روز شنبه 2 شهریور 1398 است. اتاقم به دلیل نزدیکی به آشپزخانه صبح‌ها خیلی سر و صدا داشت. برای تعویض اتاق باید همه وسایلم را چمدان می‌کردم و می‌گذاشتم پذیرش تا شب که  برگردم و بروم اتاق جدید. خوشبختانه دو بشقاب میناکاری که انجمن برای مصاحبه کنندگان و یادگاری داده بود از چمدان خارج شد و نصف کل چمدان خالی شد و وسایل در آن جا شد. امروز راهی محل برگزاری کنفرانس شدم. دیدم که وقت هست و من هم هنوز کارت مترو نگرفته‌ام. متروی معمولی هم گران تمام می‌شود. شروع کردم به پیاده روی. گوگل مپ اگر مسیر را قبلا رویش پیدا کرده و مشخص کرده باشی، حتی در صورت آفلاین بودن هم اگر از آن خارج نشوی مسیر را می‌دهد. مسیری که می‌داد از وسط باغ ملی بود که امروز هم تعطیل بود. با کمی دور زدن خودم را رساندم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. مجموعه ای بزرگ و فوق العاده که گنجایش این همه مهمان یعنی بیش از 3500 نفر را دارد. جالب اینکه چنین اتفاق مهمی در این شهر هیچ انعکاس و نماد و نمایشی ندارد. تا جلوی مگارون متوجه بنرهای ایفلا نمی‌شوی. شاید از بس از این رویدادها می‌بینند دیگر سر و بی حس شده باشند.

باید چند کار می‌کردم. اول ثبت نام خودم را تکمیل می‌کردم و بعد کتابخانه. پوستر را هم همراه آورده بودم که بچسبانم. هر کسی این پوستر را می‌دید می‌پرسید شمشیر است آورده ای؟ آخر با بسته بندی خاصی آن را آماده کرده بودم که عین شمشیر هم می‌نمود. در بدو ورود خانم معماریان را دیدم و گفت که نشستهای کتابخانه عمومی و ملی و استاندارد و ادواری‌ها که ایرانی‌ها ارائه و عضویت دارند در کالج برگزار می‌شود. اتوبوس‌هایی هم برای آنجا بود و زمان برنامه هم شده بود ساعت 11 که خوشبختانه وقت بود و به اتفاق دوستان رفتیم کالج.

کلاسهای کالج برای برگزاری نشستهای مختلف در نظر گرفته شده بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های برگزاری این اتفاقات بزرگ در کشورهای اروپایی مساله سادگی برگزاری است. اصلا در قید و بند تشریفات نیستند. تنها وسیله پذیرایی دستگاه آب سرد کنی بود با کلی لیوان کنارش در سالن ورودی اصلی. هر چیزی هم که بخواهی خودت باید بخری از بوفه. آن هم قربانش بروم وقتی ظهر شد یک صف دو کیلومتری جلویش بسته شد. در نشست کمیته‌ها هم هر کسی چیزی داشت دست به دست می‌گرداندند و هر کسی دانه ای بر می‌داشت و می‌داد بغل دستی. البته خدایی چیزهای خوشمزه ای داشتند. همه هم باید ثبت نام کنند. حتی دوستان ایرانی که هر کدام عضو کمیته های مختلف بودند. جالب است که اصلا هم با کسی تعارف ندارند. هر چیزی سر جای خودش. به عوض اسیر کردن خودشان برای پذیرایی و این حواشی به اصل موضوع می‌پردازند. کاری ندارند شما با چی می‌آیی و کجا می‌روی و چی می‌خوری. مهم این است که به وقت برسی و از موضوعات استفاده کنی یا ارائه کنی. در نشست کمیته کتابخانه عمومی که یکی از شلوغ‌ترین و فعال‌ترین کمیته‌ها بود، شرکت کنندگان از بیش از 15 کشور حضور داشتند. این همه ایده و تجربه از کشورهای متفاوت و متنوع می‌تواند خیلی سازنده باشد.

ساعت 13.15 نشست تمام می‌شد و ساعت 13.30 نشست بعدی. صف غذا هم طولانی و غیرقابل دسترس. خوشبختانه هم خوراک مرغ داشتم و هم بیف استروگانوف (فکر کن چه کنسرو باکلاسی است) و هم نان لواش. با همان‌ها ناهار را ردیف کردیم و در قلب تاریخ از گرسنگی رهایی یافتیم. در نشست های بعد از ناهار هم شرکت کردیم. تا ساعت سه و نیم که اتوبوس بر می‌گشت در کالج بودیم. برگشتیم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. رفتم دنبال ثبت نامم. یک آقای افغان به اسم اصیل در پذیرش بود که به زبان فارسی حرف می‌زد. خیلی عالی بود. با خیال راحت و احساس نزدیکی سوالات را پرسیدیم. خیلی هم همدلی می‌کرد. خودش البته در آلمان زندگی می‌کرد و عضو تیم برگزاری بود و نه کتابدار. هنوز محل پوسترها اجازه چسباندن نداشت و نمی‌شد آن را دنبال خود کشید. به همین خاطر پیش همین آقای اصیل گذاشتمش و رفتم که از وقتم استفاده کنم.

در برگشت گفتم بروم تپه تاریخی فیلوپاپو را ببینم. پیاده راه افتادم که بیایم هتل و از آنجا بروم. یکباره خودم را جلوی موزه جنگ دیدم. بیرون محوطه که نیازی به بلیط هم نداشت کلی هواپیما و هلیکوپتر و مسلسل و توپ گذاشته بودند که می‌شد پشت توپ و مسلسل‌ها نشیت و عکس گرفت. تاریخ تحول مسائل مختلف جنگی را می‌شد آنجا به خوبی دید. یک نکته مهم این موضوع این بود که اغلب ابداعات و اختراعات بشر قبل از هر چیز در خدمت مقاصد جنگی و سلطه جویانه بوده و بعد رسیده به شئونات دیگر زندگی.

بعد هم گوگل مپ یک مسیر میانبر سبز نشان داد که دیدم از دل باغ ملی می‌گذرد. خوشبختانه باغ ملی هم باز بود و قابل دیدن. درخت‌های سر به فلک کشیده و نسبتا متنوعی داشت. چیزی که جلب توجه می‌کرد دویدن آدم‌های مختلف در آن بود. با فرم خنده دار دوی ماراتن می‌دویدند. دختر و پسر هم فرق نمی‌کرد. هوای اینجا عالی و آسمان آبی است و ورزش خطری ندارد و می‌شود از آن لذت برد. کتابخوانی هم در جای جای باغ دیده می‌شد. در شهر هم دیده می‌شود. در کافه‌ها بعضی از آدم‌ها نشسته‌اند و کتاب می‌خوانند. محوطه باغ هم خاکی است و اصلا با آسفالت به این باغ زیبا و جنگی صدمه نزده‌اند. حس طبیعی خوبی هم دارد.

یکی از دوستان خبرنگار ایبنا استوری و پستهای اینستاگرام را دیده بود و خواسته بود که مطلبی در مورد ایفلا بنویسم. با همه خستگی نشستم و شمردم و دیدم واقعا چقدر ما می‌توانیم از ایفلا بهره مند بشویم و همینطور ایفلا از ما استفاده کنه. خوشبختانه سریع هم در اینجا منتشر کردند. مزه مطلب به انتشار داغ داغ و به وقت مناسبشه که از دهن نیافته.

از روزی که آمده ام تصمیم گرفته ام یک شب را بروم بیرون. اما مگر می شود. هم خستگی بیش از حد به خاطر تحرک و راه رفتن و هم تعهد به نوشتن شبانه. اگر یک شب ننویسم احساس می کنم که وقتم تباه شده است و این مطالب در وقت خودشان شیرین و دلنشین هستند.