اینجا رم 3: ایکا روما 2022: یک پارچه آبادی، بدون کدخدا

وقتی نصف شب در فرودگاه پیاده می شوی کافی است که سرت به جایی تکیه کند و یکهو می بینی که خوابهای طلایی ات دارد دور فرودگاه می چرخد و خرناسه ات با صدای هواپیماهای غول پیکر برابری می کند. اما فرودگاه دبی که شهری وسیع را می ماند، چنان تو را با خودش می برد که اگر حواست نباشد حتی ممکن است از پرواز بعدی ات که حدود 6 ساعت فاصله دارد جا بمانی. خوشبختانه پرواز بعدی از دبی به رم با خود هواپیمایی امارات بود و فرزندخوانده را قالب نکرده بودند. اما عجیب اینکه وقتی کارت پرواز ما در تهران صادر شد گفتند که جایتان را سیستم کنار هم نداده و در دبی باید اصلاح کنید. به سوپروایزر پرواز گفتیم و بعد از چک جواب داد که پرواز کاملا پر است و امکان جابجایی نیست. خودتان در هواپیما اقدام کنید. ما هم رفتیم و کنار هم نشستیم. خانمی که آمد قبول کرد که جای من بنشیند اما مشکل این بود که به جای ردیف اول باید در صندلی دوم و بین دو آقا می نشست. غرو لندی کرد اما خیلی لیدی مابانه پذیرفت. خوشبختانه هواپیماهای جدید مشکل قدیمی بشریت یعنی شارژ گوشی را تا حدودی حل کرده اند و یو اس بی شارژ هم در نظر گرفته اند. وسط پرواز که می خواستم دوری بزنم دو چیز را متوجه شدم. یکی اینکه در انتهای هواپیمای A380 ایرباس پلکانی دیدم که متوجه شدم هواپیما دو طبقه است. با توجه به اینکه ما در ردیفهای آخر بودیم و شمردیم که 90 ردیف صندلی دارد و بقیه محاسبات به این نتیجه رسیدیم که حدود 900 تا 1000 نفر مسافر را جابجا می کند که در قسمت پاسپورت چک فرودگاه این قضیه کاملا آشکار شد چون نزدیک به یک ساعت و نیم منتظر کنترل پاسپورتها شدیم. موضوع دیگر اینکه روی مانیتور دیده بودم که دمای بیرون را 53 درجه زیر صفر زده بود ولی وقتی از پنجره کوچک انتهای هواپیما خوب به بیرون دقت کردم احساس کردم که پنجه و پاهایم سرمای زیادی را دریافت می کنند و دیدم که داریم از روی کوهستان و قله هایی پوشیده از برف رد می شویم و واقعا دمای هوا بیش از حد پائین است. شنیدن موسیقیهای کلاسیک و قدیمی عربی با صدای فیروز و خواننده های دیگر آنهم در آن ارتفاع دلنشین بود و خاطره و شیرینی گذشته را زنده می کرد. خاطره کافه های عربی و کازابلانکا که تعریف و توصیفشان هم دل از ما می برد. سیستم سرگرمی هواپیما زنده و سرحال در خدمت بود و جالب ترینش اینکه در بین فیلمهای جایزه برده، قهرمان اصغر فرهادی هم بود که خیلی به دل نشست. قسمت فیلمهای فارسی را هم اضافه کرده اند که خیلی فیلمهای جدید و قدیم خوبی داشت اگر کسی مشتاق دیدن بود. فقط افسوس که هنوز دسترسی به اینترنت در پروازها رایج نشده و امیدوارم که به زودی زود این معضل بشریت هم حل شود. پرواز سر وقت یعنی حدود 13 و 30 به زمین نشست و همانطور که گفتم پرواز با حدود هزار مسافر صفی تشکیل شد که بیا و ببین. خوشبختانه در محل کنترل پاسپورتها فقط پرسیدند که برای چه به رم آمده اید و مهر را زدند. در این سفر بلیط برگشت نگرفتیم که دستمان برای برگشت از هر شهری که دوست داریم باز باشد و نگران بودیم نکند که بلیط برگشت بخواهند. هر چند همان رزرو بلیط برای ویزا را همراه داشتیم اما نمی شد بدون نگرانی هم بود. وقتی بعد از حدود یک ساعت و نیم از گیت رد شدیم پیدا کردن چمدانها معضلی بود که در سالن دیگری رفته بود و هیچ رد و نشانی هم نبود. خیلی جالب و البته خطرناک و استرس زا است که وقتی چمدانها را برداشتیم و از در بیرون آمدیم هیچ کس از ما برگه رسید چمدان که روی کارت پرواز نصب می کنند و در ایران سفت و سخت کنترل می کنند را نخواست. این خیلی خطرناک است و اگر کسی نامردی کند و چمدان کسی را بردارد آن بینوا کارش حسابی زار خواهد بود. حالا بالاخره وارد شهر رم شدیم و در فرودگاه را با همه سختی و گرفتاریهایش پشت سر گذاشیتم. فرودگاه فیومیچینو رم به عنوان مهمترین فرودگاه رم شناخته می‌شود، که به نام نقاش مشهور ایتالیایی یعنی لئوناردو داوینچی نام‌گذاری شده است و خیلی خارج از شهر است. آنقدر که قطار مخصوص دارد و بلیطی به قیمت نفری 14 یورو تا برسی به آبادی و آبادانی. وقتی از آقای قطار فرودگاه خواستیم که آیا کارت مترو یا قطار شهری رم دارد گفت که این کارتها در رم کار می کند و فرودگاه جزء رم به حساب نمی آید. قطار را یافتیم و خواب آلوده در قطار سریع السیر نشستیم. روی قطارها عکس دو چرخه با یک دوشاخه برقی بود که فهمیدیم در این قطارها که چندین پریز برق نزدیک زمین دارد، ملت می توانند دوچرخه هایشان را شارژ کنند. وقتی می خواهی آلودگی هوا، سلامت شهروندان و فرهنگ درست تردد و ترافیکی را پیاده کنی خب باید ابزار آن را هم عاقلانه فراهم کنی که این یک نمونه مهم آن است. حال رسیده ایم به درندشتی که قرقاول هم صاحب خودش را نمی شناسد به اسم ترمینی. ایستگاه راه آهن مرکز رم. پرس و جو از ملتی که در حال دویدن هستند کار دشواری است. دو دشواری (دوشواری؟؟ ما دوشواری نداریم) دیگر هم در کار بود. یکی اینکه این روزها و البته سالها دیگر آدم بیکار و سر به هوا که بشود از او سوال پرسید و او هم از کمک به یک در راه مانده خوشحال بشود کم پیدا می شود. چرا که بیش از 80 درصد ملت سرشان توی گوشی است و اعصاب جواب دادن به ملت را ندارند وقتی چیزهای خوشمزه تری در گوشی یافت می شود. دیگر اینکه اگر کسی سر به گوشی نباشد خیلی کم انگلیسی می داند و ارتباط به خوبی برقرار نمی شود. یک دشواری دیگر هم هست که به آنها اضافه می شود و آن هم اینکه تقریبا حضور انسانی برای اموری مثل گرفتن بلیط حذف شده و همه کار را باید با دستگاه انجام داد. البته اگر دانشش را داشته باشی وگرنه باید هزینه اش را بدهی. مثل ما که از چند نفری پرسیدیم و به جوانکی لاغر برخوردیم که ما حسابی ما را راهنمایی کرد و علی نام داشت و اهل پاکستان. اما در انتها وقتی کارت متروی هفت روزه رم به قیمت نفری 24 یورور را به رهنمودی در دامنمان گذاشت و ما را به دفتر توریستی رساند پول کافه ای خواست و من هم یک دو یورویی که در جیبم بود را بهش دادم. بعدا حساب کردم که چه انعام چرب و چیلی به پول ایران می شود اما واقعا نمی دانم در اقتصاد اروپایی و ایتالیا پول کوچکی است یا خوب و مناسب است؟ ولی می دانم که پول یک شیشه آب معدنی کوچک است. با تراموا رفتیم و به محل اقامت رسیدیم. کسی گفت که مسیر نزدیکی است اما شما ممکن است راحت پیدایش نکنید. همیشه همینطور است و روز بعد آدم به ناشی گری روز اولش می خندد. هتل یا بهتر بگویم محل اقامت هم از آن مدلهایی است که در کشورهای دیگر هم زیاد دیده می شود. یک شیر پاک خورده ای در یک مجتمع مسکونی آپارتمانی می گیرد و آن را در فضای آنلاین اجاره می دهد و کرور کرور پول پارو می کند. در این محله شهر که نزدیک محل برگزاری کنفرانس است و به منطقه مرکزی هم بسیار نزدیک چرا که ایستگاه ترمینی خودش قطبی است برای اغلب رفت و آمدهای درون و برون شهری رم، حضور بنگلادشی و هندی ها بسیار چشمگیر است و چشم بادامی ها در ردیفهای بعدی قرار دارند. اغلب فروشنده ها مردانی هستند ریش و موی قرمز از اثرات خضاب (حنا) و سبیلها تراشیده و ریشها بلند با همان ردا و لباس بنگلادشی. خیلی هم جالب است که آداب و رسومشان را با خودشان به همه جا می برند و مثلا لباس یا حنا یا مدل ریششان فرقی نمی کند که در خود داکا باشند یا در بطن اروپا.

اینجا رم 2: ایکا روما 2022: اینجا که رسید ما شدیم کشور مرفه

برنامه ریزی سفر که از مدتها قبل شروع شده بود وارد فاز تازه ای شد. فازی فشرده و بسیار دشوار. چرا که ما عزیز دردانه ای به اسم ایران داریم که خیلی بیش از حد لوس و ننر شده و با هیچ کس در جهان حف نمی زند. نه مراوده مالی دارد و نه رابطه سیستماتیک درستی با آنچه در جهان می گذرد و همه مردم بی هیچ دردسری از آن بهره مند هستند.

این مشکل البته سالهاست گریبانگیر ما شده و این سالها ابعاد بدتری پیدا کرده است. چرا که قبلا با همه مشکلاتی که بود می شد کارت هدیه دلاری گرفت که حداقل در سیستمهای مالی جهانی برای رزرو هتل و بلیط و ... مورد استفاده قرار بگیرد و مشکلی از نظر این مسائل نداشته باشد. الحمدلله که از دو سه سال پیش این گزینه هم کلا حذف شد و ما به عنوان منزوی ترین کشور جهان خیالمان راحت شد که هیچ یک پنی و سنتی را به جیب مردم دندان تیز کرده و هرزه جهان نمی ریزیم.

با خودم فکر کردم که چرا این سفر اینقدر سخت و واقعا نفس گیر شده؟ یادم آمد که از سال 2015 کارت دلاری می خریدم که هر چند دلار را کمی بالاتر از معمول حساب می کردند اما واقعا کار راه انداز بود. یعنی سفرهای لهستان، پرتغال، اسپانیا، یونان و برخی سفرهای متفرقه یا کارهای دیگر با همه مشکلات مالی بین المللی ایران انجام می گرفت. شوربختانه از سه سال پیش متوجه شدیم که کارتهای اینچنینی در خاورمیانه دچار مشکل شده و کارت من هم با 950 دلار موجودی به باد فنا رفت و هیچ وقت زنده نشد. هر چند شرکت مربوطه هنوز هم معتقد است می شود آن را زنده کرد اما شاید دیگر به عمر ما قد ندهد. شرکت دیگری گفت که چنین کارتهای دارد اما از بانک اشراق؟؟ ترکیه گرفته می شود که مستلزم حضور سه چهار روزه در ترکیه است تا بشود کارتی را گرفت که در سیستمهای آنلاین جهانی کارآیی داشته باشد.

به همین خاطر باید سرود: برای این کنفرانس و سفر خون دلها خورده ایم. همانطور که در نوشته قبلی گفتم به کنفرانس اعلام کرده بودم که مگر نمی دانید ما پول به روش معمول همه مردم جهان نمی دهیم؟ ما فقط وقتی صورت ماهتان را دیدیم پول دادنمان می آید. آنها هم قبول کردند اما دریغ از یک جو معرفت و درک شرایط کشوری که در بین کشورهای دارای درآمد جهانی خوب است! ماجرا از این قرار بود که برای سفارت یک ایمیل پذیرش مقاله داشتیم و دوستمان گفت که هیچ سفارتخانه ای با یک ایمیل ویزا نمی دهد. حتما دعوتنامه لازم است. ما هم ایمیل دادیم به کنفرانس که خودتان گفتید باشه و حتما بیا اینجا و هزینه ثبت نام را بده. حالا دعوتنامه بدهید. آنها هم نه گذاشتند و نه برداشتند و چند روزی رفتند توی کما و بعد گفتند شما اصلا هویتی در اینجا نداری. ثبت نامت کشک است و تا پول ندهی نمی شود. ما هم تمامی راه های پرداخت پول را ارزیابی کردیم و نشد که نشد. به همین خاطر دست به دامن دوست نازنینی شدیم که پول را بپردازد. البته نه آنکه قول داده بودند که هزینه معمول کنفرانس باشد. بلکه مبلغ با تاخیر برای ثبت نام در کنفرانس. یک فهرستی منتشر کرده بودند که گزینه های مختلف از جمله دانشجو، کشورهای پیشرفته، اعضای ایکا و ... غیره را مشخص کرده بود. ما هم خوشحال گفتیم خب ایران جزء کشورهای بدبخت است و حتما کمترین قیمت را برایش در نظر می گیرند که همان حدود 340 یورو است. اما در فهرست مربوطه دیدیم که ایران در بین کشورهای مرفه با درآمد سرانه بالا جا گرفته و ما باید 410 یورو بدهیم. آه از نهادم بلند که از نظر امکانات و شرایط به ویژه در این سالها در نیمه بدبختی به سر می بریم اما وقتی می خواهیم پول بدهیم باید هزینه کشورهای مرفه را بپردازیم. یاد آن جوک افتادم که در مورد ماشین آر دی میگفت هزینه پژو را می دهی اما پیکان سواری.

آنقدر مشکل برای این پرداخت و دعوتنامه ایجاد شد که دوستان در سطح بین المللی به یک تیم بدل شدند و اتفاقا یک نفر ایتالیایی به اسم آنا خانم هم پیدا شد که دیگر با ایمیل و پیام کار نمی کرد و به کنفرانس زنگ می زد. یک روز خانومه کنفرانس گفته بود: من از دست این آقا دیوانه شدم از بس برای او ایمیل و تلفن جواب دادم.

برای برنامه ریزی پر مشقت سفر همه راه ها را تقریبا بسته دیدم و مجددا دست به دامن همان دوست نازنین شدم و هتل برایمان رزرو کرد و سایر امور. اما خوشبختانه بلیط را توانستیم ریالی و خودمان از ایران بگیریم. آخر تابستان شد و همزمانی برنامه ریزی سفر با اربعین و تعطیلات آن و در سفر پیاده روی اربعین بودن بسیاری از کسانی که باید همکاری می کردند هم باعث شد که مشکلات برنامه ریزی به مراتب بیشتر باشد. یعنی را بگویم که فکر کنید شب پرواز داری و ساعت 7 شب روز اربعین در میدان انقلاب در به در دنبال کسی می گردی که بتواند پرینت A0 بگیرد. چون اندازه A0 از حد معمول خیلی بیشتر است و پلات به حساب می آید که فقط برخی از چاپخانه های خاص دارند. قیمت نسبتا سنگین 76 هزار تومان برای یک پرینت هم داشت.

بالاخره با همه دردسرها لحظه موعود رسیدن به فرودگاه امام خمینی فرا رسید. غول مرحله اول فرودگاه امام با آنکه زائران را به فرودگاه سلام منتقل کرده اند همچنان صفهای بیش از حد طولانی آن است. صف اول که بخواهی وارد شوی و چمدانها را از گیت رد کنی صفی است سرشار از غمها و شادی ها. فراوان کسانی را می بینی که بارها همدیگر را بغل می کنند و خداحافظی می کنند و هر بار که صف دور می زند هزاران بوسه و اشک و لبخند از دور حواله هم می کنند. نه بدرقه کنندگان دلشان می آید بروند و نه مسافر زورش می رسد که بگوید بروید و مرا با غم یا شادی خودم تنها بگذارید. هی تا سر بلند می کند سیل دست تکان دادن و بوسه و عکس است که سرازیر می شود.

سوتی های سفر هم جالبه. وقتی که بلیط می گرفتیم در همه صفحات و جاهای مختلف سایت نشان شرکت هواپیمایی امارات دیده می شد و ما هم خوشحال بودیم که با پرواز امارات خواهیم بود و حداقل امکانات خوبی دارد. اما در تابلوهای پرواز خروجی فرودگاه هر چقدر که نگاه می کردیم چنین پروازی با مشخصات ما به چشم نمی خورد. پرواز ما ساعت 1.45 صبح بود و همه پروازهای بعدی را اعلام کرده بودند اما خبری از پروازی با چنین مشخصاتی نبود. بالاخره متوجه شدیم که پرواز ما با ویترین امارات اما عملا با پروازی به اسم فلای دوبی است که تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم در سایتها اسم و رسم امارات است اما در بلیط آنلاین خیلی کوچولو، لوگوی فلای دوبی ذکر شده و وقتی پرسیدیم گفتند که با امارات "کد شیر" دارد یعنی که فرزندخوانده آن حساب می شود.

پروازی بود که با تاخیر نسبتا کمی انجام شد و پذیرایی ویژه ای هم نداشت. متاسفانه صندلی ها بسیار به هم چسبیده و تنگ بود و سیستم سرگرمی آن هم شامل فیلم و سریال و بازی و ... بود اما همه قفل بودند. اگر می خواستی سرگرم بشوی و مثلا یک فیلم ببینی باید همانجا پرداخت می کردی یا کارت می کشیدی. یک پذیرایی مختصر با آب و ساندویچی آماده و کوچک انجام دادند اما اگر نوشیدنی می خواستی باید می خریدی. سایر اقلام هم خریدنی بود. البته ساعت 4 صبح یک قهوه یا چایی دادند که در آن خواب الودگی و خستگی اصلا متوجه نشدیم که چه بود. نکته جالب اینکه مهمانداران بروشور به دست می چرخیدند و مثل دست فروشان تبلیغ اقلامی مثل عطر، لوازم آرایش و ... را می کردند که هر کسی می خواست همانجا فی المجلس کارت می کشید و می خرید. پرواز ساعت 3.25 صبح به وقت امارات نشست و انتظار برای پرواز بعدی در ساعت 9.10 دقیقه صبح خودش یک ماجرای مفصل و طولانی داشت.

اینجا رم 1: ایکا روما 2022: وقت سفارت ایتالیا با سکه طلا

همه توریستهای گروه یک شال زرد سه گوش را روی شانه بسته بودند و برخی هم آن را به دسته کیف یا مچ دست متصل کرده بودند. وقتی توی طبقه پائین کلیسای مریم مقدس همه با هم شروع کردند به خواندن یک سرود کلیسایی تعجب کردم که چطور اینها با هم هماهنگ هستند که همزمان این سرود را شروع کردند. دیدم که همه هندزفری به گوش دارند و مدام چراغ آن روشن و خاموش می شود و این یعنی اینکه راهنمای آنها حسابی برایشان توضیحات مفصل می دهد و وقتی هم که لازم باشد همه با هم برای کاری جمعی هماهنگ می شوند. سرود عجیبی بود و آمدم و نشستم روی صندلی کلیسا. عظمت، زیبایی و سقفهای سر به فلک کشیده کلیسا و این سرود آرام بخش چنان خلسه ای ایجاد کردند که فراموش کردم در یکی از معروفترین و مهمترین شهرهای اروپا هستم و یک لحظه خودم را در کوچه باغهای سرسبز و پر از آرامش آرتیمان احساس کردم. بعد که به خود آمدم گویی تمامی مرارتها و ماجراهای این سفر دشوار مثل یک پرده از جلوی چشمم رد شدند. هنوز باور واقعی بودن سفر ایتالیا – از بس مرارت کشیدیم برای این سفر- شکل جدی نگرفته بود که در بیرون کلیسا با وسپاسوارانی زیبا روی و ظریف مواجه شدم که بیشتر از همه جای دنیا چشمگیر بودند. حتی هند با همه گستردگی موتورسواری زنان که اتفاقا بر اساس وسپای ایتالیایی بنا شده، در رقابت با چشمگیری زنان موتورسوار ایتالیا رقیب با فاصله ای به شمار می آید. سفر به ایتالیا یکی از قدیمیترین آرزوهایم بود که خیلی وقت بود در فکر انجام آن بودم. اما وضعیت کشور و یورو و دلار و به تبع هزینه های سفر خارجی به سمت و سویی رفت که کم کم داشتیم فکر می کردیم که دیگر سفر خارجی، آنهم از نوع اروپایی اش را باید خیلی شیک و مجلسی بسته بندی کنیم و بگذاریم کنار همه آرزوهای غیرقابل اجرای دیگر که در این سالها تعداد آنها بیشمار شده است. اما چه می شود کرد که از هر چه بشود گذشت از سفر نمی شود گذشت. آنهم سفر خارجی و آنهم ایتالیایی است. از سال قبل برای سفر امسال فکر کرده بودم و کنفرانس ایسکو 2022 دانمارک و آی بی بی وای مالزی دو گزینه بودند که مقالاتی در آنجا داشتیم. اما، زمستان 1400 بود که متوجه شدم یک کنفرانس در ایتالیا برگزار می شود. کنفرانس ایکا (شورای جهانی آرشیو) که دیر آمد اما به سرعت گوی سبقت از همه رقبا ربود و شد مقصد سفر. با توجه به اینکه کنفرانس قرار بود در اواخر شهریور (19 تا 23 سپتامبر یعنی 28 شهریور تا 1 مهر 1401) برگزار شود و با تجربه ای که از ویزای شینگن داشتیم، خیلی خوشحال و شاد و خندان از ابتدای تابستان شروع کردم به برنامه ریزی سفر. ابتدا طبق معمول به کنفرانس گفتم که بابت لطف شما در پذیرش مقاله که خیلی هم کار خوبی کردید متشکرم اما خودتان که بهتر می دانید، ما کشوری در تحریم هستیم و فلذا قادر به پرداخت هزینه ثبت نام کنفرانس از قبل نیستیم. همه هم این را می دانند. پس ما همان روز که موفق به دیدار روی ماهتان در محل کنفرانس شدیم مبلغ ثبت نام که چیزی حدود 350 یورو بود را پرداخت خواهیم کرد. یک خانم یا آقای بسیار با شخصیت هم گفت هیچ اشکالی نداره و حتی من با مسئولین کنفرانس صحبت میکنم که همان مبلغ ثبت نام معمولی و به وقت را از شما بگیرند. ما هم خیلی خوشحال و خندان تر تشکر کردیم و با آرامش شروع کردیم به کارهای معمول اداری مقاله و سفر خارجی برای کنفرانس در سطح دانشگاه. همه کارها با هر سختی بود پیش رفت تا اوائل مرداد نامه رسید به دست کارشناس واقعا ماه و فهمیده دانشگاه برای گرنت و سفر یعنی خانم م ص. ایشان گفتند که کارهای نامه را قبل از تعطیلی تابستان دانشگاه انجام می دهم. ولی شما وقت سفارت گرفته اید؟ اگر گرفته اید بفرمائید که کی هست تا نامه را برای همان وقت تنظیم و هماهنگ کنم. این سوال گویی تلنگری بود که ما را از خواب غفلتی بیدار کند. اما تلنگری که حسابی ما را به گیج و ویجی انداخت. جستجو و پرس و جو نشان داد که برای ویزای ایتالیا شرکتی هست به اسم کاکس که امورات ویزا را انجام می دهد و دست بر قضا در مرکز خرید شیک گالریا در ولنجک مستقر است. به سایت گالریا مراجعه کردم و ثبت نام اولیه را انجام دادم و گفت که برای تعیین وقت کلیک کنید. بعد از کلیک منتظر بودم و کمی هم نگران که مثلا بگوید فردا یا همین هفته پاشو بیا و مدارکت را بیاور. تازه بعد از این مرحله و پرس و جوهای فراوان مشخص شد که خیلی افتاد مشکلها. چرا که آدمها مدتها حتی ماه ها پشت درهای بسته این سایت کاکس و وقت دهی مسخره و غیر منتطقی آن گرفتارند. یکی دو گروه و کانال در تلگرام عضو شدم و تازه عمق فاجعه را متوجه شدم. دیدم من شرایط خاص دارم و با توریستهایی که برای خوشگذرانی و از روی کیف به ایتالیا می روند فرق دارم. یک روز صبح قبل از دانشگاه مدارک را ریختم توی کیفم و رفتم گالریا. با چه تشریفات و دنگ و فنگی رسیدم به کسی که آب پاکی را ریخت روی سرم. گفت که وقتی در کار نیست و همان سایت است و تازه خیلی ها قبل از شما زود آمده اند ولی همچنان منتظر ایستاده اند. وقتی توضیح دادم گفت که پس از طریق کنسول و خود سفارت اقدام کنید. بعدا رفتم و روی سایت خود سفارت ایتالیا در تهران هم ثبت نام کردم و بازهم یک هفته ای امیدوار بودم که آنها مشکل را رفع کنند اما دریغ از یک سلام و علیک چه برسد به تعیین وقت. دوری در محل انتظار (که البته فوت کورت گالریا بود) زدم و از آقایی که مدارکی را روی میز زیر و رو می کرد در مورد ویزا و وقت سوال کردم. گفت که 7 میلیون داده تا برایش یک آژانسی وقت گرفته. شماره آژانس را هم گرفتم و کم کم باورم شد که انگار یک جای کار می لنگد. بازهم پرس و جو و جستجو نشان داد که این آژانس خیلی کارش درست بوده و الان قیمتهای وقت به تنهایی روی 12 میلیون است. یعنی معادل یک سکه بهار آزادی این روزها. ویزا بگیرند 2000 دلار. ولی سفارت فرانسه ارزان تر است و 1500 و سفارت فنلاند که خیلی لارج است حدود 950 دلار ویزایش آب می خورد. هیچ جوره توی کتم نمی رفت که پول، آنهم این مقدار بدهم برای وقت سفارت یا ویزا. یک روز چهارشنبه در گروه اعلام شد که احتمالا امشب ساعت 7 شب سایت وقتها را باز می کند. از ساعت 6 با فرزاد نشستیم پای سیستم و مترصد که وقت باز شود. اگر شما پشت چشمتان را دیدید ما هم دیدیم. با چنان استرسی سایت را که خیلی هم شلوغ بود و مشکل داشت می زدیم که وارد شویم و تا ساعت 12 شب و حتی روزهای بعد هم ادامه داشت که حساب ندارد. خلاصه اینکه وقت سفارت به این شکل نشد که نشد. تا اینکه دست به دامن دوست نازنینی که خودش در رم زندگی می کند و دستی مفصل در امور خیر دارد ، شدیم. در کمتر از دو سه ساعت کاری کرد که روز سه شنبه از خود کنسولگری زنگ زدند و برای دوشنبه هفته بعد وقت سفارت برایم تعیین کردند. به سرعت مدارک و ترجمه ها و تمکن مالی و هر چیز دیگری که لازم بود را فراهم کردم و در روز موعود رفتم و 107 یورو هم دادم و سر دو هفته بعد ایمیل آمد که پاسپورت آمده گالریا و رفتم و گرفتم. آنقدر هیجان داشتم که فراموش کردم بگویم برای همسرم هم وقت تعیین کنند و بعد که آبها از آسیاب افتاد تازه متوجه شدم که ای داد و بیداد که وقت گرفتن برای ایشان هم مصیبتی است و مثل قدیم نیست که با هم برویم. مثل سفارت فرانسه که با هم مدارک مشترک دادیم و ویزای سه ساله چند بار ورود را به راحتی دادند. خلاصه در وضعیتی معجزه وار که آنها از من پذیرش کنفرانس به قالبی دیگر را خواسته بودند و از طریق همان دوست نازنین اقدام کردم که ارسال کردند، دوباره از کاکس تماس گرفتند که برایم وقت تعیین کنند. گفتم که من مدارکم را داده ام و اشتباه شده اما تو را به خدا یا تمامی مقدساتی که دارید و می شناسید قطع نکنید. ملتمسانه می خواهم که این وقت را برای همسرم در نظر بگیرید و من هم در رم هر جایی که رفتم برای شما دعاهای خیر فراوان خواهم کرد و در هر ضریحی سکه خواهم انداخت که به آرزوهایتان برسید. آنقدر زبان ریختم که گفت می پرسم و خبر می دهم و بعد هم خبر داد و به همسرم هم وقت جدا دادند و مدارک تمکن مالی را مجدد گرفتند و بالاخره ایشان هم در آخرین روزهای قبل از سفر واجد ویزا شدند. دوستی که در آژانس کار می کرد و به ایشان سپرده بودم اگر می شود برایم وقت بگیرد بعد که متوجه شد وقت گرفته ام و کارهایم دارد پیش می رود زنگ زد که چطور وقت گرفته ای؟ من یک مسافر دارم که الان یک ماه است موفق به گرفتن وقت برایش نشده ام. می توانی برایش وقت بگیری و شیرینی تو را هم می دهم.

مفاصا حسابی مزین به رگه هایی از خون جگر

خانم "ر" همینطور که داشت برگه چاپ شده کد کارگاه را از پشت دریچه باجه 5 به دستم می‌داد، برگشت و گفت: "ولی درست نیست این همه کد کارگاهی می‌گیرید". همین کافی بود که دکمه پاور داد و بیدادم را بزند و هر چه را در طول این یکسال کشیده‌ام در قالب کلماتی نه‌چندان داغ که پیگرد قانونی داشته باشد و نه‌چندان بی بخار که صورت ایشان را سرخ نکند، بسته بندی و ارائه کنم. طوری داغ کردم که ایشان و همه 9 کارشناس هاج و واج مانده پشت باجه‌های شعبه ... تأمین اجتماعی جرات نکردند که کلمه‌ای بگویند. شاید هم با خودشان فکر کردند که تقصیر ندارد و فشار زندگی این روزها همه را دیوانه کرده است. واقعیت این است که دیوانه هم شدم و یک جنون آنی به سراغم آمد. حالا شانس آوردم که کارم تمام شده بود و دیگر تا اطلاع ثانوی با این شعبه کاری ندارم و تا آن وقت هم آنقدر از این دیوانه‌ها و دعواها رخ می‌دهد که قیافه و رفتارم را فراموش می‌کنند.

همان روز که این جر و بحث با خانم "ر" اتفاق افتاد، خانم دکتر مکتبی‌فرد مهمانم بود و صحبت کاربر کتابخانه و نوع خدمت دهی کتابداران بود. خانم مکتبی می‌گفت که ما توی کتابخانه عمومی شهر مونیخ، حتی اگر کسی از ما چیزی نپرسد و به سراغ ما هم نیاید، خودمان به سراغش می‌رویم و می‌پرسیم آیا با ما کار دارد؟ کمکی می‌خواهد که ارائه کنیم؟ و یاد تمامی درس‌هایی می‌افتادم که از دوره کارشناسی تا دکتری و بعد هم در دانشگاه مدام بر رضایت کاربران و پاسخ به نیازهای آنها تاکید داشتند و گویی یک چیزی را در ژنهای ما کتابداران تغییر داده‌اند که تا از بابت شیرفهم شدن و راضی شدن کاربر و مخاطب خیالمان راحت نشود آرام و قرار نمی‌گیریم.

ماجرا از آنجا آغاز شد که در سال 1400 که هشتمین و آخرین سال دولت بود، یک طرح با عنوان مستندسازی فعالیتهای ترویج کتابخوانی را در دفتر مطالعات و برنامه ریزی فرهنگی ارشاد به تصویب رساندیم که دو هدف داشت. یکی اینکه بتوانیم همه فعالیتهای خوب و اثرگذار هشت سال دولت دهم در عرصه ترویج کتابخوانی را جمع‌بندی و مستند کنیم. یعنی تجربیات و مستندات طرح هایی مثل پایتخت کتاب ایران، جشنواره روستاها و عشایر دوستدار کتاب، جشنواره تقدیر از مروجان کتابخوانی، جام باشگاه های کتابخوانی و ... را به شکلی نظام مند گردآوری و ماندگار کنیم. دیگر اینکه پرداخت حقوق مسئول دفتر که نمی‌توانست حقوق رسمی دریافت کند را مقدور کنیم. کارها به خوبی انجام شد و حقوق 6 ماهه آن همکار پرداخت شد و گزارش نهایی طرح هم رفت و بعد از اصلاح و ارزیابی و تائید به خانه کتاب وقت که بعداً به خانه کتاب و ادبیات داستانی تغییر نام داد رسید. از بخت بد این قرارداد از جمله قراردادهایی بود که این بند خانمانسوز در آن آمده بود که "تسویه حساب منوط به ارائه مفاصا حساب از بیمه تأمین اجتماعی است". همین بند باعث شد که یکسال تمام یعنی دقیقاً از 10 شهریور 1400 (همزمان با اوج کرونا) تا 15 شهریور 1401 من درگیر شعبه‌های مختلف و متنوع تأمین اجتماعی باشم. به شوخی به دوستی می گفتم من جمعی افتخاری از کارمندان سیار شعب تامین اجتماعی تهران هستم.

کارفرما یعنی خانه کتاب یک نامه داد به تأمین اجتماعی و اولین دردسر شروع شد. تأمین اجتماعی شعبه یک که در ناحیه مربوط به خانه کتاب بود گفتند ما نمی‌توانیم کاری برایتان بکنیم و بروید کد کارگاهی بگیرید. نمی‌دانم چطور راهنمایی‌ام کردند که از شعبه 25 سر در آوردم چرا که بیمه دانشگاهی خودم در آنجا رد می‌شود. کسانی که یکبار گذرشان به تأمین اجتماعی افتاده باشند می‌دانند که از چه حرف می‌زنم. اداره‌ای پر رفت و آمد از طیفها و افراد مختلف و پاسخگویی در حد صفر با کارمندان محترم اما بی اعصاب و پر خشونت که اولین گزینه‌شان این است که به ما مربوط نیست و اگر ببینند خیلی پر رویی و نمی‌توانند دست به سرت کنند، حواله‌ات می‌دهند به شعبه، ساختمان، طبقه یا واحدی دیگر و اگر دیگر خیلی خیلی سریش باشی به میز بغلی واگذارت می‌کنند. بعد از کلی بگو مگو با آنها، راهنمایی‌ام کردند به شعبه 4. بعد از کلی پرس و جو متوجه شدم که برای گرفتن کد کارگاهی باید کلی مدارک بدهی که از کپی کارت ملی شروع و به سند خانه و ده‌ها مدرک دیگر ختم می‌شود. همه اینها را دادم و حالا مساله این بود که مستندسازی که موضوع قرارداد است یعنی چه؟ بالاخره پرونده تشکیل شد و نامنویسی با هر مصیبتی بود تمام شد و گفتند که برای بازرسی خواهند آمد. یک هفته‌ای گذشت و خبری نشد و همچنان تا یکماهی خبری نشد. بعد از مدتی یک نفر زنگ خانه را زده و پرسیده بود کارگاه مستندسازی است که اهالی خانه هم بیخبر از همه جا گفته بودند چنین چیزی نداریم.

به هر حال با هر فراز و نشیبی که بود بازرسی به سرانجام رسید و کد کارگاهی دادند و گفتند برو ردیف پیمان در شعبه یک بگیر. ناگفته نماند که همه اینها در دوران کرونا بود و با اداراتی سرو کار داشتیم که پلاستیک کشیده بودند سرتاسر میزهای کاری و با ماسک و شیلد پشت باجه نشسته بودند و از پشت ماسکها صدا به صدا نمی‌رسید. به همین خاطر بعد از مدتی دیدیم که سرو کله یک سری میکروفون و بلندگوی پشت شیشه‌های میزها پیدا شد که آدم را یاد صرافی‌ها و سفارتخانه‌ها می‌انداخت که انگار در تنظیمات این میکروفون و بلندگوها، هر هشت دقیقه یک دعوا و رد و بدل کردن محترمانه چند فحش کارسازی شده بود.

ما هم خوشحال و خندان در آذرماه سال 1400 به شعبه یک مراجعه کردیم و در آنجا هم بعد از چند بار مراجعه موفق شدیم کارشناس مربوطه یعنی آقای "ح پ" را پیدا کنیم که ایشان هم از یک ساعتی به بعد کلاً به ماموریتهای بازدید و جلسه و ... می‌رفتند و دسترسی به ایشان مثل یک رؤیا بود. قربانشان شوم هم تلفن و فناوری یعنی هیچ. فقط حضوری و سبیل به سبیل باید زیارتشان می‌کردیم. یک سری طبقات را بالا و پائین کردیم و مقادیری مدارک رد و بدل شد و چند ده امضا گرفتیم تا واجد ردیف پیمان شدیم. گرفتاری‌ها باعث شدند که به مدت یکماه از حضور در کلیه شعب تأمین اجتماعی پاک باشم و بعد مراجعه کردم و انگار همه چیز صفر شده باشد ماجرا از اول شروع شد.

ناگفته نماند از آنجا که به حافظه‌ام هیچ اعتمادی نبود، هر بار که مراجعه می‌کردم و هر چیزی که گفته می‌شد را با درج تاریخ در زیر نامه مربوطه یا جای دیگری عین به عین می‌نوشتم. بعد از مدتی دیدم که مثل یک کتاب نسخه خطی، کلی حاشیه نویسی و ضمیمه نامه و شرح و ... دارم. بالاخره پیگیری‌ها به سرانجام رسید و قرار شد که کار ما در کمیسیون مطرح شود و نتیجه را اعلام کنند. این اعلام رفت و رفت و جواب "حالا هنوز نتیجه مشخص نشده"، رسید به یک روزی در اواخر فروردین 1401 یعنی شش ماه بعد از شروع ماجرا که پستچی محل را در کوچه دیدم و گفت که یک برگه ابلاغ برایت دارم اما الان همراهم نیست. پستچی از بس برای ما کتاب آورده کامل ما و ذائقه‌مان را می‌شناسد، تعجب کرده بود که چرا این دفعه کتابی ندارم و برگه دیگری است.

فردا شب برگه‌ای را بدون پاکت آورد که خیلی اتفاق تعجب برانگیزی بود. متوجه شدم که این برگه سبز رنگ ابلاغیه پرداخت هزینه بیمه قرارداد از سوی تأمین اجتماعی است. مدتی طول کشید تا بفهمیم با این چه کنیم و رفتم شعبه و بازهم بعد از برو بیایی فرستادند به قسمت اجرائیات و فیش پرداختی گرفتیم که یکی دوبار اشتباه صادر شد و بعد درستش را گرفتم و پرداخت کردم. بازهم گفتند برو تا به حسابت برسیم.

بعد از اینکه همه این کارهای زمان بر را انجام دادیم، آقای ح پ گفت که اصلاً لازم نبود بیایی. اگر در سامانه ابلاغ الکترونیکی را فعال می‌کردی خودش در کارتابلت می نشست. خب گام بعدی شروع شد. ثبت نام در سامانه ابلاغ الکترونیکی که یک فرم داشت که باید تایپی آن را تحویل می‌دادی. منتها یک کافی نت در طبقه اول بود که فقط او انجام می‌داد و مبلغی می‌گرفت. خیلی زورم گرفت که پول مفت بدهم. فرم خام را آوردم و کل آن را عین فرم اصلی تایپ کردم و مشخصاتم را وارد کرده و امضا کردم و دادم و بعد از یکی دو اشکال و رفع عیب این ابلاغ درست شد. حالا حداقل هفته‌ای دو سه بار به آن مراجعه می‌کردم تا ببینم چیزی ابلاغ شده یا خیر، اما دریغ از یک پیام خشک و خالی. آخرش دوباره شال و کلاه کردم و رفتم به شعبه که در داخل طرح است و دردسرهای جای پارکش بیشتر از هر هزینه طرحی است. متوجه شدیم که چیزی در نام‌نویسی ایراد دارد و به بازرسی و نامنویسی همان شعبه رفتیم و بعد از چند روز و مراجعه بالاخره آن هم درست شد.

پیگیری‌های یکی دو ماهه دیگر به ثمر نشست و گفتند مفاصای شما صادر شده است. طبقات متعددی را به دنبال مدیران محترم مختلفی طی طریق کردیم و امضاهایی روی آن زده شد و دادیم برای امضای نهایی؛ اما بازهم خبری نشد. مراجعه کردیم و گفتند کارتان ایراد دارد و رئیس بزرگ امضا نکرده و گفته باید اصلاح شود. چرا؟ (در اوج عصبانیت و فحشهای غیرآبرومندانه ای که زیرزبان در حال طغیان برای برون ریزی هستند). چون کارگاه شما شخصی است اما اسم روی آن مستندسازی خورده. این ایجاد اشکال می‌کند.

دوباره حواله شدیم به شعبه 4. در آن شعبه گفتند این را نمی‌شود درست کرد. یک خطایی دارد؛ اما کاری ندارد که. یک کد کارگاهی دیگر بهت می‌دهیم. مدارک بده. گفتم ندارم. آقایی بودند که محبت کردند و بعد از التماسهای من از پرونده قبلی درآوردند و دادند کپی کردم (آنهم چقدر گران می‌گرفت) و تشکیل پرونده شد و کد کارگاهی جدید گرفتم.

خوشحال و خندان رفتم شعبه یک و کد کارگاهی را کوبیدم روی میز آقای "ح پ" و گفتم این هم خوان آخر و دیگر بهانه نداری. او هم پوزخندی زد و گفت تو نمی‌فهمی که برای پرونده و مفاصای صادر شده با کد کارگاهی دیگر نمی‌شود کد کارگاهی جدید جایگزین کرد؟ شرح دادم که در شعبه 4 نتوانستند عوض کنند و گفت زنگ می‌زدی به من. خنده‌ای عصبی کردم و گفتم قربانت بروم این شماره‌های شعبه شما و این داخلی شما که از حفظم؛ اما مگر شما پاسخ می‌دهی. با التماس شماره همراه و مستقیمش را گرفتم و برگشتم شعبه 4. طرف بهش برخورد و گفت یعنی ما بلد نیستیم و با التماس من با اکراه زنگ زد به کارشناس شعبه یک. ظاهراً مشکل حل نشد. مرا ارجاع دادند به کارشناس نامنویسی خانم "ع" که ماسک زده بود و فقط چشمان بسیار زیبای رنگی‌اش پیدا بود. ایشان هم بعد از کلی کلنجار و مشورت با رئیس و روسا گفتند که یک مغایرت دارد که باید بروی شعبه 25 حل کنی.

حالا شعبه 25 هم ماجرای خودش را دارد و یکی از خشن‌ترین و پر دعواترین شعبه‌ها است. خانم "و ز" که چادری هم بودند، در آنجا لطف کردند و گفتند مکاتبه می‌کنند و همانجا با موبایل خودشان زنگ زدند و گفتند که دوستان در شعبه 4 مشکل را حل کنند اما نشد. بالاخره بعد یکی دو هفته گفتند درست شده.

دوباره برگشتم به شعبه 4 و آنجا هم اسم کارگاه را عوض کردند اما مشکل اصلی چیزی دیگری بود. موضوع کارگاه را زده بودند "استودیوی فیلمبرداری". حالا ماجرای عوض کردن این موضوع شروع شد که بعد از هزار و یک توضیح و ماجرا قبول کردند که موضوع "پژوهش‌های علمی" را روی کارگاه بگذارند. هر کاری که برای کارگاه می‌کنی باید برود بازرسی و بعد از بازدید و تائید آنها قابل اجرا است.

انصافاً کارشناسان بازرسی خیلی به راه بودند و آقای "ک" خیلی کمک کننده بود اما چشمتان روز بد نبیند از رئیس بازرسی. یک آقایی با ریشی انبوه در وسط اتاقی دنگال نشسته و سر تراشیده و پیراهن مشکی که یک رادیو ضبط هم همیشه در حال پخش موسیقی است؛ اما جرات داری در آن اتاق یک کلمه حرف بزنی. یکی دوباره با هم کل کل اساسی کردیم و بالاخره برگه اصلاح کارگاه اصلاح شد؛ اما دریغ و افسوس که خودم متوجه شدم که کد کارگاهی جدیدی داده‌اند.

همین شد که با عصبانیتی وصف ناشدنی رفتم سراغ رئیس محترم درآمد و با التماس و داد و تهدید گفتم یکسال است به خاطر خطای اولیه شما که این اسم و موضوع را درست نزده‌اید من گرفتارم. حالا هم که یک کد کارگاه جدید داده‌اید که با دوتای قبلی می‌شود سه تا. یا مشکل مرا حل می‌کنید یا می‌روم وسط سالن و آنقدر سر و صدا می‌کنم که یکی به دادم برسد. با چند کارشناس و معاون شور کردند و هر کس راه حلی داد. بالاخره هم گفتند که این موضوع حل شدنی نیست. شما با همان کد کارگاه برو و مفاصا حساب بگیر اما بعداً بیا و دو تا از این کارگاه‌ها را منحل کن و آن که سالم است را نگه دارد. همانجا بود که در آخرین لحظه آن خانم کارشناس در آمد که: "ولی درست نیست این همه کد کارگاهی می‌گیرید".

بالاخره بعد از یکسال و سه روز پیگیری خون دل خوردن و درگیری موفق شدم که مفاصا حساب را بگیرم و به خانه کتاب بدهم ولی نمی‌دانم آیا به جایی رسیده یا خیر. نکته جالب این بود که وقتی مفاصا را گرفتم در پوشه مخصوص این کار را باز کردم که حالا به مدد این همه تکریم ارباب رجوع به زونکنی قطور تبدیل شده. همه آنهایی که در این پرونده مسئول بودند و سفارش پروژه دادند و کسانی که تائید کردند و حتی آن همکاری که حقوقش از این محل تأمین می‌شد رفته‌اند و هیچ یک در آن موقعیت اداری نیستند.

این تجربه نه‌چندان دل‌چسب نشان داد کسی که آن‌سوی میزهای اداری این مملکت نشسته هیچ ارزشی برایشان و وقت و جایگاه شما قائل نیست. هیچ نیازی هم نیست که استعمارگران بخواهند برای ما نقشه بکشند که ما وضع اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی ما را به هم بریزند. بی‌فکری گسترده و مهارگسیخته سازمان‌های اداری ما خود به خود ریشه هر چه تعلق اجتماعی و وطن‌پرستی است را می‌زند و همین است که شاهد هجوم باورنکردنی مردم از پیر و جوان به سفارتخانه‌های کشورهای دیگر هستیم که هر کس جانش و اعصابش را بردارد و برود شاید در جایی و زیر آسمانی دیگر، لختی احترام شود و روی آرامش به خود ببیند.