یکی از دوستان را دیدم که سر به زیر و متفکرانه می‌رفت و شدیدا در فکر بود. به قول قدیمی‌ها سر در جِیب مراقبت فرو همی‌برده بود. با خودم فکر کردم که چقدر جالب است که این آدم این طور عمیق مشغول تفکر است. لابد به چیزهای خوب و حتما سطح بالایی می‌اندیشد. وقتی به هم رسیدیم، سلام و علیکی و پیش‌داوریم را به او گفتم و از مساله مهمی که چنین ذهنش را مشغول داشته و او بی توجه به دنیا و مافیها عمیق درگیر تفکر است، پرسیدم. پاسخش برق از کلهام پراند. گفت: (البته با شور و حرارت) راستش داشتم فکر می‌کردم امروز غذاخوری اداره دو نوع غذا دارد: کباب کوبیده و دیزی. با خودم سبک سنگین می‌کردم که آیا بهتر است کباب کوبیده بخورم به همراه ترشی یا دیزی به همراه پیاز. و اگر بخواهم ترشی را همراه غذا کنم، ترشی‌اش از چه نوع باشد بهتر است یا پیازش را چگونه و از کجا به دست بیاورم و.... همین طور داشت می‌گفت و بقیه طرح را که مثلا برای فردا چه بخورم و آیا تو هم همراه دیزی ترشی لیته می‌خوری یا هفت بیجار؟ و... و من دیگر نمی‌شنیدم. من چه فکر می‌کردم و انتظار چه داشتم و او در چه عوالمی سیر می‌کرد. از آن به بعد به این موضوع حساس‌­تر و دقیق­تر شدم و به کسانی که سر به گریبان هستند، دقت بیشتری می‌کنم. بر همین اساس، خیلی مشتاقم که از همه بپرسم که به چه می‌اندیشند؟‌ چه موضوع یا مساله مهم ذهنی آنها را به تفکر و در خود فرو رفتن ترغیب می‌کند؟

مسلم است که همه اندیشه می‌کنند و اصلا آدمی بدون اندیشه به شیئی بی‌جان یا نبات تبدیل می‌شود. از یک کودک خردسال گرفته تا یک اندیشمند بزرگ همه درگیر تفکر هستند. مساله اصلی فکر کردن نیست، مساله به چه اندیشیدن و سطح اندیشه است. آدمها بر اساس سابقه و دانشی که دارند سطح افکار متفاوتی هم دارند. فکر و برنامه‌ریزی کودکان، که معمولا هم با صدای بلند فکر می‌کنند، خیلی وقت‌ها این است که چطور به پفک و لواشکش برسد و چطور بیشتر خودش را به مادر و پدر بچسباند. در سنین مختلف این تفکر متفاوت می‌شود. یک اندیشمند بزرگ، دغدغه‌هایش اما متفاوت است. اگرچه انسان است و همه مسائل مادی و انسانی برایش هست، اما فکریش چیزی فراتر از مسائل پیش پا افتاده مادی و ساده است. دغدغه انسانیت شاید برای او اغوا کننده تر است. یا شاید بهتر است اینگونه بگوئیم که انتظار می‌رود این دغدغه‌ها را داشته و تفکرش حول این ماجراها بچرخد. گفتیم، عمل فکر کردن مهم نیست، دغدغه ذهنی آدم چه باشد مهم است. اولویت‌های فکری، دردهای آدم، دردهای دیگران، اهمیت دیگران.

و این سطح و حد اندیشه است که ارزشمندی انسان‌ها را مشخص می‌کند و به تبع آن، ماندگاری و اثربخشی آنها را تعیین می‌کند. شاید خیلی از ما، هیچ وقت ندانسته باشیم و بعد از این هم ندانیم که پادشاه ایران در قرن چهارم که بوده است. اما حتما می‌دانیم که فردوسی که بوده. حتی اگر پادشاه آن دوره را هم می‌شناسیم، خیلی وقتها به مدد اندیشه و اثر ماندگار فردوسی است که دلمان برای نامرادی و نامردی سلطان محمود غزنوی نسبت به شاهنامه و فردوسی به درد می‌آید و نامش را به بدنامی به یاد می سپاریم. و این همه ریشه در اندیشه بلند فردوسی داشته است.

می دانیم که افکار ما در گفتار ما و گفتارمان در رفتارمان تجلی و تبلور می یابند. و چنانچه زرتشت تاکید کرده است، زندگی هم چیزی ورای "فکر و گفت و رفتار" نیک ‌نیست. پس چه خوب است که افکارمان، که تجلی بخش زندگیمان است، بلند و نیک و سپیده‌وار باشد. چیزی باشد که هر وقت ردی یا اثری از آن در خاطرخودمان یا دیگران ماند، به نیکی و بهی از آن یاد شود و مانا باد.

ایدون باد.