شب خرداد به ناآرامی جنگ
روز سی و سوم جنگ دوم است (12 فروردین 1405) و نشسته بودم که چیزی برای جنگ بنویسم. فایلگردی می کردم که به این یادداشتهای جنگ 12 روزه (23 خرداد تا 4 تیر 1404) رسیدم. اینها را نوشته بودم که منتشر کنم اما از بس کمالگرایانه فکر کرده بودم که یک چیز درست و حسابی بنویسم، بلاتکلیف مانده بود. دیدم حیف است که آن احساس و تحمل در موقعیت زمانی اضطراب جنگ بیهوده باقی بماند. این را همان روز آماده کردم و وقتی آمدم با وی پی ان دانشگاه که مدتی محدود متصل بود آن را منتشر کنم دیدم که قطع شده و اتصال نابود شده و حالا بعد از سه روز دوباره منتشر کردم (با همین وضع اینترنت در کشورهای دیگر به ما پناهندگی نمی دهند؟).
****
بالاخره آنچه که از آن می ترسیدیم و سالها چنگ و دندانش را تحمل می کردیم رسید. نیمه شب خردادی آرامی بود که با صدای وحشت و اندوه از خواب پریدیم و دیدیم آنچه نباید شده. حالا ما ماندیم و حسرت و وحشت و دهشت. برای خود بزرگ بینی و غرور و کله خرابی عده ای که سودای برتری بیهوده در سر داشتند. نوشتن از حادثه ای که خودت درگیر روزمرگی های آن بوده ای سخت است و تلخ. اما باید بنویسم که به یادگار بماند. از ترس و وحشت و رفتن مردم و زندگی نا امن و غیر عادی.
باور کردنش سخت است که توی خانه ات دراز کشیده ای و داری کتابی میخوانی یا چیزی می بینی یا مشغول کاری هستی و بالای سرت صداهای دهشتناک پدافند و ضد هوایی هاست که به جای موسیقی آرامش بخش در همه شهر و کشورت پخش می شود. آنهم نه در منطقه ای دور افتاده و جنگی. در شهری مدرن و پایتخت کشوری تاریخی که منشور قانون و اخلاقش را کوروش نوشته تا جهانیان بدانند کشور بی ریشه ای نیست.
آن ساعت سه و نیم شوم صبح جمعه 23 خرداد 1404 که با صدایی شبیه آوار ساختمان، کشیدن چیزی روی زمین و ... بیدار شدم و متعجب شدم که چرا در آسمان تهران که پرواز باصدا و ارتفاع پائین ممنوع است صدای جت می آید و بعد صدای رگبار ضد هوایی و پدافندها را هیچ گاه از یاد نخواهم برد. گیج و منگ بودم و با اولین پیامها در شبکه های اجتماعی متوجه شدم که اتفاقی شوم رخ داده. بله، بی برو برگرد جنگ شده بود. چه باورش می کردیم و چه نمی کردیم. اولین خبرها نشان می داد که مراکز نظامی را زده اند و بلافاصله، خبر انفجار خانه های خاص مردم و به صبح نرسیده حساس ترین و مهمترین آن یعنی هدف قرار گرفتن همکاران دانشگاه که با خیلی از آنها گفتگو و حشر و نشر داشتیم. دکتر تهرانچی که زمانی رئیس دانشگاه ما (شهید بهشتی) بود و برای نرم افزار کتابخانه ای پند با او کشمکش فراوان داشتیم. دکتر ذوالفقاری که معاون منابع انسانی و پشتیبانی دانشگاه بود و سر تغییر رویه رستوران اساتید با او بگو مگویی کمی تند کردم. دکتر فقیهی که می شود گفت دوران طلایی و آرام مدیریت امور هیات علمی دانشگاه در زمان تصدی این پست توسط ایشان بود. دکتر مینوچهر را نمی شناختم و دکتر عباسی را از دور و رسانه ای می شناختم. وقتی خبر هدف قرار گرفتن این دانشمندان رسید، فهمیدم که جنگ از سویه دیگری آغاز شده و دیگر خطه مرزی کشور درگیر نیست، دیگر جنگ کلاشینکف و ژ-3 نیست. جنگی است که توی اتاق خواب و نیمه شبی تعطیل تو را غافلگیر می کند.
روز اول که جمعه باشد دقیقا این تصور را داریم که خب، چندتایی موشک زدند و حالا ایران هم جرات نمیکند تلافی کند که راه افتادیم با فرزاد به سمت دانشگاه که او برود قرائتخانه و من هم مشغول کارهای خودم بشوم. اما فاجعه بیشتر و تلخ تر از این حرفها بود و ما گیج و گنگ تر. قرائتخانه دانشگاه باز بود و چند دانشجویی به خاطر فصل امتحانات در آنجا مشغول بودند. میانه های روز صداهای جدیدی دوباره به گوش رسید. از روی ارتفاعی که دانشگاه هست، دودهای غلیظ دور و اطراف دیده می شد و صدای ضد هوایی ها نزدیک تر به گوش می رسید. بعد از ناهار، کشور کمی از خواب پرید، امتحانهای دانشگاه یک هفته عقب افتاد و این یعنی بحران تازه به رگ و پی ملت رسیده.
شب که شد، تفریحی جدید به جاذبه های توریستی شهرمان اضافه شد. تماشای جنگ بین اف 35 ها، موشکها، ریزپرنده ها و ضدهوایی و پدافندها. به محض شنیدن صداها، شال و کلاه می کردیم و در کسری از ثانیه خودمان را به پشت بام می رساندیم تا این صحنه ها را از دست ندهیم. با همسایه ها و خانه های بغلی هم گپ و گفت و تفسیر شرایط جنگی داشتیم. یکی از این شبها که به همسرم گفتم برویم پشت بام برای تماشا و گفت خسته ام و می خواهم بخوابم، گفتم این فرصت طلایی دیدن این صحنه ها را از دست نده. مگر چقدر این امکان در زندگی یک آدم روی این کره خاکی فراهم می شود که از روی پشت بام خانه خودش، یک جنگ تمام عیار و نورافشانی و جدال پدافندی و موشکی را ببیند. بپوش و بیا که این صحنه ها معلوم نیست دیگر کی و در کجای جهان مثل یک فیلم سینمایی رایگان ما را به خود بخواند.
روز شنبه هم تعطیل بود و ما راهی دانشگاه شدیم. اما اینبار فرق داشت. قرائتخانه در پی تعویق امتحانات تعطیل بود و اطلاعیه پشت اطلاعیه که جلسات دفاع آنلاین بشود و اداره ها دورکاری کنند و چه و چه و چه. اما غافل از اینکه شما با برآورد یکی دو روز دارید برنامه می چینید و این ماجرا معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشد.
همه این درد و رنجها واخبار ضد و نقیض در مورد کشته ها و ضربه ها، در مقابل قطع و حذف اینترنت یک از هزار بود. ملتی که حالا چشمش را با نت موبایل باز می کند و با صفحه باز شبکه ای اجتماعی به خواب می رود، هر دردی را تحمل می کند الا بی اتصالی را. وقتکشی جدید و تجارتی نو آغاز شد. دنبال کانفیگ و فیلترشکن گشتن و هجوم برای خرید و تجارت فیلتر شکنها. آنهایی که خارج از ایران بودند دلشان مثل سیر و سرکه می جوشید که به ایران خبر بدهند و داخلی ها هم دنبال این بودند که خبر سلامتی بدهند. امور علمی و بین المللی و تجارت به باد هوا بدل شد و آخرین چیزی که بشود بهش فکر کرد. با کسی وسط همکاری علمی یا تجارتی و یکباره تو خاموش می شوی بدون هیچ علائم حیاتی. آنهم در دنیای ثانیه ای حال حاضر جهان برای کسی قابل درک و تصور نیست که کشوری و مردمی بی ارتباط ترین لحظه های جهان را سپری کنند. جالبه که آمار درآمد که تولید ارز دیجیتال جهان 20 درصد کاهش یافته به خاطر قطع اینترنت ایران و از کار افتادن ماینرها و جالبتر که برق ایران که روزی چند بار می رفت استوار و بدون قطعی شد.
یکهو در بین همه صداهای مهیب انفجار و غرشهای ترسناک ضدهوایی و پدافندها و گفتگوهای اطرافیان، در 31 خرداد 1404، سکوتی در ذهنم شکل گرفت. با خودم فکر کردم آیا بیدارم؟ یعنی من در آخرین گامهای شبی بهاری در مدنیت شهری پر از جمعیت هستم؟ این حمله ها و صداها واقعی است؟ دردهای آدم خودش به تنهایی کم نیست حالا درد و زخم جنگ و وحشت هم به آن افزوده شده است. درد همسایه ای که در خون می غلطد یا هموطنی که آواره می شود. درد نداری و کمبود و صف و گرسنگی. دردهایی که هر کدامش ده ها آدم را از پا در می آورند. آخر هم از خودت می پرسی برای چه؟ و آن جمله معروف که "آیا ارزشش را داشت و دارد؟"
آن سالها جنگ در حریم خانه ها نبود. جنگ حرمت داشت. قهرمان داشت. رزمنده داشت. وقتی می رسید به شهرها، شیشه عمر جنگ به سر می رسید و به سنگ می خورد. حالا اما از شهر و بالای شهر آغاز شده و دارد کم کم دامنه اش را میگستراند تا آنجا که به هر کوچه بن بست و هر دالان باریکی بپیچد و طومار شادی را در هم پیچاند. جنگ سایبری و الکترونیکی نامرد است. می آید حتی در اتاق خوابت. حالا دیگر یک نفر قهرمان و رزمنده یک خانواده نیست که در معرض خطر است. همه تک تک اعضا هستند که بی سنگر، بی پناه و بی پشتوانه باید تاوان جنگ را بدهند. روزی که برای گرفتن فقط 15 لیتر بنزین باید چند ساعت در صف می ماندی. نانوایی لواشی محل ما که تا الان بیشتر از دو سه نفر را جلوی آن ندیده بودم یکباره صاحب صفی سی چهل نفره شد. دوستان و فامیلهای زیادی لطف کردند و زنگ زدند و دعوت کردند که پیش آنها برویم. جوابم به این سوال که کجایید این بود که ما تهرانیم و محور مقاومت جنگی را تشکیل داده ایم.
همیشه هم این سوال بزرگ همچنان تکرار می شود که چرا؟ برای چه آرمانی؟ برای چه دستاوردی؟ برای چه آینده ای؟ سالهاست که این سوال همراه همه ما ایرانیان است و هیچگاه پاسخ روشنی نگرفته است.
و اینکه ما دیگر هیچگاه آن آدمهای 22 خرداد 1404 نمی شویم. از صبح 23 خرداد چیزی در ما شکست، چیزی جان گرفت، چیزی رشد یافت در سایه خطر، اضطراب، دلشوره، بلوا، عصبانیت، حماقت، قلدری و در میان ده ها پلیدی دیگر این جهان.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...