اینجا آستانه (قزاقستان) 5: ایفلای 89 – تجربه ایرانی

وقتی از من دعوت کردند که برای ارائه مقاله ام پشت تریبون قرار بگیرم، تمامی آن همه تلاشها و خون دل خوردنها به انرژی بدل شدند و موجی در سرم چرخید که حالا وقت انتقام از همه تلخی ها و سختی های ایرانی بودن برای حضور در این محافل است. پس نماینده خوبی باشد و با تمام انرژی و توانت سخن بگو. گویی دیگر خود من نیستم بلکه نماینده یه خلقی از حسرت داران و جامانده های ایفلا هستم. و صد البته دیگران دیگر به تو به عنوان شخص کاری ندارند و اولین چیزی که از روی کارت آویزان بر روی سینه ات می خوانند ایرانی بودنت است که همه هویتهای دیگرت را به کنار می زند.

روز سه شنبه 28 مرداد 1404 (یاد کودتای 28 مرداد 1332) که یوم الحساب ما بود هم از راه رسید. گویی قزاقستان و حضورش در آسیا یک مسئولیت پنهانی برای ما ایجاد کرده بود که حتما باید تعصب قاره مان را بکشیم و با تمام توان در آن حضور پیدا کنیم. به همین خاطر با 4 پوستر و یک سخنرانی شرکت فعالی در این رویداد داشتیم. از ایران هم تعداد زیادی پوستر ارسال شده بود و افرادی هم سخنرانی داشتند. پوسترها را در سایت ایفلا با شماره مشخص کرده بودند که محل استقرار پوستر هم همین شماره بود.

پوستر 28 با عنوان: حفظ صداها حفظ تاریخ: ذخیره و بازیابی اطلاعات صوتی در کتابخانه ملی ایران به موضوع مهم داده های صوتی پرداخته بود. اهمیت این داده ها و دسترسی به آنها در سایت کتابخانه ملی. این پوستر به خاطر پایان نامه خانم دهقان نژادی که ارائه و دسترسی به اطلاعات صوتی و گویا در موتورهای کاوش در سراسر جهان را بررسی کرده بود برآمد. اطلاعات صوتی زیادی به عنوان میراث فرهنگی و صوتی در کتابخانه ملی هست مثل سخنرانیها، نشستها، کتابهای گویا، فایلهای موسیقی، قصه ها، تاریخ شفاهی که لازم است هم نگهداری درستی داشته باشند و هم دسترس پذیر باشند.

پوستر 118 یک کار کلاسی بود که به تاثیر قصه گویی بر خلاقیت کودکان 5 تا 10 ساله در کتابخانه های عمومی می پرداخت. کار جالبی بود که بر روی 80 نمونه با گروه آزمون و گواه در کتابخانه های عمومی ملارد پژوهش شده و بعدا با پرسشنامه استاندارد خلاقیت سنجیده و مقایسه شده بود که نتایج نشان می داد قصه گویی بر خلاقیت و ابتکار کودکان تاثیرگذار است.

پوستر شماره 126 هم موضوع خیلی جالبی داشت. با عنوان: صداهای پشت دیوار: ادبیات زندان به مثابه گواهی زنده از حافظه جمعی به موضوع کتابهای نوشته شده در زندان مثل شوهر آهو خانم، ورق پاره های زندان، دن کیشوت، نبرد من هیتلر، سفرهای مارکوپولو می پردازد. این نوشته ها تحت تاثیر فضای زندان در گذشته به حبسیات معروف بودند وادبیات خاصی به شمار می آیند. برای نوشتن چنین کتابهای لازم است که کتابخانه های غنی در زندان باشد.

پوستر 131 با عنوان: کتاب‌های دست دوم و هوش مصنوعی، راهکاری پایدار برای کتابخانه‌ها هم مساله محیط زیست را مد نظر داشت. این پوستر برآمده از پایان نامه ارشد خانم کامروا در مورد کتابهای دست دوم یا معروف به کتابهای زخمی بود. ضرورت استفاده از کتابهای دست دوم و صرفه جویی در هزینه و قطع کمتر درختان و توجه به مسائل زیست محیطی مبنای اصلی مقاله بود. بررسی شد که چگونه سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی - از جمله الگوریتم‌های توصیه و تجزیه و تحلیل داده‌های خواندن - می‌توانند چرخه عمر کتاب‌های دست دوم را افزایش دهند و در عین حال به کاهش هزینه، به حداقل رساندن اثرات زیست‌محیطی و ارتقای عدالت اطلاعاتی کمک کنند.

در بخش پوسترها مجبور بودم در تردد باشم و به پوسترهای مختلف سر بزنم. کنار هر کدام ده دقیقه ای می ایستادم و به مخاطبان توضیح می دادم و ارتباطات خوبی شکل گرفت. پاتریک نامی از فلورانس آمده بود و داشت روی تاریخ شفاهی جامعه محلی کتابخانه کار می کرد و از پوستر اطلاعات صوتی کتابخانه ملی خوشش آمده بود و با هم کلی گفتگو کردیم. فرد دیگری در مورد کتابخانه زندان کار کرده و علاقه مند بود و به تبادل تجربه پرداختیم.

Poster no.

Title

Authors

28

Preserving Voices, Preserving History: Auditory Information Storage and Retrieval in the National Library of Iran

[1] Mohsen Haji Zeinolabedini
[2] Nikou Dehghannenzhadi
[3] Amir Reza Asnafi

118

The Impact Of Storytelling in Public Libraries on Creativity in Children Aged 5 To 10: An Iranian Experience

[1] Soheila Samanipoor
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini

[3] Narges Rahmani

126

Voices Behind Walls: Prison Literature As Living Testimonies Of Collective Memory

[1] Narges Rahmani
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini

131

Second-Hand Books And Artificial Intelligence: An Innovative Integration For Sustainable Libraries

[1] Mahgol Kamrava
[2] Mohsen Haji Zeinolabedini
[3] Amir Reza Asnafi

یکی از پوسترها در همسایگی خانم معصومه نیک نیا بود که خوشبختانه به قول ما باعث کاسه همسایه ای شد. یعنی کلی با هم گفتگو کردیم. در دانشگاه کلن آلمان است و مشغول پژوهش و پوستری در مورد رده بندی کتابخانه های آلمان ارائه کرده بود. موضوعی که من هم در آلمان دیده بودم و جالب بود که رده بندیهای رسمی مثل دیویی و کنگره را کمتر استفاده می کنند و یک رده بندی سخت آلمانی دارند. روسها هم که قزاقستان از آنها پیروی می کرد رده بندی مخصوصی داشتند که چندان هم شناخته شده نیست.

خانم دکتر سیفی از دانشگاه بیرجند هم پوستری داشتند. ایشان را اگر چه می شناختیم و ارتباط داشتیم اما اولین بار بود که حضوری همدیگر را ملاقات کردیم. جالبی قضیه این بود که در این سالها در کشور خودمان نتوانسته بودیم دیداری داشته باشیم و حالا فرسنگها دور از دیار و در کشوری غریب با هم گفتگو می کردیم. خانم دکتر شیخ شعاعی هم پوستری داشتند که با همکاری خانم مریم سپهوند و تجربه کتاب برای کودکان بیمار و خانواده ها در کتابخانه بیمارستان را منعکس می کرد.

بخش پوسترهای ایفلا یکی از بخشهای پر شور است و شاید دست اندرکاران هم بیشتر از موضوعات پوسترها به خلاقیت نهفته در آنها، صدای جوامع کمتر شنیده شده و بهانه ای برای گفتگو و تعامل نگاه می کنند.

مقاله ای هم به صورت سخنرانی داشتیم با عنوان: فهرست‌نویسی موضوعی انسان در مقابل هوش مصنوعی: دقت، سوگیری و اعتماد کاربر در آثار هنری ایرانی اسلامی بر اساس نظر کاربران که کار مشترک با خانم دکتر پازوکی بود. در این مقاله 50 اثر از هنر ایرانی اسلامی را در وب سایت کتابخانه ملی بررسی کرده بودیم و موضوعاتی که فهرستنویسان داده بودند را تحلیل کردیم. بعد همان عناوین را به ابزارهای هوش مصنوعی چت جی پی تی، جمینای، دیپ سیک و کوپایلت دادیم. نتایج به دست آمده را به کاربران دادیم تا ارزیابی کنند. آنها گفتند که فهرستنویسی انسانی دقت و ارتباط با نیاز کاربران بالاتری دارد اما گستردگی پرداختن هوش مصنوعی به موضوعات بالاتر است. نتیجه نهایی اینکه در حال حاضر از هوش مصنوعی می توان به عنوان کمک کتابدار استفاده کرد و نمی شود همه کار فهرستنویسی و نمایه سازی را به آن سپرد.

مقاله ساعت 13.30 (به وقت آستانه که دو ساعت از ما جلوتر است) روز سه شنبه در پنل کنترل کتابشناختی در کتابخانه های هنر ارائه شد. چهار سخنران داشتیم که یکی از آلمان، دیگری از انگلستان و یکی هم از آفریقای جنوبی بود. وقتی سخنرانی تمام شد و نوبت به پرسش و پاسخ شد، همه پرسشها از من بود. سه پرسش را جواب دادم و برای چهارمی دیدم که خیلی ضایع است دیگران بیکار باشند. آن را به سخنرانی که از آلمان آمده بود ارجاع دادم. یکی دو گفتگوی دیگر هم بود که تقریبا همه هیجان زده از کاربرد هوش مصنوعی در کار فنی کتابداری و کتابخانه به شکلی به سخنرانی ما ربطش می دادند. یکی از چالشهای مهم سخنرانی در ایفلا یا فضاهای بزرگ بین المللی نه خود سخنرانی که بخش پرسش و پاسخ است. شرکت کنندگان از کشورهای مختلف با لهجه های عجیب و غریب که در آن لحظات من تمام وجودم گوش شده بود و خوشبختانه سوالان را خوب فهمیدم و جواب پرت و پلا ندادم. ولی در خیلی از نشستها دیده ام که سخنرانان اصلا متوجه پرسش نمی شوند و جوابهای پرت می دهند.

خیلی ها در مورد فرایند شرکت در ایفلا می پرسند. حتی یک نفر وقتی پست و استوریهای مرا دید گفت که من هم دلم می خواست در ایفلا شرکت کنم اما من را نبردند. برایش توضیح دادم که کسی را به ایفلا نمی برند. همه اش تلاش و خون دل خوردن خودمان است. وقتی که بخواهیم برویم اینطوری نیست که کسی بیاید و همه کارها را بکند و ما را سوار کند و قاقا لی لی هم توی جیبمان بریزد برای توی هواپیما و چند هزار یورویی هم سرراهی توی جیبمان بگذارد. واقعا باید از خودت مایه بگذاری و خیلی از دوستانی که شرکت می کنند وام می گیرند و کلی از خودشان مایه می گذارند و حتی پس انداز سالشان را برای این کار می گذارند.

ایفلا معمولا از ژانویه هر سال (حدود دی ماه ما) فراخوانهای پنلهای مختلف را منتشر می کند. فکر می کنم 8 اسفند 1403 (26 فوریه 2025) بود که فراخوان پوستر ایفلا آمد. تا 13 به در 1404 هم وقت داشت. یادم است در سفر آرتیمان بودم و دهم فروردین دو تا از پوسترها را ارسال کردم. اشکال فراخوان این بود که فقط تا دو نویسنده را می شد در فرم وارد کنی. برای مقاله هایی که بیشتر از دو نویسنده داشت جایی نبود که بعدا از اعلام نتایج درخواست ایمیلی کردیم که اضافه کنند. 16 اردیبهشت نتایج پذیرش اولیه آمد که باید تا تیرماه اطلاعات و چکیده را می فرستادیم. امسال بررسی می کردند که هر کسی یک پوستر را ارائه کنند و باید برای هر کدام یک نفر معرفی می شد و الا نمی پذیرفتند. برای هر یک مسئولی را مشخص کردیم و فرم مسئولیت ارائه را حدود 20 تیر تکمیل و ارسال کردیم. پوستر طراحی شده و چکیده را تا حدود 5 مرداد ارسال و نهایی کردیم و فرمی را پر کردیم که ایفلا اجازه دارد در هر کجا بخواهد منتشر کند .

برای دانشگاه ما از محل گرنت شما که از امتیازات پژوهشی هر ساله به دست می آید می توانید تا 70 درصد را هزینه شرکت در کنفرانس کنید که به یمن تورم و قیمت دلار معمولا به پول بلیط هم نمی رسد. برای مثال بلیط امسال من به قزاقستان حدود 79 میلیون تومان شد که از محل گرنت فقط 17 میلیون تومان می توانستم استفاده کنم. البته وقتی دانشگاه دید که این ارقام اصلا کفاف نمی دهد برای ارائه مقاله به صورت سخنرانی شفاهی یک مبلغ 600 یورو هم گذاشت که اگر کسی شرکت کند و مدارک بیاورد آن را بپردازند. ما هم امیدواریم که به ما بپردازند. ناگفته نماند که به نرخ یوروی دولتی که مثلا زمان رفتن ما حدود 75 هزار تومان بود اما در بازار یورو حدود 105 هزار تومان. (الان که این را می نویسم یورو شده 118 هزار تومان و دلار که 92 هزار تومان بود حدود 102 هزار تومان معامله می شد).

ما باید حداقل 40 روز قبل از سفر مدارک و مقاله ها را بدهیم که تائید بشوند. بعد هم حکم ماموریت صادر می کنند که دانشگاه می پذیرد این مقاله با بار مالی و حمایت دانشگاه از محل گرنت ارائه می شود. زمانی که من برای شرکت در کنفرانس اقدام کردم معاون پشتیبانی، اداری و منابع انسانی دانشگاه مرحوم دکتر ذوالفقاری بود و مکاتبات با ایشان صورت گرفت. اما عمر ایشان به خاطر جنگ به دنیا نبود و حکم مرا جانشینشان آقای دکتر قادری امضا کردند. بعد از صدور حکم باید به حراست دانشگاه مراجعه کنیم و فرمهای سفر خارجی را پر کنیم که هدف سفر، همراهان، ملاقاتها، زبان مورد استفاده، شهرهایی که می رویم و غیره را می پرسد. خوشبختانه امسال به لطف کارشناسان پژوهش و معاون سریع الاقدام پژوهشی دانشکده این فرایندها به سرعت و خوبی پیش رفت و حکم از مدتها قبل آماده شد.

اینجا مسکو 6: آی‌بی‌بی‌وای 37: بنگاه لاغری تضمینی مسکو

روز شنبه 20 شهریور 1400 (11سپتامبر 2021)

کوله به دوش و از این ایستگاه به آن ایستگاه و دیدن شهر، یعنی بر هم ریختن عادت معمول زندگی. وقتی کمرت از بار کوله به درد می آید و رد عرق را در زیر کوله حتی در سرمای مسکو حس می کنی، یعنی زنده ای و زندگی رنگ روزمرگی و تکرار و ملال به خود نگرفته است. اصلا سفر برای زدودن رنجهای ملال در زندگی است. وقتی شبها از زور درد عضلات نمی توانی خم شوی و پاهای خیلی وقت راه نرفته ات، شروع می کند به زق زق (املا؟؟) کردن و وقتی می خواهی لپ تاپ را روشن کنی که گزارشت را بنویسی و چشمهایت سنگین می شود و می گویی فقط چند ثانیه آنها را می بندم تا خستگی اش در برود و به کارم برسم و وقتی بازش می کنی شعاع نور خورشید را از پشت پنجره نظاره می کنی و تازه متوجه می شوی، یک شب را بر خلاف همه بیدارخوابی های چند وقت گذشته به صورت کامل تا صبح خوابیده ای يادت می آید در مملکت دیگری چشم به روی دنیای جدیدی گشوده ای و زندگی ات پس از این سفر هرکز و هرگز با گذشته یکی نخواهد بود و هر سفر رستاخیزی است برای انتقام از بی مرامی ها و دشواریهای تکرار در زندگی.

براي اينکه کمي با هدف و فضاي کنگره هم آشنا شويد، خيلي مختصر در مورد آن توضيح مي دهم. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان سازماني مستقل و غير انتفاعي است که به نسل جوان توجه کرده و از بين همه راه هايي که مي تواند لختي آرامش و آسايش براي اين نسل ايجاد کند، به ادبيات و کتاب رو آورده است. ادبيات بومي کودک و نوجوان و در آينده هر کشور در تعامل با ادبيات جهاني و ارتباطات نسل جوان، کاري است که در دستور کار جدي ايبي قرار گرفته است. خانم یلا لپمن، که پايه گذار اين دفتر يعني "دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (ايبي) The International Board on Books for Young People (IBBY) " از آن خوبان روزگار و خدمتگزاران بشريت است که بعد از جنگ جهاني دوم به سراغ آلمان رفت و با تمام وجود خودش را وقف کودکان و نوجوانان کرد. در در ۱۵ دسامبر ۱۹۴۸ کتابخانه بین‌المللی جوانان مونیخ را درست کرد و از سراسر جهان کتابها را براي آن گردآوري کرد. خانم مکتبي فرد يک لايو خيلي دلنشين در مورد فعاليتهاي خانم لپمن و مقايسه آن با توران خانم ميرهادي داشت که اگر پيدا کرديد حتما ببينيد. ايشان در سال ۱۹۵۳ دفتر ايبي را در شهر زوریخ سوئیس ايجاد کرد. در واقع، پس از تشکیل کتابخانه مونیخ، در همایشی که در مونیخ با موضوع «تفاهم بین المللی از طریق کتاب های کودکان» برگزار شد، نخستین گام در جهت تأسیس دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان برداشته شد.

مهم‌ترین فعالیت‌های این دفتر برگزاری کنگره‌ای است، که از سال ۱۹۵۳ هر دو سال یک بار در کشورهای عضو برگزار می‌شود. از دیگر فعالیت‌های این دفتر جایزه هانس کریستیان اندرسن معتبرترین جایزه بین‌المللی ادبیات کودکان و نوجوانان، که به نوبل کوچک نیز شهرت دارد. «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان»، با همکاری روزنامه ژاپنی آساهی شیمبون اعطای «جایزه آساهی برای ترویج خواندن» را از سال ۱۹۸۷ (از زمان برگزاری بیستمین کنگره ادبیات کودکان در توکیو) برعهده دارد. مبلغ این جایزه یک میلیون ین است که سالانه از سوی روزنامه آساهی به گروه یا مؤسسه‌ای که نقش مؤثری در ترویج و گسترش کتابخوانی میان کودکان و نوجوانان ایفا کند داده می‌شود. از ایران تاکنون تنها برنامه «با من بخوان» توانسته است این جایزه ارزشمند را دریافت کند. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان از سال ۱۹۶۳ فصلنامه ای تخصصی با عنوان «بوک برد» منتشر می کند. ايبي در کشورهاي مختلف شعبه هاي ملي ايجاد کرده و شورای کتاب کودک شعبه ملی این دفتر در ایران است که در سال ۱۳۴۳ به عضویت آن در آمده است. در مورد کنگره سی و هفتم ایبی، گزارش خیلی خوبی توسط خانم آزادمهر دانش تهیه شده که بر روی سایت فرهنگنامه منتشر شده و علاقه مندان می توانند آن را مطالعه کنند.

بعد از ظهر امروز بايد يکي از مقالاتم را در کنگره ارائه کنم. صبح را به مرور مجدد مقاله و اصلاحات نهایی اسلایدها اختصاص دادم. اين کنگره دوسالانه، يعني کنگره 37 ايبي قرار بود که در سال 2020 در کشور روسيه برگزار شود که کرونا بساط همه را به هم ريخت و با اما و اگرهاي فراوان به سال 2021 منتقل شد. قبلا چند بار به اين کنگره مقاله داده بوديم اما پذيرفته نشده بود. به همين خاطر با خانم دانش تصميم گرفتيم که اينبار درصد ريسک پذيرفته نشدن را پائين بياوريم و سه مقاله مرتبط را آماده و ارسال کرديم که شانس پذيرش مقاله بالاتر باشد. دست اندرکاران کنگره هم نامردي نکردند و هر سه مقاله را پذيرفتند. در ابتدا يکي به عنوان سخنراني و دو تا به عنوان پوستر. اما بعدا يک مقاله ديگر را هم از پوستريها در آوردند و به عنوان ارائه شفاهي قبول کردند.

تا ظهر به تکمیل سخنرانی، گزارش سفر و برخی کارهای دیگر سپری شد. نقشه ها را بررسی کردیم و بهترین مسیر برای رسیدن به میدان کالوژسکایا که محل برگزاری کنگره یعنی کتابخانه دولتی کودکان روسیه بود را پیدا کردیم. خوشحال و شاد و خندان سوار مترو شدیم و در ایستگاهی خط عوض کردیم و طبق قرار باید 4 ایستگاه دیگر می رسیدیم به مقصد. غافل از اینکه دچار مشکل همیشگی "سندرم سر و ته خط" دچار شده ایم. وقتی می خواهم برای کسی توضیح بدهم که این مشکلم چیست که هنوز نتوانسته ام در کشورهای دیگر حلش کنم، می گویم آیا باید در خط 2 به طرف صادقیه را سوار شوم یا به طرف فرهنگسرا (در خط 1 به طرف تجریش یا حرم). اگر چه فرق متروهای روسیه با ایران این است که ایستگاه در وسط است و قطارهای دو مسیر در دو طرف هستند اما بازهم این مشکل حل نمی شود. در ایران قطارها وسط هستند و ایستگاه ها در دو طرف. بالاخره کمی که رفت متوجه شدیم که اصلا با ایستگاه هایی که ما روی نقشه داریم همخوانی ندارد و گویی داریم به سمت ناکجا آباد می رویم. از یکی دو نفر پرسیدیم و مطمئن شدیم که داریم اشتباه می ریم. پیاده شدیم و مسیر آمده را دوباره برگشتیم و رسیدیم به ایستگاه اولی و برعکس چند ایستگاه رفتیم. البته در این بین، جوانک خوش تیپ و مهربانی، رودولف نام، که کاپشن خلبانی پوشیده و هدفن در گوش بود و به سختی انگلیسی حرف می زد، وقتی از راهنمایی ما ناامید شد گفت که بیایید شما را می رسانم و بنده خدا کل زندگیش را گذاشت و با ما سوار مترو شد. ناگفته نماند که هنوز موفق نشده بودیم کارت متروی اعتباری بگیریم و هر دفعه سوار شدن به مترو یعنی 60 روبل یعنی تر 24 هزار تومان (باز بگید ایران بده و گرونیه). این رودولف خان برایمان دو کارت اعتباری هم گرفت که اگر به ما بود با خانمهای مسن و زبان ندان بلیط فروش تا آخر سفر هم نمی توانستیم بدان دست یابیم. با رودولف رفتیم و رسیدیم به میدان کالوژسکایا (قبلا اسمش اکتبر بوده) که یک مجسمه فکر می کنم از لنین هم با عظمتی وصف ناشدنی و به رنگ یشمی در وسط آن نصب بود. از زیرگذر که رسم جالب مسکو به جای پل عابر است گذشتیم که کلی دستفروشی داشت و با خودمان گفتیم که برگشتنی از اینها جنسهای ارزان بخریم که هیچ وقت هم وصال نداد. به خاطر اشتباهمان در مترو وقتی به کتابخانه رسیدیم با ظرفهای خالی ناهار مواجه شدیم. فقط کمی میوه و یک نوع ژامبون مانده بود که چشمتان روز بد نبیند، از بس که شور بود کسی آن را نخورده بود. با همان ژامبونها و نان و آبمیوه و میوه جات، رفع گرسنگی کردیم  و رفتیم به سراغ سالنهای سخنرانی.

این کتابخانه دولتی کودکان روسیه، بنا بر اطلاعات واصله، بزرگترین کتابخانه کودکان جهان به شمار می آید و از سال 1969 تاسیس شده است. یک کتابخانه زیبا و مدرن برای انواع و اقسام فعالیتهای مرتبط با کودکان. چرا که مخاطبان آن هم کودکان و نوجوانان هستند و هم پژوهشگران و متخصصان امور کودک و ادبیات کودک. معماری زیبایی دارد و در طبقات مختلف آن فعالیتهای متنوعی در جریان است. مهمترین نکته چشمگیر آن، رنگ آمیزی شاد و کودکانه به همراه تجهیزات و لوازم کودکانه. عضو و میزبان IBBY و IFLA است و نقش فعالی در کتابداری و ادبیات کودکان روسیه ایفا می کند.

از امروز و بعد از نشستهای افتتاحیه، نشست‌های سخنرانی کنگره برگزار شد. در 8 سالن مختلف با موضوعات متنوع. این برگزاری همزمان سخنرانی ها واقعا کلافه کننده است و مثل غذای سلف سرویس می ماند که هر چقدر می خوری، آخرش احساس می کنی گرسنه ای و کلاه سرت رفته. به هر حال هر کس بر اساس علاقه مندی به یکی از سالنها می رفت. سخنرانیها تلفیقی از آنلاین و حضوری بود. دوربین طوری تنظیم شده بود که سالن و سخنران حضوری را می گرفت و روی مانیتور هم سخنرانان آنلاین بودند و هم حضوری ها. ترجمه همزمان روسی و انگلیسی هم در همه سالنها بود. رفتم و سری به تجهیزات و آدمهای پشت صحنه این سیستم آنلاین و آفلاین انداختم. آنقدر دم و دستگاه و سیم و روتر و مانیتور برای هر سالن گذاشته بودند که آدم تعجب می کرد. هر کدام از این سیستمها سه نفر مسئول داشت که در سالنها مستقر بودند. یک اتاقک مخصوص در انتهای هر سالن بود که مترجم بینوا در آن نشسته بود. زمانی که در جوانی کلاس زبان می رفتیم، استادمان می گفت مترجمان همزمان درآمد بسیار بالایی دارند اما در جوانی گویی هفتاد ساله اند از بس که این کار پر استرس و سخت است. این را به چشم خودم در این سالنها دیدم.

اگرچه دو هفته قبل، اسلایدها را برای هماهنگ کننده نشستمان یعنی خانم الگا بوخینا که اهل آمریکای جنوبی بود فرستاده بودم، اما چون اصلاحاتی در آن انجام داده بودم می خواستم که فایل جدیدم را بارگذاری کنم که بعدا فهمیدم کار دشواری است سخت تر از کار معدن. هماهنگ کننده های سالنها دختران جوانی بودند که با مهربانی می خواستند کمک کنند اما اصلا متوجه نمی شدند که چه می خواهی و اطلاعاتی هم نداشتند. هر طور بود خانم آناستازیا را پیدا کردم که مرا به طبقه پنجم در یک اتاق شلوغ و درهم برهم برد که توضیح داد اینجا بخش فعالیتهای خلاقانه کودکان و نوجوانان است و فایلهایم را روی کامپیوتر ریخت. خیلی دنبال الگا گشتم که حضوری او را ببینم اما پیدایش نکردم.

سروقت در سالن نشست حاضر شدیم و چشم انتظار الگا خانم ماندیم و ما و مجری نشست که اعلام کرد الان هماهنگ کننده خانم الگا می آید، فکر می کردیم که می آید. غافل از اینکه صاحب نشست ما خودش آنلاین بود و از راه دور نشست را اداره می کرد. من و یکی از روسیه از 5 سخنران این نشست حضوری در سالن بودیم و بقیه آنلاین بودند. خانم قائینی هم لطف کردند و در سخنرانی من حاضر شدند. در مورد مطالعه وضعیت مدخلهای زندگینامه در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان (شورای کتاب کودک ایران) در مقایسه با سه دائره المعارف دیگر پژوهش کرده بودیم که دیگر وارد جزئیات نمی شوم چرا که در جاهای مختلف قابل دسترسی است. سخنرانی ها تا ساعت شش و نیم عصر ادامه داشت که حسابی از شرکت کنندگان کار می کشیدند.

شب مراسم اهدای جایزه هانس کریستین اندرسون بود که ما تصمیم نداشتیم شرکت کنیم ولی وقتی با خانم قائینی صحبت کردیم و گفتند که حیف است، راضی شدیم و رفتیم و چه کار خوبی هم کردیم. مراسم در خانه پاشکوف برگزار شد که معمار آن واسیلی بازنف معروف و یکی از بناهای شاهکار معماری روسیه است و در کتاب "مرشد و مارگاریتای" بولگاکف معروف، رد و نشانی از آن هست. میزهای مفصل از انواع مطعمه و مشربه پر بود. ما یک میز در وسط تالار انتخاب کردیم و نشستیم که بعدا که کمی شلوغ شد دیدیم که چند نفری ریز ریز به ما نگاه می کنند و تا یکی به طرفمان آمد فهمیدیم که بله، اینجا جای مخصوص مهمانان ویژه است و میزمان را عوض کردیم. کنار هر میز یک گارسن ایستاده بود که تا لیوانت (البته مال ما آبمیوه) خالی میشد یا ظرف غذایت حجمش کم می شد، آن را پر می کرد. انواع غذاهای محلی و سنتی و مدرن روسیه روی میز بود. یک نویسنده اهل آرژانتین هم کاسه و هم صحبت ما در سر شام بود به نام ممپو گیاردینلی که بنیاد معروفی دارد و طرح کتابخوانی مادربزرگهایش معروف است و جایزه برده. در مورد ماردونا و پائولو کوئیلو صحبت کردیم و خیلی مشتاق بود که ایران را ببیند. مراسم با اجرای حرکات موزون و خواندن آهنگهای کلاسیک توسط یک خواننده جوان و اعلام برندگان و برنامه های متنوع دیگر، که البته بهترینش تست غذاهای متنوع روی میز بود، به اتمام رسید. خوشبختانه خانه پاشکوف در نزدیکی میدان سرخ و کتابخانه دولتی روسیه (لنین) بود و متوجه شدیم با اتوبوس هم می شود برگشت. در ایستگاه کتابخانه لنین سوار اتوبوس شدیم و همسرم خانمی که روبرویمان نشسته بود را شناخت که در مهمانی بوده است. سر صحبت را باز کردیم و متوجه شدیم که مترجم ادبیات کودکان است و در کل مسیر مثل یک تور لیدر کاربلد با شور و شوق تمام در مورد بناهایی که می دیدیم توضیح می داد و اشتیامان به اتوبوس سواری را برای دیدن جاذبه های مسکو بیشتر کرد. ساعت 11 شب در ایستگاه بانی ال ان خیابان میر پیاده شدیم. خاطره یک شب بیاد ماندنی را در وجودمان ذخیره کردیم و کمی حسرت اینکه کی و کجا دوباره می شود چنین شبی را زندگی کرد در گوشه هایی از ذهنمان رخ‌نمایی می کرد.

پی نوشت 1: شروع نوشتن در هواپیمای برگشت از مسکو، تکمیل نوشتن 11 مهر 1400 در کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی

پی نوشت 2: نمی دانم خاک ایران چه دارد که وقتی از هواپیما پیاده می شوی و قدم روی آن می گذاری دیگر نوشتن سخت تر از کار معدن می شود.

اینجا ورتسلاو لهستان (5): ایفلا 83 م: هزار رنگ کتابداری

همه این زحمات و تلاشها برای رسیدن به امروز بود. روزی که باید نتیجه طرح و مقاله را ارائه می کردم. قبلا مقاله ارسال شده و در سایت ایفلا هم بارگزاری شده بود. قبل از سفر اسلایدها را درست کرده بودم. یک اسلاید خیلی مهم بود که بیش از 50 قلم عناصر مهم را داشت که فارسی بود و فرصت نکرده بودم انگلیسی اش کنم. قرار بود شب قبل از ارائه کارش را بسازم که خستگی و دیر رسیدن به خانه چنین اجازه ای نداد. به همین خاطر صبح زود از هتل بیرون زدم و خودم را رساندم به محل کنفرانس. قبلا در زمان ثبت نام اتاقی که از ما عکس گرفت و اسلایدها را آپلود کردیم را دیده بودم که کامپیوتر دارد و می شود آنجا روی مقاله کار کرد. به همین خاطر لپ تاپ بر نداشتم و صبح رفتم و نشستم پشت یکی از کامپیوترها که مثلا همان یک اسلاید را اصلاح کنم و آپلود کنم. مقاله ما در مورد طرح پیشنهادی کتابخانه مجازی مربوط به دانشگاه مجازی وابسته به وزارت بهداشت بود که حاصل یک طرح پژوهشی و اجرایی در همین زمینه بود. اصلاح کردن همان یک اسلاید همان و تا ساعت 11 صبح درگیر اسلاید سازی و دقیق کردن بقیه اسلایدها و رفع اشکالات و جذاب کردن آنها هم همان. طوری که قرار بود در ارائه خانم اکبری داریان از دوستان خوب کتابخانه ملی شرکت کنم و فرصت نشد. جالب این بود که هیچ کس هم کاری به کارم نداشت و نپرسید که چطور است که از صبح این کامپیوتر را اشغال کرده ای؟ خلاصه ساعت 11 صبح اسلایدها را آپلود کردم و قبلا عکس هم برای ارائه گرفته بودند. رفتم محل ارائه مقاله را ببینم که ساعت 13.45 که نشست ما است مشکلی نباشد. جلوی در سالن IASA که محل ارائه بود، خانم شیما مرادی را دیدم. ناگفته نماند که صبح در زمان ورود هم ایشان را دیدم. خانم مرادی امسال جزء تیم برگزاری ایفلا بود و به ایشان گفتم چقدر حس خوبی دارد آدم صبح که وارد محل کنگره ای به این دوری و مهمی می شود یک هموطن و دوست را ببیند و با هم صحبت کنند. صبح هم در قسمت پوسترها خانم دکتر زهره میرحسینی را به همراه دخترشان دیدم که دعوت کردم برای نشست بیایند و لطف کردند و تشریف هم آوردند. یک اتفاق مهم امروز صبح این بود که تراموای خط 2 که به سمت سنیتنیال هال می رفت در ایستگاه گالریاکانتینشتا خراب شد و مجبور شدیم پیاده شویم و با تراموای 10 از آن سوی خیابان برویم. خوبی اش این بود که بیش از 70 درصد مسافران ایفلایی ها بودند و یک نفر که فهمید چه کنیم همه دنبال او راه افتادیم و نگرانی نداشتیم. در بین راه با چند نفری از کشورهای مختلف حرف زدیم و در مورد کنگره و کتابخانه ها و ایران صحبت کردیم.

نشستها بی وقفه ادامه داشت و هر کس به فراخور علاقه در یکی از آنها شرکت می کرد. ناهاری خوردم از جیب مبارک. هنوز هم برای ما ایرانیها معنی ندارد که به کنگره و همایشی برویم و آن وقت پذیرایی با جیب خودمان باشد. وقتی ما کلمه سمیناهار را برای سمینار به کار می بریم و هر وقت هم همایشی داریم حتما باید بهترین پذیرایی را بکنیم این یک فقره هیچ رقمه در کتمان نمی رود.

ساعت یک و نیم رفتم محل نشست و خانم مسنی را دیدم که آمد و معرفی کرد و فرمی را داد که پر کنم و فرم ارزیابی دیگر را هم داد که بعد از نشست تکمیل کنم که بهشان گفتم سخنرانم و به اشتباه فکر کردم دبیر نشست ایشان هستند در حالی که خانم دیگری دبیر بودند.

ساعت 13.45 طبق برنامه سخنرانان در نشست آمدند و نشستند پشت میز و یک تریبون هم برای ارائه بود. همه خانم بودند به جز من که از کشورهای آمریکا، رواندا و آلمان آمده بودند. من سخنران سوم بودم و بعد از آمریکا و آلمان ارائه می کردم. ارائه نسبتا خوبی و تنها مشکلم این بود که کلمه Subscribe به معنی اشتراک را فراموش کرده بودم و هر چه به خودم فشار آوردم این کلمه یادم نیامد و مجبور می شدم که دو سه جمله توضیح بدهم تا منظورم از منابع اشتراکی را به حضار بفمانم. جالب است که یکی از حضار هم در وقت پرسش و پاسخ در مورد کپی رایت پرسید که همچنان این کلمه را به یاد نیاورده بودم و بلافاصله بعد از اتمام سخنرانی کلمه یادم آمد (دقیقا منطبق با قانون مرفی). بعد از من خانم سیاهپوستی از رواندا در مورد اطلاعات ایدز صحبت کرد که ابتدای سخنرانی کار جالی کرد. رفت جلوی تریبون و گفت برای اینکه خوابتان بپرد همه بایستید. بعد گفت یک شعری را می خوانم و هر وقت به کلمه مردها رسیدم مردها بنشینند و وقتی به کلمه خانمها رسیدم آنها بنشینند. این خارجی ها هم همه بچه مثبت و عینهو بچه مدرسه ای با هیکلهای گنده می نشستند و بر می خاستند. همه حرف گوش کن و قانون مند.

بعد از سخنرانی هم خانم دبیر نشست یک کارت پستال به اسم هر کدام از ما داد و عکس یادگاری گرفتیم و بعد از کمی صحبت خارج شدیم و رفتیم قسمت پوسترها. پوسترها بخش مستقل و جدی در کنفرانسها به ویژه ایفلا به شمار می آید و کارهای خیلی جالب و خلاقانه ای در آنجا می شد دید.

دوباره در محل کنگره دوری زدیم و شرکتهای مختلف را دیدیم و به برخی سالنها و نشستها سرک کشیدیم و مثل دنیای مجازی که آدم دلش نمی آید روی یک متن و مجموعه تمرکز کند، در اینجا هم فقط سرک می کشیدم و همه اش فکر می کردیم که برویم و بقیه سالنها و سوژه ها را هم ببینیم. البته بعدا متوجه شدم که ایفلاگردی اینطوری نمی شود و باید موضوعات و سوژه ها و نشستها را از قبل مشخص کنی و وفادارانه در آنها شرکت کنی و بهتر است پرت و پلا نپری.

عصر امروز یکی از اتفاقات مهم ایفلا که بارها از دوستان قبلی شرکت کننده شنیده بودم رخ می داد. شب فرهنگی ایفلا که یک مهمانی بزرگ و شادی بخش است. قبلا خانم مرادی خبر خرسند کننده ای داده بود که می توانیم خانواده را هم برای شب فرهنگی بیاوریم. به همین خاطر به هتل برگشتم و با بچه ها دوباره به محل کنفرانس برگشتیم.

محل برگزاری شب فرهنگی در دور دریاچه سالن کنفرانس و در فضای باز بود. اگرچه هوا ابری و کمی هم باران آمده و سرد شده بود، اما دور تا دور دریاچه انواع و اقسام خوراکی و نوشیدنی چیده شده و آماده پذیرایی از مهمانان بودند. در لهستان به ندرت می شود گوشت گاو و گوسفند پیدا کرد اما تا دلت بخواهد گوشت خوب به هزاران شکل و طعم و ترکیب و پخت موجود است. بعضی جاها هم مرغ و جوجه ای یافت می شد. همه دور دریاچه می گشتند و ضمن تماشای غروب زیبای خورشید و فوارهای های خوش ترکیب که بازی های شگرفی با آب می کردند، از اغذیه و مشربه بهره مند می شدند. هوا که تاریک شد، گروه موسیقی شروع کردند و خواننده ای خوش صدا هم می خواند و ملت را به رقص و پایکوبی دعوت می کرد. در قسمتی دیگر از برنامه مجری اعلام کرد که همه به صورت دو تایی کنار هم قرار بگیرند و رقصی سنتی و ساده را با هم و با صدای موسیقی خیلی بلندی که پخش می شد اجرا کنند و دور دریاچه را دور بزنند. به حساب ایشان باید هزار و پانصد زوج دور می زدند که واقعا هم چنین جمعیتی را می شد دید. رقصنده ها با لباسهای زیبای محلی به داخل جمعیت آمدند  و شروع کردند با مردم پایکوبی کردن و عکس گرفتن.

در بخشی زیبا از برنامه همه به دور دریاچه آمدند و رقص نور و آب شروع شد. فواره ها با رنگهای متنوع و صدای موسیقی کم و زیاد شده و به رقص در می آمدند. همچنین از جدیدترین فناوری نمایش یعنی نمایش هلوگرافیک استفاده کرده بودند و نمایش خیلی زیبایی را ترتیب دادند که تصاویر روی هوا پخش و دیده می شد و گفته شد که این آخرین فناوری نمایش است که والت دیزنی هم اخیرا شروع به استفاده از آن کرده است.

خلاصه تا ساعت 11 شب رقص و پایکوبی بود و از آن ساعت برنامه به دو بخش تقسم شد. یک بخش، به داخل سالن رفتند و به رقص دسته جمعی مشغول شدند. یک دسته دیگر در همان فضای باز با زدن هدفن به رقص سکوت و هر کس برای خودش مشغول شدند. در انتهای برنامه هم اتوبوسی گذاشته بودند که مهمانها را به هتلهایشان می رساند چون تراموا و اتوبوس در آن ساعت آخر شب کار نمی کرد.

هر کس که کتاب "تنهایی پر هیاهو" از نویسنده پر آوازه چک یعنی هرابال را خوانده باشد و به میلان کوندرا هم ارادتی داشته باشد، نمی تواند تا 200 کیلومتری پراگ بیاید و سری به آنجا نزند. به ویژه مقدمه فوق العاده آقای مرتضی کاخی بر ترجمه استاد پرویز دوایی در ابتدای کتاب تنهایی پر هیاهو و وصف پراک مو بر تن آدم سیخ می کند و سراپا شما را شوق دیدار پراگ در بر می گیرد. با همه این اوصاف و تپشهای قلبمان برای پراگ، روز چهارشنبه قرار بود که به پراگ برویم. چون فاصله پراگ تا ورتسلا از ورشو که پایتخت لهستان است هم کمتر است. اما هر چه برنامه ریختیم دیدیم که خیلی دشوار می شود رفت و برگشت یا اینکه شب را در پراگ ماند. تور یک روزه ای هم خود ایفلا برای پنجشنبه گذاشته بود که متاسفانه پر شده بود. به همین خاطر حسرت رفتن به پراگ زیبا به دلمان ماند. شاید وقتی دیگر با امید دیدار پراگ به این بخش از اروپا پا بگذاریم.

ما تا جمعه در ورتسلا هتل داشتیم و بعد از آن باید به ورشو می رفتیم. بنابراین به دو چیز احتیاج داشتیم که هیچ کدام را هم نداشتیم: هتل و بلیط. اگرچه الان ابزارهای آنلاین فراوانی برای گرفتن هتل و بلیط و سفر موجود است اما درصد اطمینان شما هم به همان مقدار کم است. ضمن اینکه پیدا کردن بلیط و هتل مطمئن کاری خیلی سخت است. به همین خاطر از صبح چهارشنبه متوسل به اینترنت و بوکینگ و این ابزارها شدیم. بالاخره فهمیدیم که همان گلونی با ساختمان زرد و عجیبش، که در 300 متری ما قرار داشت ایستگاه مرکزی قطار ورتسلا است. بنابراین بلیط قطار را حضوری از همانجا گرفتیم و فمیلی تیکت به ما دادند که مناسب تر افتاد و قطاری سریع السیر برای ساعت 6.58 دقیقه (به دقیقه دقت کنید) نصیب ما شد که ساعت 11.53 دقیقه (بازم دقیقه را بدقتید) به ورشو می رسید و 182 زلوتی (هر زلوتی حدود 1100 تومان) آب خورد. برای هتل هم باز باید هتل آپارتمان می گرفتیم که پدیده جالبی است. چرا که هتلها اتاقهای معمولی دارند که فقط تخت است و لوازم اولیه زندگی و لاغیر. اما هتل آپارتمانها حالت غیررسمی تری دارند، معمولا اتاق خواب و اتاق نشیمن دارند و مهمتر از همه لوازم آشپزی و زندگی. ضمن اینکه هتلها برای 4 نفر به ندرت یک اتاق دارند و یا باید سوئیت بگیرید (به قیمت خیلی گزاف. مثلا در نووتل اتاق نرمال 400 زلوتی ولی سوئیت 890 هزینه بر می داشت). ضمن اینکه، هزینه های هتل آپارتمان خیلی هم مناسب است. یک چیز خیلی جالب دیگر هم از هتل آپارتمان کشف کردیم. اینکه خیلی از هتل آپارتمانها در زمره بیزینسهای غیر رسمی و مدرن به شمار می آیند. مثلا در یک ساختمان مسکونی، کسی آپارتمانی را اجاره کرده و همان را از طریق سایتها آنلاین مثل بوکینگ برای اجاره می گذارد و ملت می گیرند و کسی هم خیلی کاری به کارشان ندارد.

خلاصه، با کلی زحمت یک هتل آپارتمان رزرو کردیم اما متاسفانه وقتی خواستیم برای دو شب بگیریم جا نداد و فقط یک شب را جا داشت و هر چه کردیم دو شب را جا نمی داد. اما چون شرایط و قیمت خیلی عالی داشت، همان را گرفتیم و بقیه اش را به تقدیر سپردیم که چه خواهد کرد با ما. با اینکه در گزینه ها انتخاب کرده بودم که پرداخت از قبل نداشته باشد و کنسلی رایگان هم روی آن باشد، با این همه یکباره دیدم که پیام آمد پول از کارت برداشت شد و هتل رزرو شد. یعنی اینکه دیگر کار از کار گذشته و باید استفاده اش کنیم.

بقیه روز چهارشنبه را روانه پارک و مرکز خرید مگنولیا در جایی نزدیک حومه ورتسلا شدیم. پارکی بزرگ که مرکز خریدی بزرگ تر در آن واقع شده بود. با تراموا از کلی قسمتهای شهر که تا حالا ندیده بودیم گذشتیم و رسیدیم. اشتباهی مسیری را رفتیم که اتفاقا به یک سالن ورزشی با دیواره های شیشه ای برخوردیم که دختر و پسرها به صورتی خواهرانه و برادرانه با هم مشغول بدن سازی و ورزش بودند و برای ما جالب بود که به این راحتی در کنار هم ورزش می کنند.

در مراکز خرید مثل بقیه شهرهای اروپا برندهای معروف همه شعبه دارند و بازاری است رنگارنگ و جیب خالی کن. نکته جالب در مالها و مراکز خرید حضور جدی کتابفروشی ها بود. در همه این مراکز خرید کتابفروشی های خیلی خیلی بزرگ حضور دارد که کتابهای فراوانی را به فروش می رساند. تقریبا یکی از بزرگترین تابلوها به کتابفروشی تعلق دارد و مردم به طور جدی کتاب می خرند و می خوانند. یعنی در جاهای مختلف شما می توانید مردم کتاب به دست را ببینید که چگونه با علاقه کتاب در دست دارند و مطالعه می کنند.

اگرچه قیمتها در فروشگاه های برندهای معروف خیلی گران است اما برخی حراجها واقعا به صرفه است. در فروشگاه ال سی وایکیکی، حراجی برقرار بود که راه گفتمان با برندهای معروف را کمی باز می کرد. یکی دو ساعتی از وقت ما را گرفت اما انتخاب های خوب از بین اجناس با کیفیت ارزشش را داشت و لذتی خاص خود را نصیب آدم می کرد. جالب است که اگر برگه خرید این فروشگاه را داشته باشید در نمایندگی های آن در تیراژه 1 (پونک) و 2 (خیابان مدنی) می توانید جنس را تعویض کنید.

نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به سمت دوحه در روز یکشنبه 5 شهریور 96 ساعت 12.55 به وقت ورشو و 3.30 به وقت تهران، بر فراز دریاچه وان ترکیه