مرتضی سید اصغر تک خوان گروه بود. قدش هم طوری بود که باعث می شد جلوی صف بایستد و بشود سلبریتی گروه هنری ما. کلاس چهارم بودیم و در اوج حمله های جنگ ایران و عراق و گرامیداشت یوم الله های مختلف که دهه فجر و 22 بهمن می شد اوج علی‌اکبرخوانی ما. چپ و راست باید برنامه اجرا می کردیم. اسم گروه سرودمان بود "قاسم ابن الحسن" و لباس متحدالشکل گروهمان هم گرمکن سه خط آبی بود که همه یکی از آن را داشتند یا از کسی قرض گرفته بودند. یک روزی همه 11 سر کچل و تراشیده مان را آویزان کردیم روی ضبط آیوای محمد آقای حاج عبدالغنی و خواندیم "بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان..." و این زمزمه را بلند و بلندتر فریاد زدیم در 22 بهمن، همه شبهای دهه فجر 1362 و مراسم سالگرد باشکوه انقلاب اسلامی در مدرسه و هر سال تکرارش کردیم تا آن وقت که سبیلهایمان از صداهای دورگه نوجوانیمان کلفت تر شد. گروه سرود بچه های آباده و تک خوان آن با فامیلی توکل که می خواندند "مادر برام قصه بگو... قصه بابا رو بگو..." یا "باز این چه شورش است که در خلق عالم است..." کعبه آمال و مهمترین الگوی ما بود. چه ساعتها که پای تلوزیون تک کاناله نشستیم تا هر وقت آن سرود و بچه ها را پخش می کرد یک لحظه اش را از دست ندهیم. دلمان خیلی می خواست که ما هم یقه اسکی سفید بپوشیم و یک روزی تلوزیون ما را نشان بدهد. اما صدایمان از پشت رشته کوه های زاگرس و کیلومترها فاصله به جام جم که تصویرمان را بگیرد و حتی خیابان الوند که صدایمان را برساند، نرسید و ما در اوج مجبور به خداحافظی شدیم.

مهدی خیره یک ضبط می آورد که تویش سرودهای انقلابی از جمله 22 بهمن و ... بود اما ماموریت ما با بهمن خونین جاویدان که معنی اش را هم نمی فهمیدیم کامل می شد. حفظ کردن این شعر چند بیتی پوستی از کله مربیانمان کند و آخر سر از خیر حفظ شدن شعر گذشتند و با ترفندی سر و ته قضیه را هم آوردند. شعر را روی چند تکه کاغذ نوشتند و با به پشت ردیفهای اول به بعد چسباندند تا هر وقت یادمان رفت بتوانیم از روی آن بخوانیم. و این متقلبانه ترین جنایت سازمان یافته ای بود که ذهن کودکانه مان باید با آن کنار می آمد و بپذیرد که گاهی هم معلمان قهرمان و ارزشی ما برای حفظ ارزشهای انقلاب مجبور به تقلب رساندن به کودکان مظلوم هستند. البته که پروتکلی سفت و سخت برای این کار محرمانه تعریف کردند از جمله اینکه: تا جای ممکن نباید به صفحه نگاه کنیم، کسانی که به عنوان تخته شاسی استفاده می شوند و پشتشان کاغذ شعر چسبیده در هنگام ورود باید با مراقبت کامل وارد شوند که سکی پشت آنها را نبیند، در هنگام خروج از صحنه هم نفر پشت سر باید با چالاکی و شعبده بازی طوری کاغذ را بکند و زیر لباسش قایم کند که هیچ کس بویی از این سرودگیت (تقلب بزرگ) نبرد چرا که هنگام خروج از صحنه پس از تشویق حاضران و ابراز احساسات ما باید به ترتیب و صف از صحنه خارج میشدیم. افرادی هم که در صف جلو بودند از بین زبده ترین شعر حفظ کنها انتخاب شده بودند و اگر خدای ناکرده شعر یادشان می رفت ودسترسی به کاغذ نداشتند که از روی آن بخوانند باید الکی لبشان را تکان می دادند و این اولین مواجهه ما با "لیپ سینک" بود بدون اینکه آینده درخشان آن را به عنوان هنری ناب و البته غیرانقلابی تصور کنیم. اوضاع خوب بود مگر اینکه کسی در مقابل ابراز احساسات حاضران که همگی همولایتی بودند قرار از کف می داد و مثلا یادش می رفت کاغذ شعر را از پشت نفر جلویی بکند یا نفر جلویی بدون اطمینان از اینکه کاغذ کنده شده است یکهو دور بزند و برود توی صف که از صحنه افتخار خارج شود.