ماشین موزر
یک آرایشگاه در محله بالا بود که غضنفر سالهای سال آن را دایر نگه داشته بود. معمولا هم به قول بچه ها مدل کاسه ای می زد. از همانها که یک کاسه می گذارند روی سرت و دور آن را می زنند و تمام. خود عمو غضنفر هم جزء جاذبه های توریستی به شمار می آمد. در تمام انگشتان دستش انگشترهای درشت و رنگارنگی داشت و در بعضی انگشتها هم دو یا بیشتر انگشتر نشانده بود. طوری که همیشه فکر می کردم عمو در شبهای قدر که قرآن سر می گیرد حتما یکی از خواسته هایش این است که چند انگشت اضافه به او عطا فرمایند که بتواند انگشترهای بیشتری را استعمال کند. اصلا انگشترهایش یک ضربالعبرتی (فراتر از ضربالمثل) را رایج کرده بود که اگر شخصی به ویژه از نسل جوان، انگشتر درشت و آنچنانی دستش می کرد می گفتند: چرا غضنفرنشان کردی؟ با اینکه سالها از مدل شلوارهای پاچه گشاد و پیراهنهای یقه پهن چسبان و سبیل چنگیزی و خط ریش بلند فاصله گرفته بودیم (به ویژه در دهه 60 که جو انقلابی حاکم بود)، عمو غضنفر همچنان همان لباسهای دوران جوانی و جاهلی را می پوشید و سمبل اعتماد به نفس در مد بود. به هر حال یک آبادی بود و یک آرایشگر مردانه که وقتی کسی از آن بیرون می آمد، از روی تعداد پنبه های چسبانده شده روی بریدگی ها و گازگرفتگیهای سر و صورتش می شد پی برد که امروز عمو غضنفر دستش روان است یا خیر؟ قبل از او هم تا آنجا که عمر و خاطرات ما قد نمی دهد، عموپنجشنبه نامی از آنها که در دورهگردی روستا همه کار از ختنه و دندان کشی تا آرایشگری و فروشندگی می کنند، وقتی به آبادی می آمده سر بعضی ها را هم کوتاه می کرده.
البته آرایشگرهای خانگی زنانه هم بودند که خاله گوهر سمبل آنها بود و سالها نقش مشاطهگر آبادی را ایفا می کرد. به خانه دعوتش می کردند و معمولا چند زن با هم چشم انتظار او بودند که با بند و بساطش بیاید و بندی بیاندازد و زنهای آبادی را جور دیگری کند که ما نسل کمی انقلابی آن دوران از دیدنشان شرم و نفرت پیدا می کردیم. با این حال، همیشه هم حسرت سرک کشیدن به این جمع ها را که بسیار محرمانه و یواشکی بود داشتیم. نمی دانستیم که ماجرا چیست و اینها دور همه چه می کنند، اما فکر می کردیم یک جور توطئه خاص زنانه است. وقتی اولین بار زن دایی آن ماتیک سبزرنگی که مامان فاطمه از مکه در سال 1364 یک بسته 12 تایی آن را آورده بود را به روی دستش کشید و دیدم علیرغم سبز بودنش ردی قرمز روی دستش گذاشت، فهمیدم این هم به جریان محرمانه و اسرارآمیز خاله گوهر ارتباط دارد.
البته مردم آبادی چندان اعتقادی به آرایشگاه نداشتند و شاید نسل جدید و بچه هایشان از این قرتی بازی های آرایشگاه رفتن داشتند. اغلب مردم با ماشینهای دستی قدیمی که تا ده تار مو را بزند 13 بار گاز می گرفت و حداقل 3 نقطه را می برید، به سر و صورت خود صفا می دادند. زد و در این اثنا، عموهایم که تاجر بودند در لابلای اجناسشان یکی یک ماشین برقی موزر آلمانی برای استفاده شخصی آوردند که یکی از جاذبه های مهمانی ها هم نمایش و توضیح شیوه استفاده از آن بود. قیمت اولین ماشینی که عمو سبزعلی برای خودش آورده بود حدود سه ونیم تومان (35 ریال) بود و تا پدرم راضی شود که یکی از آنها را بگیرد و ما را از شر ماشین گازبگیر دستی خلاص کند قیمتها به 5 و 7 و 10 تومان در هر سفر رسید و ماشین ما به 12 و نیم تومان (125 ریال) به دست پدر رسید. دیگر تا سالها ما کله مان را با موی بیشتر از یک سانت در آینه ندیدیم و تا می خواست چیزی روی سرمان شکل بگیرد باید به دست ماشین می سپردیم و با سر تراشیده و با آسایش زندگی می کردیم. سرتراشیده من تا کلاس دوازدهم ادامه داشت و فقط بعد از کنکور بود که تحت تاثیر سرکوفتها و دیدن دوستان به آرایشگاه "آرامو" که پسر آقای زعفرانچی بود مراجعه کردیم.
ناگفته نماند که این ماشین موزر حق زیادی به گردن اهالی آبادی (آرتیمان) به ویژه محله پائین و بچه های همکلاسی داشت. پدر بزرگ و پیرمردهای فامیل، همسایه های نزدیک و بچه های فامیل جزء مشترکان ویژه بودند و هر وقت که احساس می کردند باید سرشان خلوت شود زنگ را می زدند و پدر هم بلافاصله ابزار با ابهتش که هیچ کس حق دست زدن به آن را نداشت، یک کچل کله قمری را تحویل جامعه می داد. خیلی طبیعی بود که مثلا ساعت 7 صبح زنگ خانه را بزنند و مادری با بچه اش وارد حیاط شود و بگوید: به عمو مش رضا بگویید بیاید کله این را بتراشد. دیروز ناظم مدرسه کتکش زده و گفته اگر با این موی بلند بیایی مدرسه دیگر تو را راه نمی دهیم. این هم نشانه ای دیگر از مرام نانوشته اشتراکی روستا. اینکه تو حتی در شخصی ترین و لازمالبهداشتترین ابزارهایت هم باید رعایت حال همسایه ها را بکنی و سرویست منظم باشد.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...