اینجا رم 3: ایکا روما 2022: یک پارچه آبادی، بدون کدخدا
وقتی نصف شب در فرودگاه پیاده می شوی کافی است که سرت به جایی تکیه کند و یکهو می بینی که خوابهای طلایی ات دارد دور فرودگاه می چرخد و خرناسه ات با صدای هواپیماهای غول پیکر برابری می کند. اما فرودگاه دبی که شهری وسیع را می ماند، چنان تو را با خودش می برد که اگر حواست نباشد حتی ممکن است از پرواز بعدی ات که حدود 6 ساعت فاصله دارد جا بمانی. خوشبختانه پرواز بعدی از دبی به رم با خود هواپیمایی امارات بود و فرزندخوانده را قالب نکرده بودند. اما عجیب اینکه وقتی کارت پرواز ما در تهران صادر شد گفتند که جایتان را سیستم کنار هم نداده و در دبی باید اصلاح کنید. به سوپروایزر پرواز گفتیم و بعد از چک جواب داد که پرواز کاملا پر است و امکان جابجایی نیست. خودتان در هواپیما اقدام کنید. ما هم رفتیم و کنار هم نشستیم. خانمی که آمد قبول کرد که جای من بنشیند اما مشکل این بود که به جای ردیف اول باید در صندلی دوم و بین دو آقا می نشست. غرو لندی کرد اما خیلی لیدی مابانه پذیرفت. خوشبختانه هواپیماهای جدید مشکل قدیمی بشریت یعنی شارژ گوشی را تا حدودی حل کرده اند و یو اس بی شارژ هم در نظر گرفته اند. وسط پرواز که می خواستم دوری بزنم دو چیز را متوجه شدم. یکی اینکه در انتهای هواپیمای A380 ایرباس پلکانی دیدم که متوجه شدم هواپیما دو طبقه است. با توجه به اینکه ما در ردیفهای آخر بودیم و شمردیم که 90 ردیف صندلی دارد و بقیه محاسبات به این نتیجه رسیدیم که حدود 900 تا 1000 نفر مسافر را جابجا می کند که در قسمت پاسپورت چک فرودگاه این قضیه کاملا آشکار شد چون نزدیک به یک ساعت و نیم منتظر کنترل پاسپورتها شدیم. موضوع دیگر اینکه روی مانیتور دیده بودم که دمای بیرون را 53 درجه زیر صفر زده بود ولی وقتی از پنجره کوچک انتهای هواپیما خوب به بیرون دقت کردم احساس کردم که پنجه و پاهایم سرمای زیادی را دریافت می کنند و دیدم که داریم از روی کوهستان و قله هایی پوشیده از برف رد می شویم و واقعا دمای هوا بیش از حد پائین است. شنیدن موسیقیهای کلاسیک و قدیمی عربی با صدای فیروز و خواننده های دیگر آنهم در آن ارتفاع دلنشین بود و خاطره و شیرینی گذشته را زنده می کرد. خاطره کافه های عربی و کازابلانکا که تعریف و توصیفشان هم دل از ما می برد. سیستم سرگرمی هواپیما زنده و سرحال در خدمت بود و جالب ترینش اینکه در بین فیلمهای جایزه برده، قهرمان اصغر فرهادی هم بود که خیلی به دل نشست. قسمت فیلمهای فارسی را هم اضافه کرده اند که خیلی فیلمهای جدید و قدیم خوبی داشت اگر کسی مشتاق دیدن بود. فقط افسوس که هنوز دسترسی به اینترنت در پروازها رایج نشده و امیدوارم که به زودی زود این معضل بشریت هم حل شود. پرواز سر وقت یعنی حدود 13 و 30 به زمین نشست و همانطور که گفتم پرواز با حدود هزار مسافر صفی تشکیل شد که بیا و ببین. خوشبختانه در محل کنترل پاسپورتها فقط پرسیدند که برای چه به رم آمده اید و مهر را زدند. در این سفر بلیط برگشت نگرفتیم که دستمان برای برگشت از هر شهری که دوست داریم باز باشد و نگران بودیم نکند که بلیط برگشت بخواهند. هر چند همان رزرو بلیط برای ویزا را همراه داشتیم اما نمی شد بدون نگرانی هم بود. وقتی بعد از حدود یک ساعت و نیم از گیت رد شدیم پیدا کردن چمدانها معضلی بود که در سالن دیگری رفته بود و هیچ رد و نشانی هم نبود. خیلی جالب و البته خطرناک و استرس زا است که وقتی چمدانها را برداشتیم و از در بیرون آمدیم هیچ کس از ما برگه رسید چمدان که روی کارت پرواز نصب می کنند و در ایران سفت و سخت کنترل می کنند را نخواست. این خیلی خطرناک است و اگر کسی نامردی کند و چمدان کسی را بردارد آن بینوا کارش حسابی زار خواهد بود. حالا بالاخره وارد شهر رم شدیم و در فرودگاه را با همه سختی و گرفتاریهایش پشت سر گذاشیتم. فرودگاه فیومیچینو رم به عنوان مهمترین فرودگاه رم شناخته میشود، که به نام نقاش مشهور ایتالیایی یعنی لئوناردو داوینچی نامگذاری شده است و خیلی خارج از شهر است. آنقدر که قطار مخصوص دارد و بلیطی به قیمت نفری 14 یورو تا برسی به آبادی و آبادانی. وقتی از آقای قطار فرودگاه خواستیم که آیا کارت مترو یا قطار شهری رم دارد گفت که این کارتها در رم کار می کند و فرودگاه جزء رم به حساب نمی آید. قطار را یافتیم و خواب آلوده در قطار سریع السیر نشستیم. روی قطارها عکس دو چرخه با یک دوشاخه برقی بود که فهمیدیم در این قطارها که چندین پریز برق نزدیک زمین دارد، ملت می توانند دوچرخه هایشان را شارژ کنند. وقتی می خواهی آلودگی هوا، سلامت شهروندان و فرهنگ درست تردد و ترافیکی را پیاده کنی خب باید ابزار آن را هم عاقلانه فراهم کنی که این یک نمونه مهم آن است. حال رسیده ایم به درندشتی که قرقاول هم صاحب خودش را نمی شناسد به اسم ترمینی. ایستگاه راه آهن مرکز رم. پرس و جو از ملتی که در حال دویدن هستند کار دشواری است. دو دشواری (دوشواری؟؟ ما دوشواری نداریم) دیگر هم در کار بود. یکی اینکه این روزها و البته سالها دیگر آدم بیکار و سر به هوا که بشود از او سوال پرسید و او هم از کمک به یک در راه مانده خوشحال بشود کم پیدا می شود. چرا که بیش از 80 درصد ملت سرشان توی گوشی است و اعصاب جواب دادن به ملت را ندارند وقتی چیزهای خوشمزه تری در گوشی یافت می شود. دیگر اینکه اگر کسی سر به گوشی نباشد خیلی کم انگلیسی می داند و ارتباط به خوبی برقرار نمی شود. یک دشواری دیگر هم هست که به آنها اضافه می شود و آن هم اینکه تقریبا حضور انسانی برای اموری مثل گرفتن بلیط حذف شده و همه کار را باید با دستگاه انجام داد. البته اگر دانشش را داشته باشی وگرنه باید هزینه اش را بدهی. مثل ما که از چند نفری پرسیدیم و به جوانکی لاغر برخوردیم که ما حسابی ما را راهنمایی کرد و علی نام داشت و اهل پاکستان. اما در انتها وقتی کارت متروی هفت روزه رم به قیمت نفری 24 یورور را به رهنمودی در دامنمان گذاشت و ما را به دفتر توریستی رساند پول کافه ای خواست و من هم یک دو یورویی که در جیبم بود را بهش دادم. بعدا حساب کردم که چه انعام چرب و چیلی به پول ایران می شود اما واقعا نمی دانم در اقتصاد اروپایی و ایتالیا پول کوچکی است یا خوب و مناسب است؟ ولی می دانم که پول یک شیشه آب معدنی کوچک است. با تراموا رفتیم و به محل اقامت رسیدیم. کسی گفت که مسیر نزدیکی است اما شما ممکن است راحت پیدایش نکنید. همیشه همینطور است و روز بعد آدم به ناشی گری روز اولش می خندد. هتل یا بهتر بگویم محل اقامت هم از آن مدلهایی است که در کشورهای دیگر هم زیاد دیده می شود. یک شیر پاک خورده ای در یک مجتمع مسکونی آپارتمانی می گیرد و آن را در فضای آنلاین اجاره می دهد و کرور کرور پول پارو می کند. در این محله شهر که نزدیک محل برگزاری کنفرانس است و به منطقه مرکزی هم بسیار نزدیک چرا که ایستگاه ترمینی خودش قطبی است برای اغلب رفت و آمدهای درون و برون شهری رم، حضور بنگلادشی و هندی ها بسیار چشمگیر است و چشم بادامی ها در ردیفهای بعدی قرار دارند. اغلب فروشنده ها مردانی هستند ریش و موی قرمز از اثرات خضاب (حنا) و سبیلها تراشیده و ریشها بلند با همان ردا و لباس بنگلادشی. خیلی هم جالب است که آداب و رسومشان را با خودشان به همه جا می برند و مثلا لباس یا حنا یا مدل ریششان فرقی نمی کند که در خود داکا باشند یا در بطن اروپا.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...