هر آدمی در زندگی‌اش دوره‌های طلایی و ویژه‌ای را از سر می‌گذراند. برای من دهه 1390 شمسی دهه پویایی و بالندگی بود. هم از ابعاد علمی و فرهنگی، هم اقتصادی، هم خانوادگی و... یکی از کارهای آن دهه ایجاد گروهی تلگرامی بود با اسم "نرفاج" که سرنامی بود برای "نقد رفتارهای فرهنگی و اجتماعی".

ماجرای شکل‌گیری آن از این قرار بود که گروهی از دوستان همدل دورهم جمع می‌شدیم و با محوریت جلال حیدری‌نژاد، مجله عطف را چاپلود (واژه ساختگی خودمان) می‌کردیم. در یکی از دورهمی‌های فعالان این مجله در لواسان یا شاید دربند بود که فکر کردیم چطور می‌شود عطف را رونق بیشتری داد. گذشت و تعطیلات قبل از عید در زیباکنار کمی آرامش یافتیم و من فکر کردم که حرکتی بزنم تا بتوانیم به رویت‌پذیری بیشتر عطف کمک کنیم. به همین خاطر گروهی را در تلگرام ایجاد کردم و خیلی خوشحال و خندان، قدح گوشی به دست، به دوستان اطلاع دادم که یک حرکت خفن زده‌ام که عطف را کن فیکون می‌کند و با خودم گفتم الان است که دست و جیغ و هورا از اطراف و اکناف بلند شود.

اما چشمتان روز بد نبیند که همگی متفق‌القول پر و بالمان را سوزاندند و از این عمل قبح اظهار شرمندگی کردند. تا این دوستان بخواهند نظر بدهند و به شدت از آن تبری بجویند، ده دوازده ساعتی گذشت. در این فاصله که حدود پنجاه نفری به گروه اضافه شده بودند، چنان استقبال و اشتیاق بالا بود که گویی این افراد از قحطی گروه و شبکه های اجتماعی در رفته اند. همه خوشحال بودند و دائم الارسال. من ماندم و یک سو اهالی عطف که استقبال شایانی از گروه به عمل نیاورده و آن را گردن نگرفتند؛ و سوی دیگر اعضای مشتاقی که در عرض چند ساعت ره چندساله رفتند و یک گروه پر رونق را نوید دادند.

زمان دقیق شکل گیری نرفاج را به خاطر ندارم و در تعجبم که چرا یادداشت نکرده ام. اما خاطرم هست که اولین قسمت برنامه دورهمی مهران مدیری در حال پخش بود. همان که در قسمت اول موهای سر یکی از شرکت‌کنندگان را با ماشین تراشید. جستجوها نشان می دهد که: "دورهمی نام یک برنامه تلویزیونی با اجرای مهران مدیری است که با تهیه کنندگی حمید رحیمی نادی و هاشم رضایت در ۲۷ اسفند ۱۳۹۴ (قسمت اول: ۱۸ مارس ۲۰۱۶) شروع به پخش کرد. دورهمی پربیننده‌ترین برنامه تاریخ تلویزیون ایران است". به همین خاطر فکر می کنم که روز شروع گروه نرفاج، همان تاریخ 27 اسفند 1394 باشد.

مانده بودم چه کنم با این گروهی که روی دستم مانده است. با توجه به هدفی که از ابتدا در ذهن داشتم که اکنون شکست مفتضحانه ای خورده بود باید آن را تعطیل می کردم. اما حضور و شور و شوق حاضران باعث می شد که در مورد ماندن و ادامه آن فکر کنم. موضوع را در همان گروه به شور گذاشتم و همه متفق القول با ادامه آن موافق بودند و اینکه شرط و شروطی برای آن بگذاریم. به مرور که ساکنان گروه از حوزه کتابداری و اطلاع رسانی فراتر رفتند و شامل افراد مختلفی از حوزه فرهنگ و دانش شدند، مطالب ارسالی هم تنوع بیشتری پیدا کرد. همین شد که گروه خبرپراکنی برای مجله عطف شد به گروهی فرهنگی و اجتماعی و نزدیک به یک دهه ماندگار شد و فعالیت کرد.

یک روزی یک جایی گفته بودند که همه فعالیتهای فضای مجازی باید رصد شود و مدیران گروه ها و همه حوزه های مجازی باید ثبت نام کنند. من هم سراسیمه رفتم و ثبت نامی کردم اما نمی دانم چه سرنوشتی پیدا کرد. یک روز دیگر گفتند که باید نشان (لوگوی) تائید ساترا؟ یا چنین جایی که نظارت بر فضای مجازی بود بگیرند و رفتم و سعی کردم بگیرم. روزی در کتابخانه مرکزی دانشگاه برای پایان نامه های دانشجویان و رعایت مالکیت معنوی آنها جلسه ای داشتیم که آقای دکتر محمدی به بیانیه های سلب مسئولیت و چنین چیزهایی اشاره کردند که در دعواهای حقوقی به ویژه در مورد فضای مجازی به کار می آید. آمدم و یک پیام ثابت درست کردم و در راس‌الخیمه نرفاج چسباندم (پین دائمی کردم) که تا آخرین شماره های نفس کشیدن گروه حضور داشت. شوربختانه فکر نمی کردم روزی دسترسی به گروه و آن پیام پین شده از بین برود و نسخه ای از آن بر نداشتم. اما به جدی و طنز در آن نوشته بودم که (نقل به مضمون): "اینجا دو ر هم جمع شده ایم تا اوقات خوشی داشته باشیم. به هر آنچه در جامعه کج است نگاهی راست بیاندازیم و هر کسی هم مسئول پیامها و نوشته های خودش است. اوین در همسایگی ماست و اگر چه هوای شمیرانات و خوش دارد اما حوصله دردسر نداریم. اما اگر به خاطر پیامهای پر مهر شما، روزی سر از آنجا در آوردیم، لطفا موز، کتاب و وینستون سه خط که احتمالا پول رایج بندهای آنجاست برای ملاقات فراموش نشود". چقدر هم مستجاب الدعوه و دیوید کاپرفیلدی آینده را دیده بودیم که در آخر هم یک جورهایی سر از آن ناکجا آباد در آوردیم.

شیوه عضویت در گروه هم به این صورت بود که هر وقت نگاهی به پیامها و اعضا می انداختم و فکر می کردم که این پیام به درد فلان کس می خورد، دست به کار می شدم و او و چند نفر همفکرش را به گروه می افزودم. برخی از افراد هم که دوست داشتن دوستانشان را کنار دست خودشان در صندلی مجازی کناری بنشانند درخواست افزودن کسی را می کردند. یک روزی نگاه کردم و دیدم تعداد اعضای گروه به حدود 80 نفر رسیده و دلم خواست که به 100 نفر برسد و دست به کار شدم و تعدادی را به آن افزودم و این ماجرا در اعداد 180 و 280 و 380 تا به رسیدن به عدد بالایی تکرار می شد. اما مثل رژیم و کاهش وزن که در یک جایی ایست وزنی می کند، تعداد اعضا مدتها روی 450 تا 480 در نوسان بود و به عدد طلایی 500 نمی رسید. یک زمانی مطرح کردم که دلم می خواهد تعداد اعضای نرفاج به 500 نفر برسد و آقای میلاد روشنی که کانال و گروه "کتابدار سلام" را می چرخاند، در روز 30 فروردین 1403 این نوید را داد که چنین هدیه ای به ما خواهد داد. لینک و معرفی نرفاج را در گروه خودش گذاشت و تعداد بیشماری افراد مختلف سرازیر شدند توی گروه که آنها را نمی شناختیم که بعدا باعث و بانی مسائل مختلفی شدند.... ادامه دارد...

*********

پی نوشت: اولش که شروع کردم به نوشتن این مطلب برای دلگفته ها، گفتم که یکی دو صفحه ای می شود که یک پست را راه بیاندازد. اما چندین و چند روز طول کشید و متوجه شدم که دارم یک واکاوی عمیق در یک فعالیت اجتماعی به وسعت 10 سال می کنم و شاید دارم برگی از تاریخ را زیر نورافکن می آورم. به همین خاطر هر چه کردم نشد در یک پست تمام شود و تصمیم گرفتم که فعلا این قسمت اول را منتشر کنم تا بعدا مابقی را سر و سامانی بدهم و به دست علاقه مندان برسانم.