها سرمايه اي كه دارند، دوستان خوب آنهاست. براي يك وبلاگدار هم، از مهمترين سرمايه هايش، خوانندگان پروپاقرص و دوست داشتني است. هر روز كه ميايي و يك نظر جديد از دوستان مي بيني، انگار يك كادوي بزرگ خوشگل رو در دنياي كودكي 4 سالگيت گرفته اي. يا وقتي پستي مي نويسي و هي دلت غنج مي رود و ضعف مي رود كه چه كسي چه خواهد گفت. يا هي مدام مي روي چك مي كني كه چه شد؟ چه گفتند؟ كه آمد؟ و امان از پستهاي بي نظر. امان از روزي كه كسي نمي آيد و تو مي ماني تنها و اينكه چرا اينطوري شد؟ چرا كسي تحويل نگرفت؟ به قول معروف "هيشكي منو دوست نداره" و بعدشم معتاد شدن و رفيق ناباب و خودكشي لابد.

به هر حال، دنياي وبلاگ دنيايي است براي خودش. به خاطر همين چيزهاست كه كشته مرده وب 2 شديم. همين كه همه را در هر جاي دنيا، چه ديده باشي و چه نديده باشي، به هم وصل مي كند. حقيقت اين است كه انسان بدون حرف مي ميرد. و راست گفته اند كه "نشخوار آدميزاد حرف است". و حرف هم حرف شنو مي خواهد. حرف شنويي كه نه فقط تو را ببيند و چرت بزند. حرف شنويي كه دل به دلت بدهد. گفته هايت را بشنود، بفهمد و اگر غمگيني تسكين و اگر خوشحال ترغيبت كند. و ما در وبلاگ همه اينها را داريم. وقتي دل گفته مي نويسي،‌ مخاطب رفيق مي خواهي. اصلا دل گفته بدون رفيقي كه وقتي داري مي نويسي، او را جلوي كي بردت حس نكني معنا ندارد.

وبلاگدارها خودشان خوب مي دانند كه كدام پستشان مي گيرد و كدام نمي گيرد. از همان وقتي كه نطفه نوشته و فكرش در ذهن بسته می شود آدم حس می کند که کامنت بیار هست یا نه؟ یادتون هست مطلبی رو از فروغ فرخزاد در مصاحبه اش در همین وبلاگ نوشتم که "همه می خواهند فاخرانه شعر بگویند و کسی نمی خواهد صمیمانه شعر بگوید". وبلاگ نویسان سخت گیر مثل من به این مرض دچار می شوند که می خواهیم بهترین را بنویسیم و این خودش باعث می شود که اصلا ننویسیم یا کم بنویسیم. 

تلاش می کنم مطالب دو پست آخر را دوباره در وبلاگ درج کنم. اما دریغ و افسوس برای کامنتهای رفته. آقای شیرازی، مدیر محترم بلاگفا لطف کردند و پاسخ دادند که دلیل این مساله این است که اول مطلب را در ورد نوشته ام و بعد کپی کرده ام در وبلاگ. این هم کار سخت دیگری که از این به بعد احتمال پریدن اطلاعات در زمان تایپ مستقیم در وبلاگ چند برابر می شود. تنها کاری که دوستان در این شرایط می توانند بکنند این است که برای تسلی خاطر بازماندگان کامنت بگذارند، بلکه این غم بزرگ کمی جبران شود.

کوتاه و خواندنی

مطلب و سوژه برای نوشتن زیاد است، ولی این روزها نمی توانم زیاد بنویسم. به همین خاطر به سبک امیرخان اصنافی در کتابداران فردا می خواهم بنویسم. گزیده و کوتاه. شاید هم کلا این سبک را برگزینم. تا چه پیش آید.

·         این روزها، فصل امتحانات است و کتابخانه ملی حسابی شلوغ. جلوی محل نگهداری وسائل همیشه صف است و تا کسی خارج می شود یک نفر جای او را می گیرد. جای پارک ماشین خیلی بد گیر می آید و صندلی برای نشستن هم نیست. خوب است که وایرلس فعال است و کلی از افراد بر روی مبلها و لپ تاپ به بغل مشغول کارند. برای من کتابداری که مدام در قحطی کاربر به سر می برم و کلا مرض حاد کم مشتریی گرفته ام، حالتی مثل ذوق مرگی دارد. خدا نصیبتان کند. کاربر خوب هم نعمتی است برای کتابدار.

·         می خواستم سوار آسانسور کتابخانه ملی بشوم که بروم نهار. یکی از دانشجویان قدیمم را دیدم (خانم هما یوسفی) که با عجله سلام کرد و رفت. خانم جوانی توی آسانسور بودند که وقتی من سوار شدم ازم پرسیدند: ایشان کتابداری می خواندند؟ شما چطور که جواب مثبت دادم. بعد گفتند چه مقطعی که عرض کردم دکتری؟ و صحبتشان در مورد کنکور ارشد و چه کنم و این حرفها شروع شد. بعد از کلی صحبت از من پرسیدند شما بورس هستید که گفتم بله . و وقتی گفتم در مرکز اطلاعات و مدارک علمی کشاورزی کار می کنم، فرمودند: آهان. پیش آقای دکتر زین العابدینی هستید. گفتم بله. ایشان را می شناسید؟ و کلی اندر مزایای ایشان و حسن سلوکشان (به قول رحمت در شمس الاماره، حمل بر خودستایی نباشد) گفتند. و چند بار بر رزومه  ایشان تاکید کردند. بعد در آخر عرض کردم که بنده زین العابدینی هستم و ایشان حسابی خندیدند و هاج و واج شدند و خداحافظی کردند.

·         مدت یک هفته است که صبحها بعد از بیدار شدن از خواب سرگیجه دارم. اولش تحویل نگرفتم و وقتی دکتر رفتم گفت فشارم روی هشت است. جالب است که با سه نفر که این قضیه را گفتم، آنها هم گفتند که همین مشکل را دارند. حالا پیدا کنید دلیل. البته بعضی ها معتقدند که امواج و پارازیتها هیچ ربطی به این موضوع ندارد.

·         در خبرها آمده بود که امسال سال پژوهش در حوزه فهرستنویسی و سازماندهی اطلاعات است. کلی خوش به حالمان شد. بالاخره حوزه و علاقه مظلوم واقع شده ما هم به کاری آمد و بدان توجه شد. واقعا به این حوزه علاقه دارم و اصلا نمی توانم حوزه دیگری را به جای آن تصور کنم. به همین خاطر می خواهم امسال کاری درخور و شایسته در این زمینه بکنم. امیدوارم.

·         فربد خان ما دو سال و سه ماهش شده است. مشابه همان کاری که برای فرزاد می کردم، یعنی نوشتن کلمات جالبش، برای ایشان هم شروع کردم. برای من که خیلی جذابه. بخشی از کلمات ایشان به شرح زیر است:

      • موشابه (نوشابه)
      • موش جان (نوش جان)
      • اتوهوس (اتوبوس)
      • خفت (هفت)
      • فهلاد (فرهاد)
      • تخله (تلخه)
      • نَمَس (نفس)
      • ساسی مُکَن (ساسی مانکن)
      • دَکی دان (جکی جان)
      • گروسلی (بروسلی)
      • آگایه (آقاهه)
      • کَلَچ (کچل)
      • هِکی (یکی)
      • هِکی آبمو ببنندین (یکی در ظرف آبمو ببنده)
      • هِکی تُمَت (یکی کمک کنه)
      • دیپس (چیپس)
      • آگا فَبُد (آقا فربد)
      • عدس پُلُفت (عدس پلو)
      • مد (پماد - تا دوسالگی)
      • مماد (پماد – بعد از دو سالگی)
      • گزای مهشید (غذای مشتی)
      • لستولان (رستوران)
      • لنگ بابا (بابا لنگ دراز)
      • حسینگ (حسین)
      • دمسال (دستمال)
      • الله ابکر (الله اکبر)
      • سومسار (سوسمار)