سوریه 1: ایکاردا میطلبد
موهای خرمایی و آن رگههای طلاییدارش را کنار زد و با انگلیسی نوک زبانی که ته لهجه عربی هم داشت، گفت جاسمین ماده اصلی است که البته با خیلی از چیزها ترکیب میشود که نتیجهاش میشود این رایحه دلپذیر. گفتم ای کاش میشد کمی از آن را به من بدهید تا به ایران ببرم تا بوی اینجا همیشه در خاطرم بماند؛ و هنوز هم آن بو در هر نقطه از جهان مرا میبرد به سرسرای براق و کم نور دفتر مرکزی ایکاردا در شهر حلبِ سوریه. جایی که دومین سفر خارجی ولی اولین سفر جدی و بیشتر از 24 ساعت خارج از کشور مرا رقم زد.
اولین سازمان رسمی که استخدام شدم "مرکز اطلاعرسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی" بود که در دهه 1370 شمسی برای خودش برو بیایی داشت. از سال 1380 که وزارت جهاد سازندگی و کشاورزی با هم ادغام شدند و ما به طنز میگفتیم "جُک" این مرکز هم زیر مجموعه سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی شد و من 18 سال کارمند این مجموعه بودم. سازمان تحقیقات کشاورزی با مراکز مختلفی در سطح جهان ارتباط داشت و دارد از جمله فائو، ایکاردا، سیارد، آپاری، جیفار و ... این سازمانها به فراخور موضوعات روز، دورههای آموزشی برای کارکنان دفاتر عضو و مرتبط به ویژه در کشورهای در حال توسعه برگزار میکردند. سازمان ایکاردا (مرکز بینالمللی برای پژوهشهای کشاورزی در مناطق خشک) یکی از 16 سازمان و البته مهمترین موسساتی بود که سازمان ما (سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی "تات") با آن ارتباط جدی داشت و در سال 1381 (2002) تصمیم گرفته بود یک دوره آموزشی برای ارتقای دانشی کشورهای عضو و مرتبط برگزار کند.
شرایط ما بعد از ادغام خوب نبود و آن مرکزی که خیلی باکلاس و دقیق کار میکرد و سری توی سرها برای خودش در آورده بود با مدیریت خوب مهندس مهدی تقوی و سید کاظم حافظیان و جمعی از جوانهای اهل مطالعه و واقعاً جویای نام، نمونه بارز یکی از نهادهای موفق بعد از انقلاب بود، حالا به مدد سوء مدیریت و حاشیهها و اصطکاکهای بعد از ادغام، دچار استحاله شده و بی انگیزگی در آن موج میزد. مدیر مرکز خانم دکتری از حوزه کشاورزی بود که نه تخصص داشت و نه توانمندی مدیریت بر ما جوانهای پرشور و ایده آلیست و همین باعث اختلافات زیادی در مرکز شده بود. همکاران جهادی ما که جوان و آقا بودند، اغلب نوخواهی و حرکت به سوی فناوریهای مدرن اطلاعاتی سرلوحه کارشان بود که اصلاً رسالت مرکز اطلاع رسانی قبل از ادغام همین بود و همکاران کشاورزی که اغلب خانم و با سابقه بودند، به سیستم سنتی کتابخانه و مرکز اطلاعاتی عادت کرده بودند و همین باعث شکاف بزرگی شده و مدیریت کم توان سازمان چه در سطح کلان (مرحوم دکتر بهزاد قره یاضی) و چه در سطح مرکز و معاونت پژوهشی، باعث شده بود که مرکز با همه توانمندی و پتانسیلی که داشت نتواند به جهت گیری و هدف گذاری درستی برسد. از این رو، سادهترین راه یعنی هیچ کاری انجام ندادن تا ببینیم چی می شه، شده راهبرد اصلی آن.
اما شرایط خود من هم در این دوره حساس تاریخی خیلی خاص بود. اردیبهشت همان سال یعنی 1381 از پایان نامه کارشناسی ارشدم دفاع کرده بودم و در خیالاتم این بود که دیگر عالم به همه علوم خفیه و جلیه هستیام. استادم خانم رهادوست هم که بارها در کلاس میگفت من دیگر از یکی دو دهه تدریس فهرستنویسی خسته شدهام، گفت حالا که یک متخصص مطمئن (ریا نباشه) در زمینه سازماندهی اطلاعات پیدایش شده، با خیال راحت مسئولیت تدریس دروس سازماندهی اطلاعات دانشکده مدیریت و اطلاع رسانی پزشکی را به عهدهاش میگذارم. خودم هم به دنبال دردسر میگشتم و با دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی مکاتبه کرده و آنجا هم دو درس سازماندهی اطلاعات برایم در برنامه گذاشته بودند. خوشبختانه کارهای مرکز هم تعطیل بود و کار جدی نداشتیم و شب و روز من به تهیه مطالب دروسی که برای اولین بار تدریس میکردم و البته فعالیت در کمیته روابط عمومی و مدیریت وب سایت انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران میگذشت. ضمن اینکه، پدر یک پسر چهار ماهه هم محسوب میشدم.
در این موقعیت و شرایط بود که در مرکز پیچید یک دوره آموزشی در کشور سوریه برگزار میشود. افراد مختلفی دوست داشتند که این تجربه را به دست بیاورند. بعد از رایزنیهای مختلف و با توجه به موضوع آن یعنی "تولید و مدیریت مدارک الکترونیکی و مدیریت پایگاه دادههای کتابشناختی" قرار شد دو نفر از مرکز بروند. یک نفر که نیاز به انتخاب شدن نداشت و آن خانم ترانه ابراهیمی بود که اگر چه کارشناسی ارشد زبانهای باستانی داشت اما سالها بود در حوزه فناوری و طراحی سایت کار میکرد و مسئول سایت آریننا (یک موسسه کشاورزی) بود و قبلاً هم با این سازمانهای بین المللی کار کرده بود. باید نفر دوم از گروه سازماندهی اطلاعات که به موضوع کارگاه مرتبط بود انتخاب میشد. آقای احمد یوسفی رئیس وقت گروه ما بود و ایثارگرانه خودش را کنار کشید و من و آقای زین العابدین یوسفی نژاد باقی ماندیم. شرایط مساوی بود تا اینکه قرار شد آزمون زبان از ما بگیرند و نتیجه نهایی مشخص شود. روزی را معین کردند و ما به موسسه مطالعات اقتصادی کشاورزی (که هیچ وقت اسم درستش را یاد نگرفتم) رفتیم. یکی از کارشناسان قدیمی و کارکشته و زمان شاهی کشاورزی به زبان انگلیسی با ما مصاحبه کرد.
اینجا بود که یاد ماجرای استیو جابز و آن سخنرانی معروفش در سال 2005 در دانشگاه استنفورد می افتم. همانجا که میگوید زندگی از نقطههایی تشکیل شده که ما به نخ زندگیمان میزنیم و یک روزی این نقطههایی که نمیدانیم چیست به هم میرسند و سرنوشت ما را تغییر میدهند و از خودش مثال میآورد که بعد از یکسال دانشگاه رد را رها کرده اما در کلاسهای خوشنویسی شرکت میکرده ولی نمیدانسته به چه دردش میخورد. اما بعدها که سیستم عامل مکینتاش را طراحی میکند این خوشنویسی باعث میشود که ما الان فونتهای زیبایی مبتنی بر چارچوب خوشنویسی که استیوخان گذرانده داشته باشیم. حکایت من و همکارم (که عابد صدایش میکنیم) از این قرار بود که تقریباً همزمان با هم در سال 1376 وارد مرکز اطلاع رسانی جهاد شدیم. از سال 1377 من شروع کردم به کلاس زبان رفتن در موسسه کیش آن موقع که خیلی به روز و باکلاس بود. از ساعت 4 و نیم تا 6 عصر که ساعت اضافه کاری و پول در آوردن ما بود و خیلی هم سخت بود از نظر گرمی هوا و هزینه کلاس و از دست دادن ساعت اضافه کار. هر چه اصرار کردم که عابد هم بیاید و با هم برویم نیامد و همین شد که این گرهی که در گذشته به نخ زندگیم زده بودم حالا سرنوشتم را تغییر داد و من به عنوان کسی که زبان میداند برای اعزام به کشور سوریه انتخاب شدم.
در آن زمان هنوز وضعیت کشور به شرایط تحریم و بی اعتباری نرسیده و ارز و دلار هم این موقعیت را نداشتند. سابقه ارتباطات بین المللی در وزارت کشاورزی ریشه دار بود و افراد حرفهای مثل دکتر روزیطلب و خانم آقاجانی مسئولیت ارتباطات برون مرزی را داشتند و ساز و کار خوبی برای این سفرها برقرار بود. مسئول دفتر ایکاردا خانم آنیتا شرکت سعدی، که خیلی حرفهای و دارای روابط بین المللی خوب بود و بعداً یک متخصص کشاورزی اهل مصر با او ازدواج کرد و او را از سازمان برد، به چالاکی و بدون اینکه من متوجه بشوم همه شرایط سفر را مهیا کرد و یک روز آقای سهیل تاجبخش با بلیط ایران ایر به سراغم آمد که یعنی سفر واقعی و شدنی است.
غروب روز جمعه 17 آبان 1381 که روز دوم ماه رمضان بود و قبل از افطار راهی فرودگاه مهرآباد شدم و برای اولین بار از در سالن پروازهای خارجی رد شدم. آن وقتها هنوز فرودگاه امام خمینی وجود نداشت و پروازهای بین المللی نیز از مهرآباد تیک آف میکردند. دیدن فضای سالن، مبلمان متفاوت با سالن داخلی، هواپیماهای روی باند از پشت شیشه و فروشگاههای آزاد (فری شاپ) و انتظار طولانی تا زمان پرواز هیجان انگیز بود.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...