اینجا آستانه (قزاقستان) 8: ایفلای 89 – درخت زندگی است بایترک

بعد از بازدید صبح از موزه ملی و شرکت در نشست‌ها و دیدار غرفه‌ها و بررسی غرفه‌های صنایع دستی قزاقستان در محل کنفرانس که خیلی هم گران بودند، در بعد از ظهر، فرصتی پیش آمد تا خانم دکتر معصومه نیک‌نیا گپی بزنیم. از نامردی‌های ایران و جفاهایی که در حق او شد گفتند. جزء موسسان لیزنا بودند اما قدرشان را نداستند. می خواستند عضو هیات علمی کتابخانه ملی ایران بشوند و تا مراحل نهایی هم پیش رفته بودند اما با تغییر دولت و روی کار آمدن دولت سیزدهم که مسیر عجیبی را طی می کردند و آن معاون پژوهشی خانمان برانداز (دکتر ف ص)، به بن بست خوردند. نامهربانیهای دیگر هم بود که در نهایت ایشان را مجبور به مهاجرت به آلمان کرد و اکنون به عنوان یک پژوهشگر در دانشگاه کلن روزگار نیکی را همچون نام خانوادگی اش، می گذراند.

نزدیک غروب برنامه های امروز کنفرانس به اتمام رسید و تا ضیافت رسمی شام فرصت باقی بود. با توجه به فشردگی برنامه ها و اینکه قرار بود فردا کلا در شهر آستانه نباشم، تصمیم گرفتیم بعضی از جاهای مهم را که فرصت دیدار نشده بود بازدید کنیم. خانم رحمانی هم شهر را ندیده و به عنوان داوطلب دائم در شیفتهای مختلف بود و الان فرصتی داشت و قرار شد با هم برویم به دیدار این شهر زیبا. اما درست در همان لحظه خروج از سالن چنان بارانی شروع شد که آدم انگشت به دهان می ماند. چرا که تا چند دقیقه قبل آسمان آبی و براق و حتی آفتاب کمی سوزان بود. با این همه دیدن باران سیل آسا و زنگین کمان بعد از آن ارزشش را داشت که کمی برنامه عقب بیافتد.

در این فاصله تصمیم گرفتیم که برای رفتن به شهر از تاکسی اینترنتی استفاده کنیم. دوستان برنامه (اپلیکیشن) این درایو را پیشنهاد کردند که نصب کردیم و تاکسی گرفتیم. اما چشمتان روز بد نبیند. چرا که راننده زنگ زد و به زبان قزاقی یا روسی شروع کرد صحبت کردن و ظاهرا نتوانسته بود ما را پیدا کند. کسی هم آن دور و بر نبود که از او راهنمایی بخواهیم. بالاخره سر کوچه ای یک دختر و پسر را دیدیم که ظاهرا درهم و برهمی داشتند و مشغول سیگار (انشاء الله سیگار بود) دود کردن بودند. آنها هم از برنامه این درایو سررشته ای نداشتند و کلا آن را زیر سوال بردند. بعد هم خودشان برنامه یاندکس که برنامه تاکسی اینترنتی محبوب در روسیه و کشورهای مرتبط است را برایمان نصب کردند و مقصد را با بی زبانی و جادو از ما گرفتند و تا ما را سوار تاکسی نکردند راضی نشدند. یک ماشین شورلت به عنوان تاکسی آمد که تصور کردیم ماشین تشریفات برایمان فرستاده اند. چون کارت اعتباری در تاکسی ها نبود مجبور بودیم که نقدی بپردازیم که اگر صداقت و درستکاری خود راننده نبود کلی جیبمان را خالی می کردند. از هتل هیلتون که محل برگزاری کنگره بود تا بایترک (Baiterek) که مقصد ما بود 1.100 (یعنی 187.000 تومان) تنگه پرداختیم. (ناگفته نماند به تاریخ الان یعنی 9 آبان 1404 که قیمت تنگه را نگاه کردم از 170 تومان آن وقت شده 203 تومان "2030 ریال".

برج بایترک «Astana-Bayterek» که 97 متر ارتفاع دارد و به یاد 1997 که سال ساخت و انتقال پایتخت قزاقستان از آلماتی به آستانه است، نماد قزاقستان به شمار می آید. طبق اطلاعاتی که در مورد این برج موجود است: طراحی این ساختمان بر اساس تصور مردم قزاقستان از جهان هستی، شکل گرفته و بر اساس این افسانه کهن؛ بایترک، درخت زندگی و مقصد و هدف نهائی پرنده ای مقدس به نام سامروک (Samruk) محسوب می‌شود. ترجمه نام آن از زبان قزاقی به معنای صنوبر است. این بنای یادبود، یک برج فلزی بلند است که کره‌ای عظیم از جنس شیشه «آیینه نما» را در بالای آن را نمایش می دهد. بر اساس افسانه‌های محلی این برج نمادی از درخت زندگی (صنوبر) است که پرنده جادویی شادی سامروک بر فراز آن و بین دو شاخه درخت تخم گذاشته است.

در هوایی ابری و بعد از باران رسیدیم به این بنا. زیبایی، تمیزی، مدرنیت و طراحی شجاعانه بنا و اطراف آن اعجاب‌انگیز است. چیزی که سالهاست در شهرهای ایران گم کرده ایم و دیگر خبری از مراقبت شهری و آماده کردن آن بدون نگرانی از بدبختی و نداری و خشکسالی و فقر و فلاکت کلان و خرد برای لذت بردن مردم نیست. دیدن این مناظر و مدیریت شهری، این احساس را القا می کند که گروه های مدیریت شهری، آماده نشسته اند برای میزبانی مردم و نه بیرون راندن و سرکیسه کردن شهروندان به عنوان عاملان نداری و بدبختی دولتها. خیلی به معماری شهر و تحولات آن فکر کردم. به نظرم رسید که معماری وحشیانه و شجاعانه مناسب باشد. اگر چه برخی ساختمانها مثل بقیه شهرهای اروپایی و بیشتر به سبک مسکو، به صورت ساختمانهای عظیم و یک شکل ساخته شده اند اما بناهایی که قرار بوده نماد و سمبل کشور باشند یا مرکز خرید یا بنای هنری، با آخرین شیوه های خلاقانه طراحی و اجرا شده اند.

صف طولانی برای بالارفتن از آسانسورهای برج کشیده شده بود و خانم مانکن طور و زیبا با میکروفونی که روی صورتش تعبیه شده بود دائم توضیح می داد که چه مراقبتها و مسائلی برای استفاده از برج رعایت شود. ما وسط صف بودیم و وقتی به ما رسید گویی سنسورهایش آلارم داد که غریبه دیده و شروع کرد به انگلیسی و با همان میکروفون باز از ما پرسیدن و توضیح دادن. اینکه الان ساعت 5 و 35 عصر است و شیف آسانسور بعدی ساعت 18 خواهد بود. ما که دیدیم فرصت ممکن است کم باشد و ترافیک هم در این ساعت روز بالاست با حسرت از خیر بالا رفتن از برج گذشتیم. هر چند دیدن کل آستانه از ارتفاع 100 متری برج لطف دیگری داشت اما نمی شد ریسک کرد. چرا که باید ساعت 19 و 20 دقیقه شب خودمان را به اکسپو (هتل هیلتون) می رساندیم که برای ضیافت ساعت 20 آماده باشیم.

از بخش غربی مجموعه بایترک بیرون آمدیم و مردم شاد و خوشحالی که آنجا بودند را پشت سر گذاشتیم و به سمت خان چادر (مرکز تفریحی خان شاتیر) پیش رفتیم. این مرکز که چادر شفاف سه لایه آن حدود 150 متر ارتفاع دارد هم از شگفتی های قزاقستان است. سنت چادر نشینی مغولی را به صورتی نمادین و امروزین درآورده و چنین مرکزی را برپا کرده اند. مسیر بسیار زیبایی با گلکاریهای زنده و سرحال با همان حال شهرداری آماده پذیرایی که گفتم یک شهر پر طراوت را رقم زده است. مسیر به صورتی است که با شیب ملایمی از سمت بایترکت بالا می رود و در جایی به اوج می رسد و هر چند ده متر یک میدان یا مجسمه و نمادهایی هست و دوباره با شیب کمی به سمت خان شاتیر (خان چادر) فرود می آید. مسیری که در غروب و ابر و خورشید نارنجی رنگ، فضایی کارت پستالی رقم می زد.

اما ترافیک شدید شده بود و ما را ترساند. دوباره دست به دامن یاندکس شدیم و تاکسی خبر کردیم. خوشبختانه راننده جوان تاکسی که یک ماشین تویوتا کرولا بود هم انگلیسی بلد بود هم شارژر داشت که مخصوص مسافران بود. در راه مابقی جاهای دیدنی آستانه مثل خانه هنر قزاقی، سالن کنسرت مرکزی، کاخ صلح، مسجد نور سلطان را می دیدیم و نگران می شدیم که نکند از این شهر برویم و نتوانیم همه جای آن را ببینیم.

وقتی در زیر پستها و استوریهایی که گذاشته بودم دیدم کسی به قزاق محله در گرگان اشاره کرده است که ظاهرا قزاقهای تبعیدی بوده اند، یاد کتابی از نویسنده بزرگ جهان تولستوی افتادم. کتاب قزاقان یا قزاقها که نوشته‌ی لئو تولستوی است و رمانی کمتر شناخته شده در بین آثار اوست. این کتاب اولین بار در سال 1863 منتشر شد. در معرفی کتاب آمده، این رمان که اثری نیمه-خودزندگی نامه ای است، به داستان جوانی ثروتمند و ساکن مسکو به نام النین می پردازد که به ارتش روسیه می پیوندد و برای یافتن یک زندگی اصیل تر و حقیقی تر، به مناطق مرزی قفقاز سفر می کند. النین در حالی که تلاش می کند تا به زندگی سخت و مخاطره آمیز قزاق های محلی خو بگیرد، عاشق و شیفته ی دختری می شود که نامزدش، رقیبی بسیار سرسخت برای النین خواهد بود. رمان قزاقان، دربردارنده ی همان بینش های فلسفی عمیقی است که ویژگی برجسته ی شاهکارهای بعدی لئو تولستوی به حساب می آید و با ارائه ی داستانی جذاب و شخصیت هایی قابل همذات پنداری، بدون تردید تا مدت ها در ذهن مخاطبین باقی می ماند

اینجا آستانه (قزاقستان) 7: ایفلای 89 – خورس

آقای راهنمای موزه از جنازه‌های نیمه سالم پیدا شده از مردان قزاق می گفت و در هر جمله اش "کلمه خورس" تکرار می شد. یکی از دوستان در گوشی پرسید خورس چیه؟ و وقتی فهمید همان "هورس" انگلیسی یا اسب است خنده اش سرازیر شد. گفت فکر می کردم موجودی افسانه ای یا اساطیری از گذشته کهن قزاقستان باشد. تکرار این کلمه بر نقش مهم اسب در زندگی نیمه عشایری – کوچ نشینی بازمانده از سنت مغولی در زندگی قزاقها تاکید داشت. حتی آنقدر مهم که طلا و زیورآلات مهم خودشان را در داخل بدن اسب جاسازی می کرده اند. هوای بسیار سرد قزاقستان که همین الان هم در زمستان به منفی 40 درجه می رسد و وجود برف و یخبندان بهترین شرایط ماندگاری موجودات زنده بدون نیاز به مومیایی مثل مصریهای باستان را فراهم کرده. اینها را روز چهارشنبه 29 مرداد 1404 در بازدید از موزه ملی قزاقستان شنیدیم.

روز قبل که مهمان جناب سوری در رایزنی فرهنگی ایران در قزاقستان بودیم، پیشنهاد کردند که از موزه ملی قزاقستان بازدید کنیم و هماهنگی لازم را انجام دادند. حالا یک هیات ایرانی شدیم که ساعت 10 صبح در ورودی موزه گرد هم آمدیم و طبق معمول قبل از هر حرکت فرهنگی و غیرفرهنگی به تکاپویی جدی برای گرفتن عکسهای دسته جمعی و دسته فردی مشغول شدیم. گویی دلمان نمی خواست زیبایی فضا و هوا و شهری مدرن را برای لحظه ای از دست بدهیم.

ساعت 9 و نیم صبح در همان محل کنفرانس ما را سوار کردند و در طول مسیر طولانی تا محل موزه ملی که از کنار بایترکت و خان چادر و ... عبور می کردیم، بسیار از فرهنگ و تاریخ قزاقستان و آستانه شنیدیم. خوشبختانه راهنمای کاربلد و مسلطی به زبان انگلیسی شمرده و قابل فهم در اختیارمان بود که نه خیلی طول می داد و نه خیلی تند می گفت که متوجه نشویم.

موزه معماری زیبایی داشت که از سنگ سفید و شیشه ترکیب شده بود و گویی به شکل پرچمی در حال اهتزاز است. نزدیک به ده سال یعنی از 2014 ایجاد شده و بخشهایی مثل تالار طلا، تالار تاریخ باستان و قرون وسطی، تالار تاریخ، بخش کودکان، کتابخانه و سایر قسمتها را شامل می شود. ابتدا از عقاب طلایی بزرگی که بالای سرش خورشید درخشانی است و نشان قزاقستان است و یکی از بزرگترینهای این نماد در ورودی موزه است، شروع کردند. وجود اسکلتهای مومیایی و اسبها در کنار آنها نشانه قدمت این سرزمین و در عین حال ماندگاری به خاطر سرما بوده. در تالار طلا دل هر خانمی می لرزد. طلاهایی ظریف که طراحی آنها برای قرنها پیش بسیار هنرمندانه و غیرقابل باور می نمود. نزدیکی زیادی به فرهنگ ما داشتند و در دوره هایی هم در هم آمیختگی تاریخی ایران و قزاقستان مشهود بود. دستکندها و غارها یکی از دستاوردهایی بود که برای کشف طلا و معادن سرشار دیگری که در کشور داشتند به شمار می آمد.

در بخش انتهایی موزه، سیاه چادری زیبا برپا بود که نمونه اش را در هتل هیلتون که محل برگزاری ایفلا بود هم درست کرده بودند. یادم می آید که سالهای 86 یا 87 که برای تز دکتری ام ساکن کتابخانه ملی بودم، یک روز در محوطه جلوی کتابخانه تحرکاتی دیده شد و بعد از دو روز یک سیاه چادر بزرگ و گنبدی و زیبا روی سطح چمن محوطه شرقی کتابخانه را پوشاند. آن وقت گفتند به مناسبت افتتاح اتاق یا پنجره یا گوشه قزاقستان در کتابخانه ملی و میزبانی از مقامات و سفرای قزاق این چادر را برپا کرده اند که آنچه در موزه دیدیم یک مدل کوچک شده آن بود. سیاه چادری که مثل سرپناه عشایر کشور ما از پشم بز و اسب شکل گرفته و با جاجیم و گلیم و چوبهای جنگلی سرپا و مفروش شده بود. فضایی به شدت گرم و نوستالژیک داشت. با اینکه وقت کم بود نتوانستم خودداری کنم و کفشها را کندم و خودم را رساندم به بالای نشیمنگاه خان و در آنجا جلوس کردم و تمامی خاطره های کوهستان نشینی ایران در ذهنم مرور شد.

در برگشت یکی از آرامش بخش ترین و در عین حال غرورآمیزترین جملات زندگی ام را شنیدم. در کنار آقای ژامون -راننده رایزنی فرهنگی – در صندلی جلو نشسته بودم و خانم پریسا پاسیار و دخترخانه محترمشان خانم معصومه پاسبانی هم عقب ماشین بودند. از یمین و یسار و کتابداری و خاطره ها می گفتیم. صحبت کشیده شد به فعالیتهای اجتماعی و انجمنی. خانم پاسیار که روحیه داوطلبی و اجتماعی فوق العاده ای دارند و همیشه هم به دنبال کارهای خارق العاده و غیرمعمول هستند گفتند که "من همه اینها را از شما دارم". و اشاره داشتند به سالهای 1382 که در دانشگاه علوم پزشکی ایران دانشجوی درس سازماندهی اطلاعات 4 من در دوره کارشناسی بودند که من فرمهای عضویت انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران را به کلاس برده بودم و همه را تشویق کرده بودم که عضو شوند و دعوت و راهنمایی کرده بودم که در نشستهای انجمن حتما حضور بیابند و جرقه ای شده بود برای حضور پر رنگ اجتماعی و علمی چه در عرصه ملی و چه عرصه بین المللی. شاید می شود گفت این یکی خستگی به در کن ترین جملاتی بود که در این سالها شنیده بودم. ناگفته نماند که جنم و همت خود فرد و زمینه پذیرش آن تاثیری به مراتب بیشتر داشته و زمین آماده ای بوده که تخم حرکت را در آن کاشته ایم.

ظهر که به محل کنفرانس برگشتیم، یکی دو نشست را شرکت کردم اما دلم جای دیگری بود. غرفه های جانبی کنفرانس ایفلا یکی از جذابترین بخشهای آن است که همواره تلاش می کنم به دقت همه آنها را ببینم و فرصت نشده بود. شروع کردم به دیدن و گفتگو با غرفه داران. در این بخش معمولا های تکهای رشته و فناوریهای نوین ارائه می شود و شناخت آنها در بعضی مواقع آموزنده تر از نشستها و سخنرانیهاست.

اغلب غرفه ها تجهیزات دیجیتال سازی مدرن داشتند که هم کیفیت دیجیتال را در سطح مطلوبی نگه می داشت، هم کار اسکن را راحت می کرد و در کنار آن امکان او سی آر (تبدیل تصویر به متن) را هم فراهم می کرد. یکی از جذابترین ها، بوک اسکنری بود که خودش با قدرت مکش تورق می کرد و دیگر نیازی به ورق زدن صفحات کتاب نداشت. وقتی ویدئویی از آن را به در اینستاگرامم به اشتراک گذاشتم با استقبال بسیار زیاد ایرانیها مواجه شد و بیش از ده نفر خواستند که ویدئوی آن را برایشان بفرستم تا در کلاس به نمایش بگذارند یا به روسایشان بدهند که چنین تجهیزاتی را خریداری کنند. امیدوارم که روسا به جان من نفرین نکرده باشند که چشم و گوش این کتابداران را باز کرده ام.

یک کتاب تعاملی جالب هم در غرفه ای کره ای ارائه می شد که وقتی کتاب را زیر آن می گذاشتی با فناوری تشخیص متن و تصویر اطلاعات را تشخیص می داد و اگر جایی را لمس می کردی اطلاعات بیشتر ارائه می کرد یا به صورت صوت و فیلم و عکسها اطلاعات افزونتری عرضه می کرد.

در غرفه انجمن کتابداران آمریکا آخرین شماره مجله ها، انواع اعتباردهی ها و نشستهای انجمن معرفی می شد. در غرفه کره، بادبزنها و جامدادیهایی داده می شد که به عنوان دعوت به ایفلای 90 در بوسان کرده جنوبی بود، در غرفه شاپا، آخرین تغییرات آی اس اس ان، در غرفه ناشری از قزاقستان کتابهایی در مورد آداب و رسوم قزاقستان بود که یکی از مهمترین این آداب و رسول، آئین نوروز بود با کتابهایی خلاقانه و مفصل. تنم لرزید که اینها نوروز را گرامی می دارند و ما نه تنها آن را مایه تفاخر خودمان در جهان نمی دانیم که هر چند سال یکبار کسی می آید و آن را رسمی بیهوده و طاغوتی می شمرد و کمر همت به حذف و تغییر آن می بندد.

نوشته شده در غروبی پائیزی (و غمبار) در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی (21 مهر 1404)

اینجا آستانه (قزاقستان) 5: ایفلای 89 – تجربه ایرانی

وقتی از من دعوت کردند که برای ارائه مقاله ام پشت تریبون قرار بگیرم، تمامی آن همه تلاشها و خون دل خوردنها به انرژی بدل شدند و موجی در سرم چرخید که حالا وقت انتقام از همه تلخی ها و سختی های ایرانی بودن برای حضور در این محافل است. پس نماینده خوبی باشد و با تمام انرژی و توانت سخن بگو. گویی دیگر خود من نیستم بلکه نماینده یه خلقی از حسرت داران و جامانده های ایفلا هستم. و صد البته دیگران دیگر به تو به عنوان شخص کاری ندارند و اولین چیزی که از روی کارت آویزان بر روی سینه ات می خوانند ایرانی بودنت است که همه هویتهای دیگرت را به کنار می زند.

روز سه شنبه 28 مرداد 1404 (یاد کودتای 28 مرداد 1332) که یوم الحساب ما بود هم از راه رسید. گویی قزاقستان و حضورش در آسیا یک مسئولیت پنهانی برای ما ایجاد کرده بود که حتما باید تعصب قاره مان را بکشیم و با تمام توان در آن حضور پیدا کنیم. به همین خاطر با 4 پوستر و یک سخنرانی شرکت فعالی در این رویداد داشتیم. از ایران هم تعداد زیادی پوستر ارسال شده بود و افرادی هم سخنرانی داشتند. پوسترها را در سایت ایفلا با شماره مشخص کرده بودند که محل استقرار پوستر هم همین شماره بود.

پوستر 28 با عنوان: حفظ صداها حفظ تاریخ: ذخیره و بازیابی اطلاعات صوتی در کتابخانه ملی ایران به موضوع مهم داده های صوتی پرداخته بود. اهمیت این داده ها و دسترسی به آنها در سایت کتابخانه ملی. این پوستر به خاطر پایان نامه خانم دهقان نژادی که ارائه و دسترسی به اطلاعات صوتی و گویا در موتورهای کاوش در سراسر جهان را بررسی کرده بود برآمد. اطلاعات صوتی زیادی به عنوان میراث فرهنگی و صوتی در کتابخانه ملی هست مثل سخنرانیها، نشستها، کتابهای گویا، فایلهای موسیقی، قصه ها، تاریخ شفاهی که لازم است هم نگهداری درستی داشته باشند و هم دسترس پذیر باشند.

پوستر 118 یک کار کلاسی بود که به تاثیر قصه گویی بر خلاقیت کودکان 5 تا 10 ساله در کتابخانه های عمومی می پرداخت. کار جالبی بود که بر روی 80 نمونه با گروه آزمون و گواه در کتابخانه های عمومی ملارد پژوهش شده و بعدا با پرسشنامه استاندارد خلاقیت سنجیده و مقایسه شده بود که نتایج نشان می داد قصه گویی بر خلاقیت و ابتکار کودکان تاثیرگذار است.

پوستر شماره 126 هم موضوع خیلی جالبی داشت. با عنوان: صداهای پشت دیوار: ادبیات زندان به مثابه گواهی زنده از حافظه جمعی به موضوع کتابهای نوشته شده در زندان مثل شوهر آهو خانم، ورق پاره های زندان، دن کیشوت، نبرد من هیتلر، سفرهای مارکوپولو می پردازد. این نوشته ها تحت تاثیر فضای زندان در گذشته به حبسیات معروف بودند وادبیات خاصی به شمار می آیند. برای نوشتن چنین کتابهای لازم است که کتابخانه های غنی در زندان باشد.

پوستر 131 با عنوان: کتاب‌های دست دوم و هوش مصنوعی، راهکاری پایدار برای کتابخانه‌ها هم مساله محیط زیست را مد نظر داشت. این پوستر برآمده از پایان نامه ارشد خانم کامروا در مورد کتابهای دست دوم یا معروف به کتابهای زخمی بود. ضرورت استفاده از کتابهای دست دوم و صرفه جویی در هزینه و قطع کمتر درختان و توجه به مسائل زیست محیطی مبنای اصلی مقاله بود. بررسی شد که چگونه سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی - از جمله الگوریتم‌های توصیه و تجزیه و تحلیل داده‌های خواندن - می‌توانند چرخه عمر کتاب‌های دست دوم را افزایش دهند و در عین حال به کاهش هزینه، به حداقل رساندن اثرات زیست‌محیطی و ارتقای عدالت اطلاعاتی کمک کنند.

در بخش پوسترها مجبور بودم در تردد باشم و به پوسترهای مختلف سر بزنم. کنار هر کدام ده دقیقه ای می ایستادم و به مخاطبان توضیح می دادم و ارتباطات خوبی شکل گرفت. پاتریک نامی از فلورانس آمده بود و داشت روی تاریخ شفاهی جامعه محلی کتابخانه کار می کرد و از پوستر اطلاعات صوتی کتابخانه ملی خوشش آمده بود و با هم کلی گفتگو کردیم. فرد دیگری در مورد کتابخانه زندان کار کرده و علاقه مند بود و به تبادل تجربه پرداختیم.

Poster no.

Title

Authors

28

Preserving Voices, Preserving History: Auditory Information Storage and Retrieval in the National Library of Iran

[1] Mohsen Haji Zeinolabedini
[2] Nikou Dehghannenzhadi
[3] Amir Reza Asnafi

118

The Impact Of Storytelling in Public Libraries on Creativity in Children Aged 5 To 10: An Iranian Experience

[1] Soheila Samanipoor
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini

[3] Narges Rahmani

126

Voices Behind Walls: Prison Literature As Living Testimonies Of Collective Memory

[1] Narges Rahmani
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini

131

Second-Hand Books And Artificial Intelligence: An Innovative Integration For Sustainable Libraries

[1] Mahgol Kamrava
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini
[3] Amir Reza Asnafi

یکی از پوسترها در همسایگی خانم معصومه نیک نیا بود که خوشبختانه به قول ما باعث کاسه همسایه ای شد. یعنی کلی با هم گفتگو کردیم. در دانشگاه کلن آلمان است و مشغول پژوهش و پوستری در مورد رده بندی کتابخانه های آلمان ارائه کرده بود. موضوعی که من هم در آلمان دیده بودم و جالب بود که رده بندیهای رسمی مثل دیویی و کنگره را کمتر استفاده می کنند و یک رده بندی سخت آلمانی دارند. روسها هم که قزاقستان از آنها پیروی می کرد رده بندی مخصوصی داشتند که چندان هم شناخته شده نیست.

خانم دکتر سیفی از دانشگاه بیرجند هم پوستری داشتند. ایشان را اگر چه می شناختیم و ارتباط داشتیم اما اولین بار بود که حضوری همدیگر را ملاقات کردیم. جالبی قضیه این بود که در این سالها در کشور خودمان نتوانسته بودیم دیداری داشته باشیم و حالا فرسنگها دور از دیار و در کشوری غریب با هم گفتگو می کردیم. خانم دکتر شیخ شعاعی هم پوستری داشتند که با همکاری خانم مریم سپهوند و تجربه کتاب برای کودکان بیمار و خانواده ها در کتابخانه بیمارستان را منعکس می کرد.

بخش پوسترهای ایفلا یکی از بخشهای پر شور است و شاید دست اندرکاران هم بیشتر از موضوعات پوسترها به خلاقیت نهفته در آنها، صدای جوامع کمتر شنیده شده و بهانه ای برای گفتگو و تعامل نگاه می کنند.

مقاله ای هم به صورت سخنرانی داشتیم با عنوان: فهرست‌نویسی موضوعی انسان در مقابل هوش مصنوعی: دقت، سوگیری و اعتماد کاربر در آثار هنری ایرانی اسلامی بر اساس نظر کاربران که کار مشترک با خانم دکتر پازوکی بود. در این مقاله 50 اثر از هنر ایرانی اسلامی را در وب سایت کتابخانه ملی بررسی کرده بودیم و موضوعاتی که فهرستنویسان داده بودند را تحلیل کردیم. بعد همان عناوین را به ابزارهای هوش مصنوعی چت جی پی تی، جمینای، دیپ سیک و کوپایلت دادیم. نتایج به دست آمده را به کاربران دادیم تا ارزیابی کنند. آنها گفتند که فهرستنویسی انسانی دقت و ارتباط با نیاز کاربران بالاتری دارد اما گستردگی پرداختن هوش مصنوعی به موضوعات بالاتر است. نتیجه نهایی اینکه در حال حاضر از هوش مصنوعی می توان به عنوان کمک کتابدار استفاده کرد و نمی شود همه کار فهرستنویسی و نمایه سازی را به آن سپرد.

مقاله ساعت 13.30 (به وقت آستانه که دو ساعت از ما جلوتر است) روز سه شنبه در پنل کنترل کتابشناختی در کتابخانه های هنر ارائه شد. چهار سخنران داشتیم که یکی از آلمان، دیگری از انگلستان و یکی هم از آفریقای جنوبی بود. وقتی سخنرانی تمام شد و نوبت به پرسش و پاسخ شد، همه پرسشها از من بود. سه پرسش را جواب دادم و برای چهارمی دیدم که خیلی ضایع است دیگران بیکار باشند. آن را به سخنرانی که از آلمان آمده بود ارجاع دادم. یکی دو گفتگوی دیگر هم بود که تقریبا همه هیجان زده از کاربرد هوش مصنوعی در کار فنی کتابداری و کتابخانه به شکلی به سخنرانی ما ربطش می دادند. یکی از چالشهای مهم سخنرانی در ایفلا یا فضاهای بزرگ بین المللی نه خود سخنرانی که بخش پرسش و پاسخ است. شرکت کنندگان از کشورهای مختلف با لهجه های عجیب و غریب که در آن لحظات من تمام وجودم گوش شده بود و خوشبختانه سوالان را خوب فهمیدم و جواب پرت و پلا ندادم. ولی در خیلی از نشستها دیده ام که سخنرانان اصلا متوجه پرسش نمی شوند و جوابهای پرت می دهند.

خیلی ها در مورد فرایند شرکت در ایفلا می پرسند. حتی یک نفر وقتی پست و استوریهای مرا دید گفت که من هم دلم می خواست در ایفلا شرکت کنم اما من را نبردند. برایش توضیح دادم که کسی را به ایفلا نمی برند. همه اش تلاش و خون دل خوردن خودمان است. وقتی که بخواهیم برویم اینطوری نیست که کسی بیاید و همه کارها را بکند و ما را سوار کند و قاقا لی لی هم توی جیبمان بریزد برای توی هواپیما و چند هزار یورویی هم سرراهی توی جیبمان بگذارد. واقعا باید از خودت مایه بگذاری و خیلی از دوستانی که شرکت می کنند وام می گیرند و کلی از خودشان مایه می گذارند و حتی پس انداز سالشان را برای این کار می گذارند.

ایفلا معمولا از ژانویه هر سال (حدود دی ماه ما) فراخوانهای پنلهای مختلف را منتشر می کند. فکر می کنم 8 اسفند 1403 (26 فوریه 2025) بود که فراخوان پوستر ایفلا آمد. تا 13 به در 1404 هم وقت داشت. یادم است در سفر آرتیمان بودم و دهم فروردین دو تا از پوسترها را ارسال کردم. اشکال فراخوان این بود که فقط تا دو نویسنده را می شد در فرم وارد کنی. برای مقاله هایی که بیشتر از دو نویسنده داشت جایی نبود که بعدا از اعلام نتایج درخواست ایمیلی کردیم که اضافه کنند. 16 اردیبهشت نتایج پذیرش اولیه آمد که باید تا تیرماه اطلاعات و چکیده را می فرستادیم. امسال بررسی می کردند که هر کسی یک پوستر را ارائه کنند و باید برای هر کدام یک نفر معرفی می شد و الا نمی پذیرفتند. برای هر یک مسئولی را مشخص کردیم و فرم مسئولیت ارائه را حدود 20 تیر تکمیل و ارسال کردیم. پوستر طراحی شده و چکیده را تا حدود 5 مرداد ارسال و نهایی کردیم و فرمی را پر کردیم که ایفلا اجازه دارد در هر کجا بخواهد منتشر کند .

برای دانشگاه ما از محل گرنت شما که از امتیازات پژوهشی هر ساله به دست می آید می توانید تا 70 درصد را هزینه شرکت در کنفرانس کنید که به یمن تورم و قیمت دلار معمولا به پول بلیط هم نمی رسد. برای مثال بلیط امسال من به قزاقستان حدود 79 میلیون تومان شد که از محل گرنت فقط 17 میلیون تومان می توانستم استفاده کنم. البته وقتی دانشگاه دید که این ارقام اصلا کفاف نمی دهد برای ارائه مقاله به صورت سخنرانی شفاهی یک مبلغ 600 یورو هم گذاشت که اگر کسی شرکت کند و مدارک بیاورد آن را بپردازند. ما هم امیدواریم که به ما بپردازند. ناگفته نماند که به نرخ یوروی دولتی که مثلا زمان رفتن ما حدود 75 هزار تومان بود اما در بازار یورو حدود 105 هزار تومان. (الان که این را می نویسم یورو شده 118 هزار تومان و دلار که 92 هزار تومان بود حدود 102 هزار تومان معامله می شد).

ما باید حداقل 40 روز قبل از سفر مدارک و مقاله ها را بدهیم که تائید بشوند. بعد هم حکم ماموریت صادر می کنند که دانشگاه می پذیرد این مقاله با بار مالی و حمایت دانشگاه از محل گرنت ارائه می شود. زمانی که من برای شرکت در کنفرانس اقدام کردم معاون پشتیبانی، اداری و منابع انسانی دانشگاه مرحوم دکتر ذوالفقاری بود و مکاتبات با ایشان صورت گرفت. اما عمر ایشان به خاطر جنگ به دنیا نبود و حکم مرا جانشینشان آقای دکتر قادری امضا کردند. بعد از صدور حکم باید به حراست دانشگاه مراجعه کنیم و فرمهای سفر خارجی را پر کنیم که هدف سفر، همراهان، ملاقاتها، زبان مورد استفاده، شهرهایی که می رویم و غیره را می پرسد. خوشبختانه امسال به لطف کارشناسان پژوهش و معاون سریع الاقدام پژوهشی دانشکده این فرایندها به سرعت و خوبی پیش رفت و حکم از مدتها قبل آماده شد.

اینجا آستانه (قزاقستان) 4: ایفلای 89 – منم خارجی ام

بعد از اتمام برنامه های کنفرانس در روز اول یعنی دوشنبه 27 مرداد 1404 (18 آگوست 2025) با ایگور قرار گذاشتم که بیاید و چمدانم را بیاورد. آخر صبح با صاحب خانه یا کسی که مرتبط بود تماس گرفتیم و گفت ساعت 14 می شود آپارتمان را تحویل گرفت. به همین خاطر من با همان سر و وضع سفری و بدون استراحت رفته بودم محل کنفرانس و چمدانم را ایگور برده بود. آمد و مرا سوار کرد و رفتیم و ساختمان را پیدا کردیم. آپارتمان Expo new life Astana که در نزدیکی محل کنفرانس بود و حدود 15 دقیقه با پای پیاده بود که یکی از مهمترین ویژگی های آپارتمان برای اقامت است. اینکه قرار نباشد سوار تاکسی، اتوبوس و مترو بشوی آن هم در آن هوای پاکیزه و دلبرانه آستانه. دیدم که ایگور نیامد و تاتیانا با نوه اش که دختری 15 ساله بود به اسم وادیسلاوار که نقش مترجم را ایفا می کرد. در ماشین با هم حرف زدیم و گفت که یک گروه یا کانال موسیقی دارد و اگر می شود یک پیام بدهم برای دنبال کنندگان و تق دوربین را روشن کرد و گرفت رو به روی من. اظهار خوشحالی کردم از بودن در آستانه و گفتگو با وادیسلاوار. با خودم گفتم حتما الان به عنوان یک چهره سرشناس معرفی ام می کند و از اینکه با یک توریست خیلی خارجی همراه بوده اظهار افتخار می کند (ما هم خارجی محسوب می شیم دیگه). امیدوارم تصویر معصومانه اش از یک توریست خارجی را بهم نریخته باشم و نماینده لایقی برای کشورم بوده و اجر دعاهای مردم خوب کشورم را داده باشم (از مضرات کمی تلوزیون ملی دیدنه).

سیستم خودعملگر (اتوماتیک) ساختمان جالب بود. در ورودی را با کدی که گرفته بود باز کرد. فکر می کردم کسی بیاید یا پذیرشی در کار باشد. اما همه خودعملگر بود. رفتیم طبقه سوم یک آپارتمان 10 طبقه. اما در ورودی بسیار جذاب باز شد. یک چیزی روی در بود که درپوش آن را کشید پائین و بخش رمز مثل آنچه سامسونتهای قدیمی داشت ظاهر شد. رمزی که گرفته بود را زد و آن قسمت رمز آزاد شد و توانستیم بکشیمش پائین و اجی مجی لاترجی. از پشت آن کلید بیرون آمد. برداشتیم و در را باز کردیم. آپارتمان خوبی بود و همه امکانات لازم را داشت. اتو، سشوار، حوله، یخچال، مایکروفر، کتری، حتی لباسشویی. مبلغی که برای 5 شب و 6 روز باید می پرداختم را گفته بودند 163 یورو که نقدی دادم به تاتیانا و قرار شد ایگور به صورت آنلاین بپردازد. نکته اعجاب آور این بود که بعدا ایگور 73 یورو برگرداند و گفت زیاد بوده. که یعنی من 90 یورو دادم و شد شبی 18 یورو (یعنی کلا نه میلیون و 720 هزار تومان، از قرار هر شب 1 میلیون و 945 هزار تومان با یوروی 108 هزار تومان) داده ام. اینکه جزئیات هزینه ها را می نویسم اولا مرا یاد مقاله جذابی که فکر می کنم استاد مهدی محقق کار کرده بود و از روی سفرنامه ناصر خسرو قیمت اجناس و هزینه سفر را محاسبه کرده بود؛ دیگر اینکه اگر کسی خواست سفر کند بتواند برنامه ریزی سفر مناسبی داشته باشد و کلیتی از سفر در دست داشته باشد. بعد هم اینکه در آینده که تغییرات تورمی و یورویی داشته باشیم هی حسرت بخوریم چه روزگاری که نداشتیم. چرا که در سفرنامه های قبلی همین وبلاگ شما از یوروی 4000 تومانی می بینید تا 108 هزار تومانی.

ترجیح دادم که روی اسلایدهای سخنرانی فردا کار کنم و اصلاحاتی که لازم بود را انجام بدهم و آمادگی بیشتری داشته باشم. همینطور مروری روی موضوعات و محتوای پوسترها داشتم که بتوانم با تسلط به پرسشگران احتمالی فردا پاسخ بدهم.

وسوسه رفتن به شب آستانه دست از سرم بر نداشت. وقتی وارد خیابان شدم و هوای پاکیزه شهر را استنشاق کردم دلم برای خودمان و ایرانمان سوخت. نفس کشیدن و هوای خوب داشتن حق شهروندی ماست که سالهاست از ما دریغ شده. شهر زنده و پر از کافه های شلوغ بود و چراغانی همه گیر نشان از این داشت که ما کشوری هستیم ثروتمند و همه ثروت کشورمان فدای شهرمان است.

در مسیر به بوتانیکال پارک برخوردم. پارکی آرام و زیبا که در جای جای آن افرادی ساز می نواختند و می خواندند. مسیر دوچرخه سواری، دویدن و پیاده روی مجزا داشت و تعداد زیادی از خانم و آقاها داشتند می دویدند یا ورزشهای مختلف می کردند. دریاچه ای بود با آب تمیز و یکی دو آب نمای چشم نواز. چشمم به تابلوی نئونی بزرگی جلوی یک پیتزافروش افتاد که نوشته بود Arzan. یک جای دیگر هم مغازه ای با تابلوی Lavash food دیدم. بعدا که در دیدار و ضیافت با سفیر و رایزن فرهنگی صحبت کردیم گفتند بیش از 3000 واژه ایرانی در زبان قزاقی وجود دارد.

سهراب کشان قصه ما از صبح سه شنبه 28 مرداد 1404 شروع شد. همه بدو بدوها و تحمل سختی ها برای همین روز بود که حاصل پژوهشها را منعکس کنیم. البته که بهانه و تذکره حضور ما هم همین مقاله ها بودند. باید پوسترها را می چسباندیم و قبل از رسیدن من خانم رحمانی لطف کردند و آنها را چسباندند. پوستر خانم دکتر صفوی را هم من آورده بودم که اگر چه اعلام کرده بودند حتما برای ارائه پوستر حضور داشته باشید ولی ما آن را چسباندیم و حتما علاقه مندان با نویسندگان ارتباط ایمیلی می گیرند در صورتی که موضوع مشترکی برای کار داشته باشند.

برنامه ما همپوشانی ریز که چه عرض کنم خیلی درشتی داشت. چهار پوستر داشتیم که باید از ساعت 12 تا 2 ارائه می شدند. نشست سخنرانی هم ساعت 13.30 شروع می شد. نزدیک به 134 پوستر در ایفلای امسال ارائه شده بود که برخی نیامده بودند و جایشان سفید بود. به خاطر زیاد بودن تعداد پوسترها آنها را به دو بخش تقسیم کرده بودند. سه پوستر ما در بخش اول و یکی هم در بخش دوم که آن طرف سالن بود ارائه می شد و سعی کردم ترددی به هر دو طرف سر بزنم. در پست بعدی در مورد امورات علمی خواهم نوشت.

نوشته شده در فرودگاه استانبول ( ۲شهریور 1404 ساعت ۱۰ در انتظار پرواز به ایران)

اینجا آستانه (قزاقستان) 3: ایفلای 89 – تاتیانا و ایگور ورخاطوروا، مهمان‌نوازان مهماندوست

درشت روی کاغذی اسمم نوشته شده بود و همان اول صف استقبال کننده ها ایستاده بود. وقتی ساعت حدود 5 صبح از پاسپورت چک رد شدیم و چمدانها را برداشتیم اصلا انتظار نداشتم آن صبح زود اسمم را روی کاغذی در ورودی فرودگاه شهر آستانه ببینم، چیزی که در کشور خودم رخ نداده یا کمتر رخ می دهد. اما حقیقت داشت و اسم من روی دستان ایگور بود و تاتیانا ورخاطوروا هم کنارش ایستاده بود.

ماجرا از این قرار بود که هفته قبل وقتی دیدم حامد رضوی شامپو به یک دست و حوله به دست دیگرش دارد می رود زیر دوش، سریع شنایم را تمام کردم که اگر می رفت سخت می شد در بین گرفتاریهای بازار پیدایش کرد. گفتم راهی سفر قزاقستانم و پرسید آلماتا که گفتم آستانه. گفت خیلی خوبه بهم یادآوری کن تا به تانیا زنگ بزنم. کمی حرف زدیم و گفت من یادم میره حتما یادآوری کن، نه ولش کن همین الان زنگ بزنم بهتره چون اونا یک ساعت و نیم از ما جلوتر هستند. تلفن را برداشت و دیدم شروع کرد به روسی صحبت کردن که برای من و همه دوستانی که توی رختکن استخر بودند جالب بود. همین وسط از من در مورد ساعت رسیدن و هتل و اینها پرسید و گفت که می گه خودش میاد فرودگاه دنبالت. گفتم اون موقع صبح اصلا راضی به زحمت نیستم. شماره من را هم برای خانم تاتیانا فرستاد. از استخر که بیرون آمدم دیدم روی واتس آپ یک ویس دارم. باز کردم و دیدم به زبان قزاقی (شاید هم روسی) پیامی داده و خلاصه برای برنامه سفر با هم هماهنگ شدیم

حالا ساعت 5 صبح در فرودگاه قزاقستان منتظر ما بودند. آقای دکتر شهرابی که از رایزنی دنبالشان آمده بودند و رفتند. خانم دکتر شیخ شعاعی هم گفتند تعارف کردند و خجالت می کشیدند که تاتیانا مثل یک مادر بزرگ مهربان دستش را گرفت و مادام مادام گویان متوجهمان کرد که دوست دارد ایشان هم با ما بیاید. در راه با گوگل ترنسلیت روسی به انگلیسی کمی صحبت کردیم که خانم دکتر را ببرند هتل ایبیس که گرفته بودند که الا و بلا نمی شود بدون صبحانه بروید بعد شما را خواهیم رساند.

هوا خنک، آسمان آبی، ابرها سفید، باران زده و شهر سرسبز. وقتی در شهر دور میزدیم تا برسیم به خانه از نو بودن و مدرنی شهر تعجب کردیم. همه ساختمانها گویی همین دیروز افتتاح شده اند. جای جای شهر مجسمه و نماد و میدانهای گلکاری شده بود. یک رودخانه وسط شهر بود به اسم ایشیم که شهر را به دو قسمت آستانه قدیم و جدید تقسیم می کرد.

خانه ای ویلایی بود پر از گل و گیاه. حیاتش پر از درخت و در باغچه اش گوجه زرد (گوجه فرنگی)، خیار، بادمجان، ریحان، نعنا و کلی چیزهای دیگر کاشته بود. سرتاسر خانه پر از گلدانهای بزرگ و سر حال بود. ما را بردند طبقه دوم و یک بوفه زیبا و تختخواب، میز توالت، کمد و سایر چیزهای منبت شده و ظریف را نشان دادند که همه را از ایران آورده بودند. تابلوهای نقاشی که همه کارهای اصل بود و از ایران خریده بودند و با افتخار از آنها حرف می زدند و نشانمان دادند. کف خانه پارکت بود و هیچ قالی نداشت. یکی دو قالی کوچ این طرف و آن طرف بود.

تدارک صبحانه دیدند آنهم چه صبحانه ای. قارچی که درسته در سسی غنی شده بود، یک مدل کباب صیفی جات که بادمجان و گوجه و فلفل و کدو را با هم مخلوط کرده بودند. نوعی پیراشکی که داخلش سیب زمینی و چیزهای دیگر داشت. جوجه کباب شده با پوستی که رویش بود که فکر می کنم بوقلمون بود. کلی هم پنیر و ماستهای مختلف که طعمهای عجیب و غریب داشت. و در کنار نان باگت نان لواش که آنها هم آن را لواش می گویند. بعد از صبحانه برای من و خانم دکتر دو پلاستیک پر از گوجه زرد رنگ و خیارهای بامزه خاردار کردند که خیلی هم خوشمزه بودند. دوباره رفتیم و شهر را در میانه راه به ما نشان دادند. یک گوشی آیفون 15 که تاتیانا آن را دوست نداشت و می گفت با آن راحت نیست، را به من دادند که اینترنت نامحدود داشت و گفتند که سیم کارت مشکل ثبت دارد و این برای اینترنت از همه چیز بهتر است. واقعا هم بدون اینترنت در سفر نمی شود نفس کشید.

خانم دکتر را به هتل ایبیس رساندیم و من هم راهی محل کنفرانس ایفلا شدم. روز دوشنبه 26 مرداد 1404 از ساعت 10 ایفلای 89 رسما آغاز به کار می کرد و تا ساعت 10 وقت ثبت نام بود. شرکت کنندگان ایفلا با رنگها و ملیتهای مختلف در جنب و جوش و رفت آمد بودند. داوطلبان با بالاپوشهای مخصوص سبز رنگ به چشم می آمدند. محل برگزاری در اکسپوی آستانه و هتل هیلتون بود. یک جای شیک با معماری مخصوص به خود که زیبا و جذاب بود.

در بدو ورود به هتل هیلتون، دوست قدیمی ام خانم نرگس رحمانی را بعد از سالها دیدم. همکلاسی ما در دانشگاه فردوسی مشهد از مهر 1370 بود و حالا فکر می کنم بعد از سالیان خیلی درازی همدیگر را ملاقات می کردیم. هم دیدار ایشان شیرین بود هم اینکه یک ایرانی و آشنا در قلب قزاقستان پارتی و راهنمای تو برای ایفلا باشد قوت قلبی دلنشین تر بود. همین چیزهای ایفلا قشنگ است. خیلی از دوستان ایرانی را هم ما در آنجا دیدیم و همصحبت شدیم. مثلا خانم دکتر سیفی که عضو هیات علمی دانشگاه بیرجند هستند وسالهاست دورادور ایشان را می شناسیم را نه در کشور خودمان که اولین بار در اینجا ملاقات کردیم. خانم دکتر معصومه نیک نیا هم از دانشگاه کلن آلمان آمده بودند و افسوس که مدیریت نالایق آن وقت کتابخانه ملی قدر ایشان را ندانستند و خانم دکتری که هیچ شانی برای هیات علمی کتابخانه ملی قائل نبودند به سادگی گفتند تو را نمی خواهیم و ایشان راهی آلمان شدند.

ثبت نام یک روزه ایفلا انجام شد که 210 یورو برای یک روز می گرفتند. کارت گرفتیم و البته اشتباهی هم آن خانم سیاه پوست پذیرش کرد که به جای سه شنبه برای روز دوشنبه من کارت صادر کرد و خوب شد که متوجه شدم و رفتیم و اصلاحش کردیم چون خانم دکتر قربانی هنگام ورود برای شب فرهنگی روز سه شنبه با کمی مشکل مواجه شدند.

ساعت 10 صبح ایفلا رسما افتتاح شد. رئیس ایفلا خانم ویکی مکدونالد (دوره دو ساله اش تمام شد)، خانم ایرژانوا رئیس انجمن کتابخانه های دانشگاهی قزاقستان، خانم شارون ممیس دبیر اجرایی ایفلا، وزیر گردشگری، فرهنگ صحبت کردند. خانمی هم در مورد شبکه های اجتماعی و سواد اطلاعاتی در قزاقستان صحبت کرد که نه تسلط داشت و نه موضوعش خیلی جذاب بود. در بین همه این صحبتها هم رقصها پر هیجان و موسیقی زیبای سنتی قزاقستان اجرا می شد. مجری برنامه هم کتابدار گوشه آمریکا در کتابخانه مرکز دانشگاه اوراسیا بود که در بازدید او را انجا دیدیم با خانمی که او هم کتابدار بود. آمار دادند که بیش از 1700 نفر از 140 کشور جهان در این رویداد مهم شرکت کرده اند که اگر چه تعداد زیادی است اما به خاطر آسیایی بودن و سختی دسترسی به قزاقستان جزء یکی از ایفلاهای خلوت به شمار می آید. برخی از گزارشها برای برگزاری و البته امید به حضور همه در ایفلای 90 سال 2026 در صدر همه صحبتها بود.

بعد از مراسم هم بدون هرگونه پذیرایی همه را به خدای بزرگ سپردند تا راهی نشستها و سایر امور بشوند. فقط آب بود که برای لبهای تشنه در نظر گرفته شده بود و از پذیراییهای رنگارنگ ایرانی خبری نبود. بوفه ای در آنجا فعال بود که هر کس چیزی می خواست باید میرفت و سفارش می داد از جیب مبارک یورو و دلار پرداخت می کرد و هیچ کس خودش را مسئول خورد و خوراک و رفت و آمد شرکت کنندگان نمی دانست و اصلا هم نمی دانند. اینگونه برنامه های بین المللی این درس را دارند که خودتان را علاف حاشیه های پذیرایی نکنید و به مغز برنامه بپردازید. در کنگره سالانه انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران یکی از پر چالش ترین و دغدغه بار ترین قسمتها همین موضوع پذیرایی و ناهار و میان وعده و غیره است. در صورتی که ایفلا و همه رویدادهای بین المللی اصلا کاری ندارند که شما چطور میایید، کجا اقامت می کنید، چه می خورید، چه می پوشید؟

همین چندین و چند فرهنگی بودند ایفلا هم فوق العاده است. خانمی در جلسات بود سیاه پوست که موهایش را با تیغ از ته تراشیده بود، آقایی که با لباسی مثل لباس مرد عنکبوتی بچه ها آمده بود، خانمهای هندی که با لباس هندی حاضر بودند، آفریقایی ها که با هر پوششی می آیند و اصلا در قید و بند حواشی این مدلی نیستند.

برنامه پوسترها سه شنبه 24 و چهارشنبه 25 مرداد بود (19 و 20 آگوست 2025) که بعد از ثبت نام اجازه داشتی پوسترها را صبح روز سه شنبه بچسبانی. سخنرانی من هم سه شنبه ساعت 13.30 بود. به دلیل اینکه مقاله ما در نشست کتابخانه های هنر ارائه می شد در آخرین ویرایش امروز خانم روف گفته بود که برخی از نمونه های هنری ایرانی اسلامی که بررسی کرده ایم را در اسلایدها نمایش بدهیم. همچنین خروجی های هوش مصنوعی و برخی امور دیگر.

بعد از افتتاحیه با دوستان ایرانی رفتیم کنار فتواسپیس و استند ایفلا عکس گرفتیم و آرزو کردیم که ایفلای بعدی همه با هم باشیم. پسری بود اهل قزاقستان به اسم الماس که فارسی بلد بود و خیلی مشتاق بود با ما ایرانیها صحبت بکند. عکس را در گروه ایفلای لهستان سال 2015 فرستادم که خاطره ها را زنده کرد و یادمان آمد خانم سهیلا که در آن ایفلا بود و کتابدار دانشگاه شریف بود فوت شده است.

رفتیم بیرون هم عکس به شوق آسمان آبی زیبا و ابرهای شیرینش با سردر ایفلا عکس گرفتیم. بعد رفتیم به سمت گوی شیشه ای بزرگی که در وسط میدانی که همه این اکسپو و هتل هیلتون کنار آن است دوری زدیم. اثر فوق العاده قشنگ و اعجاب انگیزی است. این گوی شیشه‌ای زیبا در وسط آستانه نورسلطان (نظربایف رئیس جمهور قبلی) نام دارد و یکی از ده ها جاذبه دیدنی این شهر است. این گوی شیشه‌ای که به نام "نرم‌چوری" یا "ماهرنگ" نیز شناخته می‌شود، به عنوان نمادی از ویژگی‌های مدرنیته و ابتکار معماری قزاقستان مطرح است. به ارتفاع 97 متر طراحی و در سال 2002 افتتاح شده است. در داخل این گوی، امکاناتی نظیر رستوران، گالری‌ها و نقاط دیدنی دیگر وجود دارد. با توجه به طراحی منحصر به فرد و نمای شگفت‌انگیز آن، به ویژه در شب که نورپردازی زیبایی دارد، خیلی ها برای بازدید می آیند.

در کنار این مجموعه وقتی از بیرون نگاه می کردیم یک باشگاه ورزشی دیدیم که به نظر می آمد مختلط باشد. از دوستان پرسیدم تا حالا باشگاه مختلط را از نزدیک دیده اید و پیشنهاد دادم که برویم و ببینیم. به خانم مسئولش گفتم که ما در کشورمان چنین چیزی نداریم و خیلی خوشرو قبول کرد. روکش کفش بهمان داد و راهنمایی کرد که برویم و ببینیم. یک خانم بوکسور داشت با یک مربی آقا تمرین می کرد. چند جوان جدا و چند خانم درجاهای مختلف ورزش می کردند و هیچ جایی از اسلام و دنیا هم به خطر نمی افتاد. اصلا نه کسی به ما توجه می کرد و نه آقایی به خانمی یا برعکس.

یکی دو تا نشست شرکت کردیم. از جمله یک نشست در مورد هوش مصنوعی که سندی از سوی ایفلا برای هوش مصنوعی تهیه شده بود. دلنگرانی ها و نقش کتابداران محور اصلی گفتگو بود. در نشست سخنرانی خانم دکتر قربانی شرکت کردیم که تجربه جشنواره پژوهش کتابخانه ملی را ارائه کردند.

عصر دیدیم سر و کله میزهایی با گیلاسها و لیوانها پیدا شد. پذیرایی با فینگر فود بود و نوشیدنیهای مجاز برای ما و غیرمجاز برای همه آحاد ملتهای دنیا. چیزی ارائه کردند که فهمیدیم یکی شیر شتر و دیگری شیر اسب است. نوشیدنی که خیلی تبلیغ کردند اما کمی ترش و مزه ناجوری داشت.

نوشته شده در فرودگاه صبیهای استانبول (1 شهریور 1404 ساعت 16 در انتظار پرواز به ایران)

اینجا آستانه (قزاقستان) 2: ایفلای 89 – پگاسوس یا مینی‌بوس؟

تعداد افرادی که تصمیم داشتند در این آوردگاه جهانی (چه رسانه ملی شد) حضور داشته باشند از انگشتان دست فراتر رفته بود. به همین خاطر و به دلیل مشکلات پرواز مستقیم و اقامت با یک تور مسافرتی صحبت کردم که اگر می شود تور اختصاصی برای این تعداد آدم بگذارند که بعد از بررسی ها و اینکه پرواز مستقیمی وجود ندارد، نتوانستند این کار را عملی کنند. به همین خاطر خیلی از کسانی که برنامه حضور داشتند انصراف دادند و مثل سیمرغی که هی در طول مسیر کم و کمتر شدند، در آخر 8 نفر از ایران بر صندلیهای بین المللی ایفلا جلوس کردند. ناگفته نماند که یک ایرانی از هلند و دیگری از آلمان آمده بودند.

طبق چک لیستهای سفرم ابتدا ویزا (که تا 14 روز آزاد است)، بلیط، هتل، ارز مسافری، خروجی مرزی، غذای بسته بندی و کلی چیزهای دیگر باید فراهم می شد که به ترتیب اولویت پیش رفتند و البته تعیین کننده همه بلیط بود که اگر پر شالت باشد و دیگر امکان لغو و بازگشت نداشته باشد (مثل کاری که پگاسوس کرد) دیگر مجبوری حتی با فروش کلیه ات هم سفر را بروی.

چهار پوستر برای ارائه داشتیم خوشبختانه علیرغم تعطیلی دانشگاه روز چهارشنبه به راحتی فرستادم برای آقای زیراکس دانشکده معماری دانشگاه و قرار شد چاپ کند. پوستر مشترک با خانم کامروا مشکلی داشت که خواستم رفع کند و دعا می کردم تا قبل از بسته شدن زیراکسی برسد که خوشبختانه رسید. پوسترها باید با عرض حداقل 84 و طول 120 سانتیمتر تهیه می شدند و این دسترس پذیری و قیمت به شدت مناسب و دانشجویی آقای سمیعی دانشکده معماری عالی بود. وقتی فایل را در تلگرام فرستادم برایش دیدم که آخرین بار سال 2021 فایل پوستری فرستاده ام که چاپ کند و خوشبختانه این سوابق نوستالژیک به دل می نشیند.

دو روز رفتیم توی بازار دنبال لوله های طاقه (تاقه؟) پارچه که بشوند محافظ پوسترها و همه می گفتند که ما دور میاندازیم و جایی نمی شد پیدا کرد. خلاصه در یک پلاستیک فروشی از ته مانده های سفره یکی پیدا شد که بزرگ هم بود و در خانه آن را بریدیم و برای جلوگیری از صدمه همه اش را با چسب جانسون تقویت کردیم. بعدا دیدم خانم دکتر شیخ شعاعی یک قاب مخصوص آورده که اگر چه پهن بود اما شیک و کاربردی بود. تنها اشکالش این بود که باید دوباره بر می گرداندی و این کار خیلی سخت است.

روز یکشنبه ساعت 11 و 5 دقیقه پرواز از فرودگاه امام خمینی بود که ساعت 7 و نیم تپسی خبر کردم و به مبلغ 321 هزار تومان راس ساعت 5 دقیقه به هشت مرا به فرودگاه رسانید. فرودگاه هم خلوت بود و آقای دکتر شهرابی را دیدم که همسفر شدیم. ارز مسافری فعلی 500 دلار برای سفرهای هوایی است که شد 37میلیون و نیم. یعنی هر دلار حدود 75 هزار تومان که مبلغ دلار آزاد 93 هزار تومان بود (الان که این را می نویسم شده 94 و هشتصد هزار تومان).

هنگام دریافت کارت پرواز گفتند که پرواز شما به مقصد نهایی پرواز مرتبط نیست و جداست. یعنی در استانبول باید چمدان را تحویل بگیرم. گفتند با سوپروایزر صحبت کن که درستش کند و چمدان را بار بیاورد قزاقستان تحویل بدهد که خانم سوپروایزر گفت چنین چیزی ممکن نیست.

سیستم پگاسوس امکان تائید پرواز (چک این) آنلاین را می دهد و می توانی صندلی ات را هم خودت انتخاب کنی اما مستلزم پرداخت هزینه است که بسته به زون (قسمت جلو یا وسط یا عقب) آن فرق می کند. مثلا زون 2 از آستانه به استانبول هر صندلی 886 تنگه (حدود 157 هزار تومان) می شد. اما اگر صندلی خریداری نکنی به صورت شانسی تو را یکجا می اندازد و امکان انتخاب نداری. خوشبختانه پنجره نصیبم شد اما وسط بال که فقط از بعضی گوشها می شد مناظر را دید. صندلی های پگاسوس نازک است و هیچ پذیرایی حتی آب هم ندارد. نه پتو می دهند و نه بالش. خشک و خالی که برای ما ایرانیها تعریف نشده گویی. طبیعی هم هست چون این هواپیمایی مثل فلای دوبی و اِیجِت پروازهای اقتصادی هستند و چربی سفر را گرفته و گوشت لخم را گذاشته اند. چون اگر خدمات اضافی را می دادند همین پرواز چهارسره به جای 80 میلیون تومان مثل ترکیش می شد 130 میلیون تومان.

کنارم یک دختر بچه با پدرش نشسته بودند که هنوز به تیک آف نرسیده به خواب رفتند و در فرودگاه صبیهای استانبول به سختی بیدار شدند. هیچی چیزی لذت بخش تر از جلوس بر روی صندلی و رد شدن از همه استرسهای قبل از سفر و سختی های برنامه ریزی نیست. هر چند که فراموش کرده باشی کمربندت را ببندی و هر لحظه نگران باشی که شلوارت نیفتد. همه چیز طبق چک لیست به خوبی پیش رفت فقط در آخرین لحظه که شلوارم را پوشیدم یکهو صدای اخطار گوشی آمد و فکر کردم راننده تپسی است و دویدم که جواب بدهم. در این بین کمربند از یاد رفت و یکی از سختی های سفر قزاقستان نداشتن کمربند شد. وقتی هم خواستم در فرودگاه یا آستانه بخرم دیدم واقعا به صرفه نیست و قیمتها سرسام آور است ودلت می سوزد که یک کمربند خیلی گران به یک دو جین کمربند بیکاره آویزان در کمدت اضافه کنی.

یکی از چالشهایم لوله پوسترها بود که باری اضافه و نچسب به شمار می آمد و نگران بودم که جایی از دست نرود. اتفاقا وقتی از گیت اول رد شدیم خرم و خندان چرخی پیدا کردم و وسائل را گذاشتم و رفتم در صف کارت پرواز. در آنجا هموطن جوان و اصفهانی پشت سرم شروع کرد به غرغر کردن که این چه وضعیه. من را کلی معطل کرده اند برای ماشین ریش تراش موزر. می پرسند موزر را برای چه می خواهی. من هم گفتم برای تتوکاری. اتفاقا دستگاه تتو توی ساک بود و هیچ نگفتند اما به موزر گیر دادند. این چه بساطیه. تتوهای فراوان روی دست و گردن و بدنش گواهی می داد که خودش نمونه کار خودش است. گفتم هر کجا می روید دستگاه تتو را هم می برید؟ جواب داد ممکنه دوستانم تتو لازم باشند ومن همانجا در سفر برایشان می زنم. گفتم یک سامورایی همیشه باید شمشیرش سر کمرش باشه و یکهو چرخیدم به اطرافم که منه سامورایی شمشیرم کو؟ دیدم که لوله پوسترها نیست و سراسیمه رفتم و تا گفتم آقای پلیس گیت با چشم و سرش اشاره کرد که بالای دستگاه ایکس ری است. وقتی هم رسیدیم فرودگاه استانبول نزدیک نیم ساعتی چشم به دستگاه نقاله دوختم تا جنابشان تشریف بیاورند که نیامد که نیامد. رفتم سراغ نقاله اشیایی خارج از سایز و غیر معمولی که آنجا هم نبود. رفتم سراغ اشیای گمشده که دیدم ویلان و بی سرپرست وسط سالن افتاده و هر کسی هم از رویش می پرد و شانس آوردم که گم نشد.

وقتی رسیدیم استانبول آقای دکتر شهرابی باید می رفت قسمت ترانزیت و من باید چمدانم را می گرفتم. با اینکه تا ساعت 11 شب باید منتظر می ماندیم ولی به این نتیجه رسیدیم که رفتن داخل شهر استانبول ریسک بالایی دارد و ممکن است که نتوانیم به وقت به پرواز برسیم. گشت و گذار و دیدن و حسرت خوردن بابت قیمتها در فرودگاه و اینترنت بدون محدودیت هم خودش گزینه ای بود که اجبارا انتخاب کردیم. واقعا دردآور است که کشوری با غنا و ثروت ایران کاری کند که شهروندانش در کشورهای نه چندان پیشرفته جهان احساس حقارت کنند بابت بی ارزشی پولی که دارند. همین یک قلم را ببینید که یک ظرف آب معدنی کوچک (همان حدود 300 سی سی) 35 لیر ترکیه می شود که با هر لیر 2320 تومان می شود حدود 82 هزار تومان. اگر چه همین آب در تهران حداکثر 5000 تومان است ما در خارج از مرزها یک چیز آزاردهنده به شمار می آید.

پرواز از فرودگاه صبیهای استانبول به آستان ساعت 21.45 دقیقه بود که با آقای دکتر شهرابی و خانم دکتر شیخ شعاعی از دانشگاه علوم پزشکی تهران هم پرواز بودیم. فاصله حضور در فرودگاه را با مطالعه کتاب "سال بلوا" از عباس معروفی که سالهاست دوست داشتم بخوانم و در زمان حیات معروفی وصال نداد پر کردم. مثل همه نوشته های معروفی پر کشش، قدیمی و خوش قلم است. خوشبختانه همسرم تدبیر کرده بود و چندتایی ساندویچ مرغ برایم درست کرده بود که در این واویلا از گرسنگی تلف نشوم. و الا هم باید هزینه میلیونی بابت خورد و خوراک می دادم همینکه ممکن بود در هواپیما غش و ضعف کنم.

وقتی هواپیما از روی استانبول وسایر کشورها عبور می کرد، وجود این همه کشتی و قایق در دریای مدیترانه و بعد سرسبزی مسیر و از همه مهمتر سدهایی که در پیچ واپیچ کوه ها دیده می شد فرح افزا بود. به ویژه اینکه یک مدتی زیر ابرها بودیم و بعد آمدیم بالای ابرهای پنبه ای که در بعضی بخشها با سرعت عبور می کردند و منظره زیبایی با طرح و سایه هایشان ایجاد می کردند. همین ابرهایی که ما الان از بالا می دیدیم برای خیلی جاها حسرت باران و بعضی جاها وحشت سیل را در پی دارند.

نوشته شده در فرودگاه صبیهای استانبول (1 شهریور 1404 ساعت 13 در انتظار پرواز به ایران)

بنگلادش 3: قند پارسی در بنگاله

از وقتی ایمیل داریوش با آن جمله طنزآلود "شنیدم رفتی بنگال" را خواندم و خندیدم هی یاد این بیت جناب حافظ می‌افتادم و زمزمه می‌کردم که:

شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود

اتفاقاً به دلیل وابستگی بنگلادش به هند و اینکه نزدیک به 500 سال زبان فارسی، زبان رسمی هندیها بوده و در دربارها رواج داشته، این قند پارسی را در خیلی از جاهای بنگلادش می‌شد دید. اسامی خیابانها، بلوارها، برخی مغازه‌ها و آدم‌ها را که دقت می‌کردی، رگه‌های فارسی در آنها دیده می‌شد. همکلاسی داشتیم که اسمش شهناز بود و از اینکه می‌توانستم اسمش را درست تلفظ کنم کیف می‌کرد.

همانطور که گفته بودم، من عضو هیات علمی مرکز اطلاعات و مدارک علمی کشاورزی بودم و برای شرکت در کارگاه "انسجام اطلاعات برای توسعه پژوهش‌های کشاورزی (سیارد) و گسترش نظام‌های اطلاعات کشاورزی منطقه‌ای (رایس) در کشورهای جنوب آسیا" به بنگلادش سفر کرده بودم. این کارگاه آموزشی رأس ساعت 9 صبح روز سه‌شنبه تاریخ 20/2/1390 در محل بارک (BARC) شهر داکای بنگلادش آغاز به کار کرد. دو سخنران ویژه یعنی آقایان دکتر ستار ماندال و دکتر وایس کبیر، مراسم افتتاحیه را آغاز کردند. در ادامه دکتر آزاد، رئیس مرکز ساک (SAC) بنگلادش، دکتر اتالوری از آپاری، دکتر آجیت مارو از جیفار، دکتر جرارد سیلوستر از فائو سخنرانی کردند. بعد از آن شرکت کنندگان در کارگاه خود را معرفی کرده و انتظارات خود از کارگاه را بیان نمودند. بعد از این نشست، شرکت کنندگان مورد پذیرایی قرار گرفته و عکس دسته جمعی با شرکت همه شرکت کنندگان گرفته شد.

در ادامه برنامه‌های کارگاه آغاز شد و توسط افراد مختلفی بخش‌های متفاوت موضوعی معرفی و ارائه شد. در سه روز برگزاری کارگاه، نشست‌هایی به صورت میزگرد و با تشکیل کارگروه‌هایی از کشورهای مختلف انجام گرفت. در هر یک از این نشست‌ها، شرکت کنندگان که بر اساس کشورهای مختلف به 5 گروه تقسیم شده بودند می‌بایستی بر روی موضوع مشخص شده کار کرده و نتایج را از طریق یک نماینده برای جمع ارائه کنند. این روش برای مشارکت فعال اعضا بسیار مفید بود و باعث شده بود که نمایندگان کشورهای مختلف علاوه بر مشارکت در بحثهای گروهی برای پاسخ به پرسش‌ها و موضوعات مطرح شده، بتوانند تعامل خوبی با شرکت کنندگان کشورهای دیگر برقرار کنند. موضوعاتی مانند وب 2، دسترسی به اطلاعات، آمادگی کشورها برای ارائه دیجیتالی منابع اطلاعاتی خود، میزان موافقت و مشارکت کشورها در طرح‌های دسترسی آزاد به منابع اطلاعاتی و... مورد بحث و بررسی قرار گرفت. اغلب شرکت کنندگان در حوزه‌های کشاورزی و علوم وابسته تخصص داشتند و کمتر کسانی بودند که از حوزه کتابداری و اطلاع رسانی باشند. به همین خاطر این مباحث برای من خیلی جذاب بود و به دلیل مشارکت فعالی که در گفتگوها داشتم به عنوان نماینده شرکت کنندگان کارگاه برگزیده شدم تا جمع بندی های کارگاه‌ها را انجام بدهم. بعد از سفر گزارش کاملی از این کارگاه ارائه کردم که بخشی از آن را در اینجا ذکر می‌کنم.

سازمانهای زیادی برای برگزاری این کارگاه همکاری کرده بودند. انجمن آسیا-اقیانوسیه مؤسسات پژوهشی کشاورزی (آپاری APAARI)، که مسئول ارتقا و توسعه نظامهای پژوهشی کشاورزی ملی (نارس NARS) در منطقه آسیا-اقیانوسیه است، استفاده از فناوری‌های ارتباطی و اطلاعات (ICT) برای توسعه پژوهشهای کشاورزی (AR4D) در منطقه را از طریق برنامه "نظام اطلاعاتی پژوهشهای کشاورزی آسیا-اقیانوسیه (آپاریس APARIS) دنبال می‌کند. آپاری به عنوان همکار کلیدی سیارد، با حمایت "مجمع جهانی پژوهشهای کشاورزی (جیفار GFAR) “، برنامه‌های سیارد را در منطقه آسیا-اقیانوسیه پیش می‌برد.

به عنوان بخشی از تلاشها برای رفع شکاف دانشی موجود، آپاری یک مجموعه از کارگاههای آموزشی منطقه‌ای سیارد را به منظور افزایش همکاری کشورهای منطقه و بهره گیری از توانمندیهای موجود در زمینه اشتراک دانش و اطلاعات تخصصی برگزار می‌نماید. کارگاه حاضر اولین کارگاه از مجموعه ذکر شده است که برای مدیران اطلاعات منطقه جنوب آسیا برگزار شده است. در کارگاه منطقه‌ای آسیا-اقیانوسیه سیارد که با همکاری آپاری، فائو و جیفار در سپتامبر 2010 در بانگوک (تایلند) برگزار شد، تأکید شد که دوره‌های آموزشی پیشرفته‌ای برای موسساتی که قرار است عضو حلقه سیارد شوند نیاز است. به همین دلیل، این کارگاه به عنوان اولین کارگاه از مجموعه کارگاهای پیش بینی شده در این زمینه برگزار شد.

بخش مهمی از دستاوردهای کارگاه به مسائل جنبی آن بر می‌گردد. نکته مهم برگزاری این گونه نشست‌ها و دوره‌ها که همان ارتباطات غیررسمی و تبادل تجربیات در قالبی غیراداری و رسمی است، اثرگذاری بسیار زیادی دارد. چنانکه در بحث ارتباطات علمی در سطح دانشگاه اینگونه ارتباطات را "دانشگاه نامرئی Invisible College" می‌نامند. به این معنا که گفتگوها و ارتباطات غیررسمی باعث یادگیری فراوان و کسب تجربه زیاد می‌شود. تجربیاتی که می‌تواند در هر یک از کشورهای مشارکت کننده تغییرات مهمی را باعث شود.

یکی از مسائل این کارگاه این بود که نشان می‌داد کشور ایران و به طور مشخص سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی از نظر مدیریت اطلاعات و دانش کشاورزی نسبت به بسیاری از کشورهای شرکت کننده وضعیت مناسب‌تری دارد. نکته قابل توجه دیگر در این کارگاه، شرکت کشورهایی با چند نماینده بود. در حالی که از کشور ایران تنها یک نماینده حضور داشت، برخی از کشورها نظیر پاکستان، هند، سری لانکا و... با چند نماینده شرکت کرده بودند. کشور ما با توجه به پتانسیل و زیرساخت‌های مناسب اطلاعاتی که ایجاد کرده است و مورد تأکید شرکت کنندگان سایر کشورها نیز قرار گرفت، جا دارد نمایندگان بیشتری را در این کارگاه‌ها و نشست‌ها داشته باشد.

نکته دیگر مربوط به مشارکت منظم در این کارگاه‌ها و نشستهای بین المللی است. کشور ما علی رغم همه تواناییهایی که دارد در برخی از این کارگاه‌ها شرکت ندارد یا نمایندگان نامرتبط اعزام می‌نماید و یا اینکه نماینده شرکت کننده در دوره‌های قبلی تعویض شده و امکان تکمیل آموزشهای لازم میسر نمی‌شود. در حالی که یکی از فاکتورهای اثرگذار برای این کارگاه‌ها تسلسل و تکمیل مطالب است و لازم است تدابیری اتخاذ شود که نماینده کشور در تمامی کارگاه‌ها به صورت منظم شرکت نماید.

از مسائل دیگری که در کارگاه درباره ایران مطرح می‌شد و به گونه‌ای مورد اعتراض بود، ارائه مطالب ایرانی تنها به زبان فارسی بود که برای سایر کشورها قابل استفاده نیست. این در حالی است که یافته‌های تحقیقاتی بی‌نظیری در کشور وجود دارد که در صورت ترجمه و ارائه به زبان انگلیسی، می‌تواند برای خیلی از کشورها مورد استفاده قرار گرفته و بازخوردهای مناسبی را برای کشور در پی داشته باشد.

یکی از چیزهای جالبی که در این کارگاه مطرح شد سوالی بود که یکی از اساتید پرسید در مورد اینکه فکر می‌کنید کتابخانه و موزه ملی بریتانیا، که بزرگترین مرکز تحویل مدرک دنیاست، منابع خود را روی چه محملی نگهداری می‌کند. هر کس چیزی گفت و در آخر استاد گفت روی کاغذ که از همه چیز قابل اطمینان‌تر است. اگر روی هر رسانه دیگری مثل فلاپی، سی دی و... بود به محض رشد تکنولوژی دیگر قابل استفاده نبودند. شیوه برگزاری کارگاه به روش خیلی جالبی بود. هر مبحثی که طرح می‌شد در گروه‌های چند نفره باید در مورد آن بحث می‌کردیم و نتیجه گیری را به جمع ارائه می‌کردیم و مشارکت خیلی بالایی در جریان بود.

در چند روزی که آنجا بودیم ما را برای بازدیدهای مختلف از جمله مرکز اسناد بنگلادش و برخی مراکز دیگر بردند. در این دیدارها، امکان گفتگو با نمایندگان کشورهای مختلف پیدا می‌شد و آنها وقتی از وضعیت ایران آگاه می‌شدند خیلی برایشان عجیب بود که نه جنگی در خیابانها هست و نه اینکه مردم با آر پی جی هفت تردد می‌کنند و تازه کلی هم دانشگاه و صنایع به روز دارد؛ با این حال کسی حاضر نبود که به ایران سفر کند و همچنان ایران را کشوری خطرناک توصیف می‌کردند.

صنعت نساجی و لباس، از همان مبارزه‌ی منفی و مدنی گاندی در سرزمین شبه قاره، یادگاری جدی برای بنگلادش شده است. بهترین پارچه‌ها و لباسهای دنیا که سر از فروشگاه‌های لافایت و شانزالیزه و خیابان پنجم نیویورک در می‌آورند، اغلب در بنگلاش تولید می‌شوند که به طور مفصل در مورد آن در اپیزود 33 پادکست داکس صحبت شده است. همچنین صنعت کیف و کفش هم خیلی جدی است و محصولات عالی و با کیفیتی دارد. چنین جایی برای یک ایرانی تحریم شده، یعنی بهشت. بهترین جنس‌ها با قیمت خیلی پائین که دیگر نور علی نور است. به همین خاطر، یکی از خاطره انگیزترین خریدها در همین سفر رخ داد. لباسهای زیادی خریدم که سالهای سال در خانواده چرخید و هم بچه‌های خودمان پوشیدند و هم سایر بچه‌های فامیل بدون اینکه مشکلی برایشان پیش بیاید. چند تایی کیف خریدم که هنوز هم بعد از نزدیک به 13 سال، کوله پشتی لپ تاپم بدون مشکل همراهی می‌کند. در همه فروشگاه‌ها دخترهای جوان و چالاکی بودند که همه به انگلیسی مسلط بودند و بدون هیچ مشکلی می‌شد راهنمایی های خوبی گرفت.

فرزاد که در آن زمان کودک 9 ساله‌ای بیش نبود، یک جایی تبلیغ فیلمی را دیده بود به اسم "پسر کاراته‌باز" یا (The Karate Kid) با بازی جکی چان که سال 2010 پخش شده بود. پوستر آن را یک بقالی در محل ما آورده و مدتی روی دیوارش نصب بود. فرزاد هر روز که از مدرسه می‌آمد می‌رفت و به آقای بقال می‌گفت "آقا ببخشید کاراته کید را دارید؟ “. هر روز هم جواب منفی می‌شنید. از وقتی که شنید من می‌خواهم بروم خارج، تنها خواسته‌ای که از من داشت این بود که برایم سی دی کاراته کید را بیاور. یک روز جستجو کردم و مغازه‌ای از نوع بهشت روی زمین برای فیلم و انیمیشن را پیدا کردم. اقیانوسی از فیلمها را بر روی سی دی و دی وی دی در قفسه‌های فراوان گذاشته بودند. بالأخره یک سی دی کاراته کید را پیدا کردم و به قیمت 10 تاکا خریدم. موقع برگشت وقتی که در فرودگاه دوبی توقف داشتم، در فروشگاهی سی دی آن را دیدم و کنجکاو شدم ببینم قیمت آن چند است. باور کردنی نبود که 40 دلار ناقابل بابت آن می‌گرفتند چون باید کپی رایت و حقوق معنوی را رعایت می‌کردند. خوشبختانه شباهت‌های فرهنگی کشور دوست و برادر بنگلادش از این نظر خیلی به کار ما می‌آمد. ناگفته نماند که نوع کشور اسلامی بودن آنها با ما متفاوت است. چرا که در همین فروشگاه فیلم، یک راهروی مفصل به فیلمهای آنچنانی اختصاص داشت که با علائمی آنها را مشخص کرده بودند اما منعی برای فروش آنها نداشتند.

حالا که عکسهای سفر را نگاه می‌کنم از این سرعت پیشرفت تعجب می‌کنم. در آن سال یعنی 1390 (2011) نه موبایل‌های هوشمند و متصل به اینترنت بود و نه شبکه‌های اجتماعی به این گستردگی و رواج. یک دوربین دیجیتال داشتم که در عکس‌ها می‌بینم در کیفی بوده که آن را روی کمربندم نصب کرده‌ام. بدون امکانی برای انتشار عکس‌ها. ضمن اینکه خود من هم خیلی جوان و ترکه‌ای تر بوده‌ام که البته این ربطی به تکنولوژی ندارد.

بنگلادش هم مانند هند با جمعیت بالا مواجه است که خاصیت کشورهای در حال توسعه است. به همین خاطر شغل‌های عجیب و غریبی در آنجا دیده می‌شود. مثلاً عابر بانک‌ها در اتاق‌هایی در کنار خیابان هستند که در و پیکر دارند و یک نگهبان همیشه در آنجا نگهبانی می‌دهد و ورود و خروج را کنترل می‌کند. یا اینکه اغلب مردمی که ماشین دارند، راننده شخصی هم دارند. کلفت و سرایدار هم در همه خانه‌ها دیده می‌شود. احتمالاً این افراد به سقفی بالای سر و غذایی که بخورند راضی می‌شوند و بسیار می‌دیدیم که دختر بچه‌ای لاغر و مردنی در عقب ماشینی ژاپنی یا آمریکایی نشسته و وقتی می‌خواهد سوار یا پیاده شود، راننده‌ای هیکل مند می‌آید و در را برایش باز و بسته می‌کند.

نزدیکی بنگلادش به خط استوا باعث شده که هوا مرطوب و گرم باشد و انواع میوه‌های گرمسیری و در مناطقی میوه‌های دیگر به عمل بیاید. خاک حاصلخیز و آفتاب، تنوع میوه‌ای فراوانی به وجود آورده و در میوه فروشیها کلکسیونی از رنگ و مزه و میوه‌هایی که ما به عمرمان هم ندیده یا نمی‌شناختیم رونق داشت.

زندگی کنار خیابانی به شدت رایج است. اغلب می‌بینی که کسی با یک لنگی که به دور بدنش پیچیده نشسته و روی پیک نیک یا آتش چیزی درست می‌کند که بویی هم از بهداشت و تمیزی نبرده و مردم هم می‌خرند و همانجا می‌خورند. غذاها و زندگی خیابانی جزیی از فرهنگ آنها است و هر کسی چرخی دارد که می‌تواند بالای آن هم سقفی از برگ یا پارچه بزند نانش در روغن است. یک نسکافه‌ای هم رایج است که در لیوان‌های چرک به طور دائم در کنار خیابان می‌خورند. امان از غذاهای آنها که اگر حواست نباشد، تا اعماق وجودت را می‌سوزاند. در همه امور تغذیه‌ای فلفل در جریان است و حتی برنج باسماتی را هم با تکه‌های فلفل تند و سبز یا قرمز، تزئین و طعم دار می‌کنند. حتی در ماست هم رگه‌هایی از فلفل هست.

یکی از دوستان که از پاکستان آمده بود و محمد اعظم نیازی نام داشت، در مورد چلغوز صحبت کرد که من تا آن زمان نشنیده و ندیده بودم. مغزی آجیلی که ظاهراً دانه یا میوه نوعی کاج است. مزه بدی ندارد و خیلی مقوی و البته گران است. افغانستان و پاکستان و بخشی از سیستان در زمره تولیدکنندگان آن هستند.

مسلمانان بنگلادش که اغلب هم سنی هستند، خیلی متعصب و تندرو به شمار می‌آیند. معمولاً سبیل‌هایشان را می‌زنند و ریش نسبتاً بلندی مانند طالبان دارند. سرها و ریش‌ها را هم که خضاب (حنا) می‌کنند، شکل عجیبی می‌شوند. یکی از آنها دکتر سیف الاسلام خان که هم دوره‌ای ما بود، خیلی به وقت اذان حساس بود و به محض شنیدن صدای اذان در هر جای کارگاه که بود و حتی وقتی والریای ایتالیایی و غیرمسلمان درس می‌داد، بلند می‌شد و با خشونت و سر و صدا همه را به تعطیلی و رفتن برای نماز فرا می‌خواند. اتفاقاً یکی از آشناها که در دهه 1370 شمسی رفته بود ژاپن تعریف می‌کرد که توی رستوران کار می‌کرده و یک روز یک برگ کالباس خوک به دهان می‌گذارد و یک بنگلادشی می‌بیند و چه قشقرقی به پا می‌کند که مگر تو مسلمان نیستی و این چیست که می‌خوری؟

در کنار انبه و سایر میوه‌های گرمسیری، یک خوراکی خوشمزه و پرطرفدار بنگلادش انواع مارشمالو است که در طعم‌ها و رنگهای مختلف و بسیار ظریف و لطیف عرضه می‌شود. برای سوغاتی، چند بسته‌ای از مارشمالوهای خوش طعم آورده بودم که بین همکاران پخش کردم و خیلی با استقبال مواجه شد.

در یکی از مال‌ها که شدید مشغول خرید بودم، Mr. W M D B Abeyratne که از سریلانکا بود خودش را به من رساند و گفت حتماً خیلی پولداری که اینقدر خرید می‌کنی؟ با تعجب دلیلش را پرسیدم و گفت که اینجا خیلی گران است. در سریلانکها قیمتها نصف اینجاست. با خودم فکر کردم که باید سریلانکا شعبه‌ای از "جنات التجری من تحت الپاساژها" باشد. چرا که اینجا قیمتها مفته حالا ببین اونجا چه خبره. این را هم بگویم تا جایی که می‌شد خریدها را در پاکت می‌گذاشتند و کمتر از پلاستیک استفاده می‌کردند.

با همه فقر و بی‌خانمانی که در همه جای شهر به چشم می‌آمد، مردمی با شادی‌های کوچک و دلخوش می‌دیدی. اتوبوس‌ها و مینی بوس‌ها با زلم زیمبوهایی تزئین شده و رنگارنگ در همه شهر می‌چرخیدند. هر کس توانسته بود به ریکشای خودش چیزی آویزان کرده و رنگی تند و شاد به آن زده بود.

بالأخره سفر متفاوت بنگلادش هم به سر آمد. بعد از کارگاه دو سه روزی را در داکا ماندم و آخرین نفری بودم که بلیط برگشت داشت. در این مدت حسابی به همه جای شهر به ویژه مراکز خرید سر زدم و هر چیزی را که مناسب بود خریدم و سعی کردم که در چمدان‌ها جا بدهم.

وقتی داشتم بر می‌گشتم، چمدان‌ها را به هواپیمایی امارات تحویل دادم و گفتم حالا که دیگر بار سنگین ندارم دوری در فرودگاه و فروشگاه‌ها بزنم. همین شد که یکی از مهمترین خاطره‌های خرید سفر رقم خورد. همینطور که داشتم می‌گشتم به غرفه‌ای رسیدم که چیزهای مختلفی داشت و یک رگال لباس هم در گوشه‌ای غریب افتاده بود. چرا که اغلب لباسهای زمستانی و بافتنی داشت که در هوای گرم بنگلادش چندان مشتری ندارد. قیمتها را نگاهی انداختم و انگار که برقی از سرم پریده باشد دوباره با دقت و ولع بیشتر بررسی کردم. شک کردم و از فروشنده معادل دلاری را پرسیدم چرا که با تاکا نوشته بودند. چندبار دیگر رگال و قیمتها را سبک و سنگین کردم. باورم نمی‌شد که اینها قیمت این لباس‌ها باشد. کمی این دست و آن دست کردم و بالأخره تصمیمم را گرفتم. به فروشنده گفتم همه رگال را می‌خواهم. احساس کردم چشمانش چندسانتی از صورتش بیرون زد. بیچاره فکر کنم سالها بود پای این لباس‌ها نشسته بود و همچنان که من قیمتها را باور نمی‌کردم، او هم باورش نمی‌شد کسی دارد از شر این لباس‌ها خلاصش می‌کند. بلافاصله جادارترین کیسه‌هایش را آورد و همه لباس‌ها که شامل بافتنی و شومیزهای زنانه و مردانه می‌شد را در آنها جا دادیم. وقتی که می‌خواستم سوار هواپیما بشوم، ماموران پرواز با تعجب نگاه می‌کردند و یکیشان گفت که اینها خیلی حجیم است و نمی‌شود در کابین گذاشت. اما وقتی دید از فری شاپ خریده‌ام، چاره‌ای جز قبول نداشت. چون بار بسته شده بود، آنها را در گوشه‌ای از کابین جا دادند و وقتی رسیدیم دوبی، آنها را بردند در قسمت بارم گذاشتند که در تهران بگیرمشان. این لباس‌ها علاوه بر کیفیت که هنوز هم برخی از آنها که به عنوان سوغاتی آب نشد کار می‌کنند، برش و قالب آنها است. هم زیبا و ظریف هستند و هم برشی خوب برای تن دارند و خوش پوش به تن می‌نشینند.

وقتی که هواپیما داشت بلند می‌شد در کنار باند معنای تساوی زن و مرد را در عمل و فرهنگ بنگلادش دیدم. در گوشه‌ای از باند داشتند عملیات بنایی می‌کردند و با استنبلی گل و مصالح می‌بردند طبقه دوم. سه مرد و دو زن بودند که زنها همپای مردها، استنبلی سنگین (در روستای ما به آنها می‌گویند نوئه و کسی که آن را حمل می‌کند، نوئه‌کش می‌خوانند) را روی دوش می‌گذاشتند و به طبقه بالا می‌بردند.

بالأخره این سفر با بلیط برگشت 14 می 2011 (24 اردیبهشت 1390) در ساعت 10.5 صبح و رسیدن ساعت 13.5 به دبی که کلی معطلی در فرودگاه داشتم تا ساعت 18.45 حرکت از دوبی به تهران اتفاق بیافتد، پرونده‌اش بسته شد. اتفاقاً یکی از همین روزهای اردیبهشت 1403 که این مطلب را نوشتم فکر کردیم اگر آدم بخواهد برود بنگلادش و لباسهای با کیفیت بخرد چقدر خرجش می‌شود. دیدم که هزینه بلیط از 20 میلیون تومان شروع می‌شود و هر تاکا هم 360 تومان آب می‌خورد.

هنوز هم محمد اعظم نیازی گاهی در اینستاگرام و فیس بوک پیامی می‌دهد و اتالوری که اصالتاً هندی بود همچنان در سیارد و جیفار فعال است و کارگاه‌هایی برگزار می‌کند. همچنان باور دارند که وقتش نرسیده که به ایران بیایند اما خیلی دوست دارند که روزی ایران را از نزدیک ببینند.

*******

پی نوشت: قبلا دو پست در مورد بنگلادش نوشته بودم "بنگلادش 1: ساعتها رو هوا" و "بنگلادش 2: مهد انبه" جالبه در آخرین پست نوشته بودم ادامه دارد ولی ادامه نداده بودم. زینب خانم رضایی (بی‌نژاد) که متوجه شده بود اشاره کردند که گزارش ناقص مانده است. در تعجب بودم که من هیچ وقت نمی نویسم ادامه دارد اما برای این یکی نوشته بودم ولی ادامه نداده بودم. از عجایب روزگار.

اینجا مونیخ - (ایتالیا، آلمان 15): ایکا روما 2022: سفری تلخ و شیرین

دردی از پشت کله ام کشید به گردن و زد به ستون فقراتم. سرم را که پائین آوردم با خودم فکر کردم که مونیخ می تواند بهشت ارتوپدها و فیزیوتراپها برای پساسفر توریست‌ها باشد. از بس که آدم سر به هوا می شود برای دیدن شگفت انگیزترین عجایب معماری و سازه های هنری در ارتفاع بلند ساختمانهای زیبا. مونیخ که عروس شهرهای آلمان است بیخودی رخت عروسی به تن نکرده. همین مسحورکنندگی ساختمانهایش یکی از دلایل این عنوانِ برازنده است. در شهر که راه می روی هر گوشه مثل موزه ای است که شکلی از هنر و سلیقه را به نمایش می گذارد. از سنگ فرشهای کف خیابان گرفته تا بالاترین نوک مناره مانند ساختمانها که تا توانسته اند در آن هنرمندی به خرج داده اند و البته سخت کوشی آلمانی را به رخ می کشند.

روز اول هفته در مونیخ و شاید اروپا دیدنی است. همه گویی روی دور تند هستند و هر کسی به سمتی در حال دویدن است. به ویژه در ایستگاه های مترو که نمایش کاملی از زندگی مدرن امروزی را به نمایش می گذارد. دوشنبه 4 مهر 1401 شده و صبح اول وقت شیرین آماده شد و با مامانش رفت مدرسه. راینر هم که به مدد تصمیمات پساکرونا از نعمت و لذت دورکاری برخوردار است و خیلی جالب در دفتر خانگی (Home office) به همه کارهایش می رسد.

در سرما و بارانی ریز سعی می کنیم سریع بزنیم بیرون تا به فتح مونیخ برویم. اول از همه رویا ما را از مسیری می برد که راه و ایستگاه اتوبوس لوفزانزا اکسپرس که مستقیم ما را به فرودگاه خواهد برد را یاد بگیریم. با اینکه سرد است و بارانی اما سبزی درختان و چمنها کاملا چهره ای نیمه بهاری به شهر داده و انگار نه انگار که در آستانه پائیز هستیم.

یک قبرستان در مسیرمان هست که وقتی واردش می شویم گویی واقعا وارد بهشت شده ایم. هر کسی برای عزیز از دست رفته خود باغ و گلستانی درست کرده و به شکلی دور قبر او را تزئین کرده. انواع گلهای زیبا و درختچه های خوش آب و رنگ را دور قبرها کاشته اند و عکسها و سنگهای فاخر به کار برده اند. اصلا چنین تصویری از قبرستان نداشتم که می تواند خودش یک پارک و مکان تفریحی مستقل به نظر بیاید.

پیاده می رویم و به فروشگاه Aldi می رسیم که فروشگاهی زنجیره ای با تنوع اجناس و قیمتهای مناسب است. رویا می گوید این فروشگاه در دوره کرونا ناجی خیلی از مردم بود. در آن شرایط سخت و بحرانی که خیلی از فروشگاه ها تعطیل بودند یا جنس نداشتند، آلدی خیلی خوب نیازهای مردم را پوشش می داد و قیمتهای خیلی مناسبی هم داشت و دارد. کمی از آنجا خرید می کنیم که یکی از جالب ترینهایش سس خردل شیرین بود که در رگزنبورگ تست کرده بودیم و خیلی به مذاق من خوش آمد. چون اول صبح است و نمی خواهیم بار کشی کنیم تصمیم می گیریم که اینجا را بگذاریم برای فردا صبح که قبل از رفتن به فرودگاه بیاییم و خرید کنیم.

با مترو به سمت مرکز شهر و مارین پلاتز (Marienplatz)، که میدان اصلی شهر است و اودئونس پلاتزی می‌رویم. میدان مارین یکی از قدیمی ترین مراکز شهری اروپا است و از سال ۱۱۵۸ فعالیت شهر مونیخ در آن جریان داشته. تصور اینکه چه آدمهایی و در چه حال و وضعیتی، در اینجا تردد کرده یا در جشنها شرکت کرده یا خرید و فروش کرده اند یا به عنوان توریست آن را دیده اند به آدم حسی می دهد که گویی بخشی از تاریخی کهن هستی و روزی دیگرانی در مورد تو چنین تصوری خواهند داشت. در قسمتی از میدان باقیمانده هایی از شهرداری خیلی قدیمی مونیخ به چشم می خورد و در قسمت دیگری از آن ستون خیلی بلندی است که مجسمه مریم مقدس در بالای آن به چشم می خورد. در ساعتهایی از روز از جمله 11 صبح برخی ماه ها، وقتی ساعت میدان زنگ می خورد، آدمکهای کوکی ساعت به نمایش گذاشته می شوند که از جاذبه های دیدنی مونیخ است. هر جای این میدان که می رویم، خاطره های شش سال پیش که اینجا در مونیخ بودم به یادم می آید. آن کافه رو به میدان که در تراس نشستیم و قهوه و کیک خوردیم فراموش نشدنی بود.

ایرانی جماعت اسیر خرید است. نمی شود ایرانی از مرز خارج شود و بیش از 80 درصد ظرفیت مغزش به دنبال خرید نباشد. ما هم استثنا نیستیم. هر چند، در اثنای برگزاری تجمعات شهرهای نزدیک در اروپا برای حمایت از جنبش ایران و خبرهای تلخ رسیده از ایران چندان دل و دماغی نیست و بسیار نگران وضعیت کشور از یک سو و خانواده از سوی دیگر هستیم، با این حال چاره ای نیست. بعد از سالها طلبیده که الان ما اینجا باشیم (که شانس بدمان در چنین موقعیتی است) و به هیچ وجه نمی شود تصور کرد که آیا دیگر شانسی برای دیدن این شهر داریم یا خیر؟

رفتیم فروشگاه سی اند دی (C&D) و تی کی مکس (TK Max) و اچ اند ام (H&M) و سعی کردیم لباس بخریم. بالاخره موفق شدیم برای بچه ها چیزهایی را بگیریم. هودی 20، پلی ور 13 و کاپشن 39 یورو بود. قیمت یورو در آن مقطع 30 هزار تومان بود (الان که این را می نویسم قیمت یورو شده 55 هزار تومان). از تی کی مکس یا فلاسک سفری خریدیم به 17 یورو که آخرین دانه اش بود و روی هم که خوشش امده بود و خواست بخرد دیگر نداشتند.

بعد از خرید فکر کردیم که کمی هم کار فرهنگی کنیم. رویا گفت که در بخشی از میدان کتابخانه ای هست که خیلی زیباست و زیرمجموعه ای از همان کتابخانه عمومی است که وابسته به شهرداری است و خودش آنجا کار می کند. از میان صندلی های رستوران زیبای Juliusspital با آن مجسمه شیر جلوی در گذشتیم و از پله هایی سلطنتی بالا رفتیم و در بخشی از ساختمان به کتابخانه رسیدیم. یک گوشه واقعا دنج و آرام که کتابخانه کوچکی بود و تخصصی رشته حقوق بود. تمامی کتابها، مجله ها و نسخ نگهداری شده به حوزه حقوق مربوط بود. معماری جالبی هم داشت که یک بالکن باریک با پله های چوبی داشت. نمی گذاشتند عکس بگیریم و شرط کردند که اگر سر و صدایی تولید نمی کنیم اجازه بدهند بازدید کنیم. من به تن‌هایی و با احتیاط کامل از پله های چوبی مارپیچی بالا رفتم و قفسه های بالا را دیدم. منظره کتابخانه با معماری خاص و قدیمی و زیبایش از آن بالکن کوچک و باریک دیدنی بود. پنجره های کتابخانه رنگی و طراحی شده و زیبا بود و چندنفری در حال مطالعه بودند. خوشحال شدیم که امروزمان هم بالاخره به یک کار فرهنگی و کتابخانه ای مربوط شد.

بعد از کتابخانه رفتیم رستوران افغانی نگین که رویا گفت از رستوران‌های ایرانی بهتر و تنوع غذایی بیشتری هم دارد. فضایی کاملا آشنا و شرقی با لهجه های مختلف فارسی داشت. هر چند کمی اغراق آمیز نمادهای ایرانی و افغانی را برای تزئین به کار برده بود اما در قلب مونیخ دیدن و بودن در چنین جایی لطف خودش را دارد. غذاها هم الحق خوشمزه بود. قابلی پلو و زمرد پلو با دوغ نعنایی و... خوشمزه بود. اسم غذاها هم جالب بود: نارنج پلو (17.90 یورو)، زعفران پلو، کباب مرغ با زمرد پلو (18.50 یورو)، قابلی پلو (15.10 یورو)، کباب تکه (19.50)، شامی پلو (19.50)، بادنجان چلو، کچالو چلو (19.50)، قورمه کچالو، اشک، زمرد پلو، منتو، پکوره، بولانی، پکوره ترکاری (7.50 یورو)، سلات مکس (سالاد 10.9)، سلات رومی (7.10).

بعد از ناهار که کمی جان گرفتیم به فروشگاه DM رسیدیم که بهشت آرایشی و کرم و لوازم پوست بازی و این حرفها بود که من ترجیح دادم به کتابفروشی کمی آن طرف تر به اسم Hugendube سری بزنم. کتابها اغلب به آلمانی بود و بعد انگلیسی و فرانسه. کتابهای معمولی و عمومی بود و گویی بیشتر تمرکز بر عامه پسندی باشد. این را از طرح جلدها و نوع کاغذ می شد تشخیص داد. سری هم به فن شاپ بایرن مونیخ زدم. انواع و اقسام لوازم مرتبط با فوتبال از توپ، لباس، دستکش و چیزهای یادگاری مثل جاسوئیچی و ماگ و اینها داشت. اما به شدت گران که اصلا نمی شد طرف آنها رفت.

از مسیر سنگ فرش طلایی میدان (همان که مخالفان هیتلر برای سلام هیتلری ندادن و روبرو نشدن با نازی ها از آنجا عبور می کردند) رد شدیم و رفتیم کلیسای سنت پیتر (St Peter’s Church) که برای خودش برندی به حساب می آید. چرا که قدیمی‌ترین کلیسای مونیخ است و در سال ۱۱۰۰ ساخته شد. این کلیسا در سال ۱۳۴۷ میلادی در آتش‌سوزی نابود شد و بازسازی آن به سبک گوتیک انجام شد. مثل همه کلیساهای اروپا پر عظمت، زیبا و پر از مجسمه ها و آثار هنری با شیشه های رنگی نوستالژیک بود. در این کلیسای زیبا، رویا به یاد سالروز مرگ مادر راینر شمع روشن کرد. او 21 سال داشته که مادرش را از دست داده و صبح سفارش کرده بود که چون سالروز مرگ مادرش است شمعی در کلیسا برایش روشن کنیم. یک کلیسای مهم و معروف دیگر هم در این حوالی هست به اسم "کلیسای جامع بانوی ما" که نرسیدم برویم و دفعه قبلی رفته بودم. این کلیسا هم یکی از باشکوه ترین و زیباترین کلیساهای اروپا است که قدمت آن به قرن 1 میلادی باز می گردد. این کلیسا به سبک گوتیک ساخته شده و علاوه بر دیوار های بلند دارای دو برج 100 متری است. گنبد های این کلیسا به سبک رنسانس ساخته شده است.

بعد از کلیسا از مسیر خیابان کاوفینگر یا کاوفینگر اشتراسه (آلمانی: اشتخاوسه)، به سمت میدان کارل رفتیم. این خیابان محبوب‌ترین و شلوغ‌ترین منطقه خرید مونیخ است که نمایندگی محصولات و برندهای معروف و فروشگاه‌های زنجیره‌ای را می شود آنجا دید. تلفیقی است از سنت و مدرنیته. ساختمانهای قدیمی و تاریخی و کف پوشهای سنگی خیابان که مغازه های لوکس و مدرن را در خود جای داده اند. رویا فروشگاهی را نشان داد که جورابهای 40 یورویی می فروخت. چرا که برخی ادارات از جمله بانک‌ها که راینر آنجا کار می کند، استاندارد لباس (Dress code) دارند و شما نمی توانی هر چیزی بپوشی. به همین خاطر باید جورابهای مخصوص با ساق بلند بپوشی که هنگام نشستن روبروی مشتری یا در جلسه ها که شلوار بالا میرود، پوست پا پیدا نشود.

بعد از صرف قهوه و کیک بعد از ناهار رهسپار باغ انگلیسی (Englischer Garten) شدیم. یکی دیگر از نمادهای معروف مونیخ که زندگی متنوعی در آن جریان دارد. انواع ورزشها، مراکز فرهنگی، بخشهای اجرای موسیقی و ... در آن وجود دارد. باغی بسیار زیبا که از معماری و هنر باغسازی های سراسر جهان از جمله ژاپن و چین و تایلند استفاده کرده و در حدودا ۳۷۰ هکتار مساحت آن که بزرگ‌ترین پارک شهری در تمام دنیاست (حتی بزرگ‌تر از پارک مرکزی در نیویورک!) است مناظری زیبا را خلق کرده. باغ انگلیسی در سال ۱۷۸۹ به دستور کارل تئودور در کرانه رودخانه ایسار ساخته شد. دلیل نامگذاری آن به باغ انگلیسی این بوده که در آلمان باغ و بوستانها متعلق به سلاطین بوده و مردم عادی حق استفاده از آنها را نداشته اند. این باغ را به تقلید از انگلیسیها که مردم عادی هم اجازه استفاده از باغ داشته اند می سازند و اسمش را باغ انگلیسی می گذارند. زیر پل معروف آن همیشه خدا کسانی هستند که چه در گرمای تابستان و چه در یخبندان زمستان در حال جت اسکی روی آب هستند و خیلی هم تماشاچی دارند. نام باغ انگلیسی برای این انتخاب شد که این پارک را به سبک پارک‌های انگلیسی طراحی کرده‌اند. یک چایخانه سنتی ژاپنی هم در پارک هست که روی یک جزیره مصنوعی در رودخانه شابینگر (Schwabinger Bach) ساخته شده و مراسم سنتی چای ژاپنی به طور منظم در آن برگزار می‌شود.

در باغ یک ستون سنگی بود که سنگهایی از درشت به ریز مثل هفت سنگ خودمان رویش گذاشته بودند. رویا توضیح داد که در مبارزات زیرزمینی علیه نازیها، خواهر و برادر دانشجویِ مبارزی که اسم سوفی و هانس شول در جنبش رز سفید فعالیت زیادی داشته اند و الهام بخش آلمانها بر علیه هیتلر می شوند، تا بالاخره کسانی آنها را لو می دهند و اعدامشان می کنند. این سنگها به یاد آنها است. فیلمی هم به اسم "سوفی شُل؛ روزهای آخر" از زندگی آنها ساخته شده است.

روزهای اروپا به ویژه در پائیز کوتاه است و حدود ساعت 4 هوا رو به تاریکی و البته سردی گذاشت و فضای پارک حسابی سرد شده بود. از جلوی سالن اپرای شهر که پر بود از آگهی های کنسرت، تئاتر، باله و نمایشهای مختلف از سراسر جهان گذشتیم و با اتوبوس خودمان را به مارین پلاتز که ایستگاه مرکزی مترو است رساندیم و با مترو و بخشی هم اتوبوس به خانه رسیدیم. یک گلدان جالب جلوی آسانسور دیدم که خیلی عجیب و در عین حال آشنا به نظرم آمد. پرسیدم این چیست که رویا گفت این آناناس است. درختچه خیلی خوشگل که گلش آناناس بود و سبز و بامزه.

دیدن تلوزیون و اخبار تلخ از درگیری های ایران که الان به روز دهم رسیده بود، دل آدم را به درد می آورد. در سراسر جهان راهپیمایی های ایرانیها در حمایت از جنبش ایران حسابی سر و صدا به پا کرده بود و جمعیتهای چند ده هزار نفری، حسابی توجه رسانه ها را به خود جلب کرده بود.

بالاخره هر آمدنی رفتنی دارد و صبح سه شنبه 5 مهر ماه 1401 و آخرین روز سفر از راه می رسد. رویا جلسه مهمی دارد که نمی تواند نرود و دیروز هم که به خاطر ما زحمت افتاده و مرخصی گرفته بود و باید می رفت. صبح خداحافظی کرد و رفت. ما هم بعد از صبحانه شیرین را با راینر بردیم مدرسه و ازش خداحافظی کردیم و راهی فروشگاه Aldi شدیم تا ته مانده های یوروی موجود را خرج کنیم که خدای ناکرده مدیون آلمانیها نشویم که ما را به کم کاری متهم کنند و بگویند یورویی با خودشان برگرداندند. باران نمی بارید اما سرمای سوزناکی در هوا بود.

قیمت اتوبوس لوفت هانزا تا فرودگاه برای دو نفر 50 یورو (یک میلیون و پانصد هزار تومان آن تاریخ و دو میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان الان) می شد، آن را به اضافه کمی خرج سفر کنار گذاشتیم و گفتیم بقیه یوروها را حلال کنیم. در فروشگاه من فقط متمرکز بر قهوه بودم و حسابی از خجالت انواع قهوه های فوری و دمی و ... در آمدم. چندتایی کفش کتانی خوب به قیمت 17 و 25 یورو و مقداری شامپو و شکلات و ... گرفتیم.

تصمیم گرفتیم در هوای خوب پائیزی که خوشبختانه وقت هم داشتیم، قدم بزنیم و از جلوی ورزشگاه آلیانتس آرنای معروف که ورزشگاه خانگی تیم‌های بایرن مونیخ و مونیخ ۱۸۶۰ است عبور کنیم و نگاهی به آن بیاندازیم. آدم باورش نمی شود که مردم به همین سادگی از جلوی جایی جهانی که این همه اسمش را از تلوزیون و رسانه ها شنیده، بی تفاوت رد می شوند. نکتهٔ جالب توجه این ورزشگاه بالش‌های هوایی است که وقتی تیم بایرن مشغول مسابقه است به رنگ قرمز در می‌آید و زمانی که تیم مونیخ ۱۸۶۰ در حال بازی است به آبی تغییر رنگ می‌دهد. این ورزشگاه، دومین ورزشگاه بزرگ آلمان، پس از ورزشگاه سیگنال ایدونا پارک در دورتموند است. معماری مدرنی دارد و اگر فرصت داشتیم با تور مخصوص از باشگاه دیدن می کردیم که همه قسمتهای آن را نشان می دهند.

چمدانها را می بندیم و ساعت 10.30 صبح با راینر خداحافظی می کنیم و آرزو می کنیم که به زودی در ایران ملاقاتش کنیم که می گوید با این وضعی که ایران دارد بعید می دانم جرات کنم دیگر به ایران بیایم. چمدان به دست از چمنزارهای سرسبز رد می شویم و خوشبختانه هوا هم آفتابی شده و سرما کمتر است. در ایستگاه لوفت هانزا وقتی اتوبوس می رسد، راننده چمدانها را در زیر اتوبوس جا می دهد گویی که سفر بین شهری طولانی را خواهیم رفت. پول را هم نقدا می گیرد و بلیط می دهد. یک ساعت بعد در فرودگاه بزرگ مونیخ پیاده می شویم و با کلی دردسر پیدا می کنیم که کجا باید برویم. هنوز هم اثراتی از کرونا هست و باید ماسک بزنیم. با سر در گمی و طی کردن مسیری خیلی طولانی، به زون مورد نظر هواپیمایی قطر می رسیم. هنگام منطقه (زون) مخصوص سوار شدن، جلوی ما را می گیرند. اعتراض می کنیم که چرا فقط جلوی ما را گرفتید که توضیح می دهد باید کارت واکسن کرونا داشته باشید و این چیزی است که در مسیر بعدی از دوحه به ایران حتما ضروری است. با هر مصیبت و البته استرسی که هست، و مشکل قطعی اینترنت‌های ایران و بدبختی فراوان کارت واکسن را از سایت وزارت بهداشت می گیریم و می توانیم روی صندلی انتظار فرودگاه مونیخ بنشینیم. اما اضطراب داریم که در مملکت خودمان چه خبر است و چه چیزی در انتظارمان است.

یک ایرانی را می بینیم که شاکی است و به زمین و زمان فحش می دهد. صحبت می کنیم و دلیلش را جویا می شویم. می گوید رفته ام از فری شاپ آبجو بگیرم و از من پاسپورت خواسته اند. گفتند که به دستور و هماهنگی سفارت ایران، هر مسافری که کارت پرواز به ایران داشته باشد باید پاسپورتش را بدهد تا مسکرات بهش بفروشیم و پاسپورت را هم در سیستم ثبت می کنند. ساعت 16.25 حرکت کردیم و ساعت 23 رسیدیم قطر. ساعت 55 دقیقه صبح پرواز به تهران بود که تاخیر هم داشت.

در هواپیما کتاب زیبای "کتابخانه پاریس" را می خوانم که ماجرا کتابخانه آمریکایی در پاریس در هنگام جنگ جهانی دوم است و خیلی دلنشین است. همچنین در بین فیلمهای هواپیما فیلم قهرمان اصغر فرهادی هم هست که دیدنش حسی از افتخار را به آدم می دهد.

مدت زیادی در فرودگاه نیستیم که با چرخ زدن در فروشگاه ها و دیدن عجایب الغرایبی از آدمهای سراسر جهان در این نقطه از دنیا که خودش کشور شهری است، سرگرم می شویم. کسی از ما خواسته که برایش ادکلن اصل Bleu de chanel قیمت بگیریم که در فری شاپ قطر 109.90 دلار قیمت دارد. بهش خبر می دهیم ولی اینترنت ندارد که بگوید می خواهد یا خیر. وقتی برگشتیم چقدر حسرت خورد که نتوانسته جواب بدهد. از همه طرف در مضیقه ایم در این مملکت. هم جنس اصل و با کیفیت پیدا نمی شود، هم نمی توانیم خبر بدهیم که کسی برایمان بیاورد.

بالاخره ساعت ساعت 3 و نیم صبح رسیدیم فرودگاه امام خمینی. تا پاسپورت چک بشه و چمدان بگیریم حدود 4 و نیم صبح شد. ترس و وحشتی داشتیم و در این مدت نگران بودیم که چه خواهد شد. تاکسی‌های فرودگاه گفتند که تا خانه 380 هزار تومان می گیرند. خوشبختانه اینترنت برقرار بود و ظاهرا از ساعت 11 به بعد قطعش می کردند. توانستیم اسنپ بگیریم و با 120 هزار تومان خودمان را به خانه برسانیم. در راه حکایت تلخ راننده را شنیدیم و شکایتها و غرغرها، قشنگ تمام لذت سفر را شست و برد.

رویا هم نگران بود و دائم در واتس آپ جویای احوالمان بود. وقتی ما رسیدیم آرام شد ولی گفت که خیلی دلتنگ است. بودن ما در این شرایط کمی از بار غم و نگرانی اش را می کاست و می توانست فجایع کشور را فراموش کند و برگشت ما خیلی برایش تلخ و سخت بود.

این سفر و دیدار از دو کشور زیبا و شرکت در کنفرانسی مهم و خوب و دیدار از شهرهای متفاوت اروپا هم به سر رسید، اما خاطره همزمانی آن با وقایع تلخ کشور، تا همیشه با ما خواهد بود.

نوشته شده با آه و حسرت (19 بهمن 1402، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی)

اینجا مونیخ - (ایتالیا، آلمان 14): ایکا روما 2022: مستی‌ام درد منو دیگه دوا نمی‌کنه

دسته دسته، دختر و پسرهای سرخوش یا پریشان، دست در دست یا سر بر شانه یا دست در کمر هم، در خیابانها جولان می دهند. یک طرف عده ای دارند آواز می خوانند و یکی هم نشسته روی زمین. طرف دیگر چند نفر با موهای بلند و لباسهای عجیب و غریب دارند می رقصند. یک دو نفر به دور از هیاهو گوشه خلوتی گیر آورده اند و تکیه به دیوار نشسته و به یک خلسه عرفانی فرو رفته اند. بعضی جاها هم یکی دو نفر دراز به دراز روی سکو یا گوشه ایستگاه افتاده اند و به مراحل بالایی سرخوش رسیده اند. یک ایستگاه آن طرف تر، وقتی در قطار باز می شود، چهار پنج دختر و پسر بلوند و خوش تیپ می آیند تو در حالی که دو نفرشان زیر بغل یکی دیگر را گرفته اند و به سختی می اندازندش روی صندلی. خودشان که مثلا نقش مراقب و پرستار را دارند هم چندان حال خوبی ندارند. اما صدای هلهله و شادی و زمزمه کمابیش به گوش می رسد. و این سوال همچنان در ذهنم جولان می دهد که اینها چه احساسی را تجربه می کنند که برای بی تجربه هایی مثل ما غریب و دور از زیست جهان آشنایمان است؟

وقتی با چنین منظره ای در ایستگاه قطار مورد استقبال واقع شوی، برایت سوال پیش می آید که ماجرا چیست؟ رویا که این موقع شب یعنی ساعت 8 با دو چتر یدکی در دست به ایستگاه قطار مونیخ برای استقبال از ما آمده، می‌گوید "اکتبر فست" یا جشنواره آبجو معروف منطقه باواریا است که هر ساله اواخر سپتامبر و اوائل اکتبر (17 سپتامبر تا 3 اکتبر) برگزار می شود. این جشن یکی از هیجان انگیزترین و قدیمی ترین جشنهای دنیا است که از 1810 برگزار می شود. حالا روز شنبه 24 سپتامبر (2 مهر 1401) است و ما از ایتالیا آمده ایم و یک همرخدادی جالبی را متوجه شدیم یعنی "تعطیلات ایتالیایی". مردمان خوش گذران و باحال ایتالیا خیلی به این جشنواره مونیخ علاقه دارند و اواخر این جشنواره که می شود تعداد بیشماری گردشگر ایتالیایی به این منطقه می آیند که آذوقه خوشگذرانی سالانه‌شان را از این جشن پر کنند. به همین خاطر به روزهای پایانی آن می گویند تعطیلات ایتالیایی.

سالانه حدود 6 میلیون نفر از سراسر جهان به مونیخ می آیند تا این مراسم دلخواه را برگزار کنند و در آخر هم حدود 6 میلیون لیتر آبجو مصرف می شود. یعنی به طور متوسط به هر کس یک لیتر می رسد. نکته جالبترش هم این بود که این جشن بعد از دو سال حضور شوم کرونا برای اولین بار مجددا شروع شده بود و این شروع دوباره پساکرونایی شور و حال بیشتری به آن داده بود. کلا، آبجو یکی از پایه های اساسی اقتصاد و صنایع در منطقه باواریا است. یکی از محصولات مخصوص این منطقه گیاهی است به اسم "هاپفن" که افزودنی مهم به آبجو است و عطر و طعم آبجوی باواریا را متفاوت می کند. در مسیر ونیز به مونیخ مزارع بسیاری را می دیدیم که گاهی عجیب و غریب پرورش می دهند و متوجه نمی شدیم چیست. بعدا راینر توضیح داد که هاپفن است که در این منطقه خیلی خوب عمل می آید و خیلی پر مشتری ا ست. بیاد گیاه "چَویر" خودمان افتادم. اگر علاقه مند به روغن حیوانی (کرمانشاهی) باشید متوجه عطر خاص آن می شوید. این عطر مخصوص که در روغنهای اصل وجود دارد از خود روغن نیست بلکه از گیاه چویر است که بهترین نوع آن هم در کرمانشاه و کنگاور و مخصوصا "گره بان" به دست می آید و آن را با توری توی روغن می گذارند تا عصر مخصوص را بگیرد. هاپفن هم چنین نقشی در آبجو دارد.

باری، دیدار مجدد مونیخ بعد از شش سال، احوالی دیگر داشت. در این سالها چقدر حال دنیا و البته حال ما عوض شده. اینبار اما تن‌ها نیستم و با همسرم به مهمانی مونیخ آمده ایم. در آبان 1395 که مونیخ را زیارت کردم، دست کم حال جامعه ایرانی به تلخکامی حال این روزهای ایرانیها که سر هیچ و پوچ دارند یکی یکی را از دم گلوله می گذرانند نبود.

در سردی هوا و باران نم نم مونیخ با قطار و اتوبوس به خانه رسیدیم. شیرین و راینتر استقبال شایانی کردند و خانه گرم حسابی چسبید. هر چقدر که ما در کار کم کردن کتابها هستیم، کتابهای کتابخانه رویا بیشتر و بیشتر شده و می شود. کتابهایی که همان دم در راهرو زانوهایم را سست می کند و دلم می خواهد با تمام خستگی بایستم و تورقی در آنها بکنم. در تراس خانه شان، انواع و اقسام گلها و کاشتنی ها و رستنی ها هست. راینر با دستان خودش گلدان درست کرده و حسابی با این تراس خوشحال است و سرگرم. آب و هوای آلمان طوری است که به قول رویا اگر یک تکه چوب را بیاندازی زمین، خود به خود به گل یا درختی بدل می شود. توی تراس که سر می چرخانی، دفتر شرکت مایکروسافت، آمازون، علی بابا و خیلی جاهای دیگر را می توانی ببینی.

اگر چه تعطیلی یکشنبه به تعطیلی جمعه های آشنای خودمان نمی رسد، اما تعطیلی همیشه دلنشین است. به این سرعت 3 روز از مهر گذشته و خبر می رسد که صبحها تا قبل از ساعت 6 و 30 که طرح شروع بشود فرزاد زحمت می کشد و فربد را به مدرسه می رساند و خیالمان از این بابت راحت است، ولی برای ظهرها که مدرسه تعطیل می شود و در قلب بحران و اعتراض و آشوب چهارراه ولیعصر و مدرسه البرز باید فربد برگردد خانه، نگرانیم. در اینجا هم یکی از خبرهای داغ، تجمع ایرانیهای اروپا و آلمان در اعتراض به مسائل داخل کشور است که بازتاب زیادی داشته است.

میزبان مهربان ما یعنی آقای راینر به یمن حضور کرونا کلا دورکار شده است. یعنی وقتی کرونا شده و دیده اند که کارکنان در خانه کارآیی بیشتری دارند، بعد از برچیده شدن بساط کرونا دیگر کرکره شرکت را بالا نداده اند و ساختمانش را هم رد کرده اند رفته و به هر کارمند یک لپ تاپ و موبایل داده اند که از راه دور کار کند. به همین خاطر، در میزبانی سنگ تمام می گذارند.

یکشنبه 3 مهر 1401، نزدیک ظهر سوار ماشین می شویم به مقصد حومه مونیخ. رویا و شیرین لباسهای محلی باواریایی خوشگلی پوشیده اند و راینر هم کلاه لبه داری به سر گذاشته. یکی دو سبد هم بر می دارند. از شهر بیرون می رویم و در اتوبان اطراف مونیخ اشاره می کنند که اینجا محدودیت سرعت وجود ندارد و ماشینها با سرعت سرسام آوری مثل موشک رد می شوند. مزارع سرسبز و خرم در این پائیز که کمی هم سرد و نمناک است خودنمایی می کنند. باغات منظم میوه جلوه گری خاصی دارند. همه جا هم مزارع گسترده هاپفن (همان عطر یا طعم دهنده به آبجو) به چشم می خورد و بخشی از قطب اقتصادی ایالت باواریا را تشکیل می دهد.

به مزرعه خیلی جالبی می رسیم. در ورودی سبدها را وزن می کنند و وارد باغ می شویم. در آنجا چند ردیف منظم سیب هست که در سر هر ردیف اسم و مشخصات آن گونه را زده است. مثلا سیب بسکوب که طعم ترش و شیرین خیلی خاصی دارد و سبز و قرمز است و خوشمزه. در آنجا هر چقدر که بخوری مشکلی نیست اما هر چقدر را که در سبد بریزی و وزن کنند پولش را می گیرند. چقدر هم سیبهای ماندگاری بودند. مقداری از آنها را با خودمان به ایران آوردیم و تا چند هفته همچنان شیشه ای و سالم باقی مانده بودند. یک مدل سیب کیلویی 2 یورو و 9 سنت بود (به پول الان می شود کیلویی حدود 120 هزار تومان) اما برای ساکنان آلمان قیمت نسبتا خوب و طبیعی است. ردیفهای آلو، زردآلو و گلابی هم بود که محصولشان تمام شده بود. همه درختها یک قد بودند و زیر همه شان تکیه گاه با سیم و میله زده شده بود. بالای درختان هم توری کشیده بودند که احتمالا برای جلوگیری از خسارات پرندگان بود.

در مسیر به یک فروشگاه مزرعه‌ای خیلی جالب برخورد کردیم. کشاورزی که صاحب مغازه و مزرعه و باغ بود محصولاتش را در فروشگاه گذاشته و قمیتها را زده بود و یک کارت خوان و صندوق هم گذاشته بود. هر کس می رفت آنجا و هر چه را دوست داشت بر می داشت و وزن می کرد و هزینه آن را پرداخت کرده و می رفت. همینقدر اطمینان و صداقت.

بعد از مزرعه‌گردی و لمباندن مقادیر معتنابهی سیب و میوه‌های خوشمزه، رفتیم به سمت شهر رگزنبورگ که حدود 110 کیلومتر از مونیخ فاصله داشت. در مسیر تابلوی شهر ایسمارگینگ؟ (اگر اشتباه نکنم) را دیدیم و تابلو عجیب دیگری که نوشته بود به طرف نورنبرگ که آدم را یاد آن دادگاه معروف می انداخت. شهری است عمدتا دانشجویی که ایرانیان زیادی هم در آنجا تحصیل می کنند. رود دانوب از وسط آن می گذرد که البته چیز جدیدی نیست و اغلب شهرهای اروپایی در میانه خود رودی خروشان دارند. اما دانوب با آن عقبه ای که در کتابهای جغرافیایی و تاریخی مدرسه دارد، حال خاصی به آدم می دهد. در کنار دانوب زیبا قدم زدیم و به پلی قدیمی و معروف بر روی دانوب رسیدیم که عظمت و زیبایی خاصی داشت. کشتی های باری و تفریحی روی رودخانه بودند که حسرت به دل آدم می گذارد که ما با نسل بر باد رفته رودخانه های قابل کشتیرانی و قایقرانی در کشورمان مواجه هستیم.

ناهار مخصوصی داشتند شامل سوسیس دست ساز با کلم‌ترش و سس خردل شیرین که خیلی دلچسب بود و از این سس خردل با خودمان به ایران آوردیم و تجربه جدید و خوبی بود. بعد از ناهار به آن سوی رود رفتیم که علیرقم پائیزی بودن هوا، هنوز هم سبزی زمین باقی بود و برگهای زرد و نارنجی بر سبزه ها خودنمایی می کردند. موزه ای محلی هم در کنار رودخانه و پل بود که چیزهای جذابی داشت. یک مغازه فرش فروشی به اسم مهین دیدیم که بسته بود اما مشخص بود که صاحب ایرانی دارد و نوشته هایی هم به زبان فارسی در مغازه به چشم می آمد.

رگنسبورگ جزء مقاصد توریستی تاپ آلمان محسوب می شود. به همین دلیل نیز از سال 2006 فقط مرکز قرون وسطایی شهر یا همان بافت تاریخی آن که در کنار پل قدیمی و رود دانوب است، توسط یونسکو به عنوان جاذبه میراث جهانی UNESCO ثبت شده است. کوچه های سنگ فرش و قدیمی، معماری خاص اروپایی، گلدانهای شمعدانی، مغازه هایی که تک و توک در عصر یکشنبه باز بودند و سردی پائیز، حالت نوستالژیک و بامزه ای به شهر داده بود. مغازه های قنادی معمولا قهوه و نوشیدنی هم سرو می کنند و می شود در مجموعه قنادی علاوه بر نوشیدنی، نان را هم تهیه کرد چرا که نانوایی به معنایی که ما می شناسیم وجود ندارد. در یکی از این مغازه ها کیک عصرگاهی با قهوه بعد از خستگی قدم زدن در شهر چسبید. شیرین هم که شیرین کاریهایش گل کرده بود کلاه لبه دار را سر من گذاشت و با حالتهای مختلف گوشی از جمله اسلوموشن عکس می گرفت و سرگرمی درست کرده بود برایمان.

در یکی از مغازه ها هدیه ای به شکل قلب بود که روی آن نوشته بود "I mog die". شیرین پرسید می دانی یعنی چه که نمی دانستم و به انگلیسی برایم ترجمه کرد: “I love you”. که جمله پرکاربرد و شیرینی هم هست. فاصله رگزنبورگ تا مونیخ حدود 112 کیلومتر بود و دیروقت برگشتیم. شب شده بود که از کنار آلیانس آرنای بایرن مونیخ گذشتیم. چون بازی نبود آن سفیدی ها که همه چراغند خاموش بود. بازی که باشد آن چراغهای سفید به رنگ تیم مقابل در می آیند و زیبایی خاصی به شهر می دهند. پارکینگ خانه ها هم خیلی جالب بود. اول اینکه گاراژها با کمی فاصله از خانه ها و مستقل ساخته می شوند نه در زیر ساختمان. برای اینکه دود و صدای ماشینها اهالی را اذیت نکند. دیگر اینکه پارکینگ‌ها دو طبقه هستند که یک ماشین در زیر قرار می گیرد و با یک جک فرستاده می شود بالا و دیگری زیر آن قرار می گیرد و استفاده بهینه از فضا را به عمل آورده‌اند.

نوشته شده در آرزوی تکرار سفری دلنشین همراه با خوشدلی (9 آذر 1402، در نم نم باران دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی)

اینجا ونیز - اتریش (ایتالیا، اتریش 13): ایکا روما 2022: چشم به راه باش ونیز  

بلیط که در جیبت باشد یعنی تاریخ داری و آغاز و انجام کارهایت به جایی ختم می شود. خیالمان که از بلیط برگشت به ایران راحت می شود، چمدانها را می بندیم و تصمیم می گیریم دورالوداعی با ونیز داشته باشیم. آخرین نفسها در هوای نمور و نیمه داغ صبحگاهی ونیز، با حسرت عجین است. هنوز ناشناخته ها و نادیده های فراوانی در ونیز هست که دل آدم را چنگ می زند اما مثل هر چیز دیگر زندگی عمر این سفر هم کوتاه است و لاجرم باید گذاشت و گذشت. دکه ها دارند بساطشان را که پهن تر می کنند و کم کم سر و کله توریستهای تا نیمه شب بیدار هم پیدا می شود و کافه ها در حال سرو برانچ (بین صبحانه و ناهار) هستند. قایقها و کشتی ها نفیرکشان از کانالها به دریا می زنند و هلهله شادی از سوی مسافران به وجد آمده در هوا پخش است.

شنبه 2 مهر ۱۴۰۱ است و دیدارالوداع ونیز چنان سرگرممان می کند و دل کندن از آن سخت است که زمان را فراموش می کنیم. با عجله چمدانها را بر می داریم و به سراغ اتوبوس دریایی می رویم. خوشبختانه مسیر را دیروز خوب یاد گرفته ایم و نگرانی نداریم فقط ترس از این داریم که زمان بندی را درست نچیده باشیم. می رسیم به ایستگاه فراویا و از زیر پل سه طبقه ای که پائین آب است و طبقه دوم ماشینها و طبقه سوم قطار، با هیجان می گذریم. ساعت 13.15 می رسیم به ایستگاه و کمی دلهره داریم چون هم خیلی شلوغ است و هم قطار ما در سکو نیست و هم نمی دانیم کلا کی به کیه. حرکت قرار است ساعت 13.35 دقیقه باشد. با این حال منتظر می شویم و در انبوه جمعیت رنگارنگی که از سراسر جهان در این نقطه جمع شده اند به سیاحت آدمها و لهجه ها و زبانها می پردازیم.

قطاری که قرار است ما را از کشور ایتالیا بردارد و از کشور اتریش بگذرد و در نهایت به کشور آلمان برساند، به شیکی و مدرنی قطار رم به ونیز نیست. در اینجا قطار با کوپه های جدا چندان رایج نیست و اغلب قطارها به قول خودمان اتوبوسی هستند.

چند پستی در اینستاگرام گذاشته ام و یکی دو نفر به طعنه و چندتایی هم با حسرت اشاره کرده اند که در مملکت ما درگیر کشت و کشتاریم و شما از اروپاگردیتان پست می گذارید. اما یک نفر هم با خشونت و بی ادبی تمام، چیزی برایم نوشت که با خودم فکر کردم اگر چه شرایط سختی است اما به قول گاندی در آخرین مرحله ساتیاگراها، ما هنوز آماده دموکراسی و تغییر نیستیم و اگر هم تحولی ایجاد شود دوباره تاریخ تکرار شده و بعد از چند دهه دوباره مجبور به انقلاب دیگری برای اصلاح روشنفکرنماهایمان هستیم.

با چشمی حسرتبار از ندیده های ونیز و امیدی در دل که یک روز بهتر حتما دوباره به ونیز خواهیم برگشت سوار قطار می شویم. وصف آنچه در مسیر قطار دیده ایم دشوار است و شاید زور قلم به آن نرسد. چرا که بعضی چیزها را باید از نزدیک دید و چشید. در مسیر چیزی که بسیار به چشم می آمد، مزارع منظمی بود که درختان کوتاهی داشت و به ردیف و خیلی دقیق درست شده بود. همه درختان به میله های قیم (تکیه گاه) و سیمهای نازکی که کنارشان کشیده شده بود تکیه داشتند و شاخ و برگهایشان بر روی آنها ریخته بود. میوه های قرمز و زرد آنها پیدا بود اما با سرعت قطار نمی شد تشخیص داد که چه میوه هایی است. رودخانه هایی به رنگ سبز به چشم می خورد و پستی و بلندی های آلپ و گذر از درون جنگل دل و دین آدم به باد می داد.

جستجو که می کردم دیدم این مسیر به عنوان یکی از زیباترین مسیرهای قطاری اروپا و جهان شناخته شده است. نوشته بود (رعایت امانتداری هم بکنیم): "مسیر قطار مستقیم از ونیز به مونیخ زیبایی‌های فراوانی دارد. از عبور از دره‌های ایتالیایی و روستاهای کوچک و کوه‌های آلپ گرفته تا زمانی که به بایرن، یکی از زیباترین مناطق آلمان می‌رسید. عبور در امتداد رودخانه ایسارکو در سایه سنگ‌های دولومیت بسیار چشمگیر است"

مدتی را در خاک ایتالیا به سر کردیم تا از شمال ایتالیا وارد خاک اتریش شدیم. اتریشی که تصویری خاکستری و بیشتر جنگ و عملیات پارتیزانی مرتبط با آلمان را در ذهنمان زنده می کند، اما در واقع کشوری است دلبر از بس که سبز است و جنگلهای انبوه و تپه های جنگلی زیبا دارد. ریل قطار از قلب جنگل می گذرد و تا چشمت کار می کند سبزی است و درخت و تداعی بهشت. به ویژه وقتی از روی پلهای کشیده شده بر روی دره های عمیق عبور می کنی و از پنجره می توانی پیچ بعدی را ببینی که سر قطار روی ریلی است به عرض کمتر از یک متر و دره ای است که ته آن نامعلوم است، حسی از ترس و دلهره و در عین حال شیرینی تجربه یک هیجان کمتر تکرار شده یا شاید هرگز تکرار نشونده، تو را غرق در عالمی می کند که عالم هستی با تمام کمبودها، کشمکشهای پوچ و کشتارهای متعصبانه درون مملکتت را از یاد می برد و آرزو می کنی که ای کاش دلهای همه مردمان همینقدر سبز و همین مقدار عمقی زلال داشت.

در خاک ایتالیا، بلندگوی قطار مطالب را به زبان ایتالیایی و انگلیسی اعلام می کرد و در نزدیکی های مرز اتریش سه زبانه ایتالیایی، انگلیسی و آلمانی شد و در خاک اتریش تا آلمان هم انگلیسی آلمانی. بعد از ایستگاهی در خاک اتریش، سر و کله سربازانی با اندامهای درشت و لباسهای چریکی توی قطار پیدا شد و به صورت تصادفی پاسپورت و ویزای برخی مسافران را چک می کردند. ایستگاه اینسبروک اولین ایستگاه در خاک اتریش بود و جالب اینکه انگار نه انگار که از کشوری به کشور دیگری رفته ایم و مسافران به مثابه یک قطار معمولی و رفتن مثلا از کرج به تهران با آن برخورد می کردند که آدم به دهکده کوچک جهانی بیشتر ایمان بیاورد.

اسمهای ایستگاه ها هم هر کدام آدم را به دنیا و رویایی می برد. به ویژه نقشی که فوتبال در شناخت جهان و جغرافیای دهکده بزرگ جهانی دارد غیر قابل انکار است. چرا که هر کس هیچ درس و جغرافیایی هم نخوانده باشد حداقل اسم تیمهای فوتبال شهرهای اروپا به گوشش خورده. از ایستگاه های پادوا، ورونا، روورتو، ترنتو و... گذشتیم و در نوک برخی قله ها سفیدی برف را دیدیم که بر فراز سبزی جنگل جاخوش کرده بود و به کل اروپا دلگرمی می داد که آسوده باشید و سبز بمانید که حتی در تابستان داغ آن پائین، سرمای دائمی من شما را نجات خواهد داد و تصور بی آبی، مثل آنچه در ایران دیده می شود، خیالی واهی برای شما خواهد بود. در ایستگاه jenbach یک خانه روستایی کوچک و زیبا مثل آنچه در کارتنهای بچه های کوه آلپ (مدرسه آلپ)، آنت یا آنشرلی می دیدیم در دوردست دیده می شد که وسط یک دشت سبز که محصور در درختان بود قرار داشت و دود سفید و شفافی از دودکش آن بیرون می آمد و از بس هوا تمیز بود این دود به وضوح و با سفیدی دیده می شد. ایستگاه جالب دیگری بود به اسم worgl که آدم را یاد گوگل یا ویرگول یا ازدواج این دو می انداخت.

هوا ابری و بارانی شد و اروپای تمیز را دوباره برایمان شست؛ گویی عمد داشت که فخری بیشتر بفروشد که ما تمیزیم و به همین هم قانع نیستیم و هر روز سبزه ها را آب می زنیم که شسته و رفته تر دلبری کنند. در دستشویی قطار به جای مایع معمولی دست یا صابون یک چیزی شبیه فلکه آب بود که وقتی می چرخاندی پودری از آن می آمد که فهمیدم پودر صابون است و خیلی خوشبو و در عین حال بهداشتی می شود دست ها را شست.

یک خانم تنها هم در صندلی پشتی ما بود که وقتی آقای تنهای صندلی روبرویی ما در میانه های اتریش پیاده شد آمد و روبروی ما نشست و کم کم سر صحبت با او باز کردیم و فهمیدیم که خانمی است ترک زبان از استانبول که به خاطر کار همسر به مونیخ مهاجرت کرده و ده سالی آنجا زندگی می کند و یکی از پسرهایش دندانپزشکی در آنجا خوانده و همه ماندگار شده اند. گفت که زبان آلمانی را خیلی کم یاد گرفته و انگلیسی را هم به سختی صحبت می کرد. به ایران علاقه داشت و دوست داشت که روزی ایران بیاید.

با قطار که سفر می کنی گویی داری یک دوره کامل جامعه شناسی و مردم شناسی را می گذرانی. از اروپایی ترین شهرها می گذری و در کناره های ریل قطار رنگارنگ ترین ماشینها، سقفها، چمنها، جنگلها، رودها و البته مردم را می بینی. هر کس با هر مرام و اخلاق و ملیتی در لاک خودش دارد جهانش را سر می کند. در یک سالن قطار دختر خانمی هست محجبه با روبنده و بدون پیدا بودن مویی از سرش و کنارش پسرکی با شلوارک نشسته که تمام بدنش خالکوبی است (اصطلاحا پلمپ کرده) و تمام سر و صورتش پرسینگ و سیخ و میخ است و آن صندلی روبرو دخترکی بلون با تاپ و شلوارکی دارد کتاب می خواند و پشت به او کله سیاهی با پوست قهوه ای نشسته که دارد با صدای بلند با موبایلش حرف می زند و پسرکت این طرفی با رکابی و پوستی سفید و کک مکی دارد با لپ تاپش کار می کند و ... همه اینها به ما می گوید که جهان بزرگ است و زیباییش به همین تنوع و آزادی تا حریم آزار نرساندن به دیگران است و حریم خصوصی و مسائل درونی هر کس به خودش مربوط است و جهان آموخته که در کنار هم هر کس به قدر فهم و درکش از زیبایی های هستی بهره مند شود و هیچ کس هم جای دیگری را تنگ نخواهد کرد.

نوشته شده با حسرت از دیدار دوباره این مناظر در 26 مرداد 1402، ولنجک، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی

اینجا ونیز (ایتالیا 12): ایکا روما 2022:  پل افسوس

چهار مرد جنگل نشین اکوادور با چشمان متعجب چشم به دهان پیرمرد دوخته بودند و از شنیدن هر چیزی در مورد شهرها، مردم و اشیای جدید در دنیا که پیرمرد از لابلای کتابها می‌خواند تعجبشان دو چندان می‌شد اما آن‌ها را باورپذیر می‌یافتند. اما جایی به اسم "ونیز" به هیچ وجه برایشان قابل هضم نبود. جایی که خانه‌ها لابلای آب‌ها ساخته شده و مردم به جای درشکه و گاری از قایق و کرجی برای اینطرف و آن طرف رفتن استفاده می‌کردند. لویس سپولودا در کتاب مختصر اما بسیار زیبای "پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند" چنین توصیفی از ونیز می‌کند. راستش را بخواهید تا خودم ندیده بودم، باور و تصورش برای خود من هم سخت بود. اما ونیز با تمام حقیقتِ متفاوت از همه جهانش، با بوی دریا و میگوی سوخاری در ریه‌هایمان و موسیقی و قهقه‌های شبانه و کافه‌های همیشه مشغولش، تجسمی واقعی یافته است.

شب ونیز را در هیاهوی خنده‌ها و موسیقی کوچه‌های تنگ شهری ساحلی آمیخته با بوی ماهی و نمک دریا به صبح می‌رسانیم. هوای نمور هتل که فاصله‌ای 100 متری تا ساحل اقیانوس دارد، به سردی می‌زند و کسی فکر نمی‌کند که این شب‌های خنک، روزهای داغی در پی داشته باشد.

روز جمعه 1 مهرماه 1401 می‌شود و دل توی دلمان نیست که ونیز را سیاحت کنیم. آب و غذا و امکانات دیگر بر می‌داریم و راه می‌افتیم. کافه‌ها تک و توک باز هستند که با منوی صبحانه بر روی چار پایه‌ها و بوی دلپذیر قهوه، مسافران را دعوت می‌کنند. برخی مغازه‌ها هم باز کرده‌اند که در اغلب آن‌ها فروشنده‌های بنگلادشی مشغول به کار هستند و در این موقع صبح اغلب صدای قرآن از مغازه‌هایشان می‌آید. دین مشترک با بنگلادشی‌ها خیلی احساس خوبی بهشان می‌دهد. آنقدر که یک یورو روی چند مگنت یادگاری از ونیز تخفیف می‌دهد.

کوچه به کوچه می‌رویم تا به محوطه ای باز در بین خانه‌ها می‌رسیم. چهار طرف این محوطه بزرگ که محصور در خانه‌ها و مغازه های متنوع است کافه‌ها دارند صندلی‌ها را می‌چینند. درگوشه ای از میدان جوانکی روی میزی پر از گیلاس‌های کوچک و بزرگ، موسیقی لیوانی می‌نوازد که جالب است و توریسها حسابی لذت می‌برند. گوشه دیگر میدانگاه پیرمردی نشسته است و نقاشی می‌کند که اغلب از مناظر ونیزی است و تابلوهای یادگاری دست ساز زیبایی درست کرده است. گروهی موسیقی آکاپلا – موسیقی بدون همراهی ساز – اجرا می‌کنند.

پیش می‌رویم بعد از چند کوچه به جمعیتی در حال حرکت می‌رسیم که با آن‌ها همراه می‌شویم و می‌دانیم حتما خبری هست که این‌ها دارند به آن سوی می‌روند. یکباره خودمان را جلوی کلیسای جامع سن مارک و میدان سن مارکو می‌بینیم. این میدان مرکز اصلی ونیز است و محل اجتماعات سیاسی و مذهبی و تفریحی است و عموما با عنوان میدان (la Piazza) شناخته می‌شود. میدانی است که در زمره زیباترین میدان‌های دنیا به شمار می‌آید. کلیسای سن مارک با جزئیات جذاب و زیبا با نقاشی های با شکوه، خودنمایی می‌کند و البته بخشی از آن در حال بازسازی است. چهار اسب برنزی معروف آن بر شکوه و جلالش افزوده. در میدان، برج ساعت هم از دیدنیها به شمار می‌آید که کبوتران و پرنده های دائم الحاضر در اطراف آن و روی میدان آدم را یاد کارتن خاطره انگیز "بچه‌های مدرسه والت" می‌اندازد که در تیتراژ آن یک دسته پرنده از روی مدرسه گذر می‌کردند.

کاخ یا قصر دوج هم که به شکوهمندترین قصر اروپایی معروف است به تنهایی کافی است تا ده‌ها و صدها گردشگر را به خود جذب کند. کاخی که نشانه عظمت و اقتدار حکومت بوده و هم در بیرون و هم در درون آن سنگ تمام گذاشته و شاهان و مقتدران بسیاری در آن روزگار گذرانده‌اند. آدم با خودش فکر می‌کند که گویی خدا هم در بعضی جاهای جهان به شدت دست و دلبازی کرده و مثلا در شهری مثل ونیز که شخصا می‌تواند جاذبه های دست ساز و گردشگری را تعریفی مستقل بکند، آدم‌های یکه ای را فرستاده که شهر را به شهری همه‌چیزتمام بدل کنند. در مورد این کاخِ ویژه نمی‌شود به سادگی گفت و باید هر کسی در مورد آن حسابی بخواند و تماشا کند و اگر توانست حتما آن را ببیند.

معماری پتینه‌طور بناها حسی از قدمت و خاطره را القا می‌کند. کوچه های تنگ و باریک ساختمان‌ها را بلندتر نشان می‌دهند. از پنجره هایی که با پنجره ساختمان روبرو به قدر یک متر و کمتر فاصله دارند، بوی قهوه و موسیقی فوران می‌کند و در کوچه‌ها بند رخت‌هایی که به پنجره روبرو بسته شده و لباس‌ها رویشان در رقص است، جلوه صمیمی یک زندگی بی آلایش را به نظر می‌آورد. یکی دو کوچه باریک را که می‌روی،

در یکی از کوچه‌ها، دیوار خانه ای را می‌یابیم که دیوار را شکافته و یک طاقچه مانند درست کرده بودند و چند عروسک پلاستیکی خوک و خرس درون آن گذاشته بودند که جلویش نرده داشت. شاید نمادی مذهبی یا خاطره ای بوده باشد. آدم را یاد کوچه پس کوچه های عودلاجان می‌انداخت که توی کوچه پس کوچه‌ها جایی در دیوار می‌بینی که شمایل‌هایی در دیوار گذاشته‌اند و آنجا می‌شود شمع روشن کرد و چیزی از روح هستی خواست.

دکورسازی و صحنه آرایی مغازه‌ها و کافه‌ها هم جالب است. هر کدام سبک و سیاقی برای خود برگزیده‌اند. گویی دموکراسی از سیاست کلی کشور شروع می‌شود و در سوراخ سنبه های شهر و کوچه‌ها هم رسوخ می‌یابد. کافه‌ای تمامی چوب‌پنبه‌های سر بطری‌ها را جمع کرده و توی آکواریوم مانندی ریخته و دکور خاصی درست کرده بود. مغازه‌دار دیگری شیرینی‌های رنگی خوشگل درست کرده و آن‌ها را به روش خاصی کنار هم چیده و دکوری جنگلی از شیرینی زده بود. یکی از چیزهایی که خیلی به وفور در شهر دیده می‌شود و در ایران تقریبا هیچ جایی ندارد، مغازه‌های سرو سوشی و ماهی سالمون و کلا غذاهای دریایی است که هم در فروشگاه‌ها زیاد دیده می‌شود و هم در رستوران‌ها. در کوچه‌ای به تابلویی با اسم فرانتز کافکا برخورد می‌کنیم. به ایتالیایی نوشته شده اما مشخص است که کافکای معروف یا از اینجا گذشته یا موقت یا بلندمدت در این مکان اقامت و حضور داشته است. یک کتابفروشی خاص را می‌بینیم که هم دکوری قدیمی دارد و هم درون آن کتاب‌های چاپ سنگی و نسخه های خطی می‌فروشد. جایی عجیب و غریب که در کمتر جایی از جهان دیده می‌شود. در کتابفروشی دیگری، در کنار کتابهای چاپیِ متنوع و رنگارنگی که دارد، کتابخوان الکترونیکی هم می فروشد.

معماری خانه های ونیزی از عجایب جهان است. با قایق‌های مخصوص، خاک و مصالح می‌آورند و همانجا وسط آب و روی قایق ملاط درست می‌کنند و در زیر آب ستون و پایه می‌زنند و بقیه امور ساختمانی در دریا را پیش می‌برند. خانه های روی آب که ریشه در کف دارند و زندگی را پیش می‌برند.

وقتی حسابی از کوچه پس کوچه‌ها کام می‌گیریم و چشممان جلوه های آن را حسابی سیاحت می‌کند، به یکی از بهترین روش‌های ونیزگردی فکر می‌کنیم. بلیط 48 ساعته ای داریم که هر چقدر بخواهیم می‌توانیم از آن استفاده کنیم. در ایستگاه سن زکریا سوار اتوبوس دریایی می‌شویم و قرار می‌گذاریم که تا ته مسیر را برویم. بیشتر از 30 ایستگاه است و کل ونیز را در آب سیر می‌کند. جای خوبی پیدا می‌کنیم و می‌نشینیم و تا می‌توانیم منظره خانه های زیبا، آسمان آبی، دریای بیکران و تمیز، قایق‌های تندرو، گاندولاهای کندرو و پارویی، آدم‌های سفید و سیاه و رنگین، خانم‌های محجبه و کم لباس، رد سفید هواپیماهای بسیار در پس زمینه آسمان آبی، صدای خوردن آب به بدنه اتوبوس، اسکله‌ها، کلیساها، ساختمان‌های گنبدی سفید و طلایی و ده‌ها دیدنی دیگر را در ذهنمان و دوربینمان ثبت و ضبط می‌کنیم. ایستگاه به ایستگاه پیش می‌رویم و متوجه می‌شویم که از گرند کانال در جایی انتهای شهر دور زده می‌شود که به بخش دیگری از شهر می‌رویم. یعنی دو کانال بزرگ و اصلی که موازی هم شهر را در بر گرفته‌اند. یکباره خودمان را در جایی آشنا حس می‌کنیم و می‌زنیم روی زانو که ای داد و بیداد از بی اطلاعی و بی تجربگی. اتوبوس می‌رسد به ایستگاه فراویا که همان سالن راه آهن است که دیروز چقدر استرس داشتیم و سختی کشیدیم تا برسیم به هتل. جالبی‌اش این است که صد متر پائین تر از ایستگاه پلی است که ورودی ماشینی شهر است و با چمدان و دوچرخه و موتور می‌شود از روی آن رد شده و به آن سوی رودخانه رسید که البته دیگر به شهر راه ندارد. اما کرجی بانهای نامرد دیروز راهنمایی نکردند و مجبور شدیم که از آن همه پله با چمدان‌ها بالا بریم. در عوض خیالمان برای برگشت فردا راحت می‌شود که می‌توانیم با اتوبوس با خیال راحت به ایستگاه راه آهن بیاییم.

در این نقطه از شهر که مرکز اصلی اینطرف شهر است پیاده می‌شویم و با صحنه خیلی جالبی مواجه می‌شویم. یک پل سه طبقه دیده می‌شود که می‌توان آن را عصاره فناوری‌های حمل و نقل بشری به شمار آورد. زیر پل رودخانه است و قایق‌ها حرکت می‌کنند، در طبق دوم ماشین و موتورها تردد می‌کنند و در طبقه سوم ریل قطار است که تراموا دائم در رفت و آمد است.

در بخش روبرویی ایستگاه سن مارکو ساحلی است با خانه های فراوان که مانند شهری مستقل است. با این تفاوت که این جزیره بزرگ صاحب ماشین و خیابان است و دیگر آبی نیست. اسم آن جزیره لیدو است که از سواحل معروف ونیز و جهان به شمار می آید. باید پیاده برویم و از خانه های آرام و مناظر زیبای شهر استفاده می‌کنیم. البته این ساحل واقعی ونیز است و با ونیز بیچ لس‌آنجلس که خیلی معروف است نباید اشتباه گرفته شود. ساحل ماسه ای و خلوتی است و خانواده‌ها در ساحل تمیز و آرام کنار اقیانوس شنا می‌کنند یا آفتاب می‌گیرند. دوباره داغ دلمان تازه می‌شود. این روزها در ایران جدال و خون برای چند تار مو است و در اینجا هر کسی هر طور دلش بخواهد با لباس یا عریان زندگی می‌کند و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد و کسی هم کاری به کارش ندارد. چند بنگلادشی زرنگ، زیرانداز و وسائل ساحلی می‌فروشند و حسابی کاسب هستند.

ناهار را آنجا و روی کنده درختی در کنار ساحل می‌خوریم که هجوم زنبورها کلافه مان می‌کند. قاشق فسنجان تقریبا رسیده بود به جلوی دهانم که یک زنبور فضول نشست توی قاشق و در آن شرایط حساس دست پاچه شدم و قاشق را پرت کردم و فسنجان پر روغن پرید روی لباس سفیدم و هر چه هم شستیم فایده نکرد و مجبور شدم بقیه شهر با لکه‌ای یادگاری از جدال زنبور و فسنجان بگردم و هر جا می‌خواستیم عکس بگیریم کوله را روی لکه بگذارم.

شهر شیشه‌ها و ماسک‌ها که از مهم‌ترین دست سازهای آنان است، چیزهای زیاد دیگری را هم در خود دارد. از صنایع دستی شهرهای مختلف ایتالیا یا کشورهای متفاوت دنیا، تا آخرین برندهای لباس و آرایش و ... جهان. دستبندهای شیشه ای و طرح مروارید آنقدر جذاب هستند که تا خرید نکنی آدم آرام نمی‌شود. بین 5 تا 50 یورو قیمت دارند، اما واقعا جذاب بوده و ارزشش را دارند.

حالا که منطق و جغرافیای شهر دستمان آمده از ایستگاه فراویا یعنی راه‌آهن پیاده راه می‌افتیم و با جمعیت در حرکت، در حال دیدن مغازه‌ها و جاذبه های شهری پیش می‌رویم. یعنی شهر را دور زده‌ایم و به سوی هتلمان پیش می‌رویم. جاهایی که دیروز برایمان پر اضطراب نمایان می‌شدند حالا جایی آشنا به شمار می‌آیند. آدمی به سرعت کشف می‌کند، می‌شناسد و عادی‌سازی می‌کند. این ونیزگردی طولانی می‌شود و غروب زیبای ونیز و البته جمعه‌ای دور از وطن و در اولین روز مهرماه، ما را به تماشا می‌کشد. گوشه ای از ساحل می‌نشینیم و باورمان نمی‌شود که جایی از دنیا باشد که اینقدر دلبر باشد و گویی هر لحظه داری کارت پستالی می‌بینی. وارد مغازه کیف فروشی می شویم و موسیقی با صدای آرش توجهمان را جلب می کند. اول فکر می کنیم که فروشنده ایرانی است اما می بینیم که ایرانی نیست ولی آرش و ایران و زبان فارسی را دوست دارد.

صبح شنبه دوم مهر می شود. نگران برگشت به ایران هستیم و معضل قطعی اینترنت مشکلاتمان را دو چندان می کند. شب قبل حسابی دنبال بلیط گشتم و متوجه شدم که از همین یکشنبه آینده اولین پرواز مستقیم ایران ایر از مونیخ به تهران راه اندازی شده است اما به کار ما نمی آید. اینترنت به خاطر اعتراضات از بعد از ظهر قطع می شود و فقط صبحها هست. بلیط های مختلفی را بررسی کردم و دیدم که بلیط قطر از مونیخ به تهران ارزانتر از ایران ایر است. به خاطر توقف داشتن در دوحه. متاسفانه سیستمهای داخلی و اینترنت و ناتوانی در پرداخت آنلاین خیلی استرس زاست. موفق می شوم از طریق تلفنی واتس آپ راهنمایی کنم و مرحله به مرحله پیش برویم تا بالاخره بلیط برگشت از مونیخ به تهران را بگیریم که خیالمان راحت شود. بلیط دو نفره شد 21 میلیون و 900 هزار تومان. نرخ یورو را هم نوشته ام 30 هزار تومان. چیزی شبیه خیال و افسانه با نرخ امروز یورو که 53 هزار تومان شده است (دلار 47 هزار تومان: البته این نرخ دلار در اسفند 1401 است و الان یعنی 2 خرداد 1402 قیمت دلار 52 هزار تومان است).

ونیز پلی معروف دارد به اسم پل افسوس. وقتی از جلوی کاخ دوج ونیز گذر می کنید و به سمت گرند کانال (Grand Canal) می روید، در انتهای ساختمان قصر یک پلی منحنی شکل دیده می شود که به پل افسوس معروف است. این پل افراد معروف و گمنام بیشماری را به خود دیده است و به نوعی نماد سلطه آدمهای سنگدل به شمار می رود. پل افسوس با نقش و نگارهایی به سبک باروک (Baroque) محلی بوده است که قصر را به طبقه اول زندان وصل می‌کند. محکومین و زندانی هایی که از روی این پل برای اجرای احکام بی رحمانه دادگاه ونیز عبور می‌کردند، از روی پنجره های مشبک پل افسوس، آخرین نگاه‌هایشان را به شهر می‌انداختند و در دل خود امید داشتند که با حکمی غیر از مرگ بتوانند باز از روی پل افسوس به زندگی بازگردند. چیزی که هنگام ترک ونیز هر گردشگری را در بر می‌گیرد و حسرت این به دلش می‌ماند که چرا بیشتر نتوانسته شهری به این زیبایی را سیاحت کند و حتما در ذهنش می‌گذرد که آیا ممکن است دوباره به این شهر پا بگذارم؟

پل افسوس ونیز

پی‌نوشت: این مطلب را در 28 اسفند 1401 نوشته بودم اما چون تازه دلگفته‌ها با قسمت 11 ایتالیا روزآمد شده بود فکر کرده بودم که بگذارم و بعد از مدتی دیگر آن را منتشر کنم. اما، دغدغه و گرفتاریهای این چند ماهه طوری شد که اصلا فراموش کردم مطلب آماده دارم و کمترین فرصتی هم نیافتم که بنویسم و دلگفته ها را روزآمد کنم و از 40 روز گذشت و چقدر حرص خوردم. اما امروز که آمدم بقیه و بخش انتهایی را بنویسم متوجه شدم که این مطلب آماده بوده و من فراموش کرده ام آن را منتشر کنم.

نوشته شده در: 28 اسفند 1401

اینجا ونیز (ایتالیا 11): ایکا روما 2022:  آب‌پیما باس

صدای چرخهای چمدان در جدال با سنگ فرش‌های کوچه‌های باریک و زیبایی که نوستالژی یک عمر فیلم‌های ایتالیایی با این آوای خاص صدا زدن "دلتاتورررررههههه" و فیلم‌های ماندگاری چون "سینما پارادیزو" و "پدرخوانده"، ما را به هیجان مهمانی در یکی از زیباترین شهرهای جهان فرا می‌خواند. در جدال با کرجی‌بانها و قایق‌ران‌ها، جیبمان برنده می‌شود؛ چرا که هر طور حساب کردیم دیدیم که برای ده دقیقه راه (به گواه گوگل مپ) ارزش ندارد که دست کم 60 یورو بدهیم.

در غروب زیبای ونیز، یکی از عروسان شهرهای جهان هستیم اما دو غروب ما را احاطه کرده. یکی غروب 31 شهریور و بدرقه تابستان و دیگری هم غروب مرگ و شورش و اعتراضات هموطنان در کشور.

برای اینکه دچار مشکل در برنامه و احیانا نبود قطار نشویم در همان بدو ورود می رویم و بلیط قطار به مقصد مونیخ برای دو روز دیگر را می خریم. اینجا علاوه بر دستگاه تحویل بلیط، باجه هایی هم دارد که بلیط می فروشند. نوبت می گیریم و بعد که شماره مان خوانده می شود می رویم برای گرفتن بلیط. هر کاری کنیم گویی نمی شود به دستگاه اعتماد کرد و اینکه یک خانمی صاحب گوشت و پوست و استخوان، برگه بلیط را مهر کند و دستت بدهد، تنها راه اعتماد و آسایش خیال است. قیمت بلیط 104 یورو است بدون صندلی و اگر با صندلی بخواهیم باید 108 یورو برای هر نفر بدهیم که مشخص است مسیر به این طولانی را نمی شود بدون صندلی گرفت. این هم از آن عجایب است که بلیط سرپایی می فروشند و اگر جا بود می نشینی که غیرقانونی است و اگر آدمی که هزینه صندلی داده بیاید حتما باید جایش را بهش برگردانی.

چمدانها را از بین جمعیت سرخوش، مد روز، شاد، رنگارنگ و زیباروی کشیدیم و به پای پل زیبای روی کانال روبروی ترمینال رسیدیم. یک پله یک پله چمدانها را بردیم تا بالای پل. گویی اینجا آتلیه‌ای است در قواره جهانی و البته در بهشت. از بس صدای چلیک و چلیک دوربینها می آید و زن و مرد از اقصی نقاط عالم، در حال عکس و فیلم هستند. آن‌هم در منظره غروب دلبرانه‌ای که نور خورشید را به کانال آب می تاباند و شیروانیهای زرد و قرمز و رنگی و ساختمانهای قرون وسطایی در پس زمینه اش همانند بوم نقاشی می شوند. از پل که پائین می آییم نفس راحتی می کشیم که خان اصلی را گذراندیم و بقیه مسیر ده دقیقه ای را به سرعت خواهیم رفت. غافل از اینکه ونیز عروسی خوش رنگ و لعاب و بد سگال در خوش آمد گویی از آب در می آید. زمین سنگ فرش حرکت چمدان را سخت می کند اما مناظر و مردم شاد و شنگول و هنرمندانی که در گوشه و کنار موسیقی می نوازند و امید به آرامش و استراحت در هتل، انگیزه حرکت می شود.

هنوز منطق نقشه را در برخورد با آب و کانال متوجه نمی شویم و گاهی به سختی از پلکانی بر روی پل بالا و پائین می رویم و بعد متوجه می شویم که مسیر را درست نیامده و با عذاب فراوان باید چمدانها را برگردانیم. حالا تازه متوجه می شویم که چرا ونیز شهر بدون وسائل موتوری چرخدار است. هیچ موتور و دوچرخه ای از این همه پله و پل و رودخانه نمی تواند عبور کند. هر طور هست در هیاهوی مردم به کوچه باریکی می رسیم که ته آن هم به کانالی ختم می شود همانند همه کوچه ها و مسیرها که بالاخره به کانال یا آب ختم می شوند. هتل ایریس را پیدا می کنیم و خوشحال و مغرور به میز محقر پذیرش که خیلی هم در اطرافش شلوغ است می رویم. اطلاعات رزرو را می دهیم و منتظریم با خوش آمدگویی ما را به اتاقمان راهنمایی کنند. اما دریغ از آن لحظه ای که کلمه "ساری" به زبان خانم موطلایی و پرسینگ‌دار جاری می شود. می گوید سایت بوکینگ دچار اختلال شده و متاسفانه رزرو شما لغو شده و این را از طریق ایمیل به شما خبر داده ایم. با اینکه پرداخت هم انجام شده اما متاسفانه کاری نمی شود کرد.

آه از نهادمان بلند می شود و چانه زنی هم فایده ندارد چرا که جایی ندارند. سریع به رویا خبر می دهم و خدا را شکر می کنم که اینترنت و وسائل ارتباطی هست. خودش و راینر حسابی داغ می کنند. بلافاصله به عادت همیشگی ام در این موقعیتها که دیگر به آب رفته از جوی نمی اندیشم و فقط به فکر حل مساله و آینده ام، از خانم کمک می خواهم که چه کنیم. می گوید چند هتل را به شما معرفی می کنم که دور هستند اما شاید جا داشته باشند. چاره ای نیست و ماتم گرفتن و دعوا دردی را دوا نمی کند.

از بین چند اسمی که داده به سراغ اولین آن یعنی هتل Al botteri میروم و روی نقشه جایش را پیدا می کنم. به سرعت راه می افتم و همسرم در هتل پیش چمدانها می ماند. نزدیک به 20 دقیقه می روم و در این بین با رویا در تماسیم و دل نگران هستند. راینتر زنگ زده به شرکت بوکینگ و حسابی گرد و خاک کرده و گفته که فامیلهای ما امشب بیرون بمانند دودمانتان را به باد می دهم. زیبایی های خیره کننده ونیز از جلوی چشمانم می گذرند اما کو دل و دماغی که عکسی یا منظره ای شکار شود. فقط و فقط به این فکر می کنم که امشب سرپناهی داشته باشیم. بعد از ده ها کوچه و کانال و مسیر عجیب و غریب به جایی می رسم که هیچ شباهتی به آنچه دنبالش هستم ندارد. یک در چوبی خیلی قدیمی و داغان در ارتفاع حدود 70 سانتی کف کوچه است که ظاهرا همینجا مقصدم هست اما باورم نمی شود. زنگ می زنم و وارد می شوم و از یک پلکان عتیقه با پله های خیلی بلند و باریک می روم بالا. خانمی با چهره ای شرقی، از بین شلوغی اتاقش و چندین خانم مسن که اطرافش را گرفته اند می آید و به او می گویم چه می خواهم. می گوید اتاق داریم اما شب خالی می شود و البته اول باید این خانمها را راه بیاندازم. بیرون و در راهرو باید منتظر شوم چرا که اتاق جایی ندارد. خانمهای میان سالی هستند با کلی سر و صدا و بگو و بخند و البته مسائل مختلفه و چانه زنی مخصوص. بیتاب می شوم اما چاره ندارم. یک خانم دیگر هم می آید که متوجه می شوم انگلیسی است. کمی که منتظر می شود شروع می‌کند به غر زدن به کارگر هتل که ظاهرا بنگلادشی است و خیلی هم زبان متوجه نمی شود. کمی هم با مدیر هتل دهان به دهان می شود. از آن اتفاقاتی که برای آنها و کشورشان بعید و عجیب است که کسی معطلشان کند و برای ما یومیه است.

بعد از نیم ساعتی بالاخره کار آن خانمها تمام می شود و به داد من می رسد. می گوید که باید الان پول هتل را بدهم و تند و تیز می رود و با یک رسید 260 یورویی برای دو نفر بر می گردد. با اینکه دلهره دارم و هنوز باورم نمی شود که جا داریم از خانم می خواهم که الان چمدانها را بیاوریم و بگذاریم و ساعت 8 شب که گفته بیاییم و اتاق را تحویل بگیریم. چشمانش گرد می شود و می گوید اتاق اینجا نیست و باید به جایی دیگر بروید. در واتس آپ نقشه را می فرستد و می گوید این نشانی است. همچنان گیج و پر از دلشوره ام که امشب بالاخره چه می شود. اما وقت تامل نیست. دوباره نقشه را باز می کنم و همان مسیر به سمت هتل ایریس را پیش می گیرم اما کمی امیدوارتر.

دوباره چمدان به یک دست و نقشه به دست دیگر می زنیم به دل کوچه های بد ذات و سنگلاخی ونیز. می رویم و می رویم و با چند آزمایش و خطا به جایی می رسیم که نقشه می گوید باید از آب که وسیع هم نشان می دهد رد شوید اما هیچ راه و نشان و منطقی از آن را نمی فهمیم. گویی این بن بستها تمامی ندارند و هی می‌خواهند یادآوری کنند که زندگی پر از بن بست است. دست به دامن مردم می شویم و بعد از کلی پرس و جو و کمکهای انسان دوستانه مردمی متوجه می شویم که چه باید کرد.

یک جایی کنار آب به شکل اسکله و چوبی هست که ایستگاه اتوبوس دریایی است. باید از دستگاه بلیط بخریم که کسی می گوید بلیط 48 ساعته بگیرید که به صرفه باشد و قیمت آن نفری 35 یورو است. در اتاقک ایستگاه منتظر می شویم و می فهمیم که در ایستگاه Toma هستیم و باید در ایستگاه Giardini یعنی 8 ایستگاه دیگر پیاده شویم.

لحظه هیجان انگیز رسیدن اتوبوس دریایی و تشریفات کناره گیری و جفت شدن با در ورودی ایستگاه و باز شدن زنجیر را فراموش نمی کنم. خورشید در حال غروب است و انعکاس تشعشعات طلایی آن روی آب افتاده و اتوبوس دریایی که قایقی بزرگ و پهن است در کنار ساحل تلو تلو می خورد و مسافران پر شور و شاد با احتیاط پیاده می شوند. بعد نوبت سوار شدن ماست که با اشاره حالی می کنند که زدن ماسک اجباری است. ورودی اتوبوس آبی پهن است و جای خالی دارد. دو ردیف صندلی سه تایی دارد و انتهای آن هم دری دارد که مانند تراسی رو به دریاست. چمدان ها را جا می دهیم و خودمان را به تراس بیرونی می رسانیم و از زیبایی های دریا و اقیانوس و کانال و معماری و غروب و هوای رو به خنکی لذت می بریم. روی سطح کانال پر از قایقهای متنوع است و برخی تند و برخی کند می روند. قایقهای پارویی با آن روکشهای مخمل و رنگ سرخ، جلوه دیگری دارند.

چشممان به ایستگاه ها است که اسمهای جالبی هم دارند. مثل آکادمیا، سلوته، سن مارکو (مهمترین جای ونیز)، سن زکریا، آرسناله و... بالاخره به ایستگاه می رسیم و پیاده می شویم در حالی که شب شده و چراغهای کافه ها و هتلها و البته کشتی های پهلو گرفته در ساحل روشن شده. چمدان ناله کنان در شب به دنبال ما که چشممان از نقشه دور نمی شود کشیده می شود. از کنار یک هتل سفید و نورانی به کوچه ای تنگ و باریک که امضای ونیز است می پیچیم و همینطور کوچه به کوچه تا بالاخره در وسط یکی از این کوچه تاریکها جایی را که به عنوان هتل معرفی کرده اند می یابیم. اما آه از نهادمان بلند می شود وقتی می بینیم پشت آن در کوچک و پنجره های بسته هیچ چراغی روشن نیست و از کسی هم صدایی در نمی آید. زنگی هم در کار نیست. به در می کوبیم و خبری نیست و دلشوره ای که کمی آرام گرفته بود دوباره اوج می گیرد. فکر اینکه در ونیز زیبا مجبور شویم کنار ساحل به صبح برسانیم ترس می آفریند. خوشبختانه شماره موبایل آن خانم را دارم و زنگ می زنم و می گوید که الان یک کد می فرستم. همراه کد می نویسد که بروید آپارتمان 3 و کلید را هم از سبد روی یخچال بردارید.

اینجا یک ساختمان است که در لابی پائین میز و صندلی و یخچال و پشت آن آشپزخانه و سرویسهاست و یک راه پله باریک به واحدهایی که هر طبقه دو تا دارد ختم می شود و کلا 4 واحد دارد که خوشبختانه تنها ساکنان آن ما هستیم. هوا شدیدا سرد شده و ساختمان هم سرد است. با این همه خوشحالیم که بعد از ساعتها در راه بودن و دلهره به سقفی بالای سر رسیده ایم. پنجره را باز می کنم اما در فاصله یک متری دیواری بلند و پنجره ای می خورد توی چشمم. اینجا در کوچه های ونیز به راحتی می شود با خانه روبرویی کاسه همسایه ای (اصطلاح ما برای رابطه با همسایه ها) راه انداخت از بس خانه ها به هم نزدیک است.

کمی که آرامش می گیریم، نمی توانیم در مقابل هیاهوی جهان که از سوی ساحل و کوچه های پر تردد و کافه های مملو از جمعیت به گوش می رسد، مقاومت کنیم. لباس گرم می پوشیم و می زنیم به شبهای ونیزی. باد سردی، بوی نمک و ماهی و دریا را به سویمان می آورد. مردمان جهان لاقید و رها به این سو و آن سو می روند. گوش تا گوش در کافه های ساحلی نشسته اند و تراس هتلهای رو به دریا مملو از لیوانهایی است که به سلامتی دنیای آزاد به هم می خورند. دکه های ساحلی انواع و اقسام هدایای ونیزی می فروشند. از تیشرتهای ونیزی به قیمت 10 تا 20 یورو تا چتر و هوی، فندک، مگنت، ماگ و ده ها خرده ریز دیگر که قیمتهایشان برای ایرانی جماعت و قیمت صعودی دلار، گران می نماید.

کنار ساحل قدم می زنیم و می رسیم به جایی که ایستگاه سن مارکو و سن زکریا است و بعدا متوجه می شویم که اینجا قلب ونیز است. کلیسایی عظیم با نقاشی های زیبا (البته در حال مرمت) یک طرف میدان است و ساختمانی طولانی که در تراس های آن چراغها همه روشن است و نورافکنهایی که میدان را مثل روز روشن می کند نمی گذارند که کسی در هتل بماند. جمعیت عظیمی که در میدان جمع هستند و دست فروشهایی که تیر و کمانهای بچه گانه نورانی می فروشند و موسیقی در جای جای میدان، شور و حالی متفاوت به آنجا داده. صفهای طولانی برای بازدید از جاهای دیدنی به چشم می خورد و مردم دسته دسته با رنگها و لباسهای متنوع وارد می شوند و هر یک از کوچه های منتهی به میدان خارج می شوند و به فتح زیبایی های دیگر ونیز می روند.

نوشته شده: ۱۰ دی ۱۴۰۱

اینجا ونیز (ایتالیا 10): ایکا روما 2022: کانال‌شهر

لامبورگینی کروکِ قهوه‌ای دارد پا به پای قطار می‌آید و نامرد نمی‌گذارد که زیبایی‌های یک جاده وسط دریا و آب را بهتر ببینیم؛ از بس چشم نواز است و سرعتش وسوسه انگیز. دور تا دور مسیر باریک قطار را آب گرفته و کمی آنطرفتر جاده ماشین‌رو قرار دارد و همپای ریل قطار پیش می‌آید. هر چند مترِ این جاده را اگر با ریال ایران حساب کنی، چندین میلیارد تومان درون آن در حال تردد است از بس که ماشین‌های رؤیایی و آنچنانی که فقط توی فیلمها دیده می‌شود از آن عبور می‌کند. منظره فوق العاده ای است که یک خط باریک وسط دریایی گسترده پیش می‌رود و انتهای کرانه‌های دریا به خانه‌های شیروانی شده و رنگی ختم می‌شود. گاه گاهی هم جزیره‌ای یا قایق و کشتیهای روی آب به چشم می‌آیند.

این منظره ورودی شهر رؤیایی و خاصِ ونیز است. به ونیز که نزدیک می‌شویم، یاد این لطیفه می افتم که یه ایتالیاییه به ایرانیه می رسه و می خواد خودنمایی کنه و می گه ما یه شهری داریم که رو آبه و اسمش ونیزه، ایرانیم می گه این که چیزی نیست، ما یه مملکت داریم که کلاً رو هواست، اسمش ایرانه.

آخرین روز تابستان (پنجشنبه 31 شهریور 1401) همگام با کوچ تابستان، چمدان به دست راهی ایستگاه تراموای رم می‌شویم تا به فتح یکی از زیباترین و رؤیایی‌ترین شهرهای جهان یعنی ونیز برویم. باید ساعت 11 و نیم که حرکت قطار است در راه آهن باشیم که رسیدن به تراموا و کندی حرکت او کمی نگران کننده می‌شود. ایستگاه ترمینی که ایستگاه مرکزی قطار رم است، منطقه 72 ملتی است از بس آدمهای رنگارنگ از سراسر دنیا در آن تردد می‌کنند. تا ده دقیقه مانده به حرکت اسم قطار ما روی نمایشگر نمی‌آید و تعجب می‌کنیم که در این فاصله کم چطور همه مسافران سوار می‌شوند. قطار شرکت Trenitalia قطار مدرن و سریع السیری است. در طول حرکت و بر روی مانیتور سالن تا سرعت 270 کیلومتر را هم می‌بینیم. از ایستگاه Roma Termini حرکت آغاز شد و طبق برنامه باید ساعت 15.34 دقیقه در ایستگاه Venezia s. Lucia پیاده‌مان می‌کرد.

از همان ابتدای حرکت، سرسبزی مسحور کننده طبیعت همسفر ما شد و هر چه به سمت شمال ایتالیا پیش رفتیم تراکم و زیبایی باغات، مزارع و جنگل بیشتر شد. چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌آمد نظم و ترتیب در همه چیز بود. اگر روستا بود، خانه‌های پراکنده یا متراکم با نظم و رنگ آمیزیهای شادی ساخته شده بودند. کشت و کار مزارع به صورت کرتهای طولانی و دقیق بود. از همه زیباتر باغهای میوه بود که با داربستهای فلزی کوتاه و در خطهای منظم تا جایی که چشم کار می‌کرد گسترده شده بودند. قد درختان همه در یک اندازه کوتاه بود که با یک چهارپایه یا پله کوتاه بشود میوه‌ها را برداشت کرد. قطار سریع می‌رفت و نمی‌شد درست تشخیص داد که چه میوه‌هایی روی درختان خودنمایی می‌کنند. اما هر چه بود چه در حومه شهرها و چه در دل روستاهای سرسبز و زیبا، همه یک شکل و مرتب بودند طوری که فکر می‌کردی آرایشگرهای حرفه‌ای این درختان را پیراسته‌اند. در طول مسیر رودخانه‌های پر آب و سبز هم همه جا خودنمایی می‌کردند و اگر به نهرها می‌ریختند به صورتی بود که با جویهای سیمانی از هدر رفت آب جلوگیری کرده و هدایت صحیح آب به باغات انجام می‌شد. بارانی زیبا هم این بزم سبز و گیاهی را طراوت بخشید و از پشت شیشه‌های قطار، داشته‌های اروپا و حسرتهای دائمی ما از کمبود آب را به رخ می‌کشید.

قطار وای فای با سرعت معقولی داشت آن هم در روزهایی که اینترنت در ایران نیمه قطع شده بود و فقط ساعاتی از صبح مردم دسترسی به اینترنت داشتند و می‌شد با آنها ارتباط برقرار کرد و این موضوع بر حجم نگرانی ما برای بچه‌ها می‌افزود. فردا اول مهر بود و اگر چه جمعه بود اما گویی تنظیمات بدن، همه نگرانی و دلزدگی های اول مهر و خاطرات مدرسه رفتن بعد از تعطیلی تابستان را از ژنهای کهنه بیرون می‌کشید و نمی‌گذاشت که در دل اروپا هم بی دغدغه باشیم. درگیری‌های گسترده در جای جای کشور و تهران به گوش می‌رسید و اتفاقاً بچه‌های ما که هر دو مدرسه و دانشگاهشان در مقر اصلی درگیری‌ها یعنی چهارراه ولیعصر بود، ما را بیشتر نگران می‌کردند و بچه‌ها دائم می‌پرسیدند که فردا را چه کنیم و مدرسه و دانشگاه را برویم یا خیر؟ مردم کتابخوان هم در قطار کم نبودند. هم کتاب چاپی مطالعه می‌شد و هم کتابخوانهای الکترونیکی در دست افرادی به چشم می‌آمد که از بین مناظر زیبای طبیعت، اینترنت پر سرعت یا گفتگو، به خلوت پرشکوه کتاب پناه برده بودند.

ایستگاه‌های شهرهای مختلف و معروف ایتالیا هم که معمولاً به خاطر فوتبال، جشنواره‌ها یا رویدادهای دیگر اسمشان به گوش می‌خورد هم جالب بود. وقتی در هر کدام از این شهرها توقف می‌کردیم و یا از کنار آن رد می‌شدیم حسرت بار می‌شدیم که کاش می‌شد این شهرها را هم ببینیم. ایستگاه‌هایی مثل: فلورانس، بلونیا، پادوا، بولزانو (بوزن bozen)، بریکسون brixon و... قطارهای مختلفی از کنار ما رد می‌شدند که لوگو و تعداد قطارهای DHL (پست سریع بین المللی) بیشتر از همه به چشم می‌آمد؛ گویی که آشنایی را در غربت دیده باشی.

چیزی که در شهرهای مختلف در مسیر و البته رم به چشم می‌آمد پمپ بنزین بود. اینجا پمپ بنزین مثل ایران دم و دستگاه و سقف و تشکیلاتی ندارد. یک سکویی با یک یا حداکثر دو پمپ کنار خیابان و بدون سقف است که همانجا ماشین‌ها بنزین می‌زنند و اصلاً بگیر و ببند ایران را ندارد. قیمت یک لیتر بنزین معمولی هم 1.72 یورو است. مثل هر سفری که بالاخره یک روزی یا جایی تمام می‌شود، سفر قطاری ما از رم به ونیز هم به پایان رسید و از همان ایستگاه قطار لوچیای ونیز دریافتیم که با یک جهان‌شهر مواجه هستیم. بعد از ظهری که رسیدیم به ونیز، تابستان هم به آخرین ثانیه‌های سفرش نزدیک می‌شد و داشت شیفتش را با پائیز عوض می‌کرد و اگر چه در اینجا حال و هوای زندگی برقرار بود اما دل ما با تنظیمات رسیدن به خط پایان تابستان کمی تشویش داشت. از یک طرف مهر شروع می‌شد و بچه‌ها باید محیط مدرسه جدید و دانشگاه حضوری بعد از کرونا را آغاز می‌کردند و از سوی دیگر، درگیری‌های تهران شکل جدی به خود گرفته بود. خیزش "زن، زندگی، آزادی" به سرعت به سراسر ایران گسترده شده بود و حالا اینجا در ونیز که مینیاتوری از همه مردمان جهان را در خود جای داده بود، چه موهایی که در باد رقصان بود و چه مردمانی که سرخوشانه، از زن و مرد، در آزادترین شکل ممکن تن به دریا و تفریح می‌زدند و بی دغدغه زندگی را به شادی سر می‌کردند. ایستگاه راه آهن غلغله بود و به محض بیرون آمدن از در خروجی آن با صحنه عجیبی مواجه شدیم. رودی وسیع روبرویمان بود با انبوه آدمهای رنگ وارنگ که در اطراف آن و پل زیبای روی رودخانه یا بهتر بگویم کانال در تردد و تفریح بودند. به لطف خانم مکتبی‌فرد و راینر، هتل ایریس برایمان رزرو شده بود. با گوگل مپ آدرس آن را گرفته بودیم و خوشحال و خندان از اینکه تا دقایقی دیگر در اتاقی مشرف به آبهای زیبای ونیز سکنی خواهیم داشت، خواستیم به سمت هتل برویم. اما اولین مساله این بود که نقشه نشان می‌داد برای رسیدن به هتل باید از آب رد شویم و آدرس را دنبال کنیم. در نقشه باید از روی رودخانه رد می‌شدیم ولی مشکل اینجا بود که راه ارتباطی با آن سوی کانال، یک پل زیبا با پله‌های فراوان بود. نگاهی به چمدانها انداختیم و اگر چه کم بار و بنه بودیم اما بالاخره دو چمدان دیگر حق مسلم ما برای یک سفر اروپایی و چند شهر و دو کشور رفتن بود. تا به خودمان بیاییم مثل ترمینال جنوب خودمان، بنگلادشی و هندی‌ها دوره‌مان کردند که چرخهایی شبیه فرغان به دست داشتند و می‌خواستند چمدانها را به زور روی آنها بگذارند. قیمت را پرسیدیم که گفتند حدود 15 یورو که به قیمت یوروی 31 هزار تومانی آن وقت چیزی نزدیک به 470 هزار تومان می‌شد. با توجه به اینکه نقشه می‌گفت فقط ده دقیقه راه است، دیدیم که چندان معقول به نظر نمی‌رسد. هوس کردیم که در مورد تاکسی پرس و جو کنیم و دیدیم که تاکسی‌های آبی یعنی قایقهایی که در نقش تاکسی عمل می‌کنند، مبلغ 60 یورو که نرخ اتحادیه است را طلب می‌کنند.

ونیز تنها شهر بدون خودرو، موتور و دوچرخه جهان، شهر کانالها است. در واقع مجمع الجزایر پراکنده‌ای است که به صورت خلاقانه‌ای با کانالهای آبی به هم مرتبط شده‌اند. یک کانال اصلی یا گراند کانال هست که تعداد بیشماری کانال‌های فرعی از آن جدا شده و کوچه و پس کوچه‌های آبی شهر را تشکیل می‌دهند. خود ونیز جمعیتی حدود 600 هزار نفر دارد اما تخمین زده می‌شود که سالانه نزدیک به 20 میلیون نفر گردشگر را جذب کند. ونیز شهر کارناوالها و جشنها و رویدادهای بزرگ بین المللی است که جشنواره فیلم ونیز یکی از معروفترین رویدادهای آن است. شرایط عجیب و غریب ونیز و وجود بناهای قدیمی و آرامگاه آدمهای مشهوری چون سن مارکو (مرقس که یکی از حواریون معروف حضرت مسیح بوده) و معماری ویژه و نبود خودرو، باعث شده که این شهر به عنوان میراث جهانی یونسکو ثبت شود. به جرات می‌توانم بگویم که ونیز زیباترین و در عین حال عجیب‌ترین شهری بوده که تا کنون دیده‌ام. آدم باورش نمی‌شود که این شهر آبی چگونه خانه‌ها و بناهایی را در خود جا داده که سالیان سال بدون مشکلی در درون آب سالم مانده‌اند. اوج هنر و خلاقیت است که از یک تهدید، چنین فرصت خارق العاده ای به وجود بیاوری که بشود شاخصی ویژه در بین شهرهای جهان. از هر طرف که می‌روی به یک کانال و آبراه می‌رسی که با پلی صاف یا پلکانی شما را به آن سوی کانال می‌رساند. بیخود هم نیست که هیچ موتور یا ماشین یا حتی دوچرخه‌ای در ونیز به چشم نمی‌خورد چون از این همه پل و پله نمی‌شود رد شد. مردم جلوی خانه‌هایشان سکوهایی دارند که قایقشان را جلوی آن پارک کرده و معمولاً چادری از جنس پلاستیک را روی آن کشیده‌اند که خیس یا کثیف نشود. احتمالاً باید زندگی عادی هم جالب و غریب باشد که وقتی کسی می‌خواهد برود خرید بگوید یک دقیقه با قایق می‌روم و می‌خرم. یا اینکه مثلاً وقتی چند جوان می‌خواهند بروند تفریح و دور دور، جوانکی بگوید: باشد من قایق بابام را می‌آورم. وسیله حمل و نقل عمومی اتوبوس آبی (دریایی) است و قایقهای تزئینی و زیبای پارویی هم در سراسر کانالها دیده می‌شوند که آدم را یاد ماهیگیرهای شرق آسیا می‌اندازند. این قایقها که به "گاندولا" معروف هستند، برای هر سفر 80 یورو می‌گیرند و تاکسی‌های آبی هم به نرخ مصوب 60 یورو می‌گیرند. اما اتوبوسها به کمتر از این قانع هستند مثلاً برای یک بلیط 48 ساعته که هر چقدر دلت بخواهد اتوبوس دریایی سوار بشوی، مبلغ 35 یورو می‌گیرند. کوچه‌های باریک ونیز با پنجره‌های خانه‌هایی که به این کوچه‌های باریک و بلند باز می‌شوند و در بسیاری از کوچه‌ها بند رخت بسته و روی آنها لباس پهن کرده‌اند جالب است. دلیل باریکی کوچه‌ها این است که در گذشته رفت و آمد همه مردم و خانه‌ها از کانالها و با قایق بوده و خیلی ترددی نداشته‌اند و کوچه‌ها فقط مرز خانه‌ها را مشخص می‌کرده‌اند. در کوچه پس کوچه‌های آن برندهای معروف دنیا انواع لباسها و اجناس درجه یک و مد روز را به فروش می‌رسانند و در جاهای که اصلاً فکرش را هم نمی‌کنی یکباره فروشگاه بنتون، زارا، لویی ویتون، رولکس، ریبن و ... جلویت سبز می‌شود.

نوشته شده: 3 دی 1401

اینجا رم 8: ایکا روما 2022:  ایفلای آرشیویست‌ها؛ ایران در کما

روز چهارشنبه 30 شهریور 1401 است و اخبار خوبی از ایران نمی رسد. اینترنتها قطع و ضعیف شده. نمی شود ارتباط درستی گرفت و این دلشوره و نگرانی را زیاد می کند. یکی دو پست در اینستاگرام می گذارم که وقتی با برخورد مردم و اعتراضشان مواجه می شوم تازه متوجه عمق اندوه و شرایط سخت تر مردم در ایران می شوم و دیگر ادامه نمی دهم. یکباره در پی مرگ مهسا امینی، همه به خیابانها ریخته اند و درگیری های خونین و بدی در جریان است. دل آدم به درد می آید. وقتی آرامش شهرهای اروپایی و آدمهای فرو رفته در طرح هایی برای شادی در هر لحظه را می بینم، حسرتی چشمانم را می گیرد که دلم می خواهد فریاد بزنم: آی آدمها، جرعه ای شادی، حق هر انسانی است که نفس می کشد. این را از او دریغ نداریم.

*****

کمی مانده به ساعت 9 (چهارشنبه 30 شهریور 1401)، خیابان مانزونی را که به سمت پائین می روم، افراد زیادی را می بینم که کیفهایی با آرم ICA بر شانه دارند. بنرها و استندهای ایکا که از دور در جلوی Antonianum Auditorium دیده می شوند نوری از امید و اهمیت تخصص و دانش را می تابانند. این همه آدم با نژاد و چهره های مختلف با یک دغدغه تخصصی یکجا گرد هم آمده اند. نکته مهم حضور افرادی از تخصصهای مختلف، صنایع، سازمانهای دولتی و خصوصی، مقامات و ... است که تخصص اصلی آنها آرشیو، کتابداری یا مدیریت اطلاعات نیست، بلکه بهره برداران از آموزه های آرشیو هستند و حضورشان در اینجا یا برای کسب دانش است یا برای ارائه تجربه. مثلا با کسی همصحبت شدم که از بمبئی آمده بود و در شعبه مرکزی ریزرو بانک آنجا مشغول به کار بود و آمده بود که پوستری در مورد تجربه آرشیوداری در بانکشان ارائه کند و تخصص خودش هم اقتصاد بود. یا یک آقای خیلی قد بلند (ده سانتی از من بلندتر بود) را دیدم که با هم صحبت کردیم و گفت که از امارات آمده و در امور بایگانی و حفاظت داده های بانکی فعال است. فردا که دوباره دیدمش گفت که دیروز بعد از صحبت با شما، با آقای نجدی؟ نامی که ایرانی است صحبت می کردم و گفتم که شما را دیدم. ایشان را می شناسید؟ ایشان مسئول بانک صادرات، شعبه امارات هستند و امورات مدیریت داده و نگهداری از بایگانی و امنیت بانک آنها را شرکت ما بر عهده دارد.

سالن نیم دایره ای است با طرح چوبی میز و نیمکتها که حس تاریخی و قدیمی می دهد. برخلاف عادت قدیمی که در ته سالن می نشینم اینبار سنت شکنی کرده و می روم و در ردیف سوم وسط می نشینم. درست روبروی صحنه سالن. دو ردیف جلویم را شیوخی با لباسهای عربی پر می کنند که متوجه می شوم از عربستان هستند. سه مقام ظاهرا دولتی با عبا و بقیه با لباس عربی و یکی دو نفر هم کت و شلواری و خانمهای عرب که بعضی ها بدون حجاب و بعضی با حجاب و صد البته همه با آرایشهای توی چشم زننده خلیجی و عربی. یکی دو نفر گماشته گروه هستند و یکی از آنها همان اول صبحی آمد و روی میزهایی که می خواست تیم بنشیند که وسط سالن بود، کاغذهایی گذاشت.

مراسم افتتاحیه کنفرانس ایکا 2022 شروع می شود. امسال نهمین کنفرانس بین المللی ایکا (شورای بین المللی آرشیو) با شعار "آرشیو: پر کردن فاصله" (19 تا 23 سپتامبر 2022) در شهر رم برگزار شد. خیلی وقت بود که این همه جمعیت را در سالنی ندیده بودم. در دو سال گذشته به خاطر کرونا که مراسم آنچنانی برگزار نمی شد و اگر هم می شد کسی جرات نمی کرد در جمعهای شلوغ شرکت کند. اما اینجا وضعیت فرق می کرد. از بیش از 50 کشور جهان افراد متخصص و مرتبط شرکت کرده بودند.

در اینجا از مقامات مسئول دولتی و بگیر و ببندهای توی سالن به خاطر آنها و ردیف اول را رزرو کردن که مقامات بیایند خبری نیست. هر کسی هم که مقامی دارد می آید و بی سر و صدا در گوشه ای می نشیند. اگر کسی تحویلش بگیرد به خاطر مقامش نیست و به خاطر شخصیت و اثرگذاری خودش در موضوع یا فعالیتی که دارد هست.

قبل از ورود به سالن می خواستم دستگاه ترجمه بگیرم و کارت شناسایی می خواستند. تازه متوجه شدم که نه پاسپورت و نه هیچ کارت شناسایی دیگری همراه ندارم. تا اینکه دیدم یک نفر در صف کارت ویزیتش را داد و خانم دستگاه ترجمه هم قبول کرد. من هم کارت ویزیت دادم که بعدا ماجرایی شد. وقتی برگشتم که دستگاه را تحویل بدهم خانم مسئول هی گشت و نتوانست کارتم را پیدا کند. من هم گفتم کارت ویزیت است و مهم نیست و رفتم. یک روز بعد از کنفرانس ایمیل مفصلی دریافت کردم که می گفت شما دستگاه ترجمه را نیاوردید که تحویل بدهید و هر چه زودتر آن را بیاورید. گفتم آخر آن دستگاه مترجم به چه درد من یا کسی می خورد و توضیح دادم که تحویل داده ام و خوشبختانه قبول کردند.

آقای Dr. Giulia Barrera خوش آمد گفت و کمی در مورد کنفرانس و رم صحبت کرد و البته شوخی کرد که یکی از ویژگیهای کنفرانسهای اون ور آبی همین خارج کردن آن از حالت رسمی و عصاقورت دادگی است. برای این کنفرانس بیش از 330 مقاله از 62 کشور جهان ارائه شده بود. در نهایت 73 مقاله، 6 کارگاه آموزشی و یک نشست با 17 ارائه کوتاه (lighting talks)، بیش از 80 پوستر که در نهایت حدود 217 ارائه کننده به شکلهای مختلف در کنفرانس فعال بوده اند.

شعار کلیدی کنفرانس "آرشیو: پر کننده شکافها" به چهار شکاف اصلی می پرداخت که عبارت بودند از شکاف دموکراسی، فرهنگ، دوری و دیجیتال و همه مقالات و مطالب ارائه شده و نشستهای همزمان چهارگانه به نوعی به این موضوعات محوری مرتبط شده بودند. نگاهی به برنامه کنفرانس به خوبی نشان می دهد که محور بحثها چه بوده است.

بعد از صحبتهای اولیه آقای Judge Rosario Salvatore Aitala که یک حقوقدان است را به عنوان سخنران کلیدی معرفی کردند که به صورت آنلاین در مورد مسائل قضایی و حقوقی مرتبط را آرشیوها صحبت کردند. بعد هم نماینده شرکت Ancestry که حامی اصلی کنفرانس بود و شرکتی فعال در زمینه آرشیو است صحبت کرد. ایشان از پروژه او سی آر کردن دست خطها گفتند که در شرکت انجام شده و با دقت بالایی می تواند دست خط را به فونت تبدیل کند که دستاورد بزرگی هم برای تصحیح و انتشار متون قدیمی و نسخ خطی است و هم برای رایانه ای و هوشمندسازی اسناد سازمانی.

از ایران سه مقاله شرکت کرده بود که یکی مقاله ما با عنوان چارچوبی برای استفاده از بلاکچین در مراکز آرشیوی ایران بود که مشترک با آقای دکتر اصنافی و خانم مجیدنیا ارائه شد. یک مقاله هم حاصل پایان نامه دانشجوی خوب ما خانم سمانه برجی و آقای دکتر اصنافی و خانم دکتر پاکدامن بود که با عنوان نرم افزار پیشنهادی برای استخراج اطلاعات از رسانه های اجتماعی توسط خانم برجی ارائه شد. مقاله سومی هم بود که مربوط به کار آقای دکتر اصنافی بود اما ارائه نشد. با شرایط حال حاضر اقتصادی و نرخ یورو و دلار فکر می کنم آخرین شرکت کنندگان در این رویدادهای علمی بودیم و کلا حضور ایران بسیار کمرنگ بود. چه در عرصه ارائه مقالات علمی و چه در سطح سازمانها و نهادهای مرتبط. چرا که خیلی از شرکت کنندگان، مسئولان دولتی یا شرکتهای خصوصی بودند که برای روزآمدسازی دانشی و دسترسی به آخرین یافته های علمی در حوزه آرشیوها و استفاده از فناوریهای روز در سازمانهای خودشان شرکت کرده بودند.

بعد از صحبتهای افتتاحیه همه جمع شدیم و یک عکس یادگاری با جمعیتی که از 62 کشور جهان آمده بودند گرفتیم. عکاس بامزه ای بود که در هنگام عکس گرفتن کلی شوخی و خنده با این جماعت بزرگ می کرد و نشان از اعتماد به نفس بالای ایشان داشت. در کنار کنفرانس، مجمع سالانه ایکا و شب فرهنگی و ضیافت افتخاری و روز ملی ایتالیا هم برگزار شد که ما افتخار شرکت در هیچ یک را نداشتیم.

برنامه کنفرانس در چهار سالن همزمان پیش می رفت و خیلی جالب بود که اغلب سالنها به طوری پر بود که جای نشستن نداشت و مردم سرپا ایستاده و گوش می کردند. در یکی از نشستها معنی کار گروهی را به عینه دیدم. یک خانمی از کره داشت در مورد تاریخ ایجاد و توسعه و اسناد راه آهن کره سخنرانی می کرد. متنی دستش بود که به انگلیسی از روی آن می خواند و کسی هم اسلایدها را پیش می برد. وقتی سخنرانی اش تمام شد یک دختر و پسر جوان آمدند و کنارش ایستادند. یکی از حضار به ایتالیایی سوالی پرسید و آن خانم دستیار آن را به انگلیسی برای آقا ترجمه کرد و آقا هم به کره ای برای خانم سخنران که هیچ زبانی به جز کره ای نمی دانست ترجمه کرد. خانم سخنران به کره ای جواب داد و آن آقا برای خانم مترجم دوم به انگلیسی و آن خانم برای سوال کننده به ایتالیایی ترجمه کرد. جالب بود که سخنرانی ها می توانست به ایتالیایی و فرانسه یا انگلیسی باشد و به جز مراسم افتتاحیه هم مترجم همزمانی وجود نداشت.

پذیرایی ها با قهوه و شیرینیهای کوچولوی ایتالیایی بود ولی ناهار با لازانیا و سالادی که شامل روکولا، هندوان، کدو، و چیزهای دیگری که قاطی کرده بودند می شد، پذیرایی شدیم.

بیرون سالن سخنرانی هم شرکتهای مختلف به ارائه محصولاتشان پرداخته بودند. با شرکت زوشل آلمان که می شناختم و اسکنرهای آنها را در کتابخانه ملی و مجلس دیده بودم صحبت کردم. آه از نهادشان بلند شد. گفتند حکایت ایران و تجهیزات ما مثل بیماری است که ده سال برای سلامتی اش به دکتر مراجعه نکرده باشه. الان با تحریمها ما نمی دانیم دستگاه هایمان در ایران در چه وضعی هستند. تجهیزات جدیدشان برای اسکن را که با دقت و کیفیت بالاتری کار می کردند معرفی کردند.

شرکت 3M را هم دیدم. شرکتی که در ایران به گیتهای کتابخانه ای و یک مدل اسکنر کتاب معروف بود و خیلی هم کیفیت محصولات خوبی داشت که آنها هم به خاطر تحریمها کلا پایشان از ایران برید و الان دستگاه هایشان در کتابخانه ها دارد آخرین نفسها را می کشد و کاری که ما می کنیم این است که چند دستگاه را اگر داشته باشیم قربانی یک دستگاه کنیم و از قطعات آن اوراق شده برای دستگاه های که دیگر قطعه ندارند استفاده کنیم.

شرکت بلاک فایر (Blockfire) هم که یک شرکت ایتالیایی بود قفسه های ریلی خیلی پیشرفته و امنی ارائه کرده بود. این قفسه ها به صورت خودکار باز و بسته می شدند و در مقابل آتش و زلزله و سیل امن بودند. طوری که اگر آتش سوزی تا 350 درجه هم صورت می گرفت اسناد و مدارک داخل قفسه ها صدمه ای نمی دیدند چون دستگاه های مخصوص خنک کننده داخل قفسه ها کار گذاشته شده بود که برای اسناد مهم خیلی پر اهمیت است.

پوسترهای زیادی برای ارائه در کنفرانس پذیرفته شده بود و فضای نصب آنها هم کم بود. همانطور که قبلا هم نوشته ام، بر خلاف همایشهای داخلی ایران که بخش پوستر خیلی جدی نیست، در این کنفرانسها خیلی مفصل و جدی تلقی می شود و استقبال آن زیاد است. به همین خاطر سه زمان برای ارائه پوسترها گذاشته بودند. عصر چهارشنبه و صبح و عصر پنجشنبه که هر گروه باید پوسترش را جمع می کرد و تحویل می داد تا جا برای پوسترهای بعدی خالی شود. پوسترها ارزیابی می شدند و جایزه بهترین پوسترها داده می شد. چهار پوستر از آمریکا، تایلند، ایتالیا و اسپانیا برنده جایزه بهترین پوستر شدند.

میزبان سال آینده کنفرانس کشور امارات است. البته قرار بود که 2020 میزبان باشند که به خاطر کرونا به تعویق افتاد اما آنها همچنان با عنوان ICA2020 می خواهند آن را برگزار کنند. به همین خاطر حضور اماراتی ها خیلی پر رنگ بود و غرفه ویژه ای با طراحی سنتی و عربی برپا کرده بودند. قهوه عربی با دله مخصوص و انواع دمنوشهای محلی می دادند و بسته های تبلیغاتی برای حضور و شرکت افراد در کنفرانس سال آینده در ابوظبی.

سوریه 2: دمشق، حلب: میهمان را به سرا خواند و خود در حلب است

احساس می‌کنم که چیزی روی پاهایم می‌لغزد و تَلَقي صدای افتادنش می‌آید؛ صدای خش خش ممتدی را در اطرافم می‌شنوم. چشمانم را باز می‌کنم و بیاد نمی‌آورم کجا هستم. خیلی تار و گنگ، صورتی را می‌بینم که می‌گوید: آقا، میز جلویتان را باز کنید برای شام. سر جایم می‌نشینم و کتاب "جامعه‌شناسی خودمانی" که آن روزها خیلی سر و صدا کرده بود، را از روی زمین بر می‌دارم.

دوندگی‌های پیش از سفر و روزه داری چنان رمقی ازم کشیده بود که به محض بلند شدن هواپیما و خواندن دو پاراگراف از کتاب، بیهوشِ خواب شده بودم. بالأخره با کنده شدن هواپیما از زمین، سفر سوریه آغاز شد.

دیدن کلمه ICARDA در بین آن همه کاغذهای اسامی که میزبانان برای پیدا کردن مهمانشان در خروجی فرودگاه دمشق به دست گرفته بودند، نور امیدی بود که همه چیز سر جای خودش است. راننده ما را به الفندق الشام (هتل شام) برد. هتل شام بود اما از شام خبری نبود و آن بچه غذای توی هواپیما کجا کفاف سوخت و ساز آن روزهاي مرا می‌داد. از مینی یخچال کوچک زیر تلوزیون یک بسته بادام زمینی و یک آبمیوه قوطی کشیدم بیرون و اولین خوراکی در خاک سوریه را کلید زدم. غافل از اینکه هر دانه از این بادام زمینی ها به قیمت یک بسته‌اش در بقالی سر کوچه خودمان خواهد بود.

فردا صبح، بعد از صبحانه مفصل سلف سرویس هتل باید به سمت شهر حَلَب که مقر ایکاردا بود راهی می‌شدیم. اما قبل از رفتن، حسابی نقره داغمان کردند. آن خوراکی یخچال و یک تلفن به ایران، 9 هزار لیر سوری برایم آب خورد که با حساب آن وقت می‌شد چیزی نزدیک به 57 هزار تومان ایران که 45 هزار تومان تلفن از هتل به ایران و بقیه هم تنقلات یخچالی. برای آن سالها رقم سنگینی به شمار می‌آمد.

با یک ماشین شاسی بلند که در ایران خیلی کم دیده می‌شد راهی حلب شدیم. مسیر سرسبز مدیترانه‌ای و جاده‌های نسبتاً تمیز نوید روزهاي اقامت خوبی می‌داد. جالب بود که راننده یک نوار قرآن گذاشته بود و در کل مسیر قرآن گوش می‌کردیم. یک چیز تعجب برانگیز کامیون‌های سوری بودند. هر کامیونی که بار می‌برد با یک میله محکمی، گاری کامیونی دیگر را هم به خودش متصل کرده بود و در واقع دو کامیون با یک اسب کِشنده (قسمت اتاق و موتور تریلی و کامیون) در حال حرکت بودند. از راننده پرسیدم و گفت که اینها به خاطر صرفه جویی در سوخت است زیرا در اینجا گازوئیل و بنزین خیلی گران است و مثل ایران نیست که وفور و ارزانی باشد.

فاصله 310 کیلومتری دمشق تا حلب، هر طور بود در میان سرسبزی و نخلستان‌های اطراف جاده در سه ساعت و نیم‌طی شد. تابلوهایی که علاوه بر حلب، شهرهای لاذقیه، طرابلس، بیروت و... را نشان می‌دادند آدم را هوایی می‌کرد که‌ای کاش بشود به لبنان و سایر شهرهای مهمی که اینقدر در اخبار می‌شنویم، هم سری زد.

شهر حلب یکی از شهرهای شیعه نشین سوریه است که به خاطر نزدیکی به دریا و موقعیت آن در شمال سوریه، مرکز تجاری کشور هم به شمار می‌آید. در آن زمان‌ها سرسبز با ساختمانهای مدرن و سنتی در کنار هم و به خاطر وجود قلعه‌ها و بناهای تاریخی، یکی از مقاصد گردشگری و دلخواه به شمار می‌آمد. به خاطر همین سفر و حضور در حلب، نسبت به این شهر حساس شده بودم و دیدن عکسهای حاصل از جنگ سالهای اخیر و تخریب تمام آن مناظر زیبا دلم را به درد می‌آورد.

از همان اوائلی که معلوم شد دوره در شهر حلب برگزار می‌شود، این حکایت و شعری که از معلم زبان دوره دبیرستان و همشهری شاعرمان که به زبان محلی هم شعرهای زیبایی دارد، یعنی آقای حسین بیات متخلص به وامق که بیشتر از 30 سال پیش در کلاس نقل کرد، دائم توی سرم می‌چرخید. گفت که با اهالی شهری کَل کَل داشته‌اند و این شعر را برای آنها سروده:

... ز چه اینقدر خدایا جَلَب است                      میهمان را به سرا خواند و خود در حَلَب است

آنها هم با هم زور زده‌اند و سروده‌اند:

تویسرکانی ز چه اینقدر خدایا کچل است....

و دوباره آقای بیات خوش ذوق و طناز سروده:

تویسرکانیان گر کله طاسند                  هنر را بس که خود اُس و اساسند

این شعر از گذشته‌های دور همیشه برایم نماد شهر حلب بوده و با این شعر و حال و هوا مسیر طولانی را طی کردیم و رسیدیم به مدینه‌الحلب (به انگلیسی: Aleppo).

صبح یکشنبه 19 آبان 1381 شرکت کنندگان در دوره آموزشی که البته بعضی‌ها بعداً روزهای دیگر رسیدند، سخنان آقای دکتر سمیر احمدالصبا (ریاست توسعه نیروی انسانی سازمان  ایکاردا) را با این مضمون که ماه مبارک رمضان از موهبت‌های بزرگ الهی است و تحصیل علم و دانش با زبان روزه هم عبادت است شنیدند. ایشان گفتند که ایکاردا به این نتیجه رسیده که دنیای آینده به ارتباطات متخصصان بستگی دارد و روزآمدسازی دانش متخصصان در کشورهای عضو به رشد و توسعه برنامه‌های ایکاردا در سایه فناوری و مدیریت اطلاعات بیشتر کمک می‌کند.

شرکت کنندگان در دوره "تولید و مدیریت مدارک الکترونیکی و مدیریت پایگاه داده‌های کتابشناختی" (19 تا 28 آبان 1381) دو نفر از هر یک از کشورهای خاورمیانه بودند شامل: عراق (2)، عمان (2)، لبنان (1)، قطر (1 خانم)، امارات (یک نفر که به ایران هم آمده و عاشق کباب ایران شده بود)، بحرین (1 خانم)، ایران (2 نفر یک خانم و یک آقا) و سوریه (چند نفر).

وظیفه تدریس در این دوره به عهده دو استاد که شاغلین در کتابخانه مرکزی ایکاردا بودند گذاشته شده بود. آقای دکتر نهاد (فارغ‌التحصیل رشته کامپیوتر از آمریکا) که مدرس اصلی بود و مطالب مرتبط با کامپیوتر، طراحی و استفاده از آنها در مدیریت منابع الکترونیکی را تدریس می‌کرد. آقای کمال هینداوی هم فارغ التحصیل کتابداری و اطلاع رسانی بود و مطالب مربوط به کار با اگریس و وب‌اگریس را آموزش می‌داد. در گزارش این سفر نوشته بودم: وقتی ایکاردا علیرقم داشتن این همه متخصص، تدریس چنین دوره مهمی را بر عهده کارمندان کتابخانه می‌گذارد گویای این نکته است که اگر چه در دنیای جدید با مدارک و منابع الکترونیک سرو کار داریم اما بی‌نیاز از کتابخانه نیستیم.

در مرکز کامپیوتر آن زمان ایکاردا برای هر شرکت کننده یک کامپیوتر تدارک شده بود چون علاوه بر مطالب نظری در مورد ذخیره و بازیابی منابع و مدارک و روشهای جدید سازماندهی اطلاعات، باید با سامانه‌ها و وب اگریس کار عملی انجام می‌شد. در طول ده روز دوره آموزشی، با طراحی سایت با استفاده از html، کار با cds-isis، فرانت پیج، وب اگریس، اگرووک و راه اندازی و مدیریت آنها آشنا شدیم و قرار بر این شد که هر یک از ما در کشور خودمان این مسائل را پیاده سازی کنیم و به دیگران هم آموزش بدهیم.

حالا که آمده‌ام این سفرنامه را بنویسم خیلی جالبه که متوجه شده‌ام فقط چند عکس چاپی در آلبومی کوچک از این سفر دارم و یک گزارش سفر رسمی که به سازمان داده‌ام و از آن هم فقط یک نسخه چاپی دارم و فایل آن چون در قالب زرنگار بوده دیگر قابل دسترسی و استفاده نیست. آن وقت که نه دوربین دیجیتال و ابزارهای ثبت و ضبط درست و حسابی داشتیم، باید به حافظه و چشمان اعتماد می‌کردیم.

این جملات کتاب جامعه شناسی خودمانی که در هواپیما می‌خواندم و کتاب را در همان سفر تمام کردم هنوز هم جالب و شنیدنی است:

"در مجموع ما ایرانی‌ها علاقه‌ی چندانی به روبرو شدن با حقایقی که به هر دلیلی مطابق میل و سلیقه‌مان نباشد نداریم. از بیماری صعب‌العلاجی که خدای ناکرده گریبان خود و یا عزیزی از اطرافیان‌مان را گرفته تا معضلات و مشکلات اجتماعی‌مان ترجیح می‌دهیم در بهترین حالت با سکوت به آسانی از کنار آن بگذریم و به این منظور در حادترین شرایط با «انشاءالله» و «به امید خدا» و در اوج بی‌علاجی «هر چی خداوند مقدر کرده باشد»، صورت مسئله را پاک کنیم؛ غافل از اینکه به استناد ده‌ها توصیه‌ی مسلم انجام این‌گونه امور را خداوند به عهده‌ی خود ما قرار داده و قرار هم نیست اگر کوشش در رفع معضل نکنیم خود بخود حل شود."

لیرَک: قلعه‌ای برای روایت خودمان

در هزار و یکمین اتود به این نتیجه رسیدم که باید وحشی بنویسمش. همانطور که خود رخداد وحشی و بدوی و بی‌پیرایه بود. نباید به احسانو و آموزه‌هایش فکر کنم که کارم را خیلی سخت می‌کند و وحشت نوشتن را در من زنده می‌کند. شرم می‌کنم اگر نوشته‌ام به دستش بیافتد و با خودش فکر کند آب در هاون کوفته‌ام. به قول فیلم سریع و خشن که در جایی که همه نقشه‌ها نقش بر آب شده وین دیزل در می‌آید و می‌گوید: "چیزی رو که خوب بلدیم خوب اجرا می‌کنیم، بدون نقشه عمل می‌کنیم"، آخرین یافته من هم به اینجا ختم شد که باید بدون نقشه و بر اساس منطق احساس (پارادوکس عجیبی می‌شود) هر چه که بر سرانگشتان می‌آید به نگارش در بیاورم. هزار تا اتود مختلف در ذهنم زده‌ام که رخداد غریب لیرک را از کجا بیاغازم و چطور این همه داده را دسته بندی و سرهم کنم تا بشود کمی از کنه ماجرا را شرح داد. در هزار و یکمین اتود به این نتیجه رسیدم که باید وحشی بنویسمش.

سه سال پیش بود که دکتر فرهاد بهزادی یک قاب سی دی به من داد که وقتی بازش کردم دیدم سه تا سی دی توی آن جا داده‌اند. بارها از مجله داستان گفته بود و از دور برایم ابهتی با ته مزه قرتی بازی‌های جوانان داشت. یک روز خرداد بود که یکی از سی دی‌ها را سراندم توی ضبط ماشین و با قصه تابستان و ماشین کورسی و لیمو عمانی صالح علا رفتم به استقبال تابستان و با صدای بهروز رضوی به صدایی رادیویی فکر کردم و یکی دو ترک دیگر هم شنیدم.

نمی‌دانم ترک چندم بود که رسماً نفس بُر شدم و تمام سلولهای بدنم گوش شده بود برای این تیتر و قصه‌ی مرموز و جذاب: "رساله موموسیا" کاری از احسان عبدی پور. بارها و بارها آن را شنیدم، با خانواده و بچه‌هایم شنیدم و به هر کس رسیدم گفتم که اگر نشنود گویی نیم‌عمرش بر فناست. و احسان عبدی پور با جیجو، دوکو، محله ظلم آباد، قبرستان شکری، ممد راجرز، حبیبو کیشمیش و هزار روایت و مکان و آدمِ عجیب و غریب یک جای همیشگی در زندگی ما باز کرد. یک خوشحالی مضاعف داشتم از اینکه احسانو همیشه آدم را روسفید و سربلند می‌کند و به هر کسی که معرفی‌اش کرده‌ام، دو چندان بیشتر از خودم به او عشق ورزیده و زوایاي نادیده جدیدی را برایم بازگشوده است.

همانطور که مبدأ تاریخ مسلمانان را هجرت پیامبر از مکه به مدینه قلمداد کرده‌اند، یکی از مبداهای مهم تاریخی زندگی من و 29 نفر دیگر در خانه لیرک و در بهمن 1400 رقم خورد. گاهی پیش می‌آید که آدم با پای خودش و خیلی معمولی وارد جایی می‌شود اما هنگام بازگشت از آنجا گویی که هزاران فرسنگ از خودش فراتر رفته و حالا آدمی دیگر با برداشتی کاملاً متفاوت از زندگی متولد شده است.

صبح سردی که کوله به دوش و با چمدانی سنگین، داشتم عرض جاده تهران به شیراز را به مقصد سيوند طی می‌کردم، هی با خودم کلنجار داشتم که آیا ارزشش را داشت؟ آخر به قول یکی از دوستان نوشتن همین ماجرای رسیدن به سیوند، خودش یک قصه کامل می‌شود. باید ساعت 7 عصر فرودگاه می‌بودم که با پرواز 735 آسمان به شیراز پرواز کنم که به خاطر دو سال فرودگاه نرفتن و بی‌اطلاعی از اوضاع شهر، ساعت 7 و دو دقیقه از جلوي کانتر سالن 4 فرودگاه برای نفر بغل دستی‌ام در پرواز که حالا با خیال راحت پایش را دراز می‌کند آرزوی سفری خوش کردم. در ترمینال 1 و 2 هم پروازی تا 5 صبح فردا نبود و بالأخره در صندلی هفتم اتوبوس همسفر ساعت 8 شب ترمینال غرب سرم را به صندلی تکیه زدم و یک شب شدیداً بد خواب را به صبح چسباندم. صحبت از این بود که آیا ارزشش را داشت، که خیلی داشت.

بالأخره خانم سارینا درِ قلعه لیرک را به رویم گشود. دو خانه در سیوند که عمر آنها از جد و آبادی که من یاد دارم بیشتر است به هم چسبیده‌اند و شده‌اند قلعه‌ای برای پناه دادن اهالی فرهنگ و هنر. برای اینکه چهار روز تو را از تمامی کارهای ملال آور و بدو بدوهای بیهوده بکنند و در قلعه‌ای باشی که دلت نخواهد قدم از آن بیرون بگذاری. گوشی تلفنت را خاموش کنی و تحویل احسان بدهی و خلاص. فقط آدم‌ها و گفته‌ها و رفتارها.

ساعت 11 صبح یکشنبه 3 بهمن 1400 همان نقطه عطفی بود که همه منتظرش بودیم. در زیر زمین یکی از این خانه‌ها که شاید روزی آب انبار یا سرداب بوده، دو ردیف آدم کیپ تا کیپ هم نشسته بودند. احسان عبدی پور از در انتهای کلاس وارد شد و با صحبت‌های بی‌پیرایه، خودمانی و ساختارشکنش به نوعی همه ما را شوکه کرد و سه روز و چهار شب ویرانگر در زندگی همه ما 30 نفری که در آن کلاس و دور میزها نشسته بودیم اینگونه آغاز شد. در طول سه روز، در کلاسها و بیشتر در فضای غیررسمی دور هم نشینی و شب نشینیها بسیار نکته‌ها گفت که تا جایی که قلم و ذهن و یادداشت‌هایم یاری کند از آنها خواهم نوشت. هر چند که شاید چند قطره از دریایی بی‌منتها باشد.

در صفحه اینستاگرام احسان دیدم که کمپ سه روزه نویسندگی با موضوع "خودمان، سوژه‌ای که تمام نمی‌شویم" در جایی به اسم خانه لیرک که اتفاقاً دو هفته قبل مصاحبه‌اش را که در همین لیرک انجام شده بود شنیدم، برگزار می‌شود. موضوع، مکان برگزاری و وجود احسان عبدی پور آنقدر جذابیت داشت که بر هر بهانه و ترس دیگری غلبه کند. به شماره‌ای که داده بودند پیام دادم و گفتند که فقط یک نفر ظرفیت دارد که بلافاصله خواستم اسمم را بنویسند و آرزو می‌کنم ای کاش این دوره را بیست سال پیش می‌داشتم.

در این سه روز و چهار شب، قصه‌های فراوانی از آدم‌ها شنیدیم. روایت‌ها، صداهای خوش، شوخی‌ها، عروسک گردانی‌ها، زندگی‌های غلیان دار در وجود آدم‌ها، غم‌های بزرگ، دلهره‌ها، عریانی احساس‌ها، روایت‌های شیرین، پذیرایی و مهربانی لیرکی‌ها، فضای نوستالژیک، هوای پاک و سکوت و سکوت و سکوت.

مغناطیس وجود خود احسان به طوری است که محال است کسی در کنار او قرار بگیرد و زبانش به هزار و یک طنز و قصه و خاطره و روایت باز نشود. طوری آدم‌ها را در خودش جذب می‌کند که گویی سی سال است رفاقت زانو به زانو داری و زندگی از دریچه‌ای نو به آدم نگاه می‌کند.

فراوان از دو شخصیت مهم و کمتر شناخته شده به اسم ایرج صغیری و داریوش غریب‌زاده خاطره و روایت و نکته‌های پندآموز شنیدیم. یک روزی بعد از پخش جایزه اسکار، داریوش غریب زاده گفته بود که این خارجی‌ها مملکتشون صاحب نداره. نه رئیس جمهور دارند، نه استاندار و نه مدیر ارشاد. اسکار به این مهمی برگزار شد و یکی از اینها نیامد سخنرانی کند.

  • مساله را در همان ابتدا بگوئید. مساله، اثر هنری نیست. روند و فرایند فائق آمدن بر مساله است که مهم است و اثر هنری می‌آفریند. آمریکایی‌ها در اندیشیدن متوسط القامه هستند. اما مساله یا داستان را پیچیده نمی‌کنند و همان ابتدا مساله را مطرح می‌کنند. مثلاً ریچارد براتیگان در رویای بابل در همان  دو سطر اول، قصه اصلی را می‌گوید و بقیه متن در راستای تبیین و شرح ماجراهای آن است. اگر پادشاه لخته همان اول بگویید که لخت است و خلاص.
  • در داستان آرک تحول مهم است. یعنی شخصیت یا ماجرا از نقطه "آ" حرکت کرده و وقتی به نقطه "ب" می‌رسد، متحول شده و رشد یافته باشد. کشمکش برای رسیدن و متحول شدن مهم است. تحول عاملی است که اگر در قصه باشد بالای 50 درصد احتمال گرفتن قصه را بالا می‌برد.
  • داستان باید یک انسان غریب را به تصویر بکشد. یک آدم یا رخداد متفاوت. اگر آدم غریب نداشته باشیم، انشاء نوشته‌ایم.
  • اقتصاد کلمات: اگر متنی 50 کلمه داشته باشد و خواندن هر کلمه دو ثانیه وقت مخاطب را بگیرد ولی از آن 50 کلمه، فقط 18 کلمه حرف داشته باشد یعنی مخاطب را از متن طلبکار کرده است. اگر متن هم بیشتر از انتظار مخاطب حرف داشته باشد، پیچیده و غیرقابل فهم می‌شود و مخاطب نسبت به متن بدهکار می‌شود. تعادل اقتصادی کلمات بسیار مهم است. نه طلبکار و نه بدهکار. نمونه بارز اقتصاد کلمه "جوک" است.
  • هر کلمه دو نقش مهم در نوشته دارد: لذت و آگاهی
  • Dynamic range در دوربین عکاسی چیزی است که دو سر طیف سفید تا سیاه است و تا حدی را می‌فهمد و از حدی بیشتر را به طور کلی سیاه یا سفید تلقی می‌کند. اگر دوربین گرانقیمت و با کیفیت باشد دینامیک رنج بالاتری دارد که باعث می‌شود درک بیشتری از رنگها داشته باشد. در نوشتن باید داینامیک رنج بالا باشد و طیف‌های متنوع و مختلف به درستی دیده شوند
  • در نوشته عکس بسازیم. گویی که یک دوربین در قالب کلمات در حال حرکت است. هر سطر آن را بشود فیلمبرداری کرد از بس که تصویرسازی داشته باشد.
  • برای تمرین تصویرسازی در نوشته و دید پیدا کردن مثل cmos دوربین باشید. یعنی آنچه را که می‌بیند ضبط می‌کند و هر چه در معرض دیدش باشد. نه آنها را می‌فهمد و نه قضاوت می‌کند. فقط می‌بیند و ضبط می‌کند.
  • برای انسجام نوشته یک چیزی مثل چوب لباسی در قصه داشته باشید که همه وقایع، شخصیت‌ها، کشمکش‌ها روی آن آویزان می‌شود. چیزی مثل نخ تسبیح که جریان اصلی قصه را تشکیل می‌دهد و بقیه ماجراها به آن متصل می‌شوند.
  • هالیود کهن الگوها را خوب می‌شناسد و قصه‌هایش را حول محور کهن الگوها شکل می‌دهد.
  • منطق کلی روانشناسی سینما این است: از 15 فیلم ممکن است چند تایی قهقرایی باشند و شخصیت به فنا برود، چندتایی هم میانه اما باید حداقل سه تا و بیشتر به قهرمان خوب برسند. چون منطق کلی این است که انسان بر طبیعت پیروز شود.
  • ادبیات از سینما دموکراتیک‌تر است و رادیو از تلوزیون. چون اینها مخاطب را هم وارد بازی می‌کنند و همه چیز را برایش مثل لقمه آماده نمی‌کنند.
  • هنر مونتاژ در نوشتن را به کار بگیرید. این هنر مخاطب را هم به بازی می‌گیرد و همراه می‌کند.
  • یک نوشته 50 صفحه‌ای ممکن است 37 کیلوبایت حجم داشته باشد اما یک عکس حدود یک و نیم‌مگابایت حجمش باشد. همین است که حجم ذهنی شما را هم می‌گیرد و پر می‌کند.
  • کشمکش و بحران ایجاد کنید. در بحران است که حوصله مخاطب سر نمی‌رود. بحرانی که به تحول ختم شود بهترین بحران است. بدون بحران یعنی در پهنا نوشته و تفسیر را زیاد می‌کنیم نه عمق مطلب را. التهاب به قصه جان می‌دهد.
  • بهترین شخصیت پردازی و معرفی شخصیت‌ها، در کشمکش داستان است
  • بعضی از نوشته‌ها واجد ادبیات آرایشگاهی هستند. هی می‌گویی و تمامی ندارد و همینجوری فقط حرف است که می‌آید بی‌هیچ کنش و کشمکش یا تحولی.
  • فیلم نتیجه گرا مثل فیلمهای پلیسی، در فهرست فیلمهای چندبار دیدن قرار نمی‌گیرند. چون فقط ماجرای خطی و ختم به نتیجه شدن است.
  • ادبیات بیرونی، کنش بیرونی، مدرن‌ترین دستاورد بشر است
  • دانای کلی که همه چیز فهم بود، الان مقبول نیست. آن دانای کل همه جا می‌رفت حتی به مغز شخصیت‌ها و بدتر به اتاق خواب قصه هم راه داشت. اگر کسی از همه اسرار خبر داشته باشد می‌شود پاورقی.
  • تمرین مهم: هر چه را می‌خواهی بنویسی اول قصه‌اش را پیش رفقایت تعریف کن. اگر قصه‌اش گرفت بدان که نوشته‌اش هم درست و حسابی می‌گیرد.
  • یکی از بهترین تکنیک‌های نوشتن ادبیات رونالدینیویی است. همان فوتبالیستی که اینطرف را نگاه می‌کرد و به آن طرف پاس می‌داد. بهتر است که شخصیت از یک جایی بیاید و به جای دیگری که فکرش را نمی‌کنی برسد. یک چهره غریب و متفاوت. داده‌هایی که مخاطب را شوکه می‌کند از بس فکرش را نمی‌کرد که اینطوری باشد.
  • در داستان کد بدهیم. اسامی آدم‌ها یا کدهای جغرافیایی یا اطلاعات دقیق و جزئی، آدم‌ها را مرعوب می‌کند.
  • پیرامون تخیل (دروغ) بزرگ، دروغ‌هایی ببافیم که نگذارند به دروغ اصلی پی ببریم. به طور کلی ادبیات امروز، ادبیات غریب و عجیب است.
  • در معرض آدم‌های خوش صحبت باشید. این کار ملاج ذهنتان را سفت می‌کند (مثل ملاج سر نوزاد).
  • مخاطب از روی بدجنسی ذاتی و تنوع خواهی که دارد، دنبال این است که دهن یکی سرویس شود.
  • ضرب المثل هالیودی: فیلمها برای 30 دقیقه آخر درست می‌شوند. چون با حس آخر فیلم از سینما بیرون می آئیم
  • ایجاز یکی از اصول طلایی نوشتن است (همانی که من "شخص من" ندارم).
  • قهرمانی که نمی‌داند چه می‌خواهد جذاب نیست
  • کلیشه‌ها را دور بریزید. بعضی جملات کلیشه‌ای و وارداتی هستند و چون از ابتدای ادبیات یا سینما یکی به کار برده و خوب شده دیگر همه آن را به همان شکل به کار می‌برند.
  • نقد و بررسی یک فیلمنامه که در حال فیلمبرداری است: پسری می‌رود پدرش را که از زندان آزاد شده می‌آورد به روستا. پدر 20 سال پیش مادر پسر (یعنی زن خودش را) به جرم خیانت کشته
  • ملال انسانها در قصه یک مساله مهم است. مثل چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم یا فیلم به همین سادگی.

چکیده کل دوره: مساله را همان اول بگوئید، بحران درست کنید، تحول ایجاد کنید، یکی دنبال داغان کردن دیگری باشد و در انتها نتیجه نه به طور کامل که تا حدودی مثبت باشد.

سوریه 1: ایکاردا میطلبد

موهای خرمایی و آن رگه‌های طلایی‌دارش را کنار زد و با انگلیسی نوک زبانی که ته لهجه عربی هم داشت، گفت جاسمین ماده اصلی است که البته با خیلی از چیزها ترکیب می‌شود که نتیجه‌اش می‌شود این رایحه دلپذیر. گفتم ای کاش می‌شد کمی از آن را به من بدهید تا به ایران ببرم تا بوی اینجا همیشه در خاطرم بماند؛ و هنوز هم آن بو در هر نقطه از جهان مرا  می‌برد به سرسرای براق و کم نور دفتر مرکزی ایکاردا در شهر حلبِ سوریه. جایی که دومین سفر خارجی ولی اولین سفر جدی و بیشتر از 24 ساعت خارج از کشور مرا رقم زد.

اولین سازمان رسمی که استخدام شدم "مرکز اطلاع‌رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی" بود که در دهه 1370 شمسی برای خودش برو بیایی داشت. از سال 1380 که وزارت جهاد سازندگی و کشاورزی با هم ادغام شدند و ما به طنز می‌گفتیم "جُک" این مرکز هم زیر مجموعه سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی شد و من 18 سال کارمند این مجموعه بودم. سازمان تحقیقات کشاورزی با مراکز مختلفی در سطح جهان ارتباط داشت و دارد از جمله فائو، ایکاردا، سیارد، آپاری، جیفار و ... این سازمانها به فراخور موضوعات روز، دوره‌های آموزشی برای کارکنان دفاتر عضو و مرتبط به ویژه در کشورهای در حال توسعه برگزار می‌کردند. سازمان ایکاردا (مرکز بین‌المللی برای پژوهش‌های کشاورزی در مناطق خشک) یکی از 16 سازمان و البته مهمترین موسساتی بود که سازمان ما (سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی "تات") با آن ارتباط جدی داشت و در سال 1381 (2002) تصمیم گرفته بود یک دوره آموزشی برای ارتقای دانشی کشورهای عضو و مرتبط برگزار کند.

شرایط ما بعد از ادغام خوب نبود و آن مرکزی که خیلی باکلاس و دقیق کار می‌کرد و سری توی سرها برای خودش در آورده بود با مدیریت خوب مهندس مهدی تقوی و سید کاظم حافظیان و جمعی از جوانهای اهل مطالعه و واقعاً جویای نام، نمونه بارز یکی از نهادهای موفق بعد از انقلاب بود، حالا به مدد سوء مدیریت و حاشیه‌ها و اصطکاکهای بعد از ادغام، دچار استحاله شده و بی انگیزگی در آن موج می‌زد. مدیر مرکز خانم دکتری از حوزه کشاورزی بود که نه تخصص داشت و نه توانمندی مدیریت بر ما جوانهای پرشور و ایده آلیست و همین باعث اختلافات زیادی در مرکز شده بود. همکاران جهادی ما که جوان و آقا بودند، اغلب نوخواهی و حرکت به سوی فناوریهای مدرن اطلاعاتی سرلوحه کارشان بود که اصلاً رسالت مرکز اطلاع رسانی قبل از ادغام همین بود و همکاران کشاورزی که اغلب خانم و با سابقه بودند، به سیستم سنتی کتابخانه و مرکز اطلاعاتی عادت کرده بودند و همین باعث شکاف بزرگی شده و مدیریت کم توان سازمان چه در سطح کلان (مرحوم دکتر بهزاد قره یاضی) و چه در سطح مرکز و معاونت پژوهشی، باعث شده بود که مرکز با همه توانمندی و پتانسیلی که داشت نتواند به جهت گیری و هدف گذاری درستی برسد. از این رو، ساده‌ترین راه یعنی هیچ کاری انجام ندادن تا ببینیم چی می شه، شده راهبرد اصلی آن.

اما شرایط خود من هم در این دوره حساس تاریخی خیلی خاص بود. اردیبهشت همان سال یعنی 1381 از پایان نامه کارشناسی ارشدم دفاع کرده بودم و در خیالاتم این بود که دیگر عالم به همه علوم خفیه و جلیه هستی‌ام. استادم خانم رهادوست هم که بارها در کلاس می‌گفت من دیگر از یکی دو دهه تدریس فهرستنویسی خسته شده‌ام، گفت حالا که یک متخصص مطمئن (ریا نباشه) در زمینه سازماندهی اطلاعات پیدایش شده، با خیال راحت مسئولیت تدریس دروس سازماندهی اطلاعات دانشکده مدیریت و اطلاع رسانی پزشکی را به عهده‌اش می‌گذارم. خودم هم به دنبال دردسر می‌گشتم و با دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی مکاتبه کرده و آنجا هم دو درس سازماندهی اطلاعات برایم در برنامه گذاشته بودند. خوشبختانه کارهای مرکز هم تعطیل بود و کار جدی نداشتیم و شب و روز من به تهیه مطالب دروسی که برای اولین بار تدریس می‌کردم و البته فعالیت در کمیته روابط عمومی و مدیریت وب سایت انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران می‌گذشت. ضمن اینکه، پدر یک پسر چهار ماهه هم محسوب می‌شدم.

در این موقعیت و شرایط بود که در مرکز پیچید یک دوره آموزشی در کشور سوریه برگزار می‌شود. افراد مختلفی دوست داشتند که این تجربه را به دست بیاورند. بعد از رایزنی‌های مختلف و با توجه به موضوع آن یعنی "تولید و مدیریت مدارک الکترونیکی و مدیریت پایگاه داده‌های کتابشناختی" قرار شد دو نفر از مرکز بروند. یک نفر که نیاز به انتخاب شدن نداشت و آن خانم ترانه ابراهیمی بود که اگر چه کارشناسی ارشد زبانهای باستانی داشت اما سالها بود در حوزه فناوری و طراحی سایت کار می‌کرد و مسئول سایت آریننا (یک موسسه کشاورزی) بود و قبلاً هم با این سازمانهای بین المللی کار کرده بود. باید نفر دوم از گروه سازماندهی اطلاعات که به موضوع کارگاه مرتبط بود انتخاب می‌شد. آقای احمد یوسفی رئیس وقت گروه ما بود و ایثارگرانه خودش را کنار کشید و من و آقای زین العابدین یوسفی نژاد باقی ماندیم. شرایط مساوی بود تا اینکه قرار شد آزمون زبان از ما بگیرند و نتیجه نهایی مشخص شود. روزی را معین کردند و ما به موسسه مطالعات اقتصادی کشاورزی (که هیچ وقت اسم درستش را یاد نگرفتم) رفتیم. یکی از کارشناسان قدیمی و کارکشته و زمان شاهی کشاورزی به زبان انگلیسی با ما مصاحبه کرد.

اینجا بود که یاد ماجرای استیو جابز و آن سخنرانی معروفش در سال 2005 در دانشگاه استنفورد می افتم. همانجا که می‌گوید زندگی از نقطه‌هایی تشکیل شده که ما به نخ زندگیمان می‌زنیم و یک روزی این نقطه‌هایی که نمی‌دانیم چیست به هم می‌رسند و سرنوشت ما را تغییر می‌دهند و از خودش مثال می‌آورد که بعد از یکسال دانشگاه رد را رها کرده اما در کلاسهای خوشنویسی شرکت می‌کرده ولی نمی‌دانسته به چه دردش می‌خورد. اما بعدها که سیستم عامل مکینتاش را طراحی می‌کند این خوشنویسی باعث می‌شود که ما الان فونت‌های زیبایی مبتنی بر چارچوب خوشنویسی که استیوخان گذرانده داشته باشیم. حکایت من و همکارم (که عابد صدایش می‌کنیم) از این قرار بود که تقریباً همزمان با هم در سال 1376 وارد مرکز اطلاع رسانی جهاد شدیم. از سال 1377 من شروع کردم به کلاس زبان رفتن در موسسه کیش آن موقع که خیلی به روز و باکلاس بود. از ساعت 4 و نیم تا 6 عصر که ساعت اضافه کاری و پول در آوردن ما بود و خیلی هم سخت بود از نظر گرمی هوا و هزینه کلاس و از دست دادن ساعت اضافه کار. هر چه اصرار کردم که عابد هم بیاید و با هم برویم نیامد و همین شد که این گرهی که در گذشته به نخ زندگیم زده بودم حالا سرنوشتم را تغییر داد و من به عنوان کسی که زبان می‌داند برای اعزام به کشور سوریه انتخاب شدم.

در آن زمان هنوز وضعیت کشور به شرایط تحریم و بی اعتباری نرسیده و ارز و دلار هم این موقعیت را نداشتند. سابقه ارتباطات بین المللی در وزارت کشاورزی ریشه دار بود و افراد حرفه‌ای مثل دکتر روزیطلب و خانم آقاجانی مسئولیت ارتباطات برون مرزی را داشتند و ساز و کار خوبی برای این سفرها برقرار بود. مسئول دفتر ایکاردا خانم آنیتا شرکت سعدی، که خیلی حرفه‌ای و دارای روابط بین المللی خوب بود و بعداً یک متخصص کشاورزی اهل مصر با او ازدواج کرد و او را از سازمان برد، به چالاکی و بدون اینکه من متوجه بشوم همه شرایط سفر را مهیا کرد و یک روز آقای سهیل تاجبخش با بلیط ایران ایر به سراغم آمد که یعنی سفر واقعی و شدنی است.

غروب روز جمعه 17 آبان 1381 که روز دوم ماه رمضان بود و قبل از افطار راهی فرودگاه مهرآباد شدم و برای اولین بار از در سالن پروازهای خارجی رد شدم. آن وقتها هنوز فرودگاه امام خمینی وجود نداشت و پروازهای بین المللی نیز از مهرآباد تیک آف می‌کردند. دیدن فضای سالن، مبلمان متفاوت با سالن داخلی، هواپیماهای روی باند از پشت شیشه و فروشگاه‌های آزاد (فری شاپ) و انتظار طولانی تا زمان پرواز هیجان انگیز بود.

اینجا مسکو 9: آی‌بی‌بی‌وای 37: وقتي دندون داري نون نداري

بعد از ظهر روز دوشنبه 22 شهریور 1400 (13سپتامبر 2021)

ادريس (مترجم تاجيکي و باحال ما) سرش را بلند کرد و با ژستي شاعرانه و مخصوص با کمي کج کردن سرش، اولين جمله بوریس خان را اينطور ترجمه کرد: عمر ما به سرعت در حال گذر است. بعد هم نطق شيرين آقاي بوریس سمنوویچ یسنکین صاحب بيبليوگلوبوس که بزرگترين کتابفروشي اروپا در حاشيه ميدان سرخ است را اينگونه ادامه داد: ما اينجاييم که کتابخوانان احساس راحتي کنند و پايگاهي نه فقط براي کتاب که براي فرهنگ ايجاد کرده ايم.

اين دومين قرار فرهنگي ما بعد از کنگره ايبي بود. بعد از ملاقات صبح و ديدار هارلي ديويدسون، خيلي با عجله به اين نشست رسيديم. حدود ساعت 2 به هتل رسیدیم و سر دستي نهارکي زديم و دوباره عازم ميدان سرخ شديم. حالا يک هيات نيمه عالي رتبه شده ايم. آقاي يسنکين آدم بانفوذ و شناخته شده اي در عرصه کتاب روسيه و حتي جهان است، هم صاحب کتابفروشي است و هم بنیانگذار و رئيس انجمن صنفی کتابفروشان روسيه، عضو شورای هماهنگی شهر مسکو برای حمایت و ترویج کتابخوانی، عضو شورای اتحادیه بین‌المللی انجمن‌های عمومی دوستداران کتاب، عضو افتخاری آکادمی ملی فلسفه و عضو کامل آکادمی ادبیات روسیه است. به ايران هم آمده و اتفاقا قبل از کرونا، در کتابفروشي خودش باشگاه دوستداران ايران را راه اندازي کرده. البته تجربه اش در ايران چندان خوشايند نبوده که از زبان ديگران شنيدم در مترو کيفشان را زده اند و همه آن قصه هايي که در ايران براي خارجي ها رخ مي دهد را حسابي تجربه کرده است.

کتابفروشي مفصل و چند طبقه است و علاوه بر کتاب، تمبر، سکه، سفال و صنايع دستي، کتابهاي دست دوم، کتابهاي کودکان، لوازم التحرير و هر چيزي که ربطي به فرهنگ داشته باشد را مي فروشد. از ايران هم اسکناسهايي براي فروش داشت که نصف آنها شاهي بود و نمي دانستند که الان کاربرد ندارد. کافي شاپ دارد و آدمها مي توانند ساعتها در کتابفروشي بنشينند و کتاب هم بخوانند. چند خانم از طرف کتابفروشي دور و بر ما بودند. يک نفر گزارش مي نوشت، يکي فيلم و عکس تهيه مي کرد و ديگري هم شش دانگ حواسش بود که چيزي کم و کسر نباشد.

در اتاقي از ما پذيرايي شد که تمامي ديوارهايش پوشيده از عکسهاي نويسندگان و بزرگان فرهنگي و علمي جهان بود. براي پذيرايي پرسيدند که چه ميل داريد که يک امريکانو سفارش دادم و با شکلات آلُنکا حسابي چسبيد. در مورد کتابها و اهميت آنها صحبت کردم که بوريس تکميل کرد نويسندگان و هر جاي ديگر هم صحبت کتاب بود به نويسندگان اشاره مي کرد. بعد از صحبت هاي رسمي، از چندين طبقه کتابفروشي بازديد کرديم و فيلمهايي هم گرفتم که مورد استقبال قرار گرفت و چند نفر در اينستاگرام يا کانالهاي خودشان پخش کردند. در انتها از آنها خواستم که اگر دفتر يادبود دارند بدهند که چيزي در آن بنويسم. دفتر را که آوردند گفتند که عکس مي گيرند و در يک صفحه عکس و در صفحه مقابل نوشته فرد را مي گذارند. بعدا هر چقدر ايميل زدم که يک عکس از دفتر برايم بفرستند، کسي تحويل نگرفت و پاسخي نداد.

وقتي از کتابفروشي بيرون آمديم نزديک غروب بود و هوا سردتر و باراني بود. حالا ديگر زمان بهره مندي خانمها از موهبتهاي روسيه بود. ما را بردند جايي به اسم "آف پرايس" که گفتند مرکز خريد خوبي است اما بر خلاف اسمش چندان هم "آف" و تخفيف نداشت. البته براي خودشان شايد ولي وقتي قرار به تبديل پول ناچيزارزش ما باشد، هيچ جنسي ارزان نيست. بعد از يکي دو ساختمان اشتباهي بالاخره فروشگاه بزرگ و مفصل را پيدا کرديم. حسني که اين خريد داشت اين بود که خانم فرزانه فخريان ليسانس ادبيات روسي داشت و در انتخاب اجناس به ويژه کرمها و لوازم بهداشتي و آرايشي نعمتي محسوب مي شد. درست است که اجناس گران بود اما اصل بودن آنها ارزش هزينه کردن داشت و موفق شديم که با چند کيسه پر و جيبي خالي از فروشگاه بيرون بياييم. نکته جالب اينطور خريدها اين است که چون به ارز خارجي پرداخت مي شوند چندان نشان نمي دهند اما بعدا که مي آيي و حساب مي کني که يک کتاني به ارزش 6750 روبل برايت 2.765.000 تومان آب خورده و سر جمع خريدها چيزي نزديک به ده ميليون تومان شده است، تازه متوجه عمق فاجعه مي شوي و هر چقدر هم خودت را دلداري مي دهي که عيبي ندارد، يکبار است و سفر است و اين حرفها، اما آن رقم آخر ماشين حساب که نشان مي دهد ميانه قسطهاي آخر ماه، سه تايش ماليده مي شود و خِرَت را خواهد گرفت، دست از سرت بر نمي دارد.

از آنجا که بيرون آمديم باد سردي مي وزيد و گوگل مپ اعجازي کرد. يک راهروي متروکه و باريک را نشان داد که ترسيدم از آن برويم اما دل به دريا زديم و آخرش ديديم که سر از يک بازار موبايل و لوازم الکترونيک در آورديم که جرات نکرديم به ويترينهايش نگاه کنيم از شدت گراني. از آنجا وارد يک ايستگاهي شديم که مثل پارک سوار تجريش يا آزادي خودمان محل تجمع انواع اتوبوس و تراموا بود. خوشحال و خرم از خريدهايي که خش خش پلاستيکهايشان بدجوري ما را به باز کردن فرا مي خواند و براي رسيدن به هتل و تست آنها بيقراري نشان مي داديم، در ايستگاه نشستيم و منتظر اتوبوس ناجيمان شديم. همه چيز خوب پيش رفت و سوار اتوبوس شديم و در ايستگاه بعدي جايي هم براي نشستن پيدا کرديم. اما با چک کردن ايستگاه ها که هيچ کدام اسمي آشنا نداشتند به شک بين ايستگاه دو و سه افتاديم که همان مشکل هميشگي به سمت کهريزک مي رود يا تجريش يقه مان را گرفت و خلاصه در ايستگاه سوم با قطعيت متوجه شديم بايد مسير برعکس را سوار مي شديم و در تاريکي شب و در ايستگاهي متروکه پياده شديم. خلاصه اينکه در آنجا اتوبوسي که قرار بود بيايد نيامد و مجبور شديم کلي پياده برويم تا به ايستگاه آدميزادي برسيم و به جستجوي خوشبختي در خيابان مير (به معني صلح) از در به دري در بياييم. وقتي در ايستگاه پراسپکتا ميرا پياده شديم هواي دلنشيني بود و ترجيح داديم در يکي از نيمکتهاي کنار خيابان بنشينيم. موتوريها با آن هيبت و نور و موسيقي و سرعت سلاطين خيابان در اين دير وقت شب بود. صحبت از سفرهاي مختلف و سهولت و ارزاني سفرهاي گذشته و بي اطلاعي از اينکه آيا ديگر چنين فرصتي خواهيم داشت به ميان آمد. جملگي به اين نتيجه رسيديم که بايد از اين فرصت طلايي استفاده کرد و هنوز هم براي رفتن به هتل و خوابيدن زود است. خانم فخريان هم آموزش غيررسمي نگارش و الفباي زبان روسي را ادامه دادند که جالب بود.

آقا لايق راننده چيزهاي بامزه اي مي گفت که خوب است حسن ختام اين بخش باشد: ما در زمان دانشجویی دنبال سیب بودیم ولي الان کسي اين همه سيب در خيابانهاي روسيه را نمي خورد. آن وقت ما دنبال سيب بودم ولي الان همه دانشجوها دنبال وای فای هستند. و ادامه مي دهد: وقتی دندون داری نون نداری و برعکس.

نوشته شده در 3 آذر 1400 در دانشکده علوم تربيتي و روانشناسي دانشگاه شهيد بهشتي

اینجا مسکو 8: آی‌بی‌بی‌وای 37: روسیه شریک راهبردی ایران نیست

روز دوشنبه 22 شهریور 1400 (13سپتامبر 2021)

پرونده کنگره 37 IBBY که بسته شد، حالا بدون عذاب وجدان می‌توانیم مسکو گردی کنیم. از قبل چند برنامه فرهنگی و مذاکراتی چیده شده و از امروز که اول هفته است و همه هم سرحال، باید انجام شوند. اولین برنامه به دیدار و مذاکره با انتشارات صدرا که وابسته به بنیاد ابن سینا است اختصاص یافته. همسرم نیامد و ترجیح داد که کمی استراحت کرده و گشتی در اطراف محل اقامت بزند. در مسیر از همسفران پرسیدم که به نظر شما چه چیزی باعث شده که کشوری مثل روسیه چنین وضعی داشته باشد و کشوری مثل ایران با آن سابقه تمدنی شرایط ناگواری را تجربه کند؟ آقای دکتر احمدوند به بررسی صد سال پیش در مجله کاوه‌ای که در آلمان منتشر می‌شده اشاره کردند که دلایل متنوعی برای آن ذکر کرده‌اند اما یک مثال آن خیلی ملموس بود. اینکه خیابان چراغ برق ما را وقتی بنا نهاده‌اند یک خیابان شش متری در نظر گرفته‌اند اما همین خیابانی که الان داریم از آن رد می‌شویم (فکر می‌کنم خیابان سادوونیچسکایا "Sadovnicheskaya Street") را با عرض و طولی باور نکردنی برای آن زمان درست کرده‌اند. رهبران، دولت‌ها، ارتباطات، همسایه‌های کشور، سواد، مردم، جغرافیا و عوامل مختلف دیگری بر این موضوع اثر داشته‌اند ولی خواست مردم از همه مهمتر است.

انتشارات صدرا با هدف معرفی فرهنگ ایرانی و اسلامی در روسیه ایجاد شده و کتابهایی با موضوعات مختلف به زبان روسی منتشر می‌کند و ناشر موفقی هم هست. آقای ناصر طبایی مدیر این انتشارات در مورد وضعیت کتاب در روسیه صاحب نظر هستند و تجربیات عملی خیلی خوبی دارند. توضیحات مفصلی دادند که نشر کتاب در روسیه بسیار به سیستم توزیع وابسته است و اگر ناشری امکان و ارتباطات خوبی برای توزیع نداشته باشد نمی‌تواند موفق شود. قیمت کتاب ثابت نیست و بسته به اینکه چه موزعی (توزیع کننده کتاب) و در کجا آن را ارائه کند ممکن است قیمت کتاب متفاوت باشد. یعنی قیمت پشت جلد ثابتی ندارند. قواعد و قوانین نشر کتاب مشخص و گاهی سخت گیرانه و دارای خط قرمزهایی است. مثلاً نازیسم و هیتلر جزء شدیدترین خط قرمزها است و کوچکترین نزدیکی یا اشاره‌ای به آن غیرقابل گذشت است.

قوانین نشر کتاب دو دسته اصلی است که شامل بالای 16 سال و زیر 16 سال است. نشر کتاب برای زیر 16 سال که شامل کودک و نوجوان می‌شود قوانین فوق العاده سختگیرانه ای دارد. همه چیز کتاب برای رده سنی زیر 16 سال باید حتماً کنترل شده و تائیدیه بگیرد. از طرح جلد، رنگ و کیفیت آن، فونت، محتوا، صفحه آرایی، کاغذ و خلاصه هر چیزی که اولاً کیفیت کتاب و محتوایی که برای بچه‌ها تولید می‌شود بالا باشد و دیگری از خط قرمزها عبور نکند. فقط هم ممیزی مثل ممیزی کتاب ما نیست و کیفیت چیزی که کودک و نوجوان به دست می‌گیرد برایشان اهمیت خیلی بالایی دارد. کتاب‌های شاهنامه و مثل آباد و قصه‌های مثنوی را که برای کودکان چاپ کرده بودند دیدیم و خیلی کیفیت عالی داشت.

آقای طبایی هم مثل سایر ایرانیها به چند نکته مهم در مورد برداشتهای اشتباه ایرانی‌ها از روسیه اشاره کرد. یکی اینکه روسیه شریک راهبردی ایران نیست و این را از حجم مبادلات تجاری (حدود یک و نیم میلیون دلار) و سایر فعالیت‌ها می‌شود دریافت. در مورد جنگهای ایران و روسیه اصلاً روسها قائل به جنگ نیستند و معتقدند که درگیریهایی با ایران بوده و جنگی در نگرفته آنطور که ما خودمان و حضورمان را برای روسیه مهم می‌کنیم. دیگر اینکه ایرانیها شناخت درستی از جغرافیای روسیه ندارند. مثلاً پرسیدند که سیبری کجاست و ما هم گفتیم در شمال روسیه در حالی که روی نقشه نشان دادند که بیشتر در منطقه جنوبی روسیه است هر چند خیلی سرد باشد اما شمال و نزدیک قطب نیست و این یکی از شناختهای نادرست در مورد روسیه است. همین مساله باعث شده که مثلاً بعضی از آدمها بروند روسیه و از منطقه‌ای در غرب بخواهند با دوچرخه یا پیاده بروند به فنلاند و در پناهنده شوند.

راستی پذیرایی هم جالب بود. اول اینکه همان ابتدای جلسه یک نوشیدنی می‌آورند و دیگر مثل ایران تکرار نمی‌شود. روی میز شکلات النکای روسی و آبنبات بود. کیک بسته بندی ایرانی که تیتاب طور بود هم آوردند. در مؤسسات ایرانی در خارج از کشور خیلی جالب است که برای شما که از ایران آمده‌ای و در مهد اغذیه و اشربه ایرانی بوده‌ای و گاهی دیگر از آنها به ستوه آمده‌ای، تنقلات ایرانی می‌آورند. گویی همانقدر که برای آنها نوستالژی دارد و نشانه اتصالشان به ایران است، برای شما هم که سه چهار روز دور از وطن بوده‌ای، طعم خاطره سالهای دور را دارد.

در برگشت از انتشارات صدرا، به نمایندگی موتور هارلی دیویدسون رسیدیم که همگی متفق القول و بدون هیچ مقاومتی شیرجه زدیم وسط موتورهایی که رشک عالم و آدم بودند. موتورهای اصل با تمامی لوازم مرتبط با سواری عالی از جاسوئیچی تا باندانا و کلاه و کاپشن با آرم هارلی دیویدسون تا مجله‌ها و فیلمهای مرتبط. همه هم قدرتی خدا تا دلتان بخواهد گران. مثلاً یک شلوار زنانه هارلی دیویدسون 4600 روبل (هر روبل 400 تومان) قیمت داشت. آخرین مدل هارلی که شاید می‌شود گفت که یک سوئیت سیار بود تا موتور، چون سیستم صوتی، گرمایش، مانیتور، شارژر و ... هم داشت، 3 میلیون روبل آب می‌خورد. سنگینی و عظمت موتورها همان آدمهای سبیل کلفت و کاپشن چرمی و زلم زیمبو آویزان از هر طرفشان را می‌طلبید.

اینجا مسکو 7: آی‌بی‌بی‌وای 37: گوگل مپ خائن، ببينيمتون بي کرونا

روز يکشنبه 21 شهریور 1400 (12سپتامبر 2021) شده است و ديشب آنقدر دير رسيديم و پياده روي کرديم که ديگر نايي براي نوشتن نمانده بود. با حسرت مطالب تلنبار شده در ذهن به خواب رفتم. صبح تلافي کردم و بر روي اجاق گاز برقي (با اينکه روسيه يکي از بزرگترين منابع گازي را دارد از گاز شهري در آشپزخانه خبري نيست) با کره فراوان يک نيمرو درست کردم و با مخلفات روسي زديم بر بدن که آماده نوشتن و تخليه اين همه کلمه هاي منتظر مانده در مغز شويم. در اتاق ميز تحرير نبود و مي آمدم در سالن که ميز داشت اما آنجا سرد بود و بايد با کاپشن و لباس ضد سرما مي نشستم.

امروز روز آخر کنگره است و قرار داشتيم که ظهر به بعد به کنگره برويم. ميدان سرخ را درست و حسابي نديده بوديم و گفتيم که سري به آنجا بزنيم و به چشم خريدارتر آنجا را بگرديم. با اتوبوس که کشف خيلي خوبي است رفتيم. خيابان النکا که بسيار زيبا و طراحي شده است، پر از گروه هاي موسيقي و هنري بود که هر کدام فارغ از غم دنيا و البته کرونا مشغول بودند و سوژه هاي زيباي فيلم و عکس بودند اما افسوس که برخي حرکات موزون قابل اکران عمومي در اينستاگرام و شبکه هاي ديگر نبود و بايد براي خودمان نگه مي داشتيم. مغازه هاي زيبا پر از ماتروشکا و سوغاتي بود. در يک کليسا محصولات روستايي خيريه فروخته مي شد که خيلي دلبري مي کردند. در ميدان سرخ داشتند داربستهاي مراسم سالروز مسکو را جمع مي کردند. زيبايي هاي خيره کننده اين ميدان و معماري افسونگر آن آدم را با خود مي برد. جمعيت هم به نسبت قبل و با توجه به روز تعطيل بيشتر بود.

تصميم گرفتيم که برويم و داخل کرملين را ببينيم اما با ديدن صف طولاني که بود منصرف شديم و ترسيديم که نصف روزمان که از ساعت 9 شروع شده بود را از دست بدهيم. به سمت پائين ميدان کليساي سنت باستيل که قبلا از دور ديده بوديم رفتيم. فوج فوج جمعيت در حال فيلم و عکس گرفتن بودند. گنبدهاي رنگين و اعجاب انگيز کليسا که شايد معروفترين بنا و نماد روسيه است، آدم را هيپنوتيزم مي کرد. همانجا لايوي از محيط و منطقه گرفتم که خيلي مورد توجه حاضران در لايو اينستاگرامي قرار گرفت. تازه متوجه شديم که در پشت کاخ چه بهشت ديگري نهفته است. محوطه وسيع و بدون مانعهاي معمول که ديد را کور مي کند، بر روي سنگفرش تميز و دلنشين آنجا که به پل و رودخانه مسکو و پارکي سرسبز در سمت چپ ختم مي شد چشمگير بود.

راهنمايي شديم که خيابان آربات را ببينيم چرا که يکشنبه است و گروه هاي موسيقي و هنري به آنجا سرازير مي شوند براي اجراي برنامه هاي موسيقيايي و هنري. گفته بودند پياده از ميدان سرخ نزديک به 15 دقيقه است اما افسوس که هميشه به ابزارها نمي شود اعتماد کرد. با خيل جمعيت به سمت جنوب و چپ محوطه ميدان سرخ رفتيم که به پارکي تر و تميز و خرم وارد مي شد. سر ظهر شده بود و ما هم از فرط پياده روي گرسنه شده بوديم و سوز سرما هم آزار دهنده شده بود. در همان پارک با داشته هاي درون کوله ناهار را زديم.

کمي جلوتر در مسيرمان در ميان پارک يک چيزي به اسم مديا سنتر ديديم. جايي که همه چيز الکترونيکي و ديجيتالي بود. فيلمهاي فضايي و بازي هاي الکترونيکي و طراحي ساختمان هم مدرن بود. يک ربات کافي من ديديم که فيلم هم گرفتيم و بعد از سفارش قهوه شما را مي داد و خلاص و خيلي مورد توجه بود. از مديا سنتر بيرون آمديم و به سمت پل روي رودخانه زيبا و وسيع مسکو حرکت کرديم. گروهي دو چرخه سوار با آرامش و موزيک ملايم در حاشيه خيابان و پل و بعد رودخانه حرکت مي کردند. از روي پل نماي خيلي چشم نوازي از رودخانه با کشتي هاي توريستي روي آن و ميدان سرخ و گنبدها و مناره هاي رنگين و شهر مسکو ديده مي شد. طبق نقشه از کنار رودخانه پيش رفتيم و هي انتظار رسيدن به خيابان معروف آربات را داشتيم اما نشان به آن نشان که گوگل مپ به جاي اينکه ما را از مسير شمال ميدان به مقصد راهنمايي کند که فقط 15 دقيقه فاصله بود، ما را از مسيري که دور سر مي چرخيد هدايت کرد و با اجازه ساعت سه و نيم بعد از ظهر به آربات رسيديم. يعني حدود 5 ساعت پياده روي از صبح تا آن ساعت. آخرهاي مسير ديدم که از جلوي موزه پوشکين و کليساي صليب مقدس رد شديم و آه از نهادم بلند شد که اينها در شمال ميدان هستند.

خيابان معروف آربات پر از فروشگاه هاي برند و مردم خوشحال و ماشينهاي آنچناني بود که حتي موفق به رويت جمال بي مثال لامبورگيني هم شديم. سينما و تئاتر و قيمتهاي سرسام آور از مشخصات آربات بود. اما از حق نگذريم زيبا بود به ويژه نيمکتهاي چوبي با طراحي خاصي که براي پياده روندگاني مثل ما نعمتي بود.

تصميم گرفتيم به کنگره برگرديم و سخنراني خانم دانش که در نشست آخر ارائه مي شد را در سالن بشنويم. به ايستگاه اتوبوسي رسيديم و ديديم که وقت تنگ است. سعي کردم در مسير سخنراني را گوش کنم که با قطع و وصل همراه بود. بالاخره وقتي رسيديم به سالن نيمي از سخنراني خانم دانش را شکار کرديم.

مراسم اختتاميه بعد از کمي استراحت در سالني بزرگ در محل همان کتابخانه دولتي کودکان روسيه برگزار شد. اين کتابخانه بزرگترين کتابخانه کودک جهان است (البته نمي دانم واقعا درست است يا خير) و امکانات آن براي اين کارها عالي است. در مورد جزئيات کنگره چيز زيادي نمي نويسم و مجددا ارجاع مي دهم به گزارش مفصل خانم دانش در سايت فرهنگنامه کودکان شورا. خانم آنجلا لبدوا صحبت کرد و تريبون را داد به خانم ماريا ودنياپينا (رئيس کتابخانه دولتي کودکان روسيه) که با دختر کوچولوي سه چهار ساله اش آمده بود روي سن. بعد هم نماد ايبي را که يک مرغابي تزئين شده زيبا بود به سفير مالزي که قرار است کنگره 2022 در آنجا برگزار کند دادند. کليپهاي زيبا و اغواکننده اي را تيم مالزيايي آماده کرده بودند و خيلي هم تعارف و اصرار کردند که حتما براي سال بعد به مالزي برويم. در ميان برنامه ها هم برنامه هاي مفرحي توسط کودکان البته به زبان روسي اجرا مي شد. در آخر برنامه هم يک گروه لزگي با حضور آقايان کلاه پشمي بر سر و خانمها با لباسهاي سنتي برنامه اجرا کردند که خيلي مفرح و البته نزديک به فرهنگ آذري و ترکمني ما بود. ناگفته نماند که به علت پياده روي مفصل امروز در جاهايي از برنامه چشمانمان سنگين شد و با آن همه سرو صدا چرتي هم زديم. شام مفصل روسي در انتهاي برنامه تدارک شده بود و عکسهاي يادگاري و خداحافظي و باميد ديدارهاي زود زود و بي کرونا خاتمه بخش مجلس بود.

اینجا مسکو 6: آی‌بی‌بی‌وای 37: بنگاه لاغری تضمینی مسکو

روز شنبه 20 شهریور 1400 (11سپتامبر 2021)

کوله به دوش و از این ایستگاه به آن ایستگاه و دیدن شهر، یعنی بر هم ریختن عادت معمول زندگی. وقتی کمرت از بار کوله به درد می آید و رد عرق را در زیر کوله حتی در سرمای مسکو حس می کنی، یعنی زنده ای و زندگی رنگ روزمرگی و تکرار و ملال به خود نگرفته است. اصلا سفر برای زدودن رنجهای ملال در زندگی است. وقتی شبها از زور درد عضلات نمی توانی خم شوی و پاهای خیلی وقت راه نرفته ات، شروع می کند به زق زق (املا؟؟) کردن و وقتی می خواهی لپ تاپ را روشن کنی که گزارشت را بنویسی و چشمهایت سنگین می شود و می گویی فقط چند ثانیه آنها را می بندم تا خستگی اش در برود و به کارم برسم و وقتی بازش می کنی شعاع نور خورشید را از پشت پنجره نظاره می کنی و تازه متوجه می شوی، یک شب را بر خلاف همه بیدارخوابی های چند وقت گذشته به صورت کامل تا صبح خوابیده ای يادت می آید در مملکت دیگری چشم به روی دنیای جدیدی گشوده ای و زندگی ات پس از این سفر هرکز و هرگز با گذشته یکی نخواهد بود و هر سفر رستاخیزی است برای انتقام از بی مرامی ها و دشواریهای تکرار در زندگی.

براي اينکه کمي با هدف و فضاي کنگره هم آشنا شويد، خيلي مختصر در مورد آن توضيح مي دهم. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان سازماني مستقل و غير انتفاعي است که به نسل جوان توجه کرده و از بين همه راه هايي که مي تواند لختي آرامش و آسايش براي اين نسل ايجاد کند، به ادبيات و کتاب رو آورده است. ادبيات بومي کودک و نوجوان و در آينده هر کشور در تعامل با ادبيات جهاني و ارتباطات نسل جوان، کاري است که در دستور کار جدي ايبي قرار گرفته است. خانم یلا لپمن، که پايه گذار اين دفتر يعني "دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (ايبي) The International Board on Books for Young People (IBBY) " از آن خوبان روزگار و خدمتگزاران بشريت است که بعد از جنگ جهاني دوم به سراغ آلمان رفت و با تمام وجود خودش را وقف کودکان و نوجوانان کرد. در در ۱۵ دسامبر ۱۹۴۸ کتابخانه بین‌المللی جوانان مونیخ را درست کرد و از سراسر جهان کتابها را براي آن گردآوري کرد. خانم مکتبي فرد يک لايو خيلي دلنشين در مورد فعاليتهاي خانم لپمن و مقايسه آن با توران خانم ميرهادي داشت که اگر پيدا کرديد حتما ببينيد. ايشان در سال ۱۹۵۳ دفتر ايبي را در شهر زوریخ سوئیس ايجاد کرد. در واقع، پس از تشکیل کتابخانه مونیخ، در همایشی که در مونیخ با موضوع «تفاهم بین المللی از طریق کتاب های کودکان» برگزار شد، نخستین گام در جهت تأسیس دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان برداشته شد.

مهم‌ترین فعالیت‌های این دفتر برگزاری کنگره‌ای است، که از سال ۱۹۵۳ هر دو سال یک بار در کشورهای عضو برگزار می‌شود. از دیگر فعالیت‌های این دفتر جایزه هانس کریستیان اندرسن معتبرترین جایزه بین‌المللی ادبیات کودکان و نوجوانان، که به نوبل کوچک نیز شهرت دارد. «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان»، با همکاری روزنامه ژاپنی آساهی شیمبون اعطای «جایزه آساهی برای ترویج خواندن» را از سال ۱۹۸۷ (از زمان برگزاری بیستمین کنگره ادبیات کودکان در توکیو) برعهده دارد. مبلغ این جایزه یک میلیون ین است که سالانه از سوی روزنامه آساهی به گروه یا مؤسسه‌ای که نقش مؤثری در ترویج و گسترش کتابخوانی میان کودکان و نوجوانان ایفا کند داده می‌شود. از ایران تاکنون تنها برنامه «با من بخوان» توانسته است این جایزه ارزشمند را دریافت کند. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان از سال ۱۹۶۳ فصلنامه ای تخصصی با عنوان «بوک برد» منتشر می کند. ايبي در کشورهاي مختلف شعبه هاي ملي ايجاد کرده و شورای کتاب کودک شعبه ملی این دفتر در ایران است که در سال ۱۳۴۳ به عضویت آن در آمده است. در مورد کنگره سی و هفتم ایبی، گزارش خیلی خوبی توسط خانم آزادمهر دانش تهیه شده که بر روی سایت فرهنگنامه منتشر شده و علاقه مندان می توانند آن را مطالعه کنند.

بعد از ظهر امروز بايد يکي از مقالاتم را در کنگره ارائه کنم. صبح را به مرور مجدد مقاله و اصلاحات نهایی اسلایدها اختصاص دادم. اين کنگره دوسالانه، يعني کنگره 37 ايبي قرار بود که در سال 2020 در کشور روسيه برگزار شود که کرونا بساط همه را به هم ريخت و با اما و اگرهاي فراوان به سال 2021 منتقل شد. قبلا چند بار به اين کنگره مقاله داده بوديم اما پذيرفته نشده بود. به همين خاطر با خانم دانش تصميم گرفتيم که اينبار درصد ريسک پذيرفته نشدن را پائين بياوريم و سه مقاله مرتبط را آماده و ارسال کرديم که شانس پذيرش مقاله بالاتر باشد. دست اندرکاران کنگره هم نامردي نکردند و هر سه مقاله را پذيرفتند. در ابتدا يکي به عنوان سخنراني و دو تا به عنوان پوستر. اما بعدا يک مقاله ديگر را هم از پوستريها در آوردند و به عنوان ارائه شفاهي قبول کردند.

تا ظهر به تکمیل سخنرانی، گزارش سفر و برخی کارهای دیگر سپری شد. نقشه ها را بررسی کردیم و بهترین مسیر برای رسیدن به میدان کالوژسکایا که محل برگزاری کنگره یعنی کتابخانه دولتی کودکان روسیه بود را پیدا کردیم. خوشحال و شاد و خندان سوار مترو شدیم و در ایستگاهی خط عوض کردیم و طبق قرار باید 4 ایستگاه دیگر می رسیدیم به مقصد. غافل از اینکه دچار مشکل همیشگی "سندرم سر و ته خط" دچار شده ایم. وقتی می خواهم برای کسی توضیح بدهم که این مشکلم چیست که هنوز نتوانسته ام در کشورهای دیگر حلش کنم، می گویم آیا باید در خط 2 به طرف صادقیه را سوار شوم یا به طرف فرهنگسرا (در خط 1 به طرف تجریش یا حرم). اگر چه فرق متروهای روسیه با ایران این است که ایستگاه در وسط است و قطارهای دو مسیر در دو طرف هستند اما بازهم این مشکل حل نمی شود. در ایران قطارها وسط هستند و ایستگاه ها در دو طرف. بالاخره کمی که رفت متوجه شدیم که اصلا با ایستگاه هایی که ما روی نقشه داریم همخوانی ندارد و گویی داریم به سمت ناکجا آباد می رویم. از یکی دو نفر پرسیدیم و مطمئن شدیم که داریم اشتباه می ریم. پیاده شدیم و مسیر آمده را دوباره برگشتیم و رسیدیم به ایستگاه اولی و برعکس چند ایستگاه رفتیم. البته در این بین، جوانک خوش تیپ و مهربانی، رودولف نام، که کاپشن خلبانی پوشیده و هدفن در گوش بود و به سختی انگلیسی حرف می زد، وقتی از راهنمایی ما ناامید شد گفت که بیایید شما را می رسانم و بنده خدا کل زندگیش را گذاشت و با ما سوار مترو شد. ناگفته نماند که هنوز موفق نشده بودیم کارت متروی اعتباری بگیریم و هر دفعه سوار شدن به مترو یعنی 60 روبل یعنی تر 24 هزار تومان (باز بگید ایران بده و گرونیه). این رودولف خان برایمان دو کارت اعتباری هم گرفت که اگر به ما بود با خانمهای مسن و زبان ندان بلیط فروش تا آخر سفر هم نمی توانستیم بدان دست یابیم. با رودولف رفتیم و رسیدیم به میدان کالوژسکایا (قبلا اسمش اکتبر بوده) که یک مجسمه فکر می کنم از لنین هم با عظمتی وصف ناشدنی و به رنگ یشمی در وسط آن نصب بود. از زیرگذر که رسم جالب مسکو به جای پل عابر است گذشتیم که کلی دستفروشی داشت و با خودمان گفتیم که برگشتنی از اینها جنسهای ارزان بخریم که هیچ وقت هم وصال نداد. به خاطر اشتباهمان در مترو وقتی به کتابخانه رسیدیم با ظرفهای خالی ناهار مواجه شدیم. فقط کمی میوه و یک نوع ژامبون مانده بود که چشمتان روز بد نبیند، از بس که شور بود کسی آن را نخورده بود. با همان ژامبونها و نان و آبمیوه و میوه جات، رفع گرسنگی کردیم  و رفتیم به سراغ سالنهای سخنرانی.

این کتابخانه دولتی کودکان روسیه، بنا بر اطلاعات واصله، بزرگترین کتابخانه کودکان جهان به شمار می آید و از سال 1969 تاسیس شده است. یک کتابخانه زیبا و مدرن برای انواع و اقسام فعالیتهای مرتبط با کودکان. چرا که مخاطبان آن هم کودکان و نوجوانان هستند و هم پژوهشگران و متخصصان امور کودک و ادبیات کودک. معماری زیبایی دارد و در طبقات مختلف آن فعالیتهای متنوعی در جریان است. مهمترین نکته چشمگیر آن، رنگ آمیزی شاد و کودکانه به همراه تجهیزات و لوازم کودکانه. عضو و میزبان IBBY و IFLA است و نقش فعالی در کتابداری و ادبیات کودکان روسیه ایفا می کند.

از امروز و بعد از نشستهای افتتاحیه، نشست‌های سخنرانی کنگره برگزار شد. در 8 سالن مختلف با موضوعات متنوع. این برگزاری همزمان سخنرانی ها واقعا کلافه کننده است و مثل غذای سلف سرویس می ماند که هر چقدر می خوری، آخرش احساس می کنی گرسنه ای و کلاه سرت رفته. به هر حال هر کس بر اساس علاقه مندی به یکی از سالنها می رفت. سخنرانیها تلفیقی از آنلاین و حضوری بود. دوربین طوری تنظیم شده بود که سالن و سخنران حضوری را می گرفت و روی مانیتور هم سخنرانان آنلاین بودند و هم حضوری ها. ترجمه همزمان روسی و انگلیسی هم در همه سالنها بود. رفتم و سری به تجهیزات و آدمهای پشت صحنه این سیستم آنلاین و آفلاین انداختم. آنقدر دم و دستگاه و سیم و روتر و مانیتور برای هر سالن گذاشته بودند که آدم تعجب می کرد. هر کدام از این سیستمها سه نفر مسئول داشت که در سالنها مستقر بودند. یک اتاقک مخصوص در انتهای هر سالن بود که مترجم بینوا در آن نشسته بود. زمانی که در جوانی کلاس زبان می رفتیم، استادمان می گفت مترجمان همزمان درآمد بسیار بالایی دارند اما در جوانی گویی هفتاد ساله اند از بس که این کار پر استرس و سخت است. این را به چشم خودم در این سالنها دیدم.

اگرچه دو هفته قبل، اسلایدها را برای هماهنگ کننده نشستمان یعنی خانم الگا بوخینا که اهل آمریکای جنوبی بود فرستاده بودم، اما چون اصلاحاتی در آن انجام داده بودم می خواستم که فایل جدیدم را بارگذاری کنم که بعدا فهمیدم کار دشواری است سخت تر از کار معدن. هماهنگ کننده های سالنها دختران جوانی بودند که با مهربانی می خواستند کمک کنند اما اصلا متوجه نمی شدند که چه می خواهی و اطلاعاتی هم نداشتند. هر طور بود خانم آناستازیا را پیدا کردم که مرا به طبقه پنجم در یک اتاق شلوغ و درهم برهم برد که توضیح داد اینجا بخش فعالیتهای خلاقانه کودکان و نوجوانان است و فایلهایم را روی کامپیوتر ریخت. خیلی دنبال الگا گشتم که حضوری او را ببینم اما پیدایش نکردم.

سروقت در سالن نشست حاضر شدیم و چشم انتظار الگا خانم ماندیم و ما و مجری نشست که اعلام کرد الان هماهنگ کننده خانم الگا می آید، فکر می کردیم که می آید. غافل از اینکه صاحب نشست ما خودش آنلاین بود و از راه دور نشست را اداره می کرد. من و یکی از روسیه از 5 سخنران این نشست حضوری در سالن بودیم و بقیه آنلاین بودند. خانم قائینی هم لطف کردند و در سخنرانی من حاضر شدند. در مورد مطالعه وضعیت مدخلهای زندگینامه در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان (شورای کتاب کودک ایران) در مقایسه با سه دائره المعارف دیگر پژوهش کرده بودیم که دیگر وارد جزئیات نمی شوم چرا که در جاهای مختلف قابل دسترسی است. سخنرانی ها تا ساعت شش و نیم عصر ادامه داشت که حسابی از شرکت کنندگان کار می کشیدند.

شب مراسم اهدای جایزه هانس کریستین اندرسون بود که ما تصمیم نداشتیم شرکت کنیم ولی وقتی با خانم قائینی صحبت کردیم و گفتند که حیف است، راضی شدیم و رفتیم و چه کار خوبی هم کردیم. مراسم در خانه پاشکوف برگزار شد که معمار آن واسیلی بازنف معروف و یکی از بناهای شاهکار معماری روسیه است و در کتاب "مرشد و مارگاریتای" بولگاکف معروف، رد و نشانی از آن هست. میزهای مفصل از انواع مطعمه و مشربه پر بود. ما یک میز در وسط تالار انتخاب کردیم و نشستیم که بعدا که کمی شلوغ شد دیدیم که چند نفری ریز ریز به ما نگاه می کنند و تا یکی به طرفمان آمد فهمیدیم که بله، اینجا جای مخصوص مهمانان ویژه است و میزمان را عوض کردیم. کنار هر میز یک گارسن ایستاده بود که تا لیوانت (البته مال ما آبمیوه) خالی میشد یا ظرف غذایت حجمش کم می شد، آن را پر می کرد. انواع غذاهای محلی و سنتی و مدرن روسیه روی میز بود. یک نویسنده اهل آرژانتین هم کاسه و هم صحبت ما در سر شام بود به نام ممپو گیاردینلی که بنیاد معروفی دارد و طرح کتابخوانی مادربزرگهایش معروف است و جایزه برده. در مورد ماردونا و پائولو کوئیلو صحبت کردیم و خیلی مشتاق بود که ایران را ببیند. مراسم با اجرای حرکات موزون و خواندن آهنگهای کلاسیک توسط یک خواننده جوان و اعلام برندگان و برنامه های متنوع دیگر، که البته بهترینش تست غذاهای متنوع روی میز بود، به اتمام رسید. خوشبختانه خانه پاشکوف در نزدیکی میدان سرخ و کتابخانه دولتی روسیه (لنین) بود و متوجه شدیم با اتوبوس هم می شود برگشت. در ایستگاه کتابخانه لنین سوار اتوبوس شدیم و همسرم خانمی که روبرویمان نشسته بود را شناخت که در مهمانی بوده است. سر صحبت را باز کردیم و متوجه شدیم که مترجم ادبیات کودکان است و در کل مسیر مثل یک تور لیدر کاربلد با شور و شوق تمام در مورد بناهایی که می دیدیم توضیح می داد و اشتیامان به اتوبوس سواری را برای دیدن جاذبه های مسکو بیشتر کرد. ساعت 11 شب در ایستگاه بانی ال ان خیابان میر پیاده شدیم. خاطره یک شب بیاد ماندنی را در وجودمان ذخیره کردیم و کمی حسرت اینکه کی و کجا دوباره می شود چنین شبی را زندگی کرد در گوشه هایی از ذهنمان رخ‌نمایی می کرد.

پی نوشت 1: شروع نوشتن در هواپیمای برگشت از مسکو، تکمیل نوشتن 11 مهر 1400 در کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی

پی نوشت 2: نمی دانم خاک ایران چه دارد که وقتی از هواپیما پیاده می شوی و قدم روی آن می گذاری دیگر نوشتن سخت تر از کار معدن می شود.

اینجا مسکو 5: آی‌بی‌بی‌وای 37: هارلی دیویدسونیسم، اوچان

عصر روز جمعه 19 شهریور 1400 (10 سپتامبر 2021) 

در حال و هوای خودت غرق شده ای و در خیالات خودت داری ضمن گردشذهنی، دلایل عقب ماندگی کشور ما یا پیشرفتگی این کشورها را سبک و سنگین می کنی، یکباره صدای بلند و گوشخراش موتوری سنگین تو را به خود می آرد و یادت می افتد که فعلا به جای کوچه باغهای میگون و ارنگه، داری در خیابان النکا قدم می زنی. موتوری ها با تجهیزات کامل و سرعتی سرسام آور در سطح شهر در تردد هستند و تا می خواهی از آنها فیلم بگیری یا کمی حظ بصر ببری، با شتاب نور رفته اند. موتور در این شهر اصلا ابزار کار و شغل نیست. اول اینکه موتورها همه از مدلهای سنگین و خاص و اغلب هم هارلی دیویدسون هستند و موتور سی جی و اینها دیده نمی شود. دوم اینکه موتوری ها برای موتورسواری و تفریح از آن استفاده می کنند، سوم اینکه تمامی تجهیزات ایمنی را دارند و با لباس مخصوص سوار می شوند، چهارم اینکه به آنها و سبک زندگیشان احترام می گذارند و آخر اینکه خود موتورها از خیلی ماشینها گرانتر و در عین حال مجهزتر هستند. رفتیم و از نمایندگی هارلی دیویدسون در مسکو دیدن کردیم و چقدر حسرت و حرص خوردیم. یک مدل موتور 2021 بود که قیمت آن 3 میلیون روبل (حدود یک میلیارد و دویست میلیون تومان) می شد. اما هر امکاناتی که فکر کنید داشت. باندهای بزرگ موسیقی، سیستم گرمایش و سرمایش، مانیتور و .... لباسها و کفشها و ابزار جانبی آن هم جالب و دیدنی و البته گران بود. کلا زندگی به سبک موتورسواران هارلی دیویدسونی یک سبک زندگی است که شامل همه چی از مدل ریش و سبیل تا لباس و نوع زندگی می شود. هر ساله در آغاز فصل سرما، گنگهای موتورسوار از مناطق خاصی رد می شوند و شهرداری و پلیس هم خیابان را برایشان می بندد و در بخشهایی از شهر از جمله تپه گنجشکها یا بام مسکو، جمع می شوند و با شهر خداحافظی می کنند چرا که در سوز و سرمای روسیه موتورسواری کار سختی است. نکته مهم این است که شهر آنها را پذیرفته و برایشان امکانات فراهم می کند و آنها هم بدون عذاب وجدان به زندگی خاص خودشان مشغول هستند. 

مراسم افتتاحییه کنگره تمام شد و سخنرانی های کلیدی و میزگردها آغاز شد. نمایندگان کشورهای مختلف، که امسال به خاطر کرونا و تغویق یکساله کنگره خیلی کم شده بودند، صحبت کردند و دغدغه های مرتبط با ادبیات و کتاب کودک را مطرح کردند. به افغانستان و مسائل کودکان و فرهنگ آنچا توجه شد. مسائل فنی کتاب کودک مثل طراحی جلد، تصویرگری، کیفیت نشر و ... در کنار محتوای آنها از منظرهای مختلف مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت. 

عصر جمعه شد و غروب جمعه و غربت هر دو ما را به جایی کشانید که بتوانیم غروب غربت (بمیرم برای خودمان در این غربت) را به سر کنیم. از محل افتتاحیه کنگره و نشستها در موزه هنرهای زیبای پوشکین دیدن کردیم و یک چیز جالب میزهای تحریر زیاد و مجهز مربوط به چند سال قبل بود. میزهایی که همه چیز از جمله کشو، جا دواتی، جای کتاب و کاغذ و داشت و امکان باز و بسته شدن محل نوشتن و خواندن با فناوری قدیمی آن وقت فراهم شده بود. آنقدر اشیا و کتاب و تابلو و مجسمه بود که آدم متعجب می شد از این همه کار روسها و از همه مهمتر گردآوری و نگهداری درست آنها. 

بعد از خارج شدن از محل کنگره در پارک کوچکی نشستیم که به رسم معمول روسیه، گل آرایی به شکل طاقهای گل حلقه ای که نورپردازی هم درون آن بود انجام شده بود. محوطه پارک آسفالت نبود ولی با ماسه درشت پوشانده شده بود. در تماشای رفت و آمد آدمها این سوال دائم به ذهنم می آمد که این مردم به چه فکر می کنند؟ آیا مردم خوشحالی هستند؟ آیا آنگونه که ما فکر می کنیم خوشبخت هستند؟ یا اینکه آنها هم حسرتها و دغدغه ها و دلخوریهای خودشان از مملکت و کائنات را دارند. 

با جستجو در سایتهای توریستی و خواندن توصیه ها و معرفی های آنها، به منطقه اوچان رسیدیم. موبایل به دست و چشم بر گوگل مپ که واقعا زندگی را آسان کرده، به ایستگاه (کروپوتکینسکایا) رسیدیم و دو بلیط مترو به قیمت هر کدام 60 روبل (24 هزار تومان) خریدیم و رفتم به ایستگاه کراسنوسلسکایا. وقتی از ایستگاه آمدیم بیرون با کمال تعجب دیدیم که دارد باران می بارد در حالی که هنگام سوار شدن همه جا خشک بود. مرکز خرید اوچان یک مجموعه فروشگاهی است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می شود آنجا پیدا کرد. یک فروشگاه مفصل و تخصصی لوازم باغبانی دارد و در فروشگاهی مثل شهروند همه چیز پیدا می شود. از آنجا که پیدا کردن لوازم بهداشتی و آرایشی غیرتقلبی در کشور کار سختی شده رفتیم سراغ شامپو و کرمها. اما افسوس که تازه این آغاز دردسرها بود. روی لوازم یک کلمه غیرروسی هم دیده نمی شد. فروشندگان انگلیسی نمی دانستند و مردم معمولی هم کمتر می توانستند خوب صحبت کنند. متوصل به حضرت مترجم گوگل شدیم. مطلب را به فارسی می نوشتیم و به روسی ترجمه می کرد (ناگفته نماند که سیم کارت روسی گرفته بودیم و اینترنت داشتیم) ولی بازهم فروشندگان نمی توانستند چیزی که می خواستیم را بیابند و تعجب آور بود. بالاخره با ترفند دیگری مشکل را حل کردیم. به فارسی جستجو می کردیم که مثلا نرم کننده برای موهای رنگ شده، چه رنگی است و در دیجی کالا آن محصور مورد نظر را بر اساس رنگ و مشخصات پیدا می کردیم و در اینجا برند مربوطه را پیدا کرده و مشخصات را تطبیق می دادیم. ترفند خوب و تا حدودی جوابگو بود. 

اما از قیمتها بگویم که سرسام آور است و در مورد برخی از اجناس به ویژه لباس آدم فکر می کند که این قیمت ها را برای شوخی و خالی نبودن عریض چسبانده اند. قیمت شامپوها و کرمها هم گران بود اما اطمینان از اینکه تقلبی نیستند به آدم انگیزه می دهد که گرانی و رنج حمل و نقل را به دوش بکشد اما لوازمی استفاده نکند که کچلی و لک و پیس و هزار مشکل پوستی دیگر به وجود بیاورد. قیمت موبایل سامسونگ A52 مبلغ 29.990 روبل (12 میلیون تومان) می شد. یک تیشرت یا لباس ساده حداقل 1000 روبل به بالا قیمت خورده که خیلی ها توان خرید آن را ندارند. از نظر درآمدی جناب عبدالحی در لابلای صحبتهایش می گفت کسی که 20 یا 30 هزار (روبل در ماه) درآمد دارد، فقط می تواند شکم خودش و خانواده اش را سیر کند و دیگر کاری از دستش ساخته نیست. مسکو نیز جزء گرانترین شهرهای دنیا به شمار می آید اما دیدن ماشیتهای آخرین مدل و مراکز خریدی که شلوغ است آنهم در فصل بی مسافری مثل الان، نشان می دهد که اگر نگوییم همه، حداقل بخشی از جامعه وضعیت رفاه نسبی را برخوردارند.

اینجا مسکو 2: آی‌بی‌بی‌وای 37: ژیگولی لادا، معماری رنگین کمانی

وقتی جلوی فرودگاه مونوکوا مسکو، جلوی ون مشکی نشستم و چشمم افتاد به علامت شرکت فورد (Ford) در وسط فرمان، گویی تازه از خواب پریده باشم و یکباره تمامی پرده های آهنین، کشور شوراها، کره شمالی و کوبا و چین، و ایوان مخوف در ذهنم مرور شد. این بود آرمانهای ما؟

در هواپیمایی ماهان، همه مسافران که بیشتر از شاید 30 نفر نبودند را یکجا صندلی داده بودند. بعد از تیک اف، گویی شورشی شده باشد، هر کسی پتو و بالش به دست به سوی صندلی های خالی رفت و اغلب در صندلی های 4 نفره وسط دراز به دراز گرفتند و خوابیدند. شاید میدانستند که چه سرنوشتی در فرودگاه مونوکوا مسکو در انتظارشان است و باید تجدید قوای حسابی می کردند. جالب است که در ماهان هیچ نوشیدنی گرمی سرو نمی شود و صبحانه که شامل املت رنگی و سایر مخلفات بود را باید بدون چای یا قهوه و فقط با آبمیوه های صنعتی نوش جان کنی.

در فرودگاه امام آقایی بود که گفت اضافه بار دارد و غر زد که ماهان بی نظم است و هر چه زنگ زده کسی جواب نداده که ببیند با آنها چه کند. یک ساکش را داد به ما که روی بارهایمان بگذاریم. بی رو در بایستی گفتم که توی آن چیست و نشان داد که برنج و پسته و روتختی است. خانمش روس بود، برای شرکت کوزو که پردیس و پرند را می سازد کار می کرد و سه ماه یک ماه مرخصی داشت. همو بود که هشدار داد که در فرودگاه احتمالا حسابی گرفتار خواهیم بود.

هواپیما که نشست، کتاب بیچارگان داستایوسکی را که نصفه خوانده بودم جلوی چشمم در صندلی گذاشتم که بگذارم توی کوله و صد البته که یادم رفت و دلم سوخت که این همراه عزیز با خاطره هایی از مسکو عجین نشد. مسیر طولانی را تا کنترل ویزا گذراندیم. همه افسران خانم با لباس آبی و درجه و کراوات و البته موهای بلوند صد در صد طبیعی بودند. گفتند که چند ساعتی احتمالا معطلی داریم. پاسپورت همسرم را تائید کردند و دادند بهش و مال مرا گفتند که باید منتظر بمانم. چندین نفر دیگر از جمله یک خانم با سه دختر کوچولوی ایرانی که پاسپورت روسی داشتند، یک آقای دیپلمات از جامعه المصطفی که پاسپورت سورمه ای خدمت داشتند (دو نفر بودند که یکی را رد کردند و آن یکی ماند)، یک استاد دانشگاه، همان دوست ما که اقامت روسیه داشت، چند نفر که ویزای کار داشتند. از هر قماشی یکی دو نفر را علاف کردند. هر چند دقیقه یکبار کسی می آمد که اغلب هم کم سن و سال بودند و چیزی می پرسید. بعد از حدود 45 دقیقه یک نفر آمد و از من پرسید برای چه می خواهم بروم و اینکه مدرکی دارم و از این سوالات. البته همه به روسی که همسفران ایرانی مقیم روسیه به عنوان مترجم عمل می کردند. دفعه آخری که سراغ من آمد چون عکس پاسپورتم با ویزا فرق می کرد و آن عکس پاسپورت مریَش (صاحب ریش) بود و عکس ویزا متفاوت گفت مدرک دیگری داری که نشان بدهد این خودت هستی و یک کارت نشان دادم بالاخره بعد از یک ساعت و نیم من هم به همسرم که چمدانها را گرفته و فرم کوید 19 را پر کرده بود ملحق شدم. آقای لایق قرار بود بیاید دنبال ما که بنده خدا کلی علاف شده بود و وقتی پیدایش کردیم گویی در بیابان چراغ آبادی و آب دیده ایم. ناگفته نماند که وای فای هم کار نمی کرد و قابل دسترس نبود.

اولین مواجه ام با روسیه دو چیز را عیان کرد. اول جنگلهای فراوان و سرسبزی عجیب مسکو از فراز آسمان (ناگفته نماند که کل مسیر پرواز بالای ابرها بودیم و چیزی دیده نمی شد. قربانش شوم هواپیمایی ماهان هم که از عهد بوق است و مانیتور و اطلاعات پروازی برای مسافران ندارد). و دیگری، تنوع بیش از حد انتظار ماشینها. همانطور که اعتراف کرده بودم فکر می کردم که در مسکو لادا ببینم و مسکویچ و نهایتا اشکودا (که فکر کنم مال چک باشد). اما باور کردنی نیست این مقدار تنوع خودرویی و آنهم از نوع آخرین مدلها. از بنز و بی ام و تا تویوتا و مزدا تا هیوندای و صد البته ماشینهای فرانسوی و مهمتر از همه شورولت، جیپ و فوردهای آمریکایی. ظاهرا جنگ دولتها در میان مردم جایی ندارد و حسابی کشور را به سوی برده اند که لذت و عیش مردم به جای خودش باشد و جنگ ابرقدرتی در سویی دیگر. وجود تعداد بیشماری لیموزینهای خیلی خیلی بلند با ترکیب جیپهای ارتشی در شهر خیلی به چشم می آید. دولت وامهای خیلی مناسبی برای رفاه مردم می دهد. یک مدل لادای کلاسیک هست که در بعضی جاهای شهر دیده می شود و به آن "ژیگولی لادا" می گویند و اصلا این کلمه ژیگول هم به معنای شیک یا امروزی از روسی (مثل کلمه سماور) و همین مدل ماشین در ایران رواج یافته است. حالا سازندگان لادا کجایند که ببنند ژیگولی بنز و جیپ و پورش چه می کنند در پایتخت سرخها.

آقای لایق با لهجه تاجیکی شیرین به ما خوش آمد گفت و در کل طول مسیر تا اقامتگاه، حسابی شهر را برایمان شکافت و تشریح کرد. در خیلی قسمتهای شهر درختهای سیب فراوان معمولی بود با بار فراوان. یک مدل سیب قرمز و ریز بود که بهش سیب ترش می گفتند که ظاهرا خیری آنها را به مقدار فراوان کاشته است. نکته عجیب اینکه این سیبها بسیار ترش هستند و به محض اینکه اولین برف روی آنها می نشیند تبدیل به سیبهای شیرین و قابل خوردن می شوند (به حق چیزهای ندیده و نشنیده).

یکی از طرح های خیلی جالبه روسیه، ماشین اشتراکی (Car Sharing) است. به این شکل که شرکتهایی هستند که ماشینهای متنوع و زیادی از سواری ارزان معمولی تا بنز و رولز روییس و مینی بوس و ... دارند. آنها در شبکه ای واجد جی پی اس فعال هستند و اگر شما ثبت نام کنید و ماشین خودتان را بر اساس محله ای که هستید انتخاب کنید می توانید بروید در ماشین را باز کنید و بنشینید و تا هر چند وقت که دلتان می خواهد و تا هر کجا در محدوده حدود 70 کیلومتری شهر بروید و دقیقه ای برایتان محاسبه می شود. قبلا دقیقه ای 7 روبل بوده و الان گران شده و 11 روبل شده (روبل الان 420 تومان است). یعنی دقیقه ای حدود 4500 تومان. هر کجا هم که دلتان خواست ماشین را رها می کنید و می روید. اگر بنزین بزنید هزینه اش را به حسابتان لحاظ می کنند و ماشین آنجا می ماند تا کسی دیگر آن را انتخاب کند و ببرد به سوی سرنوشتی دیگر. این طرح را برای دوچرخه و اسکوتر هم دارند اما ماشینش را تا حالا نشنیده و ندیده بودم.

معماری در روسیه یکی از جنبه های متمایز کننده شهر از سایر کشورها است. چون رنگ در معماری آنها بسیار نمایان است. کلیسای سن باستیل در کنار کاخ کرملین یکی از نمادهای مهم و میدان سرخ از دیگران است. تقریبا در تمامی ساختمانهای کمی جدی و اساسی حتما رنگ به کار رفته که هر ساله هم رنگ تجدید می شود و این حالت متفاوت معماری گوتیک که عظمت دارد و یادآور شکوه امپراطوری روسیه تزاری است با رنگی که روی آن می خورد کمی متفاوت می شود. ساختمانهایی در شهر دیده می شود که به آنها بنای استالینی گفته می شود. از بس محکم و جاندار هستند. یک مجموعه ساختمانهای معروف به هفت خواهران هست که معماری به سبک برج و بارویی بلند دارند و بعد از جنگ جهانی این هفت ساختمان عظیم را به دستور تاواریش استالین در مدت ده سال ساخته اند. ساختمان دانشگاه دولتی ام گ او که بزرگترین دانشگاه روسیه است یکی از آنهاست. خروشچف ساختمانها را به جای بتون آرمه های استالین به معماری آجری سوق داد.

یکی دیگر از چیزهای خیلی عجیب مساله کرونا و استفاده بسیار بسیار کم از ماسک است. اولش فکر می کردم که به خاطر تزریق واکسن است که با خیال راحت در شهر زندگی می کنند. اما بعدا آقای دکتر احمدوند توضیح داد که حتی اعتقادی به واکسن ندارند و واکسن نمی زنند. دولت کلی جایزه می گذارد که کسی برود و واکسن بزند. می گفتند که بسیار مردم خرافاتی هستند و بعدا که از زبان آقای لایق شنیدم این واکسنها چیپهایی هستند که وارد بدن می کنند برای کنترل ما، خیلی تعجب کردم. شاید هم حق با آنها باشد و بعدا ما که کشور ابرقدرت نبوده ایم حالا حالاها متوجه نشویم. اما یک نکته ای که گفتند این بود که اگر کسی در روسیه زنگ بزند که علائم کرونا دارد، بلافاصله به منزلش می روند (نباید به کلینیک مراجعه کند) و معاینه می کنند و بسته دارویی مناسب را به رایگان به مقدار 14 روز قرنطینه به او می دهند. طرف حق ندارد از خانه خارج شود و چون دوربینها به پلیس وصل است و طرف که خارج شود شناسایی می شود، بلافاصله پلیس می رود سراغش.

سیگار، چه از نوع عادی و چه سیگار الکترونیکی بسیار رایج است و به ویژه خانمهای زیادی دیده می شوند که در حال سیگار کشیدن هستند. هر چند که معضل جهانی است و در خیلی کشورهای اروپایی دیگر هم دیده می شود.

هوای روسیه کاملا متنوع و غیر قابل پیش بینی است. تقریبا از سپتامبر (شهریور) پائیز شروع می شود و می گویند هوایش حوصله کم کم سرد شدن ندارد و بلافاصله ممکن است در دو روز به 20 درجه زیر صفر برسد. باران دائمی می بارد و هم در کوله شان چتر و بادگیری برای همه فصول دارند. سوار مترو شدیم در هوایی آفتابی و از ایستگاه مترو بعدی بیرون آمدیم در هوایی کاملا بارانی. می گویند این آب و هوای روسیه بهترین محافظ دولتها و کشور است. بدون کمترین هزینه ای کسی جرات نمی کند و توانش را ندارد که در این هوا تاخت و تاز کند مگر از جنس خودشان باشد. همانطور که هیتلر در سرمای روسیه زمین گیر شد، هر مهاجم دیگری هم زمین گیر می شود. یکی از نکاتی که در مورد آب و هوای روسیه شنیدم، تاثیر این اقلیم و جغرافیا و هوا بر روح کشور و مردم است. در روسیه هنر خیلی جدی است و هم در زمینه نقاشی و مجسمه سازی و هم نویسندگی و صنایع هنری دیگر حرفهای زیادی برای گفتن دارند. می گویند یکی از دلایل آن آب و هوای خیلی سرد است که همه مجبور هستند در فضاهای داخلی سر کنند و آنجا وقت فراوان دارند که به هنر بپردازند یا برای اینکه حوصله شان سر نرود و زندگی یکنواخت نشود، انواع گچ بری، مجسمه و نقاشی و ... را تولید کرده اند.

اینجا مسکو1: آی‌بی‌بی‌وای 37: پاندمی هم جلودار نیست

خانم خیلی هیکل مند صندلی جلویی برگشت و با زبانی خشن و توک زبانی چیزی را به شوهرش که یک و نیم برابر خانم غول پیکر بود گفت، و چشمان آبی، پوست سفید و موهای بلوند طبیعی اش را دیدم، دیگر باورم شد که سفر به حقیقت پیوسته و هیچ سد و مانعی، حتی کرونا، هم نمی تواند شور و اشتیاق این رویداد مهم زندگی را خاموش کند. این لهجه های نه چندان آشنا و هیکلهای درشت، همه نوید می داد که خوابی در کار نیست و در بیداری کامل داری رویای سفر به یکی از اسرارآمیزترین کشورهای دنیا را به حقیقت می رسانی.

 اعتراف میکنم هر چند به قیمت برگشتن از یک عمر اعتقاد باشد. برداشتهای اشتباهی که سالیان سال در ذهن آدم حک می شوند، به تلنگری نیاز دارند تا بالکل فرو بریزند و چه خوب که تا زنده ای لذت تلخ اصلاح اشتباهات را بچشی. تا همین امروز تصوراتم از روسیه، تصویری سیاه و سفید (برگرفته از فیلمهایی که دهه شصت در تلوزیون سیاه و سفید می دیدیم)، کشوری سرد با مردمان خشن و عبوس، نشسته در لاداهای به فراموشی سپرده شده، به دور از امکانات مدرن و دور افتاده از جمعیت و تمدن بود. اما از وقتی شهر مسکو را در مسیر فرودگاه، وقت ناهار و تفرج عصرگاهی از نزدیک دیدم، پی بردم که سالیان سال اسیر یک تصویر اشتباه اما حک شده در ذهنم بوده ام. در حالی که روسیه را کشوری مدرن شده و افتاده در مسیر جلو زدن حتی از خود اروپا دیدم که حالا باید در مورد آن بیشتر ببینم و بنویسم. امیدوارم که این تصور هم به خطا نرود.

ماجرا از آنجا شروع شد که در سال 2020 یکباره اساس جهان با پاندمی کرونا به هم ریخت. دلمان را صابون زده بودیم که بالاخره این کشور مبهم را از نزدیک ببینیم و چه بهانه ای بهتر از کنگره آی‌بی‌بی‌وای. اما وقتی در صدد برنامه ریزی برای کنگره بودند، یکباره این غول بی شاخ و دم پیدا شد و آب پاکی را روی دستمان ریختند که کنگره بی کنگره. در کش و قوسهای فراوان بالاخره مثل خیلی از رخدادهای دیگر، از جمله المپیک 2020 که در سال 2021 برگزار شد، این کنگره 2020 نیز در سال 2021 جامه عمل به خود پوشاند. همان مقاله ها برای کنگره امسال تائید شدند و وقتی در کمال ناباوری اعلام کردند که کنگره به صورت حضوری هم شرکت کننده خواهد داشت، شمارش معکوس برای قاپیدن این فرصت طلایی آغاز شد. آخر بعد از سال 2019و آخرین سفرنامه ای که از آتن نوشتم، و آن همه نقشه که برای کشورهای مختلف در سر می پروراندیم و همه دود هوا شد، آموختیم که دنیا فرصتهایش را منتظر ما نمی گذارد. خلاصه اینکه امورات تهیه مقاله که حاصل کار پژوهشی پایان نامه خوب خانم آزادمهر دانش بود و چند باری با بی مهری کنگره ها مواجه شده بود، این بار با استقبال خوب مواجه شد. به ایشان گفتم که کار خوب راه خودش را می یابد و پژوهشی را که با وسواس و علاقه تکمیل کرده است حتما به جای خوبی خواهد رسید.

اما این سفر با همه سفرهای قبلی فرق داشت. کرونا و مسائل عدیده آن از جمله دورکاری و بی انگیزگی کلی مردم و سازمانها که کارها را کند می کرد تا تردید در مورد اینکه پرواز و ویزایی در کار باشد، دائم آدم را در خوف و رجای رفتن و نرفتن می گذاشت. از طرف دیگر، گرانی که گویی قصد ایستایی یا کم کردن سرعت در هیچ ایستگاهی را ندارد، انگیزه کش دیگر این برنامه بود. با این حال عزممان را جزم کرده بودیم که تا زنده ایم از زندگی و لحظه های آن کمال بهره را ببریم و مقدمات سفر را فراهم کردیم.

می خواستیم برای ویزای روسیه اقدام کنیم که کنگره اعلام کرد اگر دوست داشته باشید هیومنیتز ویزا می توانیم بگیریم. فقط مشکلش این است که فقط چند روز قبل از سفر قابل دسترس است. این چند روز قبل از سفر شد روز جمعه که ایمیلی آمد با یک شماره تلکس در آن (خود این کلمه تلکس آدم را یاد عهد بوق ارتباطات می اندازد) بود و گفتند با این به سفارت مراجعه کنید و همه چیز حله. شنبه سفارت باز بود و مرکز ویزا تعطیل و سفارت گفت ربطی به ما ندارد و فقط باید با مرکز ویزا صحبت کنید. روز یکشنبه مرکز ویزا باز بود و سفارت تعطیل. به همین خاطر ایمیلهایی که روی سایت بود را گرفتم و به آنها ایمیل زدم. حالا فکر کیند چه استرسی به آدم می دهد که بخواهد چنین سفر مهمی که پنجشنبه کلید می خورد را برود اما تا روز دوشنبه کسی جوابش را ندهد. دوشنبه روز بسیار شلوغی بود و یک اتفاق مهم قرار بود در زندگی من رقم بخورد که به خوبی هم پیش رفت، و ناهار هم قراری چند نفره با دوستی که دو سال بود برویم پیشش داشتیم. ده دقیقه قبل از حرکت اعلام کردند که می توانید مدارک را بیاورید. با چه مصیبتی مدارک را رساندیم و تا ساعت 2 سه شنبه که پاسپورت حاوی ویزا را دادند، کسانی که انتظار کشیده اند می دانند که چندبار جگر آدم به حلقش می آید از فرط استرس. تا ویزا هم نباشد گویی که قدم از قدم کائنات برداشته نمی شود. هزینه خود ویزا که 130دلار بود را نگرفتند اما شرکت حق سرویس خود را به ازای هر نفر 55 دلار گرفت که خودش رقم قابل توجهی می شود با عنایت به قیمت این روزهای دلار. به محض دریافت ویزا همانجا رفتیم توی کار بلیط و با همه مشکلات و اینکه چندین قیمت و گزینه بود، بالاخره به ماهان خودمان رضایت دادیم و شدیم مسافر ماهان.

اما مشکل کرونا معضل دیگری بود که باید می رفتیم یکی از آزمایشگاه های مورد قبول ماهان و تست کرونا می دادیم. سریعا رفتیم آزمایشگاه رسالت که مورد تائید بود و تست پی سی آر که دو تکه نمونه بردار را در حلق و بینی می کند که آدم را کلافه می کند، دادیم. چقدر نگران بودم که باتوجه به گلودرد خیلی مختصری که همان روز گرفته بودم نتیجه تستم مثبت نشود.

گرفتن روبل هم خودش داستانی داشت. همه صرافی های بزرگی که در اینترنت نوشته بودند فروش روبل، تو زرد از آب در آمدند و روبلی در بساط نداشتند با این توجیه که ارز متفرقه است. جالب است که صرافی فرودگاه امام هم نه شماره دارد و نه رد و نشانی دارد که بپرسیم در فرودگاه می شود روبط خرید یا نه. بالاخره به مدید یک آشنا مقدار خوبی روبل به قیمت 400 تومان خریدیم که البته دو هفته پیش 380 تومان بود در این دو هفته چنین رشد کرده بود و بازهم البته که قیمت روز حدود 420 بود که از این بابت کلی خوشحال شدیم که زهر آن گرانی را کمی گرفت.

نمی دانم آخر آزار دارند که پرواز را می گذارند ساعت 7 و ربع صبح که مجبور شوی از ساعت دو و نیم نیمه شب بیدار شوی تا بتوانی اسنپ بگیری و ساعت 4 فرودگاه باشی؟ اینطوری است که می شود سفر با عذاب بیخوابی و کلافگی. با این حال وقتی در صندلی جاخوش کردیم با همه فشار مالی و کاری و استرسی که داشت، بازهم دلم قرص شد که ارزشش را داشت... ادامه دارد...

اینجا آتن 10: ایفلای 85ام: سفر از من باز نمی‌گردد

شمس لنگرودی به زیبایی می گوید: بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

روز آخر سفر حکایت غریبی دارد. گویی تازه از خواب پریده ای. به سرعت برق و باد می گذرد و تو می مانی و یک دنیا خاطره رنگین و یک عالمه حسرت جاهای نرفته و ندیده. با این امید که شاید در سفری دیگر، بی حسرت کوله پشتی ات را به دوش بکشی.

پنجشنبه شده و جرس فریاد می دارد که بربندید محملها. روز خنک 7 شهریور 98 است و قبل از رفتن به فرودگاه بازهم باید تلاشی بکنم که شاید بشود مسترکارت را خالی کرد و این مشکل را هم حل کرد. ساعت 13.10 دقیقه پرواز برگشتم است.

همه اش کلمه آخر در ذهنم می چرخد. آخرین صبحانه، آخرین کوچه، آخرین خیابان و آخرین میدان سینتگما. فروشگاه زنجیره ای پابلیک ساعت 9 باز می شود. اگر ساعت 11 فرودگاه باشم خوب است. فروشگاه و قسمت موبایل و لپ تاپ و هر خرت و پرت دیگری را زیر و رو می کنم. اما نمی شود و بامید فرودگاه دوحه راهی می شوم.

هنوز هم نمی توانم با این یک قلم جنس کنار بیایم. اینکه، آدم برای رفتن به فرودگاه بین المللی و سفر خارجی با مترو برود فرودگاه. مسیر طولانی است. بخشی از مسیر زیر زمین و بخشی دیگر روی زمین است. از کنار کارخانه های بزرگ و فروشگاه ایکیا رد می شویم. مناظر سرسبز است و دیدنی. فرودگاه در روز جلوه دیگری دارد. کلمه های سیزن که همه اش در آژانسهای مسافرتی از آن حرف می زنند را حالا دارم درک می کنم. شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو.

اینبار یادم می ماند که بگویم کنار پنجره بدهد. هر چند روی بال باشد اما باز بهتر از ردیف وسط است. از گیت رد شدن مصیبتی است. صفی طولانی و هوا هم گرم است. اما همه آرام هستند و بلوایی در کار نیست. وقتی از بازرسی رد می شویم یک بچه تمام فرودگاه را گذاشته روی سرش. تفنگ پلاستیکی دارد که نمی گذارند ببرد توی هواپیما.

پرواز سر وقت انجام شد و کنارم آقای نشسته بود که تا نزدیکی های آخر پرواز که من خواستم دوری بزنم از جایش تکان نخورد. جزیره های یونان که تا می خواهی یکی را ببینی از بالا، تمام شده و دیگری شروع شده همینجور میایند و می روند. کشتی ها دیده می شوند اما قایقها فقط خطی از خودشان به جای می گذارند.

در فرودگاه دوحه نزدیک یک ساعتی وقت دارم و بعد پرواز بعدی. فرودگاه پر استرسی است. همه در حال دویدن هستند و آنقدر گیتهایش پر سر و صدا و با عجله و سخت گیری است که آدم ترس برش می دارد.

تنها سوغاتی که بچه ها خواسته اند مک دونالد است. در فرودگاه نیست و از کینگ برگر برایشان می گیرم و امیدوارم که سالم بماند تا به مقصد می رسد. این هم از جاذبه های توریستی است که فقط در کشور ما دیده می شود. غذایی که تمام ملت جهان می خورند را باید به عنوان سوغاتی بیاریم. یاد عادت روستای خودمان می افتم. قدیمها که در شهر و دیار ما بربری نبود، هر کسی که از تهران می آمد یکی از سوغاتی های ویژه و دلبرانه اش نان بربری بود.

خانم و آقای ایرانی در حال سفارش و خرید برگر هستند و یک صد دلاری می دهند که طرف نمی گیرد و می گوید نه خرد داریم و نه می توانیم این صد دلاری را بگیریم. یاد 500 یورویی خودم می افتم.

پرواز با ده دقیقه ای تاخیر انجام می شود که جالب است در پروازهای دیگر اینطور نیست. با اینکه جایم کنار پنجره است، وقتی می رسم به صندلی می بینم دو خانم مسن دو صندلی کنار پنجره را اشغال کرده اند. می خواهند جابجا شوند که می گویم مشکلی نیست و می نشینم. از همان ابتدا همسفرهای دلنشینی به نظر می رسند. عکسهای تبلیغی هواپیما که از مناظر قطر پخش می شود به مسجد می رسد و خانمه می گوید این مسجد را ساخته اند که روی ایران را کم کنند. راننده تور می خواسته مرا ببرد آن مسجد را ببینم گفته ام خودمان به اندازه کافی در کشورمان داریم. دو خانم خواهر هستند و از سن لویس آمریکا با پروازی طولانی آمده اند. سن لویس را به خاطر یحیی پسر خانم رهادوست که دانشجوی آنجا بود و کتاب چرا نویسنده بزرگی نشدم ایشان که در آن شهر رخ داده خوب می شناسم. یکی از آنجا بازنشسته دانشگاه است. صحبت دانشجویان ایرانی می شود که می گویم در گذشته از هر 20 دانشجوی یک کلاس، 15 نفر ایرانی بوده اند. می گویند که خیلی کم شده و در سال گذشته فقط 7 دانشجوی ایرانی به سن لویس آمده بود. یکی از ایشان خانه ای دارد که به دانشجویان ایرانی اجاره می دهد. ماهی 700 دلار هم می گیرد. با هم در مورد دانشجوها و اساتید و پروژه های دانشجوهای ایرانی صحبت می کنند که خیلی بامزه است. می گوید فلانی دانشجوی دکتر مددی بوده ولی رها کرده. از بس سخت می گیرد و جزئیات کارهایشان را هم کارشناسانه می گوید. خلاصه، کمی به صحبت و کمی به مطالعه می گذرد.

اتفاق عجیب در این پرواز، وجود وای فای است که بعد از بلند شدن و رد کردن مدت امنیتی پرواز فعال می شود و می توانی وصل شوی و در ارتفاع 40.000 پایی اینترنت داشته باشی. در همانجا یک استوری از وای فای در اینستاگرام گذاشتم. دوستی آنلاین بود و گفت که چند سال پیش فیلمی را دیده تخیلی بوده و در آن فیلم در هواپیما اینترنت فعال بوده. حالا این تخیل هم به امری واقعی بدل شده.

همین که پله را می گذارند و می آییم در هوای آزاد، بوی دود همه جا را می گیرد و فکر می کنم که آتش سوزی شده. یادم می آید که این بوی وطن است.

چند نکته در مورد آتن و این سفر هست که قبلا از قلم افتاده و در این آخرین یادداشت باید به آن اشاره کنم.

تتو و پرسینگ به یک ترند جهانی بدل شده و ظاهرا قرار است نقش به روز بودن را ایفا کند. فکر می کنم آدمها آنقدر چیزهای مختلف دیده اند که اشباع شده اند و دیگر بدن معمولیشان جواب نمی دهد و با تتو و پرسینگ دارند این بدن معمولی را به یک اتفاق غریب بدل می کنند. اتفاقا در یکی از نشستهای ایفلا هم به این موضوع که آیا کتابداران پرسینگ کنند خوب است یا بد اشاره می کردند.

گدا در یونان رویت شد. در کشورهای دیگر ندیده بودم. البته گداها نه به آن شکلی که درب و داغان در ایران می بینیم. آرام و خواهند اما طلبکار نیستند. در کشورهای اروپایی دیگر ندیده بودم.

مترو اگر دستفروش نداشته باشد جایی می شود سوت و کور. چیزی شبیه متروهای آتن که نه کسی جنس زیر قیمت می فروشد و نه کسی حراجش کرده. بی هیجان از داد زدن دست فروشهای مترویی.

پارکینگ هم ظاهرا از مشکلات این جامعه است. چون هتلم در مرکز شهر است فراوان می بینم که در جای جای شهر پارکینگ عمومی هست. این معضل را همینطور رها نکرده اند و برایش راه حل یافته اند و پارکینگهای فراوان در جای جای شهر در نظر گرفته اند که نگهبان دارد. یک چیز جالب دیگر اینکه اگر ون یا ماشین بزرگی در جایی که تنگ است پارک کند فلاشر ماشین را روشن می گذرد که ماشینهای دیگر متوجه آن شوند.

موتورسواری زنان هم در اینجا رایج است. اغلب موتورهای وسپا و برقی سوار می شوند. موتورهای سنگین هم هست که آدم را اسیر می کند با آن غرش طوفانی اش. واقعا ما چرا باید بی دلیل از این همه لذت شیرین بی بهره باشیم. موتورسواران مجهز هستند و تند می رانند و صدای موتورهایشان هم ترسناک است و هم آدم را سرحال می کند. اگر تجربه موتورسورای با سرعت داشته باشید می دانید که از چه حرف می زنم.

آبگرمکنهای خورشیدی هم فراوان دیده می شود و تقریبا در تمامی پشت بامها موجود است. اینها قدر انرژی را می دانند و اگر چیز خوب و پاک و سالمی باشد حداکثر استفاده را از آن می کنند.

دیش ماهواره هم در اغلب پشت بامها و پشت پنجره خانه ها دیده می شود. اما کسی با آن مشکلی ندارد. حالا نمی دانم برای دیدن برنامه های کانال های 1 تا 6 از آن استفاده می کنند یا کانالهای منحرف غربی!

فرشهای تبریز در یکی از کوچه پس کوچه ها فروخته می شد. یک مغازه ای بود با مجسمه ای کوتوله و هندی در ورودی اش و یکی دو قالی آویزان از در. داخل شدم و دیدم چقدر ایران در آنجا حضور دارد. پرس و جو کردم و گفت اغلب قالی ها ایرانی است و هندی و ترکیه ای هم هست. نزدیک به شش هزار یورو قیمت یک قالی دو متری تبریز بود که خوب می شناخت. گفتم ایرانی ام و گفت از همان اول فهمیدم. نوع نگاه ایرانی ها به قالی فرق می کند.

سنگ فرش خیابانهای اروپایی و بخشهای تاریخی آدم را اسیر می کند. خود سنگ فرش پیامی ویژه گویی دارد که بدون هیچ تلاشی شما را در خلسه ای از تاریخ و سنت و گذشته می برد. اینجا هم سنگ فرش زیاد است و کوچه ها اغلب با سنگ فرش پوشانده شده اند. اما سنگ فرشی که نه ماشین و نه پا را آزار نمی دهد و به این سرعت هم خراب نمی شود. مدام هم یاد کتاب "سنگ فرش هر خیابان از طلاست" می افتم.

انجیر و زیتون هم درختهای رایجی است و با بادی که دائم می وزد آدم را یاد رودبار خودمان می اندازد. انجیر آنقدر فراگیر است که روی میز صبحانه همیشه هست و الحق هم درشت و آبدار و خوشمزه است.

ماشین‌ها از سمت راست حرکت می کنند و فرمانشان هم سمت چپ است. در نوشته های قبل از سفر که می خواندم نوشته بودند که جهت حرکت ماشینها مثل انگلستان و از چپ با فرمان در راست است. تعجب کردم که مگر یونان مستعمره انگلستان بوده که چنین چیزی باشد.

بوکینگ و هتل هم در ایران جواب نداد و به همین دلیل مجبور شدم هزینه بیشتری بپردازم. وقتی این را به دوستی گفتم که هتل آپارتمانها را تا آخرین مرحله می رفتم و در مرحله پرداخت خطا می داد گفت که اگر با فیلترشکن می رفتی و آی پی ایران نبود شاید می شد. این هم تجربه ای شد که اگر عمری باشد و جرات سفری باشد برای سالهای آینده.

جیرجیرک‌ها را هم قبلا حضورتان معرفی کرده ام. شب و روز می خواندند و یکی دو تا هم نبودند. گویی حقوق بگیر هستند و اگر نخوانند کارفرمایشان دعوایشان می کند.

تعهد عکسی خارجی ها هم جالب است. وقتی از کسی می خواهی که ازت عکس بگیرد، آنقدر با دقت می خواهد عکس بگیرد و فیگور عکاسی می گیرد که آدم خودش شرمنده می شود. در عکس هم تعهد درونی و اخلاقی دارند.

گرافیتی هم جزء چیزهای غریبی است که بر در و دیوار آتن به وفور دیده می شود. هر کس هر طور که دلش خواسته هنرش را به نمایش گذاشته و بعضی طرح های زیبا و البته برخی هم چشم‌آزار به وجود آورده اند.

مهاجرت یک فیزیک دان را هم شاهد بودم. در هواپیمای تهران به دوحه وقتی پیاده می شدیم آقا و خانم مسنی با زوج جوانی حرف می زدند که فارغ التحصیل شریف بودند و بورس فیزیک از دانشگاه لوس آنجلس گرفته بودند و حالا باید 13 ساعت در فرودگاه می ماندند تا به پرواز آمریکا برسند و برای همیشه از این کشور بروند. چند نفر دیگر با این شرایط در پرواز بودند؟ روزی چند نفر اینطوری داریم که از کشور خارج می شوند؟ چقدر باید این مغزها و نخبه های ما بروند و هی حسرت بخوریم؟

روز یکشنبه 17 شهریور 98 خانم پورخامنه که بسیار مشتاق هستند و با حضورشان فروغ دیگری به ایبنا داده اند، میزگردی تشکیل داده بودند و با آقای دکتر زمانی (کتابخانه ملی) و آقای طیرانی (کتابخانه مجلس) در مورد ایفلا و تجربه هایمان صحبت کردیم. نکته آقای دکتر زمانی جالب بود که ایفلا به دنبال کتاب و کتابخانه در سطح جامعه است که ما به آن "کتابداری اجتماعی" می گوییم. اما در کشور ما کتابداری بیشتر به دنبال کار فنی بوده است. به همین خاطر چندان استقبالی از ایفلا نداریم. من همچنان معتقدم و بودم که کلا کشور ما راهبرد مناسبی برای ایفلا ندارد و فقط جرقه های شخصی و فردی در مورد آن داریم.

بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

اینجا آتن 9: ایفلای 85ام: عرب محله

آخه کی می تونه ساعت 8 صبح در محل کنفرانس حاضر باشه برای ارائه مقاله. آن هم بعد از اینهمه شب نخوابی و بدو بدو. در گام شمار موبایل دیدم که بعضی روزها تا 12 کیلومتر هم راه رفته ام. با این حال صبح بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه مفصل همیشگی، یعنی چیزهایی که امکان ندارد در حالت معمولی بخورم، راهی محل کنفرانس می شوم. آخر ساعت 8.5 صبح شروع نشست 208 ایفلا باعنوان: "ادواریها، منابع پیایندی و ارتباطات علمی مرتبط با استانداردها – ادواریها و سایر منابع پیایندی" (چه عنوان شلم شوربایی) است و قرار است تا 10 ادامه داشته باشد. ساعت 8 می رسم و اول می روم سراغ سالن اسکالکوتاس. هیچ کس نیست. سالن بزرگ و شیب دار و مثل بقیه سالنها تاریکی است. می روم اتاق سخنرانان و دوباره برنامه را نهایی می کنم و یک قهوه خوب با شکر و یک آب گازدار بر می دارم (فکر کنم تنها جایی است که نوشابه، و آب و قهوه رایگان دارد).

می روم در سالن و با دیگران که تقریبا همدیگر را می شناسند خوش و بشی می کنم و می رویم در جایگاه سخنرانان می نشینیم. اینجا برای سخنرانی، همه سخنرانها می آیند بالا و می نشینند و وقتی مسئول نشست اسمها را صدا می کند می روند پشت تریبون و مقاله را ارائه می کنند. اسلایدها با عکس و مشخصات هم قبلا در سیستم وارد شده است. مقاله ما برگرفته از پایان نامه خانم نگین شکرزاده است. ارائه مدلی برای نشریات فارسی کتابخانه ملی بر اساس استاندارد پرس‌اُاُ (الگوی مفهومی مدیریت نشریات ادواری) است که 90 مجله کتابداری فارسی زبان در سامانه رسای کتابخانه ملی را بررسی کرده ایم. نشست دو رئیس از آمریکا دارد که یکی خانم بِکِت که رئیس آی اس اس ان (شماره استاندارد بین المللی پیایندها) است و دیگری خانم مرینگ. 7 مقاله قرار است ارائه شود. اسم زومر، آلبرگ و انیل که مقاله دارند و کنارم نشسته اند مو به تنم سیخ می کند. سالها است اینها را در مقالاتشان می شناسم و از ایشان می خوانم و حالا اینجا شانه به شانه مایا زومر (ماجا نوشته می شود) نشسته ام و در گوشی با هم پچ پچی هم می کنم. خانم پاسیار و معماریان از کتابخانه ملی ایران هم عضو همین نشست ایفلا هستند و حضور پیدا می کنند. آقای دکتر خسروی هم افتخار می دهند و به سالن تشریف می آورند. مقاله را که ارائه می کنم گویی بار سنگین بیش از هشت ماه دوندگی از دوشم برداشته می شود.

جالب است که بعد از نشست در قسمت نمایشگاه خانم معماریان را می بینم و در مورد مقاله صحبت می کنیم. خانم معماریان مسئول شاپای ایران در کتابخانه ملی هستند. در بررسی مجلات ما در مقاله اشاره کرده بودیم که حدود 80 درصد مجلات شاپا ندارند. اما منظورمان این بوده که در فهرستنویسی اینها را وارد نکرده اند نه اینکه خود مجله نداشته باشد. ایشان می گوید خانم بکت (رئیس آی اس اس ان) پرسیده که چرا این مقدار مجله شاپا ندارد. برایشان توضیح دادم که مشکل از سیاست فهرستنویسی در ایران بوده که شابک و شاپا را تا سالها از پیشینه های فهرستنویسی حذف می کردیم و خواستم که این توضیح را به خانم بکت هم بدهند. فقط ماندم که چقدر دقیق هستند این خارجکیها.

در این روز که آخرین روز حضور من در ایفلای امسال بود و دیگر فردا از صبح راهی فرودگاه هستم، سعی کردم حسابی از بخشهای مختلف استفاده کنم. به همین خاطر مفصل و دقیق رفتم سراغ بخش نمایشگاه. اسکنرهای پیشرفته که هم اسکن می کند و هم ورق می زند بخش عمده ای از تجهیزات بود. قیمت آنها از 70 هزار دلار تا 150 دلار در نوسان بود. جالب بود که نماینده شرکت آمریکایی

با آقای دکتر زمانی رفتیم دفتر سالمرون و لایتنر که هدیه انجمن را به آنها بدهیم. بدون هیچ تشریفاتی یک خانمی آنجا بود که گفت الان جلسه هستند و لوح را با یادداشت آنجا گذاشتیم که به دستشان برسد. بعد هم لوح انجمن را به رئیس انجمن کتابداران آمریکا دادیم و عکسی به یادگار گرفتیم. جالب این است که تمام این روسا در عین سادگی و با خوشرویی تمام برخورد می کنند.

در دور بعدی نمایشگاه گردی، یک پایگاه جالب اطلاعات و آمار چینی را دیدم. شرکتی بود که هر آنچه اطلاعات آماری و حیاتی دیگر برای کشور چین لازم بود تهیه می کرد و به هر کس و هر نهادی که می خواست می فروخت. یک ایده خوب برای راه اندازی در ایران که مشکل اطلاعات و آمار یک معضل همیشگی است. دستگاه گردگیر کتاب، میکروفیلم ساز هم از دیگر تجهیزات خوب بود. آقاهه می گفت بهترین راه نگهداری بلندمدت اطلاعات میکروفیلم است. راست هم می گوید. کار سختی است انتقال اطلاعات بر روی آن اما در بلندمدت یکی از مطمئن ترین روشهای نگهداری اطلاعات است. در نشست متادیتا شرکت کردم. مختصر و مفید و سریع گزارش می دادند و بیشتر روی تحولات جدید تاکید می کردند که باید استاندارد هم باشد. فرازه هایی پلاستیکی و جالب دیدم که روی قفسه سوار می شد و راحت کتاب را نگه می داشت. از دیگر اقلامی که در چند غرفه بود، وسایل و تجهیزات صحافی ساده و سریع بود. پلاستیکهای چسب داری که سریع می توانی روی کتابهای آسیب دیده بچسبانی و از هم پاشیدن شیرازه جلوگیری کنی. وقت ناهار که شد دوباره دست به کیف شدیم و برنج و قورمه سبزی و نان و آجیل و غذاهای دوستان دیگر محفل را گرم کرد.

مطلبی که در مورد ایفلا نوشته بودم خیلی مفصل بود و امروز بخش دوم آن هم منتشر شد. خیلی خوب و خوشحال کننده است که داغ داغ مطلب و تحلیل آدم منتشر شود. آقای دکتر محمود آموزگار لطف کرده بود و مطلب را در استوری اینستای خودش که خیلی پرمخاطب است گذاشته بود که یعنی توجه ها را جلب کرده و این خیلی چسبید.

قرار بود که امشب برای شام در جایی دور هم جمع شویم و مراسمی ایرانی بگیریم. البته به بهانه تولد پریسا خانم پاسیار هم بود که این سه سال گذشته اش را در کشورهای مختلف برگزار کرده اند و در حواشی ایفلا. کارهای فراوانی داشتم و برای مراسم رای گیری و پیش اختتامیه ها نایستادم.

یکی از گرفتاریهایم این بود که مسترکارتی که سال گذشته گرفته بودم در حال منقضی شدن بود. یعنی زمان کمی داشتم و مقدار زیادی هم دلار در آن داشتم. در کشور خودمان هم که نمی شود از آن استفاده کرد و در صورتی که تاریخ کارت تمام شود دیگر نه از پول خبری هست و نه راه به جایی می شود برد (این هم دردی درمان ناپذیر از امور مالی کشور ما). تصمیم گرفتم که اگر بشود پول را خرج کنم. رفتم سراغ خرید گوشی که دیدم مصیبت زیاد دارد. هم اینکه گزینه های موجود در فروشگاه زنجیره ای پابلیک، چنگی به دل نمی زدند و هم اینکه بعد از به ایران آوردن باید 16 درصد برای فعال سازی و ثبت بدهی. معلوم هم نیست چه مشکلات دیگری داشته باشد. لپ تاپ و طلا را هم امتحان کردم که هیچ کدام گزینه های مناسبی نبودند و ریسک خیلی بالایی داشتند. خیلی هم وقت گذاشتم و به نتیجه ای نرسیدم.

یکی از عجایب پنهانی که اینبار کشف کردم این بود که هر کجا فروشگاه و خرید باشد، حتما پای یک ایرانی در میان است. در حالا سر و کله زدن با گوشی ها بودم که مکالمه ای فارسی توجهم را جلب کرد. پسر نوجوانی داشت از خصوصیات هر کدام از گوشی ها برای پدرش می گفت و با خیال راحت که هیچ کس در این ته دنیا زبانش را نخواهد دانست به فارسی توضیحات مبسوط و تحلیلهای ایرانی از بازار گوشی می کرد. یک چیز دیگر هم اینکه اگر شما در مناطق شلوغ وای فای گوشی را روشن کنی بازهم احتمال اینکه یک اسم ایرانی در بین وای فایهای فعال ببینی بسیار بالاست. من که دیدم یک وای فای نوشته "Jamalian".

لوکیشن محل برگزاری مراسم را دوستان فرستاده بودند. خوشبختانه اینترنت همراهم خیلی کمک می کرد و این سیم کارت ناجی این سفر شده بود. تماس گرفتند که مکان عوض شده و جای دیگری رفته ایم که دوباره اعلام کردند. به آنجا که رسیدم همه نشسته بودند و هنوز غذا نیاورده بودند. همه در مورد ایفلا و برنامه ها و تجربیات آن صحبت می کردند. تولد برای خارجی ها خیلی اتفاق مهم است و معمولا برای آن خیلی ذوق می کنند. چه مال خودشان باشد و چه مال دیگری فرق نمی کند. بعد از شام که مرغ و کباب و پاستا بود و البته در رستورانی حلال با فضایی روباز و زیبا به نام الکساندرو. بعد هم کیک تولد و شمعی که روشن نمی شد و با سختی روشن کردیم و مدیریت رستوران هم تولدت مبارکی گذاشت و خاطره ای دیگر از ایفلا برای همه ما رقم خورد. یک نسخه از کتاب "شبه در مسیر غرب" از بریل مرکاب (معشوقه آنتوان دو سنت اگزوپری یعنی نویسنده شازده کوچولو) را به عنوان هدیه تولد به ایشان دادم. بعد از شام دوستان قصد عزیمت با مترو کردند اما من تصمیم گرفتم که این شب آخری را در شبهای آتن، خیابان گردی کنم.

از مسیری که گوگل مپ می داد راه افتادم و یکباره خودم را در محله عربها یافتم. برخلاف بقیه محله ها خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود. آدمهای مختلفی در رفت و آمد بودند یا در گوشه و کنار ایستاده بودند و معمولا سیگار می کشیدند. آدم یاد محله های خلافکار و خطرناک فیلمهای هالیودی می افتاد. هم جالب بود که در آتن که معمولا کوچه هایش خلوت است چنین شلوغی هست و هم راستش یک کم ترسیده بودم و احتیاط می کردم. مغازه ها هم مثل بقالی های خودمان بود. همه چیز داشتند و قیمتها هم به مراتب ارزانتر بود و باعث شد قهوه مورد نیازم را خریداری کنم که در این سفر کلا از یادم رفته بود. گوشی هایی هم که در فروشگاه پابلیک قیمت کرده بودم در این محله حدودا 20 تا 30 یورو ارزانتر بودند. خوش خوشان در هوای خنک و دل انگیز آتن با موسیقی ملایمی در گوش رهسپار شدم تا بتوانم آخرین قطره های حضور در آتن تاریخی و زیبا را به جان دریابم. در میعادگاه شبانه آتن و میهمانهایش یعنی میدان سینتگما نشستم و قدری از موسیقی دائمی آنجا شنیدم و رفت و آمد مردم هزار رنگ و هزار حال، سرحالم آورد و خستگی از جانم به در کرد.

اتفاق جالبی هم افتاد. روی همان پله های کنار پارلمان یونان و نزدیک آرامگاه سرباز گمنام که همیشه جوانها در حال موسیقی پخش کردن و رقص بودند ظاهرا دو دستگی رخ داد. به همین خاطر، دو جوانی که صاحب باند موسیقی بودند آن را خاموش کردند و کول گرفته و بردند در زاویه دیگری از میدان و این قسمت بی موسیقی شد. در آنجا بساط پهن کردند اما مشتری نداشتند. دیدم که ظاهرا اختلاف سلیقه های تند و تیز در همه جای دنیا دیده می شود.

شب که برگشتم هتل ساعت حوالی 12 بود. نشستم به نوشتن و در لابلای آن وسائل جمع کردن. خوبی برگشتن این است که می دانی چه وسایلی داری و باید فقط آنها را در چمدان بچپانی. دیگر نگران چروک شدن لباسها و ریختن غذاها نیستی. چرا که لباسها یک راست باید بروند در لباسشویی و غذاها هم که خورده و تمام شده اند. تا ساعت 3 نیمه شب مشغول نوشتن و جمع آوری و بسته بندی وسایل بودم تا بالاخره زیپ چمدان کشیده شد.

اینجا آتن 8: ایفلای 85ام: میک‌آپی کنم

بعد از صحبت مفصلی با آقای دکتر خسروی و دکتر زمانی، در حال عبور از نمایشگاه و رفتن به سمت هتلهایمان هستیم. عصر دوشنبه 4 شهریور 1398 (26 آگوست 2019) است. در استند (شما به فارسی چی می گیدددد؟ مثل این خارجی ها) ایفلا خانم سالمرون در حال عکس گرفتن بودند. سلام و علیکی کردیم و قرار شد همانجا بنشینیم و صحبتی بکنیم. روز قبل از آن، آقای دکتر محمود آموگار که از دوستان نیک و اهل فرهنگ هستند، پیام دادند حالا که در ایفلا هستید با مسئولین ایفلا صحبت کنید که در صورت کاندیداتوری شهر یزد برای پایتخت جهانی کتاب، حتما حمایت کنند. قبلا دو بار تهران و نیشابور کاندید شده بودند ما رای نیاوردند. ایفلا، یونسکو و انجمن قلم جهانی روی این موضوع نظر دارند. موضوع حقوق کپی رایت و آزادی بیان دو نکته ای هست که ایران همیشه از این جهت برای پایتختی ضربه می خورد. البته آقای آموزگار توصیه کردند که به جزیزه کرت هم بروم و قبر نیکوس کازنتزاکیس را ببینم که متاسفانه نطلبید.

خانم سالمرون خیلی خون گرم آمد و نشست و خودمانی شروع کرد به صحبت. وقتی پرسیدیم که بعد از این برنامه اش چیست؟ گفت که من شغل دارم و باید برگردم سر شغل خودم و ادامه بدهم. یعنی رئیس ایفلا بودن به این معنی نیست که کتابخانه و شغلت را رها کنی. امسال خانم مک کنزی جانشین سالمرون شدند و امیدوارم که خانم مک کنزی هم بتوانند بیایند ایران. دوستان آی بولتن قرار گذشته بودند که با چند نفر از سران کتابداری دنیا صحبت کنند و ویدئوهایی در مورد آینده کتابخانه ها که مرتبط با موضوع کنگره پنجم انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هست ضبط کنند. خانم سالمرون گفت بگذارید بروم دفترم که آنجا هم لباسهایم مناسب ایران باشد و هم میک‌آپی بکنم که در تصاویر خوب بیافتم (خیلی راحت و صمیمی). در مورد یزد و پایتختی کتاب هم گفتند که با رئیس جدید باید صحبت کنند و راهبرد ایشان مهم است. در آخر هم هدیه انجمن کتابداری ایران (بشقاب میناکاری ایرانی) توسط رئیس انجمن یعنی آقای دکتر خسروی تقدیم خانم سالمرون شد.

وقتی از سالن آمدم بیرون دنبال این بودم که یک جای جدید بروم. بر روی گوگل مپ و در قسمت اترکشن (جذابیتها) همه جاهای دیدنی را نشان می داد. از بین همه ساحل را انتخاب کردم. دیدن دریای زیبای مدیترانه و ساحلهای تمیز و آرام آتن جزء جذابیتهای سفر به یونان است. البته در جزایر خیلی زیباتر و دیدنی تر است اما به هر حال فعلا دست ما به جزایر نمی رسد و باید همینجا را دریابیم. رفتم به سمت بندر پیرس. در یک ایستگاه از دخترخانمی پرسیدم می خواهم بروم بیچ. ایشان هم با لهجه خیلی زیبایی گفتند: "ویچ بیچ؟" که فکر کردم شعر می گویند که اینطور قافیه دار و آهنگین است.

غروب زیبای آتن و دریا را در کنار ساحل خیلی تمیز و آرام فالیرو گذراندم. آب دریا مثل آب مقطر تمیز و روان بود. به طوری که شنهای کف دریا تا جایی که دید داشت دیده می شد. آشغال و کثافتی هم کنار ساحل نبود. در همانجا دوش مخصوص در جایی خوب و تمیز برای کسانی که از دریا می آیند وجود داشت. وسائل ورزشی هم بود و هر کسی مشتاق بود می توانست ورزش کند. یک پیرمرد خیلی سن بالا چنان حرکات ورزشی سنگین را می زد که آدم فکر می کرد جوانی 20 ساله است. مردم هم بدون اینکه مزاحمتی برای کسی باشد و پلی و ماموری هی سوت بکشد و داد بزند، در آب شنا می کردند و لذت می بردند. عکسهای خیلی قشنگی از غروب آفتاب گرفتم که وقتی در شبکه های مختلف منتشر کردم خیلی با استقبال روبرو شد.

در همین اثنا دوستان پیام دادند که قرار است ضیافت شامی با هم داشته باشیم. به همین خاطر دیگر وقت هتل رفتن و لباس عوض کردن نداشتم. با هم کوله ای که همیشه در سفر همراهم بود رفتم هتل پرزیدنت و جایتان خالی از آسانسور که پیاده شدم بوی قورمه سبزی تمام راهرو را گرفته بود. دوستان پلوپز و تجهیزات کامل آشپزی و پذیرایی داشتند و در قلب آتن یک قورمه سبزی (که یکی از نمادهای قوی ایرانی است) با برنج ایرانی و زعفران و سالاد شیرازی (نوستالژی ایرانی) زدیم. یاد آن گفته افتادم که ایرانیها خودشان را می کشند که بروند جنوب فرانسه یا جزایر قناری و آن وقت در به در دنبال رستوران ایرانی می گردند که همان غذاهای ایرانی را این بار در غربت بزنند. بعد از شام گعهده مفصلی در باب مسائل کتابداری ایران و جهان، خاطرات ایفلاهای مختلف و وضعیت آینده کشور و کتابداری پیش آمد.

آخر شب نزدیک ساعت 12 بود که برگشتم به سمت هتل و در میدان سینتگما، دیدم که مراسم همیشگی رقص شبانه جوانان با حرکات خیلی عالی و پیچیده برقرار است. مردم هم با شور و شوق در رفت و آمد و دیدن و لذت بردن بودند. شهری زنده که آدم را به یاد همه شبهای خاطره انگیز کتابها و فیلمهای زیبا می اندازد.

شب فرهنگی، یکی از مهمترین بخشهای ایفلا است. البته در اغلب همایشها و نشستهای علمی دنیا، چیزهایی شبیه کالچرال ایونینگ، گالا دینر، و ... برگزار می شود که پیامی ویژه دارد. در این مجامع معمولا نشستها رسمی و با تکلفهای مرسوم برگزار می شود (البته نه در حد متکلف بودن ما). اما با برگزاری چنین ضیافتهایی، فرصت برای گفتگو، شناخت و تعامل بیشتر فراهم می شود. در این ضیافتها، در فضایی غیر رسمی مهمترین اتفاق و هدف از برگزاری چنین رویداد بزرگی که همانا تعامل و گفتگو بین ملل، فرهنگها و افراد مختلف است تامین می شود.

شب فرهنگی امسال ایفلا در مرکز فرهنگی بنیاد استاوروس نیارکاس برگزار شد. این مرکز جایی است که کتابخانه ملی یونان نیز در آنجا استقرار دارد. جالب است که اپلیکیشن برنامه های ایفلا این شب با عنوان "نشست 199" ثبت شده است. یعنی اینکه از مجموع حدود 250 نشست ایفلا یکی هم این شب است که جزئی از برنامه است و خیلی هم برای آن اهمیت قائل می شوند. در سنت حال حاضر ما ایرانیان، حرکات موزون و شادی و... نوعی وقت تلف کنی و به قول خیلی عامیانه قرتی‌بازی تلقی می شود. اما برای دنیا ارزش و احترام و جایگاه خاصی دارد. در این فضا است که همه چارچوبهای رسمی به کناری نهاده شده و آدمهای رنگارنگ از حدود 150 کشور دنیا در کنار هم به نوای دوستی بخش موسیقی گوش می دهند.

برای رسیدن به این مرکز، از مراکز مختلف اتوبوسهای شیک و مجهز و خنکی (که در آن گرما و شرجی 6 عصر خیلی مناسب بود) گذاشته بودند. مسیر تقریبا طولانی بود که تا نزدیکی فرودگاه می رفت. در آنجا یک استخر مستطیل پر آب و زیبا در میانه بود و در سمت چپ ساختمان بلندمرتبه، شیک، جذاب و شیشه ای کتابخانه ملی و مرکز فرهنگی قرار داشت. معماری به گونه ای بود که می شد از جناح راست ساختمان و از میان باغات زیتون زیبا رد شوی و بروی تا پشت بام کتابخانه ملی و نمایی زیبا از شهر آتن را ببینی. البته آسانسور شیشه ای هم برای رفتن به پشت بام وجود داشت.

در فواصل مشخصی در اطراف استخر، ظرفهای خوراکی گذاشته شده بود. غذاها هم برخلاف تصوری که ما از این همه ماهی و سالاد و اغذیه یونانی در کشورمان داریم، تنوع چندانی نداشت. دلمه برگ مو، کتلت، ماش (شاید هم کینوا)، سالاد کاهو با زیتون و چیزهایی که نمی شناختم، مرغ بریان شده و ریش ریش، کباب مخصوصی که کوچولو بود و برخی خوراکی های دیگر. برای نوشیدنی هم در مدارک ثبت نام دو کوپن گذاشته بودند که می شد نوشابه یا نوشیدنیهای غیرمجاز گرفت. یکی از مهمانها از شراب سنتی یونان به اسم اوزو تعریف می کرد که خیلی مشتاق بود بنوشد. اما وقتی کمی از آن را امتحان کرد به در و دیوار فحش می داد. ظاهرا بسیار سنگین و سوزان بود و ما ایرانیها از این بابت خیلی خوشحال شدیم که شانس مصرف چنین مزخرفاتی را نداریم. باد هم می آمد. آقای گوردون دونسیر که یکی از بزرگان حوزه سازماندهی اطلاعات و نوشتن مقالات کوتاه و پر ایده هستند، و همیشه ایشان را در حال نوشیدن نوشابه دیده ام که برای سنشان اصلا خوب نیست و البته همیشه هم تنها هستند، داشتند از خودشان پذیرایی می کردند که یک باد شدید آمد و ظرف غذا و نوشابه ایشان را مهمان استخر پر آب کرد.

مراسم را حرکات موزون سنتی توسط همان گروه سنتی مراسم افتتاحیه ادامه یافت. اینها هر کدام نماینده شمال و جنون و شرق و غرب یونان بودند و با موسیقی مخصوص این نواحی رقصهای سنتی می کردند.

یکی از اتفاقات خوب این شب فرهنگی دیدار با سحر خانم عباسی بود. ایشان دانشجوی سالهای 1383 من در مقطع لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی در دانشگاه ایران بودند. یک کلاس عجیب و غریب داشتند که قبلا در موردش نوشته ام (خاطره: کلاسی که خوب شد تعطیل نشد). الان ساکن سوئد هستند و در یک کتابخانه عمومی مشغول به کار شده اند. انجمن کتابداران سوئد حدود 30 کتابدار جوان سوئدی را با هزینه خودش فرستاده بود ایفلا که بیایند و چیز یاد بگیرند و از خوش شانسی ما خانم عباسی هم در بین آنها بود. کلی صحبت شد. در مورد دو نویسنده محبوب سوئدی یعنی فردریک بکمن و یوناس یوناسون صحبت کردیم و ایشان لنا اندرسون را هم معرفی کردند که هنوز چیزی از ایشان نخوانده ام و باید حتما بخوانم.

بقیه شب فرهنگی هم به دیدار از کتابخانه ملی یونان گذشت. کتابخانه جدیدی است که ظاهرا بخشی یا همه اش از طریق اسپانسر (همان خیریه خودمان) درست شده است. سیستم رده بندی دیویی دارد و در چندین طبقه قفسه ها و منابع فراوان را جا داده اند. کتابخانه تا دیر وقت شب هم باز بود و کتابداران پشت میزها بودند و وقتی روی پشت بام بودم فکر کردم شبانه روزی باشد که گفتم یادم باشد بپرسم. وقتی پائین آمدم تشنگی و صدای مهیب موسیقی آخر شب از خاطرم برد.

ناگفته نماند که این شب فرهنگی با آنچه دو سال پیش در لهستان دیدم قابل مقایسه نبود و در مقابل آن مثل یک مهمانی خودمانی کوچک بود. هم از نظر اجرا و هم از نظر اطعمه و اشربه که در لهستان گویی تمام کشور بسیج شده بودند که نگذارند هیچ دو مزه ای شبیه هم باشد و اینجا متفاوت بود. دوستان می گفتند در مقایسه با ایفلای مالزی هم از آن شکوه و پذیرایی شرقی خبری نبود. به هر حال در حد وسعشان زحمت کشیدند و زحماتشان مشکور باد.

اینجا آتن 7: ایفلای 85ام: مشکلتون با پول چیه؟

اینها با پول مشکل دارند. یک اسکناس 500 یورویی به دست، راه افتاده ام و به همه صرافی ها، بانکها و هر جای دیگری که فکر کنید مثل میز ثبت نام و مدیریت ایفلا سر می زنم. بانکها می گویند که خرد کردن 500 یورویی ممنوع است و باید حتما حساب بانکی داشته باشی تا بریزیم به حسابت. دوشنبه 4 شهریور است و می خواهم پول خرد داشته باشم چرا که خرد کردن این مبلغ کلان!!!! سخت است. دکتر زمانی می گفت که از کل یوروی دنیا فقط 15 درصد آن 500 یورویی است و او در مدتی که بلژیک و اروپا بوده اسکناس 500 یورویی ندیده تا آمده تهران. ما هم به طنز گفتیم لابد از این 15 درصد حتما 16 درصد آن در تهران است. مثل ماشینهای پورش و بی ام دابلیو که مثلا از 100 ماشین سفارشی تولیدی، 95 تای آن در ایران و تهران است.

اما این 500 یورویی یک خاصیت این را داشت که مجبورم کرد بانکهایشان را ببینم. اصلا فکر نکنید بانک در اینجا یعنی یک جای شلوغ و بزرگ و پر کارمند و مملو از سر و صدا. بانکها خیلی شکل بانک ندارند و خلوت هم هستند و دو سه نفری کارمند در آنها کار می کند. اما سیستم امنیتی در آنها خیلی جالب است. یک دکمه می زنی (در مترو و بانک و ساختمانها و ... این دکمه یک شکل است) و منتظر می شی تا چراغ روی در سبز شود، بعد داخل می شود و تازه می بینی توی یک قفسی که در گنده دیگری جلویت بسته است. بازهم همان دکمه را می زند و تا در قبلی بسته نشود این در سبز نشده و باز نمی شود. فرایند برگشت هم اینگونه است.

بالاخره این اسکناس 500 یورویی من بالطایف الحیلی آب می شود. قسمت روزگار را ببین. خان سالمرون، رئیس ایفلا، دو سال پیش در اسفند ماه 96 آمده بود ایران. برای ویزایش 90 یورو پرداخته بود که باید کتابخانه ملی به آنها می داد و هنوز پرداخت نشده بود. با اتفاق و پیشنهاد آقای دکتر زمانی و آقای دکتر خسروی رفتیم بخش مدیریت ایفلا و خواستیم که آن را بپردازیم. گفتم که اینقدر ندارند و همینطور هم شد. وقتی رسید را دادند و خواستند که بقیه 410 یورو را بدهند، دیدند که ندارند. خانم مدیریت رفت به پذیرش و پول گرفت و آورد و خلاصه این ماجرا ختم به خیر شد.

یکی از مشکلات داشتن گوشی آیفون، غیرفعال شدن اپل آی دی است. در آی‌پی ایران هم نمی شود اپل آیدی درست کرد و اگر اپل آیدی هم غیر فعال شود، روزآمدسازی نرم افزارها و کلی کارهای دیگر گوشی از دست می رود. در سالن که نشسته بودم، یادم آمد که مدتی است مصیبت اتمام اپل آیدی گریبانگیرم شده. همانجا شروع کردم به ثبت نام برای اپل آیدی. در کمال تعجب دیدم که درست شد و دارد کار می کند. واقعا زندگی و مسائل آن می توانند به این سادگی باشند؟ یا اینکه اگر برای آن زحمت بیشتری بکشیم و خون جگر بخوریم، ثواب بیشتری نصیبمان شده است.

راستش را بخواهید من خیلی خوشحال نمی شوم که مملکتمان باز شود. فکر کنید که کشور ما هم مثل بقیه کشورهای دنیا شده و همه چیز در آن آزاد است. دیگر چه انگیزه ای برای رفتن به کشورهای دیگر می ماند؟؟!! همه جذابیت ماجرا به این است که از مرزها خارج شوی و نادیده ها و ناشناخته ها را کشف کنی. شبها که پیاده روی می کنم و در میدان سینتگما چند دقیقه ای را می نشینم، تعجب می کنم که نه پلیسی در کار است و نه گشتی و نه کسی کنترلی دارد، اما نه دعوایی دیده می شود و نه بی حرمتی و بی اخلاقی. هر کس هر طور که دلش می خواهد می پوشد و هر کار هنجارینی که خوشش بیاید انجام می دهد و هیچ دعوا و اختلافی هم پیش نمی آید. پس محدودیتهایی که داریم به یک دردی هم می خورند!!!

روز قبل خانم دکتر کازرانی تماس گرفتند و گفتند که دوشنبه ساعت 11.45 مقاله شان باید ارائه شود و نتوانسته اند تشریف بیاورند. مقاله و اطلاعات را فرستادند. صبح رفتم بخش سخنرانان. تشکیلات خوب و منسجمی است. عکس گرفتند و بلافاصله در سیستم آپلود کردند. بعد هم اسلایدهایی که قبلا ارسال شده و آپلود کرده بودند را کنترل کردیم. سریع و حرفه ای اطلاعات وارد سیستم می شد که روی سیستم هر نشست قابل ارائه بود. خیلی خارجی و مهندسی شده بود. مقاله ایشان را با موضوع تحلیل مقالات ایرانی حوزه پرستاری مبتنی بر شواهد ارائه کردم و جالب بود که یک همکار احسان محمدی از آمریکا هم در پنل ما بودند که با هم عکس گرفتیم و برای احسان فرستادم. دنیای کتابداری جهانی هم دنیای کوچکی است و همه هم دیگر را شدید می شناسند.

بعد از ناهار که با همراهی تیم ایرانی و امکانات موجود در کیفهایمان شکل گرفت، غذای آماده هانی و چیکا و فکر کنم کاچین، رفتیم برای بخش پوستر که وقت ارائه و نمایش آنها بود. بخش پوستر همایشهای بین المللی همیشه پر از ایده های خلاقانه است. استقبال از آن هم متفاوت و بالاست. بر خلاف کشور ما که هر مقاله ای ضعیف تر است می رود برای پوستر اما در ایفلا و همایشهای بین المللی مستقلا باید برای پوستر اقدام کرد. آنقدر ایده های جالبی هم برای طراحی و هم گزارشهای کارها دیده می شود که آدم به وجد می آید. بسیاری از اینگونه کارها هم در کتابخانه های ما انجام می شود اما یا اطلاع نداریم یا اعتماد به نفس لازم را نداریم و یا بلد نیستیم که آنها را جهانی کنیم و با انعکاس آنها به کتابداران دیگر در سراسر دنیا، حاصل کارهایمان را ثمربخش تر کنیم. خوب است کارگاه های مستقلی با تاکید بر ارائه پوسترهای جذاب در ایفلا برگزار شود و به همه علاقه مندان علاوه بر آموزش حرفه ای، جرات و جسارت ارائه کارهای خوب و خلاقانه کتابخانه که ممکن است برای خود ما عادی تلقی شود، آموزش داده شود. 

خوشبختانه اینستاگرام انجمن کتابداری ایران هم راه افتاده و خیلی از اخبار ما را منعکس می کند. اینستاگرام، تویتر و فیسبوک، ابزارهای محبوب این روزهای ما هستند. اگر هشتگ ایفلا را هم وارد کنیم حتما عکسهایمان همه با هم دیده می شوند.

امسال از چهار موسسه ایران نماینده در ایفلا وجود داشت. کتابخانه ملی 5 نفر، شهید بهشتی 1 نفر (بنده حقیر) نهاد کتابخانه های عمومی و در نهایت، کتابخانه مجلس که با دو تیم آمده بودند. یک تیم رسمی دونفره و یک تیم سه نفره که همکاران مجلس خودشان با خلاقیت و جذابیتی آمده بودند. زمینی آمده بودند استانبول و از آنجا هم به یونان و از اینجا هم به ایتالیا و سوئیس و فرانسه. اروپاگردی حسابی که با سرفرماندهی کوروش خان نوروز مرادی انجام گرفته بود.

بعد از ناهار هر کسی رفت سراغ یکی از نشستها و پنلها. من هم سری به پنل متادیتا زدم. خیلی سریع گزارش می دادند و مسائل مختلفی را مطرح می کردند. بعد هم فرصتی دست داد تا با آقای دکتر زمانی و دکتر خسروی بنشینیم و قهوه ای بزنیم و در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم. از وقتی که آقای دکتر صالح زمانی به بخش روابط بین الملل کتابخانه ملی آمده اند، الحق که تکان زمین لرزه ای و حرکت شدیدی در جریان بین المللی کتابخانه ملی و از همه مهمتر ایران به وجود آمده است. سر ایشان درد می کند برای ارتباطات بین المللی خیلی خوب. به دو زبان انگلیسی و فرانسه به خوبی صحبت می کنند و در طول این دو سه سال، بسیاری از افراد مهم ایفلا و جهان را در حوزه علم اطلاعات شناخته اند. رئیس ایفلا، کمیته مارک ایران، رئیس کتابخانه ملی مالزی، مجارستان و ... و تا حدود خانم جان ریچاردز که به دعوت کتابخانه های عمومی آمدند از ثمرات نیک فعالیتهای ایشان و تیم همراهشان است. با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هم مجله خیلی خوب "آی بولتن" را سردبیری و همراهی می کنند که خیلی تاثیرگذار بوده است.

آقای دکتر فریبرز خسروی هم در این سالها به نظرم بیشترین ایفلانورد ایران بوده اند. خاطرات زیادی از ایفلاهای مختلف دارند که در همان عصر چای و قهوه حسابی تعریف کردند. از زمانی گفتند که آقای پیتر لور رئیس نشست کتابخانه های ملی بود و چقدر دوران طلایی برای این نشست بود. در کشورهای مختلف و شاید حدود 20 ایفلا را حضور داشته اند. در برخی از ایفلاها تنها نماینده ایران بوده اند. صحبت کردیم و قرار شد که اگر بتوانند یک جدولی از ایفلاهایی که حضور داشته اند و کسانی که همراهشان بوده اند تهیه کنند. همچنین اگر بشود یک تاریخ شفاهی برای ایفلاها تهیه شود و ایشان از مسائل و خاطرات و اتفاقات سفرهای ایفلا و تجربیات آن بگویند.

اینجا آتن 6: ایفلای 85ام: تردد روی سن مطلقا ممنوع

یکشنبه 3 شهریور از راه می‌رسد و صبح هم با صبحانه رنگارنگ و غیررژیمی هتل شروع می‌شود. لوبیا و نوعی برنج، بیکن و سوسیس و کالباس، پنیر فتا و پارمیزان، زیتون فراوان (البته سیاه و خیلی شور) و پودینگ و مربای انجیر و پوست پرتغال و خاگینه و صد البته قهوه عالی (اینجا کوفی صدایش می‌کنند). فکر می‌کنم پلاستیک روی سوسیها را نمی‌گیرند و همانطور سرخ می‌کنند که خیلی بد است. این‌ها باعث شده که معجون ارده و عسل و شیره توت و انگور و انجیر خودم باد کند. اگر غذا کم بیاورم می‌آیم سراغ این معجون دوست داشتنی.

ساعت 10.30 امروز قرار است افتتاحیه رسمی ایفلای 85 باشد. با مترو سه ایستگاه می‌روم و به وقت می‌رسم. اما به سراغ پوستر نمی‌روم و در طبقه پائین در سالن جا خوش می‌کنم. قبل از ورود خانم‌ها و آقایانی با لباس‌های سنتی و محلی هستند که دیدن سنتی بودن آن‌ها لذت بخش است و با آن‌ها عکس می‌گیرم. عظمت جمعیت 3500 نفری که از حدود 147 کشور دنیا آمده‌اند اینجا معلوم می‌شود. خیلی‌ها هم هدفن ترجمه همزمان می‌گیرند. از جمله خانم بغل دستی من که صدای هدستش آرامش را از آدم می‌گیرد. با همه شلوغی جمعیت و سالن اما عاشق این برگزاری مراسم خارجی‌ها هستم. روی سن به آن بزرگی فقط یک تریبون است که لوگوی کنفرانس رویش چسبانده شده. دیگر هیچ به نر و خیر مقدم و هیچ چیز مزاحم و حاشیه ای دیگری نیست. سخنران‌ها بعد از معرفی می‌آیند وسط سن که تریبون هست و با صحبت کوتاه و وقت شناسانه ای می‌روند. هیچ کس هم به هیچ روی بر روی سن حرکت و رفت و آمد نمی‌کند. نمی‌دانم عکاسان و خبرنگاران کجا هستند که هیچ مزاحمتی از آنها نمی‌بینیم. شلوغی و تجمع آن‌ها اصلا وجود ندارد. وقتی قرار است که رقص برگزار شود دو آقای غول پیکر با تیشرت مشکلی می‌آیند روی سن که یک خانم هم همراهشان است. خانم لیوان آب روی تریبون را بر می‌دارد و آن دو تریبون را می‌برند. یک نفر دیگر هم کنار سن نشسته و سیم میکروفون را جمع می‌کند. سریع، راحت و بی حاشیه و بگیر و ببند. اگر روزی این اتفاق بر روی سن مراسم کشور ما بیافتد واقعا شاهکار می‌شود. در ایران 2000 نفر می آیند روی سن، در گوش مجری چیزی می گویند، برگه می دهند و .... یادم هست در یکی از جلسات رسمی آنقدر آدمهای مختلف آمدند و در گوش مجری حرف زدند و توصیه و سفارش کردند که یکباره عصبانی شد و شروع کرد به داد زدن. بی برنامگی همین می شود که باید همان لحظه روی سن همه چیز را هماهنگ و درست کرد.

یکی از سخنران‌ها معاون وزیر فکر کنم فرهنگ یونان بود. به چشم خواهری ماشاء الله بلندبالا و زیباروی و خوش لباس. تمام تصوراتم از معاونان وزیر را به هم ریخت. برای ما معاون وزیر تعریف و استاندارد دیگری دارد. مراسم با اجرای آنتیگونه و نمادسازیهای زیبا و نمایش اپرایی ادامه پیدا کرد. بعد هم رقص و آواز زیبای سنتی با لباس‌های محلی از جنوب و شمال و شرق و غرب یونان و جزایر آن ادامه پیدا کرد. رقص و آوازشان مثل کردی خودمان بود و این قرابت فرهنگی جالبی را برای ما تداعی می‌کرد. دوستان ایرانی در طبقه بالا هستند و تا بعد از مراسم آن‌ها را نمی‌بینم.

وقتی بیرون می‌آییم ظهر شده. دوستان ایرانی راهی ناهار می‌شوند. می‌روند میدان سینتگما که مک دونالد میل کنند. من می‌روم سراغ چسباندن پوستری که با آقای دکتر اصنافی و آقای دکامئی کار کرده‌ایم. متاسفانه علی رغم اینکه گفته بودند همه چیز برای نصب موجود است اصلا وضع خوبی در آنجا نیست. شش تکه کوچک چسب به درد نخوری به هر کس می‌دهند که اصلا کارایی ندارد. با چاقوی همه کاره خودم شروع می‌کنم و چسب‌های روی قاب پوستر را دوباره بازیافت می‌کنم و پوستر را در جایگاه شماره 3 برپا می‌کنم. پوسترهای جالب با طراحی و ایده های قشنگی هست. یک نفر پوستر را روی جنس پارچه تهیه کرده و آورده. کم حجم و قابل حمل و راحت. روی بعضی کیو آر کد گذاشته‌اند که لینک می‌شود به فول تکس مقاله. ایده های طراحی و کار پوستری همیشه جالب است.

بازدید از نمایشگاه جانبی هم همیشه جذابیت‌های خودش را دارد که به آن مشغول می‌شویم. به ویژه به خاطر کارهایی که دارم اسکنرهای جدید که خودش اسکن می‌کند و به صورت خودکار ورق هم می‌زند خیلی جلب توجه می‌کند. چند مدلش را اینجا دیدم که برای کتاب‌های خطی و منابعی که نخواهیم برش بزنیم خیلی عالی است. دستگاهی هم بود که کتاب‌های را گردگیری می‌کرد. دستگاه میکروفیلم و میکروفیش ساز هم بود. همه تجهیزات دیگر هم جذاب و دیدنی بودند. بعد هم قرار بود دوستان برای شناسه و کنگره انجمن ویدئو تهیه کنند که با همراهی آنها با چند نفر آشنا شدیم.

مراسم تمدید عضویت کتابخانه مان هم در ایفلا به انجام رسید. سال گذشته با هزار و یک مصیبت توانستم مدارک لازم برای عضویت را جور کنم. اما امسال یوروی رسمی خریدم و با خودم آوردم. بعد از پرداخت هزینه بلافاصله عضویت فعال شد و ایمیل آن به همکاران کتابخانه رسید. جالب است که هزینه عضویت کتابخانه ما 551 یورو شد و عضویت کتابخانه ملی هم همینقدر است. برگه حق رای در انتخابات چهارشنبه را هم به ما دادند. بحث عضویت انجمن در ایفلا هم مطرح شد و سابقه ای از تلاش‌های قبلی مان در این زمینه گفتم. آقای دکتر زمانی خیلی فعال و پیگیر دنبال قضیه را گرفتند. حداقل 259 یورو هزینه عضویت سالانه است اما همه اعضایی که از طرف انجمن شرکت کنند حداقل 25 درصد تخفیف شرکت در کنگره ایفلا می‌گیرند.

از صبح کلی رفت و آمد و وارمر غذا و گیلاس و لیوان در جاهای مختلف قسمت نمایشگاهی می‌گذاشتند. از حدود ساعت 4 شروع کردند به آوردن فینگر فودها و نوشیدنی‌ها. دلمه، جوجه معرکه و خوشمزه، گوجه و پنیر و خیار، شامی، انواع شیرینی و انواع نوشیدنی‌ها در همه جا بود و پذیرایی مفصلی از مهمان‌ها کردند. آن‌هایی که اهل نوشیدنی های منشوری بودند هم حسابی دلی از عزا در آوردند. چون ظاهرا اینطور جاها از نوشیدنی های درجه یک و برندهای معروف استفاده می‌شود و همین  باعث می‌شود که خیلی طرفدار داشته باشد.

از محل کنفرانس خارج شدم که برم تپه فیلوپوپو را ببینم. سه ایستگاه رفتم و دیدم که رسیده‌ام به میدان موناستیراکی. از قبل دنبال خرید بودم و حالا نطلبیده رسیده بودم اینجا که آن را مراد تلقی کردم. به نسبت جاهای دیگر قیمت‌ها خوب بود و خریدهایی کردم. اما دیدم که هی می‌گویند داریم می‌بندیم و تعجب کردم چون روزهای قبل بیشتر باز بودند. فهمیدم به خاطر یکشنبه است که زودتر تعطیل می‌کنند. آمدم میدان سینتگما. یک آقای موزیسینی آنجا می‌نواخت. یک ساعتی نشستم و رفت و آمد مردم و شور این شهر را دیدم و موسیقی شنیدم. حال خوبی بود. شهری که زنده باشد آدم را هم زنده می‌کند و حال زندگی می‌پراکند.

آخر شب‌ها که لایکهای پست‌ها و نظرات اینستاگرام و فیس بوک را که نگاه می‌کنم، قشنگ معلوم است که اهالی آمریکای شمالی و کانادا و جنوبی در انتهای شب ما تازه بیدار شده‌اند و دارند استوی و پست‌ها را می‌بینند و لایک می‌کنند.

اینجا آتن 5: ایفلای 85ام: پذیرایی فقط آب

روز شنبه 2 شهریور 1398 است. اتاقم به دلیل نزدیکی به آشپزخانه صبح‌ها خیلی سر و صدا داشت. برای تعویض اتاق باید همه وسایلم را چمدان می‌کردم و می‌گذاشتم پذیرش تا شب که  برگردم و بروم اتاق جدید. خوشبختانه دو بشقاب میناکاری که انجمن برای مصاحبه کنندگان و یادگاری داده بود از چمدان خارج شد و نصف کل چمدان خالی شد و وسایل در آن جا شد. امروز راهی محل برگزاری کنفرانس شدم. دیدم که وقت هست و من هم هنوز کارت مترو نگرفته‌ام. متروی معمولی هم گران تمام می‌شود. شروع کردم به پیاده روی. گوگل مپ اگر مسیر را قبلا رویش پیدا کرده و مشخص کرده باشی، حتی در صورت آفلاین بودن هم اگر از آن خارج نشوی مسیر را می‌دهد. مسیری که می‌داد از وسط باغ ملی بود که امروز هم تعطیل بود. با کمی دور زدن خودم را رساندم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. مجموعه ای بزرگ و فوق العاده که گنجایش این همه مهمان یعنی بیش از 3500 نفر را دارد. جالب اینکه چنین اتفاق مهمی در این شهر هیچ انعکاس و نماد و نمایشی ندارد. تا جلوی مگارون متوجه بنرهای ایفلا نمی‌شوی. شاید از بس از این رویدادها می‌بینند دیگر سر و بی حس شده باشند.

باید چند کار می‌کردم. اول ثبت نام خودم را تکمیل می‌کردم و بعد کتابخانه. پوستر را هم همراه آورده بودم که بچسبانم. هر کسی این پوستر را می‌دید می‌پرسید شمشیر است آورده ای؟ آخر با بسته بندی خاصی آن را آماده کرده بودم که عین شمشیر هم می‌نمود. در بدو ورود خانم معماریان را دیدم و گفت که نشستهای کتابخانه عمومی و ملی و استاندارد و ادواری‌ها که ایرانی‌ها ارائه و عضویت دارند در کالج برگزار می‌شود. اتوبوس‌هایی هم برای آنجا بود و زمان برنامه هم شده بود ساعت 11 که خوشبختانه وقت بود و به اتفاق دوستان رفتیم کالج.

کلاسهای کالج برای برگزاری نشستهای مختلف در نظر گرفته شده بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های برگزاری این اتفاقات بزرگ در کشورهای اروپایی مساله سادگی برگزاری است. اصلا در قید و بند تشریفات نیستند. تنها وسیله پذیرایی دستگاه آب سرد کنی بود با کلی لیوان کنارش در سالن ورودی اصلی. هر چیزی هم که بخواهی خودت باید بخری از بوفه. آن هم قربانش بروم وقتی ظهر شد یک صف دو کیلومتری جلویش بسته شد. در نشست کمیته‌ها هم هر کسی چیزی داشت دست به دست می‌گرداندند و هر کسی دانه ای بر می‌داشت و می‌داد بغل دستی. البته خدایی چیزهای خوشمزه ای داشتند. همه هم باید ثبت نام کنند. حتی دوستان ایرانی که هر کدام عضو کمیته های مختلف بودند. جالب است که اصلا هم با کسی تعارف ندارند. هر چیزی سر جای خودش. به عوض اسیر کردن خودشان برای پذیرایی و این حواشی به اصل موضوع می‌پردازند. کاری ندارند شما با چی می‌آیی و کجا می‌روی و چی می‌خوری. مهم این است که به وقت برسی و از موضوعات استفاده کنی یا ارائه کنی. در نشست کمیته کتابخانه عمومی که یکی از شلوغ‌ترین و فعال‌ترین کمیته‌ها بود، شرکت کنندگان از بیش از 15 کشور حضور داشتند. این همه ایده و تجربه از کشورهای متفاوت و متنوع می‌تواند خیلی سازنده باشد.

ساعت 13.15 نشست تمام می‌شد و ساعت 13.30 نشست بعدی. صف غذا هم طولانی و غیرقابل دسترس. خوشبختانه هم خوراک مرغ داشتم و هم بیف استروگانوف (فکر کن چه کنسرو باکلاسی است) و هم نان لواش. با همان‌ها ناهار را ردیف کردیم و در قلب تاریخ از گرسنگی رهایی یافتیم. در نشست های بعد از ناهار هم شرکت کردیم. تا ساعت سه و نیم که اتوبوس بر می‌گشت در کالج بودیم. برگشتیم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. رفتم دنبال ثبت نامم. یک آقای افغان به اسم اصیل در پذیرش بود که به زبان فارسی حرف می‌زد. خیلی عالی بود. با خیال راحت و احساس نزدیکی سوالات را پرسیدیم. خیلی هم همدلی می‌کرد. خودش البته در آلمان زندگی می‌کرد و عضو تیم برگزاری بود و نه کتابدار. هنوز محل پوسترها اجازه چسباندن نداشت و نمی‌شد آن را دنبال خود کشید. به همین خاطر پیش همین آقای اصیل گذاشتمش و رفتم که از وقتم استفاده کنم.

در برگشت گفتم بروم تپه تاریخی فیلوپاپو را ببینم. پیاده راه افتادم که بیایم هتل و از آنجا بروم. یکباره خودم را جلوی موزه جنگ دیدم. بیرون محوطه که نیازی به بلیط هم نداشت کلی هواپیما و هلیکوپتر و مسلسل و توپ گذاشته بودند که می‌شد پشت توپ و مسلسل‌ها نشیت و عکس گرفت. تاریخ تحول مسائل مختلف جنگی را می‌شد آنجا به خوبی دید. یک نکته مهم این موضوع این بود که اغلب ابداعات و اختراعات بشر قبل از هر چیز در خدمت مقاصد جنگی و سلطه جویانه بوده و بعد رسیده به شئونات دیگر زندگی.

بعد هم گوگل مپ یک مسیر میانبر سبز نشان داد که دیدم از دل باغ ملی می‌گذرد. خوشبختانه باغ ملی هم باز بود و قابل دیدن. درخت‌های سر به فلک کشیده و نسبتا متنوعی داشت. چیزی که جلب توجه می‌کرد دویدن آدم‌های مختلف در آن بود. با فرم خنده دار دوی ماراتن می‌دویدند. دختر و پسر هم فرق نمی‌کرد. هوای اینجا عالی و آسمان آبی است و ورزش خطری ندارد و می‌شود از آن لذت برد. کتابخوانی هم در جای جای باغ دیده می‌شد. در شهر هم دیده می‌شود. در کافه‌ها بعضی از آدم‌ها نشسته‌اند و کتاب می‌خوانند. محوطه باغ هم خاکی است و اصلا با آسفالت به این باغ زیبا و جنگی صدمه نزده‌اند. حس طبیعی خوبی هم دارد.

یکی از دوستان خبرنگار ایبنا استوری و پستهای اینستاگرام را دیده بود و خواسته بود که مطلبی در مورد ایفلا بنویسم. با همه خستگی نشستم و شمردم و دیدم واقعا چقدر ما می‌توانیم از ایفلا بهره مند بشویم و همینطور ایفلا از ما استفاده کنه. خوشبختانه سریع هم در اینجا منتشر کردند. مزه مطلب به انتشار داغ داغ و به وقت مناسبشه که از دهن نیافته.

از روزی که آمده ام تصمیم گرفته ام یک شب را بروم بیرون. اما مگر می شود. هم خستگی بیش از حد به خاطر تحرک و راه رفتن و هم تعهد به نوشتن شبانه. اگر یک شب ننویسم احساس می کنم که وقتم تباه شده است و این مطالب در وقت خودشان شیرین و دلنشین هستند.

اینجا آتن 4: ایفلای 85ام: هادریان: کتابخانه‌ای از دل تاریخ

از آکروپولیس که بیرون می‌آیم دوباره پیاده روی شروع می‌شود. در طول چند ماه گذشته، یعنی دقیقا از اردیبهشت تا الان حدود 5 کیلو وزن کم کرده‌ام. هم غذا را کنترل کرده‌ام و هم میزان شنای هفتگیم دست کم 500 متر اضافه شده است. اما به قول معروف "یک عمر عبادت به نگاهی به باد می‌ره" حالا امان از رژیم‌ها و کاهش وزن‌هایی که به یک همچین سفری به باد می‌ره. فقط پیاده روی های مفصل می‌تواند این درد را درمان کند. هم از زیبایی های محیط بیشتر بهره می‌بری و هم اینکه تمرین خیلی خوبی است. چند مسیر برای بیرون آمدن وجود داشت. فضای اطراف با درختان زیتون و کاج سوزنی و گاهی انار پوشیده شده است. جیرجیرک‌ها هم که تعهد و پشتکار محشری دارند و دائم و در هر حالی دارند می‌خوانند. از مسیری آمدم که بعد از یکی دو کوچه رستورانی سر نبش پدیدار شد. یکی از مهم‌ترین جاذبه های یونان همین رستوران‌ها و غذاهای مدیترانه ای و نسبتا ارزان (در قیاس با دیگر کشورهای مشابه) است. در هر جا هم با کلی ستون و سنگ‌های باستانی مواجه می‌شوی. حتی در مسیر ریل مترو و قطار. حتی در داخل ایستگاه مترو موناستریسکی کلی از این آثار باستانی همینطور مانده. کلا فکر کنم یونانی‌ها از بس آثار باستانی را جمع و جور کرده‌اند و هی خرجشان کرده‌اند خسته شده‌اند. البته این‌ها فقط متعلق به خود یونان نیست و حقیقتا میراث جهانی است و به یک کشور و یک مرز تعلق ندارد.

در همین مسیر یک سری ستون و بناهای خیلی قدیمی و سنگ‌های تلنبار شده دیدم. رفتم و دیدم عجب جایی را کشف کرده‌ام. قبلا در موردش خوانده بودم که کتابخانه هادریان از جمله جاهای دیدنی است و حالا جلویم سبز شده بود بدون اینکه بدانم. برای یک کتابدار هیچی شیرین تر از رویارویی با کتابخانه آنهم از نوع یک عالمه ماقبل تاریخ نیست. کتابخانه ای که طومارهای پاپیروس و در دوره های احتمالا لوح های گلین و پوست نوشته و ... مواد اولیه‌اش را تشکیل می‌داده. البته برادران سقراط و افلاطون و ارسطو بخت این را نداشته‌اند از این مجموعه استفاده کنند. اما افکار و فلسفه آن‌ها از پایه های قدیمی بوده که وجود این کتابخانه که در سال 132 قبل از میلاد (فکرشو بکن) بنا شده را ضروری فرض کرده. به پذیرش گفتم من هم کتابدارم و می‌خواهم از این کتابخانه بازدید کنم و 4 یورو ندهم. گفت که کتابدارها هم باید بپردازند و فقط دانشجویان معاف هستند. کتابخانه با عظمتی بوده و در طول زمان خیلی سرد و گرم چشیده اما خوشبختانه همچنان به اسم کتابخانه در بین این همه مجموعه باستانی شناخته می‌شود.

بعد از این همه آثار باستانی میدان موناستریسکی ظاهر می‌شود که قلب تپنده ای است. هزار رنگ و هزار صورت است. بخشی از کوچه های آن بازار معروف پاکاره وجود دارد که هر چه بخواهی در آنجا پیدا می‌شود. از یادگاری‌های یونانی تا لباس و غذا و به ویژه روغن زیتون. همینطور با مردم و محیط و خیابان رفتم و دیدنی‌های بسیار دیدم و یکباره به مترو رسیدم و دیدم که سه چهار ایستگاه آمده‌ام. خیلی از این خیابان‌ها و خود آکروپولیس هم راه ماشین و تاکسی و اتوبوس خور ندارد و تا جایی می‌شود رفت و بقیه‌اش پیاده است که خیلی هم خوب است کمتر به اینجاها صدمه می‌خورد. بعد هم خیابان چاتزیچریتسو اگر اشتباه نکنم ظاهر شد که برای پیاده روی عصرگاهی خیلی مساعد بود و مردم دسته دسته آنجا بودند.

یک جایی در میز و صندلی یکی از رستوران‌ها نشستم تا هم نفسی تازه کنم بعد از این همه قدم زنی و هم اینکه با اینترنت مسیر را چک کنم. تشنه بودم شدید و خب با حساب ایرانی خرید آب معدنی به 2 یورو (یعنی حدود 26000 تومان) اصلا تو کت آدم نمی‌ره و خیانت به اقتصاد مملکته کلا. طبق رسم رستوران‌های اینجا یک لیوان بزرگ آب خنک که اول ورود می‌آورند برای من هم گذاشتند. گفتم دارم می‌روم اما می‌شود آب را بخورم. گفتند رایگانه و می تونی بخوری. شاید یکی از دلچسب ترین آب‌هایی بود که در زندگیم خورده بودم. نوازندگان و دست فروشان در جای جای این خیابان بودند. جالب اینکه اغلب دست فروشانی که دستبند و گردن بند و تسبیح و ... می‌فروختند، همگی با دست و در همانجا آن‌ها را می‌ساختند و می‌فروختند. انجیر و زیتون مهم‌ترین میوه های اینجا هستند. در جای جای شهر درختان آن هست و در این فقط که وقت رسیدن آن‌هاست در میز صبحانه هم انجیر دیده می‌شود. زیتون‌های متنوع هم همه جا دیده می‌شود.

یکی از جالب‌ترین وسایل حمل و نقل اینجا اسکوتر است. اسکوترهایی که در همه جای شهر دیده می‌شوند و پارک شده‌اند. اپلیکیشنی به اسم لیمو دارند که اگر دانلود کنی و با آن کیو آر کد روی اسکوتر را اسکن کنی می‌توانی استفاده کرده و لذت سواری سریع و عالی با اسکوتر برقی را تجربه کنی.

با تجربه این سال‌ها آموخته‌ام که نباید هتل را یکجا گرفت. چون اگر خوشت نیاید مصیبت خواهی داشت و ممکن است عوض کردن آن سخت باشد. دو شب هتلم تمام شده بود و باید فکر جایی می‌کردم. متاسفانه هتل آپارتمانهای خوب پیدا نشد. البته بود به قیمت مناسب اما نمی‌شد گرفت. چندجایی را در شهر پرسیدم و از شبی 70 یورو تا 200 یوری نیوهتل بود. دیدم بخواهم جابجا شوم هم سخت است و هم اینکه این هتل خودم که در قلب شهر است را از دست می‌دهم و کلی باید هزینه کنم برای رفت و آمد در سطح شهر. به هتل خودم گفتم به شرط ارائه تخفیف همینجا می‌مانم. به همین خاطر نزدیک به ده یورو تخفیف دادند و به شبی 75 یورو هتل توافق کردیم. البته به شرطی که نقدی بدهم و نه با کارت اعتباری. یک اسکناس 500 یوروی در آوردم و به پطرس خان پذیرش دادم. ماجرای پارسال با خانم ریبری در پرتغال سر این اسکناس 500 یوروی تکرار شد. بنده خدا آخرش گفت باید کپی از آن بگیرم. دستگاه خراب بود و نشد. اسکناس را برگرداند و گفت این پول خیلی زیادی است. من مسئولیت را نمی‌پذیرم. پیش خودت باشد تا فردا بدهی به مسئول شیفت صبح.

اینجا آتن 3: ایفلای 85ام: دوربینهای خیانت کار

امشب که قرار بود مطالب دیروز را تکمیل کنم و امروز را هم اضافه کنم، به خاطر نوشتن مطلبی که خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در مورد ایفلا خواسته بود عقب افتاد. حالا ببینم این نصف شبی تا کجا جان خواهم داشت و دوام می‌آورم که بنویسم و از مطالب عقب نیافتم.

هوای مدیترانه ای اینجا با آن درختان زیتون خبر از بادهای شدید می‌دهد. امروز هم بادهایی اینجا می‌وزید که کم مانده بود آدم را از جا بکند. درختان کم جان و کم برگی اطراف آکروپولیس هستند که به هیچ وجه کفاف دهنده سایه لازم برای فرار از آفتاب سوزان را ندارند. اگر باد نیاید، همه مردم آب می‌شوند و می‌میرند از زور گرما و عرق و شرجی. خوشبختانه باد می‌آید و باید مراقب باشی که دوربینت یا کلاه و وسایلت را باد نبرد. راهی دیدار این دردانه تاریخ جهان شدم. با قلبی مملو از رویاها و همان حکایت زندگی کردن رویاهای دور و دراز.

بگذارید یک اعتراف خودمانی بکنم. اگر پانصد دفعه دیگر هم تاریخ و جغرافی و باستان شناسی بخوانم هرگز و تا ابد فرق بین پارتنون، آگورا، آتنا و ... را نخواهم فهمید. به همین خاطر دیشب هر چه کردم که بنویسم چون می‌خواستم اطلاعات دقیق به دست بدهم نشد که نشد. اما حالا هم که دوباره آمدم بنویسم دیدم که این‌ها را آنطور که باید نمی‌شناسم. حالا به من چه که کی و چطور و به چه اسمی اینجا را ساخته‌اند که از قله توچال بالارفتن سخت تر است یاد گرفتن این اسامی و تاریخ باستان.

من روایت خودم را می‌نویسم و حتما دوستان به راحتی با یک جستجوی کوچک می‌توانند همه این اطلاعات تاریخی را به دست بیاورند. من رسالتم ایستگادن و تا کمر خمر شدن در مقابل همت و اراده مردمان آهنین جانی است که با هیچ امکاناتی جز زور بازو و البته شلاق سر خدمتکاران، صخره های سنگ مرمرین را که امروز باید سنگ برهای الکترونیکی غول آسا ببرند و جرثقیل‌های غول پیکر بردارند و کمرشکن های چندین اسب بخاری حمل کنند را بریده و صیقل داده و حمل کرده‌اند و با آن ساختمان‌های عظیم و سر به فلک کشیده سنگی و هنری ساخته‌اند. ما الان کی همت و جربزه چنین کارهایی داریم. هنر الان ظریف و کوتوله است. مثل ماشین‌هایمان، مثل خانه‌هایمان، مثل زن‌هایمان، مثل گردن بندهایمان و غیره و غیره. حیرت می‌کنم وقتی کنار تخته سنگی محکم می‌ایستم و هر چقدر دست دراز می‌کنم می‌بینم بغل من که هیچ، بغل سه مرد درازدست لازم است تا دور این ستون را به بغل بگیرند. آن وقت نه یکی و دوتا که صدها ستون و سنگ های خارای تریلی‌بر را در بنای چنین ساختمانی زیبا به کار برده‌اند.

آکروپولیس دژی شهری بوده که بر روی تپه ای بلندتر از دریا و دشت‌های اطراف ساخته شده است. درست مثل همه قلعه های دیگری که در ایران و دنیا دیده‌ایم. مثل قلعه رودخان در رشت، زیگورات در شوش و همچون قلعه ای در حلب سوریه و ارگ بم. اغلب این دژهای محکم نیز گفته می‌شود که از زیر تونل‌هایی دارد که راه به شهر می‌برند برای آذوقه هنگام جنگ و فرار در بدترین شرایط شکست. اینجا هم به عنوان شهری که باید مواظبت می‌شده بر روی صخره های سنگی طبیعی ساخته شده اما ستون‌های سفید و بزرگ و سنگ‌های چندین تنی در آن به کار رفته. در ورودی هم سنگ‌های طبیعی دارد و هم سنگ فرشی که هر کدامش یک نوع سنگ است و زیبایی خاص خودش را دارد. در حدود 3000 سال پیش این همه سنگ را آوردن و شروع به ساخت بنایی با این عظمت و بلندی و قدرت خیلی همت و پیگیری می‌خواسته است. نمی‌دانم چقدر طول کشیده اما واقعا حیرت آور و زیباست. تازه فقط خود بنا به تنهایی نبود که ساخته و مسقف و قابل استفاده شود. تمامی سر ستون‌ها زیرسقفی ها ظاهرا مجسمه های زیبای سنگی بوده که الان مقدار اندکی از آن‌ها باقی مانده است.

در این مجموعه هم مسائل سیاسی و شهرسازی مطرح بوده و هم مسائل مذهبی و معبدسازی. مقداری از ستون‌های زیبا و بخشی از سردرها باقی مانده اما عمده بنا تخریب شده و ریخته. نوشته بود که خیلی از سنگ‌ها و ستون‌ها را انگلیسی در همان اوایل کاوش‌های باستان شناسی برده‌اند. درست مثل تخت جمشید ما. چیز خیلی جالب در جای جای آتن و به ویژه اطراف و اکناف آکروپولیس، وجود صدها قطعه سنگ و آثار باستانی است که گاه در کنار یک رستوران یا کافه ای قدیمی باکمی فنس از جامعه جدا شده و همینطور روی هم گردآوری شده. در خیلی از جاها نه بازسازی وجود دارد و نه سقفی بالای سر این سنگ‌های بدبخت است. فکر می‌کنم یونانی‌ها از بس که بازسازی و نگهداری کرده‌اند دیگرخسته شده و رهایشان کرده‌اند به امان خدا.

سالن روبازی که همه آن را با اجرای کنسرت معروف و بزرگیانی که به نظرم در سالهای 2005 اجرا کرد می‌شناسند، نمونه ای زیبا از یک سالن نمایش آن هم روباز و خوش آب و هوا است. کنگره های سنگی اطراف و نشیمن‌های سنگی و نظم داخل آن که در حدود 3000 سال پیش ساخته شده، نشان از نبوغ و همت این ملت دارد. باغات و درختان سرسبز آتنی همه پیدایند و در پس زمینه آسمان آبی و این اثر معماری بزرگ، بیانگر جنگندگی بشر و همت و هنر اوست.

جماعت خیلی زیادی هجوم آورده‌اند و با اینکه ساعت حدود 4 بعد از ظهر گرم تابستانی است اما کسی اهمیت نمی‌دهد و زیر آفتاب و باد می‌خواهند خودشان را به بناهای بالاتر و بالاتر رسانده و دوستان و پروفایلهایشان را با عکس‌هایی از یکی از خاص‌ترین و منحصر به فردترین جاهای جهان تر و تازه کند و فتیله قپی و پز را تا منتهی علیه ممکن بالا بکشند.

به نظرم دوربینها به طور کلی و دوربین‌های موبایل به شکل خاص‌تر، خیانتی بزرگ به بشریت و فرهنگ کرده و می‌کنند. از یک طرف با هر قابلیت پیرفته ای و با هر تکنیک علمی و با هر ذوق خدادادی هنری که عکس بگیرید، یک اثر هنری زیبا خلق کرده ای، اما حقیقت را خیلی کتمان کرده ای. هر چقدر هم که یک عکس خارق العاده باشد اما بازهم نمی‌تواند جای تصویر حقیقی با چشم را بگیرد. باید این جاهای زیبا و خاص دنیا را فقط رفت و دید. عکس‌های دوربین‌ها مثل فرزند نامشروعی هستند که هستند اما حقیقت و اصالت ندارند. از سوی دیگر هم، بشر را معتاد زاویه بندی و عمق میدان و تناسب طلایی و ... کرده‌اند. آدم‌ها بیشتر از آنکه ببینند و در ذهن حک کنند فقط به دنبال زاویه بندی و عکس گرفتن هستند. از بیماری سلفی و خودشیفتگی به نمایش گذاشتن پیکره های پروتزی (خدایی در اروپا این عمل‌ها و آرایش‌های آنچنانی و ... خبری نیست) بگذریم.

 

اینجا آتن 2: ایفلای 85ام: آکروپولیس

دو کار مهم را باید انجام می دادم. اول اینکه حتما یک سیم کارت می گرفتم. و دیگر کارت مترو و اگر هم شد تور اتوبوسی شهر آتن مثل تجربه پارسال بارسلونا که خیلی خوب بود. آخر بدون اینترنت اصلا کاری از پیش نمی رود. در هر سفر به دفعات بیشماری از خودم می پرسم آدمهایی که قبل از وجود اینترنت و این همه امکانات سفر می کردند و آن هم سفر خارجی، چطور این کار را می کرده اند؟ آیا چنین چیزی ممکن است که آدم نه گوگل مپی، نه بوکینگی و نه مسیریابی را نداشته باشد و بخواهد در کشوری دیگر سفر کند؟ به همین خاطر حتما باید سیم کارتی برای اینترنت به همراه می داشتم. از قبل یک گوشی قدیمی که مال یک آقای دکتر بوده و فقط دو بار زمین خورده و اِل ای دی آن خرد شده را با خودم برداشته بودم. سیم کارت کاسمو با 8 گیگ اینترنت و حدود 10 ساعت مکالمه برای یکماه را به قیمت 12 یورو گرفتم و همانجا فعالش کردم. تنها ایرادش این است که فقط با شماره های یونان می شود تماس گرفت و به خارج از کشور نمی شود زنگ زد. به هر حال همین امروز امتحانش را پس داد و جاهایی که لازم بود حتما اینترنت داشته باشم تا بتوانم مسیریابی کنم خیلی کمک کرد. دمش گرم.

هتل با صبحانه است. هزینه بیشتری بر می دارد و برای من که به صبحانه مخصوص خانگی عادت دارم و همراهم آورده ام، بار اضافی است. چون باید وقتت را با زمان صبحانه هتل هماهنگ کنی. هر چند که امروز حسابی دلی از عزا درآوردیم و به قولی شکممون نو نوار شد. آن هم با بیکن و سوسیس کالباس و پنیری که در مملکت خودمان جرات نمی کنیم بخوریم.

بعد از صبحانه راهی شهر شدم. هر چند دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح نسبتا خوب بیدار شدم و کارها را دنبال کردم. اول رفتم سراغ سیم کارت. همان میدان سینتگما که یکی از معروفترین میدانهای جهان و یونان است، مرکز همه فعالیتها شد. هم آبنمای زیبایی دارد و هم مرکز تجمع مردم است و هم پارلمان یونان و هم گرند هتل قدیمی یونان آنجاست. تابستان است و فصل توریست و سفر. مردم دسته دسته با لباسهای رنگارنگ و در شکل و شمایلهای "هرکس هر جور دلش بخواه" می آیند و می روند. به هر زبانی هم صحبت می شود. خیلی جالب است که لباسهایشان به ویژه لباس خانمها صرف نظر از منشوری بودن و این حرفها، بسیار به صرفه و کم هزینه می شود. اغلب شلوراکهای کوتاه و تاپ و یک صندل خیلی سبک به تن و پا دارند. خب این مقدرا کم پارچه که نازک هم هست از یک طرف چون مواد اولیه کمی برده ارزانتر تمام می شود و از طرف دیگر چون چند لایه نیست و نازک است طبیعتا خنک و تابستانی است و هر جا که بروند کمتر از وسائل سرمایشی باید استفاده کنند و همین خودش باعث صرفه جویی می شود. آدمها هم راحت و بی غم و غصه (به ظاهر) هر طور و هر جا بخواهند می روند و غلغله ای در شهر است. شهری زنده و پوینده. به مدد توریست –یعنی صنعت بدون دود- هر جای دنیا آباد می شود.

 اول اینکه در ضلعی از میدان سینتگما (به معنی قانون اساسی)، قبری هست که می گویند مزار سربازی است به اسم ماراتن (همین دو ماراتن) که نمی دانم چقدر افسانه و چقدر حقیقت است که از مرز ایران تا همین میدان دویده تا خبر شکست لشکر یونان را بدهد. همیشه سربازانی با لباس فرم مخصوص آنجا نگهبانی می دهند. ساعت تغییر شیفتشان که می شود با مراسمی زیبا و خاص و جذاب، رژه مخصوصی می روند و شیفت را تحویل می دهند. چقدر خوب است که دنیا رسم و رسومش را حفظ می کند. چه همه آدم جمع شده بودند و این مراسم را دیدند. کبوترها هم آن اطراف را روی سرشان گرفته و بدون ترس هر جایی نوک می زنند. حتی روی سر و دست هم به دنبال غذا می نشینند.

در جایی دیگر یک خوانند با سیستم مخصوص و صدای بلندی نشسته و از کله صبح آواز می خواند. شاید چیزی مثل سلطان قلبهای ما یا آهنگهایی که ظاهرا همه با آنها خاطره دارند. کوچه پس کوچه های آتن، که روزگاری پذیرای سقراط و افلاطون و ارسطو و زنون (یکی الئایی و دیگری کیتیونی) و سِنِکا و مارکوس آورلیوس (امپراطور رم) بوده، همه سنگ فرش شده و از بس توریست (سالانه حدود 16 میلیون نفر) روی آنها پا زده اند همه سنگ فرشها براق و صیقلی شده اند. در کوچه ها مثل همه جای کشورهای اروپایی گل و بوته هست و البته کافه و میز بار و ... که اینجا رنگ و بوی مدیترانه ای هم دارد. اتوبوسهای توریستی روباز هم به رنگهای جذاب می چرخند و کلی توریست را جابجا می کنند. تراموای قدیمی هم برای گردش شهری هست.

کافه ها را که دیگر نگو. هر ساعت شبانه روز که بیایی عده ای نشسته اند یا می خورند و یا گپ می زنند. رفتم به سمت "باغ ملی یونان" که در کمال تعجب دیدیم تعطیل است. علتش هم جالب بود. گفتند چون باد شدیدی می وزد و در بعد از ظهر قرار است شدیدتر هم بشود، باغ تعطیل است. راست هم می گفتند چون در آکروپولیس، واقعا جاهایی باد نزدیک بود آدم را بیندازد. آنقدر قوی و شدید بود.

بعد از ناهار با گوگل مپ دیدم که پیاده 14 دقیق راه تا آکروپولیس است. راه افتادم و از بین کوچه بازارهای رنگارنگ و شلوغ و پر از گل و گیاه گذشتم و کلی ساختمانهای قدیمی بازسازی شده تاریخی دیدم تا بالاخره به آکروپولیس زیبا رسیدم.

چیزهایی که یک عمری عکس آنها را دیده ای و همیشه در حسرت دیدار آنها بوده ای، وقتی که فرصت دیدار از نزدیک دست می دهد، اولش آدم باور نمی کند. این اتفاق در مورد ایفل و تاج محل و لوور هم قبلا برایم افتاده بود. و به قولی رویایی را که رویای خود تو بوده و الان رویای خیلی از آدمهای روی کرده زمین به شمار می رود را تعبیر کردن و زندگی کردن، خیلی جالب است و باید قدردان آنه بود.

خوشبختانه بعد از یک پیاده روی طولانی وقتی که آمدم استراحتکی بکنم تا با قوای بیشتری و آماده ای بتوانم این یگانه دنیا را ببینم، دیدم که وای فای رایگان هم هست. دوباره در مورد آکروپولیس و پانتئون و... خواندن و اطلاعاتم به روزتر شد تا آمادگی کامل دیدن برایم فراهم شود. ورودی آکروپولیس 20 یورو بود که بعد از خرید بلیط و کنترل آن وارد محوطه زیباو اعجاب انگیز آن شدیم. آخر نمی شود آکروپولیس را به این سادگی و در حال خواب آلودگی تشریح کرد. پس بیزحمت جایی نروید و منتظر بمانید تا در پست بعدی در مورد آن بنویسم.

اینجا آتن1: ایفلای 85ام: کشور 2000 جزیره ای

دیگر گذشته و رفته، حالا بگذار لذتش را ببریم. این آخرین تسلای خاطر این مسافر خسته از بدو بدوهای سفری دیگر در کورسوی چراغ رو به خاموشی حمایت از سفرهای علمی است. دلم پر می کشید که در آن چهار صندلی ردیف وسط هواپیمایی قطر همه اعضای خانواده ام نشسته بودند. اما گاهی نمی شود که نمی شود. سال 2016 که ایفلای لهستان را شرکت کردیم، فکرش را هم نمی کردیم که با هزینه چهار نفر آن سال، الان یک نفر تنها با دلهره و چرک‌دلی سفر کند. اما چه می شود کرد که چرخ دنیا روی یک پاشنه نمی چرخد و در ایران ما هم که همیشه خدا این چرخ یا زنگ زده یا در حال منفجر شدن است. هر چقدر به در و دیوار زدم که بشود همه با هم بیاییم نشد و بالاخره خودم تنها روی آن صندلی نشستم و شدم مسافر ایفلای یونان. امیدوارم که متهم به تنهاخوری نشوم.

این سفر مصادف شد با چند اتفاق که قصد داشتند نگذارند آب خوش این سفر تاریخی و ویژه از گلویمان پائین نرود. یکی اینکه هنوز تکلیف ملت و سیاست و اقتصاد و ... با خودش روشن نشده. هنوز مردم در شوک افزایش منفجر شده قیمتها هستند و باور کردنش سخت است که یکباره هزینه ها حداقل 4 برابر بشوند. اما کم کم عادت می کنند. کما اینکه الان دارند خودشان را برای خیلی کارهایی که در یکسال گذشته از آن اجتناب می کردند مثل همین سفر خارجی، مجاب کرده و آماده می کنند. دیگر اینکه، به خاطر همین وضعیت اقتصادی، بودجه دانشگاه ها هم کم شده و معلوم نیست گرنتی و حمایتی در کار باشد. ما که ریسک کردیم و دل به دریا زدیم و آمدیم. اگر دادند که ناز شصتشون. اگر هم ندادند، مفت چنگشون. پای سفر آن هم به یک کشور دیدنی و تاریخی در میان باشد، گور بابای دنیا و مال و منالش. ما که در این سالها، دار و ندارمون رو گذاشتیم پای سفر و جهانگردی در حد خودمان، این سفر هم رویش. یکی داشت مثلا از من راهنمایی و قوت قلب می گرفت برای سفر و اینکه دلش را به دریا بزند و برود یا خیر. در مورد کشورها و هزینه ها و رفت و آمدهای این چندساله پرسید. بعد با خودش چرتکه انداخت و گفت می توانستی با این پول حداقل 5 پراید بخری. یا حداقل یک آپارتمان. یاد آن جوک عادت ایرانیها بعد از مطب دکتر افتادم که اولین کارشون اینه که حساب کنند در این فاصله دکتر چقدر در آورد. البته من امسال به دلیل درگیری برای انتخاب رشته یکی از آشناهای نزدیک، در هر جلسه مشاوره انتخاب رشته محاسبه می کردم که چقدر این بابا با این سن و سال و اعصاب و عملکردش، کاسب شد؛ یحتمل کمی بیشتر از یک دکتر متخصص و مغز و اعصاب و کمی کمتر از یک دکتر متخصص جراحی زیبایی.

از سال پیش، در بین همه کنفرانسهای ریز و درشتی که ردیف شده بودند، دو تا بدجور چشمک می زدند. یکی کنفرانسی در ونیز ایتالیا بود و یکی دیگر هم همین ایفلای یونان. کنفرانس ایتالیا به سه دلیل مهم رد شد. اول اینکه خیلی زود بود و در خرداد ماه بود که هنوز آمادگیش را نداشتم وکلاسها ادامه داشت. دیگر اینکه هزینه ثبت نامش بیشتر از 450 یورو بود و سوم اینکه کنفرانسی تخصصی ویژه رشته ما نبود. ایفلا پارسال در مالزی را نرفتم چون هم مالزی را قبلا دیده بودم و هم خیز برداشته بودم برای دیدن آتن و یونان.

از مدتها قبل کارهای سفر شروع شد. سیستم گرنت دانشگاه تغییر کرده بود و دیگر لازم نبود که فرمهای دستی تکمیل و امضاء شوند. باید در سیستم گلستان درخواست، پذیرش و بقیه فرمها را آپلود می کردیم. البته کم سختی نداشت. باید اول کنفرانس وارد شده و تائید می شد که خودش به تنهایی یک پروژه بود. یک جایی از ثبت ایراد داشت و دیگر نه می شد آن را کامل کرد و نه می شد حذفش کرد و همینطوری دو سه هفته ای کار گره خورد. بعد هم چون تازه شروع سیستم اتوماسیونی این فرایند بود کلی مشکل داشت که با هزار و یک خون دل و برو و بیا بالاخره حل شد.

اما در آخرین مرحله یک مصیبت بزرگ در این فقره پیش آمد کرد. از همان سالی که سفرهای علمی و کنفرانسی را بیاغازیدم، ناخودآگاه افتادم به پیشخوری گرنت. یعنی اینکه در سال 94 دو سفر رفتم و یکی را گذاشتم به حساب گرنت 95 و این زنجیره همینطور ادامه پیدا کرد. امسال به دلیل تغییر و تحولات و مشکلات مالی، به اشد سخت گیری رسیدند و کلا پیشخوری گرنت را قدغن کردند. در تیرماه، برای ارائه طرح شبکه کتابخانه های دانشگاهی ایران، در مشهد همسفر معاون محترم پژوهشی دانشگاه شدم و گفتم همانجا با ایشان مذاکره می کنم. مذاکره شد اما افاقه نکرد. این شد که بدون حکم ماموریت با بار مالی و با دلی لرزان و بدون هیچ حکمی، این سفر را کلید زدیم. تنها نقطه امیدمان این شد که برای پرداخت حق عضویت ایفلا یک امتیازکی بدهند که شاید بشود کاری برایش کرد.

این عضویت کتابخانه ما در ایفلا هم خودش داستان مفصلی دارد. سال 96 که خانم سالمرون، رئیس وقت ایفلا، آمدن تهران و کتابخانه ما را هم بازدید کردند مقرر شد که ما به عنوان اولین کتابخانه دانشگاهی ایران عضو ایفلا بشویم. اما پرداخت حق عضویت در شرایط ایران کاری است کارستان. سال گذشته در پرتغال و زحمتی که به خانم خیبری (به پرتغالی نه فارسی) دادم و ماجرایش شرح داده شده، حق عضویت پرداخت شد. اما هنوز هم که هنوزه فکر کنم سندش رد نشده. می گویند باید به ارز بانک مرکزی آن وقت محاسبه شود در حالی که من با ارز آزاد حسابش را رسیده ام. امسال هم هر چه کردیم چون رقم کم بود، صرافیها قبول نمی کردند که بپردازند. با کارت اعتباری هم ریسک بود. به همین خاطر تماس گرفتیم و ایفلا قبول کرد که حضور در محل کنفرانس آتن پرداخت کنیم. من پول گرفتم و رفتم 551 یورو به هر یوروی 13050 تومان خریدم. البته با کلی دنگ و فنگ. فقط یکبار در سال می شود ارز خرید و باید کارت ملی و کارت بانکی و موبایل همه به اسم شخص شخیص شما باشد. به سلامتی دیگر تا آخر امسال از نظر خرید ارز عقیم به حساب می آییم و دیگر باید خانه نشینی کنیم.

آشنای این سالهایمان هم که با خیال راحت بلیط مطمئن برایمان تهیه می کرد به خاطر کسادی کار آژانسهای مسافری کار آژانس را بوسید و گذاشت کنار. به همین خاطر خودم با استفاده از سرویسهای داخلی بلیط را تهیه کردم. بماند که چقدر دلهره داشتم. با اینکه تا حالا بارها بلیط ازشان خریده ام و مشکلی هم نبوده ولی واقعا هنوز هم وقتی می خواهم به حسابهای آنلاین اینچنینی پولی بریزم دست و دلم می لرزد. اما حالا که در هتل آکروپولیس آتن نشسته ام، یعنی اینکه کارشان درست بوده و مشکلی در کار نبوده است.

هتل اما مصیبتی دو چندان داشت. سایت کنفرانس امسال یکی از بدترین سایتها بود. هم کند بود و هم اینکه گزینه ها را باز نمی کرد. مثلا همین گزینه هتل و ثبت نام و پرداخت قبلا باز بود اما در هفته آخر اصلا باز نمی شد. تصمیم داشتم که ثبت نام آنلاین کنم. دو روز تمام سرو کله زدم تا دست آخر از روی موبایل موفق شدم لینک را باز کنم و ایمیل کنم تا از توی کامپیوتر باز شود. سه گزینه ثبت نام داشت. ارلی برد (زود) که هزینه روزانه می شد 180 یورو و کلاسیک که تا 20 آگوست وقت داشت و من در آخرین ساعت به رقم 207 یورو ثبت نام کردم و گزینه دیر هنگام و زمان کنفرانس که رقم می شود 240 یورو.

طبق تجربه سالهای پیش رفتم سراغ بوکینگ و با استفاده از گزینه های بوکینگ و گوگل مپ به سراغ پیدا کردن هتلی که هم به مرکز شهر نزدیک باشد و هم به محل کنفرانس. چقدر هتل آپارتمانهای عالی با قیمت مناسب پیدا شد که امکانات خوبی داشتند اما با اینکه گزینه آنهایی که موجود هستند را بده را زده بودم، در آخرین لحظه پرداخت می دیدی می نویسد که موجود نیست. من به این قضیه مشکوک شدم. این خودش بیش از نصف روز وقت گرفت و البته دلهره ایجاد کرد. بالاخره با هر سختی که بود همین هتل آکروپولیس را پیدا کردم به شبی 83 یورو و برای دو شب گرفتم. آخر تجربه ثابت کرده بود که اگر هتلی را خوشت نیامد می توانی عوض کنی به شرطی که همه روزها را نگرفته باشی. هتل را از روی سایت خود هتل گرفتم اما دیدم که فقط رزرو است و دوباره دست به کار شدم که که آن را قطعی از بوکینگ یا جایی بخرم که خطا می داد که پر است. در همین اثنا تقریبا ده دقیقه بعد تلفنم با کد 663 زنگ زد که اول فکر کردم از اهواز است. اما در کمال تعجب دیدم از خود آتن و هتل تماس گرفته اند و پرسیدند که کی می رسم و آیا چیز خاصی مد نظرم هست یا خیر؟ داشتم شاخ در می آوردم هم از اینکه اینقدر سریع اقدام کردند و دیگر اینکه نباید چیزی پرداخت می کردم و هتلم هم قطعی است.

یکی از انگشت به دهان برنده ترین قسمتهای سفر هم تهیه غذا بود. سالهای پیش غذای آماده و نجات دهنده هانی را حداکثر به 7000 تومان می خریدیم. امسال به علت گرانی هانی، مارک "چیکا" هم اضافه شده بود و چیزی حدود 20.000 تومان باید بابت هر غذا پرداخت می کردیم که کلی هزینه بود.

پروازم با قطر برای ساعت 12.45 دقیقه روز پنجشنبه 31 مرداد 98 بود. ساعت هشت و نیم راهی فرودگاه شدم و سوای پروازهای نجف و کربلای عراقی و عربی، علیرغم گرانی و همه این حرفها، فرودگاه همچنان مملو از آدم بود. ما ایرانیها هیچ وقت از اصولمان که همانا زندگی را به هر روشی پیش ببر، کوتاه نمی آییم. اتفاقا الان دیده ام که خیلی ها اصرار بیشتری برای سفر رفتن دارند. در سریال هیولای مهران مدیری، آلارم گوشی زن چمچاره به صدا در می آید و شوهره می پرسد که این زنگه قرصهاته. زنه می گه این "زنگ قپیه". هر شب این موقع باید زنگ می زدم و چندتا قپی می آمدم. حالا سفر خارجی هم برای خیلی ها شده قپی که بتوانند چند صباحی آن را به رخ بکشند. هزینه پرداخت خروجی هم الکترونیکی شده اما متاسفانه دستگاه کاغذش گیر کرده بود – طبق معمول_ و هیچ متصدی هم نبود که رسید بدهد. 220.000 تومان هم خروجی پرداخت کردیم و چون پاسپورت را هم اسکن می کند دیگر نیازی به رسید کاغذی نبود.

سفر رفته ها می دانند که برای یک سفر یک هفته ای خارج از کشور، هر چقدر هم که حرفه ای باشی، آنقدر رفت و آمد دارد و باید حضور ذهن داشته باشی که چیزی از قلم نیافتد، که آدم واقعا از پا در می آید. به همین دلیل تا می رسی توی هواپیما و پشتت به صندلی و آرامش آن می خورد، به خوابی عمیق می روی.

بازهم فرودگاه درندشت شیخ حمد دوحه که آنقدر وسیع است اعصاب آدم را خرد می کند و سر و تهش را نمی شود دید و سیاحت کرد. هواپیمای قطر به آتن با یک سوم مسافر یک ایرباس A-330 به حرکت در آمد. نکته جالب این است که همین هواپیمایی قطر در تهران با تقریبا یک ربع تاخیر راه افتاد اما برای آتن دقیقا راس ساعت 16.10 دقیقه حرکت کرد و راس ساعتی که قرار بود فرود بیاید به زمین نشست. در جایی خواندم که یونان بیش از 2000 جزیره دارد که حدود 200 تای آن اصلا کامل شناخته شده نیست. یاد سس هزار جزیره خودمان افتادم و گفتم این کشور با 2000 جزیره واقعی این همه سرو صدا ندارد که سس هزار جزیره ما دارد. ورود به یونان مثل بازی استپ هوایی است که تا می خواهی کمی خاک ببینی بلافاصله دریا ظاهر می شود و تا می خواهی دریا ببینی به خشکی می رسی. اینجا هم یاد خاک یکپارچه وطن افتادم که این همه انقطاع و شکست در خاکش نیست.

توی راهرویی که به سمت هواپیما می رفتیم صدای فارسی حرف زدن شنیدم و دیدم دو آقای ایرانی هم دارند می آیند. دست بر قضا رفتیم و در ردیفی نشستم که هر دوی آنها همسفر و هم صندلی ام بودند. از گرگان آمده بودند برای سرمایه گذاری در آتن. می گفتند ببینیم چه می شود. وضع ریالیمان خوب است و دنبال یک ممر درآمد ارزی برای مخارج تحصیل و زندگی بچه ها در خارج از کشور هستیم. شاید هتلی بخریم، شاید خانه ای بخریم و اجاره بدهیم و .... ببینیم چه سرمایه گذاری می شود انجام داد. از تعجب این همه آینده نگری آنهم کجا، در کشوری مثل یونان که به عقل جن هم نمی رسد، انگشت به دهان ماندم.

نخجوان: آه ای جوانی من

تولد 12 سالگی دلگفته ها بود. نه اینکه یادم رفته باشد. در سفر بودم و گرفتاری‌های ریز و درشت برگزاری یک مراسم ویژه تمام تاب و توان را گرفته بود. نه فقط سفر باشد که در همان سفر هم یک لحظه آرام و قرار نداشتم که تولدانه دلگفته ها را برسانم. حتی یک بعد از ظهر کامل در کافی نت را صرف اینکه کردم که چیزی در خورد قدوم مبارک اهالی دلگفته ها تدارک ببینم. هزار فکر و ایده بود و هست. اما هر چقدر خودم را کشتم و نوشتم و نوشتم، هیچ یک به دلم ننشست. آخر، وقتی به چشمان پر مهر دوستان حلقه دلگفته ها فکر می‌کردم دستانم می‌لرزید که نکند این نوشته آنی نباشد که بعد از 12 سال باید تقدیم حضور این گرامیان شود. به همین خاطر مدتی این مثنوی تاخیر شد. تا اینکه امروز دل به دریا زدم و گفتم هر طور هست باید این یکی قلمی شود. چرا که از سلسله سفرنامه‌های خارجی این سفر و سوریه و بنگلادش جا مانده و باید حتما تکمیل می‌شد و بقیه هم بشود و همین که هنوز هم سفرنامه‌ها مشتری های خاص خودشان را دارند. دوستان خیلی عزیزی پیام تبریک برای تولد دلگفته ها داده‌اند که از همه آن‌ها سپاسگزارم (مثل مراسم ختم شد که می‌گویند متقابلا....). لطف و مهر شماست که این انگشتان را سرپا می‌کند تا چند زخمه ای به تار زندگی و خاطره بزنند، باشد که مقبول طبع دلنشین و زیباپشند شما بیافتند.

********************

در ایام جوانی آدم دست به کارهایی می‌زند که بعدا خودش هم تعجب می‌کند. آن هم اگر یک رفیق همپای اهل سفرهای خوب مثل علی داشته باشی، دیگر نانت توی روغن است. علی همیشه پای رفتن و سفر داشت. بی وابستگی به هیچ کس و هیچ چیز، با سرعت برق و باد راهی می‌شد. آزادی ویژه ای هم داشت و خیلی کسی مزاحم رفتن‌هایش نمی‌شد. اولین سفرهایش به همان همدان بود که صبح راه می‌افتاد و شب هم بر می‌گشت. الان خیلی کار شاقی نیست اما در دهه 60 برای یک پسر بچه ده دوازده ساله خیلی شجاعت به حساب می‌آمد. یادم هست در یکی از سفرها، قرار بود که علی صدقه بدهد. رفتیم و برگشتیم و وقتی از ماشین پیاده شدیم دستش را در جیبش کرد و دید که پول صدقه توی جیبش هست. گفت ای داد، یادم رفته این را بدهم. بعد از چند ثانیه گفت، خب حالا که ما رفتیم و سالم برگشتیم پس دیگر صدقه دادن معنی نمی‌دهد و پول را دوباره گذاشت توی جیبش. یک زمانی هم در همان سن و سال راهنمایی و وقتی که هنوز بساط برگ سبز و جنس آوردن و ارزانی جنس‌های ته لنچی در قشم برپا بود، با چند هم ولایتی دیگر رفته بود قشم. همین سفر قشم خوراک یک بهار و تابستان کامل برای ما را تامین کرده بود از بس با خودش خاطرات قشمانه آورده بود.

زمانی که من دانشجوی کارشناسی در مشهد بود، تقریبا هر یکی دو ماه یکبار، سر و کله علی پیدا می‌شد و می‌آمد مشهد پیش من. خدای خنده و خاطره و درد دل‌های جوانی بود. یک رفیق جینگ به معنای واقعی کلمه. وقتی می‌آمد کلی اتفاقات و خاطره های شیرین برایمان رقم می‌خورد. فلسفه خیلی جالبی هم داشت. می‌گفت هر کس مرا می‌بیند و می‌فهمد که من از مشهد آمده‌ام، بلافاصله در می‌آید که خوش به آن سعادتت که امام رضا طلبیدت. جواب علی هم این بود که طلبیدنی در کار نیست. دستت را بکن توی جیبت و یک بلیط بخر و برو. اینقدر هم تنبلی خودت را گردن امام رضا و نطلبیدن نیانداز. یک بار هم با علی و مصطفی رفتیم سفر قشم که ماجرای مفصلی داشت و باید واقعا در وقتی مناسب در مورد آن نوشت. سفری که شاید هنوز هم یکی از رکوردهای خنده عمرمان را یدک می‌کشد.

حالا، اینجور آدم اهل سفری، یک روزی از سفرهای داخلی خسته شد و تصمیم گرفت سفرهای برون مرزی را بیاغازد. آن وقت یعنی بهار 1378 من لیسانس گرفته و سربازی هم رفته بودم و نزدیک نزدیک به سه ماه بود که در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی کار می‌کردم. کمابیش حقوقی داشتم و اتاقی مجردی در حوالی خیابان خواجه نظام و سه راه ارامنه تهران داشتم که تک مهمانش علی بود و بس. در یکی از سفرهایی که علی پیش من آمده بود اعلامیه ای صادر کرد که بروم و پاسپورتم را بگیرم تا سفرهای برون مرزی را برنامه ریزی کند. بعد از گرفتن پاسپورت، علی پرس و جوهایش را کرده بود و از یکی از همولایتی ها (علی مشهدی مراد) که در مرز جلفا و هادیشهر سربازی می‌گذراند، درآورده بود که می‌شود از هادیشهر به کشوری خارجی رفت. اسم خارج و هیجانی که ایجاد می‌کرد کافی بود تا همه چیز را به هم بریزیم و به هم ببافیم و کوله بار خیلی سبک سفر به دوش در روز شنبه 22 خرداد 1378، راهی کشور دوست و همسایه، یعنی نخجوان بشویم. با قطار خودمان را به تبریز رساندیم و همان کله سحری از آنجا هم راهی جلفا شدیم. بعد از این همه سال چند و چون ماجرا در خاطرم نیست. اما خوب یادم هست که با همه کله شقی که داشتیم و هیجانی که برای دیدن دنیا در ما خروشان بود، بازهم استرس و نگرانی در خود داشتیم. صبح خیلی زود در جلفا بودیم و یکی از اولین چیزهایی که نظرمان را جلب کرد، صبحانه خوردن نخجوانی‌ها بود. توی رستوران‌ها و قهوه خانه‌ها نشسته بودند و بلا استثنا هر کسی که داشت صبحانه می‌خورد، یک یا دو شیشه (آن وقت هنوز نوشابه های شیشه ای بود) نوشابه جلویش بود. برای ما خیلی عجیب بود که چرا اینها با صبحانه‌شان نوشابه می‌خورند. بعد که رفتیم آن طرف مرز دیدیم که قیمت‌های مواد خوراکی و مصرفی در ایران خیلی خیلی ارزان‌تر از نخجوان است. همان نوشابه ای که اینجا به قیمت آن وقت حدود 5 تومان (یعنی 50 ریال) بود، آن طرف مرز به قیمتی بیشتر از 25 تومان فروخته می‌شد. شوروی سابق تازه از هم پاشیده بود و کشورهای خودمختار داشتند نفسی می‌کشیدند و طعم دنیای آزاد و ارتباط با جهانی پشت پرده آهنی را تجربه می‌کردند. به همین خاطر، خیلی از نخجوانی‌ها و باکویی‌ها، برای خرید روزانه حتی سیب زمینی و پیاز می‌آمدند ایران و خیلی وقت‌ها برای کار هم می‌ماندند.

نخجوان، کشور جالبی است. جمهوری خودمختاری است که زیر نظر آذربایجان و جزئی از آن است اما هیچ مرز مشترکی با آن ندارد. کشور ارمنستان فاصله بین نخجوان و آذربایجان را پر کرده و این دو بخش کشور از هم جدا افتاده‌اند. بعد از خوردن صبحانه در جلفا، رفتیم و خروجی مرزی را پرداخت کردیم. کمی دلار همراهمان داشتیم و فکر می‌کنم کمی هم منات در همان جلفا گرفتیم. نخجوان هم ویزا لازم ندارد و فقط خروجی مرزی را که پرداخت کنی که اگر اشتباه نکنم حدود 30 هزار تومان بود در گمرک نخجوان اجازه اقامت 15 روزه صادر می‌کنند. البته ما اصلا توی این خط‌ها نبودیم. زبان ترکی هم نمی‌دانستیم و آن‌ها هم فارسی نمی‌دانستند یا اینکه حرف نمی‌زدند. مرز ایران و نخجوان رود ارس است که باید از روی پلی فلزی بگذری و در وسط آن یک در بزرگ هست که یک پاشنه‌اش به سمت ایران می‌چرخد و یک پاشنه به سمت نخجوان. از وسط پل وارد خاک نخجوان می‌شوی. من همه‌اش به یاد صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو بودم. در آن سوی مرز یکباره همه چیز عوض شد. محلی‌ها به سرعت می‌رفتند و کسی هم زبان ما را نمی‌دانست. از گمرک ایران رد شدیم و در همان صف با آقایی به اسم "نظامعلی" آشنا شدیم. ترکی بلد بود و او هم دفعه اولش بود که به سفری اینچنین می‌آمد. تا بخواهی عجول و سر به هوا بود. فقط هم آمده بود به عشق اینکه مشروبی بنوشد و برگردد. هر طور بود تبدیل شد به لیدر ما. این نظامعلی خان آنقدر عجول بود و پر هیجان و پر حرف، که تا ما خواستیم بجنبیم، ماشینی گرفت و ما را سوار کرد و گفت که کرایه‌اش "اوچ خمینی" می‌شود. آن وقتها به هزار تومنی ایرانی می‌گفتند یک خمینی. سه هزار تومان دادیم و راهی شدیم.

آب و هوای آنجا هم مثل تبریز ارومیه بود. هوای خنک و حتی صبح‌های سرد اما در طی روز واجد آفتابی نیمه سوزان بود. مناظری که در مسیر می‌دیدیم خیلی عجیب بود. نمادی کامل از کشورهای تازه استقلال یافته که واقعا فقر و عقب ماندگی در آن‌ها موج می‌زد. آسفالی بدون خط کشی بود، علائم راهنمایی و رانندگی در کار نبود. لوله های گاز را از روی زمین برده بودند. به طور کلی، می‌شد فهمید که 70 سال حکومت دیکتاورمابانه سوسیالیستی، هیچ برای این مردم نگذاشته است و حالا بعد از باز شدن مرزها داشتند خودشان را پیدا می‌کردند. نظامعلی با راننده حرف می‌زد و در نقش مترجم چیزهایی را به ما منتقل می‌کرد. اولین جایی که رفتیم، یک هتل مانند به اسم آراز بود که راننده بعد از چند جا رفتن برایمان پیدا کرد. نفری 15 دلار دادیم و اتاقی گرفتیم اما آنجا نماندیم و رفتیم توی شهر که بگردیم. اجناس مصرفی گران بود اما لوازم برقی نسبتا بهتر بود. چون صبح بود، هنوز مغازه‌ها کامل باز نکرده بودند و اغلب کافه‌ها و بارها هم تعطیل بودند تا شب بشود و باز کنند. متاسفانه هیچ نگاه و شناختی نداشتیم که بخواهیم از جاهای تاریخی و دیدنی شهر بازدید کنیم. چون بعدا فهمیدیم که غار اصحاب کهف و خیلی جاهای تاریخی دیگر در این کشورشهر بوده و ما اصلا توی خط و باغش نبودیم. واقعیت این بود که ما آمده بودیم تا از اینجا جنسی بخریم و ببریم در ایران بفروشیم و سود کنیم. اصلا انگیزه و هدف اصلی این بود و عقلمان هم نمی‌رسید که استفاده بیشتری ببریم. مثل سفر قشم که برای بار رفته بودیم و برگشته بودیم اینجا هم همه‌اش متمرکز بودیم روی جنسی که بشود توی تهران یا ایران قیمت مناسبی برایش به دست آورد.

با همه فقری که در شهر و مدیریت شهری موج می‌زد، بازهم می‌شد زیبایی های طبیعی و گلهای رنگارنگ خانه‌ها کهنه را دید. در جای جای شهر، گلهای متنوعی بود و درختانی با برگهای لاغر اما سرسبز. مردم هم با پوستهای چروکیده در رفت و آمد بودند و خصوصیت همه کشورهای تازه استقلال یافته را داشتند. شادی و سادگی در عین فقر. و البته لا به لای همه این زندگی‌ها، ودکا را که برند و نماد روسیه است نباید از قلم انداخت. فروشگاه‌ها انباشته از اجناس ایرانی بود و مشروباتی که با بسته بندی های زیبا چیده شده بود. ما که شناختی نداشتیم و از اینکه مشروب می‌دیدیم هم متعجب بودیم و هم وحشت زده، چرا که در محیط بسته و کاملا مذهبی ما، به مخیله مان هم خطور نمی‌کرد که هیچ ایرانی به سمت این‌ها برود و از آن‌ها مصرف کند. تا اینکه جناب نظامعلی خان، تمامی تصورات قبلی مان را شکست. رفت و بعد از کلی بالا و پائین رفتن، یک شیشه گرفت و با شادی به سمت ما آمد. ما هم هاج و واج و متوحش از کسی که می‌خواهد نجسی بخورد نگاهش می‌کردیم. وقت ناهار شده بود و ما هم حسابی گرسنه بودیم. با خودمان تن ماهی داشتیم که قرار شد نان بخریم و بخوریم. نان گرد و کوچکی را به قیمت وحشتناکی خریدیم و خرج و غذایمان را از نظامعلی خان جدا کردیم. او هم با نان و تن ماهی شروع کرد به خودسازی. شاید باورتان نشود که تا آن موقع آدم مست شده ای را از نزدیک ندیده بودیم. بعد از ناهار ما که هنوز جنسمان را پیدا نکرده بودیم دوباره راهی بازار شدیم اما نظامعلی تقریبا از دست رفت. همانجا روی چمن‌ها دراز کشید و رفت توی حال خودش. یکی دو باری که دیدیمش، کم کم داشت وضعش خطرناک می‌شد که بالا و پائین می‌رفت و آواز می‌خواند.

هر طور بود با نوشتن و ماشین حساب به مغازه دارها حالی می‌کردیم که چه می‌خواهیم. بالاخره هم نفری یک دستگاه ویدئوی سامسونگ به قیمت 50 هزار تومان خریدیم. نظامعلی دیوانه وار هی می‌گفت برویم و وقتی دید که ما مشغول هستیم و نمی‌توانیم هم پیاله و هم پای او باشیم خودش راهی شد و رفت. نمی‌دانم چه شد که ما هم اصلا به عقلمان نرسید که می‌توانیم شب را آنجا بمانیم و مثلا فردا برگردیم. ترسی داشتیم از شب مانی در آنجا که تصمیم به برگشت گرفتیم. ویدئو به دست و خسته سوار تاکسی ها شدیم و آمدیم مرز. آنجا هم صف شلوغی بود که کلی از محلی‌ها که رفته بودند نخجوان برای کار بر می‌گشتند. در آنجا کلی هم اطلاعات دادند که چطور می‌شود جنس بیشتری آورد و خانه گرفت و این حرف‌ها. یکی هم یکی دو بسته پارچ آب با خودش آورده بود چون اجناس کریستال هم ارزان‌تر بود و می‌شد در ایران فروخت. در کشمکش و شلوغی خروجی گمرک پارچ‌هایش شکست و دعوایی به پا شد.

هر طور بود از روی رود ارس گذشتیم و پا به خاک پاک وطن گذاشتیم که حداقل کسی زبانمان را می‌فهمید. نظامعلی را در گمرک ایران دیدیم که دچار دردسر شده بود. آنقدر مشروب خورده بود که به حال خودش نبود و داشتند سیم جیمش می‌کردند. شب شده بود که رسیدیم جلفا و مسافرخانه ای گرفتیم و شب را در آنجا بیتوته کردیم. آسمان آبی و هوای خنک و ماهی در آسمان بود. شب هنگام که از پنجره بیرون را نگاه کردیم، به علی گفتم ما که پول هتل را داده بودیم و می‌توانستیم آنجا بمانیم، چرا برگشتیم؟ به خودش آمد و گفت راست می‌گویی. آنقدر نظامعلی اعصابمان را تراشیده بود با حرافی‌هایش و عجله‌اش، و آنقدر خودمان هم بی تجربه بودیم و البته از شب مانی در یک کشور غریب ترس داشتیم که هم آنجا پول هتل دادیم و هم در جلفا مسافرخانه گرفتیم و شب ماندیم.

صبح فردا آمدیم تبریز و با اتوبوس راهی تهران شدیم. در ایست بازرسی، ویدئوها دردسر شد و کلی ازمان سوال و جواب کردند که این‌ها چیست و برای چه منظوری است و ما هم گفتیم برای مصرف شخصی و خانگی است و با مدارک خرید موفق شدیم جان سالم به در ببریم. اما در هر ایست و بازرسی که آن وقت هم خیلی زیاد بود باید حساب پس می‌دادیم.

تهران که رسیدیم فردایش من رفتم سر کار و قرار شد علی ویدئوها را ببرد بازار و آب کند. در بازار کلی ایراد گرفتند که این‌ها دستگاه هایی است که نمونه‌اش در بازار ایران نیست و سفارشی کشورهای آن طرف مرز است. علی هم کلی به دردسر افتاده بود تا آن‌ها را بفروشد. بالاخره به قیمت هر عدد 75 هزار تومان فروخته بود. تلفنی به هم خبر داد –آن وقت موبایل نبود و با تلفن ثابت محل کار تماس می‌گرفت- که با هر بدبختی که بوده ویدئوها را آب کرده و می‌آید پیش من که هم پولم را بدهد و هم ناهار را با من در رستوران مرکز بخورد. من هم خوشحال و خندان از اینکه هم یک سفر خارجی، هر چند کوتاه، رفتیم و هم اینکه 25 هزار تومان کاسب شده‌ایم. قرار گذاشته بودیم که بعد از این سفر به سودمان دست نزنیم و آن را دستمایه سفری بزرگ‌تر کنیم. علی کسی را پیدا کرده بود که می‌رفت و از دوبی جنس می‌آورد. می‌توانستیم با او برویم و هم برای او بار بیاوریم و هم با سرمایه خودمان هم جنسی بیاوریم و کاسبی دو سر سود کنیم.

منتظر ماندم تا حدود ساعت 12 و نیم تا علی بیاید و ناهار بخوریم. یکهو تلفن رومیزی زنگ زد و علی سراسیمه گفت بدبخت شدیم. پرسیدم چه شده؟ گفت پول‌ها نیست. کاشف به عمل آمد که علی آقای ساده دل، دو بسته پول را گرفته و در آن شلوغی توپخانه، دکمه های پیراهنش را باز کرده و پول‌ها را گذاشته زیر پراهنش و دکمه را بسته و سوار اتوبوس شده تا بیاید ضیافت ناهار پیروزی را با هم برپا کنیم. دزدهای نامرد هم نمی‌دانم در اتوبوس یا جایی دیگر، حاصل این هم خون دل خوردن ما را به چشم به هم زدنی به یغما بردند. و اینگونه بود که کشتی تجارت و کاسبی ما در همان بدو امر به گل نشست و ما ماندیم و حسرت و پولهای به باد رفته و خاطره یک سفر بدون ثمر اما به یادماندنی.

بدتر از همه این‌ها این بود که علی برگشت شهرستان و قرار شد که برنامه های سفر دیگر را بچینیم و این بار دق و دلی پول‌های دزدیده شده را در بیاوریم. اما هفته بعد خبر رسید که علی آقا همسر اختیار کرد و رفت قاطی مرغ‌ها. ضربه این خبر به مراتب از دزدیده شدن پول‌ها مهلک تر بود. چرا که این پایانی بود بر تمامی آمال و آرزوهای تازه گل کرده جوانی که با این سفر پر هیجان و حسرت ماسیده از تمامی سفرهایی که می‌شد رفت، به انتها رسید.

اینجا بارسلونا (1):  ایسکو 15: تک چرخهای زنانه

سفر مثل فحشِ دعوا مي ماند. وقتي که دعوا تمام مي شود و در خودت فرو مي روي و عملياتت را مرور مي کني، تازه يادت مي افتد که چه فحشهاي آب نکشيده شيريني مي توانسته اي بدهي اما در آن لحظه حضور ذهن نداشته اي و افسوس مي خوري که چرا اين ذهنت ياري نکرده و طرف را با اين فحشهاي جگرسوز مستفيض نکرده اي. حالا وقتي کارت با يک شهر تمام مي شود و از آن مي روي، يکي يکي از اقصي نقاط جهان و سايتها و کتابها، توصيه ها و يادآوري هايي به دستت مي رسد که فلان جا را ديده اي؟ به فلان موزه سر زدي؟ و ... که دلت را حسابي کباب مي کند. حالا مدتها بعد از سفر بارسلونا، مي بينم با همه چيزهايي که ديده ام، گویی هيچ از اين شهر دلرباي زيبا نديده ام.

اسپانيا، سرزمين افسانه اي زيبا، با همه گاوبازها و فوتبالها و کارناوالهايش، بالاخره مرا در آغوش کشيد. طبق معمول، بعد از پیاده شدن از هواپیما و گرفتن چمدان، به سراغ توریست آفیس (اداره گردشگری؟!) مستقر در فرودگاه می روم. آدرس را نشان دادم و از جوابهای خانم توریست آفیس چشمهایم گرد شد. فرمودند که این آدرس و هتل واقع در شهری دیگر است و در بارسلونا نیست. در ادامه توضیح دادند که هتل شما در سن کوقت (Sant Cugat) است که شهری در حومه بارسلونا است. سراغ مترو و کارت مترو چند روزه و اعتباری مشابه آنچه در پورتو داشتم را می گیرم که هیچ کدام وجود ندارد. جالب اینجاست که از فرودگاه به مرکز شهر یعنی میدان کاتالونیا، مترو وجود ندارد و باید با اتوبوس به آنجا رسید. اتوبوس را پیدا می کنم و مبلغ 5.10 یورو نقدا دریافت می کند و سوار می شوم. مثل قطارهای بین شهری فرانسه جای مخصوص چمدان در وسط اتوبوس دارد که در سه طبقه می شود انواع چمدانها را جا داد. دوباره به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شوم. تجربه سوار اتوبوس بین شهری شدن به صورت نصفه و نیمه و رفتن از دل اتوبانهای بارسلونا جالب است. تازه یادم می آید که آن هواپیمایی رایان ایر بی انصاف چطور صلات ظهر گرسنه و تشنه رهایم کرده در این غربت. کوله ام را می گردم و تنها خوردنی که می یابم، ظرف آجیل است. نمی شود چمدان را باز کرد و باید طوری رفع گرسنگی کرد و زنده ماند تا به آب و آبادی برسیم.

خیلی باکلاس یک پلاستیک برای پوست آجیلها روی صندلی پهن می کنم و ظرف آجیل را هم همانجا می گذارم و شروع می کنم به آجیل خوردن و تماشای شهر. یاد آجیل خوری سال پیش در هندوستان می افتم. داشتیم از دهلی به سمت شهر چندیگر می رفتیم و سوار یک ون بودیم با دوستان شرکت کننده در کنفرانس Ilips. در بین راه زهراجون ظرف آجیلی در آورد و به همسفران تعارف کرد. هر کدام قدری برداشتند و ما شروع کردیم به خوردن و لذت بردن از مسیر سبز و ابری جاده. کمی که گذشته، شرلی کروز از فیلیپین، پرسید اینها چیست و چطوری باید خورد؟ چرا مزه اش یک جوری است؟ اینجا بود که همه یک صدا شدند که راست می گوید. تازه دوزاری ما افتاد و شروع کردیم به آموزش تخمه شکستن و خوردن هر کدام از اقلام آجیل عیدی. اینجا بود که لبیبه گفت من همه اش را با پوست خورده بودم.

بارسلونا شهری زنده است. شلوغ و پر جنب و جوش. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند، تعداد زیاد موتور سوارهای آن است که در شهرهای دیگر چندان رایج نیست. خانمهای موتورسوار هم کم نیستند و برای ما خیلی غریب و عجیب می نماید. همه موتورسواران کلاه کاسکت دارند و در عقب همه موتورها جعبه کوچکی است که جای کلاه کاسکت موتور سوار و راکب عقب آن است. جالب است که خیلی از راننده های موتور خانم هستند که دوست پسر یا همسرشان را ترکشان سوار کرده و در خیابانها رانندگی می کنند.

از خیابانهای زیبا و تمیز و سرسبز می گذریم و در میدانی شلوغ و رنگارنگ به اسم میدان کاتالونیا (Plaça de Catalunya) پیاده می شویم. این مکان قلب بارسلونا است. به عنوان محل اصلی تجمع‌های شهر، که مثل میدان انقلاب یا توپخانه، محل تقاطع قطارها و اتوبوسها و متروها است. اتوبوسهای توریستی از این میدان شروع می کنند و به این میدان ختم می کنند. خیابان معروف و زیبای رامبلا از اینجا شروع شده و تا ساحل پیش می رود. می توانید در حالی که مردم بارسلونا و توریست‌ها را در رفت‌ و آمد نظاره می‌کنید، از فواره‌ها، مجسمه‌ها و فضای باز آن لذت ببرید. این منطقه همچنین آغاز بهشت خرید شهر است چرا که چهار مرکز خرید مهم از اینجا به بیرون منشعب می‌گردند.

 

پرس و جو می کنم و می گویند که از آنجا باید دوباره قطار حومه شهر بگیرم تا برسم به سن کوقت. چیزی حدود نیم ساعت راه است و 3.10 یورو هم هزینه دارد. علامت قطار هم جالب است که در کنار همه خطهای با حروف الفبا و حرف و عدد، یک علامت زنجیره است که نشانه قطار برون شهری است. ساعت نزدیک 2 و نیم ظهر است و هوای بارسلونا تقریبا گرم و شرجی. طبق برنامه قبلی ام قرار بود که ناهار را در هواپیما بخورم اما بعدا یادم آمد که هواپیمای رایان ایر است و برهوتی لم یزرع. به همین خاطر گرسنه مانده بودم و با چند شکلات و بیسکویت و کمی آجیل تناول شده در اتوبوس تا کاتالونیا، از توی کوله پشتی تا اینجا دوام آورده بودم. مانده بودم که چه کنم. آیا بروم تا سن کوقت و چمدان بگذارم و دوباره برگردم یا اینکه همین جا در شهر بگردم. دیدم که یک جای قضیه می لنگد و هر چه می کنم نمی توانم تصمیم درست بگیرم. دلیل اصلی هم افت شدید قند خون آن هم برای آدم غذاخوری مثل من بود. به همین خاطر اولین کاری که کردم این بود که در یک گوشه خلوت تر، چون این میدان بزرگ و زیبا و تاریخی اصلا خلوتی ندارد، جایی گیر آوردم و نشستم و بساط ناهار، که طبق معمول از غذاهای هانی بود و این بار قرعه فال به اسم خوراک مرغ زده شد، را به راه کردم. آب نمای زیبا و تمیز و گرد میدان، گلهای اسطخودوس و میمون و پریوش و ...، کبوترهای فراوان و اهلی و این همه آدم از هر رنگ و شکل، پس زمینه خوبی برای یک ناهار دلچسب بود.

بعد از ناهار به این صرافت افتادم که چه برنامه ریزی می تواند بهترین کار برای دیدن این شهر زیبا در زمان بسیار کم باشد. اتوبوسهای توریستی روباز و زیبا در اطراف میدان به چشم می آمدند که در دو رنگ قرمز و آبی آسمانی بودند. فکر کردم که اگر اینها با شرایط مناسبی شهر را نشان می دهند بهتر است از آنها استفاده کنم. از باجه مدیریت آنها در میدان سوال کردم و فرمودند که بلیط یک روزه آنها 30 یورو و دو روزه 40 یورو می شود. فکر می کردم که این اتوبوسها آدم را می برند و هر جا نگه می دارند و همه می روند بازدید و باز سر یک ساعت همه با هم بر می گردند و سوار شده و راه می افتادند. به هر حال امروز را مناسب برای آنها نمی دیدم. به ویژه اینکه چمدانم همراهم بود و در اتوبوس هم جایی برای آن نبود. مسئول یکی از اتوبوسها توضیح داد که می توانم چمدان را در کمد امانات مخصوص چمدانها (Locker) در آن سوی میدان بگذارم. مرام گذاشت و برگه ای هم داد که با ارائه آن می توانستم تخفیف بگیرم. رفتم به سوی آن آدرس اما در بین راه و آن سوی میدان متوجه شدم که وای فای رایگان قابل دسترس است. کمی اینترنت حالم را حسابی جا آورد (واقعا اعتیادی است برای خودش آن هم در سفری اینچنین). اینترنت مغزم را ریست کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین جا و همین امروز شهر را بکاوم و به فردا موکول نکنم. دوباره چمدان به دست راه افتادم.

یاد گرفته ام که در شهرهای توریستی هر جا که رفت و آمد زیاد است و شلوغ، یعنی اینکه آنجا خبری هست. به همین خاطر دوباره راه افتادم و گفتم چرخی بزنم ببینم ملت کجا می روند و آیا چیزی دستگیر آدم می شود؟ دنبال جمعیت هزار رنگ و هزار بو و مدل راه افتادم. جمعیت به سوی خیابانی سنگ فرش که در جنوب میدان بود در حرکت بود و وقتی وارد آن خیابان شدم دیدم که خودرویی رفت و آمد ندارد و خودش یک پا سالن کنسرت و تفریح و خرید و توریست کش است. از سنگ فرشها و ساختمانهای گوتیک قدیمی و مدرن لذت می بردم و کوچه به کوچه می رفتم که یک جا دیدم ملت جمع شده اند و صدای موسیقی زیبایی می آید. ایستادم و دیدم یک گروه موسیقی دارند می نوازند بسیار زیبا و سی دی خودشان را هم تبلیغ می کنند. از پشت سرم کلمات آشنایی به گوش خورد و متوجه شدم دو جوان ایرانی اند که یکی به دیگری می گوید: بپرس ببین سیم گیتارش را از کجا خریده؟ با خودم فکر کردم که شاید از دیدن یک ایرانی که آنها را با این سر و وضع ببینند شاید چندان خوشحال نشوند. همینطور یاد این خاطره یک نفر افتادم که می گفتم رفته بودیم آنتالیا و همراهان تور ما آمده بودند کنار ساحل. دختر خانمی می خواست لباس عوض کند و مادرش در صدد بود که حوله ای جلویش بگیرد. هی نگاه کرد به این طرف و آن طرف و آخر سر هم حوله را سمت ما گرفت. یعنی ما نامحرم و همه آن اجنبی ها محرم بودند.

راه را ادامه دادم و آخر سر به یک خیابان عریض و خیلی بیش از حد پر رفت و آمد رسیدم که بعدا فهمیدم خیابان معروف رامبلا است. پیاده رو این خیابان در وسط است و در دو طرف ماشینها رفت و آمد می کنند و پیاده روهای کناری هم پر است از رستوران و کافه و گالری هنری و سینما و تئاتر و مراکز خرید. اما اصل جریان در همین پیاده رو وسط است. تا دلت بخواهد در اطراف و اکناف پیاده رو هنر و صنعت و تجارت هست. صندلی های کافه ها در اطراف است و پر از آدمهای سرخوش و بخور که انواع و اقسام دست پختهای اروپایی و ... را می بلعند و یک جرعه نوشیدنیهای رنگی هم رویش. در قسمتی از خیابان، طراحان و کاریکاتوریستها نشسته و در حال نقاشی از مردم یا طراحی برای دل خودشان هستند. با پرداخت اندکی می توانی یک کاریکاتور یا طرح سریع از خودت به دست بیاوری. موسیقی زنده که نگو و نپرس. هر کس با هر هنری اینجا به نوایی می رسد.

قسمت اصلی این مجموعه هنری در بخش انتهایی خیابان است که به میدان کلمپ و ساحل دریای مدیترانه می رسد. افراد پانتومیم کار به شکل شخصیتهای مختلف با گریم و لباس و رنگ خاصی ثابت ایستاده اند که در ابتدا که چندتای آنها را دیدم، فکر کردم مجسمه هستند تا اینکه بعدا فهمیدم اینها آدمهای زنده و متحرک هستند که برای لقمه ای نان حلال خود را به این شکل در آورده اند. هر کسی می رود کنار آنها و با انداختن سکه ای در ظرف جلویشان با آنها عکس می گیرد. آنها هم برای آدمها کم نمی گذارند و انواع شکلکها و فیلمها را بازی می کنند. از تک تک آنها فیلم می گیرم و همانجا به مدد وای فای رایگان شهری، در اینستاگرام می گذارم که خیلی با استقبال مواجه می شود. البته از همین جا به مشتریان محترم اینستایی عرض کنم که چون در اینستاگرام فقط تا ده تصویر می شود آپلود کرد دیگر ظرفیت بیشتر از اینها نبود و الا تعداد این هنرمندان بسیار بیشتر بوده که فیلمهایش در آرشیو موجود است.

هر چند که چمدان بر روی سنگ فرشها به سختی حرکت می کند و واقعا تمرین خوبی برای تقویت پشت بازو است، اما زیباییهای این نقطه سحرآمیز از هستی آنقدر هست که آدم سنگینی چمدان و کوله پشتی را تحمل کند. بالاخره خیابان تمام می شود و به میدانی با مجسمه ای بلند و زیبا محوطه ای باز با چشم اندازی به کوه های بلند و سبز اطراف می رسم که یادمان کریستف کلمب است. پشت میدان هم ساحل زیبای دریا است. با آبی سبز و آرام و تمیز که در یک قسمت ماهی های بزرگ (آخ اگر ایران بود) به اندازه ماهی شوریده و راشکو در حال جست و خیزند و یک جای دیگر آب هم چندتایی عروس دریایی سفید و زیبا در حال عشوه گری هستند.

ساحل پر است از کشتی و قایق و بلم و کرجی و هر چیز دیگری که اسمش را من نمی دانم. کشتی های توریستی روباز و زیبا و دلبرانه هم هستند. تا دلت بخواهد ملت عکس و فیلم می گیرند و از این همه زیبایی لذت می برند. یک طرف میدان ریکشا مثل آنها که در هند است می چرخد و با رکاب زدن توریستها را به اینطرف و آن طرف می برد. به سمت پلی می روم که ملت روی آن تردد می کنند. دیواره پل فلزی و کف آن چوبی است. کمی که جلو می رویم یکباره یک زنگ شروع می کند به زدن و مردم متوقف می شوند. نمی دانم جریان چیست؟ یکباره می بینم یک کشتی بزرگ با دکلی بلندتر از ده متر که پنج شش متری بلندتر از پل است در حال حرکت است. شصتم خبردار می شود که احتمالا می خواهد از پل رد شود. اتفاق جالب و هیجان انگیز اینجاست که وسط پل شروع می کند به حرکت کردن و به یک طرف می چرخد و پل کاملا باز می شود. چند کشتی و قایق از وسط پل رد می شوند. همه ملوانها لباس یکدست و زیبا دارند و وقتی از کنار اسکله رد می شوند شروع می کنند به نواختن موسیقی و برای مردم دست تکان می دهند. بعد هم پل بر می گردد سر جای خودش و این جمعیت خروشان به سمت دریا و مرکز خرید بزرگ آن سوی پل هجوم می آورند. آنقدر جمعیت زیاد است که آدم یاد راهپیمایی های دشمن شکن خودمان می افتد.

در کنار دریا، ساختمانهای زیبا با معماری مدرن به چشم می خورد. تا چشم کار می کند قایقهای شخصی، پارویی و کشتی های بزرگ دیده می شوند. آب آرام و مواج و زیبا است و انعکاس خورشید در آن تلالویی خاص دارد. چند دختر خانم زیبا با اندک لباسی که بر تن دارند کنار ساحل در حال طراحی و نقاشی این مناظر زیبا هستند. تله کابینی طولانی از نوک قله های سرسبز به سمت دریا می آید و از اینجا رهسپار آن سوی ساحل روبرو می شود که آدم دلش می خواهد دار و ندارش را بدهد و سوار این تله کابین، بهشت بارسلونا را نظاره گر باشد. در بخش شرقی ساحل، دهکده المپیک است با معماری مدرن شهری که برای برگزاری مسابقات المپیک باسلونا در سال 1996 طراحی شده است. مرغان دریایی بر فراز شهر و ساحل می چرخند و هر جا که گیر بیاورند می نشینند و از مردم هراسی ندارند. دل کندن از این همه زیبایی سخت است اما چه می شود کرد که غروب نزدیک است و من هم نمی دانم چه سرنوشتی برای امشبم رقم خواهد خورد.

عزم برگشت می کنم و با مترو خودم را می رسانم مرکز فرماندهی این شهر یعنی میدان کاتالونیا. از آنجا با قطار برون شهری رهسپار سن کوقت می شوم. در بین راه از جنگلهایی سبز و انبوه می گذریم که آدم را یاد سیاهکل می اندازد. قطار هم یادآور پل ورسک و جنگل طلای مازندران است. از چند نفری سوال می کنم اما انگلیسی نمی دانند تا خانم میان سال محترمی وظیفه راهنمایی کاملم را برعهده می گیرد. در ایستگاه سن کوقت پیاده می شوم. اطراف ایستگاه شلوغ است و چند کافه دور آن است. فکر می کنم همه شهر اینگونه است. اما سخت در اشتباهم. این شهر حاشیه ای بارسلونا، یک محیط بسیار آرام و خلوت دارد. در ایستگاه اتوبوس از خانم سوال می پرسم و می گوید اتفاقا خودش هم آنجا می رود. اتوبوس شماره L8 می رسد و ما ره به جایی کناره جنگل می رساند.

تازه آنجاست که متوجه می شوم وارد یک دانشگاه شده ام. دانشگاهی که ظاهرا مثل سیاست گدایی دانشگاه های خودمان به درآمدزایی رو آورده و مهمانسرای شیک و تمیز دانشگاه را به عنوان هتل به توریستها می دهد.

 

خیابانهای بارسلونا یک پا سالن مد است. خانمها با انواع لباسهای محلی و مدرن و بین المللی در رفت و آمد هستند. انواع رنگهای پوست را می شود دید. هر کس از جایی از جهان آمده. سیاه و سفید و زرد و ... پوشش عمومی اغلب خانمها شلوارک و تاپی ساده است که با یک صندل کوچک و جمع و جور، کارشان را راه می اندازد. اما دیده می شود که بعضی از آنها مانند مانکنهای توی سالن مد با آخرین مد لباس در تردد هستند. این منظر و این مقدار آدم یادآور جهان وطنی است بی مرز که هر کس با هر فکر و شکل و اخلاق، دارد راه خودش را می رود و به صورت و زبان خودش از مواهب این جهان بهره می گیرد. حقیقتا همه آدمهای دنیا به ویژه ما ایرانیها که دیدگاهمان نسبت به جهانی کمی محدودتر است باید ساعتها در این مناطق بایستیم و تردد کنیم تا بیاموزیم که این هستی، نامحدودتر و بی مرزتر از عقده ها و قضاوتها و انتظارات بی جای ماست. دنیا جای بیش از حد بزرگی است و محدودیت دید و چشم ما دلیل بر اشتباه بودن رفتار و کردار عالمیان نیست. باید دید و چشید و بویید تا کنه هستی کثیر و بی انتها و زیبا را درک کرد.

پیوند این نوشته که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

 

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/12/1792716/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7

 نوشته شده در سالن مطالعه کتابخانه عمومي شهدا

10/5/1397

اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

 

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

اینجا پورتو (5): ایسکو 15 م: کتابفروشی للو یا آتلیه ایرمائو

آن همه راهی که شب گذشته نزدیک ساعت 12 شب رفته بودم و خستگی این چند روزه بدجور از پا درم آورده بود. طبق برنامه قرار بود که پنجشنبه هم حرکت کنم به بارسلونا. بنابراین همین امروز را وقت داشتم که شهر پورتو را ببینم. حدود ساعت 8 صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه مفصل ایرانی، شروع به کار کردم. چهارشنبه 20 تیر 97  (11 جولای 2018) و آخرین روز سفر است.

وقتی می گویم صبحانه یعنی معجون دست سازی که سالهاست صبحانه خانوادگی ما شده که شامل ارده خام سبوس دار (رنگ این ارده که مقوی تر و اصیل تر است سیاه است) به همراه عسل و کمی هم شیره انگور که با مغز گردوی اصل تویسرکانی (اگر کسی پیدا کند چرا که همه درختان گردوی آرتیمان و تویسرکان ما به مرض "کرم خراط" مبتلا و خشک شده اند) سرو می شود. اینها همه را به اضافه 20 عدد نان لواش تهرانی در چمدان گذاشته و برده ام. اگر چه لذت چشیدن و خوردن غذاهای مختلف یکی از مهمترین جاذبه های سفر به شمار می آید، اما وقتی شما یک ترازوی لعنتی به اسم برابری تومان و یورو داشته باشی و دائم حساب کنی که مثلا یک فنجان قهوه 6 یورویی که در گرانترین کافه تهران ممکن است حدود 15 هزار تومان برایتان آب بخورد و اینجا می شود حدود 60 هزار تومان، ترجیح می دهی با نوستالژی مزه های وطنی کنار بیایی و عوضش شهر و دیارشان را ببینی. چرا که هزینه حمل و نقل خیلی بالا می افتد و چاره ای جز استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی گران هم نداری. باری، بعد از تجربه سفرهای مختلف، بهترین کار را این دیدیم که حتما غذا به اندازه کافی همراه داشته باشیم. بهترین غذا هم، غذاهای بسته بندی و متنوع و عمرا خراب نشونده هانی است. انواع خورشتها و خوراکها و برنج را دارد. تاریخ روی بسته نشان می داد تا سال 2019 هم تاریخ انقضا دارد. روز قبل از سفر با فربد رفتیم سوپر مارکت و حساب کردم که حدود 11 وعده غذا لازم دارم. بنابراین 8 بسته غذای مورد علاقه ام یعنی فسنجان برداشتم و خوراک مرغ و قورمه و  بادمجان. که وقتی با اعتراض روبرو شدم فسنجانها به 5 بسته کاهش یافت. یک بسته هم برنج آماده که فقط باید گرمش کنی. محض احتیاط، دو عدد تن ماهی هم به منو اضافه شد که البته همانطور سالم به ایران برگشت. همان سرشب، فربد دخل یکی از خوراک مرغها را آورد و این مرغ بینوا از سفر اروپا جا ماند. کل این مجموعه که به غیر از روزهای کنفرانس و وعده های داخل هواپیما، غذا مرا تامین می کرد مجموعه شد 110 هزار تومان که اگر می خواستم همین تعداد وعده های غذایی در ارزانترین رستورانهای اروپا بخورم حداقل 200 یورو یعنی چیزی حدود 2 میلیون تومان خرج روی دستم می گذاشت. اگرچه آدم خوش خوراکی هستم و عاشق تست انواع غذا و خوراکی، اما رفتن و دیدن دنیا و کشف جاهای جدید خیلی بیشتر از وعده های غذایی که لذت آنی خوردن به آدم می دهد برایم ارزش داد.

به هر حال آن روز صبح و قبل از رفتن رفتم سراغ سایت https://www.edreams.com/  که دیروز مری معرفی کرده و گفت برای گرفتن بلیط خیلی مطمئن است و خودش از آن استفاده می کند. بعد از کلی بالا و پائین، بلیط برای ساعت 10.25 صبح روز پنجشنبه از پورتو به مقصد بارسلونا با هواپیمایی رایان ایر (که ماجرایی دارد برای خودش) به مبلغ 96 یورو رزرو می کنم و با کارت اعتباری (چقدر کار راه انداز است) هزینه اش را پرداخت می کنم (هر چند می دانم به نامردی 2.5 درصد بابت تبدیل دلار به یورو کم می کند اما بدون کارت هیچ راهی ندارد). این رایان ایر همان است پارسال که در ایفلای لهستان بودیم از ورشو به ورتسلاو با آن سفر کردیم. یک شرکت هواپیمایی درپیت برای پروازهای داخل اروپا است. جالب است که هر چیزی در آن هزینه جدا دارد. مثلا بار را باید جدا خرید کنی و هزینه کارت پرواز را هم جداگانه بدهی. ماجرای هواپیمایش را هم بعدا می نویسم.

خیالم که راحت می شود می روم سراغ سایت https://www.booking.com/ و هتل را با هزار و یک وسواس و سختی انتخاب و تکمیل می کنم که قرار می شود در چک این هتل هزینه اش یعنی 96 یورو برای دو شب را پرداخت کنم. با همه وسواسم نمی دانستم که هتل در شهری به اسم سن کوقت واقع شده و یکی از دلایل ارزانی اش، علی رغم امکانات عالی که نوشته دارد، همین دور بودن از مرکز بارسلونا است.

حالا خیالم از بابت سفر به بارسلون راحت شده و می روم سراغ شهر. از روی نقشه ها، مطالب خوانده شده و گوگل مپ فهرست جاهای دیدنی که در این یک روز باید ببینم را در می آورم و از امکانات مترو و اتوبوس برای رفتن به آنجا را هم از روی گوگل مپ استخراج می کنم. الان به یک سیستم برای این کار رسیده ام. محل مورد نظر را پیدا می کنم و می روم در قسمت نقلیه عمومی. اول یک اسکرین شات از کل مسیرها و شماره خطها و ... می گیرم. بعد وارد هر کدام می شوم و ایستگاه ها را باز می کنم و اسکرین شات، بعد قسمت ابتدا و انتهای مسیر را اگر غریبه باشد برای رفتن به صورت پیاده عکس می گیرم و بدون اینترنت هم در نمی مانم.

روز اول که آمده بودم به این هتل چون بلد نبودم کل خیابان را پیاده آمده بودم. چند مغازه را سرسری دیده بودم که قیمتهای نسبتا مناسبی داشتند. چون مغازه های اینجا خیلی زود می بندند عصرها نمی شود به آنها سر زد. بنابراین خودم را به با اتوبوس به ابتدای خیابان می رسانم و گشتی در مغازه ها می زنم. معمولا در اروپا، مناطق حاشیه ای به نسبت قسمتهای مرکز شهر، قیمتهای مناسب تری دارند. بر عکس ایران که اطراف و بالاشهر گرانتر از مرکز شهر هستند. موفق می شوم یکی دو تکه جنس انتخاب و ابتیاع کنم. از قسمتهای خیلی جذاب این سفرها رفتن به سوپرمارکتهای محلی است که مستقیما می روم سر قفسه قهوه ها. اگر چند چیز در دنیا باشد که در مقابل آنها زانوهای من سست شده و اختیار از کفم برود، قطعا یکی از صدرنشینهای آن قهوه است. هم عاشق آن هستم و هم اینکه خوب می شناسم و قیمت ریز و درشتش را دارم. به همین خاطر بخش مهمی از چمدان بازگشت من معمولا با انواع قهوه ها پر می شود. قهوه های نسبتا خوبی که می شود یک بسته 250 گرمی آن را به حدود 2.5 یورو خرید. بالاخره بعد از غلبه بر وسوسه های فراوان با سه بسته قهوه خارج می شوم اما همچنان دلم پیش قهوه هاست و دوست دارم که بیشتر و بیشتر از آنها ابتیاع کنم.

سر راهم یک مغازه عجیب و غریب می بینم که متوجه می شوم مغازه تتوکاری است. انواع و اقسام طرحها و مدلهای تتوی رنگی و سیاه و سفید و ترسناک و رمانتیک روی در و دیوار است. داخل می شوم و نگاهی می اندازم. خانم و آقایی که آنجا هستند خودشان از تتوها جالب ترند و اصلا ویترین خود تتو آنها هستند. خانم موهایش را کاملا صورتی روشن کرده و فقط چند نقطه از قسمتهای نمایان بدنش طرح و نقش ندارد. آقا هم به جز قسمت ریش و موی سرش، بقیه اندامهایش کاملا تتوکاری است. تصاویر نصب شده توی مغازه هم خودش یک دنیا حرف دارد. از تتوی قسمتهای خصوصی بدن و آویزان کردن انواع حلقه و نگین و ... بگیر تا تتوهای رمانتیک و ملویی که آدمهای مختلف روی بدنشان زده اند. می پرسم که آیا تتو آماده هم دارند که می گوید فقط با دستگاه نقش می زنند. البته منظورم آن عکس برگردانهای توی آدامس خرسی ها که در دوران طفولیت با تف روی دست و پا می چسباندیم مد نظرم نبود و کمی پیشرفته تر آن را در نظر داشتم که در این مکان یافت نمی شد. در این سفر و به ویژه در بارسلونا دیدم که جامعه بشری تقریبا در تسخیر تتو و تتوکاران در آمده. از طرح های رنگی و بسیار زیبایی که روی بازو یا پشت ساق پای خانمهای زیبا نقش بسته تا بدنهای قلچماقهایی که مثل دفتر نقاشی غضنفرِ 6 ساله از سولوقون، همه نشان از تنوع خواهی بشر امروز دارند. یعنی اینکه همه دنبال راهی هستند که به طریقی این خود واقعی را زیر نقابهایی دیگر پنهان کنند که سر از صنعتی پول آور در آورده است. فروشگاه های بسیار زیادی هستند که هم خودشان تتوکاری می کنند و هم ابزار و ادوات آن را به قیمتهای گزاف می فروشند.

می روم هتل و خریدها را می گذارم و در این فاصله، نگاهی هم به اینستاگرام می اندازم که دوستی قدیمی از آمریکا روی خط آمده و دارد حسابی درد و دل می کند و نمی شود با او حرف نزد. ده بیست دقیقه ای با هم حرف می زنیم و دوباره در گرمای حدود 12 ظهر می زنم به دل شهر افسونگر پورتو.

مثل همه شهرهای دیگر اروپایی، پورتو هم یک میدان اصلی دارد به اسم آلیادوس که تقریبا سرفرماندهی همه اتفاقات اطراف شهر است. از آنجا می شود به قسمتهای مختلف شهر دسترسی داشت. هر چند پورتو شهری بزرگ و از نظر آثار تاریخی پخش و گسترده است اما به هر حال این میدان زیبا که تمام سنگ فرش است و یک ساختمان به سبک گوتیک در وسط آن است و اطرافش هم ساختمانهای قدیمی طور و زیبا هست، مرکزیتی دارد. در گوشه گوشه آن مجسمه دیده می شود و وسط آن هم حوضچه پلکانی هست چون میدان شیب دارد.

در تمامی مناطق شهر فروشگاه های ورزشی پر و پیمانی می شود دید که بخش عمده ای از اجناس آنها به قهرمان این روزهای پرتغال یعنی کریس رونالدو تعلق دارد. از ساده ترین چیز یعنی لباس ورزشی رونالدو تا جاسوئیچی و ماگ و هزار خرد ریز دیگر حتی تا لباس زیر رونالدویی. گاو قرمز نماد تیم پرتغال در مغازه ها نصب است و انواع لباسها و توپهای پرتغال به توریستها فروخته می شود. همچنین، لباس و اشیاء مربوط به تیم معروف FC Porto هم که تیم این شهر است جایگاه خودش را دارد. فربد از قبل گفته که برایش حتما لباس پرتغال را از پرتغال بگیرم. جالب اینکه اغلب اجناس در همه جا یک قیمت دارند و در بعضی موارد که مغازه ها حاشیه ای تر هستند ممکن است متفاوت باشد. یک توپ تیم پرتغال را که قیمتی حدود 10 تا 13 یورو دارد در یک مغازه که فروشنده هندی دارد و خوشحال می شوم که انگلیسی خوب بلد است به قیمت 6 یورو می خرم و خوشحالم که دست خالی نیستم.

خوبی فصل توریستی یعنی تابستان در شهرهای اروپایی این است که خیلی لازم نیست شما خودتان را برای پیدا کردن مراکز دیدنی و تفریحی به زحمت بیاندازید. کافی است لشگری را که مثل صف مورچه ها دنبال هم از به یک سمت می روند را دنبال کنید. آن وقت می بینید که از یک جای دیدنی سر درآوردید که اصلا قبلا بهش فکر نکرده بودید یا اگر از روی نقشه می خواستید به آنجا برسید خیلی سخت می بود. کلیساها، معمولا جزء شاهکارهای معماری هستند و در مراکز تاریخی به طور معمول یکی دوتا از آنها پیدا می شود. از بس کلیسا دیده ام دیگر وارد خیلی از آنها نمی شوم، هر چند که همچنان دیدن آرامش سرداب مانند کلیساها و محرابهای زیبا و سقفهای بلند جذاب است.

ساعت حدود یک و نیم است و متوجه می شوم که دست و پایم در حال ارتعاش است. این نشانه ای است از اینکه باطری من کاملا تمام شده و اگر کمی دیر غذا به بدنم برسد هر آینه در این غربت نقش زمین خواهم شد. می روم آن طرف برج و در یک پارک پر از درختان بلند سایه دار روی نیمکتی می نشینم. بقچه غذایم را باز می کنم و سفره یکبار مصرفی را که فربد برایم بریده و دور یک کاغذ پیچیده باز می کنم و پهن می کنم. فسنجان و نان لواش در این قسمت تاریخی شهری دور از خاورمیانه، نوستالژی دست پخت مادر بزرگ را دارد و از غذاهای لذیذ تمام کافه های این شهر دلچسب تر است.

از قبل برنامه ریزی کرده ام که حتما کتابفروشی معروف للو و ایرمائو  (Lello & Irmão) که یکی از زیباترین و معروف ترین کتابفروشی های جهان است را ببینیم. قدمت آن به 1906 بر می گردد. با نسخه آفلاین گوگل مپ آن را دنبال می کنم و وقتی می رسم می بینم که ناهار را در خیابان آن طرف تر آن خورده ام و اصلا حواسم نبوده که این فاصله را نروم و دور نزنم. این کتابفروشی از چند جهت برای من مهم و دیدنی است. یکی از نظر معماری که به سبک گوتیک طراحی شده و معماران معروفی ساختمان و داخل آن را طراحی کرده اند. دیگر اینکه کتابفروشی است و رشته و حرفه من می طلبد که هیچ کتابخانه و کتابفروشی را از دست ندهم. سوم و مهمتر از همه اینکه، خانم جی کی رولینگ، نویسنده معروف و خالق هری پاتر قبل از اینکه اینقدر معروف و پولدار شود، در ابتدای دهه 1990 در این شهر زندگی می کرده و معلم زبان بوده. بسیاری معتقدند و شاید خودش هم گفته که در فضاسازی هری پاتر بسیاز از فضای افسانه ای این کتابفروشی واقعا زیبا بهره برده است. چرا که ایشان عادت داشته عصرها دلی دلی کنان برود به این منطقه از شهر و در طبقه دوم کتابفروشی بنشیند و ضمن نوش جان کردن قهوه عصرگاهی، تورقی هم در کتابها بکند. اما احتمالا از همان وقت آنقدر مسحور فضا شده که همه شخصیتهای هاگوارد را در این فضا تجسم کند و یکی یکی از پله های قرمز افسونگر آن بالا و پائین بفرستد تا بالاخره هری پاتر ماندگار به منصه ظهور برسد.

کتابفروشی آنقدر کارش گرفته که اگر هیچ کتابی هم نفروشد از طریق ورودیه 5 دلاری که از توریستها می گیرد، بیشتر از کتابفروشی درآمد دارد. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که صفی نسبتا طولانی جلوی در شکل گرفته. رفتم و مودت ته صف ایستادم و هی از در و دیوار و مردم عکس گرفتم. آخر برایم خیلی جالب بود که در این غوغای رسانه های مجازی و ملتی که هر کدام نیم کیلو تبلت و موبایل دستشان است و سرشان را از آن بیرون نمی آورند، چطور می شود که اینجوری دم یک کتابفروشی صف می کشند و حاضرند 5 یورو هم فقط برای ورود به آن بپردازند. در این حین خانمی از کارکنان کتابفروشی با یونیفرم مخصوص آنها آمد و از همه می پرسید که بلیط دارید و من گفتم ندارم و فکر کرده بودم که همان دم در باید بگیرم. فرمودند که اول بروم آن بالاتر و در گوشه میدان از مغازه ای که آنجا است بلیط تهیه کنم. رفتم و دیدم که چه خبر است. یک فروشگاه دو طبقه خیلی خیلی بزرگ آنجاست که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هری پاتری و سوغاتی پورتویی می فروشد. یک گوشه هم جاروی جادویی و لباس هری پاتر هست که ملت با آن عکس می گیرند. در پشت مغازه و زیرزمین هم طراحی و دکوراسیون جالبی از کتابهای آویزان و مانکنهای پلاستیکی چسب زده و اشیاه مختلف فروشی بود که باز ملت به صف ایستاده و بلیط می خریدند. خانم بلیط فروش هم از همه می پرسید که از کدام کشور آمده اید و توضیح می داد که اگر کتابی بخرید از این 5 یوروی شما مبلغی کم می شود. بلیط گرفتم و دوباره برگشتم توی صف و داخل کتابفروشی شدم. فضا دو طبقه و برای آن همه جمعیت نسبتا کوچک است. طبقه های کتاب از زمین تا سقف رفته اند و میزهایی هم در گوشه و کنار هست که انواع کتابها که بیشتر به پرتغالی و اسپانیایی است و بعضی به فرانسه و انگلیسی روی آن قرار دارد. همین طور انواع لوازم التحریز و بازهم اشیای یادگاری. یکی از زیبایی های کتابفروشی پله های زیبای وسط آن است که با رنگ قرمز روکش شده و وقتی می رود به پاگرد به دو قسمت تبدیل شده و می رود طبقه دوم که باز قفسه ها از زمین تا سقف کتاب دارند. فضاسازی گوتیک و قدیمی و ستونهای طراحی شده وقتی به سقف شیشه ای نقاشی شده با رنگهای شاد و ویترای مانند می رسند به اوج زیبایی تنه می زنند. در وسط این سقف رنگی زیبا این جمله نوشته شده است: «شایستگی در کار است». کتابها خیلی تخصصی نیستند و کتابهای جدید را هم در بر نمی گیرند و بیشتر کتابهای کلاسیک را دارند. ویرایشها و نسخه های متنوعی از آثار کلاسیک می شود اینجا پیدا کرد. هم مناسب برای سوغاتی و هم زیبا برای یادگاری و یادآوری این کتابفروشی و شهر پورتو. چندین ویرایش و طرح های مختلف از مسافر کوچولو به زبانهای مختلف پیدا کردم. قمیت کتابها از قیمت معمول کمی گرانتر است اما برای کسی که دل در گروه کتاب و پیوند دادن خاطره یک شهر و سفر زیبا با کتاب دارد، چندان مبلغ چشمگیری به شمار نمی آید. در مطالب و راهنماهای سفر به پورتو نوشته بود که سخت گیریهای زیادی در کتابفروشی برای عکس گرفتن مخاطبین صورت می گیرد. اما چیزی که من دیدم نه تنها سخت گیری نبود که بیشتر به یک آتلیه بزرگ و سنتی می مانست که در جای جای آن به ویژه روی پله ها، افراد مختلف عکسهای عادی و هنری و با ژستهای آن چنانی می گرفتند و کسی هم کاری به کارشان نداشت.

بعد از کلی بالا و پائین رفتن در کتابفروشی می آیم بیرون و در صندلی کافه کناری آن می نشینم و طبق عادت اعتیادشده ام، می روم سراغ وای فای های فعال که خوشبختانه یکیشان کار می کند و اینترنت به راه می شود. همانجا داغ داغ عکسهای کتابفروشی را در اینستاگرام و فیس بوک می گذارم و چندتایی را برای شبکه های مختلف اجتماعی می فرستم که دوستان خیلی خوششان می آید از این فضا و معماری و نقشهای زیبا. آپلودینیگ باید داغ و همان لحظه های که آدم جوگیر و در حس و حال محل و زیباییهایی دیده شده است اتفاق بیافتد. وگرنه بعدش می شود مثل نان بیات شده و اگر چه بازهم قشنگ است اما آن لذت و تازه از تنوردرآمدگی انتشار سرصحنه را ندارد.

یک چیز جالب که در این کتابفروشی دیدم، دو نفر شرق آسیایی (آخر ما همه چشم بادامی ها را چینی می خوانیم) روی گوشی های موبایلشان لنزی را با گیره وصل کرده بودند که اولین بار بود می دیدم. لنز جدا می شد و می توانستی روی دوربین سلفی یا دوربین اصلی بگذاری و عکسهایی دقیق تر با قدرت زوم و کیفیت بهتر بگیری.

در میدان چسبیده به کتابفروشی و در کنار حوض زیبای وسط و کلیسایی که نقاشی آبی سرامیکی در نما دارد عکس می گیرم. یک ماشین فراری زرد رنگ هم وسط میدان پارک کرده اند که حضوری مدرن در بستری کاملا تاریخی و سنتی دارد و یاد پارادوکس سنت و مدرنیته می افتم.

تصمیم می گیرم ادامه روز را در کنار رود دورو و بعد هم اقیانوس بگذرانم. اقیانوس آتلانتیک یا همان اطلس خودمان تمام ضلع غربی پورتو را گرفته و نمی شود آدم تا اینجا بیاید و برای اولین بار اقیانوس را از نزدیک نبیند. خط 500 را سوار می شوم و از محله قدیمی ریبریا که قبلا دیده ام و کنار پل زیبای لوییس اول (پل سفید اهواز خودمان) در حاشیه رود دورو پیش می رویم تا به منطقه ای که رود به دریا می پیوندند برسیم. در رودخانه قایقهای تفریحی و پارویی روی آب هستند و در اقیانوس کشتی های بزرگ در حال حرکت یا لنگر گرفته دیده می شوند. هوا ابری و آفتابی است و کمی شرجی و گرم است. در کنار ساحل شنی، افراد مختلفی در حال آفتاب گرفتن هستند. بعضی ها هم که بیشتر بچه ها هستند، پریده اند توی آب و مشغول شنا و آب بازی‌اند. در یک قسمت ساحل، اسکله مانندی با ارتفاع بلند و سیمانی هست که از دور جمعیت زیادی را روی آن می بینم. از همان فاصله معلوم است که دارند از بالا که حدود 5 تا 6 متر ارتفاع دارند شیرجه می زنند توی دریا. دوری کنار ساحل می زنم. قسمتهایی که مردم توی آب هستند ماسه ای است و برخی قسمتها هم سنگی. جالب اینکه ساحل بسیار تر و تمیز است و از شیشه نوشابه و جلد چیپس و ... خبری نیست. دستشویی و دوش هم برای استفاده مردم موجود است و چند تنی هم به عنوان ناجی از دور حواسان هست که اتفاقی برای مردم نیافتد. اقیانوس چشم انداز وسیعی دارد و در غروب خورشید رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. می روم به سمت آن اسکله که مردم شیرجه می زدند. فاصله دور است و تا من برسم اغلب خانمها و آقایان دارند لباس می پوشند که بروند. فقط یک پسر سیزده چهارده ساله است که روی اسکله فیگور پرش گرفته و دوستش آماده است که ازش فیلم بگیرد. من هم دوربین را روی فیلم می گذارم و منتظرم که بپرد. هی خیز بر می دارد و دوباره می ترسد و بیخیال می شود. یکی دو دقیقه در این حالت سست عنصری می ماند تا بالاخره می پرد توی آب و مثل برق گرفته ها، پله های آهنی تعبیه شده توی دیواره سیمانی را میگیرد و می آید بالا. حسابی قرمز شده و می پرسم آب سرد است که می لرزد و می گوید یخ می زنید.

تصمیم به برگشت می گیرم و همان خط 500 را سوار می شوم. کارتم را می کشم و صدای متفاوت و ترسناکی مثل جیغ می دهد. راننده می گوید کارت را بده و امتحان می کند و می گوید تمام شده. 1.90 یورو می دهم و یک بلیط بهم می دهد. خوبی پورتو و البته بارسلون این است که می شود بلیط اتوبوس را همان جا نقدی خرید و درگیر دستگاه های پیچیده خرید بلیط نشد. جاده ساحلی باریک است و ترافیک بدی شده است. خوشبختانه اتوبوس وای فای دارد و جلوی حوصله سررفتن را می گیرد.

بر می گردم به مرکز فرماندهی شهر یعنی میدان اونیدا داز آلیادوس (Avenida dos Aliados)تا بقیه حمله را طراحی کنم. در قسمت تخت وسط میدان یک جایگاه (استیج) درست کرده اند که روزهای قبل فکر می کردم برای کنسرت یا مراسمی که معمولا در مناطق اصلی شهرها رایج است درست شده باشد. اما عصر که بر می گردم و صدایی را از آنجا می شنوم متوجه می شوم که این جایگاه چیزی نیست جز یک تلوزیون خیلی بزرگ برای تماشای فوتبال. وقتی در بهبوهه یک هشتم نهایی در کشوری فوتبالی باشی که در چنبره عکس و تصویرهای CR7 غرق شده، در میدان اصلی آن هم فوتبال پخش کردن امری طبیعی است. چقدر حسرت می خورم که بازی ایران و پرتغال را در این شهر نبودم تا احتمالا به عنوان تنها طرفدار تیم ایران در بین این جمعیت، وقتی پیکه آن لایی معروف را می خورم، چهره مردم را ببینم. یا وقتی بیرانوند پنالتی کریس رونالدو را می گیرد ببینم مردم چه کلمات تشویق آمیز فوتبالی را نثار او و کریس می کنند. مردم از دختر و پسر و پیر و جوان آمده اند و نوشیدنی و خوراکی به دست روی زمین تمیز سنگ فرش نشسته و دارند فوتبال تماشا می کنند. هر چند تیم پرتغال حذف شده اما جام جهانی چیزی نیست که به این راحتی بشود آن را از دست داد. کمی فوتبال می بینم و عشق این مردم به فوتبال برایم جالب است. بچه ها اغلب لباس CR7  به تن دارند و از این طرف به آن طرف می دوند. بقیه با صحنه های فوتبال بالا و پائین می شوند. هر چند دوست دارم با این هیجان همراه باشم و با تجربه متفاوت فوتبال دیدن در این نقطه دنیا و شکل خاص درگیر باشم، اما دیدنی های دیگری هم در شهر هست که مرا به سوی خود می خواند.

همین طور که دارم قدم می زنم و از یک گوشه یک خیابان البته سنگ فرش و تر و تمیز میروم یک ساختمان با ورودی بسیار بلند و باشکوه نظرم را جلب می کند. می روم آن طرف و وارد می شوم که می بینم یک ایستگاه قطار است که بعدا می فهمم ایستگاه قطار سائو بنتو (Rail Station Sao Bento)و یکی از قدیمی ترین ایستگاه های قطار دنیا است. کاشی های آبی کوچکی که حدود 20.000 هزار تا هستند، کنار هم قرار گرفته و طراحی زیبایی روی دیوار و سقف بلند آن به وجود آورده که از جاذبه های توریسی پورتو به شمار می آید. جالب است که هنوز هم دارد کار می کند و قطارها در آنجا مسافر سوار و پیاده می کنند.

خوانده بودم که بازار مرکادو بولهائو (Mercado Bolhao)جایی است کثیف اما می شود سنت و فرهنگ پرتغالی را در آنجا به وضوح دید. مسیریابی می کنم و راهم را به آن سو کج می کنم. قبلا بارها از ایستگاه معروف بولهاتو گذشته بودم و این حس خوبی دارد که چند روز در یک شهر باشی و احساس کنی که بعضی قسمتهای آن را می شناسی. حسی از تسلط و اعتماد به آدم دست می دهد. می رسم به یک خیابان که طبق معمول سنگ فرش خاص خودش را دارد و خوشبختانه ماشینی در آن تردد نمی کند. بنابراین با خیال راحت می توانی از وسط خیابان بروی و مغازه های فراوان و رنگارنگ آن را تماشا کنی. اغلب مغازه ها در همه جای شهر از نظر جنس و شکل اداره یکسان هستند. با قیمتهایی که تقریبا با هم یکی است و تفاوت چندانی ندارند. یعنی همه از نظر ما بسیار گران هستند. به ویژه مارکها و فروشگاه های معروف که دیگر شورش را در آورده اند و قیمتهایشان برای ما مثل یک شوخی می ماند. مثلا یک تیشرت به قیمت 140 یورو. بیشتر می خندم تا تعجب کنم.

ساعت از 9 شب گذشته ولی هنوز هوا روشن است و مردم در رفت و آمد. دیگر از پا افتاده ام و تصمیم می گیرم برگرم. از اینکه کارتم تمام شده دمغم و دیگر هم فایده ندارد که کارت اعتباری بگیرم. چون فقط همین امشب را باید سوار اتوبوس شده و فردا هم برای رفتن به فرودگاه نیاز به بلیط دارم.

با خودم دو تا کتاب آورده ام. یکی کتاب "برگ اضافی" منصور ضابطیان که در هواپیما نصفش را خواندم و طبق معمول سفرنامه است اما تکه تکه از کشورهای مختلف و دیگری "پیرمرد صد ساله ای از پنجره فرار کرد" از یوناس یوناسون. اما راستش علی رغم میل و کششی که به خواندن کتاب دارم، کمتر می روم سراغشان. چرا که می خواهم تا آخرین قطره و نفس از زیباییهای شهر بهره ببرم. کتاب را هر جا می شود خواند اما دیگر معلوم نیست که من در طول عمرم بتوانم پورتونوردی کنم. با پوزش و ضمن احترام به همه کتابخوانان، از من می شنوید کتاب خوب در سفر همراهتان داشته باشید اما بگذاریدش برای پروازهای طولانی و کسل کننده در هواپیما، به ویژه هواپیماهای ایرانی و پروازهای برگشت از استانبول به تهران که هیچ سرگرمی ندارند و حسابی کلافه تان می کنند.

پیوند این مطلب که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/04/27/1779007/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1

اینجا پورتو (4): ایسکو 15 م: یک اسکناس 500 یورویی؟!!

همین که آدم فکر کند احتمالاً اولین و آخرین بار در عمرش هست که به یک شهر سفر می‌کند، باعث می‌شود سفرهای خارجی در زمره پرزحمت ترین اوقات زندگی آدم به شمار بیایند. به وِیژه اگر در کشور و شهری باشی که دیدنی زیاد دارد، آدم از پا می افتد. هم زمان کم است و هم دیدنی‌ها بسیار و آدم حیفش می‌آید که چیزی را ندیده بگذارد.

روز سه شنبه 19 تیر 1397 (10 جولای 2018) است (تازه متوجه شده‌ام که یادداشتهای قبلی تاریخ ندارد و چون یادداشتها به تاریخ روز منتشر نمی‌شوند شاید اشکالی در زمان بندی به وجود بیاید). روز سرنوشت است و ارائه مقاله. اینجا با هر کسی که آشنا می‌شوی، دو سؤال مهم می‌پرسند. اول اینکه اینجا مقاله داری و کی هست؟ دوم اینکه استادی یا دانشجو. اغلب هم استاد هستند که خیلی جالب است آدمهای سن بالا می‌آیند می‌نشینند و با دقت مباحث را گوش می‌دهند و نظر و پیشنهاد و کامنت هم می‌دهند. بر عکس ایران که اولاً آدمهای مسن را در کمتر نشست و همایشی می‌توانی ببین و دیگر اینکه اگر هم بیایند باید کسی باشد که‌تر و خشکشان کند از گل نازک‌تر به آنها نگویند و چندین صدر مجلس برایشان باز کنند که به تریج قبایشان برنخورد که بروند و پشتشان را نگاه نکنند. گویی همیشه از بدبختهای کم سن ترها طلب کارند. وقت سخنرانی و بعد از آن هم کسی جرات نمی‌کند جیکش در بیاید. اما در اینجا، همه یک جورهایی یکسان هستند و کسی برای دیگری نوشابه اضافه باز نمی‌کند. هیچ VIP و جایگاه ویژه و آدمهای جدا نداریم. همه با هم یکسان غذا می‌خورند، هر جا و هر طور دلشان خواست می‌نشینند اما در مورد مقاله‌ها نظر و سؤال فراوان دارند. یعنی کاملاً رویکرد علمی است.

ساعت حدود 11 توانستم با استراحت اندکی که کرده بودم سرپا شده و راهی محل کنفرانس بشوم. این یک نشست استثنائا در سه سالن برگزار می‌شد تا بتوانند به همه مقاله‌ها برسند. نشست‌ها با جدیت دنبال می‌شد و از چمن گلی سازماندهی دانش و اطلاعات بود. اما یک نکته خیلی جالب در مقاله‌ها و ارائه‌ها، توجه خاص و عمیق به مباحث فلسفی بود. به ویژه اساتید و برخی از دانشجویان دکتری، خیلی جالب و علمی بنیانهای نظری و فلسفی صاحب نظران فلسفه عمومی –نه رشته کتابداری- را مطرح کرده و بر اساس آنها مقاله و پژوهش خودشان را شکل داده و ارائه می‌کردند.

وسط گوش دادن به سخنرانی بودم که دیدم یک نفر از پشت سر به شانه‌ام زد. برگشتم و دیدم جناب بیرگر یورلند بزرگ است که لپ تاپش را داد به من با یک مطلبی که اشاره کرد بخوانم. دیدم مقاله ماجا زومر در دائره المعارف سازماندهی دانش در مورد LRM است. یادم آمد دیروز که به یورلند گفته بودم در این حوزه‌ها کار می‌کنم و اشاره کرده بود به این مقاله، حالا آورده که من ببینم. چقدر بزرگوار و افتاده و در عین حال حواس جمع.

ناهار شد و رفتیم برای غذا. مثل دیروز یک جعبه سفید کوچک دستمان دادند. محتویات آن شامل یک ساندویچ (دیروز مرغ بود و امروز تن ماهی) به همراه سه عدد سس کوچک خردل، کچاپ و فرانسوی و یک میوه (دیروز موز و امروز سیب) و یک آبمیوه. هر کس هر جایی که دلش می‌خواست غذایش را می‌خورد. یک تراس بود که از آنجا رودخانه دورو و نمایی بسیار زیبا از پورتو دیده می‌شد. غذا به دست رفتم و دیدم یک مرد میانسالی با موهای نیمه سفید تنها نشسته و دارد غذا می‌خورد. رفتم و سلام کردم و پرسیدم مزاحمش نیستم که با هم غذا بخوریم. جواب مثبت داد و به محض اینکه گفتم از ایران هستم گل از گلش شکفت. چرا که دکتر فتاحی را می‌شناخت و گفت که اسمش بابیک و رئیس شاخه لهستان ایسکو است. نمی‌دانید چه حال خوبی دارد وقتی یک هموطن دوست را در کشور دیگری می‌شناسند و با احترام از او یاد می‌کنند. در ایسکوی والنسیا دکتر فتاحی را دیده و در ایسکوی 2014 که در کراکف برگزار شده دکتر فتاحی مقاله داشته اما نتوانسته بیاید و او مجموعه مقالات را برایش فرستاده اما هیچ وقت دستش نرسیده. بعد یک کتاب در مورد کراکف داد که به دکتر بدهم. من هم از حضور سال گذشته‌ام در ایفلای لهستان گفتم و خوشبخانه زبان مشترک خوبی پیدا کردیم. بعد از ناهار مرا صدا کرد و یک مجموعه مقالات ایسکوی 2014 کراکف داد که بدهم به دکتر فتاحی. گفت حالا خیالش راحت شده که دیگر امانتی سالم می‌رسد چون به پست اطمینانی نیست. من هم به شوخی گفتم من فکر نمی‌کنم اینطور باشد و با آقای اشتفن مسئول انتشارات ایسکو خندیدیم. اظهار خوشحالی کردم و البته در دل ترازوی شرکت هواپیمایی جلوی چشمم مجسم شد.

یکی از کارهایی که در برنامه سفرم بود حتماً انجام بدهم، واریز حق عضویت ایفلای کتابخانه مرکزی بود. در سفری که خانم گلوریا سالمرون، رئیس ایفلا، به ایران داشت و از کتابخانه هم بازدید کرد، به این توافق رسیده بودیم که کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی عضو ایفلا بشود. مدت‌های مدیدی طول کشید تا بودجه آن که از اسفند توافق شده بود حاضر شود. در این فاصله همه چیز کن فیکون شد و قیمت یورو از حدود 4500 یک باره رسید به بیش از 9000 تومان. بالاخره چند وقت پیش با پیگیری و فشاری که آوردیم، پنج میلیون تومان به حساب من واریز شد که حق عضویت ایفلا را بدهم. با کارت اعتباری خودم نشد و صرافی‌ها هم که دیگر کار نمی‌کنند و ارز بانک مرکزی هم که درش تخته است. بانک پذیرنده هم دویچه بانک هلند است که ایران جزء تحریمی‌هایش است. چرا که می‌گوید من تراکنش فراوانی با آمریکا دارم و ریسک نمی‌کند که از ایران چیزی بپذیرد. به همین خاطر مبلغ 526 یورویی که باید به عنوان حق عضویت بپردازیم را هم من در سرجمع یوروهایم گذاشتم که اگر بشود اینجا انجامش بدهم. در این چند روزه دنبال بانک گشتم ولی کمتر چیزی دستگیرم شد. به همین خاطر رفتم سراغ میز پذیرش و مشکل را گفتم که همه جواب دادند مشکل ممکن است توسط رئیس دانشکده که میزبان کنفرانس هم هست حل بشود. دنبالش گشتم و دیدم خانم فرناندا خیبریو (Fernanda Ribeiro) (تعجب نکنید در پرتغالی "ر" را "خ" تلفظ می‌کنند) است که خیلی جالب است هم علم اطلاعات خوانده و تدریس می‌کند و هم از اعازم سازماندهی اطلاعات است و با همه ایسکویی ها دوست و این کنفرانس هم به همت و امکانات ایشان میزبانی شده است. موضوع را بهش گفتم و اول کمی تردید داشت و اطمینان دادم که پول را نقداً می‌دهم. دست به کار شدیم و روی گوشی من که لینک درگاه بانک بود را آوردیم و چند باری تلاش کردیم و نشد. چون به زبان پرتغالی هم بود متوجه نشدیم. بعد پیامها را خواند و گفت که ویزاکارتش به علت چندبار زدن اطلاعات اشتباه، مسدود شده. تازه متوجه شد که کد انتقال وجه پیامک می‌شود که از من پرسید برای تو پیامک شده و توضیح دادم که برای شماره‌ای که با حساب در ارتباط است و گوشی‌اش را درآورد و دید پیام آمده که وارد کردم و نشد و از طریق یک ویزا کارت دیگر اقدام کرد. متوجه شدم تا الان چنین کار و انتقالی انجام نداده و وقتی تمام شد یک اسکناس 500 یورویی و بقیه‌اش را گذاشتم روی میز. 500 یورویی را با حالتی خاص و هیجان زده بردشت و نگاه کرد و گفت این اولین بار است که 500 یورویی دستش می‌گیرد. چرا که این اسکناس بزرگترین اسکناس یورو است و تا حالا چنین پول نقدی نداشته و اغلب از کارت اعتباری استفاده می‌کند. خلاصه اینکه این پرداخت هم بالاخره در این سفر به ثمر نشست و فکر می‌کنم بیشترین ثمرش برای فراناندا بود که یک کار جدید و تجربه نویی را از سر گذراند.

بعد از ناهار با خانمی از مارسی فرانسه آشنا شدم که در دانشکده ارتباطات و روزنامه نگاری بود ولی خودش کتابداری خوانده و بیشتر این درسها را می‌داد. همچنین با جفری که از آمریکا آمده بود و دانشجوی دکتری بود و قرار بود روی سازماندهی و کتابسنجی کار کند که استثنائا مقاله نداشت و فقط آمده بود ایده و نظر بگیرد.

ساعت 4.30 که بعد از ساعت قهوه نشستها شروع می‌شد، ارائه مقاله ما به عنوان اولین مقاله بود. مقاله به خوبی ارائه شده و جمعیت زیادی هم در سالن، که سالن اصلی بود، نشسته بودند. زمان پرسش و پاسخ که شد گفتند خیلی کوتاه چونکه قرار است مجمع عمومی ایسکو در اینجا برگزار شود. به همین خاطر سریع قائله ختم به خیر شد.

در مجمع عمومی هم بدون مقدمات اضافه و شعر خوانی و ...، رفتند سراغ گزارش و تغییراتی که باید به تصویب مجمع می‌رسید و انتخابات دور جدید. مهم‌ترین تغییر اینکه مقر ایسکو از آلمان به کانادا منتقل شود که مدتها روی آن کار کرده بودند. یکی از مهمترین دلایل این بود که کمتر کسی زبانی آلمانی می‌داند و این کار را سخت می‌کند. باید یک کشور انگلیسی زبان باشد که قوانینش هم راحت باشد. انگلیس سخت بود و آمریکا هم برای ویزا و دیگر کارها سخت می‌گرفت. به همین خاطر کانادا انتخاب شده است که باید کارهایش انجام بشود. همچنین، محل برگزاری دوسال بعد ایسکو، کشور دانمارک معرفی شد (امیدوارم بطلبد). گزارش‌های دقیقی داده شد. از جمله اینکه دارایی‌های ایسکو در دوره قبلی یعنی 2014 که تحویل این خلایق شده مبلغ 45000 یورو بوده و الان دارایی‌ها در نیمه سال 2018 حدود 32000 یورو است.

بعد از مجمع هم دعوت کرده بودند برای ضیافت شام (Gala Dinner) در کاسا دا موسیکا. از محل کنفرانس تا آنجا حدود ده دقیقه پیاده روی بود که با یک آقایی همراه شدیم و به مدد گوگل مپ موفق شدیم به راحتی آنجا را پیدا کنیم. در بین راه با آقای همراه صحبت کردیم و طبق معمول پرسیده شد از کجا هستید. که فرمودند از استرالیا و پرسیدم کدام ایالت که گفت وگاوگا. پرسیدم اعضای دپارتمان اطلاعاتش را می‌شناسید که گفت خودم رئیس دپارتمان هستم. گفتم پس باید حمید و یزدان را بشناسید که با تعجب پرسید مگر شما می‌شناسید و پرسید کجایی هستم؟ وقتی گفتم ایران کلی خوشحال شد. انگار فامیل و بچه محل باشیم اینجوری شد که خیلی جالب بود. فکر کردم دنیا چقدر کوچک است. ایشان آقای حیدر (Hider) رئیس گروه علم اطلاعات دانشگاه وگاوگا بود که دکتر منصوریان و جمالی همکارش شده بودند. عکسی به یادگار با هم گرفتیم و برای یزدان و حمید فرستادم. آمدنش هم خیلی جالب بود. از وگاوگا به ملبورن و دوبی و لیسبون و با قطار به پورتو. چیزی نزدیک به 40 ساعت پرواز و حرکت. اول اینکه ثبات قدمش چقدر خوب بود که این همه راه را کوبیده و آمده. دوم اینکه بنده خدا نمی‌دانسته که می‌تواند پرواز مستقیمی به پورتو پیدا کند و این همه راه از لیسبون را با قطار گز نکند.

قبل از شام در تراس چندتایی عکس با همراهان از آمریکا گرفتیم که برای همه فرستادم و کلی شاد شدند. یک نکته جالب ایسکو این بود که کمتر کسی عکس می‌گرفت. حتی از مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم عکسی رسمی نگرفتند چه برسد به اینکه فیلمبرادی و ضبط کنند. آدم‌ها هم کمتر با هم عکس می‌گرفتند و وقتی من باهاشن سلفی می‌گرفتم و چند دقیقه بعد هم برایشان ایمیل می‌کردم خیلی متعجب می‌شدند.

سرشام همراه جناب پیتر اوهلی از آلمان شدیم که دو دوره رئیس ایسکو بوده. با خانم آمده بود و بسیار پر انرژی و خوش مشرب بود و علی رغم سن بالایش خیلی بگو و بخند و پر رفت و آمد. جالب بود که ایشان هم دکتر فتاحی را می‌شناخت. می‌گفت که تازگی‌ها یادگیری زبان اسپانیایی را آغاز کرده و یکی از دلایل برگزاری کنفرانسهای ایسکو در کشورهای اسپانیایی زبان این بود که یک جوری زبان جدیدش را تقویت کند. حالا چقدر راست و چقدر شوخی نمی‌دانم.

شام هم یک سوپ غلیظ پر از همه چیز به عنوان پیش غذا، ماهی مخلوط در پودینگ سیب زمینی که کاملاً میکس شده بود و رویش بامیگوی خیلی ریز شده و با سیر زیاد تفت داده شده تزئین شده بود. طعم خوبی داشت ولی فکر کردم اگر آدمی بد غذا باشد و مثلاً از ماهی و میگو خوشش نیاید چه عذابی خواهد کشید.

اما قسمت تلخ و سخت ماجرا از این به بعد یعنی پس از اتمام شام بود. ساعت حدود 10.30 شب تصمیم گرفتم برگردم. بیرون آمدیم و طبق بررسی‌هایم ایستگاه را پیدا کردم. اما چون دیر وقت بود و اتوبوسها فقط تا ساعت حدود 8 کار می‌کنند دیگر اتوبوسی در کار نبود. دیروز مری گفته بود که یک خط شبانه است اما متاسفانه من فراموش کردم. کار اشتباهی کردم و از ملت پرسیدم که گفتند باید با مترو بروم. مترو رفتن همان و قر و قاطی شدن خط و خصوط و برنامه‌ها همان. در ایستگاهی پیاده‌ام کردند که مجبور شدم دوباره سوار خط دیگری بشوم و یک جوان همراهم شد و کلی کمک کرد که به ایستگاه مد نظرم برسم و بعد یک قطار دیگر و در نهایت جایی آمدم بیرون. اینترنت هم نداشتم که خودم مسیریابی درست بکنم. خلاصه گفتند بروم بیرون و راهی نیست. نشان به آن نشان که حدود یک ساعت و نیم در این غربت پیاده روی کردم. سر آخر هم یک اتوبوس پیدا شد که سوار شدم و می‌دانستم کجا باید پیاده شوم اما آنقدر ذوق زده شده بودم از اینکه نجات پیدا کرده‌ام و نشسته‌ام توی اتوبوس یک ایستگاه را رد کردم. دوباره مجبور شدم پیاده برگردم و ساعت یک نصف شب در اتاقم را باز کردم و چون مرده‌ای متحرکت یک راست رفتم به رختخواب.

امروز، وقتی با آدمها حرف می‌زدم متوجه بعضی کلمات نمی‌شدم که از توی دیکشنری سریع نگاه می‌کردم. بعد با خودم فکر کردم که واقعاً یادگیری زبان چه وسعت تقریباً غیر قابل دسترسی دارد. می دانی چقدر کلمه باید بلد باشی. از لباس و خورد و خوراک و غذا و هر چیزی دیگری که بگویی را باید اول کلمه‌اش را بدانی و آن هم درست و و همه را بنویسی و مسائل ادبی و اداری را هم رعایت کنی. کار سختی است حقیقتاً.

اینجا پورتو (3): ایسکو 15م: شهر سنگ فرشی

همه اش با خودم فکر می کنم و از چند نفری هم پرسیده ام و هنوز هم انگشت به دهان و متحیرم که مردم گذشته بدون در اختیار داشتن امکانات کنونی ما، چطور سفر می کردند. الان به مدد امکانات بلیط آنلاین گرفتم، هتل رزرو کردم، هتل عوض کردم، مسیریابی  و رفتن با مترو و و اتوبوس را به راحتی انجام دادم. حال فکر کنید بدون اینها واقعا سفر چقدر سخت و البته پرهزینه تر خواهد شد. خوشبختانه کم کم به گوگل مپ و امکانات اقیانوس وار آن مسلط شده و به راحتی منطق آن را درک می کنم و می توانم برنامه سفر را تنظیم کنم. به همین دلیل، از قبل محل هتل، شیوه رسیدن به آن از طریق مترو و اتوبوس، شماره خطوط، ایستگاه ها، ساعت حرکت و حتی چگونگی رسیدن از سالن فرودگاه به ایستگاه را استخراج کرده و از همه عکس گرفته ام. اولین کارم در فرودگاه این است که به سراغ توریست آفیس یا همان اطلاعات توریستی می روم و چند و چون شهر و مسیر را یک بار دیگر با او چک می کنم. مردم کم انگلیسی می دانند و اینجا بهترین جا برای راهنمایی گرفتن است. قبلا خوانده بودم که گرفتن کارت مترو مقرون به صرفه است. یک عدد سه روزه آن را به 15 یورو خریدم. فقط وقتی یادم آمد که می توانستم با ده یورو اینترنت هم داشته باشم خیلی دلم سوخت که چرا گوشی دیگری نیاوردم که همه جا اینترنت داشته باشم. الان واقعا بدون اینترنت نمی شود زندگی کرد. جالب این است که در پورتو همه اتوبوسها وای فای رایگاه پرسرعت دارند و چیزی لذت بخش تر از این نیست که توی اتوبوس خنک بنشینی و مناظر زیبای شهر را ببینی و عکس بگیری و به اشتراک بگذاری و در مورد شهر بیشتر بخوانی و بدانی. چیز دیگری که بازهم هیچ چیز بهتر از آن نیست، در سفر بهتر از این نیست که همیشه کارت کامل همراه داشته باشی و هر وقت هر جا خواستی بروی با سربلندی و افتخار آن را بزنی و بروی. چرا که خریدن بلیط هم از دستگاه ها کار ساده ای نیست. روز آخر که تاریخ بلیطم تمام شد فهمیدم که چقدر هم صرفه جویی شده و هم ارزشمند بوده. چرا که هر اتوبوس یا مترو حداقل 1.90 یورو آب می خورد که به حساب هر یورو 9000 تومان امروز می شود حدود 19000 تومان. یعنی نرخ اسنپ به دورترین نقاط تهران.

طبق نقشه سوار اتوبوس شده و خودم را به هتل رساندم. جالب بود که نقشه خودم یک ایستگاه را گفته بود که خانم راهنمای توریست یک ایستگاه دیگر را گفت و وقتی رسیدیم فهمیدم که ایستگاه ایشان کلی راه را دورتر می کرد. هتل چسبیده به خیابان و ایستگاه بود. یک امکان جالب گوگل مپ دارد که هر منطقه را می خواهی یک دوربین 360 درجه فعال می شود و می توانی یک دور بزنی و تصویر با کیفیت از آن ببینی. اینجا را قبلا دیده بودم اما نه به این زیبایی. حیاط پر بود از گلی آبی و کامل و ریز که خیلی زیباست. نخل و مگنولیا و کاکتوس و یک گل که مثل نیلوفر اما بلند و آویزان است و زیبا. طبق اطلاعات بوکینگ (سایت رزرو هتل) باید 36 یورو می پرداختم. اما آنها 38 یورو گرفتند. بعدا به آنها گفتم و توضیح دادند که مالیات شهری است و به ازای هر شب برای هر نفر می شود 2 یورو. بعد از بیش از 30 ساعت بیخوابی هتل خنک و رو به منظره زیبا می چسبید. هنوز هم هزینه هتل در دنیا علی رغم گرانی یورو، نسبت به کشور ما مناسب تر است. هتل ها حتی ضعیف ترین آنها امکانات حداقلی اولیه مثل حوله و سشوار و ... را فراهم می کنند. با این حال من ریسک نکره و همه چیز با خودم آورده بودم. البته طبق قانون مرفی کافی است که یکی از این چیزها را نیاورده باشی، آن وقت بیچاره می شوی و دیگر نمی شود هیچ جا پیدایش کرد.

پورتو شهری بزرگ است. دومین شهر بزرگ پرتغال بعد از لیسبون که جمعیت زیاد حدود 4 میلیون نفری نسبت به سایر شهرهای اروپایی دارد. وقتی در کوچه پس کوچه های آن قدم می زنی متوجه می شود که در همه جای شهر می شود کوچه پس کوچه های سنگفرش شده زیبایی را دید و از راه رفتن در آنها لذت برد. گیاهان خاص مناطق گرمسیری جنوبی و بندری که زیبایی خیره کننده ای به این شهر داده است. نکته جالب اینکه علی رغم بندری و شرجی بودن، گرمای سوزان مناطق جنوبی را ندارد و اغلب خنکی هوا حتی در تابستان حس می شود.

الان یاد گرفته ام که دیگر هتل را به صورت کامل نگیرم. یک شب را بگیرم و اگر خوب بود و البته تکمیل نشده بود بقیه اش را بگیرم. چون هتل هم مثل خربزه قاچ نشده است و آدم نمی داند چه در انتظارش خواهد بود. این هتل هم همنطور بود و خانم هتلی گفت که در طبقه پائین جا دارند و در بالا جا نیست. من هم گشتم و هتل دیگری پیدا کردم که به نسبت ارزانتر می افتاد. اما غافل از اینکه واژه ها بار معنایی دارند.

وقتی رسیدم واقعا اولین چیزی که برای بقا لازم داشتم اینترنت بود و بعد استراحت. به همین خاطر علی رغم خستگی مثل تشنه ای که به آب برسد حظی وافر از اینترنت بردم و بعد استراحتی کردم و زدم به شهر. از همان اول دو قسمت را در نظر داشتم که ببینم. یکی رود "دورو" و دیگری "اقیانوس اطلس". فکرش را بکن، همه آن نقشه های اعصاب خردکنی که از بچگی توی درس جغرافیا دیده ای و اسم ترسناک دریای آتلانتیک، حالا در چند قدمی اش باشی. رفتم مرکز شهر و خیلی خلوت و خالی دیدمش. بعد فهمیدم عصر یکشنبه است و ملت در پارتی ها و کلابها مشغول هستند و کمتر به مناطق تاریخ سر می زنند. بعد از روی حس مسیریابی غریزی رفتم به سمت رودخانه. آنجا بود که یواش یواش جمعیت و توریستها در کوچه پس کوچه های منتهی به رودخانه دیده شدند. غروب زیبایی بود که مناظر سرسبز و شیروانی های قرمز آن سوی رود به همراه کافه ها و رستورانها و نوازنده های دور و اطراف زیبایی دو چندانی به آن می داد. قایقها روی رودخانه حرکت می کردند و چقدر دلم سوخت که از این همه رودی که ما در ایران داریم، یکی از آنها چنین امکانی را ندارد که گردشگران بتوانند دوری روی رودخانه بزنند و کلی هم درآمد کسب شود. یک پل زیبا مثل پل سفید اهواز هم دو طرف رود را به هم وصل می کند که بعدا فهمیدم آن طرف رود شهر دیگری است. عشاق و دلدادگان در غروب رویایی این بندر ساحل اقیانوس، جلوه های مهرآمیز بیشتری به محیط می دادند.

اینجا شبها خیلی دیر تاریک می شود. تا مدتها بعد از ساعت 9 شب هنوز هوا روشن است. البته به همان نسبت هم صبحها دیر هوا روشن می شود. آنقدر غرق فضای لذت بخش کنار رود شدم که دیدم نزدیک ساعت ده شب است و خواستم برگرم. اما دیگر نایی نمانده بود. رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم. کمی گذشت و یک اتوبوس آمد و بدون توجه به من رفتم. جدول ساعت حرکت اتوبوسها را نگاه کردم دیدم دیگر خبری نیست. بعدا متوجه شدم که اینجا اتوبوس سواری قواعد خودش را دارد. به همین خاطر وقتی اتوبوس می آید باید دست بلند کنی که بایستد والا می رود. وقتی هم اتوبوس می آید همه از در جلو سوار می شوند و حتما از در عقب پیدا می شوند. همان جلوی در هم کارت می زنند. جالب اینکه اگر کسی کارت نداشته باشد همانجا میتواند از راننده بخرد که امکان خیلی خوبی است. خلاصه، آن شب مسیری که آمده بودم را با تمام خستگی پیاده گز کردم و به اتوبوس رسیدم و 11 شب رسیدم هتل. پیاده روی شبانه با این همه توریست و کافه و رستوران و شلوغی شهر، خالی از لطف نبود. قرار داشتم که شب شرح سفر بنویسم و وسائلم را جمع کنم و نقشه ها را بریزم که صبح بروم هتل جدید چمدانم را بگذارم و از آنجا بروم کنفرانس. اما گویی از هوش رفته بودم و ساعت 4 صبح بیدار شدم و به کارها رسیدم ولی بیخوابی اذیت می کرد. بالاخره 7 صبح بعد از صبحانه شال و کلاه کردم و رفتم به سمت هتل جدید. وقتی آنجا رسیدم تازه متوجه شدم که هتل خاصی مثل مدل نانسی و لهستان است و پذیرش ندارد. دسترسی به صاحب آن هم نداشتم. اگر چه برایش نوشته بودم که صبح می آیم اما گویی ایمیلم را ندیده بود. به هر حال چمدان به دست دوباره راهی شدم و طبق نقشه ام باید در ایستگاهی پیاده می شدم اما با زبان دست و پا شکسته دیگران متوجه شدم که مسیر خوبی نیست. به همین خاطر یک خانم مهربان راهنمایی ام کرد تا به محل کنفرانس رسیدم. کلا آدمهای متعهد و مهربان و همراهی هستند و اگر احساس کنند که نیاز به کمک داری واقعا همراهی ات می کنند.

در برنامه کنفرانس نوشته بود میز پذیرش و ثبت نام از 8 و نیم فعال است. راس هشت و نیم رسیدم و کمی به سختی محل کنفرانس را پیدا کردم. در دانشکده هنرهای زیبا برگزار می شد. رفتم میز پذیرش و کمی منتظر شدم تا کارهایشان منظم شود. بعد که شروع کردند دیدم من اولین مشتری و کسی هستم که ثبت نامش را تائید می کنند. همان اول گواهی شرکت در کنفرانس و ارائه مقاله، یک برگه برای شام مهمانی افتخاری، سه برگه برای کافی شاپ و قهوه بعد از ناهار و چند نقشه و یک شیشه کوچک قشنگ که فهمیدیم مهمترین سوغاتی پورتو یعنی شراب سنتی آنجا است که متعجب ماندیم با آن یکی چه کنیم.

آدمهای مختلفی آمدند اما نه آنطور که کنفرانسهای هندی یا ایفلا هست. کلا چون ایسکو خیلی تخصصی است افراد کمی در آن حضور دارند. چند پیرمرد آمدند و خیلی ها همدیگر را می شناختند. یکی از آن پیرمردها ریچارد اسمیراگلیا بود که او را می شناختم که سردبیر مجله ایسکو هم هست. ایسکو انجمن بین المللی سازماندهی دانش است و از سال 1989 یعنی 1368 تاسیس شده و در آلمان مستقر شده است. هر دو سال یک بار کنفرانسی برگزار می کند. قبلا آقای دکتر فتاحی و خانم پریرخ شرکت کرده بودند و خیلی ها آنها را می شناختند. همانطور که گفتم آقای دکتر احسان محمدی هم قبلا پوستر ما را ارائه کرده بود.

مراسم راس ساعت شروع شد. البته تصور اینکه قرآن و سرود و هزار و یک مقام تشریفاتی بیاید و صحبت کند را از سر به در کنید. چند نفر مثل رئیس و نایب رئیس و ... رفتند روی سن نشستند و کمی صحبت و خوش آمد و تمام. دقیقا سر همان نیم ساعتی که باید تمام شد و همه رفتند به سمت دو سالنی که نشستها همزمان برگزار می شد. مسئول نشست اول آقای اسمراگلیا بود. پیرمرد تحلیل گری که خیلی هم چاق شده و توان راه رفتنش سخت است. اما همچنان سرپا است و نظر می دهد و کار می کند. کلا خارج از کشور همه افراد مسن به این راحتی خودشان را نمی اندازند و تا جایی که بتوانند خودشان را سرگرم می کنند.

سخنرانها از هر جای جهان آمده بودند و نشستها دقیق و سر وقت شروع و تمام می شد. یک نکته جالب این بود که همه سخنرانها بودند و غایبی نداشتیم. این نشان می دهد آنهایی که مشتاق هستند و حوزه را می شناسند شرکت می کنند و برایشان خیلی مهم است ادامه این کنفرانس. اغلب شرکت کنندگان یا استاد دانشگاه بودند یا دانشجوی دکتری و کتابدار حرفه ای کمتر در آن دیده می شد. روی موضوعات مختلفی هم کار کرده بودند. از موضوعات به نظر ما قدیمی و نخ نما شده تاموضوعات دقیق و جدید. خیلی از کارها حرفه ای و کاملا دقیق و برخی سطحی و ساده. اما به هر حال هر کدام یک ایده محوری داشتند.

یکی از کارهای مهمی که باید دراین سفر انجام می دادم پیگیری مجلات و عضویت ایرانیها در ایسکو بود. از سال 1391 که ایسکو ایران تشکیل شد مشترک مجله آن شدیم. یعنی با پرداخت حق عضویت مجله هم ارسال می شد. از دو سال پیش گفتند اگر کسی مجله چاپی نمی خواهد می تواند فقط 15 یورو پرداخت کند اما برای مجله تقریبا دو برابر. یکسال مجله الکترونیکی خواستم که هیچ وقت دسترسی نیافتم و سال پیش مجله چاچی درخواست دادیم اما بازهم دریافت نکردیم. رفتم سراغ آقایی که مجلات ایسکو و کتابها را می فروخت و ماجرا را گفتم. چون قبلا ایمیل داده بودم می شناخت. از مشکلاتش گفت و اینکه جایشان عوض شده و کارمند ندارند و کارها زیاد است و نمی رسد. قرار شد بعد از کنفرانس پیگیری کند.

آقای دکتر فتاحی گفته بودند سلام ایشان را به بیرگر یورلند، نظریه پرداز بزرگ اطلاع رسانی که نظریه تحلیل حوزه ایشان خیلی معروف است برسانم. جلسات که تمام شد و راهی ناهار شدیم، به ایشان گفتم و چند نفر ایرانی که با ایشان کار کرده بودند را نام بردند و رفتیم ناهار را با هم خوردیم. فکرش را هم نمی کردم یک روز با یکی از نامدارترین نظریه پردازان رشته مان هم نفس و هم ناهار شویم. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. مهمترین چیزی که گفتیم این بود که از ایشان سوال کردم فکر می کنید که حرفه و رشته ما چه خواهد شد؟ جواب دادند: آنچه فکر می کنم یا آنچه امید دارم؟ من هم گفتم آنچه فکر می کنید. با تاسف گفت رشته و حوزه ما در حال حذف شدن است. دلیلش هم این است که کلا دانشگاه ها به بنگاه اقتصادی تبدیل شده است. نه تنها رشته ما که کلا دانشگاه شکست خورده است. چرا که دانشجو را به عنوان مشتری می شناسد و ما هم به عنوان استاد دانشگاه عامل فروش علم و دانش شده ایم. به همین خاطر شاید بتوان گفت که دانشگاه باشیوه سنتی آن به آخر خط رسیده و علم و دانش آنطور که باید مورد توجه قرار نمیگرد. دانشگاه هم چیزی جدای از علم نیست و علم هم مبتنی بر اطلاعات است که باید کتابداران سامان بدهند و وقتی محصول آنها مشتری جدی نداشته باشد، آنوقت این رشته هم حذف خواهد شد. بعد در مورد آنچه که امید دارد پرسیدم. گفتند که باید مسیرها تغییر کند. این شیوه پرداختن دانشگاه به دانش و دانشجو و نگاهی که کاملا اقتصادی است و آنها را به عنوان مشتری نگاه می کند، نمی تواند راه به جایی ببرد. باید علم و دانش به عنوان یک موجودیت مستقل مورد توجه قرار بگیرد و نه فقط به عنوان ابزاری برای کسب درآمد.

ناگفته نماند که بیخوابی این چند روزه و شب قبل چنان حالم را بد کرده بود که دیدم نمی توانم در جلسات بنشینم. از مسئول اجرایی پرسیدم که آیا جایی برای استراحت هست؟ دقیقا جایی مثل نمازخانه مد نظرم بود. گفتند که ندارند و می توانند یکی از اساتید بخواهند که من بروم اتاقشان و استراحت کنم که دیدم ایده خوبی نیست. بالاخره با کمک نگهبان کتابخانه را پیدا کردند که گفتن جای خلوتی است. یک کتابخانه بزرگ و تقریبا 5 طبقه با چیدمان عالی. یک پلکان داشت که می رفت در یک لابی در طبقه زیرین و مبلمانی آنجا بود. لابلای همه قفسه ها میز و صندلی بود و دانشجوها بین آنها نشسته و با آرامش کار می کردند. جالب بود در جای جای کتابخانه چیزهایی مثل ماشین تحریر، برگه دان کتابخانه  و دیگر ابزارها سنتی کتابداری را گذاشته و حالت موزه به آن داده بودند. آن پائین و پشت یک قفسه سرم را روی میز گذاشتم و خوابم برد. اما بین خواب و بیداری متوجه شدم که خیلی آدم آمد و رفت. روزهای بعد دیدم هر استادی دانشجویانش را به نوبت می آورد و از همه جای کتابخانه بازدید می کنند که خیلی جالب بود. تا ساعت 5 عصر به سخنرانی ها گوش کردم و با خیلی ها آشنا شدم. قرار بود مسئول هتل جدید که با ایمیل در ارتباط بودیم، ساعت 7 بیاید. به همین خاطر زودتر بیرون آمدم و اتوبوس سواری کردم با چمدان در دست تا به هتل رسیدم. زود بود و رفتم دوری در اطراف زدم. ساعت 7 نیامدند و ساعت 7 و ربع وحشت کردم. نمی دانم چطور شد که یکباره دیدم یک وای فای بدون رمز است و متصل شدم. ایمیل زدم و در واتس آپ پیام فرستادم. جوابی نیامد و با همان واتس آپ زنگ زدم. ترسیده بودم که اگر نیاید شب را چه کنم. البته چیزی پرداخت نکرده بودم اما خب جایی هم نمی شد به سرعت پیدا کرد. بالاخر جواب داد و گفت همکارش الان می آید. وقتی آمدیم توی هتل برایم جالب بود. یک آپارتمان بود که خود مری خانم با دوست پسرشان در یک قسمت زندگی می کردند و سه اتاق دیگرش را اجاره می دادند. اتاق کناری یک پسر و دختر بودند و اتاق تهی هم به من رسید. دستشویی و حمام هم مشترک. اینجا بود که معنی کلمات "separation"  و "entire" برایم روشن شد. یعنی اینکه اتاق هاستلی و مشترک نباشد اما قسمتهای مشترک می تواند باشد.

یک اتاق با تخت و امکانات لازم گرفتم و وسایل را آوردم تو مری کامل برایم شهر و جاهای دیدنی آن را توضیح داد. شب باید اسلایدهای فردا را کامل می کردم. با هر سختی بود این کار را کردم و مثل هر شب بیهوش افتادم تا صبح که گفتم نمی توانم زود بروم و ساعت 10 رسیدم به کنفرانس. 

پیوند این قسمت در خبرگزاری تسنیم

 

اینجا پورتو (2): ایسکو 15م: دروازه اروپا در خواب

داریوش ارجمند در سکانسی از فیلم "آدم برفی" آنجاکه توی کافه با اکبر عبدی که پشتی رفیق ایرانیش درآمده روبرو می شود و صد دلاری می پیچد تا آتش، می گوید: "مرد می خواد که پاش به دروازه اروپا برسه و رفیقش رو به دلار نفروشه". از آنجا این دروازه اروپا و آرزوی رفتن و دیدنش توی دلم ریشه و جوانه زد و هنوز هم در حال رشد و نمو است اما طلبیدنی در کار نیست، وقتی هواپیمای ترکیش ایر پرید و بعد از حدود ساعتی من از بیهوشی کامل به خاطر بدو بدوهای فراوان این چند هفته و بی خوابی شب گذشته درآمدم رفتم سراغ مانیتور روی صندلی و یک راست بخش موسیقی و آنجا هم موسیقی ترکی. آن هم نه موسیقی بزن و بکوب دار امروزی. موسیقی مقامی ترکی که آن ملودی های سوزناک و پرده های ریز یک پنجم را دارد و ته مانده احساس شرقی را به غلیان وا می دارد. آخر استانبول در فکر و خاطرم چیزی مثل آبادان بچگی و خاطرات سفرهای تجاری بابابزرگ تاجرم را دارد. یک فیلم که فکر کنم اسمش همین "استانبول" بود از ساخته های "افشین شرکت" دیدم که آنقدر موسیقی پایانی ترکی آن به دلم نشسته بود که تا مدتها فقط توی سرم آن ملودی ها می چرخید. از همه اینها پررنگ تر، یک نوار کاست ترکی استانبولی با صدای ابراهیم تاتلیسس بود که یکی از آشناها سال 1362 رفته بود ترکیه و چون آهنگهای این آلبوم تازه گل کرده بود و همه کافه ها آن را می گذاشتند، خریده و آورده بود. آهنگ "انسان‌الله حمدا..." هم یکی از آنها بود که این آشنای ما هر جا می رفتیم توی پخش قدیمی ماشین پیکانش دائم می گذاشت و خاطره های استانبول را در پس زمینه آن تعریف می کرد و در آن سالهای خشن و قحطی زده برای ما حکم کیمیا را داشت و استانبول خود بهشت بود. حالا بالاخره دارم می روم به سوی این عروس شهرهای خیالی ذهنم.

هواپیمایی ترکیش ایر هم تجربه جدیدی بود. علی رغم اسمی که دارد و تلاشش برای تنه زدن به هواپیمایی های خوب جهان، اما همچنان از ایرلاینهای خوب دنیا که قبلا تجربه کرده ام مثل ایرفرانس، قطر، امارات و ... عقب است. هم از نظر کلاس مهمانداری و هم از نظر کیفیت امکانات و پذیرایی. سیل ایرانیهای مسافر استانبول هم بیداد می کند. زن و بچه و پیر و جوان در حال حمل دلارهای بی زبان مملکتی هستند که عرضه جذب توریست نداشتنش پیشکش، همین مسافران خودش را هم نمی تواند نگه دارد. شلوغ است و کلی از گروه های همراه هم صندلی هایشان جدا افتاده. یکی دو خانواده جای هم نشسته اند. خوبی اینطور مواقع و به خصوص وقتی پای سفر خارجی و هواپیمای خارجی وسط باشد، این است که مردم تا سرحد ممکن سعی می کنند خودشان را نگه دارند اما پشت آن لبخند مصنوعی روی لبانشان فحشهای آب نکشیده ای است که دارد خودش را به در و دیوار لب و دندان می زند که سرازیر شود. خوشبختاته مشکلات این خانواده ها باعث می شود یک آقای شیک و فارسی دانی را بیاورند و همه را راست و ریس کند و این وسط صندلی کناری من خالی شود. یکی از همان آقاها طاقت نمی آورد و می گوید شانس شما بود که صندلی کناریتان خالی شود.

ما هم بند و بساط را پهن کردیم که ببینیم این سه ساعت و نیم پرواز را می شود چیزی خواند و نوشت یا خیر. غافل از اینکه دوندگی و بیخوابی های چند وقت گذشته، که قبل از سفر انگار واجب است، چنان بیهوشمان کرد که چیزی نفهمیدیم. آخر کی این قانون را گذاشته که سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم (البته در فرودگاه ایران واقعا لازم است چون دو سه تا صف طویل از همان در ورودی تا تحویل چمدانها داری برعکس همه جای دیگر دنیا). پرواز ما ساعت 5.30 صبح بود و ساعت 1 نیمه شب از خانه زدیم بیرون و از شب قبلش که آن هم کم خوابیده بودیم دیگر تا فردا شب موفق به خواب درست و حسابی نشدیم الا چرتهای توی پرواز. یعنی نزدیک به 30 ساعت بیخوابی.

بعد از پذیرایی هم دیدم حیف این مناظر زیبای صبحگاهی نیست که آدم از دست بدهد. ابرهای زیبا، نور خورشید لابلای آنها و ایران و ترکیه از بالا. پشت سرم دو خانم مسن بودند. یکی می رفت آلمان برای تولد نوه اش و دیگری به دانمارک برای دیدار پسرش. اولی زرنگ و دنیادیده و دومی پر از استرس که هر کسی را می دید می پرسید دانمارک می رود و نگران بود که چطور خودش را برساند.

هواپیما از روی دریا وارد فرودگاه بندری آتاتورک استانبول شد که هم دریا و هم سرسبزی فرودگاه دیدنی بود. از قبل فکر کرده بودم که اگر بشود تا ساعت 11.50 که پرواز به پورتو است بروم و دوری در شهر بزنم. در صف کنترل پاسپورت که بودیم یک آقای یزدی مانندی که کاغذ لوله بلندی دستش بود و معلوم بود برای ارائه پوستر در کنفرانسی دارد می رود آمد و پرسید من می توانم بروم تا وقت پروازم در شهر بگردم. ایرانیهای داخل صف پس از رایزنی فراوان به این نتیجه رسیدند که اول باید پاسپورت چک بشود. من هم پرسیدم اما گفتند وقت نداری و بروی بیرون دو تا پاسپورت چک خواهی داشت که خیلی طولانی می شود. به همین خاطر، یاد فرودگاه دوبی بعد از سفر بنگلادش افتادم که از ابتدا تا انتهای فرودگاه را چند بار کامل و با جزئیات کامل دیدم تا وقت بگذرد، اینجا هم همین روش را پیش گرفتم.

فرودگاه استانبول بزرگ و پر رفت آمد است. تابستان هم که باشد دیگر غلغله مسافر است. همه چیز به سبک اروپایی است. تازه اینجا توی فرودگاه و در فری شاپ است که حقیقت گران شدن دلار و یورو خودش را می کوبد توی صورت و چشمم. در حالت معمولی که آدم سرو کاری با خرید ارزی ندارد این موضوع چندان خودنمایی نمی کند. اما تا اولین قیمتها را دیدم و با اغماض به یوری 9000 تومانی تبدیل کردم تازه فهمیدم وقتی می گوییم گران است از چه حرف می زنیم. مثلا با این محاسبه یک ظرف بزرگ آب معدنی حدود 15000 تومان آب می خورد. یک بسته باسلق یا یک ساندویچ یا یک نوشیدنی چیزی حدود شصت هفتاد هزار تومان می شود. وقتی داغ دلت بیشتر تازه می شود که می بینی سال گذشته همین وقت قیمتهای آنها همین بوده و اصلا تغییری نداشته اما آن وقت شما مثلا 50 هزار تومان پرداختی ات می شده ولی الان می شود 90 هزار تومان. برای خودشان هم خیلی چیزی نرمال است و قیمتی ندارد اما وقتی به پولی که ما بابت یورو می دهیم تبدیل می شود افتضاح قضیه و گنده کاریهای اقتصادی که ما مردم عادی باید تاوانش را بدهیم، رو می شود.

یک چیز جدید و ناب در فرودگاه استانبول کشف کردم که نظیرش را در جای دیگری ندیده بودم. در یک زیرزمین و در جایی کاملا گم (سوراخ سنبه واقعی) جایی پیدا کردم که رویش نوشته بود "Rest zone"  (محل استراحت). خیلی جای خوب و جالبی بود و ابتکاری. اتاقی بود که چند تشک تویش انداخته بودند و گوشه و کنارش چندنفری در حال خر و پف بودند. هر چند خیلی ساده بود و چندان هم تمیز نبود اما واقعا برای کسانی مثل من که بیخوابی پروازی می کشند عالی بود. کمی استراحت کردم اما خواب درست و حسابی انجام نشد و همه اش فکر می کردم حیف این وقتها است که می توانم چیزی ببینم و آن را به خواب بگذارنم (بیماری که در سفر می گیرم). یک چیز دیگر هم که آموختم، سالنها و بخشهای ویژه ای بود که مثلا برای پروازهای ترکیش ایر بود. رفتم سراغشان و تا کارت پرواز را دیدند با لبخند و محترمانه فرمودند این بخشها فقط برای بیزنس و فرست کلس است و شماها آخ و پیفی هستید و آنجا راهتان نمی دهند.

یک عیب بزرگ و دلگیرکننده فرودگاه استانبول این بود که هر چه کردم موفق به اتصال به اینترنت نشدم که نشدم و از این بابت نمی بخشمشان. ثبت نام می کردم و کد تائید هم می آمد اما سیستم جوری تنظیم شده بود که کد را نمی خواند و دستی هم نمی شد وارد کرد. خلاصه بی اینترنت مجبور شدیم سر کنیم و فقط یواشکی رومینگ را فعال کردم و یک پیام دادم که رسیده ام و سریع دوباره بستم. چرا که هزینه رومینگ ممکن است از هزینه کل سفر هم بالاتر بزند.

خلاصه، وقت پرواز بعدی شد که به سمت گیت رفتم و چشمتان روز بد نبیند. شلوغی واقعی و غلغله آنجا بود. جمعتی بود از همه رنگ و نژاد و شکل و زبان. با این همه، بدون مزاحمتی یا سر و صدای اضافی برای کسی. تابستان است و فصل سفر. پوشش آقایان، اغلب شلوارک و خانمها هم که هزار و یک مدل و رنگ اما ساده و نپوشیده. با این حال نه کسی نگاه می کرد و نه کسی کاری به کس دیگری داشت.

بعد از کلی انتظار گیت باز شد و سوار شدیم. این بار هواپیما کوچک تر بود و دو ردیف سه صندلی داشت. خوبی بلیط من این بود که زمان گرفتن بلیط از من سوال کردند که صندلی کنار پنجره می خواهم یا وسط که همه پروازها را پنجره برایم گرفتند. یک آقا و خانم اهل ترکیه ای هم کنارم نشستند. صندلی ها تنگ و جا خیلی کم بود. اینجا هم از شدت گرسنگی سر ظهر و خستگی و بیخوابی سریع بیهوش شده و باز تا زمان پذیرایی چیزی نفهمیدم. وقت پذیرایی جالب بود که خانم مهماندار خیلی زشت رو (عجیب بود) پرسید چیکن و یک چیز دیگری که من نفهمیدم. من چیکن انتخاب کردم ولی غذایی که آوردند، یک سری ماکارونی درشت (پاستا) بود که با رب و پیاز تف داده بودند و ما چیکنی در آن ندیدیم.

اینبار بر خلاف هواپیمای قبلی، منوی فارسی نداشت. یو اس بی هم داشت اما فلش مر نخواند و الا مثل سفر مالزی، چه حالی می داد که آدم روی اقیانوس و در آن ارتفاع و غربت موسیقی دلخواه ایرانی و سوزناک خودش را گوش کند. اما فیلمها و موسیقی و سرگرمی و دوربین جلو و زیر هواپیما به قوت خودش باقی بود. با کارتون دیدن و مطالعه و موسیقی شنیدن 6 ساعت پرواز سپری شد. جالب بود که این خانم و آقای بغل دستی از جایشان تکان نخوردند و فقط وقتی من خواستم که به دستشویی بروم آقاهه یادش آمد و هوس دستشویی کرد. در این هواپیما بر خلاف پروازهای ایرانی که همه می خواهند از همه چیز سر در بیاورند، کسی زیاد رفت و آمد و شلوغ بازی نمی کند.

این پرواز هم کلی مناظر زیبا به همراه داشت. برای اولین بار بخش کمی از بال جلوی دیدم را گرفته بود می شد چیزهایی از زمین را دید. وقتی هواپیما داشت ارتفاع کم می کرد و به پورتو رسید از آن بالا چند چیز خیلی به چشم می آمد.

یکی توربینهای بادی بود که خیلی زیاد در کوه و کمر به چشم می خورد و معلوم بود حسابی از این نعمت خدادادی بهره می گیرند. دیگری راه های فراوانی بود که مثل خطهای در هم و برهم در دل مناطق تقریبا سرسبز همه جا از نوک کوه گرفته تا ته دره دیده می شد که نشان می دهد این کشور هزینه می کند و کمی هم تمول برای انجام چنین کارهایی دارد و مهمتر اینکه به فکر راحتی مردم کشور و سهولت رفت و آمد هست. دیگر اینکه پورتو شهری بسیار وسیع و طولانی می نمود. یعنی از وقتی که آثار شهری دیده شد تا نشستن در فرودگاه، مدت مدیدی هواپیما داشت از روی مناطق حوالی پورتو که ساختمان داشت و آباد بود می گذشت. و آخرین و مهمترین موضوع اینکه کشوری سرسبز می نمود. نه فقط سبزی طبیعی بیابان و کوه و کمر که در درون شهر در جای جای آن شما سبزه و درخت و طبیعت را می دیدی که تقریبا متعادل می زد. بر خلاف ایران که شما وقتی تهران را از بالا می بینید فقط چند نقطه اندک آن سبزی به چشم بیا دارد اما اینجا قشنگ سبزی مناطق و پخش بودن آن در همه جا به چشم می آمد.

چرخهای هواپیما به زمین خورد در حالی که من دل توی دلم نبود که این شهر نشسته بر ساحل اقیانوس اطلس در تقریبا غربی ترین نقطه اروپا چه خواب و خیالی برایم در سر خواهد داشت.

اینجا پورتو (1): ایسکو 15م: چطوری کریس

چهار سال پیش، وقتی فینال جام جهانی برزیل با باخت تاریخی 7 بر 1 برزیل در مقابل آلمان به اتمام رسید، صبح روز بعدش نوشتم "جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟". اصلا فکرش را هم نمی کردم که در بهبوهه یک چهارم نهایی جام جهانی 2018 روسیه، در هتلی در پرتغال نشسته باشم و بخواهم سفرنامه پرتغالی بنویسم. آن هم در شرایط جالبی که ایران و پرتغال بازی جانانه و تاریخی را با هم به انجام رسانده و نتیجه شگفت آور مساوی را رقم زده بودند و آن لایی که به پیکه زدند، گویی کیلومتر جام جهانی را در چشم ما ایرانیها صفر کرد. بعد از آن ویدئوی کری‌خوانی بیرانوند قبل از بازی با پرتغال، هر کس می شنید که راهی پرتغالم می گفت رفتی آنجا به رونالدو بگو: چطوری کریس؟! جالب اینکه در این گروه مرگ دور اول جام جهانی، اسپانیای نامدار نیز هم گروه ایران بود و مقصد بعدی سفر من بعد از پورتو، رفتن به بارسلونا در اسپانیا است. شاید این هم از شگفتی های جام جهانی باشد.

عصر روز 18 مهر 1391 بود که آمدیم ایرانداک و دور هم نشستیم تا دکتر فتاحی از پدیده جدیدی به اسم ایسکو رونمایی کرد. همان سالها بود که شنیدیم دکتر فتاحی و خانم پریرخ رفته اند اسپانیا و کما بیش اسم ایسکو به گوشمان خورده بود. بعدا که با ایسکو آشنا شدیم، فهمیدیم که برای شرکت در کنفرانس ایسکو نهم (11 مارس 2009) رهسپار اسپانیا شده بودند. ایسکو مخفف انجمن بین المللی سازماندهی دانش است که از سال 1389 (1367) پایه گذاری شده و به امور مختلفه مرتبط با حوزه سازماندهی دانش در سطح دنیا می پردازد. خلاصه اینکه در آن روز تاریخی، شاخه ایران ایسکو جایکوب شد و در طول این سالها چندان کسی از ایران موفق نشد که مقاله ای در آن ارائه کند. در سال 2015 یک مقاله پوستری ما برای کنفرانس شاخه انگلستان ایسکو پذیرفته شد که آقای احسان محمدی که آن وقت دانشجوی دکتری در ولورهمپتون انگلستان بودند (الان آمریکا هستند) لطف کرد و راهی لندن شد و به نمایندگی از ما پوسترمان را ارائه کرد. برای هر کسی که دلبسته سازماندهی اطلاعات است، ایسکو حکم حج تمتع را دارد. بنابراین، علیرغم همه مشکلاتی که بود، عزمم را جذب کرده بودم که هر طور هست در یکی از کنفرانسهای ایسکو شرکت کنم و حالا (ساعت 5.15 صبح به وقت اینجا و حدود 2.5 نصف شب به وقت تهران) از هتل آنتاس هاوس پورتو دارم تجربه شرکت در کنفرانس ایسکو را گزارش می کنم.

در طول این چند ساله، برای هیچ سفر خارجی به اندازه این سفر شک و تردید به وجودم ندویده بود. چرا که از وقتی خبر ارسال و پذیرش مقاله رسید، وضعیت ارزی، دلاری، یورویی و ارتباطات خارجی کشور یکباره شروع کرد به حرکت متناقص عجیب و غریبی؛ به طوری که اولی رفت به سمت عرش و دومی رفت به سمت فرش. با این همه، وسوسه دیدن این همه سینه چاک سازماندهی اطلاعات از سراسر جهان در یک نقطه روی کره زمین، آنقدر قدرت داشت که با یوروی بیش از 9000 تومان راهی دیار کریس رونالدو شویم. اما در طول این دوساله گذشته، یک نقطه اتکای ذهنی وجود داشته که بیشتر از نیمی از سختی و دلهره سفر را آسان کرده. وقتی ویزای شینگن چندبار ورود و تاریخ دار در جیبت داشته باشی، وسوسه اروپاگردی هم به سرت بزند، حتی یوروی 9000 تومانی هم جلودارت نمی شود.

کار پژوهشی خیلی خوب خانم نگین شکرزاده، دانشجوی کارشناسی ارشد ما، بر روی الگوی PRESSoo ایفلا، و تلاش و توانایی ایشان، باعث شد که یک مقاله خوب انگلیسی از کار در بیاید و راهی ایسکو شود. برعکس سایر کنفرانسها، این کنفرانس پذیرش اولیه را داد اما خواست که حتما هزینه ثبت نام حداقل یک نفر را واریز کنیم تا پذیرش نهایی را بدهد. خوشبختانه از مایملک سفر سال گذشته ایفلا در لهستان، مستر کارتی با مبلغ کارراه اندازی دلار که به قیمت 3750 تومان (تازه خیلی گران حساب کرده بود) باقی مانده بود که اگر هر سه ماه یکبار از آن خرید نکنی، مبلغ 3 دلار از کارت بر می دارد. هزینه 120 یوروی ثبت نام را با کارت پرداخت کردیم که دیدیم نامردی نکرده و 150 دلار از کارت کم کرده. جویا شدیم و دیدیم که هزینه تبدیل دلار به یورو را هم به نامردی از کارت ما برداشته است. خلاصه ثبت نام انجام شد و پذیرش آمد و طبق معمول گیر و گرفتاریهای گرنت و فرمهای سفر و ... که بازهم مثل همیشه علی رغم داشتن حدود یک ماه وقت، حضرات اداری دانشگاه در هفته آخر با هزار بگیر و ببند بالاخره مجوزهای لازم را دادند.

دو سه روز مانده به سفر بلیط و یک روز مانده به پرواز هتل رزرو کردیم و رهسپار شدیم. اما این بار تجربه جدید دیگری را از سر گذراندم. ایران پرواز مستقیم به پرتغال ندارد و دو مسیر رایج آن از طریق هواپیمایی "ترکیش ایر" و "ال ایتالیا" است که با توجه به زمان و شرایط و هزینه، همای سعادت این سفر روی دوش ترکیش نشست و من عازم استانبول زیبا شدم.

اول می‌رم لهستان، بعد می‌رم خارج

وقتی فرزاد بچه بود، یعنی سن و سالی که می‌توانست بفهمه و حرف بزنه، یک سی دی طنز با اجرای "بهزاد محمدی" داشتیم که اگر اشتباه نکن اسم آن "قهوه‌خانه زری خانم" بود و فرزاد عاشق آن بود. در یک جایی از این سی دی، کسی از بهزاد محمدی می‌پرسید که یعنی تو می‌خواهی بروی خارج؟ او در جواب می‌گفت: "نه، مستقیم نمی‌رم خارج چون خارجی بلد نیستم، اول می‌رم ایتالیا و بعد می‌رم خارج". فرزاد هم همیشه این تکیه کلامش بود. حالا در این سفر همه اش با هم می‌گفتیم اول می‌روی لهستان و بعد می‌روی خارج.

سفر با بچه‌ها کیف دیگری داشت. دیدن آنها که چیزهای جدید را می بینند و کنجکاوانه نگاه می‌کنند یا از کنار چیزهایی که برای ما جذاب است به سادگی می‌گذرند جالب بود. فرزاد لطف کرد و برداشت مختصری از سفرش را نوشت. من هم اندک اصلاحی روی آن انجام دادم و سعی کردم که لحن و سبک نگارشش تغییری نکند و فقط اشکالات ساختاری کمی که داشت را برطرف کردم. البته برای انتشار این مطلب از خودش اجازه گرفتم. امیدوارم که روزی خودش سفرنامه‌ای پر و پیمان از سفرهای مختلفش به اطراف و اکناف جهان تهیه کند.

*********

سفر به کشورهای خارجی یکی از مهمترین اتفاقاتی است که ممکن است برای یک فرد در زندگی‌اش پیش بیاید؛ زیرا این سفرها موجب آشنایی آن فرد با مردم دیگر در بخش‌های دیگری از نقاط جهان می‌شود و او را با فرهنگ ایشان نیز آشنا می‌کند. اینچنین سفرها موجب تحولی در افراد می‌شود و ایشان را در به وجود آوردن تفاوت در زندگی وا می‌دارد. چنانکه در سفرنامه‌های ناصر خسرو و جلال آل احمد این تحولات را می‌توانیم بخوانیم. همچنین آگاهی از پیشرفت‌های آن خارجی‌ها، باعث می‌شود که فرد خود را در مسیر پیشرفت قرار دهد و علاوه بر گسترش دانش و تکنولوژی فردی، باعث رشد جامعه و تعویض دیدگاه‌های اشتباه، با عقاید و نظرات دقیق و برنامه‌ریزی شده و مطابق با سطح دانش امروزی می‌شود.

ساعت یک و سی دقیقه‌ی بامداد روز شنبه 28 مرداد 1396، از خانه به سمت خانه‌ی مادربزرگم حرکت کردیم تا مراسم ریختن آب پشت سر مسافران را انجام دهند. پس از اینکه این مراسم انجام شد و پس از خداحافظی خانواده با مادربزرگ و خاله‌هایم، به سمت فرودگاه حرکت کردیم. در این مسیر خیلی به اینکه در آنجا قرار است چه کار کنم و قرار است چه بشود، فکر کردم. البته ناگفته نماند که این مسیر طولانی همراه با خواب برای هوشیاری در هنگام سفر بود که زیاد هم طول نکشید. پس از اینکه ما به فرودگاه رسیدیم و با دایی محمد خداحافظی کردیم، به داخل فرودگاه رفتیم و در آنجا خانم سلیمانی را ملاقات کردیم که همکار پدرم بود و قرار بود ایشان نیز همراه ما به لهستان برای کنفرانس IFLA بیایند. خانم سلیمانی همراه با چمدان سبز‌رنگشان و آن جای پوستر برا ایفلا که ما آن را سلاح سرد صدا میزدیم، باقی مسیر را همراهمان بودند. پس از گذشتن از هفت‌خان رستم، بالاخره وارد هواپیمای قطر شدیم. در هنگام ورود چند مهماندار خانم پس از خوشامدگویی به زبان انگلیسی، ما را به سمت صندلی‌هامان هدایت کردند. در آن هواپیما پشت صندلی روبرویم صفحه‌ی تلویزیونی بود که با کنترلی که زیر دسته‌ی صندلیم بود، می‌توانستم برنامه‌ی دلخواهم را هرچه که میخواستم انتخاب کنم. چیز جالب این بود که با استفاده از این کنترل می‌شد تماس گرفت! یعنی پشت این کنترل، مانند گوشی تلفن بود که قابلیت تماس با زمین را داشت. البته ما از این امکان استفاده نکردیم؛ ولی باز هم خیلی جالب بود. موضوع دیگری که تعجب مرا برانگیخت این بود که می‌توانستیم با فشردن دکمه‌ای مهماندار را خبر کنیم که به او بگوییم به چه نیاز داریم. خلاصه گذشته از اینها مهمانداران هنگام پرواز به ما صبحانه و خوراکی‌های دیگری دادند که من با زور پدر و مادر برخی خوراکی‌های اضافی را جمع کردم و در کوله‌ام گذاشتم که به نظرم کار بسیار ناپسندی بود.

پس از اینکه ما به فرودگاه بین‌المللی قطر (HAMED INTERNATIONAL AIRPORT) رسیدیم، کمی در free shopگشتیم و سپس با آن خرس عروسکی گنده‌ی زرد عکس انداختیم. بعد دوباره وارد هواپیمای بعدی و برای سفر به لهستان شدیم. این سفر برخلاف سفر قبلی که با تاخیر بود، نه تاخیری داشت و نه کوتاه بود. پس از اینکه ما به ورشو رسیدیم، با پرواز دیگری به ورتسواف (Wrocla) رفتیم. زیرا کنفرانس در آنجا برگزار می‌شد. در فرودگاه بلیت خریدیم و با اتوبوس به ورتسواف رفتیم. در آنجا با کلی سختی هتل را پیدا کردیم. سپس ما مقداری پول برای هتل آپارتمان دادیم و به اتاقمان رفتیم. در آنجا ما سریع به اینترنت وصل شدیم و از سرعت آن استفاده کردیم. ما پس از خوردن شام که یکی از غذاهای آماده هانی، به همراه برادرم روی مبل تخت‌شو خوابیدیم.

صبح با صدای زنگ در که خانم سلیمانی برای رفتن به کنفرانس، آن را می‌فشرد بیدار شدیم. بعد پدرم صبحانه نخورده به همراه خانم سلیمانی به آن مراسم افتتاحیه رفتند. من و برادر و مادرم هم در خانه کمی ماندیم و سپس پیاده رفتیم و آن اطراف را گشتیم و به چند مرکز خرید سر زدیم.

در آنجا چیزی که توجه مرا جلب کرده بود، این بود که آنان مقدار کمی انگلیسی بلد بودند و نمی‌توانستند درست ارتباط برقرار کنند و این یکی از نکات بسیار مهمی است که متاسفانه در کشور ما نادیده گرفته می‌شود. مسئله‌ی دانستن زبان انگلیسی که در واقع زبان بین‌المللی است، بدین دلیل قابل توجه است زیرا بسیاری از گردشگران و جهان‌گردان، همه‌ی این زبان‌ها را بلد نیستند و آنان فقط می‌توانند با زبان انگلیسی با دیگران ارتباط برقرار کنند و بوسیله‌ی بازرگانی اقتصاد آن کشور را پیشرفت دهند. البته اکنون بسیاری از جوانان این موضوع را جدی گرفته‌اند و به طور جدی به بهبود زبان خویش می‌پردازند.

این روزهایی که ما در ورتسواف بودیم هم بالاخره تمام شد و هر روز ما با چیزها و موضوعات جدیدی مواجه شدیم. در این مدت ما از برخی مکان‌ها دیدن کردیم. به عنوان مثال ما باغ وحش رفتیم که جای بسیار دیدنی و پرهیجانی بود. در آنجا جانوران و حیواناتی وجود داشتند که ما فقط در کارتون‌ها دیدیده‌ایم مثل کرگدن یا فیل و زرافه. در آنجا هرکدام از حیوانات در بخش مخصوص به منطقه‌ی زیستی خودشان بودند و این باعث شد که ما اطلاعاتمان از حد معمول به حد آشنایی با مناطق دیگری از جهان ردش کند که خود یک سود محسوب می‌شود. یک جانوری که من در بخش Sahara یعنی در واقع بخش جانوران بیابان‌ها و بخصوص عربستان دیدم، ملخ بود! در آنجا واقعا برایم جالب بود که آنان تا کنون ملخ ندیده‌اند که آن جانور را در قفس و در باغ وحش نگاه می‌کنند. زیرا خود به یاد دارم که در دوران کودکی، خیلی از این گونه جانوران همبازی من بودند و من مثلا زنبور می‌گرفتم و نیشش را می‌کشیدم که خیلی هیجان‌انگیز بود. یا دم مارمولک را می‌کندم و جزو سرگرمی‌هایم بود! همچنین من در آنجا به میدان Reynek رفتم که حوضی داشت با فواره‌ها و شیشه‌ای در درون حوض که تصویر جالبی را برایم در ذهن ایجاد کرده بود.

خلاصه این روزها در ورتسواف تمام شد و ما به ورشو رفتیم. از نظر من مردم در ورشو نسبت به ورتسواف از آسایش خیال کمتری برخوردار بودند و نمی‌توانستند مانند آنان زندگی کنند. اما هرچه که بود هوایی تمیز داشت، شهری بدون ترافیک بود و از همه مهمتر مردمی داشت که به قوانین و حقوق یکدیگر احترام می‌گذاشتند و هیچ یک دیگری را آزار نمیداد و به قول معروف اعصاب هم را خرد نمی‌کردند. در ورشو برای گرفتن هتل آپارتمان، ما باید همه‌ی کارها اعم از پرداخت صورت حساب و درخواست هتل را اینترنتی انجام میدادیم و در یکی از این هتل‌ها، حتی کلید را خودمان باید از جایی پیدا می‌کردیم که عقل هیچکس به آنجا نمیرسید. کلید اتاق، در زنگ دوچرخه‌ی جلوی در بود! همچنین آنان اعتماد زیادی به یکدیگر داشتند که این اعتماد باعث شده بود که همه بتوانند با آرامش خیال و بدون این استرس که ممکن است آن فرد حق مرا بخورد یا ... پیشرفت کنند و این به خاطر همین اعتماد است. برای نمونه در آنجا اتوبوس‌ها و ترامواهایشان، مسئولی برای چک کردن بلیت افراد ندارند؛ بلکه این خود مردم هستند که بدون هیچ اجباری بلیت می‌خرند و خود در اتوبوس، بدون هیچ اجباری، بلیت می‌زنند.

ما اکنون تفاوت‌های زیادی با آنان داریم؛ اما من اطمینان دارم که اگر ما به یکدیگر اعتماد کنیم و با همکاری و کوشش و با برنامه‌ریزی صحیح حرکت کنیم، به آن کشورهای پیشرفته می‌رسیم و حتی از آنان پیشی خواهیم گرفت.

نویسنده: فرزاد حاجی‌زین‌العابدینی (کلاس دهم رشته ریاضی فیزیک مدرسه تیزهوشان علامه حلی؛ رایانامه: farzadzabedini@gmail.com)

اینجا ورشو (8): ایفلا 83 م: یکی کمک کنه (SOS)

آپارتمان در ساختمانی به ظاهر مسکونی جای داشت که کنار آن مردم عادی بودند و این آپارتمان اجار داده می شد. خیلی جالب است که در یک آپارتمان مسکونی معمولی، می بینی آدمهایی از سراسر دنیا به عنوان مسافر می آیند و چند شبی می مانند و می روند. یک تراس زیبا داشت مشرف به خیابان اصلی که روبروی همان ساختمان موزه علم و فرهنگ زیبا و تاریخی بود. از آن بالا می شد هیاهوی شهر، رفت و آمد عابران و دوچرخه ها، اتوبوس و تراموا، ساختمانهای هتل مرکوری، وستین، نووتل، ایبیس و ... که مدرن و شیشه ای بودند را دید. همچنین ساختمان زیبای موزه علم و فرهنگ که در شب به شکل خیره کننده ای نورپردازی رنگی می شد و هر چند دقیقه یکبار رنگش تغییر می کرد. چون شب یکشنبه آنجا بودیم و درست پشت هتل ما یک دیسکو بود، قیامتی در شهر بود. شهری که هیچ کس اجازه مزاحمت برای کسی ندارد اما شبهای یکشنبه از همه چیز آزاد می شود. دختران و پسران با لباسهای مهمانی و پارتی و با ماشینهای شیک و کروک با صدای بلند خیابان را طی می کردند. چندین لیموزین را دیدیم که رد شد. موتوریها هم جای خود. با صدای وحشتناک و سرعت زیاد می روند و صد البته راکبین کلاه و لباسهای مخصوص دارند. با این همه جز چند کارتن خواب بی خان و مان، هیچ نشانی از مزاحمت کسی برای کسی ندیدیم. حتی ساعت 3 نیمه شب خانمهایی را با لباسهای کاملا تابستانی می دیدیم که توی خیابان در امنیت کامل رفت و آمد می کنند.

بعد از ظهر روز شنبه را خوش خوشان رفتیم که دوری در نزدیکی های موزه علم و فرهنگ بزنیم. نمایشگاهی برای کودکان برقرار بود. برنامه های مسابقه و موسیقی اجرا می کردند. همچنین جایی بود که لوازم التحریر، لگو، گیم و .... را برای نمایش آورده و جشنواره مانندی بود. در کنار اینا یک جایی برای بچه ها بود که گلدان و گل و خاک داشت. همینطور، تخته و میخ و چکش. بچه ها می آمدند و با راهنمایی مربیها، یک جا گلدانی برای خودشان با میخ و تخته درست می کردند. بعد یک گل را توی گلدان می گذاشتند و خاک می ریختند و آب می دادند. آخر سر هم گل را توی جا گلدانی گذاشته و می بردند خانه. یعنی عملی ترین شکل حمایت از محیط زیست و طبیعت. جایی هم انواع اسنکها و همبرگر و ناگت به رایگان می دادند که خلوت بود و خوشمزه و فربد حسابی خودش را ساخت. از آنجا از روی نقشه رود وسلا را دیدم و کم کمک و پیاده به سمت آن رفتیم. هر چند طولانی بود و بچه ها خسته شدند. اما کنار رود، فضایی زیبا و شلوغ بود. همه نوع آدمی روی سکوها نشسته بود و از منظره زیبای رود لذت می برد. تقریبا همه هم انواع نوشیدنی با خود داشتند و گویی جزئی از مراسم و آداب کنار رود نوشیدنی بود. ما هم آجیل و سیب و پسته مان را باز کردیم و خوردیم. توی رودخانه عریض و تمیز، جت اسکی بود و قایق که شکل عروسکها لباس پوشیده و برنامه اجرا می کردند. فضایی آرام و زیبا برای غروب آخرین روز سفر و ورشو بود. با همه نوشیدنی که در آنجا صرف می شد، نه صدایی از کسی در می آمد و مزاحمتی و نه کوچکترین آشغالی روی زمین.

در تکمیل بدبیاری های امروز اتفاق جالب دیگری هم افتاد. شب که رسیدیم جلوی هتل به بچه ها گفتیم بروند بالا و ما برویم دوری بزنیم و خرید هم بکنیم. بچه ها رفتند و کلید را هم بردند. ما هم رفتیم و در هوای عالی و خیابانهای زیبای شهر دوری زدیم. صد قدمی هتل چشمم به تراس افتاد و یکهو یادم آمد که حالا ما چطور باید برویم تو؟ با امید و کمی ترس رفتیم جلوی در. مثل همه آپارتمانهای دیگر زنگ و آیفون داشت که زدیم. یکبار، دو بار، ... ده بار! خبری از باز کردن در توسط بچه ها یا جواب دادنشان نبود. آنجا هم اینترنت دسترسی نداشتیم که اطلاع بدهیم. تلفن بچه ها هم فعال نبود. مستاصل و خسته جلوی در ایستادیم تا چاره ای پیدا کنیم. در این اثنا خانم پیری آمد که برود تو و زنگ زد و کسی در را برایش باز نکرد. کلیدش را در آورد و در ورودی را باز کرد و ما هم دنبالش رفتیم. ایشان طبقه 3 پیاده شد و ما رفتیم طبقه 7. همانطور که قبلا توصیف کرده بودم یک راهرو کوچک کنار آسانسور بود که دو آپارتمان آنجا بود. بعد یک در که قفل می شد و راهرو باریک جلوبازی که درهای آپارتمانها داخل آن بود. در قفل بود و ماندیم چه کنیم. نه اینترنت به این ناحیه می رسید و نه تلفن و نه کسی رد می شد که در را باز کند. خلاصه اینکه نیم ساعتی سرگردان بودیم. من رفتم پائین که جایی اینترنت پیدا کنم ولی نبود (در ایستگاه های اتوبوس و مراکز خرید و حتی برخی اتوبوسها وای فای هست اما آنجا دسترسی نداشتیم). شروع کردیم به زدن به در راهرو که یکباره و بی مقدمه یک سگ از آپارتمان کناری شروع کرد به پارس کردن. وحشت کردیم و کمی بعد تصمیم گرفتیم که زنگ همان آپارتمان را بزنیم. اما سگ به صدا در آمد و صدای پای صاحب خانه هم آمد اما کسی در را باز نکرد. خلاصه نزدیک به 50 دقیقه علاف بودیم و خسته و نگران. بالاخره جوانکی از همان آپارتمان صاحب سگ آمد بیرون که برود توی شهر. خوشبختانه کلید راهرو را داشت و در را برایمان باز کرد و ما به خانه رسیدیم. اینجا واقعا قدر خانه و دسترسی به کلید و در باز و تلفن را از ته دل فهمیدیم.

بعد هم با تراموا برگشتیم به میدان راه آهن (که یکی از زیباترین و تمیزترین جاهای شهر است). ناگفته نماند که تا بلیط را نگرفته و بچه ها مطمئن نشدند که بلیط معتبر است اجازه سوار شدن به تراموا را ندادند.

شب که توی تراس نشسته و یکی یکدانه لحاف روی خودمان انداخته بودیم از شدت سرمای تابستانی، به نسیم خنک اروپایی صورتهایمان را نوازش می کرد. صدای نسیم می آمد به همراه موتورها و ماشینهای لوکس. نورهای خیابان و زنده شهر پیدا بود. با خودم گفتم اینجا جایی است که هم خودم سالها آرزوی رسیدن و نشستن در آن را داشته ام و هم الان خیلی از مردم دنیا آرزویش را دارند. پس تا می شود باید بیدار بود و این شهر و سفر را حس کرد، بویید و لمس کرد. به قول آن خواننده: کجا کی کدوم وقت... دیگر ممکن است پای من به این شهر برسد. تقریبا از نظر خودم، هر کشوری را که می روم اولین و آخرین بار است. یعنی تا آخر عمر از فهرست کشورهای دیدنی من خط می خورد. آخر دنیا آنقدر بزرگ است و عمر ما کوتاه که نمی شود کشوری را دوبار دید.

ساعت 9.25 دقیقه صبح قرار بود پرواز ما باشد از ورشو به دوحه. ساعت 4 بیدار شدیم و آخرین صبحانه لهستانی را خوردیم و رفتیم به استگاه اتوبوس خط 175. با اینکه روی نقشه پیدا کرده و دیروز هم چک کرده بودیم ولی باز نگران بودیم. هر چه پول خرد داشتیم –در لهستان هم به دلیل ارزش پول از سکه زیاد استفاده می شود- را خرج بلیط کردیم. دیدیم که کلی مردم با چمدان در آنجا هستند و دلمان گرم شد که درست آمده ایم. تقریبا می شود گفت که در کشورهای دیگر فرودگاه رفتن برای مسافرت خارج، به هیچ وجه الزامی برای گرفتن ماشین دربست ایجاد نمی کند.

نسیم صبحگاهی می وزید و سرسبزیها و گلهای زیبای لهستانی دلربایی می کرد و قلب آدم را می فشرد که چه نعمات خدادادی و بی دردسری این ملت دارند و ما باید در خشکسالی به سر ببریم. پرواز سر وقت انجام شد. وقتی نشستیم، به همراهان گفتم که اینجا دیگر هیچ فارسی زبانی نیست. تقریبا 30 ثانیه بعد با تعجب فراوان دیدیم که از صندلی پشت سر ما صدای فیلم مانندی به زبان فارسی می آید. با تعجب دیدیم این همه صندلی توی هواپیما و این م جای خالی، دنیا چرخیده و چرخیده و یک مادر و پسر ایرانی را صندلی پشت سر ما جا داده است.

یک روز مانده بود به تولد فربد یعنی 6 شهریور. اما مهمانداران هواپیمایی قطر خوش ذوقی کردند و یکباره با کیک و آب میوه و خوراکی های متنوع دیگر به سراغ فربد آمدند و برایش جشن تولد گرفتند. کیک که نبود اما از چیزهای خوشمزه و عالی توی هواپیما و میوه هایی مثل پاپایا و لیتیچی و ... یک سینی تولد خوش آب و رنگ تهیه کرده و اسمش را هم نوشته بودند. خیلی هم ذوق داشتند و عکس گرفتند. گفتند که عکسها در وب سایت شرکت یا مجله منتشر خواهد شد. خوشبختانه چند صندلی خالی در هواپیما بود و در پروازی چنین طولانی بهترین کار نشستن و نوشتن گزارش سفر است. آن هم جایی که هر چند دقیقه یک بار یک مهماندار زیبا و خندان به سراغت بیاید و نوشیدنی یا خوردنی به تو تعارف کند یا بپرسد چیزی لازم نداری؟ نوشتم و نوشتم و نوشتم تا وقتی که هواپیما سر کج کرد به سمت فرودگاه حَمَد دوحه.

خوشبختانه فرصت کافی برای رسیدن به پرواز بعدی داشتیم و بدون استرس همیشگی فرودگاه قطر از گیت رد شدیم و رفتیم سراغ فری شاپهای فرودگاه. فرزاد بالاخره موفق شده بود کتاب به زبان انگلیسی پیدا کند. در لهستان همه کتابها به زبان لهستانی بودند. جالب بود که در فرودگاه در کنار همه اجناس لوکس و رنگی، کتابفروشی خوبی هم بود که کتابهای روز دنیا را می فروخت. از آن جالب تر اینکه مجله های معروفی مثل ریدرز دایجست یا نیوساینتیست را هم داشت. البته کتابها به قیمت حدود 53 ریال قطر فروخته می شدند. اما پیشنهاد وسوسه انگیزی که برای همه جنسها در فرودگاه بود از این قرار که اگر دو تا بخری تخفیف خوب می گیری، ما را به هوس انداخت و دو کتاب رمان خوب انگلیسی 2017 از گرگ هورویتز گرفتیم. قیمت کتابها کمی از ایران گرانتر بود اما با توجه به کتاب روز بودن خوب بود.

چیزی که ما در اروپا دیدیم این بود که هر کس کارهای خودش را می کند. پیرمردها و پیرزنها با عصا و آرام آرام راه می رفتند و سوار مترو می شدند و منتظر کمک کسی نبودند. اما وقتی منتظر پرواز ایران بودیم دیدیم همینطور قطاری دارند با ویلچر مسافران ایرانی را می آورند. مسافرانی که درست است کمی سن داشتند اما سرپا بودند و راحت راه می رفتند. با این حال سرویس مفت هواپیمایی در ارائه ویلچر چیزی نبود که از چشم ایرانی ها قابل چشم پوشی باشد. پرواز به سمت ایران طبق معمول کمی تاخیر داشت. کلا گویی نمی شود زمان بندی دقیق را در ایران یا چیزی که مرتبط با آن است رعایت کرد. بر خلاف پرواز ورشو به دوحه که ساکت و بی سر و صدا بود، این پرواز سرشار از شلوغی و رفت و آمد و سر و صدا بود.

هر طور بود شب هنگام در گرمای شبانه –در قیاس با هوای لهستان عجیب بود- پای در خاک وطن گذاشتیم. از رد لاین و گرین لاین –پدیده ای مختص کشور ما- به سلامت گذشتیم و به آغوش هیاهوی زندگی شرقی خودمان بازگشتیم.

سالها بود که فربد هر چند وقت یک بار می گفت نمی شود یک روز برویم یک هتل 5 ستاره؟ حالا در این سفر 5 پرواز هوایی، سه هتل و دو شهر اروپایی را تجربه کرده بود. معنی کلاس زبانش را تازه فهمیده بود و هرازگاهی معنی بعضی کلمات را می پرسید و البته کلماتی را که در کلاس یاد گرفته بود به کار می برد. سفر ریسک فراوان دارد و باید ریسک پذیری بالایی داشت و رفت و سفر کرد و خطر کرد. به ویژه سفر خارجی به جاهای ناشناخته، یعنی یک آزمایش و خطای کامل. برای کسانی که حال و حوصله و انگیزه ریسک و کشف و شناخت ندارند مسافرت با تور بهترین گزینه است. اما لذت دیدن، بوییدن، چشیدن و اشتباه کردن در سفر چیز دیگری است که باید هر کسی در زندگی خودش آن را تجربه کند.

ضمن اینکه، باید اولویتهای زندگی را مشخص کرد. شاید با هزینه یک سفر از این دست بتوان ماشینی خرید یا سرمایه گذاری کرد. اما، باید دید که اولویتها و مهمها در زندگی شما کدامها هستند. در سفر روح آدم صیقل می خورد و بزرگی و زیبایی دنیا را به عینه می بیند. دلش بزرگ می شود و از یک برگه بسته و محدود به دریا و اقیانوس می رسد. چشمانش، نگاهش و احساسش به دنیا و مردم و زندگی تغییر می کند.

خوب است همیشه خودمان را در معرض آموخته های زیبای سفر و چشمان گشاده از این همه دیدنی های دنیا، تسلیم کنیم.

نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به دوحه در ساعت 2.30 دقیقه به وقت ورشو و 5 به وقت ایران در روز یکشنبه 5 شهریور 96 در هنگام عبور از خاک ایران و در نزدیکی شیراز (باید برویم دوحه و دوباره همین راه را برگردیم تهران). در حال فرود در فرودگاه دوحه. تکمیل شده در عصر جمعه (روز عید قربان) 10 شهریور 96).

اینجا ورشو (7): ایفلا 83 م: کلید هتل در زنگ دوچرخه

راس ساعت 11.53 دقیقه به ایستگاه مرکزی قطار ورشو رسیدم و با اینکه با گوگل مپ قبلا چک کرده بودیم ولی پیدا کردن ایستگاه اتوبوس در بین شلوغی زیاد ورشو و مردم عجول پایتخت نشین خیلی سخت بود. ضمن اینکه، به نسبت ورتسلا مردم کمتری زبان انگلیسی می دانستند. خلاصه اتوبوس 160 را پیدا کرده و سوار شدیم و با اینکه خودمان ایستگاه دیگری مد نظرمان بود، با راهنمایی یک نفر در ایستگاهی پیاده شدیم که چندان گزینه مناسبی نبود و مجبور شدیم مسیری را پیاده طی کنیم تا به هتل برسیم.

وقتی آپارتمان را که تقریبا ده طبقه بود پیدا کردیم، در پیاده رو خانمی به سراغمان آمد و پرسید من از طرف Ewa هستم (همان کسی که ایمیلی با او در ارتباط بودیم) که اول متوجه نشدیم چه می خواهد. راهنمایی کرد و به سمت ساختمانی به شدت قدیمی رفتیم که با هتل ورتسلا از نظر شیک بودن کمی متفاوت بود. این توی ذوق زدگی وقتی تکمیل شد که دیدیم در آسانسور با یک دستگیره باز می شود و توی آن هم دری دولنگه و چوبی هست که باید حتما بسته شود تا آسانسور حرکت کند. جالب اینکه وقتی به طبقه سوم که آپارتمان ما بود رسیدیم، در آسانسور باز نشد و وحشت کردیم. دوباره رفتیم پائین و برگشتیم تا باز شد. بر خلاف ظاهر بیروی ساختمان، داخل آپارتمان که معلوم بود به تازگی بازسازی شده است به شدت تمیز و مدرن و زیبا بود. ضمن اینکه همه امکانات ضروری و عالی برای اقامت را داشت. یک تراس کوچک هم داشت که برای استفاده از هوای عالی ورشو (البته کمی هم سرد) و دیدن قسمتهایی از شهر خوب بود.

این شکل از تجارت و هتلداری هم خیلی جالب است. همه چیز تقریبا مستقل اتفاق می افتد و شما مستقیما با کسی که اجاره دهنده است مرتبط میشوی و سایت بوکینگ هم درصد خودش را بر می دارد. چون بعد از رزرو خود صاحب آپارتمان ایمیل می دهد که می آیید یا خیر و اینکه کلیدها را کجا بگذاریم و این حرفها. وقتی هم شما می خواهید بروید، می گویند که کلید را کجا بگذارید و خلاص و دیگر نیازی به چک و تحویل و این حرفها هم نیست.

در ورشو اولین چیزی که نظر ما را جلب کرد تقابل سنت و مدرنیته بود. همین که پایمان را از پله های ایستگاه قطار بیرون گذاشتیم، یک عالمه ساختمان بلندمرتبه و زیبای شیشه ای و مدرن با طراحی های زیبا دیدیم. در بین این همه ساختمان و مدرنیته شهری، یک آسمانخراش خیلی خاص جلوه گری می کرد که با معماری سنتی و تاریخی زیبایی درست شده و از همه ساختمانهای بلند مرتبه شهر یک سر و گردن بالاتر بود. ساختمانی که بعدا فهمیدیم موزه صلح، قیام، عروسکها و تکنیک را در خود دارد و برج اصلی آن که حدود 400 متر ارتفاع دارد متعلقه به علم و فرهنگ است. ورشو هم با همه پایتخت بودنش آرامش خاص خود را دارد. مترو، تراموا و اتوبوس در همه جای شهر فراوان است و هر طرف بخواهی بروی به یکی از آنها برخورد می کنی. بعد از ظهر را به بخش تاریخی شهر اختصاص دادیم. البته قبل از آن دوری زدیم که ببینیم می شود هتلی دست و پا کرد یا خیر. یک هتل آپارتمان را از روی بوکینگ پیدا کردیم که به نظر جالب می آمد. با کمک گوگل مپ (که نعمتی است از نعمات عالی) به سراغش رفتیم و هر چه گشتیم راهی به آن نیافتیم. از نگهبان کوچه آن پرسیدیم و ایشان هم زنگ زدند و متوجه شدیم که فقط باید از طریق رزرو به این آپارتمانها دست پیدا کرد. یکی دو هتل مثل وستین و مادیسون را هم دیدیم و پرسیدیم که هم اتاق برای 4 نفر به سختی پیدا می شد و هم قیمتها وحشتناک بود.

با اتوبوس به قسمت تاریخی و زیبای شهر رفتیم و چون عصر بود اغلب جاها مثل قصر تعطیل بود اما کلیسا و بخشی کوچک از دانشگاه را دیدیم. همین طور محل زندگی و گذر شوپن (معروف به شاعر پیانو) که مردم لهستان خیلی به او ارادت دارند. جایی وسیع با ساختمانهای قدیمی رنگارنگ و سنگ فرش است که دورنمایی خیلی زیبا دارد. مردم هم از همه طیف و رنگ و کشور در آن هستند. گروه های مختلف موسیقی زنده اجرا می کنند. برخی شعبده بازی می کنند و دو جوان هم با توپ فوتبال کارهای عجیب و غریب و جالب انجام می دادند. کسی با چوب و تور بزرگ حباب درست می کرد که بچه ها هیاهویی راه انداخته بودند. همه چیز عالی و دلنشین و قدم زدنی به یاد ماندنی.

در آنجا هاستلی را دیدیم و رفتیم پرس و جو کنیم. تا حالا در مورد هاستلهای اروپایی شنیده بودم اما ندیده بودم. جالب بود که در یک اتاق 4 تخت دو طبقه بود که شما یک تخت و یک کمد اجاره می کنی و هر تخت هم پرده دارد. برای هر نفر 77 زلوتی (حدود 80 هزار تومان) که اگر کسی مجرد باشد و دنبال جهان گردی ارزان باشد گزینه خوبی بود اما با سختی های دستشویی و حمام و آشپزخانه مشترک.

در هتل دیده بودیم که ساندویچ ساز هست. اینجا هم که کالباس و سوسیس را می شود به عنوان غذایی واقعی در نظر گرفت و بدون اینکه وقتی دندان روی آن می فشاری صدای گربه بشنوی، یک غذای خوب بخوری. به همین خاطر کالباس و پنیر و مخلفات گرفتیم و با ساندویچ ساز اسنکهای خیلی خوشمزه درست کردیم. جالب این بود که ساندیچ ساز شکل میکی موس و ایموجی های موبایلی روی نانها حک می کرد که خیلی هیجان انگیز بود.

هتل خودمان هیچ رقمه جا نداد چون کس دیگری آن را برای شنبه از ظهر به بعد رزرو کرده بود. حالا که مجبور شده بودیم، گزینه های مختلف و بدون کنسل آزاد هتلها را تست کردیم و بالاخره هتل آپارتمانی را که تبلیغش ویوی عالی به منطقه مرکزی شهر بود پیدا کردیم. قیمتش هم خیلی عالی بود اما دیگر بعد از رزرو امکان کنسلی نداشت. بعد از رزرو هتل پیغام جالبی آمد که نوشته بود آپارتمان 9 در طبقه 7 خیابان ماسلوسکا 84 آدرس است. کلیدها را هم در درون زنگ دوچرخه رنگی که آنجا پارک است می گذاریم. واقعا شاخ در آورده بودیم که این چطور جایی است. معمولا ورود به هتلها ساعت 14 است و تخلیه هم 11 قبل از ظهر. قبلا به هتل خودمان گفته بودیم بیشتر بمانیم و پذیرفته بود تا ساعت 13 بمانیم. اما ساعت ده دیدیم که همه چیز را دوباره بسته ایم و چمدانها هم آماده است و دیگر نمی شود رفت و شهر را گشت. از طرف دیگر گفته بود کلید توی زنگ دوچرخه رنگی دم در است. پس این یعنی اینکه کسی آنجا نیست. آدرس را پیدا کردیم و با اتوبوس به ایستگاهی رفتیم که وصل به مترو می شد. آنجا پیاده شده و پرسان پرسان رفتیم به سوی مترو تا آن را هم در لهستان تجربه کنیم. غافل از اینکه چه ماجرایی در کمینمان است.

سیستم حمل و نقل عمومی لهستان هم مثل آلمان بر اعتماد استوار است و کسی از شما بلیط نمی خواهد. اما باید بلیط داشته باشید و وقتی سوار مترو، تراموا یا اتوبوس می شوید خودتان بلیط را معتبر کنید. آنقدر گیج و منگ شده بودیم و استرس جای جدید و استقرار داشتیم و نگران بودیم که پیدا کنیم اصلا حواسمان به بلیط نبود. همه مردم هم بدون بلیط زدن می رفتند به ایستگاه مترو. ما اصلا یادمان نبود که بلیط بگیریم. به همین خاطر رفتیم و سکو را پیدا کردیم (البته بی آسانسور و با چمدان از پله ها) و سوار مترو شدیم. خوش و خوشحال از مترو پیاده شدیم که دو مرد قلچماق با کیف و دستگاهی به دست جلویمان ظاهر شدند. فرمودند بلیط که یک هو به خودمان آمدیم بلیط نداریم. گفتیم نداریم و گفت باید جریمه بدهید. پاسپورتها را خواست و مجبور شدیم چمدانها را زمین بگذاریم و پاسپورتها را بدهیم. توضیح دادیم برای کنگره آمدیم و با این کارت کنگره گفته بودند رفت و آمد رایگان است اما تاثیری نداشت و گفت که نفری 162 زلوتی (حدود 170 هزار تومان) باید جریمه بدهید. هر چه گفتیم تجربه نداشتیم و خام شدیم و این حرفها به خرجش نرفت. گفتیم یورو قبول می کنی گفت نه و ما را راهنمایی کرد به صرافی که پول تبدیل کنیم و خسارت را یعنی 652 زلوتی (حدود 700 هزار تومان) بدهیم. ضمن اینکه گفت اگر بیشتر از نیم ساعت بشود برای هر نفر می شود 200 زلوتی و بهتر است که زودتر پول را بدهیم.

نشان به آن نشان که تمامی پول را تا قران آخر گرفت و رسیدی را به امضاء ما رساند و رسید دیگری بهمان داد و دلمان را حسابی کباب کرد. بعد از اتمام عملیات پول سر گردنه ای، آدرس را از جناب مامور پرسیدیم و راهنمایی کرد که اگر دنبال هتل نووتل که همان بالا است، بگردیم می توانیم پیدا کنیم. خسته و کلافه رفتیم سراغ هتل. طبق آدرس و چیزی که گوگل مپ می داد باید در همان حوالی می بود و تابلوها هم خیابان 84 را می دادند ولی چیزی پیدا نمی شد و هیچ کس هم از چنین جایی خبر نداشت. بعد از نیم ساعت گشتن و کلافگی یکباره دوچرخه ای را که کناری پارک بود دیدم و یاد عکسش افتادم. به سمتش رفتم و زنگ آن را باز کردم و دیدم که بلهههه. کلیدی درون آن است. دری هم آن نزدیکی بود که با کلید باز شد و نزدیک بود از شادی سر به سقف بکوبیم. رفتیم بالا و در دیگری مربوط به راهرو تراس مانند جلوبازی بود که ورودی اتاقها در آن راهرو بود و با همان کلید باز می شد. بعد هم در آپارتمان که ما را به آرامش می رساند.

نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به دوحه در ساعت 1.30 دقیقه به وقت ورشو و 4 به وقت ایران در روز یکشنبه 5 شهریور 96 در هنگام عبور از خاک ایران و در نزدیکی شیراز (باید برویم دوحه و دوباره همین راه را برگردیم تهران). در حال فرود در فرودگاه دوحه.

اینجا ورتسلاو لهستان (6): ایفلا 83 م: ملخ هم جزء ساحارا و دیدنی

صبح پنجشنبه 2 شهریور است که شال و کلاه می کنیم و رهسپار بازدید باغ وحش ورتسلا می شویم. آخر سالن برگزاری کنگره درست رو به روی باغ وحش است و ترامواها در ایستگاه باغ وحش می ایستادند و از همان روز اول مصمم بودیم که بچه ها را به باغ وحش بیاوریم. حدود ساعت 10 به باغ وحش رسیدیم و چشمتان روز بد نبیند. انبوهی از جمعیت را آنجا دیدیم که ازدحام کرده بودند و با محاسبه ایرانی شاید دو سه ساعت دیگر هم نوبت ما نمی شد. اما جالب بود که وقتی توی صف رفتیم و دیدیم که چند صف است و به سرعت کار می کنند، خوشحال شدیم که یک ربعه بلیط گرفتیم. روز پنجشنبه روز بازنشستگان و معلولین و پیرها بود که اغلب با نوه هایشان آمده بودند و جالب هم بود. بازهم به ما فمیلی تیکت دادند که به مبلغ 150 زلوتی (160 هزار تومان) که یعنی 30 زلوتی تخفیف داشیتم.

در باغ وحش، حیوانات را نه در قفس که در فضای باز نگهداری می کردند. اشکالش این بود که خیلی از حیوانات که آن ساعت حال و حوصله رو به رو شدن با مردم را نداشتند در جایی خوابیده یا قایم شده بودند و نمی شد آنها را دید. حسنش این بود که حیوان آزاری و انداختی این حیوانات در قف س اتفاق نیافتاده بود. نکته جالب در بخش ساحاری بود که خیلی هم تبلیغ شده بود. اما حیوانات آن بخش شامل انواع موش، مارمولک، شتر و صد البته یک چیز عجیب برای همه یعنی ملخ بود. برای من کرگدن خیلی موجود غریبی بود. با هیکلی خیلی بسیار زیاد گنده که آدم فکر می کرد زره آهنگی چند تکه تنش کرده. آنقدر باغ وحش بزرگ بود و راه رفتن در آن خسته کننده که خیلی از قسمتها را نتوانستیم ببینم. اما فوکها و غذا دادن به آنها و پنگوئنهایش هم دیدنی بود. در ابتدای ورود به خانواده هایی که بچه کوچک داشتند یک گاری داده می شد که بچه ها را سوار می کردند و پدر خانواده آن را می کشید. پیرمردها و پیرزنها بیشتر از بچه ها و جوانها شوق داشتند و چنان با هیجان به دیدار حیوانات می شتافتند که از بچه ها هم پیشی می گرفتند. بعد از باغ وحش دوباره به یکی از مراکز خرید داخل شهر رفتیم و دوباره به تور ال سی وایکیکی خوردیم و مراسم جیب خالی کنی کامل شد. اما ارزشش را داشت. چون ما که در تهران وقت مفصل برای گشتن و خرید نداریم و از سوی دیگر به اجناس اطمینان نداریم و از سوی دیگرتر خدایی قیمتهایش خیلی خوب بود.

آخرین برنامه حضور در ورتسلا قدم زدنی آرام و شبانه در شهر بود. در اروپا معمولا شهرستانها از پایتختها زیباتر، آرام تر و دلنشین تر هستند. تجربه آلمان و فرانسه نشان داد که در پایتخت آدم فقط می دود و آن آرماش شهرهای کوچک نیست. به علاوه که خیلی وقتها شهرستانها مدرنتر و پیشرفته تر هستند. مثلا در ورتسلا بالای همه ایستگاه های شهر تابلو الکترونیکی بود که ساعت رسیدن تراموا و اتوبوس را نشان می داد اما در ورشو به ندرت چنین چیزی یافت می شد.

وقتی که در اول شب در میدان گلونی و در آرامش درختها و هوای پس از باران نشسته بودیم یک چیز جالب را متوجه شدیم. ساختمانی را داشتند بازسای می کردند و ما متوجه نشده بودیم و همیشه فکر می کردیم نمای ساختمان این چنین است. اما آن روز متوجه شدیم که یک پوستر مانند خیلی بزرگ جلوی داربست زده اند (به جای گونی های آبی که روی ساختمانهای در دست تعمیر ما می زنند) که نمای کامل ساختمان را داشت و به گونه ای طراحی شده بود که آدم فکر می کرد این ساختمان واقعی است و نمای آن همین است.

از سخت ترین کارهای سفر جمع کردن ساک و چمدان است. چیزی که تلخی رفتن و کندن از جایی آرام را دو چندان می کند. اینکه خرده و ریزها را جمع کنی و به سختی در چمدانهای محدود جای بدهی. قرار بود که بخش سهم خودم را آخر شب جمع کنم اما خانم سلیمانی که راهی ورشو بود که فردا برود پاریس، برای خداحافظی آمده بودند و دیدم آن وقت شب درست نیست تنها بروند. شال و کلاه کردم و راهی شدم که هم چمدانشان را حمل کنم و هم ایشان را برسانم و هم اینکه راه و چاه هم دستم بیاید برای فردا که باید با قطار سفر کنیم.

پیدا کردن قطار ایشان با مشکلاتی همراه بود. خاصه اینکه کوپه 10 که ایشان بلیطش را داشتند اصلا نبود و هیچ مقام مسئولی هم که پاسخ گو باشد حضور نداشت. وقتی دنبال کوپه و صندلی ایشان بودیم یکباره در قطار بسته شد و با وحشت و سر و صدا یکی را مجبور کردیم در را باز کند. وقتی هم بیرون بودم و بلیط ایشان را از پنجره گرفتم که به کسی نشان بدهم یکباره قطار شروع کرد به حرکت که بازهم وحشت کردیم و سریع بلیط را به ایشان رساندم. خلاصه هر طور بود ایشان راهی شدند و من هم در آخرین ساعات شب چمدانها را بستم و منتظر صبح و سفر شدم.

قطاری که گرفته بودیم قطار سریع السیر بود و طوری بلیط داده بوند که ما در یک خط باشیم و دو نفر دور یک میز و بقیه توی صندلی باشند. وقتی سوار شدیم دیدیم که خانمی پشت آن میز نشسته. خواهش کردیم جایش را با ما عوض کند که با خوشرویی پذیرفت و ما خانواده ای دور یک میز شدیم. قطار نیمه خالی بود و بعد فهمیدیم که از شهر دیگری آمده و مقصد نهایی اش هم ورشو نیست و در این شهرها می ایستند و مسافر سوار و پیاده می کند. قطار خوب و مجهزی بود. اروپای سرسبز و زیبا از پنجره قطار لطف دیگری دارد. همه جا رنگین و جنگلی و زیبا است. دوری در قطار زدیم و دیدیم که هم سالنهای درجه یک دارد و هم درجه 2 که از نظر صندلی و راحتی باهم کمی متفاوت هستند.

در قطار اغلب کسانی که سوار می شدند وقتی کیف یا کوله شان را سرجایش می گذاشتند، دست می کردند و کتابی در می آوردند و جلوی دستشان می گذاشتند و به محض مستقر شدن شروع می کردند به کتاب خواندن و بیش از 70 درصد مردم کتاب چاپی و درصدی هم که معلوم بود کتاب الکترونیکی مطالعه می کردند.

نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به دوحه در ساعت 1.30 دقیقه به وقت ورشو و 4 به وقت ایران در روز یکشنبه 5 شهریور 96 در هنگام عبور از خاک ایران و در نزدیکی شیراز (باید برویم دوحه و دوباره همین راه را برگردیم تهران)

اینجا ورتسلاو لهستان (5): ایفلا 83 م: هزار رنگ کتابداری

همه این زحمات و تلاشها برای رسیدن به امروز بود. روزی که باید نتیجه طرح و مقاله را ارائه می کردم. قبلا مقاله ارسال شده و در سایت ایفلا هم بارگزاری شده بود. قبل از سفر اسلایدها را درست کرده بودم. یک اسلاید خیلی مهم بود که بیش از 50 قلم عناصر مهم را داشت که فارسی بود و فرصت نکرده بودم انگلیسی اش کنم. قرار بود شب قبل از ارائه کارش را بسازم که خستگی و دیر رسیدن به خانه چنین اجازه ای نداد. به همین خاطر صبح زود از هتل بیرون زدم و خودم را رساندم به محل کنفرانس. قبلا در زمان ثبت نام اتاقی که از ما عکس گرفت و اسلایدها را آپلود کردیم را دیده بودم که کامپیوتر دارد و می شود آنجا روی مقاله کار کرد. به همین خاطر لپ تاپ بر نداشتم و صبح رفتم و نشستم پشت یکی از کامپیوترها که مثلا همان یک اسلاید را اصلاح کنم و آپلود کنم. مقاله ما در مورد طرح پیشنهادی کتابخانه مجازی مربوط به دانشگاه مجازی وابسته به وزارت بهداشت بود که حاصل یک طرح پژوهشی و اجرایی در همین زمینه بود. اصلاح کردن همان یک اسلاید همان و تا ساعت 11 صبح درگیر اسلاید سازی و دقیق کردن بقیه اسلایدها و رفع اشکالات و جذاب کردن آنها هم همان. طوری که قرار بود در ارائه خانم اکبری داریان از دوستان خوب کتابخانه ملی شرکت کنم و فرصت نشد. جالب این بود که هیچ کس هم کاری به کارم نداشت و نپرسید که چطور است که از صبح این کامپیوتر را اشغال کرده ای؟ خلاصه ساعت 11 صبح اسلایدها را آپلود کردم و قبلا عکس هم برای ارائه گرفته بودند. رفتم محل ارائه مقاله را ببینم که ساعت 13.45 که نشست ما است مشکلی نباشد. جلوی در سالن IASA که محل ارائه بود، خانم شیما مرادی را دیدم. ناگفته نماند که صبح در زمان ورود هم ایشان را دیدم. خانم مرادی امسال جزء تیم برگزاری ایفلا بود و به ایشان گفتم چقدر حس خوبی دارد آدم صبح که وارد محل کنگره ای به این دوری و مهمی می شود یک هموطن و دوست را ببیند و با هم صحبت کنند. صبح هم در قسمت پوسترها خانم دکتر زهره میرحسینی را به همراه دخترشان دیدم که دعوت کردم برای نشست بیایند و لطف کردند و تشریف هم آوردند. یک اتفاق مهم امروز صبح این بود که تراموای خط 2 که به سمت سنیتنیال هال می رفت در ایستگاه گالریاکانتینشتا خراب شد و مجبور شدیم پیاده شویم و با تراموای 10 از آن سوی خیابان برویم. خوبی اش این بود که بیش از 70 درصد مسافران ایفلایی ها بودند و یک نفر که فهمید چه کنیم همه دنبال او راه افتادیم و نگرانی نداشتیم. در بین راه با چند نفری از کشورهای مختلف حرف زدیم و در مورد کنگره و کتابخانه ها و ایران صحبت کردیم.

نشستها بی وقفه ادامه داشت و هر کس به فراخور علاقه در یکی از آنها شرکت می کرد. ناهاری خوردم از جیب مبارک. هنوز هم برای ما ایرانیها معنی ندارد که به کنگره و همایشی برویم و آن وقت پذیرایی با جیب خودمان باشد. وقتی ما کلمه سمیناهار را برای سمینار به کار می بریم و هر وقت هم همایشی داریم حتما باید بهترین پذیرایی را بکنیم این یک فقره هیچ رقمه در کتمان نمی رود.

ساعت یک و نیم رفتم محل نشست و خانم مسنی را دیدم که آمد و معرفی کرد و فرمی را داد که پر کنم و فرم ارزیابی دیگر را هم داد که بعد از نشست تکمیل کنم که بهشان گفتم سخنرانم و به اشتباه فکر کردم دبیر نشست ایشان هستند در حالی که خانم دیگری دبیر بودند.

ساعت 13.45 طبق برنامه سخنرانان در نشست آمدند و نشستند پشت میز و یک تریبون هم برای ارائه بود. همه خانم بودند به جز من که از کشورهای آمریکا، رواندا و آلمان آمده بودند. من سخنران سوم بودم و بعد از آمریکا و آلمان ارائه می کردم. ارائه نسبتا خوبی و تنها مشکلم این بود که کلمه Subscribe به معنی اشتراک را فراموش کرده بودم و هر چه به خودم فشار آوردم این کلمه یادم نیامد و مجبور می شدم که دو سه جمله توضیح بدهم تا منظورم از منابع اشتراکی را به حضار بفمانم. جالب است که یکی از حضار هم در وقت پرسش و پاسخ در مورد کپی رایت پرسید که همچنان این کلمه را به یاد نیاورده بودم و بلافاصله بعد از اتمام سخنرانی کلمه یادم آمد (دقیقا منطبق با قانون مرفی). بعد از من خانم سیاهپوستی از رواندا در مورد اطلاعات ایدز صحبت کرد که ابتدای سخنرانی کار جالی کرد. رفت جلوی تریبون و گفت برای اینکه خوابتان بپرد همه بایستید. بعد گفت یک شعری را می خوانم و هر وقت به کلمه مردها رسیدم مردها بنشینند و وقتی به کلمه خانمها رسیدم آنها بنشینند. این خارجی ها هم همه بچه مثبت و عینهو بچه مدرسه ای با هیکلهای گنده می نشستند و بر می خاستند. همه حرف گوش کن و قانون مند.

بعد از سخنرانی هم خانم دبیر نشست یک کارت پستال به اسم هر کدام از ما داد و عکس یادگاری گرفتیم و بعد از کمی صحبت خارج شدیم و رفتیم قسمت پوسترها. پوسترها بخش مستقل و جدی در کنفرانسها به ویژه ایفلا به شمار می آید و کارهای خیلی جالب و خلاقانه ای در آنجا می شد دید.

دوباره در محل کنگره دوری زدیم و شرکتهای مختلف را دیدیم و به برخی سالنها و نشستها سرک کشیدیم و مثل دنیای مجازی که آدم دلش نمی آید روی یک متن و مجموعه تمرکز کند، در اینجا هم فقط سرک می کشیدم و همه اش فکر می کردیم که برویم و بقیه سالنها و سوژه ها را هم ببینیم. البته بعدا متوجه شدم که ایفلاگردی اینطوری نمی شود و باید موضوعات و سوژه ها و نشستها را از قبل مشخص کنی و وفادارانه در آنها شرکت کنی و بهتر است پرت و پلا نپری.

عصر امروز یکی از اتفاقات مهم ایفلا که بارها از دوستان قبلی شرکت کننده شنیده بودم رخ می داد. شب فرهنگی ایفلا که یک مهمانی بزرگ و شادی بخش است. قبلا خانم مرادی خبر خرسند کننده ای داده بود که می توانیم خانواده را هم برای شب فرهنگی بیاوریم. به همین خاطر به هتل برگشتم و با بچه ها دوباره به محل کنفرانس برگشتیم.

محل برگزاری شب فرهنگی در دور دریاچه سالن کنفرانس و در فضای باز بود. اگرچه هوا ابری و کمی هم باران آمده و سرد شده بود، اما دور تا دور دریاچه انواع و اقسام خوراکی و نوشیدنی چیده شده و آماده پذیرایی از مهمانان بودند. در لهستان به ندرت می شود گوشت گاو و گوسفند پیدا کرد اما تا دلت بخواهد گوشت خوب به هزاران شکل و طعم و ترکیب و پخت موجود است. بعضی جاها هم مرغ و جوجه ای یافت می شد. همه دور دریاچه می گشتند و ضمن تماشای غروب زیبای خورشید و فوارهای های خوش ترکیب که بازی های شگرفی با آب می کردند، از اغذیه و مشربه بهره مند می شدند. هوا که تاریک شد، گروه موسیقی شروع کردند و خواننده ای خوش صدا هم می خواند و ملت را به رقص و پایکوبی دعوت می کرد. در قسمتی دیگر از برنامه مجری اعلام کرد که همه به صورت دو تایی کنار هم قرار بگیرند و رقصی سنتی و ساده را با هم و با صدای موسیقی خیلی بلندی که پخش می شد اجرا کنند و دور دریاچه را دور بزنند. به حساب ایشان باید هزار و پانصد زوج دور می زدند که واقعا هم چنین جمعیتی را می شد دید. رقصنده ها با لباسهای زیبای محلی به داخل جمعیت آمدند  و شروع کردند با مردم پایکوبی کردن و عکس گرفتن.

در بخشی زیبا از برنامه همه به دور دریاچه آمدند و رقص نور و آب شروع شد. فواره ها با رنگهای متنوع و صدای موسیقی کم و زیاد شده و به رقص در می آمدند. همچنین از جدیدترین فناوری نمایش یعنی نمایش هلوگرافیک استفاده کرده بودند و نمایش خیلی زیبایی را ترتیب دادند که تصاویر روی هوا پخش و دیده می شد و گفته شد که این آخرین فناوری نمایش است که والت دیزنی هم اخیرا شروع به استفاده از آن کرده است.

خلاصه تا ساعت 11 شب رقص و پایکوبی بود و از آن ساعت برنامه به دو بخش تقسم شد. یک بخش، به داخل سالن رفتند و به رقص دسته جمعی مشغول شدند. یک دسته دیگر در همان فضای باز با زدن هدفن به رقص سکوت و هر کس برای خودش مشغول شدند. در انتهای برنامه هم اتوبوسی گذاشته بودند که مهمانها را به هتلهایشان می رساند چون تراموا و اتوبوس در آن ساعت آخر شب کار نمی کرد.

هر کس که کتاب "تنهایی پر هیاهو" از نویسنده پر آوازه چک یعنی هرابال را خوانده باشد و به میلان کوندرا هم ارادتی داشته باشد، نمی تواند تا 200 کیلومتری پراگ بیاید و سری به آنجا نزند. به ویژه مقدمه فوق العاده آقای مرتضی کاخی بر ترجمه استاد پرویز دوایی در ابتدای کتاب تنهایی پر هیاهو و وصف پراک مو بر تن آدم سیخ می کند و سراپا شما را شوق دیدار پراگ در بر می گیرد. با همه این اوصاف و تپشهای قلبمان برای پراگ، روز چهارشنبه قرار بود که به پراگ برویم. چون فاصله پراگ تا ورتسلا از ورشو که پایتخت لهستان است هم کمتر است. اما هر چه برنامه ریختیم دیدیم که خیلی دشوار می شود رفت و برگشت یا اینکه شب را در پراگ ماند. تور یک روزه ای هم خود ایفلا برای پنجشنبه گذاشته بود که متاسفانه پر شده بود. به همین خاطر حسرت رفتن به پراگ زیبا به دلمان ماند. شاید وقتی دیگر با امید دیدار پراگ به این بخش از اروپا پا بگذاریم.

ما تا جمعه در ورتسلا هتل داشتیم و بعد از آن باید به ورشو می رفتیم. بنابراین به دو چیز احتیاج داشتیم که هیچ کدام را هم نداشتیم: هتل و بلیط. اگرچه الان ابزارهای آنلاین فراوانی برای گرفتن هتل و بلیط و سفر موجود است اما درصد اطمینان شما هم به همان مقدار کم است. ضمن اینکه پیدا کردن بلیط و هتل مطمئن کاری خیلی سخت است. به همین خاطر از صبح چهارشنبه متوسل به اینترنت و بوکینگ و این ابزارها شدیم. بالاخره فهمیدیم که همان گلونی با ساختمان زرد و عجیبش، که در 300 متری ما قرار داشت ایستگاه مرکزی قطار ورتسلا است. بنابراین بلیط قطار را حضوری از همانجا گرفتیم و فمیلی تیکت به ما دادند که مناسب تر افتاد و قطاری سریع السیر برای ساعت 6.58 دقیقه (به دقیقه دقت کنید) نصیب ما شد که ساعت 11.53 دقیقه (بازم دقیقه را بدقتید) به ورشو می رسید و 182 زلوتی (هر زلوتی حدود 1100 تومان) آب خورد. برای هتل هم باز باید هتل آپارتمان می گرفتیم که پدیده جالبی است. چرا که هتلها اتاقهای معمولی دارند که فقط تخت است و لوازم اولیه زندگی و لاغیر. اما هتل آپارتمانها حالت غیررسمی تری دارند، معمولا اتاق خواب و اتاق نشیمن دارند و مهمتر از همه لوازم آشپزی و زندگی. ضمن اینکه هتلها برای 4 نفر به ندرت یک اتاق دارند و یا باید سوئیت بگیرید (به قیمت خیلی گزاف. مثلا در نووتل اتاق نرمال 400 زلوتی ولی سوئیت 890 هزینه بر می داشت). ضمن اینکه، هزینه های هتل آپارتمان خیلی هم مناسب است. یک چیز خیلی جالب دیگر هم از هتل آپارتمان کشف کردیم. اینکه خیلی از هتل آپارتمانها در زمره بیزینسهای غیر رسمی و مدرن به شمار می آیند. مثلا در یک ساختمان مسکونی، کسی آپارتمانی را اجاره کرده و همان را از طریق سایتها آنلاین مثل بوکینگ برای اجاره می گذارد و ملت می گیرند و کسی هم خیلی کاری به کارشان ندارد.

خلاصه، با کلی زحمت یک هتل آپارتمان رزرو کردیم اما متاسفانه وقتی خواستیم برای دو شب بگیریم جا نداد و فقط یک شب را جا داشت و هر چه کردیم دو شب را جا نمی داد. اما چون شرایط و قیمت خیلی عالی داشت، همان را گرفتیم و بقیه اش را به تقدیر سپردیم که چه خواهد کرد با ما. با اینکه در گزینه ها انتخاب کرده بودم که پرداخت از قبل نداشته باشد و کنسلی رایگان هم روی آن باشد، با این همه یکباره دیدم که پیام آمد پول از کارت برداشت شد و هتل رزرو شد. یعنی اینکه دیگر کار از کار گذشته و باید استفاده اش کنیم.

بقیه روز چهارشنبه را روانه پارک و مرکز خرید مگنولیا در جایی نزدیک حومه ورتسلا شدیم. پارکی بزرگ که مرکز خریدی بزرگ تر در آن واقع شده بود. با تراموا از کلی قسمتهای شهر که تا حالا ندیده بودیم گذشتیم و رسیدیم. اشتباهی مسیری را رفتیم که اتفاقا به یک سالن ورزشی با دیواره های شیشه ای برخوردیم که دختر و پسرها به صورتی خواهرانه و برادرانه با هم مشغول بدن سازی و ورزش بودند و برای ما جالب بود که به این راحتی در کنار هم ورزش می کنند.

در مراکز خرید مثل بقیه شهرهای اروپا برندهای معروف همه شعبه دارند و بازاری است رنگارنگ و جیب خالی کن. نکته جالب در مالها و مراکز خرید حضور جدی کتابفروشی ها بود. در همه این مراکز خرید کتابفروشی های خیلی خیلی بزرگ حضور دارد که کتابهای فراوانی را به فروش می رساند. تقریبا یکی از بزرگترین تابلوها به کتابفروشی تعلق دارد و مردم به طور جدی کتاب می خرند و می خوانند. یعنی در جاهای مختلف شما می توانید مردم کتاب به دست را ببینید که چگونه با علاقه کتاب در دست دارند و مطالعه می کنند.

اگرچه قیمتها در فروشگاه های برندهای معروف خیلی گران است اما برخی حراجها واقعا به صرفه است. در فروشگاه ال سی وایکیکی، حراجی برقرار بود که راه گفتمان با برندهای معروف را کمی باز می کرد. یکی دو ساعتی از وقت ما را گرفت اما انتخاب های خوب از بین اجناس با کیفیت ارزشش را داشت و لذتی خاص خود را نصیب آدم می کرد. جالب است که اگر برگه خرید این فروشگاه را داشته باشید در نمایندگی های آن در تیراژه 1 (پونک) و 2 (خیابان مدنی) می توانید جنس را تعویض کنید.

نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به سمت دوحه در روز یکشنبه 5 شهریور 96 ساعت 12.55 به وقت ورشو و 3.30 به وقت تهران، بر فراز دریاچه وان ترکیه

اینجا ورتسلاو لهستان (4): ایفلا 83 م: ورتسلا شهر کوتوله های بامزه

روز دوشنبه 30 مرداد 96 است. روز اول کاری هفته در اروپا است. دیروز بچه ها خودشان رفتند و کمی در شهر گشتند و خرید هم کردند. امروز برنامه گذاشتیم که بتوانیم منطقه قدیمی شهر را ببینیم. به همین خاطر اول صبح پول تبدیل کردیم و با جیبی پر از زلوتی به سوی شهر شتافتیم. مهمترین مراکز تاریخی شهر در میدانی به اسم رینک مستقر شده است. میدان رینک، مثل همه مناطق تاریخی و قدیمی شهرهای اروپایی حفاظت شده است و با سنگ فرشهای زیبا و تمیز کف پوش شده است. کلیسای قدیمی باقی مانده از جنگ جهانی دوم، آب نما، و ساختمانهای قدیم که هر کدام به یک رنگ است از جاذبه های این میدان است. البته در جای جای آن هم کافه های متنوع با غذاها و نوشیدنی های جذاب انتظار توریستها را می کشند.

در سایت www.wrocla.pl که مربوط به شهرداری ورتسلا است و همه اتفاقات شهر را پوشش می دهد، یک قسمت خیلی جالب هست که دوربینی به صورت آنلاین همه جریانات میدان رینک را نشان می دهد. یعنی هر کس از آنجا رد شود، عکس بگیرد یا هر اتفاق دیگری را به صورت آنلاین و تصویری برای کل جهان پخش می کند. اولین چیزی که در این میدان به دنبال آن گشتیم، پیدا کردن محل این دوربین بود. در گوشه میدان یک کتابخانه عمومی هم بود. اتفاقا وقتی وارد شدیم متوجه شدیم که یکی از نشستهای ایفلا هم در اینجا برگزار می شود. کتابخانه ای که همه بخشهای یک کتابخانه عمومی را داشت و البته به زبان لهستانی. ورود به آن بدون هیچ تشریفات یا گیر و مگیری بود. در کتابخانه های اروپا، اغلب نه کسی استقبال آن چنانی از آدم می کند نه گیر بیهوده ای در مورد مدارک و ثبت نام و غیره می دهند. بخش مخزن به لهستانی بود. بخشی به نام آمریکن کرنر داشت که کتابها و منابع به زبانهای مختلف را نگهداری میهر کجا کرد. بخش رسانه ها هم بود که کامپیوتر، پرینتر و البته اینترنت داشت. جالب این بود که بر خلاف کتابخانه های ما که اغلب جوانان و نوجوانان در آن تردد و استفاده می کنند، در این کتابخانه و البته سایر کتابخانه ها، پیرمردها و پیرزنهای زیادی حضور داشتند که هر کدام به کاری در این بخش مشغول بودند. آخرین بخش هم بخش کودکان بود که منابع زیاد و متنوعی داشت. یک مادر در گوشه ای نشسته بود و داشت برای بچه اش قصه می خواند. بقیه هم در حال آمدن به کتابخانه بودند. این کتابخانه اشراف و چشم انداز خیلی زیبایی به میدان رینک داشت.

کلیسای جامع ورتسلا از دیگر جاهای دیدنی این شهر بود. کلیسایی گوتیک و عظیم با نقوش زیبا و شیشه های منقش به ویتراهای رنگین. دیدن یک کلیسا برای بچه ها خیلی جالب بود و شمع روشن کردن و سر زدن به جاهای مختلف آن. قسمت پر زحمت و جذابش هم رفتن به بالا برج کلیسا پس از طی کردن 300 پله بود. برای بزرگسالان نفری 5 زلوتی و برای بچه ها 1 زلوتی هزینه داشت. 300 پله پیج در پیچ را که بالا می رفتی، از بالا برج کلیسا یکی از زیباترین مناظر اروپایی را می شد دید. آسمان آبی، ابرهای سفید و هوای نیمه سرد پس از باران و دیدن سقفهای قرمز شیروانی مانند و درخت و سبزه های فراوان اروپایی، منظره ای شبیه کارت پستال می ساخت. رود ادرا در کل شهر پیچ خورده بود و قایقهای توریستی بر روی آن از این طرف به آن طرف می رفتند.

برای ناهار یک رستوران با تابلو "Kebab" را انتخاب کردیم. رستورانی که آهنگ عربی پخش می کرد و غذاهایش هم کباب ترکی و چیزهای سالم و حلال دیگر بود. غذاها هم در ظرفهای ریخته شده بود و شما هر چقدر می خواستید در ظرف یک بار مصرف سبک می ریختید و آن وقت وزن می کردند. برای هر 100 گرم 4 زلوتی حساب می کردند. غذاهای متنوعی شامل ماهی و کباب ترکی و ... انتخاب کردیم. البته آقای رستورانی فکر می کرد که ما عربیم و با ما عربی حرف می زد و کلی طول کشید تا متوجهش کردیم که عربی نمی دانیم. در هنگام غذا در میزهای رو باز کنار خیابان باران گرفت و مجبور شدیم بدویم زیر الاچیقها. چوبهای چینی هم برای غذا خوردن بود که بچه ها حسابی با آنها سرگرم شدند.

از جذابیتهای خیلی دیدنی وروتسلا، مجسمه های کوچولویی از کوتوله های شیطان در سطح شهر است. هر کجا که بروی به تناسب موقعیت یک یا چند مجسمه کوتوله را می توانی پیدا کنی. منشا این کوتوله ها هم به اعتقادات مردم به ارواح و شیاطین بر می گردد. وجود این مجسمه ها با ساخت و طراحی جالبی که دارند، یک حس گرم و همدلی در شهر به وجود می آورد و البته جذابیتی خاص. مثل در ایستگاه راه آهن یکی هست که با چمدان است، در جلوی کتابخانه عمومی شهر که کتابخانه آزادی است یکی با مجسمه آزادی آمریکا است. در جای دیگری مجسمه ای با کیبورد و در مرکز خرید، مجسمه ای در حال خرید نصب شده است.

رود ادرا مثل همه رودهای زیبا و تمیز اروپایی چیزی در حد قلب شهر است. در هر کجا که رد می شوی، بخشی از رود را می بینی که تمیز و آرام خودنمایی می کند. اما در جایی به نام ایستگاه کتدرا، می شد رفت و سوار قایقهای تفریحی شد و دوری را روی رودخانه زد. یک کشتی بزرگ تفریحی نفری 20 زلوتی گرفت و ما را سوار کرد و 50 دقیقه روی رودخانه بودیم. خیلی از جاهایی را که با تراموا رد شده بودیم حالا از زاویه درون آب می دیدیم. قایقها هم یک بخش مسقف در زیر دارند و روی عرشه کاملا مسطح و دارای صندلی برای نشستن و سایه بان است. با آنکه هوا بر روی رود سردتر بود اما نمی شد از این منظره و هوای عالی دل کند و رفت درون کابین. در اطراف رودخانه مردم در حال رفت و آمد بودند و در جای جای آن عروس و دامادهایی دیده می شدند که خودشان به همراه یک عکاس در حال گرفتن عکسهای خاطره انگیز عروسی بودند. در قسمتهای مختلف آدمها نشسته بودند و ماهیگیری می کردند. قایقهای کوچک پارویی روی رود بودند و ورزشکارها یا مردم معمولی با پارو زدن در آب پیش می رفتند. مناظری زیبا و دل انگیز در این رود و بر روی این قایق تفریحی به چشم می خورد.

بر روی پلی قدیمی روی ادرا با صحنه جالب و عجیب پلهای عشاق اروپایی رو به رو شدیم. سرتا سر نرده های پل پر از قفلهای قدیمی و جدید و رنگا رنگ بود با اسامی عشاقی که روی آنها نوشته شده بود. معمولا عاشقها می آیند و قفل را بر روی قفها یا نرده ها می زنند به این استعاره که عشقشان را تا ابد قفل و نصیب هم می کنند و کلید آن را در رود می اندازند که هیچ وقت این عشق قفل شده باز نشود. نکته جالب این بود که در بین آن همه قفل، فربد یک قفل را پیدا کرد که روی آن به فارسی نوشته شده بود "نازنین و پویا". دیدن قفلی از عشاق پارسی زبان لطف و زیبایی خودش را داشت. پیرمردی روی پل ایستاده بود و آهنگ زیبای را با کلارینت (قره نی) می نواخت و دل رهگذران را تازه می کرد. بعد از پل، یک راه باریک بود که به کلیسایی ختم می شد که دیواره هایش آجری قدیمی بود اما باروهای قلعه آن از فلزی به رنگ سبز که از همه جای شهر دیده می شد. در دیواره های بعد از پل چندین عکس مربوط به سال 1945 نصب شده بود که وضعیت این مسیرها را نشان می داد. یکی از عکسها هم از همین زاویه و محلی که ایستاده بودیم گرفته شده بود و خرابی های بعد از جنگ جهانی دوم شهر را نشان می داد که آن قسمتهای بالایی باروهای کلیسا تخریب شده و از بین رفته بود و معلوم بود که بعدا این قسمتها را به آن اضافه کردند. آقایی هم با فلوت و دستگاهی که به آن وصل کرده بود، آهنگ عاشقانه تایتانیک را می نواخت که کاملا با حس زیبای این کوچه و منظره دلنشین و تمیز آن همخوان بود و آدم دلش نمی آمد که سکه زلوتی در آن نیاندازد.

در این شهر هم مثل شهرهای دیگر اروپا، پرنده ها زندگی آرام و مسالمت آمیزی با مردم دارند. در جای جای شهر کبوتران را می بینی که در بین مردم حرکت می کنند یا در میزهای بارها و رستورانها منتظر خرده غذاها هستند. در کنار رود ادرا خیلی از آدمها می آیند و خرده غذا برای پرنده ها می ریزند. کبوترها و گنجشکها روی دستهای آن می نشینند و غذا می گیرند و هیچ ترسی از مردم ندارند.

نوشته شده در تاریخ 3/6/96 به ساعت 10.30 صبح (1.05 دقیقه به وقت ایران) در قطار ورتسلا به سمت ورشو

اینجا ورتسلاو لهستان (2): ایفلا 83 م: ماراتن سفر

وقتی پای سفر در میان باشد، گویی کائنات هم خوب می‌داند که یکی از مهم‌ترین کارهای دنیا در جریان است و دستی از غیب تمامی چاله‌ها را پر می‌کند و زمینی هموار برای پای در راه سفر گذاردن مهیا می‌کند. یکی از مشکلات دیگر که در راه این سفر بود، مشکل گرانت (پژوهانه) بود. چون سقف محدودی برای استفاده از پژوهانه و هزینه کرد آن برای سفرهای همایشی هست، و شروع سال مالی گرانت از مهر است و من برای سفر فرانسه استفاده کرده بودم، بنابراین اولین در بسته رو نمایی کرد. اینکه نمی‌شود از پژوهانه پارسال استفاده کرد و پژوهانه سال 96 هم هنوز اعلام نشده. خوشبختانه با بلندنظری جناب معاون پژوهشی دانشگاه این مشکل به سرعت حل شد و مابقی کارها به جریان افتاد. چرا که اگر این موافقت صورت نمی‌گرفت، حکم ماموریت داده نمی‌شد و امکان گرفتن ارز دولتی هم نبود.

از همان ابتدای ورودم به کتابخانه – یعنی آبان 1394- یکی از برنامه هایی که در صدر برنامه‌هایم بود، راه اندازی کتابخانه کودکان برای خدمت به بچه های اساتید و کارکنان و دانشجویان بود. خوشبختانه بلافاصله بعد از پیگیری، خانم سمیه (سوسن؟) سلیمانی علاقه و اشتیاق وافری نشان داد و این کتابخانه با حمایت ما و پیگیری و عشق ایشان شکل گرفت. الان هم یک کتابخانه عالی و مثال زدنی شده است. امسال ایشان هم زحمت کشیده بودند و پوستری را در مورد کتابخانه کودکان برای بخش پوستر ایفلا ارسال کرده بودند که پذیرفته هم شد. از آنجا که ایشان ظاهرا یک استعداد نهفته در تور لیدری داشته و دارند، خیلی از کارهای سفر از جمله رزرو هتل و هماهنگی بلیط و ... با همت ایشان به سرانجام رسید. از همه مهم‌تر که از پیمنت 24 یک کارت اعتباری مستر کارت گرفتند که چقدر به کارمان آمد. هر چند که خود کارت به 55 هزار آب خورد و از سوی دیگر، هزینه شارژ و واریز دلار هم به قیمتی بالاتر از بازار بود اما ارزشش را داشت. در چند جا که مستر کارت لازم بوده خیلی به کار آمده است.

تجربه سفر فرانسه و آلمان نشان داد که بهترین گزینه سفر، هتل آپارتمان است که امکانات آشپزی و ... را در خود دارد و تقریبا یک سوئیت یا خانه نقلی را با خود خواهید داشت. بنابراین هتل رزرو شد. اما حواسمان نبود و البته ریسک بود با وجود بچه‌ها، که بخواهیم یکی دو شب بگیریم تا پابند هتل نشویم. چون وقتی رزرو اینطوری در کار باشد دیگر نمی‌توانی کنسل کنی و مجبوری تا تهش بمانی. در حالی که ما می‌خواستیم زودتر برویم که به پراگ هم برسم اما هتل پابندمان کرده بود.

خلاصه شرایط سفر مهیا شد و ساعت یک بعد از نیمه شب روز شنبه راهی فرودگاه امام خمینی شدیم. فرودگاهی که اگر چه دروازه اتصال ما با دنیا است اما ورودیه اش و سازمانش آنقدر مشکل دارد که شلوغی بیش از حد و صف طولانی ابتدا و درهم و برهم بودن و کوچکی محوطه‌ها، اصلا قد و قواره یک فرودگاه بین المللی را ندارد. تا جایی که توانسته بودیم بارها را حذف کرده بودیم و فقط دو چمدان و دو کوله پشتی داشتیم که جمعا به 40 کیلو هم نرسید در حالی که نفری 30 کیلو مجوز بار داشتیم. بارها که تحویل شد و خیالمان راحت شد، رفتیم سراغ مابقی مراسم قبل از سفر که یکی پرداخت عوارض خروجی است که از مصادیق کامل پول زور است، اما چاره ای نیست و باید داد. خوشبختانه امکان پرداخت با دستگاه فراهم شده بود اما از آنجا که ما هیچ کاری را عادت نداریم انجام دهیم، خیلی از بانک‌ها از جمله بانک تجارت در دستگاه‌ها تعریف نشده و قابل پرداخت نبود.

بعد هم گرفتن 300 دلار گدایانه ارز دولتی بود که به فربد به خاطر زیر 12 ساله بودنش نداده بودند و ما هم قبلا برای هند گرفته بودیم و فقط فرزاد مانده بود که آن را هم گرفتیم. ماجرای ارز فرزاد هم جالب بود. وقتی برای ارز دولتی خودم به بانک ملت شعبه شهرک غرب مراجعه کردم، فرزاد را هم با خودم برده بودم. مدارک هم هر چه بخواهی همراهم بود که مسئول ارز نتوانست هیچ ایرادی بگیرد. فقط گفتند چون حساب بانکی ندارد باید اسمش را در سامانه ثبت کنیم. بعد از یک رفع درآمدند که چون بالای 15 سال است حتما کارت ملی می‌خواهد که ما نداشتیم. بنابراین به همین راحتی ارز را بالا کشیدند رفت. به شوخی به بچه‌ها گفتم تو یکی از صغر سن و تو دیگری از کبر سن، این ضربه ارزی را به ما زدید. اما از آنجا که اینجا ایران است و کمتر چیزی قطعیت دارد و ما هم به هیچ وجه به هیچ نه یا آره ای نباید دل خوش باشیم، فردا کله سحر خودمان را رساندیم بانک ملی شعبه میدان فردوسی که اصل جنس است و کل کارهای ارزی را مسلط است. آقای بانک با گشاده رویی فرمودند که ما فقط بلیط و پاسپورت می‌خواهیم و اسمتان را بنویسید و ساعت 10 که نرخ ارز می‌آید مراجعه کنید. فرزاد از بس نگران بود پرسید من کارت ملی ندارم آیا می‌توانم بگیرم؟ آقاهه گفت، اینجا فقط بلیط و پاسپورت. آن مسخره بازی‌ها مال بانک ملت است که تعجب کردیم چطور این مساله را خوانده است.

درست است در بلیط پروازی مثل پرواز ما می‌نویسند ساعت 5.5 دقیقه صبح. اما وقتی می‌خوانی که لازم است 3 ساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشی و فرودگاه بین المللی امام هم آن سر دنیا است، یعنی اینکه باید ساعت 12 شب راه بیافتی و این یعنی اینکه خواب بی خواب. صف ابتدای ورود به فرودگاه هم بهترین استقبال و خوش آمدگویی از نوع ایرانی به مسافران بین المللی است. خوشبختانه هواپیمایی قطر مشکلی با بار ندارد و این سفر جزء معدود سفرهایی بود که ما نگرانی از بار نداشتیم. چمدان‌ها را که تحویل دادیم می‌خواستیم پوسترها را هم تحویل بدهیم که گفتند بهتر است ببرید همراه خودتان توی هواپیما. آقای عمرانی و خانم نیک نیا یک پوستر داشتند و آقای دکتر اصنافی و خانم‌ها پاکدامن و دانشمند هم پوستر دیگری که من مسئولیت حمل آن را داشتم. خوشبختانه خانم سلیمانی مثل همیشه خوش فکری کرده بودند و قاب پوستر مخصوص نقشه های معماری برای پوستر خودشان گرفته بودند که این‌ها را هم درون آن جا دادیم. اما اشکال این بود که هر جا می‌رفتیم، همه با تعجب نگاه می‌کردند و فکر می‌کردند در حال حمل آر پی جی 7 هستیم.

پرواز اول به دوحه بود. اگر چه مشاهده طلوع زیبای خورشید از پنجره هواپیما و بر فراز دوحه، خیلی جالب بود اما فرودگاه دوحه یکی از استرس زا ترین فرودگاه های جهان است. چون فرودگاه ترانزیت به شمار می‌آید و همه آن‌هایی که می‌آیند می‌خواهند به سرعت خودشان را به پروازهای بعدی به یک گوشه دنیا برسانند. به خصوص ابتدای کار که می‌رسی، همه در حال بدو بدو هستند و هر کسی به یک طرف می‌دود و همه هم عجله دارند که به پروازهای دیگرشان برسند. خوشبختانه این بار خیلی فاصله پرواز ما مناسب بود و می‌توانستیم دوری در فرودگاه دوحه که برای خودش شهری است بزنیم. ماجرایی داشتیم با دستشویی بچه‌ها. دیدن اینکه در دستشویی مردانه، خیلی‌ها در سلول‌های انفرادی سرپایی قضای حاجت می‌کنند خیلی برایشان عجیب بود. طرفه اینکه، یک چشم بادامی در حال مسواک زدن وارد دستشویی شد و همانطور مسواک زنان قضای حاجت هم کرد. دیگر اینکه باید توجه داشته باشی که ساعت‌ها در هر فرودگاه به ساعت محلی محاسبه می‌شود. بر این اساس ساعت 4 شهر را در موبایل تنظیم کرده بودیم. دوحه که یک ساعت و نیم از ما عقب تر است و ورشو و وروتسلا که هر کدام دو ساعت و نیم از ما عقب تر هستند.

پرواز به ورشو به راحتی اتفاق افتاد. چون آنقدر خسته و بیخواب بودیم که به محض نشستن در هواپیما، به خواب عمیقی فرو رفتم و متوجه هیجان بچه‌ها نشدم. خوشبختانه هواپیماهای مدرن قطر آنقدر سرگرمی داشتند که بتوانند بچه‌ها را با فیلم و موسیقی و بازی و دیدن حرکت هواپیما در مسیر سرگرم کنند. جالب این بود که هواپیما بعد از بلند شدن دوباره برگشت به خاک ایران و از غرب ایران به سمت تبریز رفت و از خاک ایران به ترکیه و اروپا. حالا فکر کنید اگر ایران وضعیت خوبی در جهان و توری است پذیری داشت، همه پروازهایی که لازم بود به مسیرهایی از این دست اتفاق بیافتند از ایران صورت می‌گرفت و هم ارتباطات جهانی گسترش می‌یافت و هم اقتصاد ما هم از صنعت بدون دود و طلای پاک توریسم بهره های وافری می‌برد.

اما ماجرای اصلی در فرودگاه شوپن (اسم خیلی جالبی دارد) ورشو بود. باران می‌بارید و هوا تقریبا سرد بود. جالب بود که خیلی از مردم کاپشن پوشیده بودند اما پاهایشان لخت بود. بعد از شب نخوابی و خستگی، فقط دلمان می‌خواست که زودتر برسیم و هم استرس ما تمام شود و هم اینکه استراحت بکنیم. به سراغ پروازهای ورشو به وروتسلا رفتیم. پیدا کردن محل فروش بلیط کار سختی بود. در لهستان، خیلی نمی‌شود روی انگلیسی دانی مردم حساب کرد. بسیاری از لهستانی‌ها نه تنها انگلیسی حرف نمی‌زنند، بلکه اصلا از همان اول اگر بخواهی انگلیسی حرف بزنی، به لهستانی پوزش می‌خواهند و ادامه نمی‌دهند.

بالاخره، بلیط فروشی را پیدا کردیم. اگر چه قبلا قیمت‌ها و مسیرها را چک کرده بودیم، اما گویی عالم واقع با عالم مجاز در این کشور خیلی متفاوت است. یک کارمند کار نابلد هم گیر ما افتاد که با خستگی و استرس سفر اصلا جور در نمی‌آمد. نه انگلیسی را خوب می‌دانست و نه تسلط درستی به اوضاع داشت و دائم از همکار دیگری کمک می‌گرفت. در آخر هم، نپذیرفتن یورو و دلار و فقط پذیرش زلوتی لهستان، بزم بدبیاری های خستگی در بدن گذار را کامل کرد. از آنجا که معمولا تبدیل پول در فرودگاه‌ها به صرفه نیست، برنامه ای برای تبدیل پول نداشتیم و فقط قرار بود بعد از گرفتن بلیط مبلغ کمی تبدیل کنیم تا بعدا سر فرصت در شهر کار تبدیل را انجام دهیم. از طرف دیگر، در کل خیابان فردوسی و چهار راه استانبول از هر کسی پرسیدیم که زلوتی دارند، چیزی دستگیرمان نشده بود. به همین خاطر، بدو بدو رفتیم به صرافی آن طرف فرودگاه و به خانم صرافی گفتیم که می‌خواهیم به انداز 1300 زلوتی تبدیل کنیم. ایشان هم فقط عدد 300 را فهمیدند و مبلغی که دادند خیلی کم بود. بعد دوباره مجبور شدیم عملیات تبدیل را تکرار کنیم. ضمن اینکه نرخی که تبدیل کردند کاملا ناجوانمردانه بود و اصلا با سطح شهر همخوان نبود.

یکی از چیزهای جالب بلیط فروشی این بود که میز هر کس میز مستقلی بود که می‌شد آن را جابجا کرد. روی میز طوری بود که یک کرکره داشت که هر وقت طرف کارش تمام می‌شد، می‌توانست کرکره را بکشد پائین و در آن را قفل کند و خلاص و اینطور می‌شود هر کس یک دفتر کار مستقل و قابل حمل داشته باشد.

پروازهای داخلی اروپا معمولا پروازهای بدون بار هستند. به همین خاطر، مبلغی که شما در بوکینگ یا سایتهای آنلاین می‌بینید و بعد قیمت واقعی را متوجه می‌شوید حسابی شوک برانگیز است. آنقدر آقای بلیط فروشی خنگ تشریف داشتند که آخرش ما متوجه نشدیم چطور حساب کردند و فقط فهمیدیم که حدود یک میلیون و چهارصد هزار تومان پول بلیط از ورشو تا وروتسلا را پرداخت کردیم.

تا زمان پرواز 4 ساعتی وقت داشتیم اما حال چندانی برای گشتن در فرودگاه یا شهر نداشیتم. با این حال دوری زدیم و کمی با فرهنگ لهستانی آشنا شدیم. گفتیم زودتر برویم قسمت ترانزیت و اگر هم بشود دوری در فری شاپ ها بزنیم. چقدر هم خوب شد که زود رفتیم. چون رد شدن از گیت بازرسی فرودگاه مراسمی داشت. همه چیز را باید باز می‌کردی و در سبد می‌گذاشتی. تمامی وسایل را می‌گشتند و دوباره تکرار می‌کردند. حتی از خانمها می‌خواستند که لباس و حجابشان را در بیاورند که قبول نکردیم و مجبور شدند پلیس زن برای بازرسی بیاورند.

خورشید در لهستان خیلی دیرتر از ما غروب می‌کند و غروب زیبا و عجیب و قریبی هم دارد. رنگ‌های قرمز و زرد و نارنجی در هم می‌آمیزد و از فراز سقف‌های اکثرا قرمز شیروانی های خانه‌ها و در میان مناظر سرسبز اروپایی، صحنه های جانانه ای می‌سازد. پرواز ریان ایر که خط پروازی داخلی لهستان است گویی به شوخی پرواز می‌کرد. اولین موضوع جالب این بود که شماره صندلی هر کدام از ما یک چیز پرتی در یک جای هواپیما بود. حتی دو نفر ما کنار هم نبودیم. به مهماندار گفتیم و گفت هر جا می‌خواهید بنشینید و مشکل چندانی نیست. نشستیم و مراسم شروع پرواز را به شکل شوخی آمیز و خنده داری انجام دادند. اصلا از جدیت و سخت گیری‌های پروازهای داخلی خود هم خبری نبود.

بعد از پذیرایی های مفصل هواپیمایی قطر، منتظر بودیم که در اینجا هم پذیرایی بشویم. اما وسط های پرواز دیدیم که دو مهماندار یک چرخ را که روی آن نوشیدنی و خوراکی بود آوردند و بردند جلو هواپیما و بعد برگشتند. ما فکر کردیم برای پذیرایی است و تعجب کردیم که چقدر متنوع و در عین حال کم است. بعد فهمیدیم که هر کس بخواهد می‌تواند بخرد و پذیرایی رایگان در کار نیست. اما یک چیز جالب این بود که یک سری برگه را یک مهماندار آورد و اعلام کردند که این‌ها برای خیریه و حمایت از کودکان است و اگر کسی بخواهد می‌تواند بخرد و به خیریه کمک کند.

هر طور بود هواپیما در غروبی زیبا و کمی سرد و نیمه بارانی و بادآلود به فرودگاه ورتسلا رسیدیم. خوشبختانه در بدو ورودمان، تابلوی ایفلا را دیدیم که مهمان‌ها را راهنمایی می‌کردند. گفتند که با اتوبوس خط 109 می‌توانیم خودمان را به مرکز شهر و جایی که هتلمان هست برسانیم. حالا باید بلیط اتوبوس تهیه می‌کردیم. آن هم از دستگاهی الکترونیکی که زبان لهستانی داشت. ما هم سکه و پول خرد نداشتیم و نمی‌دانستیم که چطور باید بلیط بگیریم. خوشبختانه مسترکارت داشتیم که به مدد توانستیم عملیات پرداخت را انجام دهیم. یک پیرمرد باحال هم کنار دستگاه بود که راهنمایی و کمک می‌کرد که بتوانی بلیط بگیری. بلیط گرفتیم و با اتوبوسی که شلوغ هم بود خودمان را به جایی نزدیک مرکز شهر رساندیم که بعدا فهمیدیم معروف به گلونی است و ایستگاه مرکزی قطار وروتسلا در آنجا قرار دارد. با کمی سختی و آزمایش خطا هتل را پیدا کردیم. خوشبختانه در هتل یورو را قبول کردند. رسیدن به اتاقی نیمه گرم بعد از 24 ساعت بیداری و سه پرواز و زیارت سه شهر و برپا کردن بساط شامی وطنی با وسایل ضروری که برده بودیم حسابی دلچسب بود.

اینجا ورتسلاو لهستان (1): ایفلا 83م: ربع قرن صبوري براي آرزويي حرفه‌اي

وقتی سوال "ایفلا مخفف چیست؟" در امتحان پایان ترم درس "آشنایی با کتابخانه و کتابداری" مرحوم دکتر اسدالله آزاد را در انتهای ترم اول کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد در بهمن 1370، جواب می‌دادم، بدون اینکه بدانم ایفلا مکان یا موقعیت جغرافیایی معینی نیست، فکر می‌کردم این ایفلا که آدم را یاد فیلا می‌انداخت، چطور جایی می‌تواند باشد. درست هم یادم نمی‌آید از کی آرزو داشته‌ام که روزی در ایفلا شرکت کنم؟ چرا که ایفلا مثل حج کتابداری است و کسی که مستطیع علمی می‌شود، لاجرم باید حتما آن را تجربه کند. بعد از برآورده شدن آرزوی رفتن به نمایشگاه کتاب فرانکفورت در مهر 1395، این دومین آرزوی بزرگ بین المللی حرفه ای‌ام بوده.

سالهای 1376 و 1377 بود که خبرش رسید آقای سید مهدی تقوی و سید کاظم حافظیان رضوی، در کسوت رئیس و معاون مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی رهسپار هلند شده‌اند تا در کنگره ایفلا شرکت کنند. بعد از برگشت ایشان، جلسه گزارش سفری که در مرکز رسم بود برگزار شد و گزارشی از این سفر ارائه شد. آن‌هایی که آقای حافظیان عزیز را می‌شناسند خوب می‌دانند که وقتی از گزارش سفر توسط ایشان حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم. سال‌ها است سفره ارادت ما به آقای حافظیان پهن است و خیلی جاها با هم رفته‌ایم و خیلی تجربه های مشترک را از سر گذرانده‌ایم. اما همیشه عاشق یک چیز بوده‌ام. اینکه بعد از سفر یا کاری که انجام داده‌ایم، بنشینم و شرح ماوقع را از زبان ایشان بشنوم که خود حکایتی احلا من العسل دارد. گفتار و اشتیاق و فن گزارش شیرین کنی دارند که خودم با تعجب می‌گویم واقعا این‌هایی که ایشان گزارش می‌دهند را من هم دیده و چشیده‌ام؟ حالا فکر کنید جوان تازه سربازی رفته و تازه شاغل که از شدت اشتیاق به فعالیت‌های حرفه ای، گویی شبه مرض استتثقای حرفه ای دارد، چگونه مسحور کلام سحرآسای آقای حافظیان از شرح سفری چنین ارزنده می‌شود. از همان ایام بود که دانه های شوق رفتن به ایفلا –یا به تعبیر نادرخان نقشینه: ایفلانوردی- در عمق جان ما ریشه دوانید اما هیچ وقت چنین همای سعادتی، شانه نحیف حرفه ای ما را نشانه نرفت و بر آن ننشست.

تا اینکه من به دانشگاه منتقل شدم و ابواب رحمت جهانگردی و مقاله بازی بین المللی به رویم مفتوح شد و مترصد پر کشیدن به سوی قصر آرزوهای دیر آغوش دهنده ایفلا بودیم. در دو سال گذشته در چنان سوراخ سنبه های دور و درازی از دنیا برگزار شد (کیپ تاون آفریقای جنوبی و آمریکا) که اصلا هوس آن را هم نمی‌شد به سر پروراند.

اما تا خبر دار شدیم که عروس هزار داماد ایفلا راه به سوی اروپا کج کرده و ما هم ویزای شینگن سه ساله چندبار ورود بر پر شال داریم، سر از پا نشناسان مصمم شدیم که به هر مرارتی شده قفل از این آرزوی دربسته دیرینه بگشاییم. چندین و چند چیکده مقاله شفاهی و پوستری ارسال کردیم و از قدرتی خدا همه از دم تیغ گذشته و پذیرفته نشدند. در آخرین دقایقی که می‌رفت بوی ناامیدی و الرحمان ایفلانوردی بلند شود، خبر رسید که مقاله طرح پژوهشی کتابخانه مجازی مربوط به دانشگاه مجازی دانشگاه ایران با همت و رهبری سرکار خانم دکتر لیلا نعمتی انارکی و جمعی از دوستان پذیرفته شده است و مقرر شد که ما نایب الزیاره جمیع دوستان مشارکت کننده در ارائه مقاله در ایفلا باشیم.

از آنجا که تابستان بود و فصل تعطیلی مدارس و از مدت‌ها قبل بچه‌ها حکم قاطع و اولتیماتوم جابرانه صادر فرموده بودند که بی ما سفر نرو، مصمم شدیم که ایشان را هم راهی کنیم و سفری علمی-سیاحتی- خانوادگی ترتیب بدهیم. اما نیک می‌دانستیم که اگر چه تصمیم آسان افتاد اول اما افتاد خیلی مشکل‌ها خواهد شد. اولین مساله، ویزا بود. من و همسرم از صدقه سری دست و دلبازی سفارت محترمه فرانسه ویزای شنگن سه ساله چندبار ورود در جیب داشتیم و حالا خیلی بعید به نظر می‌رسید به دو پسر بچه آن هم از یک سفارت دیگر که کشوری از تبار بلوک شرق سوسیالیستی پرچمدار آن بود، بشود ویزایی کاسب شد. با این حال، از بس شدت مصممیت ما بالا بود، به نظر نمی‌رسید هیچ چیز جلودار عملی کردن این تصمیم باشد. کار را در چند جبهه شروع کردیم.

اولین قدم، استخراج جزئیات دریافت ویزا بود. یک روز بر خاستم و رفتم خیابان جردن قدیم (که الان شده نلسون ماندلا که من هم نفهمیدم فلسفه تعویض اسم یک خیابان جا افتاده چیست؟) و بعد از پرس و جوی میدانی از خلق الله متوجه شدیم که اینجا گره ای از مشکلات ما نمی‌گشایند. بعد از کنکاش در مورد ویزای لهستان متوجه شدیم که وضع ویزای شنگن این کشور با آلمان و فرانسه متفاوت است. فرم مکتوبی در کار نیست و باید فرم ویزای شنگن را به صورت آنلاین و بر روی سایت سفارت در تهران تکمیل کرد. سایتی که راهنمایی چندانی ندارد و بعد از مدتی هم بخش‌های توضیحی در مورد روادید از کار افتاد. اوایل تیرماه به سراغ سایت رفتیم و ساعات قبل از افطار یک روز ماه رمضان که منزلمان هم مزین به جمع کثیری مهمان بود، فرم را تکمیل کردیم. بعد از تکمیل فرم تاریخ 2 مرداد را برای تحویل مدارک به صورت آنلاین معین کردند که خوشحال و خندان گفتیم چه خوب که وقت کافی دو هفته ای برای آمدن ویزا هست و می‌شود برنامه ریزی خوبی کرد. رفتیم به سراغ مابقی کارها و خوش و خوشحال که مدارک را با حوصله جمع می‌کنیم و مشکلی نخواهد بود. چند وقتی گذشت و شلوغی کارهای پایان ترم که تمام شد یک روز به صرافت افتادیم که چه شده و بد نیست خبری از سفارت و ویزا بگیریم. کنکاش کردیم و آهی سرد از نهادمان بر آمد که بعد از تکمیل این فرم باید ایمیلی ارسال شود و در آن فرم و زمان مصاحبه دقیق قید شده باشد و هر چه در اینباکس و اون باکس و اسپمها هم گشتیم خبری از چنین ایمیلی نیافتیم. سراسیمه رایانه سراسر عجز و دستم بگیر افتادم از پای، گسیل کردیم به سفارت که ما نور دیدگان مدعو در کشور شما هستیم و روا نیست که شما چنین ناروایی در حقمان کنید و این است شرح ماوقع ما و شما چه دستور و اجازت می فرمائید. بعد از شور و مشورت فرمایش کردند که باید دوباره بروید و فرم را به صورت درست و حسابی روی سایت سفارت تکمیل کنید. رفتیم و این کار کردیم و بعد هم رایانامه ای دیگر گسیل داشتیم که حالا وقت دستگیری است. آقا یا خانم اشپینسکی نامی جواب دادند که 11 مرداد را برایتان وقت گذاشته‌ایم. اولین دغدغه این تاریخ این بود که اگر روال معمول ارائه ویزای شنگن یعنی دو هفته جاری شود، ما روز 25 مرداد تکلیفمان روشن خواهد شد در حالی که از 28 مرداد 96 کنگره جهانی ایفلای 83 در شهر وروتسواف (Wrocla) کشور لهستان برگزار خواهد شد. باری، چاره ای نبود جز صبر و پیگیری تکمیل مدارک لازمه. تصمیم گرفتم که هر چه می‌توانم مدرک و سند و اعتبار جور کنم و با دستی خیلی پر بروم سراغ سفارت که هیچ بهانه ای برای ویزا ندادن دستشان نباشد. برای همین، از هر بانکی که فکر می‌کردم سر حسابم به تنش بیارزد پیگیر شدم که نامه تکمن مالی بگیریم که خودش چند روز کار برد و برای هر تمکن هم 15 هزار تومن ناقابل و 4 هزار تومان برای پرینت ریز حساب باید می دادیم. از دیگر تفاوتهای سفارت لهستان با خیلی از سفارتهای دیگر، اجبار برای ترجمه رسمی مدارک بود. هر چه مدرک از سند خانه و حکم و فیش و ... داشتیم سپردم برای ترجمه. از هر مدرکی که فکرش را بکنید هم دو سری کپی تهیه کرده و گذاشتم توی کیفم که بهانه بندی را تکمیل کنم.

روز چهارشنبه 11 مرداد ساعت 10 وقت سفارت داشتیم. از آنجا که طبق قانون مرفی، هیچ کاری نداری تا اینکه یک کاری برایت پیش بیاید و بعد می بینی هزار و یک کار دیگر هم دقیقا همان روز و ساعت و دقیقه ردیف می شود، کار ما همینطور شد. فرزاد، امسال دانش آموز کلاس دهم شده بود و خوشبختانه آزمون ورودی همه مدارس خوب مانند تیزهوشان علامه حلی، البرز، نمونه دولتی دانشمند و ... را قبول شده بود. چند ماه درگیر کنکاش و اطلاع گیری و دسته بندی های مختلف بودیم که کدامیک از مدارس را انتخاب کند. بالاخره در جمع بندی به مدرسه البرز رسیدیم و کلاسهای تابستانی را در آن مدرسه ماندگار و پر سابقه شروع کرد. هفته اول که گذشت، گفت معلم فیزیک اصلا خوب نیست. گفتیم صبر کن و به این زودی قضاوت نکن و درست می شود و این حرفها. اما انتهای هفته دوم با قاطعیت گفت که این معلم برای من که رشته ام ریاضی و فیزیک است سمی مهلک به شمار می آید. از طرف دیگر، مدرسه تیزهوشان روزی دو سه بار تماس می گرفت که چرا او را نیاورده اید اینجا و حیف است و کلی گفت و گوهای دیگر. تا اینکه بالاخره به این جمع بندی رسیدیم که باید از البرز جدا شود. مشاور عالی علامه حلی هم فقط برای همان روز 11 مرداد وقت داده بود. خلاصه، با استرس فراوان اول صبح مدرسه بودیم که با مشاور صحبت کنیم و به جمع بندی برای ثبت نام برسیم. رفتیم مدرسه و کار را تمام کردیم و به سرعت خودمان را رساندیم سفارت و نگران بودیم که نیم ساعت تاخیر کار دستمان ندهد. وقتی رسیدیم سفارت، چند نفری آنجا بودند. یواش یواش شروع کردیم صحبت و دیدیم که چند نفری برای نمایشگاه و چند نفر دیگر از سوی دامپزشکی برای تائید خرید گوشت به لهستان می روند. انتظار طولانی شد و فربد کلافه شد که بهش گفتم یادت باشد سفر اینجوری رفتن، تحمل می خواهد و خوب است که از همین اول چنین کرده اند که حواسمان باشد اگر تحمل نداریم بی خیال بشویم. ساعت حدود 12 نوبت ما شد. نگهبان غول پیکری جلوی در بود که تمام وسایلمان را خالی کرد و بعد بازرسی کرد. توی سفارت هم با تصویری که از سفارتهای دیگر داشتیم متفاوت بود. یک اتاقک خیلی کوچک که یک آینه بزرگ با سوراخی در زیر داشت که می شد مدارک را رد و بدل کرد. تجربه سختی بود که با هیچکس حرف بزنی. فهمیدیم آینه دو طرفه است که ما را می بیند اما ما مگر وقتی نوری از بیرون بتابد بتوانیم شمایلی از آنان که در اتاق هستند ببینیم. مدارک را دادیم و سوالی در مورد هدف مسافرت با این جمله بندی پرسیدند که "چه کسی دارد می رود کنفرانس؟" و سوال بعدی اینکه "این بچه ها برای کنفرانس چه می خواهند بکنند که درخواست ویزای کنفرانس برایشان داده اید؟" جواب این بود که فقط به پدرشان قوت قلب می دهند. خانمه هم عکس العملی نشان نداد و بقیه مدارک را گرفت و فربد را مجبور کرد فرم را امضا کرده و تاریخ میلادی بزند که برایش هیجان انگیز بود. کلی هم از مدارکی که با خون دل جور کرده و گذاشته بودم که مشکلی پیش نیاید را پس داد و بی اثر در ویزا اعلام کرد. مدارک را دادیم و آمدیم و با یک دنیا استرس نشستیم به انتظار ویزا.

از طرف دیگر، بلیط و هتل و مقدمات سفر می باید مهیا می شد اما اگر ویزا نمی دادند همه چیز به هم می ریخت. اما، در این بین متوجه شدیم که هواپیمایی قطر امکانی گذاشته که اگر بلیط بخری و ویزا ندهند و مدرک کنسلی ویزا را ببری، پول بلیط را پس می دهد. اولین قدم حل شد. بلیط خریدیم و از آنجا که ایران به ورشو پرواز مستقیم ندارد مجبور شدیم از همان هواپیمایی قطر با کلی گرانی نسبت به ماه پیش بلیط را خریداری کنیم. ده روز بعد تماس گرفتند و گفتند که ویزاها آماده است و باید برویم بگیریم. در یک بعد از ظهر خیلی باران شدیدی مردادماه رفتیم و ویزاها را گرفتیم و عملیات آماده سازی سفر رسما شروع شد. اما چند چیز مثل رزرو هتل، بلیط برای رفتن از ورشو به وروتسلاو، خرید ارز، ثبت نام کنگره و ... هنوز روی هوا و معطل مانده بود.

   نوشته شده: 28/5/96 ساعت 13.10 در هواپیمایی قطر به سوی لهستان. بر روی خاک ترکیه