من كارتن ميبينم: خيلي زياد
من كارتن ميبينم. خيلي زياد. قبلا به خاطر بچهها بود. اما الان انگار بچهها به خاطر من ميبينند. يعني براي اينكه من تنها نباشم ميآيند و كارتنهايي كه چندين و چندبار ديدهايم را دوباره با هم ميبينيم. يكي ميگفت "كودك درونت" اينها را ميطلبد. اما خودم، يك روز كه كسي نبود يقه كودك درونم را گرفتم و حسابي بهش توپيدم كه چي از جون من ميخواي؟ من رو از كار و زندگي انداختي با اين بيشفعالي مزمني كه داري. بيچاره حسابي دمق شد و چيزي نگفت. تا من برم آب بخورم و برگردم، رفت و كارتن "مري و مكس" را برايم گذاشت. آمد كنارم دراز كشيد و سرش را روي بازوي لختم گذاشت. اولش خواستم برايش كلاس بگذارم و تحويلش نگرفتم. به كارتنش هم توجهي نشان ندادم. اما، لامصب دست گذاشته بود روي بد نقطهاي. روي "مري و مكس". و نامهنگاريهايشان. كارتني كه هر كسي ببيند ميخندد، اما من ميروم دنيايي ديگر. اولين بار كه با فرزاد ديديم كلي خنديديم. آنجا كه ميگويد: "وقتي پدر بزرگش مرد، براي شادي روحش يك شعر حفظ كردم" يا آنجا كه روانپزشكان او را از اتهام قتل تبرئه مي كنند و نظرشان اين بوده كه "جز براي خودم براي كسي خطري ندارم".
اين بار هم باز مرا كشيد دنبال خودش كه بازويم خيس و گرم شد. نگاهش كردم. جمع شده بود توي خودش و از كناره هاي مژه هاي كم پشتنش پرده هاي نم پيدا بود .ديگر نمي شد تاب آورد. بغلش كردم و تند تند پلك زدم. آخر چشم هاي من نميبايست به زودي نم بزند. مثلا توي ژست بودم برايش. دستم را سراندم پشت لاله گوشش و صورتم را به خيسي اش چسباندم. اين قلقش بود. ميدانستم وا مي دهد و دست از ناز و ادا بر ميدارد. در آمد كه :خودت مي بري و مي دوزي. رسم و رسوم خودت رو هم فراموش مي كني. يادت رفته كي هي دو دستي يقه من رو چسبيد و آنقدر گير داد كه نروم. آنقدر واويلا سر كردي كه اگر بروي من در راسته آدمهاي بي كودك و كودكي، يتيم مي مانم. تو خواستي بمانم. و گرنه من كه همان حوالي دم در مدرسه راهنمايي خودم را داشتم گم و گور مي كردم. و با نوك زبان نمهاي صورتش را مزه مزه كرد و گفت و گفت. از آن وقتهايي بود كه حسابي به جوش آمده بود و ديگر نمي شد لام تا كام در مقابلش حرفي زد. و الا باز يك هفته بايد دور و برش موس موس مي كردي كه برگردد به حال خوشش. به آن حالي كه دنيا و مافيهايش باغ و بستان مي شود برايت وقتي حالش خوب است.
به بد رگه اي زده بود. رسيده بود به "حنا دختري در مزرعه" و سوزن قلاب دوزي اش. تا آمدم به حنا برسم، رفت سراغ "خانواده دكتر ارنست" بعد هم "مهاجران" و كتي و لوسيمي و سگ آقاي پتيول و "بن و سباستين". به "بچه هاي مدرسه آلپ" و گالني كه رسيد، سوزش زير مژه هايم را حس كردم. گفتم بس كن. نكرد. همينطور ادامه داد. قاطي مي گفت. تاريخها را پس و پيش مي كرد. اسامي را عوض مي كرد. اما من هم ديگر نمي توانستم طاقت بياورم. دست خيالم را سفت گرفته بود و كشان كشان مي برد توي كوچه پس كوچه هاي كارتنهاي كودكي. آنجا كه دنيا با حماقت "پينوكيو" تيره و تار مي شد و با پيدا شدن ردي از "مادر هاچ" سراسر شكوفه باران. آنجا كه "زير پنجره آسايشگاه جان گرير" با "جودي ابوت" اشك مي ريختيم و با بازهم دير نشدن مدرسه "محسن (اكبر عبدي)" به سماع مي رسيديم. آنجا كه همه چيز زندگي در ساعت 5 بعد از ظهر و پسرك كوچكي كه دست به پشت قدم مي زد جاري بود و انتظار آن پرنده اي كه مي آمد و پرده شروع "برنامه كودك و نوجوان" را بالا مي برد از هر انتظار عاشقانه اي شرينتر مي نمود.
ديگر حالا من دست بردارش نبودم. يكي او مي گفت يكي من و دل به دل هم، صورتهاي خيسمان را به هم مي ماليديم. آخر اينها حكايت يك زندگي بود. يك دنيا خاطره و زخمِ نيشتر خوردهاي از گذشته كه سقفش آسمان آبي خدا بود و فرشش، خاك پاك زمين. بوي چمن و گل و ريحان و درخت و رودخانه و شغالهاي آخر شب هم سازهاي مكمل سمفوني تابناكي بود كه زندگي اش مي ناميديم. و خواركش يك بغل بي خيالي و شلنگاندازان دويدن در كوچه باغ بي تفاوتي بود.
خوب كه دوري در دورهاي كودكي زديم آمديم به يكي دو قدمي دقايق حالمان. گفت برايم كه مگر توي ديوانه لعنتي نگفتي كه دنياي آدم بزرگها برايت تنگ است. مگر نگفته بودي كه فانتزي كارتن را به صدتا جديت بزرگانه نمي دهي. اينهمه رنگ و شور و حال كودكانه را كجا مي شود در عبوسيت ابروان در هم گره شده بزرگان ديد.
و دوباره دست دلم را كشيد و برد به نزديكهاي بي خيالي. آنجا كه من "شيرشاه"، مي شوم و صخره افتخار را به نالا كه فرزاد باشد، مي سپارم؛ و بعد "شرك" از راه مي رسد با فيونا و خره. آنها كه مي روند، جيمي نوترون هي تكرار مي شود و تكرار مي كند كه "تكرار براي مغزهاي در حال رشد خوب است" و ما هم با تكرار اينها مغز در حال رشدمان را رشد مي دهيم. در "كارخانه هيولاسازي" ياد مي گيريم كه انرژي توليدي از قهقهه خنده صد برابر جيغ برآمده از ترس است.
"جادوگر شهر اوز" را زير آوار خانه مي گذاريم و مي رويم سراغ "عصر يخبندان" و غول تشنگ و الي و آن سنجاب فضول دنيا به هم ريز و فندقش. و سيد كه مي گويد "اگر من مردم برايم يك زن بگيريد و بگوئيد كه خيلي دوستش داشتم". بعد آواتار با خاكافزاري مي آيد تا آبافزاري و آتشافزاري را هم بياموزد. فربد اما دستش را از دست "لاكپشتهاي نينجا" در نمي آورد. با لئو و رافائل و دوناتلو و استاد اسپيلينتل ساعتها حرف و حديث دارد. "ماداگاسكار" و "رئيس مزرعه" هم همين حوالي مي پلكند و گاهي سري به ما مي زنند. "پانداي كنگفوكار" از مشهد همسفر ما ميشود. "مرد عنكبوتي" اما انگار همخانه قديمي است كه هميشه آرام يكجايي هست و هر وقت بخواهي بلافاصله مي آيد و زندگي را پر از تارهاي شور و شوق مي كند.
بن تن اما، چندش با خودش مي آورد. هم خودش و هم مخارجي كه براي لباس و اسباب بازيهايش مي آورد، دلچسب نيست. نه من و نه كودكم باهاش كنار نمي آئيم. اتاق بن تن را جدا مي كنيم و با بچه ها مي فرستييمشان توي اتاق و خودمان دوباره دل به دل "ريو" و "رنگو" مي دهيم. "داستان اسباببازي" را هم به احترام استيو جابز و استوديوي انيميش پيكسار، هميشه يك جاي خالي برايش مي گذاريم.
آخرش هم كه حسابي با كودك درون، آتش سوزانديم و جگري جلا داديم، نشستيم و گفتيم شعاري ببافيم كه هر وقت اينطور آتيشي شديم، ياد اين شعار بيافتيم و از خر شيطان پياده شويم و بدهيم ديگران هم دوري با آن بزنند. شعارمان اين شد:
دنياي بي كارتن،
دنياي تاريك قهر با كودكي
و چه تنهاست آنكه
نشاني كوچه باغ كودكي را بياد نميآرد
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...