همین که آدم فکر کند احتمالاً اولین و آخرین بار در عمرش هست که به یک شهر سفر می‌کند، باعث می‌شود سفرهای خارجی در زمره پرزحمت ترین اوقات زندگی آدم به شمار بیایند. به وِیژه اگر در کشور و شهری باشی که دیدنی زیاد دارد، آدم از پا می افتد. هم زمان کم است و هم دیدنی‌ها بسیار و آدم حیفش می‌آید که چیزی را ندیده بگذارد.

روز سه شنبه 19 تیر 1397 (10 جولای 2018) است (تازه متوجه شده‌ام که یادداشتهای قبلی تاریخ ندارد و چون یادداشتها به تاریخ روز منتشر نمی‌شوند شاید اشکالی در زمان بندی به وجود بیاید). روز سرنوشت است و ارائه مقاله. اینجا با هر کسی که آشنا می‌شوی، دو سؤال مهم می‌پرسند. اول اینکه اینجا مقاله داری و کی هست؟ دوم اینکه استادی یا دانشجو. اغلب هم استاد هستند که خیلی جالب است آدمهای سن بالا می‌آیند می‌نشینند و با دقت مباحث را گوش می‌دهند و نظر و پیشنهاد و کامنت هم می‌دهند. بر عکس ایران که اولاً آدمهای مسن را در کمتر نشست و همایشی می‌توانی ببین و دیگر اینکه اگر هم بیایند باید کسی باشد که‌تر و خشکشان کند از گل نازک‌تر به آنها نگویند و چندین صدر مجلس برایشان باز کنند که به تریج قبایشان برنخورد که بروند و پشتشان را نگاه نکنند. گویی همیشه از بدبختهای کم سن ترها طلب کارند. وقت سخنرانی و بعد از آن هم کسی جرات نمی‌کند جیکش در بیاید. اما در اینجا، همه یک جورهایی یکسان هستند و کسی برای دیگری نوشابه اضافه باز نمی‌کند. هیچ VIP و جایگاه ویژه و آدمهای جدا نداریم. همه با هم یکسان غذا می‌خورند، هر جا و هر طور دلشان خواست می‌نشینند اما در مورد مقاله‌ها نظر و سؤال فراوان دارند. یعنی کاملاً رویکرد علمی است.

ساعت حدود 11 توانستم با استراحت اندکی که کرده بودم سرپا شده و راهی محل کنفرانس بشوم. این یک نشست استثنائا در سه سالن برگزار می‌شد تا بتوانند به همه مقاله‌ها برسند. نشست‌ها با جدیت دنبال می‌شد و از چمن گلی سازماندهی دانش و اطلاعات بود. اما یک نکته خیلی جالب در مقاله‌ها و ارائه‌ها، توجه خاص و عمیق به مباحث فلسفی بود. به ویژه اساتید و برخی از دانشجویان دکتری، خیلی جالب و علمی بنیانهای نظری و فلسفی صاحب نظران فلسفه عمومی –نه رشته کتابداری- را مطرح کرده و بر اساس آنها مقاله و پژوهش خودشان را شکل داده و ارائه می‌کردند.

وسط گوش دادن به سخنرانی بودم که دیدم یک نفر از پشت سر به شانه‌ام زد. برگشتم و دیدم جناب بیرگر یورلند بزرگ است که لپ تاپش را داد به من با یک مطلبی که اشاره کرد بخوانم. دیدم مقاله ماجا زومر در دائره المعارف سازماندهی دانش در مورد LRM است. یادم آمد دیروز که به یورلند گفته بودم در این حوزه‌ها کار می‌کنم و اشاره کرده بود به این مقاله، حالا آورده که من ببینم. چقدر بزرگوار و افتاده و در عین حال حواس جمع.

ناهار شد و رفتیم برای غذا. مثل دیروز یک جعبه سفید کوچک دستمان دادند. محتویات آن شامل یک ساندویچ (دیروز مرغ بود و امروز تن ماهی) به همراه سه عدد سس کوچک خردل، کچاپ و فرانسوی و یک میوه (دیروز موز و امروز سیب) و یک آبمیوه. هر کس هر جایی که دلش می‌خواست غذایش را می‌خورد. یک تراس بود که از آنجا رودخانه دورو و نمایی بسیار زیبا از پورتو دیده می‌شد. غذا به دست رفتم و دیدم یک مرد میانسالی با موهای نیمه سفید تنها نشسته و دارد غذا می‌خورد. رفتم و سلام کردم و پرسیدم مزاحمش نیستم که با هم غذا بخوریم. جواب مثبت داد و به محض اینکه گفتم از ایران هستم گل از گلش شکفت. چرا که دکتر فتاحی را می‌شناخت و گفت که اسمش بابیک و رئیس شاخه لهستان ایسکو است. نمی‌دانید چه حال خوبی دارد وقتی یک هموطن دوست را در کشور دیگری می‌شناسند و با احترام از او یاد می‌کنند. در ایسکوی والنسیا دکتر فتاحی را دیده و در ایسکوی 2014 که در کراکف برگزار شده دکتر فتاحی مقاله داشته اما نتوانسته بیاید و او مجموعه مقالات را برایش فرستاده اما هیچ وقت دستش نرسیده. بعد یک کتاب در مورد کراکف داد که به دکتر بدهم. من هم از حضور سال گذشته‌ام در ایفلای لهستان گفتم و خوشبخانه زبان مشترک خوبی پیدا کردیم. بعد از ناهار مرا صدا کرد و یک مجموعه مقالات ایسکوی 2014 کراکف داد که بدهم به دکتر فتاحی. گفت حالا خیالش راحت شده که دیگر امانتی سالم می‌رسد چون به پست اطمینانی نیست. من هم به شوخی گفتم من فکر نمی‌کنم اینطور باشد و با آقای اشتفن مسئول انتشارات ایسکو خندیدیم. اظهار خوشحالی کردم و البته در دل ترازوی شرکت هواپیمایی جلوی چشمم مجسم شد.

یکی از کارهایی که در برنامه سفرم بود حتماً انجام بدهم، واریز حق عضویت ایفلای کتابخانه مرکزی بود. در سفری که خانم گلوریا سالمرون، رئیس ایفلا، به ایران داشت و از کتابخانه هم بازدید کرد، به این توافق رسیده بودیم که کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی عضو ایفلا بشود. مدت‌های مدیدی طول کشید تا بودجه آن که از اسفند توافق شده بود حاضر شود. در این فاصله همه چیز کن فیکون شد و قیمت یورو از حدود 4500 یک باره رسید به بیش از 9000 تومان. بالاخره چند وقت پیش با پیگیری و فشاری که آوردیم، پنج میلیون تومان به حساب من واریز شد که حق عضویت ایفلا را بدهم. با کارت اعتباری خودم نشد و صرافی‌ها هم که دیگر کار نمی‌کنند و ارز بانک مرکزی هم که درش تخته است. بانک پذیرنده هم دویچه بانک هلند است که ایران جزء تحریمی‌هایش است. چرا که می‌گوید من تراکنش فراوانی با آمریکا دارم و ریسک نمی‌کند که از ایران چیزی بپذیرد. به همین خاطر مبلغ 526 یورویی که باید به عنوان حق عضویت بپردازیم را هم من در سرجمع یوروهایم گذاشتم که اگر بشود اینجا انجامش بدهم. در این چند روزه دنبال بانک گشتم ولی کمتر چیزی دستگیرم شد. به همین خاطر رفتم سراغ میز پذیرش و مشکل را گفتم که همه جواب دادند مشکل ممکن است توسط رئیس دانشکده که میزبان کنفرانس هم هست حل بشود. دنبالش گشتم و دیدم خانم فرناندا خیبریو (Fernanda Ribeiro) (تعجب نکنید در پرتغالی "ر" را "خ" تلفظ می‌کنند) است که خیلی جالب است هم علم اطلاعات خوانده و تدریس می‌کند و هم از اعازم سازماندهی اطلاعات است و با همه ایسکویی ها دوست و این کنفرانس هم به همت و امکانات ایشان میزبانی شده است. موضوع را بهش گفتم و اول کمی تردید داشت و اطمینان دادم که پول را نقداً می‌دهم. دست به کار شدیم و روی گوشی من که لینک درگاه بانک بود را آوردیم و چند باری تلاش کردیم و نشد. چون به زبان پرتغالی هم بود متوجه نشدیم. بعد پیامها را خواند و گفت که ویزاکارتش به علت چندبار زدن اطلاعات اشتباه، مسدود شده. تازه متوجه شد که کد انتقال وجه پیامک می‌شود که از من پرسید برای تو پیامک شده و توضیح دادم که برای شماره‌ای که با حساب در ارتباط است و گوشی‌اش را درآورد و دید پیام آمده که وارد کردم و نشد و از طریق یک ویزا کارت دیگر اقدام کرد. متوجه شدم تا الان چنین کار و انتقالی انجام نداده و وقتی تمام شد یک اسکناس 500 یورویی و بقیه‌اش را گذاشتم روی میز. 500 یورویی را با حالتی خاص و هیجان زده بردشت و نگاه کرد و گفت این اولین بار است که 500 یورویی دستش می‌گیرد. چرا که این اسکناس بزرگترین اسکناس یورو است و تا حالا چنین پول نقدی نداشته و اغلب از کارت اعتباری استفاده می‌کند. خلاصه اینکه این پرداخت هم بالاخره در این سفر به ثمر نشست و فکر می‌کنم بیشترین ثمرش برای فراناندا بود که یک کار جدید و تجربه نویی را از سر گذراند.

بعد از ناهار با خانمی از مارسی فرانسه آشنا شدم که در دانشکده ارتباطات و روزنامه نگاری بود ولی خودش کتابداری خوانده و بیشتر این درسها را می‌داد. همچنین با جفری که از آمریکا آمده بود و دانشجوی دکتری بود و قرار بود روی سازماندهی و کتابسنجی کار کند که استثنائا مقاله نداشت و فقط آمده بود ایده و نظر بگیرد.

ساعت 4.30 که بعد از ساعت قهوه نشستها شروع می‌شد، ارائه مقاله ما به عنوان اولین مقاله بود. مقاله به خوبی ارائه شده و جمعیت زیادی هم در سالن، که سالن اصلی بود، نشسته بودند. زمان پرسش و پاسخ که شد گفتند خیلی کوتاه چونکه قرار است مجمع عمومی ایسکو در اینجا برگزار شود. به همین خاطر سریع قائله ختم به خیر شد.

در مجمع عمومی هم بدون مقدمات اضافه و شعر خوانی و ...، رفتند سراغ گزارش و تغییراتی که باید به تصویب مجمع می‌رسید و انتخابات دور جدید. مهم‌ترین تغییر اینکه مقر ایسکو از آلمان به کانادا منتقل شود که مدتها روی آن کار کرده بودند. یکی از مهمترین دلایل این بود که کمتر کسی زبانی آلمانی می‌داند و این کار را سخت می‌کند. باید یک کشور انگلیسی زبان باشد که قوانینش هم راحت باشد. انگلیس سخت بود و آمریکا هم برای ویزا و دیگر کارها سخت می‌گرفت. به همین خاطر کانادا انتخاب شده است که باید کارهایش انجام بشود. همچنین، محل برگزاری دوسال بعد ایسکو، کشور دانمارک معرفی شد (امیدوارم بطلبد). گزارش‌های دقیقی داده شد. از جمله اینکه دارایی‌های ایسکو در دوره قبلی یعنی 2014 که تحویل این خلایق شده مبلغ 45000 یورو بوده و الان دارایی‌ها در نیمه سال 2018 حدود 32000 یورو است.

بعد از مجمع هم دعوت کرده بودند برای ضیافت شام (Gala Dinner) در کاسا دا موسیکا. از محل کنفرانس تا آنجا حدود ده دقیقه پیاده روی بود که با یک آقایی همراه شدیم و به مدد گوگل مپ موفق شدیم به راحتی آنجا را پیدا کنیم. در بین راه با آقای همراه صحبت کردیم و طبق معمول پرسیده شد از کجا هستید. که فرمودند از استرالیا و پرسیدم کدام ایالت که گفت وگاوگا. پرسیدم اعضای دپارتمان اطلاعاتش را می‌شناسید که گفت خودم رئیس دپارتمان هستم. گفتم پس باید حمید و یزدان را بشناسید که با تعجب پرسید مگر شما می‌شناسید و پرسید کجایی هستم؟ وقتی گفتم ایران کلی خوشحال شد. انگار فامیل و بچه محل باشیم اینجوری شد که خیلی جالب بود. فکر کردم دنیا چقدر کوچک است. ایشان آقای حیدر (Hider) رئیس گروه علم اطلاعات دانشگاه وگاوگا بود که دکتر منصوریان و جمالی همکارش شده بودند. عکسی به یادگار با هم گرفتیم و برای یزدان و حمید فرستادم. آمدنش هم خیلی جالب بود. از وگاوگا به ملبورن و دوبی و لیسبون و با قطار به پورتو. چیزی نزدیک به 40 ساعت پرواز و حرکت. اول اینکه ثبات قدمش چقدر خوب بود که این همه راه را کوبیده و آمده. دوم اینکه بنده خدا نمی‌دانسته که می‌تواند پرواز مستقیمی به پورتو پیدا کند و این همه راه از لیسبون را با قطار گز نکند.

قبل از شام در تراس چندتایی عکس با همراهان از آمریکا گرفتیم که برای همه فرستادم و کلی شاد شدند. یک نکته جالب ایسکو این بود که کمتر کسی عکس می‌گرفت. حتی از مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم عکسی رسمی نگرفتند چه برسد به اینکه فیلمبرادی و ضبط کنند. آدم‌ها هم کمتر با هم عکس می‌گرفتند و وقتی من باهاشن سلفی می‌گرفتم و چند دقیقه بعد هم برایشان ایمیل می‌کردم خیلی متعجب می‌شدند.

سرشام همراه جناب پیتر اوهلی از آلمان شدیم که دو دوره رئیس ایسکو بوده. با خانم آمده بود و بسیار پر انرژی و خوش مشرب بود و علی رغم سن بالایش خیلی بگو و بخند و پر رفت و آمد. جالب بود که ایشان هم دکتر فتاحی را می‌شناخت. می‌گفت که تازگی‌ها یادگیری زبان اسپانیایی را آغاز کرده و یکی از دلایل برگزاری کنفرانسهای ایسکو در کشورهای اسپانیایی زبان این بود که یک جوری زبان جدیدش را تقویت کند. حالا چقدر راست و چقدر شوخی نمی‌دانم.

شام هم یک سوپ غلیظ پر از همه چیز به عنوان پیش غذا، ماهی مخلوط در پودینگ سیب زمینی که کاملاً میکس شده بود و رویش بامیگوی خیلی ریز شده و با سیر زیاد تفت داده شده تزئین شده بود. طعم خوبی داشت ولی فکر کردم اگر آدمی بد غذا باشد و مثلاً از ماهی و میگو خوشش نیاید چه عذابی خواهد کشید.

اما قسمت تلخ و سخت ماجرا از این به بعد یعنی پس از اتمام شام بود. ساعت حدود 10.30 شب تصمیم گرفتم برگردم. بیرون آمدیم و طبق بررسی‌هایم ایستگاه را پیدا کردم. اما چون دیر وقت بود و اتوبوسها فقط تا ساعت حدود 8 کار می‌کنند دیگر اتوبوسی در کار نبود. دیروز مری گفته بود که یک خط شبانه است اما متاسفانه من فراموش کردم. کار اشتباهی کردم و از ملت پرسیدم که گفتند باید با مترو بروم. مترو رفتن همان و قر و قاطی شدن خط و خصوط و برنامه‌ها همان. در ایستگاهی پیاده‌ام کردند که مجبور شدم دوباره سوار خط دیگری بشوم و یک جوان همراهم شد و کلی کمک کرد که به ایستگاه مد نظرم برسم و بعد یک قطار دیگر و در نهایت جایی آمدم بیرون. اینترنت هم نداشتم که خودم مسیریابی درست بکنم. خلاصه گفتند بروم بیرون و راهی نیست. نشان به آن نشان که حدود یک ساعت و نیم در این غربت پیاده روی کردم. سر آخر هم یک اتوبوس پیدا شد که سوار شدم و می‌دانستم کجا باید پیاده شوم اما آنقدر ذوق زده شده بودم از اینکه نجات پیدا کرده‌ام و نشسته‌ام توی اتوبوس یک ایستگاه را رد کردم. دوباره مجبور شدم پیاده برگردم و ساعت یک نصف شب در اتاقم را باز کردم و چون مرده‌ای متحرکت یک راست رفتم به رختخواب.

امروز، وقتی با آدمها حرف می‌زدم متوجه بعضی کلمات نمی‌شدم که از توی دیکشنری سریع نگاه می‌کردم. بعد با خودم فکر کردم که واقعاً یادگیری زبان چه وسعت تقریباً غیر قابل دسترسی دارد. می دانی چقدر کلمه باید بلد باشی. از لباس و خورد و خوراک و غذا و هر چیزی دیگری که بگویی را باید اول کلمه‌اش را بدانی و آن هم درست و و همه را بنویسی و مسائل ادبی و اداری را هم رعایت کنی. کار سختی است حقیقتاً.