اینجا مسکو 8: آی‌بی‌بی‌وای 37: روسیه شریک راهبردی ایران نیست

روز دوشنبه 22 شهریور 1400 (13سپتامبر 2021)

پرونده کنگره 37 IBBY که بسته شد، حالا بدون عذاب وجدان می‌توانیم مسکو گردی کنیم. از قبل چند برنامه فرهنگی و مذاکراتی چیده شده و از امروز که اول هفته است و همه هم سرحال، باید انجام شوند. اولین برنامه به دیدار و مذاکره با انتشارات صدرا که وابسته به بنیاد ابن سینا است اختصاص یافته. همسرم نیامد و ترجیح داد که کمی استراحت کرده و گشتی در اطراف محل اقامت بزند. در مسیر از همسفران پرسیدم که به نظر شما چه چیزی باعث شده که کشوری مثل روسیه چنین وضعی داشته باشد و کشوری مثل ایران با آن سابقه تمدنی شرایط ناگواری را تجربه کند؟ آقای دکتر احمدوند به بررسی صد سال پیش در مجله کاوه‌ای که در آلمان منتشر می‌شده اشاره کردند که دلایل متنوعی برای آن ذکر کرده‌اند اما یک مثال آن خیلی ملموس بود. اینکه خیابان چراغ برق ما را وقتی بنا نهاده‌اند یک خیابان شش متری در نظر گرفته‌اند اما همین خیابانی که الان داریم از آن رد می‌شویم (فکر می‌کنم خیابان سادوونیچسکایا "Sadovnicheskaya Street") را با عرض و طولی باور نکردنی برای آن زمان درست کرده‌اند. رهبران، دولت‌ها، ارتباطات، همسایه‌های کشور، سواد، مردم، جغرافیا و عوامل مختلف دیگری بر این موضوع اثر داشته‌اند ولی خواست مردم از همه مهمتر است.

انتشارات صدرا با هدف معرفی فرهنگ ایرانی و اسلامی در روسیه ایجاد شده و کتابهایی با موضوعات مختلف به زبان روسی منتشر می‌کند و ناشر موفقی هم هست. آقای ناصر طبایی مدیر این انتشارات در مورد وضعیت کتاب در روسیه صاحب نظر هستند و تجربیات عملی خیلی خوبی دارند. توضیحات مفصلی دادند که نشر کتاب در روسیه بسیار به سیستم توزیع وابسته است و اگر ناشری امکان و ارتباطات خوبی برای توزیع نداشته باشد نمی‌تواند موفق شود. قیمت کتاب ثابت نیست و بسته به اینکه چه موزعی (توزیع کننده کتاب) و در کجا آن را ارائه کند ممکن است قیمت کتاب متفاوت باشد. یعنی قیمت پشت جلد ثابتی ندارند. قواعد و قوانین نشر کتاب مشخص و گاهی سخت گیرانه و دارای خط قرمزهایی است. مثلاً نازیسم و هیتلر جزء شدیدترین خط قرمزها است و کوچکترین نزدیکی یا اشاره‌ای به آن غیرقابل گذشت است.

قوانین نشر کتاب دو دسته اصلی است که شامل بالای 16 سال و زیر 16 سال است. نشر کتاب برای زیر 16 سال که شامل کودک و نوجوان می‌شود قوانین فوق العاده سختگیرانه ای دارد. همه چیز کتاب برای رده سنی زیر 16 سال باید حتماً کنترل شده و تائیدیه بگیرد. از طرح جلد، رنگ و کیفیت آن، فونت، محتوا، صفحه آرایی، کاغذ و خلاصه هر چیزی که اولاً کیفیت کتاب و محتوایی که برای بچه‌ها تولید می‌شود بالا باشد و دیگری از خط قرمزها عبور نکند. فقط هم ممیزی مثل ممیزی کتاب ما نیست و کیفیت چیزی که کودک و نوجوان به دست می‌گیرد برایشان اهمیت خیلی بالایی دارد. کتاب‌های شاهنامه و مثل آباد و قصه‌های مثنوی را که برای کودکان چاپ کرده بودند دیدیم و خیلی کیفیت عالی داشت.

آقای طبایی هم مثل سایر ایرانیها به چند نکته مهم در مورد برداشتهای اشتباه ایرانی‌ها از روسیه اشاره کرد. یکی اینکه روسیه شریک راهبردی ایران نیست و این را از حجم مبادلات تجاری (حدود یک و نیم میلیون دلار) و سایر فعالیت‌ها می‌شود دریافت. در مورد جنگهای ایران و روسیه اصلاً روسها قائل به جنگ نیستند و معتقدند که درگیریهایی با ایران بوده و جنگی در نگرفته آنطور که ما خودمان و حضورمان را برای روسیه مهم می‌کنیم. دیگر اینکه ایرانیها شناخت درستی از جغرافیای روسیه ندارند. مثلاً پرسیدند که سیبری کجاست و ما هم گفتیم در شمال روسیه در حالی که روی نقشه نشان دادند که بیشتر در منطقه جنوبی روسیه است هر چند خیلی سرد باشد اما شمال و نزدیک قطب نیست و این یکی از شناختهای نادرست در مورد روسیه است. همین مساله باعث شده که مثلاً بعضی از آدمها بروند روسیه و از منطقه‌ای در غرب بخواهند با دوچرخه یا پیاده بروند به فنلاند و در پناهنده شوند.

راستی پذیرایی هم جالب بود. اول اینکه همان ابتدای جلسه یک نوشیدنی می‌آورند و دیگر مثل ایران تکرار نمی‌شود. روی میز شکلات النکای روسی و آبنبات بود. کیک بسته بندی ایرانی که تیتاب طور بود هم آوردند. در مؤسسات ایرانی در خارج از کشور خیلی جالب است که برای شما که از ایران آمده‌ای و در مهد اغذیه و اشربه ایرانی بوده‌ای و گاهی دیگر از آنها به ستوه آمده‌ای، تنقلات ایرانی می‌آورند. گویی همانقدر که برای آنها نوستالژی دارد و نشانه اتصالشان به ایران است، برای شما هم که سه چهار روز دور از وطن بوده‌ای، طعم خاطره سالهای دور را دارد.

در برگشت از انتشارات صدرا، به نمایندگی موتور هارلی دیویدسون رسیدیم که همگی متفق القول و بدون هیچ مقاومتی شیرجه زدیم وسط موتورهایی که رشک عالم و آدم بودند. موتورهای اصل با تمامی لوازم مرتبط با سواری عالی از جاسوئیچی تا باندانا و کلاه و کاپشن با آرم هارلی دیویدسون تا مجله‌ها و فیلمهای مرتبط. همه هم قدرتی خدا تا دلتان بخواهد گران. مثلاً یک شلوار زنانه هارلی دیویدسون 4600 روبل (هر روبل 400 تومان) قیمت داشت. آخرین مدل هارلی که شاید می‌شود گفت که یک سوئیت سیار بود تا موتور، چون سیستم صوتی، گرمایش، مانیتور، شارژر و ... هم داشت، 3 میلیون روبل آب می‌خورد. سنگینی و عظمت موتورها همان آدمهای سبیل کلفت و کاپشن چرمی و زلم زیمبو آویزان از هر طرفشان را می‌طلبید.

اینجا مسکو 7: آی‌بی‌بی‌وای 37: گوگل مپ خائن، ببينيمتون بي کرونا

روز يکشنبه 21 شهریور 1400 (12سپتامبر 2021) شده است و ديشب آنقدر دير رسيديم و پياده روي کرديم که ديگر نايي براي نوشتن نمانده بود. با حسرت مطالب تلنبار شده در ذهن به خواب رفتم. صبح تلافي کردم و بر روي اجاق گاز برقي (با اينکه روسيه يکي از بزرگترين منابع گازي را دارد از گاز شهري در آشپزخانه خبري نيست) با کره فراوان يک نيمرو درست کردم و با مخلفات روسي زديم بر بدن که آماده نوشتن و تخليه اين همه کلمه هاي منتظر مانده در مغز شويم. در اتاق ميز تحرير نبود و مي آمدم در سالن که ميز داشت اما آنجا سرد بود و بايد با کاپشن و لباس ضد سرما مي نشستم.

امروز روز آخر کنگره است و قرار داشتيم که ظهر به بعد به کنگره برويم. ميدان سرخ را درست و حسابي نديده بوديم و گفتيم که سري به آنجا بزنيم و به چشم خريدارتر آنجا را بگرديم. با اتوبوس که کشف خيلي خوبي است رفتيم. خيابان النکا که بسيار زيبا و طراحي شده است، پر از گروه هاي موسيقي و هنري بود که هر کدام فارغ از غم دنيا و البته کرونا مشغول بودند و سوژه هاي زيباي فيلم و عکس بودند اما افسوس که برخي حرکات موزون قابل اکران عمومي در اينستاگرام و شبکه هاي ديگر نبود و بايد براي خودمان نگه مي داشتيم. مغازه هاي زيبا پر از ماتروشکا و سوغاتي بود. در يک کليسا محصولات روستايي خيريه فروخته مي شد که خيلي دلبري مي کردند. در ميدان سرخ داشتند داربستهاي مراسم سالروز مسکو را جمع مي کردند. زيبايي هاي خيره کننده اين ميدان و معماري افسونگر آن آدم را با خود مي برد. جمعيت هم به نسبت قبل و با توجه به روز تعطيل بيشتر بود.

تصميم گرفتيم که برويم و داخل کرملين را ببينيم اما با ديدن صف طولاني که بود منصرف شديم و ترسيديم که نصف روزمان که از ساعت 9 شروع شده بود را از دست بدهيم. به سمت پائين ميدان کليساي سنت باستيل که قبلا از دور ديده بوديم رفتيم. فوج فوج جمعيت در حال فيلم و عکس گرفتن بودند. گنبدهاي رنگين و اعجاب انگيز کليسا که شايد معروفترين بنا و نماد روسيه است، آدم را هيپنوتيزم مي کرد. همانجا لايوي از محيط و منطقه گرفتم که خيلي مورد توجه حاضران در لايو اينستاگرامي قرار گرفت. تازه متوجه شديم که در پشت کاخ چه بهشت ديگري نهفته است. محوطه وسيع و بدون مانعهاي معمول که ديد را کور مي کند، بر روي سنگفرش تميز و دلنشين آنجا که به پل و رودخانه مسکو و پارکي سرسبز در سمت چپ ختم مي شد چشمگير بود.

راهنمايي شديم که خيابان آربات را ببينيم چرا که يکشنبه است و گروه هاي موسيقي و هنري به آنجا سرازير مي شوند براي اجراي برنامه هاي موسيقيايي و هنري. گفته بودند پياده از ميدان سرخ نزديک به 15 دقيقه است اما افسوس که هميشه به ابزارها نمي شود اعتماد کرد. با خيل جمعيت به سمت جنوب و چپ محوطه ميدان سرخ رفتيم که به پارکي تر و تميز و خرم وارد مي شد. سر ظهر شده بود و ما هم از فرط پياده روي گرسنه شده بوديم و سوز سرما هم آزار دهنده شده بود. در همان پارک با داشته هاي درون کوله ناهار را زديم.

کمي جلوتر در مسيرمان در ميان پارک يک چيزي به اسم مديا سنتر ديديم. جايي که همه چيز الکترونيکي و ديجيتالي بود. فيلمهاي فضايي و بازي هاي الکترونيکي و طراحي ساختمان هم مدرن بود. يک ربات کافي من ديديم که فيلم هم گرفتيم و بعد از سفارش قهوه شما را مي داد و خلاص و خيلي مورد توجه بود. از مديا سنتر بيرون آمديم و به سمت پل روي رودخانه زيبا و وسيع مسکو حرکت کرديم. گروهي دو چرخه سوار با آرامش و موزيک ملايم در حاشيه خيابان و پل و بعد رودخانه حرکت مي کردند. از روي پل نماي خيلي چشم نوازي از رودخانه با کشتي هاي توريستي روي آن و ميدان سرخ و گنبدها و مناره هاي رنگين و شهر مسکو ديده مي شد. طبق نقشه از کنار رودخانه پيش رفتيم و هي انتظار رسيدن به خيابان معروف آربات را داشتيم اما نشان به آن نشان که گوگل مپ به جاي اينکه ما را از مسير شمال ميدان به مقصد راهنمايي کند که فقط 15 دقيقه فاصله بود، ما را از مسيري که دور سر مي چرخيد هدايت کرد و با اجازه ساعت سه و نيم بعد از ظهر به آربات رسيديم. يعني حدود 5 ساعت پياده روي از صبح تا آن ساعت. آخرهاي مسير ديدم که از جلوي موزه پوشکين و کليساي صليب مقدس رد شديم و آه از نهادم بلند شد که اينها در شمال ميدان هستند.

خيابان معروف آربات پر از فروشگاه هاي برند و مردم خوشحال و ماشينهاي آنچناني بود که حتي موفق به رويت جمال بي مثال لامبورگيني هم شديم. سينما و تئاتر و قيمتهاي سرسام آور از مشخصات آربات بود. اما از حق نگذريم زيبا بود به ويژه نيمکتهاي چوبي با طراحي خاصي که براي پياده روندگاني مثل ما نعمتي بود.

تصميم گرفتيم به کنگره برگرديم و سخنراني خانم دانش که در نشست آخر ارائه مي شد را در سالن بشنويم. به ايستگاه اتوبوسي رسيديم و ديديم که وقت تنگ است. سعي کردم در مسير سخنراني را گوش کنم که با قطع و وصل همراه بود. بالاخره وقتي رسيديم به سالن نيمي از سخنراني خانم دانش را شکار کرديم.

مراسم اختتاميه بعد از کمي استراحت در سالني بزرگ در محل همان کتابخانه دولتي کودکان روسيه برگزار شد. اين کتابخانه بزرگترين کتابخانه کودک جهان است (البته نمي دانم واقعا درست است يا خير) و امکانات آن براي اين کارها عالي است. در مورد جزئيات کنگره چيز زيادي نمي نويسم و مجددا ارجاع مي دهم به گزارش مفصل خانم دانش در سايت فرهنگنامه کودکان شورا. خانم آنجلا لبدوا صحبت کرد و تريبون را داد به خانم ماريا ودنياپينا (رئيس کتابخانه دولتي کودکان روسيه) که با دختر کوچولوي سه چهار ساله اش آمده بود روي سن. بعد هم نماد ايبي را که يک مرغابي تزئين شده زيبا بود به سفير مالزي که قرار است کنگره 2022 در آنجا برگزار کند دادند. کليپهاي زيبا و اغواکننده اي را تيم مالزيايي آماده کرده بودند و خيلي هم تعارف و اصرار کردند که حتما براي سال بعد به مالزي برويم. در ميان برنامه ها هم برنامه هاي مفرحي توسط کودکان البته به زبان روسي اجرا مي شد. در آخر برنامه هم يک گروه لزگي با حضور آقايان کلاه پشمي بر سر و خانمها با لباسهاي سنتي برنامه اجرا کردند که خيلي مفرح و البته نزديک به فرهنگ آذري و ترکمني ما بود. ناگفته نماند که به علت پياده روي مفصل امروز در جاهايي از برنامه چشمانمان سنگين شد و با آن همه سرو صدا چرتي هم زديم. شام مفصل روسي در انتهاي برنامه تدارک شده بود و عکسهاي يادگاري و خداحافظي و باميد ديدارهاي زود زود و بي کرونا خاتمه بخش مجلس بود.

اینجا مسکو 6: آی‌بی‌بی‌وای 37: بنگاه لاغری تضمینی مسکو

روز شنبه 20 شهریور 1400 (11سپتامبر 2021)

کوله به دوش و از این ایستگاه به آن ایستگاه و دیدن شهر، یعنی بر هم ریختن عادت معمول زندگی. وقتی کمرت از بار کوله به درد می آید و رد عرق را در زیر کوله حتی در سرمای مسکو حس می کنی، یعنی زنده ای و زندگی رنگ روزمرگی و تکرار و ملال به خود نگرفته است. اصلا سفر برای زدودن رنجهای ملال در زندگی است. وقتی شبها از زور درد عضلات نمی توانی خم شوی و پاهای خیلی وقت راه نرفته ات، شروع می کند به زق زق (املا؟؟) کردن و وقتی می خواهی لپ تاپ را روشن کنی که گزارشت را بنویسی و چشمهایت سنگین می شود و می گویی فقط چند ثانیه آنها را می بندم تا خستگی اش در برود و به کارم برسم و وقتی بازش می کنی شعاع نور خورشید را از پشت پنجره نظاره می کنی و تازه متوجه می شوی، یک شب را بر خلاف همه بیدارخوابی های چند وقت گذشته به صورت کامل تا صبح خوابیده ای يادت می آید در مملکت دیگری چشم به روی دنیای جدیدی گشوده ای و زندگی ات پس از این سفر هرکز و هرگز با گذشته یکی نخواهد بود و هر سفر رستاخیزی است برای انتقام از بی مرامی ها و دشواریهای تکرار در زندگی.

براي اينکه کمي با هدف و فضاي کنگره هم آشنا شويد، خيلي مختصر در مورد آن توضيح مي دهم. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان سازماني مستقل و غير انتفاعي است که به نسل جوان توجه کرده و از بين همه راه هايي که مي تواند لختي آرامش و آسايش براي اين نسل ايجاد کند، به ادبيات و کتاب رو آورده است. ادبيات بومي کودک و نوجوان و در آينده هر کشور در تعامل با ادبيات جهاني و ارتباطات نسل جوان، کاري است که در دستور کار جدي ايبي قرار گرفته است. خانم یلا لپمن، که پايه گذار اين دفتر يعني "دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (ايبي) The International Board on Books for Young People (IBBY) " از آن خوبان روزگار و خدمتگزاران بشريت است که بعد از جنگ جهاني دوم به سراغ آلمان رفت و با تمام وجود خودش را وقف کودکان و نوجوانان کرد. در در ۱۵ دسامبر ۱۹۴۸ کتابخانه بین‌المللی جوانان مونیخ را درست کرد و از سراسر جهان کتابها را براي آن گردآوري کرد. خانم مکتبي فرد يک لايو خيلي دلنشين در مورد فعاليتهاي خانم لپمن و مقايسه آن با توران خانم ميرهادي داشت که اگر پيدا کرديد حتما ببينيد. ايشان در سال ۱۹۵۳ دفتر ايبي را در شهر زوریخ سوئیس ايجاد کرد. در واقع، پس از تشکیل کتابخانه مونیخ، در همایشی که در مونیخ با موضوع «تفاهم بین المللی از طریق کتاب های کودکان» برگزار شد، نخستین گام در جهت تأسیس دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان برداشته شد.

مهم‌ترین فعالیت‌های این دفتر برگزاری کنگره‌ای است، که از سال ۱۹۵۳ هر دو سال یک بار در کشورهای عضو برگزار می‌شود. از دیگر فعالیت‌های این دفتر جایزه هانس کریستیان اندرسن معتبرترین جایزه بین‌المللی ادبیات کودکان و نوجوانان، که به نوبل کوچک نیز شهرت دارد. «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان»، با همکاری روزنامه ژاپنی آساهی شیمبون اعطای «جایزه آساهی برای ترویج خواندن» را از سال ۱۹۸۷ (از زمان برگزاری بیستمین کنگره ادبیات کودکان در توکیو) برعهده دارد. مبلغ این جایزه یک میلیون ین است که سالانه از سوی روزنامه آساهی به گروه یا مؤسسه‌ای که نقش مؤثری در ترویج و گسترش کتابخوانی میان کودکان و نوجوانان ایفا کند داده می‌شود. از ایران تاکنون تنها برنامه «با من بخوان» توانسته است این جایزه ارزشمند را دریافت کند. دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان از سال ۱۹۶۳ فصلنامه ای تخصصی با عنوان «بوک برد» منتشر می کند. ايبي در کشورهاي مختلف شعبه هاي ملي ايجاد کرده و شورای کتاب کودک شعبه ملی این دفتر در ایران است که در سال ۱۳۴۳ به عضویت آن در آمده است. در مورد کنگره سی و هفتم ایبی، گزارش خیلی خوبی توسط خانم آزادمهر دانش تهیه شده که بر روی سایت فرهنگنامه منتشر شده و علاقه مندان می توانند آن را مطالعه کنند.

بعد از ظهر امروز بايد يکي از مقالاتم را در کنگره ارائه کنم. صبح را به مرور مجدد مقاله و اصلاحات نهایی اسلایدها اختصاص دادم. اين کنگره دوسالانه، يعني کنگره 37 ايبي قرار بود که در سال 2020 در کشور روسيه برگزار شود که کرونا بساط همه را به هم ريخت و با اما و اگرهاي فراوان به سال 2021 منتقل شد. قبلا چند بار به اين کنگره مقاله داده بوديم اما پذيرفته نشده بود. به همين خاطر با خانم دانش تصميم گرفتيم که اينبار درصد ريسک پذيرفته نشدن را پائين بياوريم و سه مقاله مرتبط را آماده و ارسال کرديم که شانس پذيرش مقاله بالاتر باشد. دست اندرکاران کنگره هم نامردي نکردند و هر سه مقاله را پذيرفتند. در ابتدا يکي به عنوان سخنراني و دو تا به عنوان پوستر. اما بعدا يک مقاله ديگر را هم از پوستريها در آوردند و به عنوان ارائه شفاهي قبول کردند.

تا ظهر به تکمیل سخنرانی، گزارش سفر و برخی کارهای دیگر سپری شد. نقشه ها را بررسی کردیم و بهترین مسیر برای رسیدن به میدان کالوژسکایا که محل برگزاری کنگره یعنی کتابخانه دولتی کودکان روسیه بود را پیدا کردیم. خوشحال و شاد و خندان سوار مترو شدیم و در ایستگاهی خط عوض کردیم و طبق قرار باید 4 ایستگاه دیگر می رسیدیم به مقصد. غافل از اینکه دچار مشکل همیشگی "سندرم سر و ته خط" دچار شده ایم. وقتی می خواهم برای کسی توضیح بدهم که این مشکلم چیست که هنوز نتوانسته ام در کشورهای دیگر حلش کنم، می گویم آیا باید در خط 2 به طرف صادقیه را سوار شوم یا به طرف فرهنگسرا (در خط 1 به طرف تجریش یا حرم). اگر چه فرق متروهای روسیه با ایران این است که ایستگاه در وسط است و قطارهای دو مسیر در دو طرف هستند اما بازهم این مشکل حل نمی شود. در ایران قطارها وسط هستند و ایستگاه ها در دو طرف. بالاخره کمی که رفت متوجه شدیم که اصلا با ایستگاه هایی که ما روی نقشه داریم همخوانی ندارد و گویی داریم به سمت ناکجا آباد می رویم. از یکی دو نفر پرسیدیم و مطمئن شدیم که داریم اشتباه می ریم. پیاده شدیم و مسیر آمده را دوباره برگشتیم و رسیدیم به ایستگاه اولی و برعکس چند ایستگاه رفتیم. البته در این بین، جوانک خوش تیپ و مهربانی، رودولف نام، که کاپشن خلبانی پوشیده و هدفن در گوش بود و به سختی انگلیسی حرف می زد، وقتی از راهنمایی ما ناامید شد گفت که بیایید شما را می رسانم و بنده خدا کل زندگیش را گذاشت و با ما سوار مترو شد. ناگفته نماند که هنوز موفق نشده بودیم کارت متروی اعتباری بگیریم و هر دفعه سوار شدن به مترو یعنی 60 روبل یعنی تر 24 هزار تومان (باز بگید ایران بده و گرونیه). این رودولف خان برایمان دو کارت اعتباری هم گرفت که اگر به ما بود با خانمهای مسن و زبان ندان بلیط فروش تا آخر سفر هم نمی توانستیم بدان دست یابیم. با رودولف رفتیم و رسیدیم به میدان کالوژسکایا (قبلا اسمش اکتبر بوده) که یک مجسمه فکر می کنم از لنین هم با عظمتی وصف ناشدنی و به رنگ یشمی در وسط آن نصب بود. از زیرگذر که رسم جالب مسکو به جای پل عابر است گذشتیم که کلی دستفروشی داشت و با خودمان گفتیم که برگشتنی از اینها جنسهای ارزان بخریم که هیچ وقت هم وصال نداد. به خاطر اشتباهمان در مترو وقتی به کتابخانه رسیدیم با ظرفهای خالی ناهار مواجه شدیم. فقط کمی میوه و یک نوع ژامبون مانده بود که چشمتان روز بد نبیند، از بس که شور بود کسی آن را نخورده بود. با همان ژامبونها و نان و آبمیوه و میوه جات، رفع گرسنگی کردیم  و رفتیم به سراغ سالنهای سخنرانی.

این کتابخانه دولتی کودکان روسیه، بنا بر اطلاعات واصله، بزرگترین کتابخانه کودکان جهان به شمار می آید و از سال 1969 تاسیس شده است. یک کتابخانه زیبا و مدرن برای انواع و اقسام فعالیتهای مرتبط با کودکان. چرا که مخاطبان آن هم کودکان و نوجوانان هستند و هم پژوهشگران و متخصصان امور کودک و ادبیات کودک. معماری زیبایی دارد و در طبقات مختلف آن فعالیتهای متنوعی در جریان است. مهمترین نکته چشمگیر آن، رنگ آمیزی شاد و کودکانه به همراه تجهیزات و لوازم کودکانه. عضو و میزبان IBBY و IFLA است و نقش فعالی در کتابداری و ادبیات کودکان روسیه ایفا می کند.

از امروز و بعد از نشستهای افتتاحیه، نشست‌های سخنرانی کنگره برگزار شد. در 8 سالن مختلف با موضوعات متنوع. این برگزاری همزمان سخنرانی ها واقعا کلافه کننده است و مثل غذای سلف سرویس می ماند که هر چقدر می خوری، آخرش احساس می کنی گرسنه ای و کلاه سرت رفته. به هر حال هر کس بر اساس علاقه مندی به یکی از سالنها می رفت. سخنرانیها تلفیقی از آنلاین و حضوری بود. دوربین طوری تنظیم شده بود که سالن و سخنران حضوری را می گرفت و روی مانیتور هم سخنرانان آنلاین بودند و هم حضوری ها. ترجمه همزمان روسی و انگلیسی هم در همه سالنها بود. رفتم و سری به تجهیزات و آدمهای پشت صحنه این سیستم آنلاین و آفلاین انداختم. آنقدر دم و دستگاه و سیم و روتر و مانیتور برای هر سالن گذاشته بودند که آدم تعجب می کرد. هر کدام از این سیستمها سه نفر مسئول داشت که در سالنها مستقر بودند. یک اتاقک مخصوص در انتهای هر سالن بود که مترجم بینوا در آن نشسته بود. زمانی که در جوانی کلاس زبان می رفتیم، استادمان می گفت مترجمان همزمان درآمد بسیار بالایی دارند اما در جوانی گویی هفتاد ساله اند از بس که این کار پر استرس و سخت است. این را به چشم خودم در این سالنها دیدم.

اگرچه دو هفته قبل، اسلایدها را برای هماهنگ کننده نشستمان یعنی خانم الگا بوخینا که اهل آمریکای جنوبی بود فرستاده بودم، اما چون اصلاحاتی در آن انجام داده بودم می خواستم که فایل جدیدم را بارگذاری کنم که بعدا فهمیدم کار دشواری است سخت تر از کار معدن. هماهنگ کننده های سالنها دختران جوانی بودند که با مهربانی می خواستند کمک کنند اما اصلا متوجه نمی شدند که چه می خواهی و اطلاعاتی هم نداشتند. هر طور بود خانم آناستازیا را پیدا کردم که مرا به طبقه پنجم در یک اتاق شلوغ و درهم برهم برد که توضیح داد اینجا بخش فعالیتهای خلاقانه کودکان و نوجوانان است و فایلهایم را روی کامپیوتر ریخت. خیلی دنبال الگا گشتم که حضوری او را ببینم اما پیدایش نکردم.

سروقت در سالن نشست حاضر شدیم و چشم انتظار الگا خانم ماندیم و ما و مجری نشست که اعلام کرد الان هماهنگ کننده خانم الگا می آید، فکر می کردیم که می آید. غافل از اینکه صاحب نشست ما خودش آنلاین بود و از راه دور نشست را اداره می کرد. من و یکی از روسیه از 5 سخنران این نشست حضوری در سالن بودیم و بقیه آنلاین بودند. خانم قائینی هم لطف کردند و در سخنرانی من حاضر شدند. در مورد مطالعه وضعیت مدخلهای زندگینامه در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان (شورای کتاب کودک ایران) در مقایسه با سه دائره المعارف دیگر پژوهش کرده بودیم که دیگر وارد جزئیات نمی شوم چرا که در جاهای مختلف قابل دسترسی است. سخنرانی ها تا ساعت شش و نیم عصر ادامه داشت که حسابی از شرکت کنندگان کار می کشیدند.

شب مراسم اهدای جایزه هانس کریستین اندرسون بود که ما تصمیم نداشتیم شرکت کنیم ولی وقتی با خانم قائینی صحبت کردیم و گفتند که حیف است، راضی شدیم و رفتیم و چه کار خوبی هم کردیم. مراسم در خانه پاشکوف برگزار شد که معمار آن واسیلی بازنف معروف و یکی از بناهای شاهکار معماری روسیه است و در کتاب "مرشد و مارگاریتای" بولگاکف معروف، رد و نشانی از آن هست. میزهای مفصل از انواع مطعمه و مشربه پر بود. ما یک میز در وسط تالار انتخاب کردیم و نشستیم که بعدا که کمی شلوغ شد دیدیم که چند نفری ریز ریز به ما نگاه می کنند و تا یکی به طرفمان آمد فهمیدیم که بله، اینجا جای مخصوص مهمانان ویژه است و میزمان را عوض کردیم. کنار هر میز یک گارسن ایستاده بود که تا لیوانت (البته مال ما آبمیوه) خالی میشد یا ظرف غذایت حجمش کم می شد، آن را پر می کرد. انواع غذاهای محلی و سنتی و مدرن روسیه روی میز بود. یک نویسنده اهل آرژانتین هم کاسه و هم صحبت ما در سر شام بود به نام ممپو گیاردینلی که بنیاد معروفی دارد و طرح کتابخوانی مادربزرگهایش معروف است و جایزه برده. در مورد ماردونا و پائولو کوئیلو صحبت کردیم و خیلی مشتاق بود که ایران را ببیند. مراسم با اجرای حرکات موزون و خواندن آهنگهای کلاسیک توسط یک خواننده جوان و اعلام برندگان و برنامه های متنوع دیگر، که البته بهترینش تست غذاهای متنوع روی میز بود، به اتمام رسید. خوشبختانه خانه پاشکوف در نزدیکی میدان سرخ و کتابخانه دولتی روسیه (لنین) بود و متوجه شدیم با اتوبوس هم می شود برگشت. در ایستگاه کتابخانه لنین سوار اتوبوس شدیم و همسرم خانمی که روبرویمان نشسته بود را شناخت که در مهمانی بوده است. سر صحبت را باز کردیم و متوجه شدیم که مترجم ادبیات کودکان است و در کل مسیر مثل یک تور لیدر کاربلد با شور و شوق تمام در مورد بناهایی که می دیدیم توضیح می داد و اشتیامان به اتوبوس سواری را برای دیدن جاذبه های مسکو بیشتر کرد. ساعت 11 شب در ایستگاه بانی ال ان خیابان میر پیاده شدیم. خاطره یک شب بیاد ماندنی را در وجودمان ذخیره کردیم و کمی حسرت اینکه کی و کجا دوباره می شود چنین شبی را زندگی کرد در گوشه هایی از ذهنمان رخ‌نمایی می کرد.

پی نوشت 1: شروع نوشتن در هواپیمای برگشت از مسکو، تکمیل نوشتن 11 مهر 1400 در کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی

پی نوشت 2: نمی دانم خاک ایران چه دارد که وقتی از هواپیما پیاده می شوی و قدم روی آن می گذاری دیگر نوشتن سخت تر از کار معدن می شود.

اینجا مسکو 5: آی‌بی‌بی‌وای 37: هارلی دیویدسونیسم، اوچان

عصر روز جمعه 19 شهریور 1400 (10 سپتامبر 2021) 

در حال و هوای خودت غرق شده ای و در خیالات خودت داری ضمن گردشذهنی، دلایل عقب ماندگی کشور ما یا پیشرفتگی این کشورها را سبک و سنگین می کنی، یکباره صدای بلند و گوشخراش موتوری سنگین تو را به خود می آرد و یادت می افتد که فعلا به جای کوچه باغهای میگون و ارنگه، داری در خیابان النکا قدم می زنی. موتوری ها با تجهیزات کامل و سرعتی سرسام آور در سطح شهر در تردد هستند و تا می خواهی از آنها فیلم بگیری یا کمی حظ بصر ببری، با شتاب نور رفته اند. موتور در این شهر اصلا ابزار کار و شغل نیست. اول اینکه موتورها همه از مدلهای سنگین و خاص و اغلب هم هارلی دیویدسون هستند و موتور سی جی و اینها دیده نمی شود. دوم اینکه موتوری ها برای موتورسواری و تفریح از آن استفاده می کنند، سوم اینکه تمامی تجهیزات ایمنی را دارند و با لباس مخصوص سوار می شوند، چهارم اینکه به آنها و سبک زندگیشان احترام می گذارند و آخر اینکه خود موتورها از خیلی ماشینها گرانتر و در عین حال مجهزتر هستند. رفتیم و از نمایندگی هارلی دیویدسون در مسکو دیدن کردیم و چقدر حسرت و حرص خوردیم. یک مدل موتور 2021 بود که قیمت آن 3 میلیون روبل (حدود یک میلیارد و دویست میلیون تومان) می شد. اما هر امکاناتی که فکر کنید داشت. باندهای بزرگ موسیقی، سیستم گرمایش و سرمایش، مانیتور و .... لباسها و کفشها و ابزار جانبی آن هم جالب و دیدنی و البته گران بود. کلا زندگی به سبک موتورسواران هارلی دیویدسونی یک سبک زندگی است که شامل همه چی از مدل ریش و سبیل تا لباس و نوع زندگی می شود. هر ساله در آغاز فصل سرما، گنگهای موتورسوار از مناطق خاصی رد می شوند و شهرداری و پلیس هم خیابان را برایشان می بندد و در بخشهایی از شهر از جمله تپه گنجشکها یا بام مسکو، جمع می شوند و با شهر خداحافظی می کنند چرا که در سوز و سرمای روسیه موتورسواری کار سختی است. نکته مهم این است که شهر آنها را پذیرفته و برایشان امکانات فراهم می کند و آنها هم بدون عذاب وجدان به زندگی خاص خودشان مشغول هستند. 

مراسم افتتاحییه کنگره تمام شد و سخنرانی های کلیدی و میزگردها آغاز شد. نمایندگان کشورهای مختلف، که امسال به خاطر کرونا و تغویق یکساله کنگره خیلی کم شده بودند، صحبت کردند و دغدغه های مرتبط با ادبیات و کتاب کودک را مطرح کردند. به افغانستان و مسائل کودکان و فرهنگ آنچا توجه شد. مسائل فنی کتاب کودک مثل طراحی جلد، تصویرگری، کیفیت نشر و ... در کنار محتوای آنها از منظرهای مختلف مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت. 

عصر جمعه شد و غروب جمعه و غربت هر دو ما را به جایی کشانید که بتوانیم غروب غربت (بمیرم برای خودمان در این غربت) را به سر کنیم. از محل افتتاحیه کنگره و نشستها در موزه هنرهای زیبای پوشکین دیدن کردیم و یک چیز جالب میزهای تحریر زیاد و مجهز مربوط به چند سال قبل بود. میزهایی که همه چیز از جمله کشو، جا دواتی، جای کتاب و کاغذ و داشت و امکان باز و بسته شدن محل نوشتن و خواندن با فناوری قدیمی آن وقت فراهم شده بود. آنقدر اشیا و کتاب و تابلو و مجسمه بود که آدم متعجب می شد از این همه کار روسها و از همه مهمتر گردآوری و نگهداری درست آنها. 

بعد از خارج شدن از محل کنگره در پارک کوچکی نشستیم که به رسم معمول روسیه، گل آرایی به شکل طاقهای گل حلقه ای که نورپردازی هم درون آن بود انجام شده بود. محوطه پارک آسفالت نبود ولی با ماسه درشت پوشانده شده بود. در تماشای رفت و آمد آدمها این سوال دائم به ذهنم می آمد که این مردم به چه فکر می کنند؟ آیا مردم خوشحالی هستند؟ آیا آنگونه که ما فکر می کنیم خوشبخت هستند؟ یا اینکه آنها هم حسرتها و دغدغه ها و دلخوریهای خودشان از مملکت و کائنات را دارند. 

با جستجو در سایتهای توریستی و خواندن توصیه ها و معرفی های آنها، به منطقه اوچان رسیدیم. موبایل به دست و چشم بر گوگل مپ که واقعا زندگی را آسان کرده، به ایستگاه (کروپوتکینسکایا) رسیدیم و دو بلیط مترو به قیمت هر کدام 60 روبل (24 هزار تومان) خریدیم و رفتم به ایستگاه کراسنوسلسکایا. وقتی از ایستگاه آمدیم بیرون با کمال تعجب دیدیم که دارد باران می بارد در حالی که هنگام سوار شدن همه جا خشک بود. مرکز خرید اوچان یک مجموعه فروشگاهی است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می شود آنجا پیدا کرد. یک فروشگاه مفصل و تخصصی لوازم باغبانی دارد و در فروشگاهی مثل شهروند همه چیز پیدا می شود. از آنجا که پیدا کردن لوازم بهداشتی و آرایشی غیرتقلبی در کشور کار سختی شده رفتیم سراغ شامپو و کرمها. اما افسوس که تازه این آغاز دردسرها بود. روی لوازم یک کلمه غیرروسی هم دیده نمی شد. فروشندگان انگلیسی نمی دانستند و مردم معمولی هم کمتر می توانستند خوب صحبت کنند. متوصل به حضرت مترجم گوگل شدیم. مطلب را به فارسی می نوشتیم و به روسی ترجمه می کرد (ناگفته نماند که سیم کارت روسی گرفته بودیم و اینترنت داشتیم) ولی بازهم فروشندگان نمی توانستند چیزی که می خواستیم را بیابند و تعجب آور بود. بالاخره با ترفند دیگری مشکل را حل کردیم. به فارسی جستجو می کردیم که مثلا نرم کننده برای موهای رنگ شده، چه رنگی است و در دیجی کالا آن محصور مورد نظر را بر اساس رنگ و مشخصات پیدا می کردیم و در اینجا برند مربوطه را پیدا کرده و مشخصات را تطبیق می دادیم. ترفند خوب و تا حدودی جوابگو بود. 

اما از قیمتها بگویم که سرسام آور است و در مورد برخی از اجناس به ویژه لباس آدم فکر می کند که این قیمت ها را برای شوخی و خالی نبودن عریض چسبانده اند. قیمت شامپوها و کرمها هم گران بود اما اطمینان از اینکه تقلبی نیستند به آدم انگیزه می دهد که گرانی و رنج حمل و نقل را به دوش بکشد اما لوازمی استفاده نکند که کچلی و لک و پیس و هزار مشکل پوستی دیگر به وجود بیاورد. قیمت موبایل سامسونگ A52 مبلغ 29.990 روبل (12 میلیون تومان) می شد. یک تیشرت یا لباس ساده حداقل 1000 روبل به بالا قیمت خورده که خیلی ها توان خرید آن را ندارند. از نظر درآمدی جناب عبدالحی در لابلای صحبتهایش می گفت کسی که 20 یا 30 هزار (روبل در ماه) درآمد دارد، فقط می تواند شکم خودش و خانواده اش را سیر کند و دیگر کاری از دستش ساخته نیست. مسکو نیز جزء گرانترین شهرهای دنیا به شمار می آید اما دیدن ماشیتهای آخرین مدل و مراکز خریدی که شلوغ است آنهم در فصل بی مسافری مثل الان، نشان می دهد که اگر نگوییم همه، حداقل بخشی از جامعه وضعیت رفاه نسبی را برخوردارند.

اینجا مسکو ۴: آی‌بی‌بی‌وای 37:  شهر مجسمه ها

روز جمعه 19 شهریور 1400 (9 سپتامبر 2021) است. کنگره دفتر کتاب برای نسل جوان به گام 37 خود رسیده است و پس از کش و قوسهای فراوان مربوط به کرونا که سال 2020 واقعی آن لغو شد و امسال یعنی در سال 2021 با همان برند سال 2020 برگزار شد، یکی دیگر از نشانه های اوضاع رو به بهبود جهان است. چرا که ترس و وحشت سال گذشته این موقع کجا و راحتی نسبی و بی خیالی به دلیل هم واکس و بیشتر داروهای موثر کرونا در این کشور کجا. به هر حال ساعت 10 قرار بود که افتتاح رسمی کنگره باشد و از ساعت 9 هم ثبت نام که در محل موزه هنرهای زیبای پوشکین برگزار می شد. یکی از بزرگترین و زیباترین موزه های روسیه و البته دنیا. دوستان اشاره کردند که اغلب آثار موجود در این موزه علیرغم همه عظمتی که دارد کپی هستند و بیشتر برای آموزش هنرجویان و چشم هنر پرور مردم عمومی تهیه شده اند.

دوری که در شهر مسکو بزنید روح هنر، عظمت و امپراطور اندیشی را در کنار تمیزی بی حد و حصر شهر می بینید. در اغلب میدانها مجسمه هایی نصب شده آنهم از نوع عظیم و با شکوه آن نه فقط مجسمه ای برای رفع تکلیف. از لنین که در خیلی جاها هست تا یوری گاگارین (فضانورد) و نویسندگانی مثل تولستوی و پوشکین و .... سردر و نمای ساختمانها اغلب گچ بری دارد و صد البته رنگهای شاد و متنوع. در جای جای مسکو موزه می بینید آنهم موزه های تخصصی مثل موزه جنگ، پلیس، تمبر، جواهرات، صنایع دستی، هنرهای زیبا، سینما، موتور، خودرو و... یعنی اینکه همه چیز تاریخ دار و سند و مدرک دار است. آرشیوهای متعددی هم دارند که خود بحث مفصلی است.

قرار بود ساعت 10 در قالب هیاتی نیمه رسمی برویم کنگره و به همین خاطر نباید زودتر می رفتیم. با مشکلی که در پیدا کردن در ورودی کنگره پیدا کردیم ساعت حدود 10 و نیم رسیدیم. ما مشغول ثبت نام شدیم که کمی هم طولانی شد چون چند دختر خانم مرتب و البته خیلی زیبای روسی کارهای مقدماتی را انجام می دادند و فقط یک نفر کارهای ثبت در لپ تاپ و پرداخت را برعهده داشت. البته همه ثبت نام کرده و رفته بودند و برای ما خلوت بود. هزینه ثبت نام با شرکت در مراسم آساهی و شب هانس کریستین اندرسن و ... می شد 280 یورو (به یوروی 31 هزار و پانصدی آن روز یعنی 8.820.000 تومان. یک رقم خیلی سنگین برای ایرانیها و به نظر نه چندان گران برای غیر ایرانیها. برای همسرم هم تقاضای 400 یورو کردند که فقط در سالن حضور داشته باشد و از سخنرانیها استفاده کند که دیدیم این رقم دیگر به هیچ وجه قابل پرداخت نیست. همراهان رفتند داخل سالن و ما قرار شد مشورتی بکنیم تا ببینیم چه کنیم بهتر است. گوشه ای نشستیم برای مذاکره که بعد از چند دقیقه نمی دانم چه استیصالی در ما دیدند که یکی از مسئولان ثبت نام آمد و گفت که مشورت کرده ایم و مسئولان گفته اند که حضور همسرتان افتخاری خواهد بود. خوشحال و شاد و خندان بالاخره چشممان به جمال سالن نشست و مهمانها روشن شد.

نشست در سالنی بود با سقف شیشه ای خیلی بلند که برای صرفه جویی در انرژی و استفاده از نور طبیعی خیلی عالی بود. سن کوچکی درست کرده بودند و صندلی گذاشته بودند، یعنی حالت سالن آمفی تئاتر یا کنفرانس نداشت. تعداد شرکت کنندگان هم شاید از 50 نفر نمی گذشت که درصد خیلی زیادی از آنها هم از خود روسیه بودند. کلا به خاطر کرونا خیلی از افراد نتوانسته بودند بیایند. مراسم به زبان روسی بود و ترجمه همزمان به زبان انگلیسی، فرانسه، آلمانی و عربی هم داشت. باید پاسپورت می دادی و دستگاه ترجمه همزمان می گرفتی. کلا کنگره به دو زبان روسی و انگلیسی بود. سخنرانی پیشکسوتان، قصه گویی و برنامه های دیگری برای افتتاحیه تدارک شده بود.

یکی از سخنرانان کلیدی هم خانم زهره قائینی بود که واقعا باعث افتخار است که یک ایرانی در این کنگره دو بار سخنرانی کلیدی داشت. خانم قائینی در موسسه تاریخ ادبیات کودکان و با طرح با من بخوان موفقیت و مشهوریت جهانی کسب کرده و جایزه آساهی را برده و عنوان سخنرانی اش "وقتی زنان جوامع محروم سرنوشت در معرض خطر خود را تغییر می دهند" و به تجربه خواندن و ترویج کتاب در بین مادران و شیرخوارگاه آمنه و ... پرداخت.

ساعت 12 یک تنفس و پذیرایی نیم ساعته بود. در آن ساعت بود که همه همدیگر را می دیدند و گفتگوها آغاز می شد. سر هر میزی که می ایستادی به راحتی همه شروع می کردند به صحبت کردن و پرسیدن از کشور و گفتگو در مورد مسائل مختلف فرهنگی و علمی و صد البته هدف از شرکت در کنگره و این طور گفتگوهای خوب. اصلا کنگره ها به وجود آمده اند برای این قسمتها که خیلی هم جدی گرفته می شود و آدمها یکدیگر را پیدا می کنند و گفتگوها خیلی وقتها منجر به پروژه ها و کارهای جدی می شود. خیلی فرق می کند که آدم از دور در مورد چیزی بداند یا بخواند یا اینکه مستقیم در معرض گفتگو با افراد مسئول قرار بگیرد. پذیرایی شامل قهوه، چای که برشهای لیموی تازه در آن می ریختند، شیرینی های مربایی و قارچی و اسنکهای مختلف. البته مقدار آنها کم بود و اگر دیر به پذیرایی می رسیدی ممکن بود چیزی نصیبت نشود. با خانمی آشنا شدیم که ناشر کتاب کودک بود. انگلیسی را خیلی خوب می دانست و اظهار تمایل می کرد که اگر بشود با ایران پروژه مشترک در انتشار کتاب کودک داشته باشد. دو خانم دیگر از سن پترزبورگ خیلی اشتیاق داشتند و تشویق می کردند که حتما سن پطرزبورگ را ببینیم. همه به ما توصیه کردند اما افسوس که عمر سفر کوتاه و کارهای ناکرده و جاهای نادیده بسیار فراتر از یک هفته اقامت در روسیه بود. خانم دیگری در حال کار با لپ تاپ بود و وقتی سر صحبت را باز کردیم گفت که همسرش در تهران به مدت 5 سال کار می کرده و خیلی اشتیاق دارد که ایران را ببیند. بعد یک کتاب به زبان شرق آسیا آورد و گفت این کتاب به زبان شما است و دوستم ترجمه کرده. گفتم که این زبان ما نیست و زبان ما فارسی است و نگاهی کردم دیدم کتاب به زبان چینی است. خیلی تعجب آور بود که زبان فارسی و رسم الخط آن را با اینکه همسرش در ایران بوده اصلا نمی شناخت.

کل روز اول به نشستها و سخنرانی های افتتاحیه و میزگردهای مختلف اختصاص یافت که برنامه آن به این شرح است:

10:00 - 11:30 OPENING CEREMONY 

12:00 - 13:30 PLENARY SESSION

14:30 - 15:30 PLENARY SESSION. Discussion, dedicated to reading promotion projects for children

15.30 - 16.30 KEYNOTE LECTURES

17:00 - 18:30 PLENARY SESSION. Round table with the laureates of the H. C. Andersen Award

18:45 - 20:15 KEYNOTE LECTURES

20:15 - 21:15 IBBY ASAHI AWARD CEREMONY. The ceremony of the IBBY-Asahi Reading Promotion Award. Casa Cuna Cuenteros project representative, IBBY –ASAHI, 2020, (Argentina).

 

اینجا مسکو 3: آی‌بی‌بی‌وای 37: سرخه میدان

بالاخره مرکب ما بعد از مدتها حرکت در شهر در مسیر فرودگاه ونوکوا (دیشب خانمی در کنگره اصلاحم کرد که ونوکوا است و مونوکوا که در یادداشت قبلی نوشته بودم)، حدود ساعت 2 به مقصد رسید. میزبان مهربان با لطف فراوان ما را پذیرفت و خانمی با یک سینی چای معطر در استکانهای (راستی استکان هم روسی است) کمر باریک به همراه گز و شیرینی نخودی و سوهان، برای رفع خستگی سفر طولانی به استقبالمان آمد. قرار شد که ساعت 2 و نیم برای ناهار برگردیم پائین.

در روسیه اقوام، ملل، زبان و نژادهای متعددی زندگی می کنند که یکی از مهمترینهای آنها تاجیکها هستند. هر کجا که بشود یک تاجیک پیدا کرد از مشکل زبان روسی نجاب یافته اید. گارسن رستوران تاجیک از آب درآمد و میزبان که قبلا تاجیکستان را حسابی تجربه کرده بود غذا سفارش داد که با شنیدن لهجه شیرین تاجیکی در دل روسیه، خیلی دلنشین بود. سفارش غذا از این قرار بود: سوپهای پیش غذا: بُرش معروف روسی (محتوی لبو و آب)، شوربا، یک مدل سوپ که نفهمیدم چه بود. غذای اصلی: یَک تا شَشلیک مرغ، دوو تا غازان کباب، در کنار اینها: آب شکرو (سالادی از گوجه و پیاز و ...)، لذیذ (شامل مرغ و گوشت باریک و نودلی، کاهو و ...)، یک نوشیدنی جالب به اسم ترخون که خود روسها هم به آن ترخون می گویند و طعم ترخون هم دارد. البته که شیشه آن و رنگ سبز محتویاتش خیلی دلنشین تر بود. در آخر هم برای تشکر باید گفت "رحمت".

صحبت در مورد شناخت و فهم ایران از روسیه شد و اینکه یکی از مهمترین کج فهمی های ما از روسیه در مورد ظاهر مردم است و وقتی می گویم طرف روس است یک آدم قد بلند یا موهای بلوند، پوست سفید و چشمهای آبی و سبز به ذهن می آید. در صورتی که این فقط مشخصات نژاد اسلاو به عنوان یکی از نژادهای معروف در روسیه است. در حالی که بیش از 160 زبان و نژاد در روسیه زندگی می کنند که البته در کشوری با این وسعت طبیعی است. چرا که اگر بخواهید از این طرف روسیه به آن سوی آن بروید باید 11 ساعت هواپیماسواری را تحمل کنید. نژادهای دیگری مثل لزگی، تاجیکی، ازبکی، مغولی با فرهنگ و زبانهای خودشان در روسیه زندگی می کنند. البته من تا قبل از این وقتی اسم روسیه می آمد، نژاد ازبکی با تعبیر "چغر بد بدن" به ذهنم می آمد.

بعد از ناهار چرخی در خیابانهای اطراف زدیم و جی پی اس ذهنیمان را تست کردند که آیا مسیر را خوب تشخصی می دهیم که خوشبخانه با نمره خوب گفتند که مسیریابی و جی پی اس شما خوب کار می کند و واقعا در سفر مساله مهمی است چرا که اگر جی پی اس ذهنی شما خوب کار نکند استفاده از نقشه ها هم کلا دشوار می شود. در اینجا خیلی بی ربط دو مساله یک کمی مربوط را بگویم: تجربه آموزش رانندگی به خانمهای فامیل و سفر، این نکته را روشن کرده که اغلب (فمینیستهای محترم عرض کردم اغلب و نه همه) خانمها در دو مساله تشخیص جهت و اندازه ها مشکل دارند و از این بابت آقایون وضعشان بهتر است.

اما یک چیزی بگویم که دلاتون رو ببرم کربلا. اینترنت. این مایه حیات این روزها که به محض اشاره به قسمت دانلود فیلم یا هر برنامه سنگین دیگری، در کوتاه ترین زمانی شاهد دانلود و تکمیل آن هستید. در جاهای مختلف هم مثل سالنهای عمومی، مراکز خرید و ...، "اینترنت رایگان مسکو" را می بینید. اما باید شماره تان را وارد کنید و پیامکی که می آید را بزنید تا فعال شود. متاسفانه در این سفر خیلی عجیب بود که از همان ابتدا شماره ما فعال نشد. چرا که اگر نخواهید رومینگ استفاده کنید، می توانید خط را روشن نگه دارید و دریافت پیامک رایگان است و گزینه خیلی خوبی است که از طریق آن خیلی کارها را می شود انجام داد. اما متاسفانه بدون آن نمی شود کاری کرد. البته ما سیم کارت روسی گرفتیم که از این لحاظ خیلی خوب بود و کار را پیش برد.

عصر به اتفاق لایق خان و همسفر خوب دیگرمان خانم فخریان رفتیم به سوی دیدنی ترین دیدنی های مسکو یعنی میدان سرخ. نزدیک میدان که شده بودیم و کمی شلوغ بود آقا لایق از دور مجموعه میدان سرخ را نشان داد و گفت آنجا قلب مسکو است و ما تقریبا تا جگرش را آمده ایم و کمی جلوتر می رسیم به قلب مسکو.

آدم باور نمی کند که این ساختمانهای عظیم و زیبا ساخته دست بشر باشد. وقتی که وارد میدان سرخ می شوی، فکر می کنی که از در قلعه ای افسانه ای و جادویی در یکی از انیمیشنهای والت دیزنی افتاده ای درون قلعه و همه آنهایی که دیده می شوند جلوه های ویژه و ماکت هستند. این مجموعه شامل بناها و بخشهای مختلفی است که در کنار همه آنها رود زیبا و بزرگ روسیه جریان دارد. میدان سرخ (معادل روسی آن Красная площадь  است و به زبان روسی کْراسنایا پْلوشاد تلفظ می شود محور خیلی از فعالیتهای روسیه است. جالب است که ظاهرا معنای اصلی "زیبا" به جای سرخ بوده و در زمانی ترجمه اشتباه واژه زیبا باعث شده که میدان زیبا به میدان سرخ تبدیل شود. میدان سرخ قلب شهر است و بقیه مسکو در قالب 4 حلقه به دور این میدان گسترش یافته است و خیلی از خیابانها نهایتا به این میدان می رسند. نکته جالب در مورد مسکو و خیلی از کشورهای دیگر اروپایی این است که مرکز شهر معمولا بخش اصلی است که حتی خود مردم هم برای تفریح یا خرید به آنجا مراجعه می کنند. در ایران بخش تاریخی نه امکانات دسترسی خوبی دارد و نه شرایطی که بشود آنطور که در کشورهای دیگر هست از آن بهره برد. یک دروازه با دو بارو و ورودی وجود دارد که دروازه شیر نامیده می شود چرا که ایوان مخوف در آنجا شیر نگه می داشته که به رنگ سرخ هستند. در کنار آن موزه است که رنگ آن هم سرخ است. سمت راست موزه (موزه دولتی تاریخ روسیه)، کاخ کرملین است و مجموعه حکومتی روسیه. در آن سوی میدان هم کلیسای جامع سنت باسیل که همان ساختمان خوشگل و رنگی و گنبدی است که دل هر بیننده ای را می برد و تا از نزدیک نبینی فکر می کنی نقاشی و ماکت است. از دیگر قسمتهای این مجموعه آرامگاه لنین، آرامگاه دیوار کرملین (گورستان)، کلیسای کازان و مرکز تجاری گوم (ГУМ) است. پشت دروازه شیر هم یک دایره است به اسم نقطه صفر مسکو که از آنجا به هر قسمت کشور به یک اندازه فاصله است. اعتقادات و خرافه هایی هم هست که اگر کسی وسط دایره بایستد و یک سکه را از روی شانه اش بیاندازد و آن سکه در دایره اطراف بیافتد به همه آرزوهایش می رسد. خوش به حال کمین کردگان برای شکال این سکه ها که همیشه نانشان به راه است.

هنر گل آرایی خاص روسها در این میدان به وضوح دیده می شود. انواع و اقسام گلها با ترکیبی تمیز و زیبا بخشهای اصلی و فرعی خیابانها را گرفته است. از همین حسن یوسف معمولی آنقدر کار کشیده اند و به شکلهای مختلف مهیا کرده اند که دهان آدم باز می ماند. شیوه گلکاری هم اینطور نیست که خاک در کف باغچه بریزند و هر جانوری هم بتواند آن را به هم بزند و کثیف کاری شود. بلکه گلها در گلدانهای کوچک خاصی کنار هم چیده شده اند به طوری که گلدانها دیده نمی شوند اما زیبایی گلهای بلند آنها به چشم می آید. همین گل آرایی در مراکز خرید و دیگر قسمتها هم هست. هر چند که مسکو نیاز چندانی به گل آرایی ندارد و هوایی مانند شمال ما دارد و همیشه سرسبز به نظر می رسد. البته ناگفته نماند که معماری و فضا سازی شهری به گونه ای است که درختها و سبزه ها به عنوان منبع کثیفی و مزاحم شناخته نمی شوند.

پشت مجموعه یک باغ بسیار بزرگ و زیبا هست که درختها مانند سربازان صف رژه به دقت و منظم در آن جای دارند. این فصل که پیش در آمد پائیز است برگهای زرد کمی روی سبزه های مرتب دیده می شود که مناظر طبیعی زیبایی ایجاد می کند. در کنار دیوارهای پشت کرملین و کنار دروازه شیر و موزه، یادبود قهرمانان جنگی است که همیشه خدا چند سرباز با یونیفرم و اسلحه مثل مجسمه آنجا ایستاده اند. آدم تعجب می کند اینها چطور می توانند مثل چوب خشک و بدون هیچ حرکتی این همه وقت سرپا بایستند. یک آتش هم همیشه در میان آن روشن است. بیاد مناطق جنگی اسم شهرهای درگیر در جنگ در کنار یادبود و بعضی قهرمانها نوشته شده است.

یکی از نکاتی که دوستان به آن اشاره کردند، کپی کاری و نمادسازی است. در روسیه ظاهرا کپی و مشابه سازی از چیزهایی که در سراسر جهان هست به سرعت انجام می گیرد و البته به سبک و سیاق پر عظمت و شکوه روسیه. مثلا در موزه هنرهای زیبای پوشکین که خودش یک موزه شهر است اغلب آثار کپی است برای نظاره عموم و البته مقاصد آموزشی دانشجویان و دانش آموزان و کارآموزان که حداقل با آثار هنری جهان و داشته های خود روسیه از نزدیک و در قالبی بزرگ آشنا بشوند و البته امنیت هم داشته باشد. یک ترفند خوب برای پرورش روح هنری مردم کشور.

اینجا مسکو 2: آی‌بی‌بی‌وای 37: ژیگولی لادا، معماری رنگین کمانی

وقتی جلوی فرودگاه مونوکوا مسکو، جلوی ون مشکی نشستم و چشمم افتاد به علامت شرکت فورد (Ford) در وسط فرمان، گویی تازه از خواب پریده باشم و یکباره تمامی پرده های آهنین، کشور شوراها، کره شمالی و کوبا و چین، و ایوان مخوف در ذهنم مرور شد. این بود آرمانهای ما؟

در هواپیمایی ماهان، همه مسافران که بیشتر از شاید 30 نفر نبودند را یکجا صندلی داده بودند. بعد از تیک اف، گویی شورشی شده باشد، هر کسی پتو و بالش به دست به سوی صندلی های خالی رفت و اغلب در صندلی های 4 نفره وسط دراز به دراز گرفتند و خوابیدند. شاید میدانستند که چه سرنوشتی در فرودگاه مونوکوا مسکو در انتظارشان است و باید تجدید قوای حسابی می کردند. جالب است که در ماهان هیچ نوشیدنی گرمی سرو نمی شود و صبحانه که شامل املت رنگی و سایر مخلفات بود را باید بدون چای یا قهوه و فقط با آبمیوه های صنعتی نوش جان کنی.

در فرودگاه امام آقایی بود که گفت اضافه بار دارد و غر زد که ماهان بی نظم است و هر چه زنگ زده کسی جواب نداده که ببیند با آنها چه کند. یک ساکش را داد به ما که روی بارهایمان بگذاریم. بی رو در بایستی گفتم که توی آن چیست و نشان داد که برنج و پسته و روتختی است. خانمش روس بود، برای شرکت کوزو که پردیس و پرند را می سازد کار می کرد و سه ماه یک ماه مرخصی داشت. همو بود که هشدار داد که در فرودگاه احتمالا حسابی گرفتار خواهیم بود.

هواپیما که نشست، کتاب بیچارگان داستایوسکی را که نصفه خوانده بودم جلوی چشمم در صندلی گذاشتم که بگذارم توی کوله و صد البته که یادم رفت و دلم سوخت که این همراه عزیز با خاطره هایی از مسکو عجین نشد. مسیر طولانی را تا کنترل ویزا گذراندیم. همه افسران خانم با لباس آبی و درجه و کراوات و البته موهای بلوند صد در صد طبیعی بودند. گفتند که چند ساعتی احتمالا معطلی داریم. پاسپورت همسرم را تائید کردند و دادند بهش و مال مرا گفتند که باید منتظر بمانم. چندین نفر دیگر از جمله یک خانم با سه دختر کوچولوی ایرانی که پاسپورت روسی داشتند، یک آقای دیپلمات از جامعه المصطفی که پاسپورت سورمه ای خدمت داشتند (دو نفر بودند که یکی را رد کردند و آن یکی ماند)، یک استاد دانشگاه، همان دوست ما که اقامت روسیه داشت، چند نفر که ویزای کار داشتند. از هر قماشی یکی دو نفر را علاف کردند. هر چند دقیقه یکبار کسی می آمد که اغلب هم کم سن و سال بودند و چیزی می پرسید. بعد از حدود 45 دقیقه یک نفر آمد و از من پرسید برای چه می خواهم بروم و اینکه مدرکی دارم و از این سوالات. البته همه به روسی که همسفران ایرانی مقیم روسیه به عنوان مترجم عمل می کردند. دفعه آخری که سراغ من آمد چون عکس پاسپورتم با ویزا فرق می کرد و آن عکس پاسپورت مریَش (صاحب ریش) بود و عکس ویزا متفاوت گفت مدرک دیگری داری که نشان بدهد این خودت هستی و یک کارت نشان دادم بالاخره بعد از یک ساعت و نیم من هم به همسرم که چمدانها را گرفته و فرم کوید 19 را پر کرده بود ملحق شدم. آقای لایق قرار بود بیاید دنبال ما که بنده خدا کلی علاف شده بود و وقتی پیدایش کردیم گویی در بیابان چراغ آبادی و آب دیده ایم. ناگفته نماند که وای فای هم کار نمی کرد و قابل دسترس نبود.

اولین مواجه ام با روسیه دو چیز را عیان کرد. اول جنگلهای فراوان و سرسبزی عجیب مسکو از فراز آسمان (ناگفته نماند که کل مسیر پرواز بالای ابرها بودیم و چیزی دیده نمی شد. قربانش شوم هواپیمایی ماهان هم که از عهد بوق است و مانیتور و اطلاعات پروازی برای مسافران ندارد). و دیگری، تنوع بیش از حد انتظار ماشینها. همانطور که اعتراف کرده بودم فکر می کردم که در مسکو لادا ببینم و مسکویچ و نهایتا اشکودا (که فکر کنم مال چک باشد). اما باور کردنی نیست این مقدار تنوع خودرویی و آنهم از نوع آخرین مدلها. از بنز و بی ام و تا تویوتا و مزدا تا هیوندای و صد البته ماشینهای فرانسوی و مهمتر از همه شورولت، جیپ و فوردهای آمریکایی. ظاهرا جنگ دولتها در میان مردم جایی ندارد و حسابی کشور را به سوی برده اند که لذت و عیش مردم به جای خودش باشد و جنگ ابرقدرتی در سویی دیگر. وجود تعداد بیشماری لیموزینهای خیلی خیلی بلند با ترکیب جیپهای ارتشی در شهر خیلی به چشم می آید. دولت وامهای خیلی مناسبی برای رفاه مردم می دهد. یک مدل لادای کلاسیک هست که در بعضی جاهای شهر دیده می شود و به آن "ژیگولی لادا" می گویند و اصلا این کلمه ژیگول هم به معنای شیک یا امروزی از روسی (مثل کلمه سماور) و همین مدل ماشین در ایران رواج یافته است. حالا سازندگان لادا کجایند که ببنند ژیگولی بنز و جیپ و پورش چه می کنند در پایتخت سرخها.

آقای لایق با لهجه تاجیکی شیرین به ما خوش آمد گفت و در کل طول مسیر تا اقامتگاه، حسابی شهر را برایمان شکافت و تشریح کرد. در خیلی قسمتهای شهر درختهای سیب فراوان معمولی بود با بار فراوان. یک مدل سیب قرمز و ریز بود که بهش سیب ترش می گفتند که ظاهرا خیری آنها را به مقدار فراوان کاشته است. نکته عجیب اینکه این سیبها بسیار ترش هستند و به محض اینکه اولین برف روی آنها می نشیند تبدیل به سیبهای شیرین و قابل خوردن می شوند (به حق چیزهای ندیده و نشنیده).

یکی از طرح های خیلی جالبه روسیه، ماشین اشتراکی (Car Sharing) است. به این شکل که شرکتهایی هستند که ماشینهای متنوع و زیادی از سواری ارزان معمولی تا بنز و رولز روییس و مینی بوس و ... دارند. آنها در شبکه ای واجد جی پی اس فعال هستند و اگر شما ثبت نام کنید و ماشین خودتان را بر اساس محله ای که هستید انتخاب کنید می توانید بروید در ماشین را باز کنید و بنشینید و تا هر چند وقت که دلتان می خواهد و تا هر کجا در محدوده حدود 70 کیلومتری شهر بروید و دقیقه ای برایتان محاسبه می شود. قبلا دقیقه ای 7 روبل بوده و الان گران شده و 11 روبل شده (روبل الان 420 تومان است). یعنی دقیقه ای حدود 4500 تومان. هر کجا هم که دلتان خواست ماشین را رها می کنید و می روید. اگر بنزین بزنید هزینه اش را به حسابتان لحاظ می کنند و ماشین آنجا می ماند تا کسی دیگر آن را انتخاب کند و ببرد به سوی سرنوشتی دیگر. این طرح را برای دوچرخه و اسکوتر هم دارند اما ماشینش را تا حالا نشنیده و ندیده بودم.

معماری در روسیه یکی از جنبه های متمایز کننده شهر از سایر کشورها است. چون رنگ در معماری آنها بسیار نمایان است. کلیسای سن باستیل در کنار کاخ کرملین یکی از نمادهای مهم و میدان سرخ از دیگران است. تقریبا در تمامی ساختمانهای کمی جدی و اساسی حتما رنگ به کار رفته که هر ساله هم رنگ تجدید می شود و این حالت متفاوت معماری گوتیک که عظمت دارد و یادآور شکوه امپراطوری روسیه تزاری است با رنگی که روی آن می خورد کمی متفاوت می شود. ساختمانهایی در شهر دیده می شود که به آنها بنای استالینی گفته می شود. از بس محکم و جاندار هستند. یک مجموعه ساختمانهای معروف به هفت خواهران هست که معماری به سبک برج و بارویی بلند دارند و بعد از جنگ جهانی این هفت ساختمان عظیم را به دستور تاواریش استالین در مدت ده سال ساخته اند. ساختمان دانشگاه دولتی ام گ او که بزرگترین دانشگاه روسیه است یکی از آنهاست. خروشچف ساختمانها را به جای بتون آرمه های استالین به معماری آجری سوق داد.

یکی دیگر از چیزهای خیلی عجیب مساله کرونا و استفاده بسیار بسیار کم از ماسک است. اولش فکر می کردم که به خاطر تزریق واکسن است که با خیال راحت در شهر زندگی می کنند. اما بعدا آقای دکتر احمدوند توضیح داد که حتی اعتقادی به واکسن ندارند و واکسن نمی زنند. دولت کلی جایزه می گذارد که کسی برود و واکسن بزند. می گفتند که بسیار مردم خرافاتی هستند و بعدا که از زبان آقای لایق شنیدم این واکسنها چیپهایی هستند که وارد بدن می کنند برای کنترل ما، خیلی تعجب کردم. شاید هم حق با آنها باشد و بعدا ما که کشور ابرقدرت نبوده ایم حالا حالاها متوجه نشویم. اما یک نکته ای که گفتند این بود که اگر کسی در روسیه زنگ بزند که علائم کرونا دارد، بلافاصله به منزلش می روند (نباید به کلینیک مراجعه کند) و معاینه می کنند و بسته دارویی مناسب را به رایگان به مقدار 14 روز قرنطینه به او می دهند. طرف حق ندارد از خانه خارج شود و چون دوربینها به پلیس وصل است و طرف که خارج شود شناسایی می شود، بلافاصله پلیس می رود سراغش.

سیگار، چه از نوع عادی و چه سیگار الکترونیکی بسیار رایج است و به ویژه خانمهای زیادی دیده می شوند که در حال سیگار کشیدن هستند. هر چند که معضل جهانی است و در خیلی کشورهای اروپایی دیگر هم دیده می شود.

هوای روسیه کاملا متنوع و غیر قابل پیش بینی است. تقریبا از سپتامبر (شهریور) پائیز شروع می شود و می گویند هوایش حوصله کم کم سرد شدن ندارد و بلافاصله ممکن است در دو روز به 20 درجه زیر صفر برسد. باران دائمی می بارد و هم در کوله شان چتر و بادگیری برای همه فصول دارند. سوار مترو شدیم در هوایی آفتابی و از ایستگاه مترو بعدی بیرون آمدیم در هوایی کاملا بارانی. می گویند این آب و هوای روسیه بهترین محافظ دولتها و کشور است. بدون کمترین هزینه ای کسی جرات نمی کند و توانش را ندارد که در این هوا تاخت و تاز کند مگر از جنس خودشان باشد. همانطور که هیتلر در سرمای روسیه زمین گیر شد، هر مهاجم دیگری هم زمین گیر می شود. یکی از نکاتی که در مورد آب و هوای روسیه شنیدم، تاثیر این اقلیم و جغرافیا و هوا بر روح کشور و مردم است. در روسیه هنر خیلی جدی است و هم در زمینه نقاشی و مجسمه سازی و هم نویسندگی و صنایع هنری دیگر حرفهای زیادی برای گفتن دارند. می گویند یکی از دلایل آن آب و هوای خیلی سرد است که همه مجبور هستند در فضاهای داخلی سر کنند و آنجا وقت فراوان دارند که به هنر بپردازند یا برای اینکه حوصله شان سر نرود و زندگی یکنواخت نشود، انواع گچ بری، مجسمه و نقاشی و ... را تولید کرده اند.

اینجا مسکو1: آی‌بی‌بی‌وای 37: پاندمی هم جلودار نیست

خانم خیلی هیکل مند صندلی جلویی برگشت و با زبانی خشن و توک زبانی چیزی را به شوهرش که یک و نیم برابر خانم غول پیکر بود گفت، و چشمان آبی، پوست سفید و موهای بلوند طبیعی اش را دیدم، دیگر باورم شد که سفر به حقیقت پیوسته و هیچ سد و مانعی، حتی کرونا، هم نمی تواند شور و اشتیاق این رویداد مهم زندگی را خاموش کند. این لهجه های نه چندان آشنا و هیکلهای درشت، همه نوید می داد که خوابی در کار نیست و در بیداری کامل داری رویای سفر به یکی از اسرارآمیزترین کشورهای دنیا را به حقیقت می رسانی.

 اعتراف میکنم هر چند به قیمت برگشتن از یک عمر اعتقاد باشد. برداشتهای اشتباهی که سالیان سال در ذهن آدم حک می شوند، به تلنگری نیاز دارند تا بالکل فرو بریزند و چه خوب که تا زنده ای لذت تلخ اصلاح اشتباهات را بچشی. تا همین امروز تصوراتم از روسیه، تصویری سیاه و سفید (برگرفته از فیلمهایی که دهه شصت در تلوزیون سیاه و سفید می دیدیم)، کشوری سرد با مردمان خشن و عبوس، نشسته در لاداهای به فراموشی سپرده شده، به دور از امکانات مدرن و دور افتاده از جمعیت و تمدن بود. اما از وقتی شهر مسکو را در مسیر فرودگاه، وقت ناهار و تفرج عصرگاهی از نزدیک دیدم، پی بردم که سالیان سال اسیر یک تصویر اشتباه اما حک شده در ذهنم بوده ام. در حالی که روسیه را کشوری مدرن شده و افتاده در مسیر جلو زدن حتی از خود اروپا دیدم که حالا باید در مورد آن بیشتر ببینم و بنویسم. امیدوارم که این تصور هم به خطا نرود.

ماجرا از آنجا شروع شد که در سال 2020 یکباره اساس جهان با پاندمی کرونا به هم ریخت. دلمان را صابون زده بودیم که بالاخره این کشور مبهم را از نزدیک ببینیم و چه بهانه ای بهتر از کنگره آی‌بی‌بی‌وای. اما وقتی در صدد برنامه ریزی برای کنگره بودند، یکباره این غول بی شاخ و دم پیدا شد و آب پاکی را روی دستمان ریختند که کنگره بی کنگره. در کش و قوسهای فراوان بالاخره مثل خیلی از رخدادهای دیگر، از جمله المپیک 2020 که در سال 2021 برگزار شد، این کنگره 2020 نیز در سال 2021 جامه عمل به خود پوشاند. همان مقاله ها برای کنگره امسال تائید شدند و وقتی در کمال ناباوری اعلام کردند که کنگره به صورت حضوری هم شرکت کننده خواهد داشت، شمارش معکوس برای قاپیدن این فرصت طلایی آغاز شد. آخر بعد از سال 2019و آخرین سفرنامه ای که از آتن نوشتم، و آن همه نقشه که برای کشورهای مختلف در سر می پروراندیم و همه دود هوا شد، آموختیم که دنیا فرصتهایش را منتظر ما نمی گذارد. خلاصه اینکه امورات تهیه مقاله که حاصل کار پژوهشی پایان نامه خوب خانم آزادمهر دانش بود و چند باری با بی مهری کنگره ها مواجه شده بود، این بار با استقبال خوب مواجه شد. به ایشان گفتم که کار خوب راه خودش را می یابد و پژوهشی را که با وسواس و علاقه تکمیل کرده است حتما به جای خوبی خواهد رسید.

اما این سفر با همه سفرهای قبلی فرق داشت. کرونا و مسائل عدیده آن از جمله دورکاری و بی انگیزگی کلی مردم و سازمانها که کارها را کند می کرد تا تردید در مورد اینکه پرواز و ویزایی در کار باشد، دائم آدم را در خوف و رجای رفتن و نرفتن می گذاشت. از طرف دیگر، گرانی که گویی قصد ایستایی یا کم کردن سرعت در هیچ ایستگاهی را ندارد، انگیزه کش دیگر این برنامه بود. با این حال عزممان را جزم کرده بودیم که تا زنده ایم از زندگی و لحظه های آن کمال بهره را ببریم و مقدمات سفر را فراهم کردیم.

می خواستیم برای ویزای روسیه اقدام کنیم که کنگره اعلام کرد اگر دوست داشته باشید هیومنیتز ویزا می توانیم بگیریم. فقط مشکلش این است که فقط چند روز قبل از سفر قابل دسترس است. این چند روز قبل از سفر شد روز جمعه که ایمیلی آمد با یک شماره تلکس در آن (خود این کلمه تلکس آدم را یاد عهد بوق ارتباطات می اندازد) بود و گفتند با این به سفارت مراجعه کنید و همه چیز حله. شنبه سفارت باز بود و مرکز ویزا تعطیل و سفارت گفت ربطی به ما ندارد و فقط باید با مرکز ویزا صحبت کنید. روز یکشنبه مرکز ویزا باز بود و سفارت تعطیل. به همین خاطر ایمیلهایی که روی سایت بود را گرفتم و به آنها ایمیل زدم. حالا فکر کیند چه استرسی به آدم می دهد که بخواهد چنین سفر مهمی که پنجشنبه کلید می خورد را برود اما تا روز دوشنبه کسی جوابش را ندهد. دوشنبه روز بسیار شلوغی بود و یک اتفاق مهم قرار بود در زندگی من رقم بخورد که به خوبی هم پیش رفت، و ناهار هم قراری چند نفره با دوستی که دو سال بود برویم پیشش داشتیم. ده دقیقه قبل از حرکت اعلام کردند که می توانید مدارک را بیاورید. با چه مصیبتی مدارک را رساندیم و تا ساعت 2 سه شنبه که پاسپورت حاوی ویزا را دادند، کسانی که انتظار کشیده اند می دانند که چندبار جگر آدم به حلقش می آید از فرط استرس. تا ویزا هم نباشد گویی که قدم از قدم کائنات برداشته نمی شود. هزینه خود ویزا که 130دلار بود را نگرفتند اما شرکت حق سرویس خود را به ازای هر نفر 55 دلار گرفت که خودش رقم قابل توجهی می شود با عنایت به قیمت این روزهای دلار. به محض دریافت ویزا همانجا رفتیم توی کار بلیط و با همه مشکلات و اینکه چندین قیمت و گزینه بود، بالاخره به ماهان خودمان رضایت دادیم و شدیم مسافر ماهان.

اما مشکل کرونا معضل دیگری بود که باید می رفتیم یکی از آزمایشگاه های مورد قبول ماهان و تست کرونا می دادیم. سریعا رفتیم آزمایشگاه رسالت که مورد تائید بود و تست پی سی آر که دو تکه نمونه بردار را در حلق و بینی می کند که آدم را کلافه می کند، دادیم. چقدر نگران بودم که باتوجه به گلودرد خیلی مختصری که همان روز گرفته بودم نتیجه تستم مثبت نشود.

گرفتن روبل هم خودش داستانی داشت. همه صرافی های بزرگی که در اینترنت نوشته بودند فروش روبل، تو زرد از آب در آمدند و روبلی در بساط نداشتند با این توجیه که ارز متفرقه است. جالب است که صرافی فرودگاه امام هم نه شماره دارد و نه رد و نشانی دارد که بپرسیم در فرودگاه می شود روبط خرید یا نه. بالاخره به مدید یک آشنا مقدار خوبی روبل به قیمت 400 تومان خریدیم که البته دو هفته پیش 380 تومان بود در این دو هفته چنین رشد کرده بود و بازهم البته که قیمت روز حدود 420 بود که از این بابت کلی خوشحال شدیم که زهر آن گرانی را کمی گرفت.

نمی دانم آخر آزار دارند که پرواز را می گذارند ساعت 7 و ربع صبح که مجبور شوی از ساعت دو و نیم نیمه شب بیدار شوی تا بتوانی اسنپ بگیری و ساعت 4 فرودگاه باشی؟ اینطوری است که می شود سفر با عذاب بیخوابی و کلافگی. با این حال وقتی در صندلی جاخوش کردیم با همه فشار مالی و کاری و استرسی که داشت، بازهم دلم قرص شد که ارزشش را داشت... ادامه دارد...

کودکی‌هایمان را برگردانید

یک قاب عکس دارم که عکسی یکپارچه مثل همه عکس‌های معمول دیگر نیست. تعدادی عکس سیاه و سفید است از آدم‌هایی اغلب با موهای بلند و بیشتر با صورت‌های جوش جوشی که احیانا با روتوش‌های رایج آن وقت عکاسی پَر یا رهنما ماسکه شده‌اند. دو هفته پیش که رفته بودم آرتیمان، حسن برادر دوقلوی حسین مش قربان را در کوچه باغ عمو رحمان دیدم. من در حال آموزش موتورسواری به بچه‌ها بودم و کلی داشتیم کیف می‌کردیم که حسن آمد و ایستاد و حال و احوالی کردیم و یکی یکی از بچه های دبیرستان سوال کردیم. یکی از دوستان را گفت که به نوعی بچه درس خوان سال آخر دبیرستان بود و عزمش را جذم کرده بود که یک رشته خوب در دانشگاهی خوب قبول شود. شماره‌اش را داد و من شب از ایزدی که همکلاسی دوره لیسانسم بود پرسیدم که آیا همکار او در دانشکده صدا و سیماست یا خیر. گفت جانشین او در کتابخانه شده است. و یکی دو روز بعد شماره غریبه ای زنگ زد و از قضا دیدم که خلیل، همان همکلاسی درسخوان از آب درآمد.

صدایی که از بیشتر از سی سال پیش می‌آمد کم کم مرا برد به آن سالهای عصیان و عشرت جوانی. اولین تصویری که همه ذهنم را پر کرد، آن قاب عکس بود. او می‌گفت و من می‌گفتم. یکی یکی همکلاسی‌ها در ذهنم جان می‌گرفتند. از سردار و کاووس و حمیدرضا پرسیدم. به رحیم الوندی، همو که صدای خوبی داشت و آخرین جلسه های کلاس آخرین دوره تحصیل مدرسه ای، اغلب در تسخیر آوازهای او که به درخواست بچه‌ها و کنار آمدن معلم‌ها شکل گرفته بود در می‌آمد، که رسیدیم بغضی خفته هر دوی ما را گرفت که او نتوانسته بود دنیای دنی را تحمل کند و زندگی را به حسرت وجودش گذارده بود.

به معلم‌های دبیرستان‌های امیرکبیر، شریعتی و آزادگان رسیدیم. آقای سوری معلم عربی که هنوز حرف‌هایش و مصدرهای رباعی و سماعی عربی را یادمان هست، آقای صالحی با تعریف فلسفه که عبارت است از "علم به احوال موجود از آن جهت که هست نه از آن جهت که تعیُن خاص دارد"، آقای کریمی ناظم مدرسه که تمام و کمال 600 دانش آموز مدرسه را از هر زاویه ای که فکر کنی به اسم کوچک می‌شناخت، آقای عزیزی رئیس دبیرستان که به خاطر ورزش نکردنم سر صف صبحگاهی با هم درگیر شدیم و هزار و یک خاطره پیدا و پنهان دیگر دانه دانه خودش را می‌کشید به محفل صحبت‌های یک ساعت و ربعیمان.

ماجرای آن قاب عکس از این قرار بود که نمی‌دانم با چه عقل و فکر و فلسفه ای، در سال آخر دبیرستان از هر کدام از بچه های کلاس یک عکس سه در چهار خواسته بودم و آنقدر سماجت کرده بودم که عکس‌های خیلی‌ها را جمع کرده بودم. پشت همه عکس‌ها هم اسامی را نوشته بودم. آدمی، نه حافظه جانداری برای گذشته دارد و نه قدرت پیش بینی و باوری برای آینده. چه کسی فکر می‌کرد که ممکن است سی سال بعد، دو نفر در یک بعد از ظهر تابستان تمام حرفهایشان نوستالژی زیسته سی سال پیش باشد؟ آن روز گویی نوری از آینده بر من تابیده بود که این چهره های عوض خواهند شد، این بی خیالانی که جز لودگی و خنده و کل کل با هم و در لایه های زیرین گوشه چشمی داشتن به کنکور و گاهی هم فکر کردن به شغل و حتی نوه‌ها، چیز زیادی در ناسیه آن‌ها دیده نمی‌شود، روزی می‌رسد که با موهای ریخته و افتخار به بچه‌ها و گاهی هم نوه‌هایشان، یاد و خاطره آن روزهای زیبای گذشته را زنده می‌دارند. آن عکس‌ها حالا مثل یک فانوس دریایی است که با هر نگاه، اسم و مشخصات آن فرد که از روی دفتر کلاس توسط معلم خوانده می‌شد را زنده می‌کند.

در لابلای صحبتها با خلیل خاطره ای را گفت که دیدم گویی یک نرم افزار پنهانی چیپی را در مغز ما گذاشته که دائم به دنبال گذشته هایی هستیم که هر چقدر هم سختی و تلخی داشته، الان سراسر حسرت است و با دوران خوشی بود از آن‌ها یاد می‌شود و وصف حال خوبی از احوالات این روزهای ماست. گفت اوائل که گوگل ارث آمده بود من ساعتها می‌رفتم و روی روستایمان و خانه‌ها و باغ‌ها زوم می‌کردم و آن‌ها را نگاه می‌کردم. یکی پرسید چه می‌خواهی از نقشه‌ها و عکس‌ها و من گفتم که کودکی‌هایم را در این کوره راه‌ها می‌جویم. دیدم که من هم می‌رفتم و روی گوگل ارث یا گوگل مپ، روستایمان و مدرسه‌هایمان و سایر مناطق خاص مثل دره شیرکش، طاقا هل هلو، بیاناصر و ... را تگ می‌کردم. یا در ویکی پدیا یا شبکه های اجتماعی دیگر اطلاعات محله و روستا و هر چیز خاطره انگیز دیگر را تکمیل و اصلاح می‌کردم. این‌ها همان بدهکاری خاک وطن است که آدم هر چقدر هم می‌دود و تا آخر عمر تلاش می‌کند، نمی‌تواند دینش را به آن ادا کند یا یک روز از آن حال و هوای عجیب  و خواستنی کودکی یا جوانی را برگرداند.

حالا یکی از آرزوهایم این است که آن عکس را جایی بگذارم و بخواهم هر کسی که در آن عکس هست، بیاید و خودش را معرفی کند و از خودش بگوید و اینکه این مسیر و زندگی را تا کجا رفته و چگونه پیش آمده. آخر، آن وقت‌ها اگر چه دانش آموزان کمی درس خوان و خوش آتیه دبیرستان آزادگان به شمار می‌آمدیم، اما دنیایمان چندان آشنایی و درکی از دانشگاه نداشت و ایده آل اغلب ما که مسیر روشن و طلایی آینده به شمار می‌آمد این بود که بتوانیم در تربیت معلم ملایر یا همدان قبول شویم و از همان روز اول در محیطی شبانه روزی با غذا و حقوق درس بخوانیم و با مدرکی که بعدا فهمیدیم آن را فوق دیپلم صدا می‌کنند، به معلمی تبدیل شویم که در روستاهای دور افتاده ای که هفته ای یکبار ماشینشان به شهر می‌آمد، بشویم معلمی که همچون شمع می‌سوزد تا چراغ راه آیندگان و آینده سازان این کشور باشد. ما آن آدم‌ها که چند سال را نفس به نفس هم معلم‌ها را ناامیده کرده بودیم و همیشه هم وحشت دعوای آخر کلاس را در کوله مان داشتیم، خوب می‌شناختیم. دنیا و افکارشان را از بر بودیم. ایده آل‌هایشان را تمام کمال حفظ بودیم و حتی گاهی یواشکی ایده آل‌هایشان را کش می‌رفتیم و آنچه برایمان شیرین بود را به عنوان زندگی طلایی ساخته و پرداخته ذهن خودمان جا می‌زدیم.

حالا همه آن روزها گذشته و آدم‌ها هزار و یک بازی روزگار را دیده‌اند اما آخرین تصویرهایی که از آن دوستان همکلاسی داریم همان‌هایی است که حک شده روی آن عکسهای بی قواره سه در چهار. شاید همه آن فلسفه های پنهانی زندگی دوستانه و کلاس رزمی رفتها برای بقا در آن کلاسهای سراسر خشونتبار و ایده آل دزدی‌هاست که افکار جمعی ما را طوری شکل داده بود که حالا با حسرتی دلمان بخواهد که برای یک روز هم که شده به آن سن و سال و حال و هوا برگردیم و کودکی های گم شده مان را طلب کنیم. حالا خوب می فهمم که پرویزخان کیمیایی چه می کشیده که فیلم "ضیافت" را ساخته.

کار بهار، همه کار دل است

قرار بود ساعت 17 در فضایی باز که کرونا در آن بی اثر باشد همدیگر را ببینیم. با اینکه بارها او را در موقعیتهای مختلف دیده و با هم ساعتها حرف زده بودیم اما اینبار گویی که دفعه اولی است که می خواهم او را ببینم و دلهره و اشتیاق توامان در خودم حس می کردم. آخر تاب آوردن زیر تیغ مهربانانه نقدش سخت است. با کسی شوخی ندارد و در عین مهربانی، هر کجا کجی یا کاستی ببیند بدون ملاحظه تذکر می دهد. با این حال کمتر کسی را دیده ام که از نقدش دلگیر شود چرا که همه به نیک دلی، پاک اندیشی و صداقت او اعتماد دارند.

از بهار خانم رهادوست می گویم. مدتها بود که قرار بود همدیگر را ببینیم اما از ترس کرونا هی به تعویق می انداختیم. تا اینکه چیزی گفت که دیدم دیگر نباید ترسید و به دیدارش شتافتم.

از ساعت 5 بعد از ظهر در حیات زیبای منزلشان در کنار رود عجیب آبی که چشمه ای است جوشان که از حیاتشان سرچشمه می شود برای دیگر خانه ها.

شروع صحبتمان با این سوال بهار بود که چه می کنی و روزگارت چگونه است؟ از خودم گفتم و بچه ها و کار و نوشتن و خواندن و ... و نمی دانم چه شد که صحبت رسید به اینجا که من همان مشکل تریگلیسیرید قدیمی را دارم. پرسید تحت درمانی و دارو مصرف می کنی؟ جواب دادم که بعضی وقتها می خورم و گاهی قطع می شود. اینطوری که می روم آزمایش می دهم و به دکتر نشان می دهم و دکتر می گوید اوه اوه چقدر بالاست. داروهایی که می دهد را مصرف می کنم و تمام که می شود دیگر بیخیال می شوم تا دور بعدی که بروم آزمایش و دکتر و اینها. چشمانش تیز شد و پرسید چرا؟ از این کارت تعجب می کنم. تو که متخصص هستی و واجد مدرک دانشگاهی هستی و مدرس، اگر چنین کنی یعنی اینکه حرف متخصص دیگر یعنی پزشک را قبول نداری و این یعنی خودت را قبول نداری. برایش توضیح دادم که خیلی خطرناک نیست و با ورزش سعی می کنم که جبران کنم و دیگر اینکه ما روستایی ها، قرص و دارو برایمان افت دارد و کسر شانمان است. دوباره درآمد که من تو را به خاطر این سادگی روستایی که داری دوست دارم اما دلیل نمی شود که روستائیت سالها پیش را به سلامتی و تخصص ربط بدهی. خلاصه اینکه هر چه توجیه آوردم کوتاه نیامد و این همان اخلاق خاص اوست. سر اصول با کسی تعارف ندارد. همه چیز را در بستری شفاف از تحلیل و اصول می بیند و همه را موظف به رعایت چارچوبهای بنیانی می داند.

همان اول ازش پرسیدم آن کسی که در فصل از پرو تا تهران در کتاب "روزگار سورمه ای" ازش یاد کرده ای فلانی بوده است. گفت نه ولی اجازه بده که نگویم.

بحث ادامه پیدا کرد و با صحبت از یحیی و ندا رسیدیم به مساله کشورها. اینکه زندگی در آمریکا بسیار زندگی سختی است و مسائل خاص خودش را دارد. برای مثال بیمه پزشکی اگر نداشته باشی واقعا درمان هزینه های سنگین دارد و حتی ممکن است طرف بمیرد. یا بچه دار شدن مثل اروپا نیست که همه حمایت کنند تا بچه دار شده و بعد هم در آرامش و حمایتی خوب بزرگش کنی. آنجا باید سرمایه کافی برای بچه دار شدن داشته باشی. همه در حال مسابقه ای گسترده و فراگیر هستند و شتاب زندگی و احساس عقب ماندن خیلی به چشم می خورد. بر خلاف آرامش حاکم بر اروپا. با این همه سختی هایی که زندگی در آمریکا دارد، اما سرزمین فرصتها است و هر کسی اهل کار جدی باشد می تواند در آنجا موفق شود.

صحبت از کتابهایش شد که با هر کدام زندگی کرده و عاشقانه آنها را نوشته و تهیه کرده است. مثل اصطلاحنامه که بیش از 20 سال عمرش را صرف آن کرده و اصلا هم کاری به جایزه ها و تعریف و تمجیدها و ... نداشته و مهم کاری بوده که می کرده. اشاره کرد که کتاب "سرشت شَر" نقطه عطفی در زندگی او بوده و با سطر به سطر آن کتاب زندگی کرده و لمسشان کرده. طوری که بعد از آن به شکلی به متخصص "شر شناسی" تبدیل شده است. بعد هم که با نویسنده کتاب یعنی خانم دارل کوئن آشنا شده و با هم ارتباط ایمیلی دارند، دیگر بیشتر به افکار او علاقه مند شده و به شکلی می شود گفت که برای اولین بار ایشان از طریق ترجمه های خانم رهادوست در ایران معرفی شده اند. کتاب بعدی ایشان یعنی "زندگی با اژدها" را هم ترجمه کرده که یک نسخه از آن را به من هدیه کرد و چه هدیه ارزشمندی هم هست.

از چشمهایش گفت که به دلیل یک بیماری ژنتیکی اول چشم چپ در حدود سالهای 88 و بعد هم چشم راست در یکسال گذشته کم کم دارند سویشان را از دست می دهند. اینکه این موضوع برایش فوق العاده سخت است: "من که همیشه کاری برای انجام دادن داشته ام و همیشه پروژه های مفصلی در زندگیم داشته ام. من با کار زندگی کرده ام و همیشه گفته ام که من کارگرم. کارگر علمی. حالا به خاطر چشمهایم نمی توانم آن طور که دلم می خواهد زندگی را پیش ببرم و این خیلی سخت است. اگر ده سال دیرتر این اتفاق می افتاد و کارهایم را کرده بودم اینقدر دلم نمی سوخت. من کار دارم و بدون چشم خیلی سخت است". در مورد تجهیزات جدیدی که می تواند کمک حال باشد مثل دستگاه های بهدید و مبدل متن به صوت و برعکس صحبت کردم که خیلی میتواند موثر باشد. صادق چوبک را مثال زدم که در مقدمه کتاب "ابریشم" می گوید مسعود فرزاد وقتی در دهه 1320 از ایران کوچ می کرد این کتاب را به من داد و گفت من که نرسیدم اما تو ترجمه اش کن. من هم کمی از آن را کار کردم و در سالهای 1365 که از ایران کوچ کردم و در لوس آنجلس بودم جوانی کمک حال من بود که اصرار کرد این کتاب را تمام کنم. اما من آن وقت دیگر کور شده بودم. این جوان آمد و متن را خواند و من ترجمه میکردم و او می نوشت و کتاب کامل و منتشر شد.

از من در مورد وضعیت آموزشی و دانشجویان پرسید. گفتم که دو گونه هستند. یا خیلی خوب و عالی یا خیلی ضعیف. به با محمود خان برزی که همراهمان شده بود بحث کردیم که مهمترین معضل دانشجویان و جوانان این دوره و زمانه، مسئولیت ناپذیری آنها است. چرا که در خانواده های تک یا دو فرزند، پدر و مادر مثل خدمتکار در خدمت بچه ها هستند و مسئولیت بی معنی می شود.

به نقطه عطف صحبتهایش در مورد رشته رسید. اینکه وقتی کتاب "تاریخ و فلسفه کتابداری" را کار می کرده، با شواهد به نتیجه رسیده که ما در کتابداری تاریخ نداریم. تاریخ مدونی که حاصل پژوهش تاریخی باشد و بشود به آن استناد کرد. این مساله را به کسی گفته و او هم به مسئول دیگری و آن مسئول هم یک پروژه برای آن تعریف کرده که اصلا از آن راضی نبود.

بعد به کار آقای ابوالفضل نجاری اشاره کرد که برای مصاحبه تاریخ شفاهی با ایشان در ارتباط بوده و اینکه چه کار ارزشمند و بزرگی کرده با اینکه جوان و خام و بی تجربه است، دست روی چیزی گذاشته که بزرگان رشته به آن توجه چندانی نکرده اند. تاریخ شفاهی را از خود بزرگان بیرون کشیده و مستندات تاریخی درستی را برای رشته رقم زده است.

اشاره کرد که اگر در انتهای اسم رشته Science  به معنی علم اطلاعات هست باید ابزار و لوازم علم بودن را فراهم کرد. اگر جایی کسی گفت که رشته کتابداری و اطلاع رسانی ارج و جایگاه ندارند به خاطر همین است که لوازم علم بودن که یکی همین تاریخ و دیگری بنیادهای نظری است را فراهم نکرده ایم. اما فیزیک این لوازم را به درستی فراهم کرده و همچنان هم بر آنها می افزاید و این می شود که رشته ای مهم و جا افتاده تلقی می شود.

مهمترین رسالت رشته کتابداری از نظر ایشان "آزادی اندیشه و بیان" و "جریان آزاد اطلاعات" است که اگر اینها را نداشته باشیم مثل میزی است که پایه نداشته باشد. یعنی هیچ در هیچ. چرا که وقتی کتابداری این همه وقت می گذارد که کار تخصصی مثل سازماندهی یا فراهم آوری اطلاعات را انجام بدهد، در واقع می خواهد که اطلاعات به دقیق ترین شکل آن به دست مخاطب برسد. حال اگر آن اطلاعات در محاق سانسور گرفتار باشد و امکان دسترسی به اطلاعات درست و دقیق فراهم نباشد و جریان آزاد اطلاعات شکل نگیرد، دیگر رشته ما بی معنی می شود. به این نکته کمتر کسانی توجه کرده اند و اغلب درگیر جزئیات فنی دیگری هستند.

ما نیازمند افرادی در رشته هستیم که از یک سوی نگاهی کل نگر داشته باشند تا بتوانند همه مسائل و به ویژه آسیبها را ببینند اما در کلیات باقی نمانند. باید در عین حال وارد جزئیات دقیق و شواهد بشوند و آنها را مطالعه دقیق و پژوهش مدار کرده و جایگاه آنها را مشخص و ارتباطشان با سایر مفاهیم رشته و حوزه علمی را مشخص کنند.

من گفتم که به دانشجویان برای نقطه ویرگول سخت میگیرم چرا که اعتقاد دارم جزئیات مهم است و کیفیت در جزئیات نهفته است. کسی که الان نقطه و ویرگول را نبیند، در آینده هم مسائل مهم جزئی اما اثرگذار را نخواهد دید. این به معنی غافل شدن از مغز اصلی موضوع نیست. بلکه دیدن هر کدام در جای خود است. از این گفته خیلی خوشش آمد و آن را تائید کرد و تاکید کردند که جزئیات واقعا مهم است.

دیگر اینکه در مورد جدا کردن پرونده های مسائل مختلف از همدیگر صحبت کردیم. یعنی اینکه اگر کسی مثلا یک مشکل شخصی دارد و بعد می خواهد تدریس کند و بعد هم می خواهد برای کسی تصمیم بگیرد  و رویکرد سیاسی خاصی دارد و با بعضی از مسائل اجتماع مشکل دارد، نباید اینها همه را با هم قاطی کند. بلکه باید بتواند مسائل را تفکیک کرده و بداند که هر کدام از این مسائل پرونده جدا و مرزبندی مستقلی دارند و نباید هر کدام را جایگزین دیگری کرد یا تحت تاثیر آنها قرار داد.

حرفهای ناگفته بسیاری مانده بود که کم کم دیدیم شب از راه رسید و چراغها روشن شد و برگهای چنارهای بلند حیات و محله در زیر نور ماه و چراغها به برق برق افتادند. ساعت هشت و نیم با کوله باری از حرفهای مثل همیشه آموزنده و حسرتی از حرفهای نگفته مجبور به خداحافظی شدم. طبق معمول این دیدارها، وقتی بیرون می آیی و فکر می کنی که در سه ساعت و نیم چه گفته ای و چه شنیده ای چیز زیادی به خاطر آدم نمی آید. اما غروری از کلمه های عالی تو را فرا می گیرد که احساسش می کنی اما مصداقش را نمی یابی. اما از فردا هی دائم گفته ها وکلمه ها و توصیفها و تحلیلهای عالی در ذهنت چرخ می خورد و دستت را برای هر کاری می برد، گویی چشمان تیزبین بهار خانم از بالا دارد تو را می پاید و ناگفته هی می زند که مراقب باش. کار را برای عشقت انجام بده و در قید و بند معروفیت و جایزه و اعتبار نباش. کار را فقط برای خود کار و به لذتی که به تو می دهد و آموخته هایی که به تو می افزاید انجام بده.

پی نوشت (4 شهریور 1400)

این نوشته باعث شد که بازخوردهای خوبی پدید بیاید و دو نوشته خوب بر اساس آن شکل گرفت که باعث خرسندی است:

رهادوست؛ فاطمه. « مردن و زنده شدن یک پیام». سخن هفته لیزنا، شماره ۵۵۲،  ۱شهریور ۱۴۰۰.

صراف‌زاده، مریم. «از بهاری که رهادوست است». وبلاگ "یادداشتهای مریم صراف زاده". 25 مرداد 1400.

 

برای آن شاعر بی‌هوازی

اين مطلب را در بهار 1397 براي استادم بهار خانم رهادوست نوشته بودم و در 30 فروردين 1397 در وب سايت "يادداشتهاي دانشجويي" (http://stnote.ir)منتشر شده بود. اما متاسفانه آن سايت ديگر غير فعال شده و حيف بود که مطلب در جايي  قابل دسترس نباشد. 

**********

برای آن شاعر بی‌هوازی: بهار رهادوست
محسن حاجی زین‌العابدینی (عضو هیئت‌علمی گروه علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی؛ رایانامه: zabedini@gmail.com)

خط‌کش چوبی را بالا می‌بُرد و می‌زد به بازوی استاد علی‌بیگ. صدایش تند شده بود و چشمانش به قرمزی می‌زد. کنجکاو شده بودم که چرا استاد آرام ما چنین برافروخته است؟ آن‌قدر عصبانی بود که نمی‌شد از خودش پرسید. داشتم از فضولی می‌مردم. خانمی که روی صندلی جلوی میز خانم دکتر اسدی گرکانی نشسته بود، جمع شده در صندلی، تا می‌آمد حرفی بزند و از خودش دفاع کند، با شلیک مسلسل‌وار اعتراض‌های استاد مواجه می‌شد. آن خط‌کش، که بعداً نماد شوخی و سلاح مبارزه استاد در همان اتاق گروه شده بود، به سمت همه نشانه می‌رفت. حتی من هم که از سرتاپای ماجرا بی‌اطلاع بودم مورد اشاره خط‌کش کذایی قرار گرفتم. استاد رو به آن خانم کرد و گفت: «آخر شما که متشرع هستید و به‌زودی قرار است خانم دکتر هم بشوید، نباید از خودتان بپرسید این کاری که می‌کنید ظلم در حق دیگری است؟ آیا تضییع حق دیگران جایز است؟ و...». آن بینوا هم بعد از کمی لکنت زبان حرف‌هایی زدند که اوضاع را ملتهب‌تر کرد و بالاخره از آن مهلکه در رفت. بعد از رفتن ایشان و آرام شدن فضا، فهمیدم ماجرا از این قرار بوده که این خانمِ دانشجو در دانشگاهی دیگر، تز دکتری خودش را با استاد راهنما و مشاور دانشگاه خودشان گرفته بود اما از بس آن‌ها بی‌سواد بودند و به ایشان کمک نمی‌کردند، آمده بود و برای راهنمایی دست به دامان دکتر اسدی گرکانی، مدیر گروه وقتِ کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران، شده بود. همین باعث عصبانیت خانم رهادوست شده بود که چرا اعتراض نمی‌کنید؟ چرا این شرایط را می‌پذیرید و گامی برای اصلاح آن بر نمی‌دارید؟
بعد از سه سال پشت کنکوری کارشناسی ارشد کتابداری و یک بار قبولی نصفه و نیمه، عزمم را جزم کرده بودم که حتماً کارشناسی ارشد قبول شوم. کلاس زبان می‌رفتم، می‌خواندم، می‌نوشتم و ایده‌آل‌ترین سرنوشتی که می‌توانست برایم رقم بخورد، قبولی در فوق‌لیسانس کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران بود. از آنجا که خواستن توانستن است، این مهم رقم خورد و در مرحله اول آزمون آن دانشگاه پذیرفته شدم. اما این فقط نیمی از راه قبولی بود، چرا که راه‌یابی به کلاس‌های ارشد در این دانشگاه در آن دوران، ره و رسم دگری داشت که می‌افتاد مشکل‌ها. آن زمان قبولی این رشته دو مرحله‌ای بود و بعد از گذراندن آزمون کتبی باید در مصاحبه شفاهی هم شرکت می‌کردی. تازه، نیمی از آزمون عملی هم به زبان انگلیسی برگزار می‌شد. قرار بود 17 مرداد 1378 آزمون عملی ما برگزار شود که از بد حادثه یک روز قبل از آن تنها خاله جوانم فوت کرد. من که از کودکی در دامان او بزرگ شده بودم غم جانکاهی به جانم ریخته بود. از یک‌سو فرصت طلایی تعیین مسیر زندگی و دستیابی به تمامی آمال و آرزوهای دیرینه‌ام بود که از قبول نشدنش می‌ترسیدم و از سوی دیگر، غم از دست دادن عزیزم دنیا را به کامم تلخ کرده بود. در این اثنا بود که به جستجوی قوت قلبی، یکی از دوستان که قبلاً دانشجوی همان رشته و دانشگاه بود، نوید داد که استادی در آنجا می‌شناسد که می‌تواند با او صحبت کند و ترس و تألمات من را کمتر کند. روز قبل از مصاحبه گفت که با استادش صحبت کرده است. روز موعود فرارسید و من که غمی سوزان در دل داشتم، با همه تلاشی که برای آمادگی‌ام کرده بودم باز هم ترسان بودم. فقط یک اسم بود که در این واویلای غم و ترس قوت قلبم بود. استاد بهار رهادوست. تا جایی که به خاطر دارم ایشان در جلسه مصاحبه نبود و هنوز هم نمی‌دانم سفارش و اشاره‌ای به همکاران کرده بودند یا خیر؟ اما از همان وقت بود که این اسم شد قوت قلب و پشتیبان.
اولین دیدار من با بهار خانم رهادوست به آذرماه 1373 بر می‌گردد. آن زمان دانشجوی کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد بودم و سمینار کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی در کرمان برگزار می‌شد. من و همکلاسیم دکتر افشین موسوی چلک به سودای پیدا کردن سؤالات آزمون کارشناسی ارشد که در آن زمان چیز نایابی بود و آشنایی با افراد و اساتیدی که بتوانند در راه قبولی کارشناسی ارشد دستگیری کنند، راهی کرمان شدیم. در آن همایش، شاهد بودیم که خانمی با ظاهر و لباسی متفاوت به همراه افرادی که دائم گرد ایشان بودند و حالتی شبیه مراد برای آن‌ها داشت، به همایش قدم گذاشتند و هر کجا هم که می‌رفتیم دائم دورشان شلوغ بود. بعدها فهمیدیم ایشان خانم بهار (آن وقت هنوز فاطمه بود) رهادوست، استاد و مدیر گروه کتابداری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران هستند. منِ دانشجوی یک‌لاقبای دوره لیسانس کتابداری در دهه هفتاد چندان درکی از صحبت‌ها و نقش و جایگاه ایشان در رشته و حرفه نداشتم و طبیعتاً از سخنرانی ایشان هم چندان چیزی در خاطرم نماند. از دیگر سو، به خاطر اینکه ما در شاخه کتابداری پزشکی درس نمی‌خواندیم چندان با آثار و نوشته‌های ایشان دمخور نبودیم. اما اسم بهار رهادوست از آن سال و آن همایش، در ذهنم نقشی برجسته بست.
صحنه‌ای که در ابتدای نوشته وصفش رفت، یکی از بیشمار صحنه‌هایی است که در زندگی خانم بهار رهادوست از سوی اطرافیان او دیده شده. او صفات بیشماری دارد اما روشن‌بینی خاص، شجاعت در بیان حرف درست و صراحت لهجه بدون ملاحظه‌کاری از ویژگی‌های بارز ایشان است. هرگاه که خطایی را دیده و احساس کرده که راه نیست و بیراهه در پیش افراد است، بدون هیچ ملاحظه‌ای تذکر داده و حتی شوریده است. ویژگی که در آدم‌های عصر ما کمتر به چشم می‌خورد و اغلب آدم‌ها درگیر مماشات و حساب و کتاب کردن برای گفتن و نگفتن حرف درست هستند.
بهار با سواد است. آن‌قدر کتاب خوانده و طیف خوانده‌هایش گسترده و در عین حال متنوع است که در هر زمینه‌ای، به ویژه فلسفه، ادبیات و روش‌شناسی، به روشن‌بینی خاص خودش رسیده است. اولین بار که وارد خانه‌اش در آن آپارتمان طبقه پنجم محله نیاوران با چشم‌انداز آبشار دوقلو شدم، احساس ورود به یک کتابخانه در من پدیدار شد. در سرسرای خانه، کتاب‌ها در قفسه‌های بلند تا سقف چیده شده بود و تنوع مطالب و زبان‌های آن‌ها آدم را خیره می‌کرد. همین خواندن‌های فراوان از او آدم متفاوت، با نگاه و عملکرد ویژه خودش ساخته است. در هر زمینه‌ای که صحبت به میان می‌آید، دقیقاً به ریشه‌ها و فلسفه آن موضوع می‌پردازد و بی‌هیچ تقلا یا ادایی نشان می‌دهد که برای کلمه کلمه حرفهایش خوانده‌های فراوان دارد. خوانده‌های دوران نوجوانی‌اش در فسا که دیگر شاهکار است. از یک سو جامع‌المقدمات می‌خوانده و از دیگر سو، کلاسیک‌هایی مثل زن سی ساله و ربکا.
فلسفه، وجه دیگر زندگی بهار است. نظرات فلاسفه قدیم را خوانده و فراوان بر اساس نظرات فیلسوفان جدید، فکر و کار می‌کند. خوشبختانه این عشق به فلسفه را فقط در حد حرف نگذاشته و علاوه بر مقالات فراوانی که رنگ و بوی فلسفی دارند، کتاب معظم "فلسفه کتابداری و اطلاع‌رسانی (1387)" را نوشته و مدخل "فلسفه کتابداری و اطلاع‌رسانی (1385)" در دائره المعارف کتابداری و اطلاع‌رسانی نیز مزین به نام ایشان است. علاوه بر فلسفه به موضوع مباحث نظری در کتابداری هم توجه ویژه داشته و همواره در آثار و نوشته‌هایشان به این موضوع اشاره کرده‌اند که مهمترین نظرات ایشان در این زمینه کتاب "مباحث نظری در کتابداری و اطلاع‌رسانی (1384)" منعکس شده است.
خانم رهادوست، یک ویژگی بارز دارد که شاید بشود آن را هم جزء اثرانگشت‌های شخصیت ایشان به شمار آورد. روشن‌بینی، تحلیل‌گری و نگاه کل‌نگر، خاصیتی از ایشان است که در کمتر استادی می‌توان یافت. اغلب آدم‌ها در مورد مسائل تکلیفِ روشنی با خودشان ندارند و نمی‌توانند به درستی یک پدیده را توصیف، تبیین و بر اساس آن تحلیل کرده و تصمیم مناسب در باب آن بگیرند. اما ایشان، به سبب همان مطالعات فراوان و عمیق شدن در مسائل فلسفی، به راحتی می‌توانند ابعاد هر مساله‌ای را به درستی تبیین و روشن کنند و بر اساس آن، نگاهی تحلیلی و عمیق به آن پدیده داشته باشند. به همین خاطر وقتی در باب موضوعی با ایشان مشورت می‌کنی، مثل یک ابرکامپیوتر، داده‌های خام تو را می‌گیرد و داده‌های پردازش‌شده و کدبندی شده تحویلت می‌دهد که در کمتر استادی مشابه آن دیده می‌شود.
ذوفنونی، برای بهار خانم یک فلسفه زندگی است. وقتی دانشجوی ایشان بودیم دائم تاکید می‌کرد که یک جنبه‌ای نباشید و فقط به همین کتابداری دل خوش نکنید. مرزهای رشته و علم را در نوردید و حتماً یک تخصص، شغل یا توانمندیی ورای این برای خود بیابید. او که خود در زمینه ادبیات، شعر و فلسفه مطالعه و تجربه داشته، همیشه بر این تاکید می‌کرد که چنین شخصیتی، به شما دلیری می‌بخشد. چرا که اگر فقط یک کار بلد باشید، مجبورید دو دستی به یک مسیر بچسبید که نکند نانتان بریده شود اما ذوفنونی به شما قدرت پرواز و دلیری بیان نظرتان را می‌دهد. صد البته، ذوفنونی از نظر ایشان به معنای سطحی‌نگری نبود و اگر ذوفنونی را توصیه می‌کردند، به عمیق بودن حوزه‌های فکری و عملکردی هم نظر داشتند. در همان زمانی که استاد ما بودند، در عین حال دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی هم بودند. وصف حال خودشان از این دو شخصیت همزمان در صفحه 68 کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" خواندنی‌تر است:
«سرانجام در 1377 در 52 سالگی در آزمون کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی پذیرفته و دانشجو شدم. زندگی قشنگی بود در دو نقش ظاهر شدن! صبح در دانشکده، معلمی بودم جدی و با اعتماد به نفس که کلاس را تسخیر می‌کردم و بعدازظهرها در دانشگاه، دانشجویی بودم خجالتی، سخت‌کوش و تشنه یادگیری».
شعر و ادبیات، دو وجه مهم و جدایی‌ناپذیر زندگی ایشان است. اولین چیزی که در عنفوان جوانی نوشته کتابی کوچک به اسم "در بزم گل‌ها" است که با نام "بهار رهگو" منتشر شده و در کتابخانه دانشگاه تهران و دائره‌المعارف بزرگ اسلامی نسخه‌هایی از آن یافت می‌شود (هر چند خودش دوست ندارد زیاد در مورد این اثر صحبت شود). پنج مجموعه شعر با عناوین چهار اندوه (1373)، پنج پرده از چهار فصل عشق (1375)، شش لحظه تا محال (1376)، شعر بی هوازی (1378)، سوگ سفید (1379) منتشر کرده است. خانم آن ماری شیمل از ایشان به عنوان یکی از زنان شاعر معاصر یاد کرده است. نوشته‌های ایشان در مجله "بخارا" "زیباشناخت" و "کارنامه" اغلب جنبه ادبی و فلسفی دارند. درخشان‌ترین کار ایشان در حوزه ادبیاتِ برون‌رشته‌ای، کتاب مستطاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" است. این کتاب عزیز، وقتی منتشر شد مورد استقبال علاقه‌مندان رشته و خارج از رشته قرار گرفت و نقد و نظرهای فراوانی در باب آن منتشر شد. وقتی این کتاب منتشر شد، دیگر تا تمامش نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم و آن‌قدر از خواندن آن به شوق آمده بودم که بیست سی نسخه آن را گرفتم و به هر که می‌شناختم هدیه دادم. همین خودش دستمایه طنزی در خانه ما شده بود که می‌گفتند اگر هم خود خانم رهادوست نظرش این است که نویسنده بزرگی نشده تو با اهدا این کتاب‌ها و بالابردن میزان فروش آن، باعث می‌شوی که نویسنده بزرگ و پرفروشی بشود.
خانم رهادوست متولد 1325 است. یعنی 28 خرداد امسال (1397) 72 ساله خواهد شد. اما شوق به یادگیری همچنان در او موج می‌زند. این ویژگی را در بیشتر اوقات زندگیش با خود داشته که دائم به آموختن بیاندیشد. حتی وقتی در عنوان جوانی در زندان بوده هم آنجا را محیطی برای آموختن تلقی کرده. چنان‌که در مورد آن می‌نویسد: «ارتباط با انواع متهمان و مجرمان سیاسی و غیرسیاسی در زندان زنان، گنجینه‌ای از یک دنیا داده‌های جامعه‌شناختی نصیبم کرد. یک روز که بعضی مقامات برای بازدید آمدند و از من راجع به زندان پرسیدند، گفتم "اینجا دانشگاه من است". آن‌ها تصور کردند برای خوشامدشان این را می‌گویم. رفتارشان با من نرم شد و کتابخانه زندان را به من سپردند (چرا نویسنده...، ص. 45)».
به ادبیات و نویسندگی عشق می‌ورزد و حتی برای این آرزوی دیرینه و عشق کهنه، به تازگی شروع کرده به کلاس رفتن. یادم می‌آید روزی از یک سفر دسته جمعی با دوستان جوان‌تر می‌گفتند و با این تعبیر جالب که "چقدر از این سفر چیز یاد گرفتیم"، آن را توصیف می‌کردند. به راحتی با جوانترها ارتباط می‌گیرد و علی‌رغم اینکه همیشه تاکید می‌کند که آدمی خجالتی است، ما اصلاح چنین تصوری ندارم و فکر می‌کنم که خیلی هم روابط عمومی خوب و بالایی دارند. ارتباط گرفتن با کسانی که سن پائین‌تری دارند برای خیلی‌ها دشوار است اما این کاری است که استاد به راحتی انجامش می‌دهد و رابطه‌ای نه از بالا به پائین که صمیمانه و دوسویه می‌آفریند.
از دیگر دغدغه‌های جدی استاد که در جای جای کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" هم از آن یاد می‌کنند، دغدغه‌های زیست‌محیطی ایشان است. عشق به طبیعت و نگرانی برای محیط زیست از کودکی همراه ایشان بوده و اخیراً خیلی بیشتر شدت گرفته و به یک نگرانی تبدیل شده است. زمانی هم شروع کردند به نوشتن داستان‌های کوتاهی با محوریت محیط زیست که امیدوارم هر چه سریعتر تکمیل و منتشرشان کنند.
در کنار عشق به طبیعت، میهن‌دوستی عمیقی دارند. هم به برز که موطن ایشان و خاندانشان است و هم به ایران. اما ایرانی آباد و پوینده و زنده. دیدن مصیبت‌ها و سوء مدیریت‌های کشور همیشه آزارش داده و به عنوان یک منتقد اجتماعی از بیان کاستی‌های جامعه و نگرانی از تخریب و اضمحلال کشور، در هر موقعیتی ابایی ندارد.
در عرصه نقد هم ید طولایی دارند. علاوه بر نقد ادبی و رسمی، نقد اجتماعی و حرفه‌ای هم از دغدغه‌های جدی ایشان است. به گفته خودشان، "یک منتقد فعال" هستند. یعنی اگر کاستی ببینند بلادرنگ و بدون هیچ ملاحظه‌ای آن را گوشزد می‌کنند، اما به شیوه‌ای علمی و مستند که نقد شونده هم آن را با جان و دل بپذیرد. چرا که انصاف در نقد و تعادل در آن را نیک می‌دانند و با لحن و نوشتاری بیان می‌کنند که نه تنها دلخوری به بار نمی‌آورد که خوشحال کننده هم می‌شود. نمونه بارز این منتقدِ فعال بودنشان، دو مقاله جدی منتقدانه با عنوان‌های "نقد انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران" و "درآمدی بر آسیب شناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران" است که در سال 1382 منتشر شدند. در همایش‌ها و نشست‌های دیگر هم که متاسفانه همه خیلی عصا قورت داده می‌نشینند و معمولاً از کسی حرف چندانی در نمی‌آید، ایشان دلیرانه کاستی‌ها را گوشزد می‌کنند و بی تفاوت از کنار مسائل رد نمی‌شوند.
از خدمات مهم ایشان باید به همکاری در تأسیس و رشد گروه کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی در دانشکده مدیریت و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران اشاره کرد که سنگ بنای آموزش کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی کشور شد. در زمان مدیر گروهی ایشان، اساتید دست‌چین می‌شدند و اساتید صاحب نامی چون استاد مهدی محقق، نوش‌آفرین انصاری، عبدالحسین آذرنگ و ... به احترام شخص ایشان برای تدریس به دانشکده می‌آمدند که نتیجه آن تربیت شاگردانی باسواد و عمیق در آن دوران بوده است.
خانم رهادوست استاد درس روش تحقیق ما بود. در آن درس ما را با آثار خوب مرتبط آشنا می‌کرد و کتاب "در تفرج صنع" دکتر سروش و "ساختار انقلاب‌های علمی" تامس کوهن، دو کتابی بودند که در کنار کتاب‌های دیگر روش تحقیق مطالعه می‌کردیم. وقتی در این درس یک سخنرانی کلاسی در مورد مباحث جدید سازماندهی اطلاعات، که حوزه مورد علاقه‌ام بود، ارائه و مطالب روز آن زمان (1378) در این حوزه‌ها را در باب مارک، اپک، نرم افزارهای کتابخانه‌ای، فهرست‌های وب پایه و ... برای کلاس بازگو کردم، با سخنانی دلگرم کننده تشویق ملایمی کردند اما بسیار دلنشین و عمیق که شاید به نوعی مسیر زندگی مرا تغییر دادند. به طوری که علاقه‌ام به سازماندهی اطلاعات دو چندان شد و در نهایت در پائیز 1381 که ایشان در شرف بازنشستگی بودند و من تازه چند ماه بود فارغ‌التحصیل شده بودم، درس‌های سازماندهی اطلاعات کارشناسی را که در همان دانشکده تدریس می‌کردند، بعد از چند سال به من واگذار کردند. کار دشواری که فقط به یمن حمایت و راهنمایی‌های ایشان از عهده آن برآمدم.
ایشان، شخصیت دوگانه عجیبی داشتند. در دانشکده و کلاس آدمی بسیار جدی و سخت گیر بودند و از شما چه پنهان که همه دانشجوها از ایشان می‌ترسیدند و حساب می‌بردند و علی‌رغم اشتیاقی که به یادگیری و موفقیت داشتند، کمتر کسی جرات می‌کرد با ایشان پایان‌نامه بگیرد. من هم همین حس را داشتم و با همه لطف و صمیمتی که ایشان نشان می‌دادند اما ترسی در ته دلم بود. با این همه پایان‌نامه‌ام را با ایشان به عنوان مشاور پیش بردم. بعد از اینکه پروپزالم تصویب شد، تا مدت‌ها مطالعه و کار می‌کردم اما جرات نداشتم که به سراغ ایشان بروم. غافل از اینکه ایشان در دنیای بیرون از کلاس و دانشکده یک شاعر و رفیق شفیق هستند. حدود شش ماه از تصویب پایان‌نامه‌ام می‌گذشت و با ایشان ملاقاتی نداشتم تا اینکه روز 1 اسفند 1379، زمانی که اولین انتخابات انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران در فرنگسرای نیاوران برگزار شد، ایشان را دیدم و حسابی سرزنشم کردند و همین شد که به طور جدی کار پایان‌نامه را پی گرفتم. اولین نسخه پایان‌نامه را که تحویل‌ دادم، برای گرفتن نتیجه کار مرا به منزلشان دعوت کردند و آنجا بود که کم کم به عمق شخصیت و دانش ایشان پی بردم و عاشق کار ویراستاری به سیاق ایشان شدم. پایان‌نامه را جزء به جزء خوانده بودند و کاستی‌های آن را گوشزد کرده بودند. اما مهمترین قسمت آموخته‌هایم به نکات ویراستارانه و دقیق ایشان بر می‌گشت. با ذکر نکات نگارشی و ویرایشی، دریچه‌ای جدید را به رویم گشودند و عشق به نگارش درست و لذت بردن از نوشته‌های صحیح را به من آموختند که هنوز هم هر چه دارم از همان آموزش‌های ریز و مصداقی ایشان بر می‌آید.
اگر بخواهم مختصر بگویم، بهار رهادوست، در طول زندگی علمی و فرهنگی خود دو حوزه اصلی فعالیت داشتند و به قول خودشان دو شاخه‌ای بودند. کتابداری و ادبیات. در رشته کتابداری و اطلاع‌رسانی فردی پر کار بوده‌اند که هم کتاب نظری، هم کتاب کاربردی، هم تألیفی و هم ترجمه‌ای منتشر کرده‌اند. حوزه‌های اصلی روش تحقیق، فلسفه، مبانی نظری و اصطلاحنامه را در کتابداری دنبال کرده‌اند. فلسفه‌نگاری رشته و تولید کتاب‌های خوب در حوزه روش تحقیق، آن هم زمانی که اینقدر کتاب در این زمینه منتشر نشده بود، جزء کارهای ارزشمند ایشان است. همچنین، اصطلاحنامه پزشکی که به عنوان کتاب هم انتخاب شده، در زمره اصطلاحنامه‌های دقیق، معتبر و معیار کشور است که همچنان برای سازماندهی اطلاعات پزشکی فارسی کاربرد دارد و بعد از این همه سال، هنوز ویرایشی از آن منتشر نشده است. منابع منتشره ایشان، یعنی کتاب‌ها و مقالات همه در زمره آثار پایه‌ای و جدی این رشته به شمار می‌آیند و هنوز هم بعد از سال‌ها، خواندن و مراجعه به آن‌ها لذت‌بخش است.
در عرصه ادبیات هم دست توانایی داشته‌اند و بیشتر مقالات علمی و نظری را در مجله‌های معتبر مرتبط با این حوزه منتشر کرده‌اند. آقای فانی از قول آقای محمدتقی دانش‌پژوه این گفته معروف آنتوان چخوفِ پزشک را نقل می‌کردند که: «پزشکی زن عقدی و ادبیات معشوقه من است». شاید این تعبیر در مورد همه این حرفه‌مندانی که خارج از رشته و حرفه خود به هنری دیگر عشق می‌ورزند بهترین توصیف باشد.
اگر چه بهار رهادوست آدم بسیار سخت‌گیری است و بعضی وقت‌ها چنان گرفتار کمال‌گرایی که محیط را از یاد می‌برد و حرص آدم را در می‌آورد، با این حال به سرعت می‌تواند خودش را با شرایط موجود وفق بدهد. در ارتباط با این اخلاق ایشان خاطرم می‌آید که در زمان استراحت یکی از نشستهایی که در کتابخانه ملی برگزار شده بود، با آقای دکتر افشار و ایشان در کنار جوی‌های پرآب کتابخانه ملی قدم می‌زدیم و بهار داشت از تمام سیستم و سازمان و ... گلایه می‌کرد و به درستی به کاستی‌های آن‌ها اشاره می‌کرد و حرص می‌خورد. آقای دکتر افشار یکباره ایستادند و رو به ایشان گفتند، چقدر شما سخت می‌گیرید. کمی ایزی گوینگ (سهل گیر) باشید. دنیا همینطوری هم بدون سخت‌گیری من و شما می‌گذرد و چاره‌ای جز تحمل بخش بزرگی از این کاستی‌ها نداریم تا لااقل به خودمان صدمه نزنیم.
نهایت اینکه بهار رهادوست، استادی با سواد، جدی، عمیق، شاعر، ادیب، تحلیل‌گر، فروتن، شجاع، سخت‌گیر، با احساس، رفیق و با معرفت هستند که وجودشان همیشه چراغی روشن برای زندگی من و بسیاری از دانشجویان و مشتاقان دیگر بوده است.[1]
 
اعتراف
نوشتن از بهار رهادوست سخت بود. سخت‌تر از آنکه فکرش را بکنم. نزدیک یک‌سال کلنجار داشته‌ام و تا کنون پنج متن نیمه کاره درباره‌اش نوشته‌ام و آن‌ها را دور انداخته‌ام. نه اینکه حرف در مورد او نداشته باشم. وقتی اولین سطر را می‌نوشتم، آن‌قدر واژه و سوژه قطار می‌شد که از هجوم آن‌ها گیج می‌شدم و نمی‌توانستم دست به انتخاب بزنم که از کدام زاویه و از کدام صفت نیک ایشان بنویسم که حقش به درستی ادا شده باشد. آخر نمی‌شود در مقابل و برای استاد صاحب سلیقه خاص فکری و نگارشی به همین سادگی قلم فرسایی کرد. باید برای انتخاب هر واژه‌ات اندیشه کنی، هر فعل را دقیق و متناسب انتخاب کنی و چیزی قلمی کنی که اگر نمی‌شود همه، که بخشی از وجود او را برای مشتاقان بازگو کند. وقتی دیدم نمی‌شود، انگشتانم را روی کیبرد گذاشم و توسن اندیشه را رها کردم تا از احساس بنگارد. نتیجه همین سطور پریشان شد که اگر چه همه آنچه در دلم هست را نمی‌نمایاند اما آنچه را توانسته‌ام به رشته کلام در بیاورم در بر گرفته. باشد که ادای دینی باشد به تمامی این سال‌های راهنمایی و دستگیری بنده و سایر دوستداران حلقه بهار.
بهترین حسن ختام برای این نوشته، بخشی از صفحه 82 کتاب چرا نویسنده بزرگی نشدم؟ است که احساسات مادرانه بهار رهادوست را در کنار همه دغدغه و گرفتاری‌های علمی، فرهنگی و فلسفی‌اش نشان می‌دهد:
«سرانجام یحیی به زندگی بازگشت...تا اینکه در ساعت 7 صبح سوم شهریور 1390 با اعلام پرواز هواپیمای حامل او در فرودگاه، بخشی از وجود من جدا شد و من بی اختیار به یاد شعری که سالها پیش سروده بودم افتادم:
گاه رفتن است
و پرواز را گریزی نیست (از کتاب چهار اندوه)
یحیی برای ادامه تحصیل راهی سنت لوییس شد و من پس از سی سال که در کنارش زیسته بودم، شکل تازه‌ای از زندگی مادری مجرد را آغاز کردم... پائیز و زمستان 1390، اخبار خوب سلامتی و موفقیت‌های او باعث شد که به داروهای درمان افسردگی و اضطرابم پایان بخشم و آماده کار شوم...»
 

بهار رهادوست در هفتادمین برنامه کتاب فرهنگ (http://ketabfarhang.blogfa.com/post/102)
 
 
 
فهرست منابعرهادوست، بهار (1384). مباحث نظری در کتابداری و اطلاع‌رسانی. مجموعه مقالات، تهران: کتابدار.رهادوست، بهار (1392). چرانویسنده بزرگی نشدم؟ تهران: ناهید.رهادوست، بهار (1387). فلسفه کتابداری و اطلاع رسانی. تهران: کتابدار.رهادوست، بهار (1382). "نقد انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران". خبرنامه انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران، دوره 2، شماره 3، خرداد 1382. ص 21-27.رهادوست، بهار (1382). "درآمدی بر آسیب‌شناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران". مجله الکترونیکی کتابدار، شماره 2، ص 4-8. 
مجموعه‌های شعر:رهادوست، بهار (1373). چهار اندوه: مجموعه شعر، تهران: نشر شاهین.رهادوست، بهار (1375). پنج پرده از چهارفصل عشق: مجموعه شعر. تهران: نشر هزاران رهادوست، بهار (1376). شش لحظه تا محال. تهران: نشر هزاران.رهادوست، بهار (1378). شعر بی هوازی. تهران: نشرسالی.رهادوست، بهار (1385). سوگ سفید. تهران: کتابدار.
کتابهای دیگرایجاد وتوسعه کتابخانه در کارخانه‌ها و مراکز صنعتی ایران. تهران: وزارت علوم واموزش عالی،1356.چگونه پژوهش کنیم. تألیف نیک مور[2]. ترجمه بهار رهادوست. تهران: سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی،1372.سرعنوانهای موضوعی پزشکی فارسی. با همکاری محمد قاسم ابراهیمی زاده و دیگران. تهران: معاونت پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی ایران،1372.روش‌های پژوهش در کتابداری و اطلاع رسانی تألیف کریشان کومار. ترجمه بهار رهادوست با همکاری فریبرز خسروی،1374(چاپ دوم 1381).اصطلاحنامه پزشکی فارسی. با همکاری مریم کازرانی، میرمهدی ابراهیم پور، فریبرز خسروی. تهران: کتابخانه ملی ایران،1376.اصطلاحنامه پزشکی فارسی. ویرایش دوم بهار رهادوست و همکاران. تهران: کتابخانه ملی ایران، 1376
 
[1]. دانشنامه آزاد پارسی ابوریحان، مدخل بهار رهادوست را دارد که اگر بخواهید شناختی سریع از خانم رهادوست به دست بیاورید، بهترین معرفی را دارد.
http://awiki.ir/index.php/%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%8C_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_(%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1)_(%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B5_%D8%B4_)
[2] Nik moor

بنگلادش 2: مهد انبه

اسمم را که روي مقوايي در ورودي فرودگاه ديدم که عکسم هم کنارش چاپ شده بود کمي آرامش گرفتم. ساعت هشت و نيم صبح روز 19 ارديبهشت 1390 به وقت محلي (يک ساعت و نيم از ما جلوتر هستند که يعني 7 صبح ما) به داکا (پايتخت بنگلادش) رسيدم و به خاطر بيخوابي ديشب گيج و منگ دنبال کسي گشتم که بتواند نجاتم بدهد. همانطور که گفتم در بدو ورود و قبل از مراسم ثبت مشخصات در هتل، ولکام ميل را که همان آب انبه غليظ و خوش طعم بود تعارف کردند. اين ولکام ميل براي ما شد يک تکيه کلام. چرا که قبل از سفر هر قسمتي از هتل را که جستجو مي کردم و خدمات آن را مي خواندم به اين ولکام ميل اشاره کرده بود که خيلي مترصد بودم که ببينم چيست؟ مثل مشخصات هتلي که چند سال بعد در دهلي داشتيم و در مشخصات آن نوشته بود "تميز و امن" که آدم به فکر فرو مي رود اگر اين آپشن حساب مي شود بقيه شهر چه خبر است؟ از آن به بعد اين ولکام ميل را براي ورود کسي به کار مي بريم. چون راه هاي ارتباطي کنوني مثل شبکه هاي اجتماعي و واتس آپ و تلگرام نبود و تجربه تلخي از تلفن خيلي گران قيمتي که در سفر قبلي از دمشق به تهران زده بودم (1381، 2002) جرات نکردم که تلفن بزنم. راه ارتباطي ديگري هم نبود و همه هم از ايميل و اينترنت برخوردار نبودند. به همين خاطر به دکتر عليمحمدي ايميل فرستادم که به خانواده خبر سلامتي مرا بدهد و اينکه ملالي در بين نيست جز دوري ديدار شما. داريوش هم در جواب نوشت که شنيدم رفتي "بنگال" که اين کلمه بنگال کلي مايه خنده و شوخي شده بود. با همه بيخوابي و خستگي نمي شد از وسوسه ديدن شهر و کشوري عجيب و غريب رهايي پيدا کرد. ساعت 11 زدم بيرون و اولين چيزي که بعد از رد شدن از ورودي هتل به استقبالم آمد و دوره ام کرد، هواي به شدت گرم و شرجي بود. صد قدمي به سمت راست رفتم و يک زمين کريکت بزرگ را ديدم که دورش مثلا نرده داشت اما انگار کسي گوشش بدهکار نرده و حريم زمين ورزش نبوده و جاي جاي آن را کنده و کج کرده بودند و ملت به راحتي در حال عبور و مرور بودند. عجيب تر از همه اين بود که دور يک درخت خاص با ريشه هاي روي زمين که آدم را ياد درخت بائوباب شازده کوچولو يا درختهاي کارتن "خانواده دکتر ارنست" مي انداخت، يک خانواده کامل با چند بچه قد و نيم قد زندگي مي کردند. يعني اينکه همانجا در کنار خيابان و زير درخت و مابين نرده هاي زمين کريکت و فضايي که مثلا پياده رو بود، غذا درست مي کردند و مي خوابيدند و زندگيشان به طور مستمر در جريان بود. همان وقت مواجه شده بود با وقت حمام يک پسر بچه سياه پوست و سرتراشيده و لاغر و استخواني که همان جا في المجلس لخت مادرزادش کردند و با يک آفتابه آب شستشو و خلاص. توي خيابان انواع و اقسام وسائل نقليه در حال تردد بود، بدون هيچ قانون يا مقررات خاصي. فقط هر کسي خودش با روش خودش از تصادف جلوگيري مي کرد.

اما چيزي که بيشتر از همه به چشم مي آمد ريکشاها بودند. ريکشاهاي دوچرخه اي که کار حمل و نقل مسافران را بر عهده داشتند، يک سه چرخه با کابيني براي نشستن يک يا حداکثر دو نفر بودند که با پاهاي لاغر و لخت ريکشاکشان به جلو مي رفت و رقمي حدود 10 تا 20 تاکا (واحد پول بنگلادش) دريافت مي کردند. انواع وسائل نقليه که مي گويم شامل ماشينهاي مدل بالاي اغلب ژاپني و گاهي آمريکايي، موتور، اتوبوس و ميني بوس، گاري با الاغ يا قاطر، دوچرخه و ... بود. يعني هر کسي با هر وسيله اي که دلش مي خواست و بدون هيچ محدوديتي تردد مي کرد. سيستم چراغ قرمز آن چناني هم در کار نبود. وقتي مي خواستيم براي بازديد جايي برويم اغلب با ميني بوس ما را مي بردند. يک روز سر چهار راهي رسيديم که حجم انبوهي ماشين ايستاده بودند و گفتيم الان نوبت ما مي شود و رد مي شويم. چشمتان روز بد نبيند که بيشتر از ده دقيقه منتظر مانديم. سيستم کنترل شهري هم جالب بود. يک پليس آمد يک طنابي را از جلوي خيابان ما باز کرد و کشيد و برد جلوي خيابان کناري بست که يعني ايست کنند تا ما رد شويم. همان ده دقيقه بيشتر يا کمتري که ما منتظر بوديم آنها را منتظر گذاشت تا ماشينهاي اين خيابان رد شوند. در بنگلادش هم سنت بوق زدن که از هندوستان به ارث رسيده ديده ميشود. هر چند به شدت دهلي و شهرهاي هند نيست که پشت ماشينها نوشته "لطفا بوق بزنيد" اما براي ما خيلي صدايي است که به گوش مي آيد. کثيفي و بي نظمي شهر به وضوح به چشم مي آمد. هر کجا که مي ديدي آشغال در گوشه و کنار تلنبار شده و بوي بدي را در آن شرجي و گرما توليد مي کرد. سيمهاي برق که ديگر خودش يکي از عجايب چندگانه جهان به شمار مي آمد. صدها سيم که از روي هوا با شلختگي کامل و بدون هيچ نظمي کشيده شده و جايي که مثلا ترانس يا پست تبديل برق و سيمها بود هزاران سيم درهم و برهم داشت که واقعا آدم مي ماند که چطور از بين اينها جرياني عبور مي کند يا اگر مشکلي پيش بيايد تعمير مي شوند. فکر مي کنم هر وقت ارتباطي قطع شده يا مشکلي پيش آمده کسي به خودش زحمت نداده که مشکل را پيدا و رفع کند و يک سيم جديد به صدها سيم موجود افزوده و خلاص. البته تقصير هم نداشته چون بعيد مي دانم پيدا کردن يک سيم و خط ارتباطي در بين آن بي نظمي مطلق، کار انسان باشد و بايد نيروهاي فراانساني را به کمک فرا مي خواندند. هتل نزديک مرکز شهر و مراکز خريد بود.

به همين خاطر دو چهره شهر را به خوبي مي شد ملاحظه کرد. يک چهره که شامل مراکز خريد و مالهاي شيک و آنچناني با ماشينهاي مدل بالا بود و ديگر چهره شهري که اگر چه پايتخت يک کشور شناخته شده در جهان بود اما بيشتر به روستايي با امکانات زياد و فرهنگي به شدت بدوي و به دور از بهداشت و تجمل و شهرنشيني شبيه بود. به درون کوچه هاي پيچيدم که به بازاري ختم مي شد. از شدت مگس و انواع حشرات و بوي بد نمي شد حرکت کرد. چرا که در همانجا و در کنار کوچه چندين نفر مقابل مغازه اي داشتند گوسفند ذبح مي کردند و گوشتش را جدا و به مشتري ها مي دادند. تمامي کثافت و فضولات و بقاياي لاشه ها هم همانجا رها مي شد و سگها و حيوانات از آن تغذيه مي کردند. مرغ هم زنده خريداري و همانجا سر بريده و تحويل مي شد و خبري از کشتارگاه بهداشتي و مهر مخصوص کنترل بهداشت نبود. در برگشت هوس سوار شدن به ريکشا کردم. پسرکي لاغر و سيزده چهارده ساله پيش آمد و وقتي کارت هتل را به او نشان دادم، قبول کرد که به ازاي 10 تاکا مرا برساند. ريکشاي دوچرخه اي تک کابيني بود. سوار شدم و حرکت کرد. پاهاي لاغرش رکاب را مي چرخاند و من دلم کباب مي شد. جاهايي که کمي سربالايي بود از روي زين بلند مي شد تا رکاب بزند و ديدن اين صحنه و زحمتي که مي کشيد باعث خجالتم شد اما آنها خودشان اين زندگي و کار را پذيرفته و مي پسنديدند و گويي با آن مشکلي نداشتند.

سر ظهر شده و هوا به شدت گرم و شرجي بود. برگشتن به زير کولر هتل و خوردن آب انبه اي که هميشه و در همه جا به وفور پيدا مي شد خيلي دلنشين بود. به محض آرام شدن چند تايي عکس را که گرفته بودم در وبلاگم و در اين پست را با عنوان "ظاهرا ايران بهشته" گذاشتم که متاسفانه الان ديگر قابل ديدن نيستند. آن وقت اينقدر موبايل دوربين دار رايج نبود و با يک دوربين ديجيتال عکس مي گرفتيم و به روشهاي سنتي با هم مبادله مي کرديم و راه ارتباطي اينترنتي ايميل بود. عکسهايي که در وبلاگ گذاشته بودم طبق امکانات آن وقت و به طور کلي وبلاگها بايد در سرورهاي رايگان مخصوص عکس و چند رسانه اي آپلود مي شد و بعد در وبلاگ قابل نمايش مي شد. با از بين رفتن آن سرورها متاسفانه عکسها هم از بين رفته است. در آن پست وبلاگ نوشتم: "باور کردنی نیست که توی قرن بیست و یکم باشیم و در پایتخت یک کشور معروف، کسانی این همه از بهداشت و رفاه و سطح حداقلی زندگی به دور باشند. اما همین آدمهای به ظاهر بدبخت، چه راحت می خندند و زندگی را به سخره می گیرند. چندتایی عکس نوبرانه از این گردش خیلی کوتاه، که به خاطر گرما و شرجی نیمه کاره رها شد، را فعلا می گذارم. بعدا گزارش و عکسهای مفصل تری خواهم فرستاد." ادامه دارد...

بنگلادش 1: ساعتها رو هوا

خانم پذیرش هتل قبل از انجام هر کاری گفت که بفرمائید: ولکام میل، که عبارت بود از یک لیوان آب انبه خوشمزه که تا حالا چنین مزه ای را تجربه نکرده بودم. این طعم را به فال نیک گرفتم و رفتم به دل زندگی یک هفته ای در شهر داکا به عنوان پایتخت کشور بنگلادش.

در مسیر فرودگاه تا هتل آنقدر گیج و منگ بودم که خیلی نفهمیدم شهر چطور است اما با همان نگاه ابتدایی به نظرم آمد جایی آمده ام شبیه یکی از روستاهای دور افتاده شهر خودمان که نه سیستم فاضلابی دارد و نه امکانات امروزی زندگی را. به همین خاطر، توی دلم بلوا بود که الان هتل چه خواهد بود و چه مصیبتی در آن خواهیم داشت. اما بعد از پذیرش که چمدانهایم را آقای جوانی آورد اتاقم در طبقه دوم و من یک اسکناس ده تاکایی (واحد پول بنگلادش) به او دادم و گفت که "دیس ایز سو اسمال" و یکی دیگر نمی دانم چقدری به او دادم، دیدم که خوشبختانه مغز شهر یعنی هتل از پوست بیرونی آن تمیزتر و قابل قبول تر است.

بگذارید از اول شرح ماجرا را بگویم. آن وقتها من در سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی کار می کردم و مدتها بود که معاون تحقیق و توسعه مرکز بودم. این سازمان با نهادهای بین المللی زیادی از جمله فائو، ایکاردا، جیفار، سیارد و ... همکاری و تعامل داشت و در حوزه های کشاورزی، غذا، دامداری، جنگل، مناطق خشک و ... در امور پژوهشی یا آموزشی و ترویجی کارهای مشترک می کردند. یکی از مهمترین کارهای جذاب این سازمانها این بود که برای کشورهای در حال توسعه کارگاه های آموزشی و نشستهای بازآموزی خوبی برگزار می کردند. یکی از اینها دوره ای 14 روزه بود که قبلا در سال 1381 از سوی ایکاردا به شهر حلب در کشور سوریه رفته بودم که باید روزی شرحی از آن سفر را بنویسم. دنیا چرخید و چرخید تا رسید به اینکه قرار شده بود از 20 تا 22 اردیبهشت 1390 (10-12 می 2011) یک دوره آموزشی در شهر تاکای کشور بنگلادش برگزار شود و قرعه فال برای شرکت در این دوره به نام من زده شد.

بخش روابط بین الملل مکاتبات را انجام داد و قبل از سفر یک سری فرم از سوی موسسه سیارد ارسال کرده بودند که در مورد وضعیت مدیریت اطلاعات در کشور و سازمان ما و مرکز و وب سایت و غیره بود که باید تکمیل می کردیم و با خودمان به آنجا می بردیم.

همکاری داشتیم که با این موسسه ها ارتباط زیادی داشت و خارج‌بلد بود. از ایشان راهنمایی گرفتم و گفت که باید برای ویزا اقدام کنی. همچنین ارز مسافرتی هم می دهند که به درد ما نمی خورد و به دردسرش نمی ارزد. جالب بود که بعدا با جلال حیدری نژاد که صحبت کردم گفت که دیوانه اتفاقا این ارز مهمترین قسمت سفر است. چونکه 2000 دلار می دهند به قیمت هر دلار 1050 تومان و الان در بازار دلار حدود 2000 تومان است و اینطوری تو تقریبا دو میلیون دلار سود می کنی که خرج سفرت در می آید. بعدا این ارز مسافرتی هی آب رفت و کم شد تا رسید به 300 دلار آنهم با دلار بالای 15 هزار تومان و بعد هم کلهم اجمعین بسته شد و دیگر تخم ارز مسافرتی را ملخ خورد. جالب بود که آن وقتها خیلی از مردم کاسب کار می رفتند و یک بلیط پرواز به مقصدی نزدیک و ارزان مثل هند می گرفتند که می شد حدود پانصد هزار تومان و آن را با مدارک می دادند و درخواست ارز مسافری می دادند. چون ارز فقط در فرودگاه داده می شد، می رفتند و دلار را می گرفتند و سفر را کنسل می کردند و خلاصه مبلغ چشم گیری به قیمت آن وقت یعنی بالای پانصد هزار تومان درآمد داشتند. به هر حال پول در هر کجای عالم باشد، تیزهوشانی از ایران راه درآمدزایی و دست یافتن به آن را در قله قاف هم پیدا می کنند.

بر خلاف دفعه قبل که خودشان برایم ویزا گرفتند، باید دنبال ویزا می رفتم و این کار برای اولین بار خیلی سخت و در عین حال هیجان انگیز بود. رفتم سفارت بنگلادش در جایی نزدیک ونک و بعد از صحبت گفتند که باید ایمیلی از سوی موسسه میزبان برای سفارت ارسال شود و نشانی ایمیلی دادند. آن را برای آقای نوراعلام (چقدر به ما نزدیک هستند از نظر اسامی) فرستادم و هفته بعد پاسپورتم با ویزای بنگلادش در درون آن را دریافت کردم.

باید بلیط می گرفتم و چون پرواز مستقیمی نبود باید با هواپیمایی امارات سفر می کردم. بلیط رفت و برگشت به قیمت 10.029.000 ریال (یک میلیون تومان) ابتیاع شد که البته چنین پروازی با خطوط پروازی داخلی حدود 500 هزار تومان می شد.

مقدمات سفر فراهم شد و حکم و مراسم اداری انجام گرفت و روز 8 می (18 اردیبهشت 1390) ساعت 22.45 شب من در هواپیمایی امارات جلوس کردم. بر خلاف پرواز قبلی ام با ایران ایر به سوریه، اینبار به محض دیده شدن ورودی هواپیما از دالان مخصوص سوار شدن، دو مهماندار بدون روسری و با کلاه مخصوص خوش آمدگویی مهمانداران امارات که یکی سفید پوست و دیگری سیاه پوست بود، با کت و دامن دیده شدند که در خاک پاک میهن این بی حجابی و در آن سالها غیر منتظره بود. وقتی که نشستیم و درها بسته شد، مهماندارها کفشهای پاشنه بلند خودشان را در آوردند و در کیسه ای گذاشتند و کفشهای اسپورت راحت تری را پوشیدند. لباسها و گوشواره ها و حتی آرایشها همه با هم ست بود. آن سالها هواپیمایی امارات در اوج کیفیت و مقام اولی در جهان بود و از این نظر خیلی متفاوت از سایر خطوط بود.

این پرواز معمولی به دوبی بود و طبیعتا خیلی خارجی های چندانی در آن نبودند. با این حال تیپ و ترکیب آدمها متفاوت و جالب بود. یکی از مهمترین امکانات صندلی کنترلی بود که بعد از کمی سر و کله زدن با آن شیوه کار کردن را یاد گرفتم و سرگرمی اساسی بود که می شد با آن فیلم، کارتن، موسیقی، اخبار، دوربین هواپیما، وضعیت آب و هوا و موقعیت پرواز را دید و شنید. با هیجان دیدن همسفران و پذیرایی درجه یک پرواز امارات و سرگرم شدن به مانیتور و دستگاه دیداری شنیداری، متوجه نشدم که پرواز چطور به دوبی رسید. ساعت 12.15 به وقت محلی دوبی به این فرودگاه رسیدیم. در این نیمه شب و از بالا، دوبی دیدنی و زیبا به نظر می رسید.

اولین مساله ای که با آن مواجه شدم، عظمت این فرودگاه درندشت بود که واقعا پیدا کردن مسیر و رسیدن به هواپیمایی که باید سوار بشوی را مشکل می کرد. انبوهی از مردم از این طرف به آن طرف می رفتند و برخی آرام و برخی سراسیمه به دنبال نشانی خود می گشتند. با توجه به زمان خیلی کمی که بین پرواز ما بود باید سریع خودم را به سکوی مورد نظر می رساندم. برای اولین بار در این فرودگاه و با این مدل پرواز ترانزیتی مواجه شده بودم و شانس آوردم که از پرواز جا نماندم چون فکر می کردم که باید چمدانهایم را بگیرم و دوباره ببرم و به پرواز بنگلادش بسپارم. غافل از اینکه چمدان از قبل برای آنجا هماهنگ شده و نیازی به گرفتن من نیست. یکی دیگر از مشکلاتم ساعت بود. ساعت اعلام شده به وقت محلی دوبی بود و در هماهنگ شدن با این زمان مشکل داشتم. فرصتی برای دید زدن فرودگاه و فروشگاه های فوق العاده بزرگ آن نبود. هر طور بود با راهنمایی های خدمه خندان امارات سکو را پیدا کردم و در پرواز دوبی-تاکا برای راس ساعت 2 صبح به وقت محلی توانستم لختی آرام بگیرم. خستگی راه و نیمه شب بودن باعث شد که هنوز نفهمیده ام که کجا هستم به خوابی عمیق فرو بروم. یکباره دیدم که کسی تکانم می دهد و چشم که باز کردم مهماندار بلوند و زیبایی یک منو به دستم داد و گفت که زودتر شام و دسر و نوشیدنیتان را انتخاب کنید. مثل فیلمهای کمدی – تخیلی به ذهنم داستان ازلی و ابدی بهشت و حوری رسید.

انتخاب از بین منو خیلی سخت بود. خیلی چیزها معرف حضور ما نبود و البته قابل مصرف هم نبود. بعد از این انتخاب به سراغ مانیتور و سیستم سرگرمی دیداری و شنیداری رفتم که از هواپیمای تهران به دوبی خیلی پیشرفته تر و مجهزتر بود از جمله اینکه امکان استفاده از فلش هم داشت. فلش را زدم و موسیقی دلخواهم که بر روی اقیانوس سراسر سیاه هند به صدا در آمد، همه خستگی های بدو بدوی قبل از سفر گویی از تنم رخت بر بست و در خلسه ای دلخواه فرو رفتم. با خودم فکر کردم که چقدر آرزوی چنین لحظه‌ای را داشته ام و چه بسیار آدمهایی که الان چنین نشستن و لذتی برایشان آرزویی است که چه بسا تا آخر هم نتوانند به آن دست یابند. به همین خاطر در همان حال با خودم عهد کردم که از قطره قطره این سفر بهره ببرم و کم بخوابم و تا می توانم سیاحت کنم و بیاموزم.

ادامه دارد...

آب جوشان، چشم سوزان

عید 1400 فرصتی دست داد تا در بهشت زهرای آرتیمان مهدی را ببینم و صحبت از همه جا شد از جمله نوشته های دلگفته ها. گفت که بخش خاطرات را بیشتر از همه می پسندد و حتی بخشهایی از آن را برای خودش یادداشت می کند یا می فرستد که دیگران بخوانند چون خودش را در آنها پیدا می کند. شاید کسان دیگری هم باشند که خودشان را در لابلای این سطور بیابند و خاطره های مستور در لایه های فراموش شده ذهنشان بیدار شود. به همین خاطر رفتم به سراغ خاطره های دیگری از گذشته های حدود سه دهه پیش.

******

راه پله اش فقط به اندازه عبور یک نفر جا داشت. با پله های بلند و زیادی که می رفت داخل یک هشتی که سمت راستش، منطقه اسمشو نبر بود و مستقیم یک راهرو بزرگ بود که ختم می شد به محوطه رختکن با حوض وسطش و پنج حجره برای عوض کردن رختها. سرزمینی پر از خاطره و آدمها و دیدارها و اتفاقات جورواجور.

در آبادی ما و در دهه 60، حمام خانگی داشتن، به معنای مرفه بی درد بودن و پشت پا زدن به آرمانهای جمعی روستا و خروج از یکدستی و یکپارچگی جمعی بود. به همین خاطر خیلی از کسانی که وسع مالی مناسبی داشتند و از فرهنگ لازم هم برخوردار بودند، جرات نمی کردند در خانه خودشان حمام درست کنند. روستا دو حمام داشت. یکی در محله پائین و دیگری در محله بالا. حمام عمومی محله پائین، با همان راه پله ترسناکی که وصف آن رفت شروع می شد. در مصلای پائین و روبروی آن درخت توت خیلی قدیمی و خیلی قطور که شاید سنش به بیش از 200 سال می رسید قرار گرفته بود. در کنار مسجد معروف مصلا. دری نرده ای داشت که وقتی شیف حمام تمام می شد قفلش می کردند. حمام از ساعت حدود 4 صبح باز می شد و مردانه بود تا ساعت 8. از 8 تا 13 زنانه بود و دوباره از ساعت 16 باز می شد برای مردان تا ساعت حدود 8 شب (اگر اشتباه نکنم). وقتهایی هم که حمام خراب می شد مثلا سوخت نداشت یا پمپش خراب بود، پشت بلندگوی آبادی اعلام می کردند که حمام خراب است. آن وقت اگر حمام محل بالا خراب نبود باید می رفتی آنجا که البته چندان دلچسب نبود. چون رقابت و متلک گویی و شیطنتهای بچه مدرسه ای و سایر ضدیت های نرم بین بچه های دو محله برقرار بود. هر چند حمام محله بالا داغ تر بود اما فضای آن کوچک تر و غریب هم بود.

وارد محوطه رختکن که می شدی، حجره هایی با گچ سفید و سقف قوسی وجود داشت که طاقچه هایی هم در برخی از آنها بود و یک فوم پلاستیکی هم کف آن انداخته بودند که همیشه خدا خیس بود و امان از وقتی که حواست نبود و جورابت را آنجا پایت می کردی و می خواستی بروی بیرون. همه لباسها را در می آوردند و در بقچه می گذاشتند و همانجا کنار یکی از حجره ها یا در طاقچه می گذاشتند. آنقدر امنیت بود که برخی هم لباسها را به رخت آویز می زدند و وارد حمام می شدند. جوانهای روستا که به شهر رفته بودند و اساسا به همه می گفتند سوسول، وقتی می آمدند با خودشان ساک می آوردند.

در خود حمام هم سه حوض وجود داشت که بالای آن یک شیر آب داغ بود که می بایست از حوض آب سرد با تاس آب بیاوری و بریزی تا آبش ولرم و قابل استفاده شود (خدایی تکنولوژی شیر مخلوط خودش یک نعمت بزرگ به حساب می آید که آن وقتها چندان عقلی برای استفاده از آن و کم کردن عذاب نبود). اگر شانس می آوردی و کنار یکی از حوضها خالی بود و می نشستی کنار آن گویی که بر مسندی سلطانی تکیه زده ای و می توانستی با خیال راحت به شستشوی خودت بپردازی. البته اگر شانس می آوردی و بزرگتری یا پیرمردی سر نمی رسید و آب را داغ و جوشان نمی کرد یا کس دیگری آن را سرد نمی کرد.

حمام برای خودش رسم و رسومات نانوشته ای داشت. مثلا وقتی که می خواستی کیسه بکشی باید از حوض جدا می شدی و در جایی که مزاحم شستشوی دیگران نشوی به کیسه کشیدن مشغول شوی. حمام دلاک نداشت و خود مردم بر اساس دوستی و شناختی که از هم داشتند، و البته به نشانه احترام پشت هم را کیسه می کشیدند و لیف می زدند. اگر می خواستند کسی را خیلی احترام کنند، او را مشت و مال می دادند.

آن سالنِ سمت راست هشتی که بعد از راه پله ورودی حمام به آن می رسیدی و خیلی ها هنوز هم نمی توانند به آن فکر کنند، مرده شورخانه آبادی بود. یک سالن نسبتا بزرگ، سرد و بی روح با سیمان سفید و سقف گنبدی که یک سنگ سیمانی به طول دو متر و ارتفاع حدودا نیم متر وسط آن بود و مرده را روی آن می گذاشتند و می شستند. روزهایی که کسی می مرد از رفتن به حمام وحشت داشتیم. چرا که هم شلوغ می شد و هم باید از جلوی مرده شور و مراسم شستشوی میت رد شوی که مو به تن آدم سیخ می کرد. هر وقت هم که از آنجا رد می شد و یاد اینکه چه کسانی را روی آن خوابانده و شسته اند، وحشت به تنت می انداخت.

یک حمام نمره هم در کنار حمام عمومی بود که معمولا ماه رمضان از بعد از افطار تا سحر باز بود یا وقتهایی که حمام اصلی مشکل یا تعمیرات داشت گاهی از آن استفاده می کردند که خیلی کوچک و محدود بود. انگار زاپاسی برای حمام اصلی بود.

ما به طور معمول هفته ای یکبار و آن هم عصر پنجشنبه که مدرسه تا ظهر بود به حمام می رفتیم و تقریبا دو ساعتی در آنجا بودیم. اگر به هر دلیل پنجشنبه نمی توانستی بروی، باید زجر و عذاب بیدار شدن ساعت 4 یا 5 صبح را تحمل کنی و البته آب داغ و کیسه های زبر و شستشوی خشونت بار بزرگ ترها که اغلب صبح ها به حمام می رفتند. تابستانها که مردم توی باغ و صحرا بودند کمتر به حمام می آمدند و در رودخانه به امورات نظافت می پرداختند. به همین خاطر، یک جایی در رودخانه که زیر بیشه پدر بزرگم بود معروف به حمام بود. تابستان جلوی آب را می بستند و یک گودی بود که هم بچه ها در آن شنا می کردند و هم برخی بزرگترها از جمله پدر بزرگم و چند پیرمرد دیگر بدون هیچ مانع و سانسوری در همانجا حمام می کردند و زحمت آمدن به روستا و حمام رفتن را نمی کشیدند.

قبل از دوران ما این حمام به صورت خزینه بود که خب خدا را شکر در زمان ما به حمام مدرن و دوشی تبدیل شد. سوخت آن نفت سیاه بود. یک مخزن در ابتدای آبادی ساخته بودند و با تانکر توی آن نفت سیاه می ریختند و حمامی باید با الاغ و پیت حلبی این نفت سیاه را به مخزن حمام می رساند. یک کار سخت و با کثیف کاری فراوان. همیشه خدا کوچه پس کوچه ها نفت سیاهی بود که اگر پایت روی آن می ماند و حواست نبود تمام خانه و زندگیت به کثافت کشیده می شد.

حمام یکی از جاهایی بود که مردم با هم حرف می زدند و فضایی مثل تلگرام یا اینستاگرام برای رد و بدل کردن اخبار و حرفها بدون محدودیت بود. چون در جاهای دیگری مثل مسجد همه نمی توانستند و نمی شد به راحتی حرف زد اما اینجا یک رهایی خاصی وجود داشت. دیگر اینکه زندگی اجتماعی و تحمل و مدارا با دیگران را در حمام می آموختی. چرا که یک مکان جمعی بود که همه می بایست در استفاده از آن با دیگران همکاری می کردند و یاد می گرفتی که خودمحور نباشی و به اندازه سهمت و صد البته با احترام به بزرگترها و پیش کسوتها در این مکان عمومی حضور پیدا کنی.

افسوس که این حمام زیبا و تاریخی که مربوط به دوره صفوی است و در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۸۷ با شماره ثبت ۲۴۳۲۳ ، به عنوان اثر ملی ثبت شده، الان مخروبه شده و فکری به حالش نکرده اند. اغلب حمامهای شهرستان مثل حمام زرهان یا حمام سرابی با نظارت میراث فرهنگی به سفره خانه یا جاهای دیدنی بدل شده اند که بسیار هم خوب است. اما این حمام سرش بی کلاه مانده است.

**********

یکی از خاطره هایی که در خانواده همیشه وقتی از حمام نام برده می شود به آن اشاره می شود، ماجرای فرار من از حمام بوده. همه بچه ها از آب داغ و صابون حمام فراری هستند و حالا فکر کنید که هفته ای یکبار حمام باشد و اعتقاد راسخ به اینکه باید توشه یک هفته از تمیزی را حسابی بست. ضمن اینکه در مکان عمومی است و باید سریع شست و شو کنی که نوبتت نپرد. گویی در هشت سالگی با پدر به حمام رفته بودم و فصل پائیز هم بود. آن وقت به یک بار شستن سر و آب ولرم رضایت نمی دادند. دفعه اول (اصلاحا می گفتند مال اول کنایه از مالش) که سرم را شست، از بس کف به چشمانم رفت و آب داغ بود داد و بیدادم در آمد. دفعه بعد (مال دوم) هم کف توی چشمم رفت و دیگر طاقتم تمام شد و همانطور با کف روی سر و لخت و خیس، از دست پدر فرار کردم و یک سره با پای برهنه به سمت خانه دویدم. کسی هم نمی توانست با بدن برهنه از حمام بیرون بیاید و دنبالم کند و با همان هیبت خودم را به خانه رساندم و از دست آب جوش و کف و صابون و بشور و بساب حمام که آدم را کباب می کرد خلاص شدم.

 

با آب و تاب

یک رادیوی سونی کوچک بود، اما دنیا را با خودش به اتاق دو در دوام می‌آورد. از قشم خریده بودم به قیمت 80 تومان (هشتاد تا یک تومانی واقعی سال 1377). خیلی کانالها و جاها را می‌گرفت. اما یک برنامه‌اش همیشه میخکوبم می‌کرد. هر چند آن وقت بوکمارک و فیوریت لیست و ذخیره در گوگل کلندر نبود، اما همیشه در تقویم مغزم ساعت 10 شب روزهای پنجشنبه حک شده بود و باید سر ساعت خودم را به رادیوام می‌رساندم. آخر، وقتی بخش شبانگاهی رادیو پیام شروع می‌شد، خوش صدایِ دلبری به اسم محمدصالح علا با تکه شعری یا قصه بی بی جانی مثلا: "محبوب من، کجاست آن سیب، آن گندم ممنوع؟ ما همه مشمول الذمه عشقیم..." یا "تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم"،  آدم را از این دنیا رها می‌کرد و با خودش به مرتفع‌ترین قله‌های احساس می‌برد. در لابلای خبر و موسیقی‌های رادیو پیام سالهای 1376 تا 1378 شمسی، این تکه جواهر چیزی بود که پنجره‌های احساس را به روی دل آدم می‌گشود و می‌توانستی در 4 ساعت برنامه شبانگاهی یعنی از ساعت 10 شب تا 2 بامداد، از تمامی دنیا و غم‌هایش رها شوی و به دنیایی از پروانه و ترانه و دلانه پرواز کنی.

این مقدمه را گفتم تا برسم به برنامه "آب و تاب" از رادیو تهران. روز شلوغی در کوران داوری مرحله نهایی هفتمین جشنواره مروجان کتابخوانی کشور که من دبیر آن بودم، تلفنم زنگ خورد و سرکار خانمی به نام طهماسبی فرمودند که از طرف استاد صالح علا تماس می‌گیرم و می‌خواهم شما را به برنامه آب و تاب دعوت کنم. گویی این اسم اعظم مرا مدهوش کرده بود که همه ساعت‌ها و روزها و تاریخ‌هایی که خانم تهیه‌کننده فرموده بودند را متوجه نشدم. به همین خاطر دوباره پرسیدم کی و کجا که گفت ساعت 21 روز جمعه 24 بهمن 99. بعد پرسیدند که تشریف می‌آورید؟ این را یادم هست که گفتم استاد صالح علا اگر نوک کوه هم باشند من پیاده می‌آیم. باورم نمی‌شد که مرا دعوت کرده‌اند و کنجکاو بودم که چطور آدم گمنامی مثل مرا برای نشستن جلوی استاد صالح علا دعوت کرده‌اند؟ به همین خاطر، نتوانستم خودم را نگه دارم و با اینکه رسم نیست در اینگونه موارد بپرسی، اما پرسیدم که مرا چطور پیدا کرده‌اید؟ گفتند که خود استاد در اینترنت با شما آشنا شده‌اند و خودشان گفتند شما را دعوت کنیم. روز تعطیل و تاریخ جمعه 24 بهمن مرا یاد اولین دعوتم به رادیو برای برنامه کتاب فرهنگ انداخت که اتفاقاً روز تعطیل و 22 بهمن سال 1390 بود.

اینکه خود استاد مرا پیدا کرده اند تعجب را چند برابر کرد. در خانه، ماجرا را به همسرم گفتم و اضافه کردم که حتماً اشتباه کرده‌اند. چون با جستجویی که من انجام داده‌ام اغلب مهمانان برنامه آب و تاب، اهالی سینما و تهیه کنندگان و کارگردانان هستند و چند نفری با فامیل زین العابدینی و یک محسن زین العابدینی (عکاس) هم هست که شاید به خاطر تشابه اسمی، مرا به اشتباه دعوت کرده‌اند. این شک تا لحظه ورودم به ساختمان پخش قدیم رادیو در همان مجموعه صدا و سیما و نشستن کنار استاد صالح علا و تعریف کردن ماجرای آشنایشان با من همچنان همراهم بود.

بالاخره لحظه موعود فرا رسید و در اتاق انتظار استودیوی پخش رادیو تهران، وقتی که وارد اتاق شدیم و استاد را نشسته و در حال دود کردن سیگار دیدیم، دلم رفت. آخر می‌دانید چقدر مهم است، کسی را که سالها (بیش از 20 سال) با صدایش و دلکمه ها و قصه‌های شنیدنی‌اش سر کرده باشی و ترانه‌هایش را با جان شنیده و کتابها و واژه‌های طلایی‌اش را خوانده باشی، و حالا رو به رویت ایستاده و میزبانت باشد، خیلی دل آدم را می‌لرزاند. کار تقدیر و دنیا هم عجیب است. از بین این همه گوینده و نویسنده، چند تنی هستند که همیشه برایم حالتی اسطوره وار داشته‌اند مثل همین استاد صالح علا، احسان عبدی پور، منصور ضابطیان، ژاله صادقیان، بهروز رضوی و انگشت شمارانی دیگر. ماسک هم چیز بدی است و نمی‌گذارد که آدم تصویری کامل از رخسار دیگران را در ذهن حک کند. در مقابل پایم بلند شدند و پرسیدند شما آقای حاجی زین العابدینی هستید؟ وقت گفتم بله، فرمودند چقدر شبیه خودتان هستید. محمد صالح علایی که هنرپیشه، ترانه سرا (معروفترینش: شازده خانوم با صدای ستار)، نویسنده، گوینده و هنرمند است حالا اینجا ایستاده رو در روی من و قرار است که یک ساعت و نیم با هم حرف بزنیم. در بین همه هنرهای آقای صالح علا، دو چیز خیلی به دلم می نشیند. یکی جسارت به کار بردن واژه ها و ایجاد ترکیبهای بدیع و عجیب است که اینها را در عناوین آثار و ترانه ها و قصه هایشان می بینیم و دیگری، دکلمه‌های دلنشین از دستنوشته های خودشان و طنین گرم صدایی که دارند.

نشستیم و ایشان سیگار پشت سیگار دود می‌کردند و همان قدم اول گویی که سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. شروع کردیم در مورد کتاب و فرهنگ و موسیقی حرف زدن و در همان چند دقیقه تسلطشان به ادبیات و نوشتارهای جهان که از قبل هم آشکار بود، بر من آشکارتر شد.

یک نسخه از کتاب "اجازه می‌دهید گاهی خواب شما را ببینم" از نوشته‌های ایشان همراهم بود که چون ترسیدم بعداً فراموشم شود، همان ابتدا دادم امضاء کردند و بعد هم عکسی سلفی به یادگار گرفتیم و خوب هم شد گرفتیم چون بعد از برنامه دیگر فرصتی برای این کارها نبود. وقتی برایم امضاء می‌کردند، گفتند من تعمداً و جسارتا، دکتر را ننوشتم چون همه در این کشور هر کس که مدیر می‌شود یک خانه و ماشین و یک دکتری به او می‌دهند و خلاص. خوش مشربی و حضور گرم ایشان به عنوان فردی 68 ساله، چنان بود و طوری آدم به وجد می‌آمد که حرف بزند که اصلاً گذر زمان را نمی‌فهمیدم.

استاد صالح علا، با دقت نظری که داشتند و آن تیزهوشی مهربانانه، گویی خودشان به آن پرسش و شبهه در مورد اینکه واقعاً آیا خود من را برای این برنامه خواسته‌اند یا نه، پی بردند و ماجرای آشنایی‌شان با من را اینگونه بیان کردند: «من به دنبال یکی از ترانه‌های خودم می‌گشتم که گفتند آقای علیرضا قربانی می‌خواهند بخوانند. چون متاسفانه من اصلاً نوشته‌ها و مطالب خودم را ندارم و حتی کتابهایم را هم خودم ننوشته‌ام بلکه همه را در همان لحظه‌ها برای برنامه‌های رادیو و تلوزیون نوشته‌ام و ناشران لطف کرده و همانها را پیاده و کتاب کرده‌اند. گفتم لابد گلهای شمعدانی (علی زند وکیل و علیرضا افتخاری خوانده‌اند با این مطلع: امشب تمام عاشقان را دست به سر کن...). گفتند این نیست و یادم نیست چه بود و بعداً فهمیدم که آقای قربانی، دوست خوب من، آنرا خوانده و اصلاً احتیاجی به فرستادن من نبوده. اما در این جستجو در اینترنت، یکجایی دیدم نوشته که محمد صالح علا می‌گفت... و کنجکاو شدم که ببینم ماجرای این نقل قول چیست. وقتی شروع کردم به خواندن مطلب، دیگر نتوانستم که رهایش کنم و همینطور ادامه دادم تا تمام شد و یکی دیگر شروع شد و گویی مثل ماهیی که به قلاب افتاده باشد در مطالب شما گیر کردم و کیف کردم. من لپ تاپ و کامپیوتر ندارم و فقط یک گوشی کوچک دارم که خواندن در آن هم به خاطر ریز بودن مطالب و ضیف بودن چشمان من خیلی سخت است. اما دیدم که نمی‌توانم این مطالب شما را نخوانم. از همسرم (همسر ایشان، خانم شورانگیز طباطبایی، هنرپیشه معروف و هنرمند هستند) خواستم که ببیند نویسنده این گل‌واژه‌ها کیست. تا اینکه شما پیدا شدید و خواهش کردم که حتماً به برنامه بیایید و از نزدیک با شما صحبت کنیم».

برنامه یک ساعت و نیم بود و از کتاب، فرهنگ و زندگی و دنیا صحبت کردیم. در یکی از قسمت‌های برنامه میز ویدئوکست کتاب باز، حامد عسگری که نویسنده کتاب «پریدخت: مراسلات پاریس تهران» گفت که ما با شما آقای احسان خان عبدی‌پور، نشستیم و زلف گره زدیم. این اصطلاح خیلی به دلم نشست و قبل از برنامه به استاد گفتم که امشب ما با شما و شنوندگان زلف گره خواهیم زد و استاد هم خوششان آمد و در برنامه به کار بردند. در برنامه و روی آنتن زنده هم لطف کردند و ماجرای آشناییشان با من را تعریف کردند و برداشتشان از نوشته‌های من خیلی برایم جالب بود. گفتند که قطب‌نمای نوشته‌های ایشان، آن عقربه بزرگش روی اخلاق می‌ایستند و توجه ایشان در نوشته‌هایشان به سوی اخلاق می‌چربد. بازهم برایم جالب بود که چه برداشت خوبی داشته‌اند و یاد استاد گرامیم خانم بهار رهادوست افتادم که هر وقت می‌خواستند از من تعریف کنند می‌گفتند بارزترین وجه شخصیت ایشان "ادب" است.

برنامه و عکس یادگاری تمام شد و وقتی داشتیم از استودیو بیرون می‌آمدیم، استاد صالح علا از جلو می‌رفتند و در پله‌ها داشتند آوازی را زمزمه می‌کردند. خانم طهماسبی، تهیه کننده محترم برنامه گفتند معلوم است که استاد امشب خیلی راضی بودند و سرحال شده‌اند از برنامه که اینطور زمزمه می‌کنند.

وقتی استاد ماجرای آشنایشان با من را گفتند، همه‌اش با خودم فکر می‌کردم که در کجا و کِی به استاد صالح علا استناد کرده‌ام که بعداً دیدم در پست "چگال‌کاری" به مصاحبه ایشان در مورد مجری‌گری کسی مثل منوچهر نوذری اشاره کرده‌ام. یاد حرف آقای احسان عبدی‌پور افتادم که در مصاحبه‌ای در مورد نوشتن می‌گفت: "باید مراقب کلمه‌ها و نوشته‌هایتان باشید. چون ممکن است این کاغذ و نوشته شما دست کسی بیافتد که برای اولین بار از شما می‌خواند و فقط چند دقیقه هم فرصت دارید که او را میخکوب و همراه نوشته‌تان کنید". با خودم فکر کردم این همه سال من برای دل خودم و عشقم نوشته‌ام و در هیچ جای رسمی منتشر نکرده‌ام که دلانه و آزاد باشد و متناسب اسم این وبلاگ، دلگفته باشد. اما اگر نوشته آنی را که باید داشته باشد، راه خودش را پیدا کرده و به نتیجه می‌رساند. از طرف دیگر، این شخصیت دقیق و حساس پیشکسوتان قدیمی برایم جالب آمد. خب این همه نوشته را آدم می‌بیند و بسیاری آدمها به راحتی از کنار آن رد می‌شوند. خاصه آنکه به یمن قدم فضای مجازی، آدم‌ها حوصله و صبوری برای تمام کردن یک متن کوتاه را ندارند، چه برسد به خواندن متنهای طولانی. اما افراد قدیمی همچنان اصول و حال و هوای ریشه زده در شخصیت و خونشان را دارند و به همه کارها با دقت و وسواس نگاه می‌کنند و به این راحتی از کنار مسائل و مطالب گذر نمی‌کنند.

آغازین کلام برنامه آب و تاب با صدای زیبای استاد محمد صالح علا:

نازنین

بیدار شو

بیدار شو

من برایت صبحگاه آورده ام

اندک اندک خوی کن

با نور صبح

از پس پرچین بیداری

برایت دیدگاه آورده ام

********

یک شعر زیبا از استاد محمد صالح علا:

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم

من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم

من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم

اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم

زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم

تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی

فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی

*****

پی نوشت 1: ناخودآگاه چقدر از خودم تعریف کردم، ریا نباشه و صرفاً جهت اطلاع باشه انشاء الله (مرا ببخشایید)

پی نوشت 2: برای شنیدن برنامه در آرشیو ایران‌صدا، در پیوند زیر ساعت 21 و 21.30 و 22 را انتخاب کنید

http://radio.iranseda.ir/timeArchive/?ch=20&d=2021/2/12

تئوری هم‌رخدادی

حتماً برای شما هم پیش‌آمده است که در یک خیابان شلوغ می‌خواهید به درون کوچه‌ای تنگ بپیچید و دقیقاً همان وقت که فرمان را می‌چرخانید، یک عابر درست در نبش کوچه و در حال رد شدن از آن ظاهر می‌شود و حالا باید منتظر بمانید تا او رد شود و بعد شما وارد کوچه شوید. تلفن همراهتان از صبح زنگ نخورده و از تنهایی حوصله‌تان سر رفته. ساعت 2 تلفن زنگ می‌زند و شما با اشتیاق گوشی را بر می‌دارید و جواب می‌دهید؛ اما ده ثانیه بعد، دوست دوران ابتدایی‌تان که چندین سال از او تماسی دریافت نکرده‌اید، روی خط شما ظاهر می‌شود. از صبح در کاشانه (فرهنگستان به‌جای آپارتمان گذاشته) خودتان نشسته‌اید و هیچ‌کس رفت‌وآمدی نداشته چون معمولاً در آپارتمانها به‌طور ناخودآگاه آدم متوجه رفت و آمدهای بیرون می‌شود. می‌خواهید بروید نان بخرید و در آپارتمان را باز می‌کنید و به‌محض اینکه می‌خواهید بند کفشتان را ببندی، خانم همسایه طبقه بالا روی سرتان ظاهر می‌شود و باید بند کفش را رها کنید و راه بدهید تا ایشان بروند. اگر بیایید و در خانه بنشینید می‌بینید که تا فردا صبح بازهم کس دیگری از راهرو عبور نمی‌کند.

در حالت معمولی ممکن است این‌ها اتفاقات ساده‌ای باشند و آدم چندان توجهی به آن‌ها نکند؛ اما وقتی نسبت به آن‌ها حساس بشوید و بسامد و رخداد آن‌ها را ملاحظه کنید متوجه می‌شوید که هم‌زمانی‌های رخدادهایی از این دست بسیار زیاد است.

در کتاب‌ها یا رسانه‌های دیگر هم توجه به این هم رخدادی را می‌بینیم. مثلاً در ابتدای کتاب زیبای "لالایی برای دختر مرده" (نوشته حمیدرضا شاه‌آبادی) از زبان مینا چنین چیزی را تعریف می‌کند: "عمویم تعریف می‌کند وقتی 25 ساله بوده و مجرد و بیکار، روزی از میدان تجریش رد می‌شده که یک دوست دوره سربازی‌اش را می‌بیند و سلام و علیک می‌کنند و از حال هم جویا می‌شوند. آن دوست قدیمی مدیر شرکت واردات و صادرات علوفه شده و از قضا به یک کارمند هم احتیاج داشته‌اند. عمویم استخدام می‌شود و کارش بالا می‌گیرد و با خواهر همان دوستش ازدواج می‌کند و خودش هم شرکت می‌زند و وضعش خوب می‌شود. عمویم بارها این را تعریف کرده و من با خودم فکر می‌کنم اگر عمویم آن روز یکی دو دقیقه زودتر یا دیرتر به آن نقطه میدان تجریش رسیده یا از سمت دیگر میدان رفته بود، امروز زندگی دیگری داشت. شاید به‌جای رئیس شرکت واردات علوفه مثلاً کتابدار شده بود و زنش به‌جای نسرین هر کسی دیگری می‌توانست باشد. بچه‌هایش، زندگی‌اش، رابطه‌اش با ما و... همه فرق می‌کرد. اصلاً اگر وقتی سربازی رفته بود جای دیگری می‌فرستادنش اگر صد هزار بار هم از میدان تجریش رد می‌شد، چنین رویدادی برایش رخ نمی‌داد... (ص 14)". یا مثلاً در انیمیشن زیبای پاندای کنگ فو کار، یک لاک‌پشت فرزانه که فیلسوف و نظریه‌پرداز کنگ فو است به اسم استاد "عُدوِی، وقتی به‌صورت اتفاقی پاندایی که هیچ ربطی به کنگ فو ندارد، یعنی نه هیکلش ورزیدگی و چالاکی لازم برای کنگ فو را دارد و نه تمریناتی در این زمینه داشته، به‌عنوان جنگجوی اژدها معرفی می‌شود، دائم این تکیه کلام را تکرار می‌کند که "هیچ چیز اتفاقی نیست". در این‌گونه مواقع است که آدم به دنبال ریشه‌ها و دلایل می‌گردد و دلش می‌خواهد بداند اگر هیچ چیز اتفاقی نیست، پس دلیل این هم رخدادی‌ها چیست؟

در کتاب "سفر به دشت ستارگان (سن ژاک)" (نوشته پائولو کوئیلو) در جایی می‌گوید، هر وقت که چیزی را جا گذاشتید مثلاً کیف پول یا کلید و مجبور شدید از کوچه به داخل خانه برگردید و آن را بردارید، عمداً کمی بیشتر طولش بدهید و بگذارید کمی بیشتر بگذرد، چرا که این یک هشدار کائنات است که قرار بوده شما در ساعت و لحظه‌ای جایی باشید که اتفاقی برای شما بیافتد و این فراموشی به این معنا است که شما از روال معمول خارج شده و کمی دیرتر به آن نقطه برسید و خطر از بیخ گوش شما بجهد. وقتی این را خواندم یاد این اعتقاد عامیانه افتادم که وقتی کسی عطسه می‌کرد می‌گفتند صبر آمده و تا چند لحظه نباید آن کار را کرد یا خارج شد یا حرکتی انجام داد (که البته کاری به‌درستی و غلطی یا خرافه و صحیح بودن آن ندارم و صرفاً به‌عنوان یک یادآوری ذهنی به آن اشاره می‌کنم).

همیشه برایم سؤال بود که این اتفاقات چرا هم‌زمان و دقیقاً در یک لحظه با هم تلاقی می‌کنند. آیا آن عابر نمی‌توانست 5 ثانیه زودتر یا دیرتر رد شود و عبورش با ماشین شما هم‌زمان نشود؟ یا تلفن یا همسایه و ...؟

تا مدت‌ها این اتفاقات را در ذهنم مرور می‌کردم و درباره آن جستجوهایی هم کرده بودم. فکر می‌کردم که کسی تا حالا به این موضوع فکر نکرده باشد. به همین خاطر اصطلاح "تئوری هم رخدادی" را برای درست کردم و با خودم فکر کردم که در جاهای مختلفی کاربرد خواهد داشت از جمله در تخصص و رشته ما یعنی کتابداری. به این صورت که وقتی کاربری به کتابخانه می‌آید، حتماً یک جریانی پشت مراجعه او دقیقاً در همین ساعت و روز و لحظه به کتابخانه وجود دارد.

در صدد بودم که آن را به‌عنوان نظریه‌ای جهانی ثبت و منتشر کنم. تا اینکه در کتاب راه هنرمند: بازیابی خلاقیت (نوشته جولیا کامرون) دیدم که جناب کارل گوستاو یونگ بزرگ، چنین نظریه‌ای را مطرح کرده و به‌عنوان زیربنای فکری خودش از آن یاد کرده است. هر چند که اطرافیانش این موضوع بنیادی را چندان جدی نگرفته‌اند و بیشتر به نظریه‌های برآمده از این ریشه که خوش رنگ و لعاب‌تر و بازاری‌تر بوده‌اند توجه کرده و آن‌ها را تحسین کرده‌اند، اما یونگ به این موضوع با عنوان هم‌زمانی (Synchronicity) اشاره کرده است. بنابراین فرضیه، بین جهان عینی و روح انسان ارتباط وجود دارد. بدین معنی که هر یک دیگری را تأیید می‌کنند. در لحظات شور و هیجان ویژه، وقتی‌که وضعیت روانی انسان شدیداً ملتهب می‌شود (هنگام عشق، نفرت، همت، تمرکز، آفرینش، شوریدگی و غیره) روح می‌تواند واقعیت خارجی را تغییر دهد. مفهوم هم‌زمانی از علیت و دلایل علّی اتفاقات پرسش نمی‌کند بلکه بیان می‌کند که اگرچه این رخدادها می‌توانند در یک خط علّی روی داده باشند اما حالتی معنی‌دار دارند. علاوه بر یونگ، آرتور کستلر نیز در کتاب خود با نام ریشه‌های هم‌رویدادی در سال ۱۹۷۲ به‌طور اساسی به پدیده هم‌زمانی پرداخته است.

بر این اساس، فکر کردم که مهم‌ترین کاربرد این نظریه می‌تواند در بازیابی اطلاعات باشد. مثلاً وقتی‌که به دنبال یک کلمه در فرهنگ لغت می‌گردیم و در کنار واژه‌ای که پیدا می‌کنیم، چند واژه بالا و پائین آن را هم می‌بینیم و ممکن است یاد بگیریم ولی نمی‌دانیم کی و کجا این‌ها به داد ما می‌رسند و نقشی را در زندگی ما ایفا می‌کنند. یا مثلاً در زندگی استیو جابز می‌خوانیم که وقتی از دانشگاه استنفورد انصراف می‌دهد تا یک سال به آنجا رفت و آمد داشته و به‌صورت اتفاقی در کلاس خوشنویسی شرکت می‌کند. خودش می‌گوید نمی‌دانستم که چه فایده‌ای برایم دارد اما مجذوب زیبایی خلق شده در این کار بودم؛ اما بعداً که سیستم عامل مکینتاش را پایه‌گذاری کردیم، همین کلاس خوشنویسی در تولید فونت‌های زیبا کارساز شد. (البته یک شیطنت هم می‌کند و می‌گوید از آنجا که ویندوز هم همیشه از روی اپل کپی‌برداری می‌کند، ویندوز هم این فونت‌های زیبا را گرفت و الان جهان با فونت‌های زیباتری سر و کار دارد). بر همین اساس در درست بازنمایی اطلاعات این موضوع را به‌عنوان تکلیف درسی یکی از دانشجویان مطرح کردم و اتفاقاً مقاله "تئوری هم‌زمانی و کاربردهای آن در بازیابی اطلاعات و بهره‌گیری از منابع اطلاعاتی" از آن تولید شد.

هنوز هم در توضیح و تفسیر دلایل این هم رخدادی‌ها، علم نتوانسته دلایل متقنی ارائه کند؛ اما یکی از دلایل آن می‌تواند توجه بیشتر باشد؛ یعنی اینکه قبلاً هم ممکن است این پدیده‌ها در اطراف ما بوده باشند اما توجهی به آن‌ها نمی‌کرده‌ایم. مثل اینکه به چیزی فکر می‌کنیم و بلافاصله آن را می‌بینیم. قبلاً نوشته بودم که چند سال پیش، مهمانی داشتیم که نیاز داشت از موسسه اعتباری آرمان پول برداشت کند و من تا آن وقت اسمش را هم نشنیده بودم. بعد از کلی گشتن که موسسه را پیدا کردیم و کار این دوستمان راه افتاد، من به‌صورت غیرقابل باوری مؤسسات آرمان را در هر جای شهر می‌دیدم. در صورتی که تا الان به آن دقت نکرده و اصلاً ندیده بودم اما این مؤسسات سر جایشان بودند.

به هر حال هم رخدادی پدیده‌های مختلف همواره با ما هستند و ما را احاطه کرده‌اند. دقت و توجه به آن‌ها و ریشه‌یابی و کنار هم چیدنشان، ممکن است ما را به تفسیر و شناخت جدیدی از زندگی رهنمون شود. به قول استاد عُدوِی: هیچ چیز اتفاقی نیست.

رستگاری در نه گفتن

یکی از گلایه‌هایی که این روزها خیلی زیاد از سوی افراد مختلف می‌شنوم و راه حل برای آن می‌خواهند و البته خودم هم با آن درگیر هستم، دشواری تمرکز و به انجام رساندن کامل کارها است. هر انسانی در زندگی وظایف و مسئولیتهایی دارد که انتظار می‌رود به موقع و با کیفیت لازم به وظایف خود عمل کند تا بتواند زندگی بی دغدغه‌ای را پی بگیرد. هر قصوری در انجام وظایف و مسئولیتها، یعنی کوهی از مشکلات متنوعی که ممکن است سررشته امور زندگی را از دست فرد خارج کند. دنیای حال حاضر با این همه سرعت و چگالی کارهای مختلف آن، دیگر فرصت وقت تلف کردن و انتظارِ نتیجه داشتن نیست. اغلب کارها مدت زمان مشخصی دارند که باید در همان بازه زمانی مشخص شده کار را به ثمر رسانید. اگر هم بازه زمانی رسمی نداشته باشند، اما تعلل و قصور در سروقت رساندن کار، باعث می‌شود که موقعیت کاری، مالی یا زندگی را از دست بدهی. در کتاب معروف آبلوموف، (نوشته گنجاروف) می‌بینیم که آقای آبلوموف به دلیل تنبلی شدیدی که دارد، کارهای ساده‌ای مثل نوشتن یک نامه را تا عید پاک یا بعد از برداشتن محصول گندم به عقب می‌اندازد و به همین دلیل، در آخر خیلی چیزها را از دست می‌دهد از جمله عشقش را. بنابراین اهمیت دارد که بتوانیم تمرکز کنیم و کاری که به عهده ما گذاشته شده است را قبل از اتمام زمان و با نتیجه مناسب به انتها برسانیم. به همین خاطر در اینجا به صحبت در مورد راههایی که می‌شود این مشکل را حل کرد، می‌پردازیم. ناگفته نماند که این حرفها و راه کارها برای خود من هم مهم و شاید درد دلی است برای همدلی در مورد این مشکل که با آن برخورد کرده‌ام:

  1. یافتن دلایل: اولین گامی که برای رفع معضل عدم تمرکز برای به ثمر رساندن کارها باید انجام داد، پیدا کردن دلایل آن است. چه اگر علت مساله ای را ندانیم هرگز نمی‌توانیم به حل آن کمر ببندیم. ممکن است به دلیل مشغله فراوان دچار چنین مشکلی شده باشیم و هر کاری را که انجام می‌دهیم، چندین و چند کار دیگر ردیف شده و هنوز فهرست قبلی تمام نشده است چند کار جدید به آنها اضافه می‌شود.
  • راه حلها: مدیریت زمان کنیم و نه گفتن را بیاموزیم. مرحوم ایرج افشار یک مقاله مفصل دارد با عنوان "نه گفتنها و نرفتنها". در آنجا فهرست کرده است که چه چیزهایی را قبول نکرده است تا بتواند موفق باشد. کار دشواری است اما همیشه جواب می‌دهد. وقتی که بله را می گویی باید تا آخر ماجرا بروی و نمی‌دانی که چه در انتظار تو است. بهترین کار این است که بسنجی این پیشنهاد چقدر اهمیت دارد و چرا باید انجامش بدهی؟ یکی از بهترین ابزارهایی که در این زمینه کمک می‌کند ماتریس آیزنهاور است. در این ماتریس، همه کارها و مسئولیتها به چهار دسته مهم تقسیم شده است که بر اساس اهمیت می‌شود به مدیریت زمان و انجام آنها پرداخت.
  • کارهای مهم و فوری (همین الان انجام بده)
  • کارهای مهم ولی غیرفوری (برایش برنامه ریزی کن)
  • کارهای غیرمهم ولی فوری (واگذار کن و کس دیگری را مأمور انجام آن کن)
  • کارهای غیرمهم و غیرفوری (حذفش کن)

ماتریس آیزنهاور می‌گوید کارهایتان را به دو دسته تقسیم کنید. ۱. آن‌هایی که باید رویشان تمرکز کنید و ۲. آن‌هایی که باید ازشان فرار کنید.

قانون پارتو و آیزنهاور به نوعی مکمل همدیگر هستند. قانون پارتو (یا قانون هشتاد بیست) می‌گوید که ۲۰ درصد اقدامات ۸۰ درصد نتایج را ایجاد می‌کنند. باید تلاش کرد بر روی همان ۲۰ درصد متمرکز شد و زمان بیشتری را برای آن صرف نمود تا نتایج درخشان‌تر شود. هدف ماتریس آیزنهاور نیز همین است. شناسایی آن ۲۰ درصد اقدامات و صرف زمان بیشتر برای آن.

  • راه حلها: فهرست کردن کارها یکی از بهترین روشهای پرداختن به مساله تمرکز در آدمهای پر مشغله است. باید به صورت منظم روزانه و هفتگی کارهایی که باید انجام شود را مشخص کرده، یادداشت کنند و در نهایت بر اساس ماتریس آیزنهاور برای آنها برنامه ریزی کنند. فقط باید دقت کرد که یک مشکل فهرست کردن کارها این است که خیلی وقتها آدم وقتی کاری را در جایی یادداشت می‌کند و خیالش راحت می‌شود که یادش نمی‌رود، بعد یادش می‌رود که باید انجامش هم بدهد. یادداشت کردن کار در فهرست دیگر خیال طرف را راحت می‌کند و فراموش می‌کند که باید برای انجامش اقدام کند.
  1. اراده: زندگی انسان و سرنوشت او به اراده‌اش بستگی دارد. اگر اراده‌ای برای انجام کاری نداشته باشد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اراده انسان از انگیزه‌هایش سرچشمه می‌گیرد. تا نخواهی که گامی برداری هیچ دری هم به روی تو باز نمی‌شود. باید اول با خودت کنار بیایی و بدانی که انجام این کار چقدر برای تو اهمیت دارد و اراده‌ات برای انجام کار را تقویت کنی. یوال نوح هراری در کتاب "انسان خداگونه" می‌گوید ذهن آدم بسیار بیقرارتر و بازیگوش‌تر از آن است که بتوانیم تصورش را بکنیم. دائم در حال پریدن از یک شاخه به شاخه دیگری است و اگر اراده و نظم دقیق آدمی نباشد، نمی‌توان یک کار کامل شده را که حاصل فعالیت ذهنی باشد از انسان انتظار داشت.
  2. سندرم آغاز: بسیاری از کارها بیشتر از آنکه خودشان سخت باشند، شروعشان سخت است. کارهایی هست که مدتها به تأخیر افتاده و وقتی که آن را شروع می‌کنیم متوجه می‌شویم که واقعاً کمتر از یک ساعت وقت لازم داشته اما روزها و هفته‌ها به تأخیر افتاده است. دانشجویان قدیمی من یک نقل قول معروف از گوته که معمولاً نقل می‌کنم را به خوبی به یاد دارند: "کار را شروع کن، ذهن فعال می‌شود، ادامه بده، تمام می‌شود".
  3. بدترین سناریوها: هر وقت برای شروع کاری مشکل داشتید یا در هنگام انجام آن دائم تمرکز خود را از دست می‌دادید، کمی وقت به خودتان بدهید و فکر کنید که اگر این کار را تمام نکنم و نتیجه دلخواه را به دست نیاورم چه اتفاقی برایم می افتد. حداقل تا ده اتفاق ناگوار و وحشتناک ناشی از انجام ندادن کار را برای خودتان فهرست کند. فکر کردن به بدبختهایی که حاصل عملکرد نادرست ما است آدم را به فکر می‌اندازد که دست از بازیگوشی بکشد و کارش را تمام کند. ناگفته نماند که نباید آنقدر پیاز داغ ماجرا را زیاد کرد که از وحشت زیاد کلاً مغز مختل شده و قید کل کار را بزنید.
  4. شیرین‌ترین سناریوها: آدمی موجود پیچیده‌ای است. بعضی‌ها از ترس خیلی کارها را می‌کنند و برخی دیگر با ترس میانه‌ای ندارند و وعده‌های شیرین آنها را به وجد می‌آورد. مثل قرآن که هم عذاب دارد و پاداش. اگر از آن دسته آدمهای خیال پرداز و خوش بین هستید که ترس شما را از کوره به در می‌برد، آن فرصت استراحت که در بالا اشاره شد را بنشینید و به عواقب مثبت و عالی کارتان در صورت تکمیل شدن فکر و فهرست کنید.
  5. حوصله: ذات آدمی گرایش عجیبی به تنبلی و تفریح دارد. دل بریدن از تفریحات و انجام کارها سخت است به ویژه اگر علاقه‌ای هم نباشد و کار هم چندان دلنشین نباشد. اما چه می‌شود کرد، که زندگی سراسر تفریح و لذت نیست و چه بسا که بعضی وقتها بهترین و دلچسب ترین تفریح‌ها کار است. برای انجام هر کاری باید توجه داشت که زمان عنصر مهمی است. هیچ کار و مسئولیتی فوری و مایکروفری نیست و باید با حوصله و پشتکار به نتیجه برسد. هر چه ارزشمندی کار بیشتر باشد، دقت و حوصله بیشتری می‌طلبد. باید صبوری کرد و در ذهن آورد که هر کاری هر چقدر هم سخت باشد با آرامش و حوصله و با زمان مناسب به نتیجه می‌رسد. این سه روش مهمترینها برای حوصله و تمرکز هستند:
  6. چسب تکنیک: یکی از معضلاتی که باعث می‌شود تمرکز به وجود نیاید این است که فرد از جای خودش حرکت کرده و از محیط و فکر کارش دور می‌شود. باید فکر کند که او را با چسبی بسیار قوی به صندلی یا محل کار خود چسنانده اند و تا زمان مشخصی مثلاً یک ساعت امکان جدا شدن از صندلی برایش فراهم نیست. باید حوصله کند تا این زمان به پایان برسد و از وقتش استفاده مفید بکند.
  7. قانون 12 دقیقه: گفته می‌شود که آدمی در شروع هر کاری حداقل 12 دقیقه وقت لازم دارد تا بتواند ذهنش را منسجم کرده و روی موضوع متمرکز کند. بنابراین، تا قبل از دوازده دقیقه از آغاز مطالعه، کار و مسئولیت به هیچ وجه آن را رها نکنید تا ذهن شما فعال شده و کار ره پیش ببرد.
  8. قانون پارکینسون: هیچ کاری زمان مشخصی برای انجام ندارد. بلکه هر چقدر برایش وقت بگذاری از شما وقت می‌گیرد. این قانون تاکید می‌کند که برای هر کاری وقت مناسب آن را بگذاریم و بیهوده برای کاری بی ارزش وقت زیاد تلف نکنیم تا برای کارهای مهمتری که داریم وقت کم بیاوریم.
  9. مدیریت فناوری: ابزارهای فناورانه خیلی زندگی انسان را راحت می‌کنند. اما خیلی وقتها خودشان بزرگترین قاتل وقت می‌شوند. به ویژه موبایل و شبکه‌های اجتماعی و وبگردی که ساعتها وقت را تلف می‌کنند اما عایدی بسیار کمی دارند. ضمن اینکه وقت بسیار زیادی باید بگذاری تا آنها را بشناسی و عملکرد آنها را بیاموزی و تا یاد گرفتی که چطور از آنها استفاده کنی قدیمی شده و نسخه‌های جدید باز همین سیکل یادگیری و وقت گیری را خواهند داشت. باید مدیریت شده و بر اساس هدف از آنها استفاده کرد و خیلی غرق آنها نشد.
  10. نظریه پردازی بیش از حد: خیلی از کارها هستند که فقط باید بلند شد و انجامشان داد ولی بسیار دیده می‌شود که افراد نشسته‌اند و در مورد چند و چون انجام دادن آنها فلسفه بافی کرده و نظریه می‌پردازند. در صورتی که انجام کار چند برابر کمتر از این قفلهای ذهنی و نظریه پردازی برای آغاز وقت می‌گیرد. پس برای خیلی از کارها لازم نیست بیش از حد فکر کنیم و گاهی اصلاً فکر نیاز ندارند و به سرعت انجام شده و پرونده‌شان بسته می‌شود.
  11. آرامش ذهنی: کار کشیدن بیش از حد از مغز باعث خستگی مفرط آن شده و حال و حوصله انجام کارها را از فرد می‌گیرد. لازم است که بین کار و زندگی و استراحت تعادلی برقرار شود و فرصتی برای بازیابی قوای تحلیل رفته ذهنی ایجاد کرد. بسیاری از عملکردهای نابجا حاصل فشار بیش از حد بر مغز و نداشتن فرصتی برای نفس کشیدن و بازسازی ساختار منطقی ذهن است.

این چشم‌ها تا ابد خشک نخواهد شد

نگاهش می‌کنم. چشمانم را می‌دزدم. طاقت نمی‌آورم. دوباره نگاهش می‌کنم و سرم را پائین می‌اندازم. نمی‌شود. سرم را بلند می‌کنم و در چشمانش خیره می‌شوم. دیگر مقاومت نمی‌کنم. خیسی و گرمی گونه‌هایم را حس می‌کنم. این چشم‌ها، آن‌قدر زنده‌اند که از توی عکس اعلامیه هم گویی دارند با آدم نجوا می‌کنند. از همان حرفهای زندگی بساز همیشه‌اش. از همان‌ها که می‌گفت "درست می شه". و این حرف آن‌قدر قدرت داشت که درست هم می‌شد. گویی سحری در این کلام بود و قوتی از وجودش در کلامش جاری می‌شد که همه چیز را می‌ساخت و از نو درست می‌کرد. هیچ درد و دشواری نبود که بهش بگویی و این جمله جادویی به‌ظاهر ساده در انتهای کلامش، حالت را و کارت را نسازد: "درست می شه باباجان". و می‌شد.

اشک نماد غم است. غمت سنگین است، غرورت سنگین‌تر و دائم این حرف که از بچگی در کله‌ات فرو کرده‌اند و در کاسه سرت می‌چرخد که مرد گریه نمی‌کند. اما وقت‌هایی می‌رسد که زور غم و پنجه اندوه، آن‌قدر قوی‌تر است که اختیار اشکت هم دست خودت نیست. اول با اکراه و بعد دلت می‌خواهد که اشکت ببارد. غمی شیرین. انگار که اگر اشکت نیاید بهش خیانت کرده‌ای. به وجودش و نبودنش. انگار بی معرفتی کردی و نبودن و رفتن و پر کشیدنش را به سوگ ننشسته‌ای. و بعدتر می‌بینی که اشک ریختن برایش شیرین می‌شود.

در حالت عادی کسی جرات نمی‌کند که به مرگ عزیزانش، پدرش یا مادرش حتی فکر هم بکند. اگر هم در خلوت خودش چنین فکری از مغزش عبور کند، یکهو خجالت زده می‌شود، سر بلند می‌کند و اطرافش را نگاه می‌کند که نکند کسی او را دیده باشد و افکار پلیدش و نامردی‌اش در مورد پدر و مادرش را شنیده باشد. اما حادثه چنان بی محابا و سریع رخ می‌دهد که فرصت نکرده‌ای ذهنت را و خودت را آماده کنی. یعنی سرعت و شدت این مشت محکمی که به وجود و زندگی‌ات خورده، آن‌قدر خرد کننده و مهیب بوده که مهلت رو برگرداندن و تحلیل وضعیت و تصمیم برای از دست رفته‌هایت را نیافته‌ای. غم عزیزان سخت است و تلخ. فرق نمی‌کند در چه سن و سال و موقعیتی باشند. اما انگار بیماری‌ها، از پا افتادن و زمین گیر شدنها مثل زنگ خطری از قبل اطرافیان را خبردار می‌کنند و فرصت می‌دهند تا ذهنها آماده شود. گاهی، با خجالت و در بیماری‌های بلندمدت، کم کم به صراحت به مرگ آنکه در تخت زمین گیر شده فکر کنند و حتی به زبان بیاورند. اما، وقتی عزیزی سرپا است و دارد به کار و زندگی‌اش می‌رسد، آن همه فکر و ایده بلند مدت دارد، هرگز، هرگز فکر هم نمی‌کنی که یک روزی نباشد. حالا اگر آن‌قدر مرد و مهربان و آقا و فریادرس همه باشد، ببین چقدر سخت و تلخ و جانکاه می‌شود.

اما زندگی لامروت همین است. در غروبی غمبار یا صبحی دلپذیر. خبری هولناک. ضربه‌ای فلج کننده زندگی و مسیر احساست را به طور کامل تغییر می‌دهد. طوری که تو دیگر آن آدم قبل از واقعه نمی‌شوی. برای همیشه تو را به دیگری بدل می‌کند و تو نمی‌دانی چطور و از کجا. حتی بی احساس ترین آدم‌ها هم نمی‌تواند از کنار این خبر دردناک و هولناک به راحتی عبور کند. تا قبل از تجربه کردنش، خبر واقعه برای دیگران، برایت خبری سوزناک و دردناک بوده. اما بدون درک ابعاد و احساس واقعی اتفاقی که رخ داده. اما درک و حس آن با تمامی سلولهایت تو را آدم دیگری می‌کند.

دختر خاله‌اش، خاله کبری، که همان اوائل کرونا از دنیا رفت، خیلی برایش غصه خورد. همه‌اش می‌گفت که مرگ غریبانه و مظلومانه‌ای داشت. نه کسی برای تدفینش رفت و نه کسی برای تسلی و دلداریش مراسمی برپا کرد. غافل از اینکه مرگ خودش هم در این غریبی و مظلومی رقم خورد. همه گفتند که حقش این نبود. او که با همه مردمداری می‌کرد و برای غم همه رفته بود، حالا چرا اینقدر غریبانه باید برود. بی مجلس، بی ختم و بی سوگواری رسمی. اما بعدها که خیلی فکر کردم، دیدم که این هم شاید حکمتی از وجودش را داشته باشد. همیشه به فکر این بود که کسی را به زحمت نیاندازد. چه بچه‌هایش و چه مردم را. اوائل مهر که در بیمارستان بود، یک شب را می‌خواستم پیشش بمانم. آن‌قدر اصرار کرد و قسمم داد که بروم و او کاری ندارد و من برای ماندن در بیمارستان اذیت نشود که نزدیک ساعت 11 شب، دیدم اگر پیشش بمانم نه تنها به عنوان همراه دردی از دردهایش را کم نکرده‌ام که حتی باعث می‌شوم کلی غصه بخورد برای راحت نبودن جای استراحت من و بار و بندیلم را برداشتم و رفتم تا صبح که دوباره برگشتم پیشش. حالا برای رفتنش هم، حتماً فکر کرده که اگر در حالت عادی باشد، مردم و اطرافیان برای مراسم و ختم و پذیرایی به زحمت می افتند و چنین رفتن کم دردسری را صلاح دیده است.

سال‌هاست هر کس در غم از دست دادن عزیزی عزادار می‌شود کتاب "میک هارته اینجا بود" را به او هدیه می‌دهم یا توصیه می‌کنم که بخواند. این کتاب کوچک و عزیز، شرح‌حال دختری است که برادر هشت‌ساله‌اش به خاطر تصادف مرده است و هر جا می‌رود یا هر چیزی که می‌بیند به یاد برادرش میک و خاطره‌هایی که با هم دارند می‌افتد. همه همین‌طوری‌اند.

دوستی زنگ‌زده بود برای تسلیت. در انتهای حرف‌هایش گفت، خودت را خیلی اذیت نکن. تا سه چهار سال همین حال را خواهی داشت. هر شیء، مکان، یا کلامی ممکن است تو را به یاد او بیندازد و اشکت سرازیر شود. ضمن اینکه، این‌طور نیست که به‌سرعت غم و یادش فراموش شود. من فکر کردم، کسی که نزدیک به نیم قرن کنارت بوده، یکهو پر می‌کشد. نمی‌شود که خاطره و حضور 50 ساله را به یک روز و ماه و سال از یاد برد. چرا که وجودش مثل شهدی شیرین، قطره قطره در کامت ریخته شده و در سرشتت تنیده شده و حالا نمی‌شود یک اکسیر 50 ساله را یک روز و یک سال از سلول‌هایی که با آن‌ها سرشته شده‌اند جدا کرد.

 

رشد پلکانی یا آسانسوری

بشر وقتی با پدیده های عجیب و غریب مواجه شده که بسامد بالایی هم داشته اند، رفته سراغ ضرب المثل سازی. یعنی دیده که این حجم از اتفاق و به هم ریختگی را فقط باید با یک جمله چگال و مختصر اما اثرگذار بیان کرد که همیشه هم بشود آن را به کار برد. یکی از این ضرب المثلها که این روزها خیلی کاربرد پیدا کرده این است: "غوره نشده مویز می شود". این عبارت ضرب المثلی، خیلی ساده وضعیت حال حاضر رشد و پیشرفت بسیاری از انسانهای هم عصر ما را توضیح داده و تبیین دقیق می کند.

لازمه انجام هر کار اصولی و درستی، حضور عنصری حیاتی به نام "زمان" است. ساختار طبیعت به گونه ای است که بسیاری از اتفاقات آن صرفا در کوره زمان است که آبدیده و درست می شوند. یعنی نمی شود که انسان بخواهد کاری را اصولی پیش ببرد اما در کمترین زمان ممکن. یعنی اینکه بدون در نظر گرفتن زمان لازم برای قوام و دوام آن، به نتیجه ای اصولی نائل آید. چرا که این ساختار طبیعت و کائنات برای زندگی بشر است. درختان برای ثمر دادن، حیوانات برای زاد و ولد، انسانها برای تربیت فرزند، فصلها برای رسیدن به گرما یا سرما، شب برای رسیدن به روز و هر پدیده دیگری را که در نظر بگیریم، باید سیر طبیعی خود را طی کند تا نتیجه ای مطلوب حاصل شود. میوه ها برای اینکه برسند و قابل خوردن شوند حتما باید مدت معینی را در شرایط معین قرار بگیرند تا طعم و خاصیت آرمانی خود را به دست بیاورند. میوه کال، نه طعمی دارد و نه خاصیت آن چنانی. برنج دم نکشیده، خورشت قوام نیامده، چایی دم نکشیده و هر چیزی که چه ساخته دست بشر باشد و چه انتخاب طبیعی کائنات و طبیعت، مقداری مناسب از زمان برای تعالی و رشد را لازم دارد. هر وقت هم که بشر خواسته در این سیر طبیعی دستکاری کند، به نتایجی رسیده اما خرابی هایی هم به دنبال داشته است. مثلا برای زودتر پختن غذا انواع و اقسام زودپز و مایکروفر و سولاردوم را ساخته است که همه هم به سرعت کار بشر را راه می اندازند، اما هیچ متخصص تغذیه سر و تن درستی را نمی شود دید که بگوید این ابزارها به سلامت انسان کمک می کنند. همه معتقدند که اینها از ابزار و لوازم نابودی سلامت جسم و در پی آن روح انسانها هستند. اما وقتی صحبت از بخت آرام و متکی بر زمان طولانی به میان می آید، اغلب اتفاق نظر داارند که این روش هم سلامت جسم به بار می آورد و هم سلامت روح. سلامت جسم به این خاطر که غذا در شرایط مناسبی به حداکثر طعم و جا افتادن می رسد؛ از نظر روحی هم می شود این شرایط را تجسم کرد: ظهر از مدرسه وارد خانه می شدیم. از همان در حیاط عطر غذا پیچیده بود. مثل یک منبع الهام برای شاعر شدن و یک بمب هسته ای برای پراکندن انرژی عمل می کرد. دیگ غذای مادر که روی چراغ سه فیتیله ای آبی رنگ از صبح تانگوی پخت را اجرا کرده بود، فرصت کافی داشت که با تمامی ذرات خانه گفتمانی نانوشته و ناگفته را تمرین کند تا هر تازه واردی این پیامها را دریابد که در این خانه یک مادر هست، پر از عشق به اهالی خانه، کدبانو، خوش سلیقه، منتظر و مهربان که می تواند گرسنگان جسمی و روحی را پذیرا باشد و با یک ملاقه آش و یک بغل مهربانی، دنیا را برایشان رنگین و زندگی را برایشان سهل تر کند؛ هر چقدر که خودش زجر و سختی بکشد، اما لبخند کودکانش از روی سیری، تمامی انرژی دنیا را یکجا در جسم او حلول می دهد.

بگذریم، رشد و تعالی در کار یا علم هم محتاج بهره گیری از مقدار معینی زمان است. یک دانش آموز باید سالها درسهای متنوع را بخواند و سال به سال و پایه به پایه پیش برود تا بتواند سواد خواندن و نوشتن بیاموزد. در سالهای دیگر هم ذره ذره علم بیاندوزد و ذخیره های دانشی خودش را تکمیل کند. بعد وارد دانشگاه شود و در زمینه ای تخصصی، زانوی ادب پیش استاد به زمین بزند و تلاش کند تا نکته ها و ظرائف علمی را بیاموزد و در نهایت از دانشگاه فارغ التحصیل شده و وارد محیط کار شود. در محیط کار نیز از پله های اولیه شروع کرده و تجربه و دانش اندوزی کند و در سایه لیاقت و توانمندی خود به جایگاه های بالاتر ارتقاء پیدا کند. در این مسیر رشد و تعالی بسیار اتفاقات و سر به سنگ خوردنها پیش می آید که دردهایی استخوان سوز و تلاشهایی مرد افکن نیاز دارند. اما هر یک را که پشت سر می گذارد، برگی به برگه های تجربه اش افزوده می شود. به مانند درختان که از روی خطهای توی ساقه آنها می توانند حدس بزنند که یک درخت چند سال دارد و درختی که خطهای بیشتری دارد یعنی سالهای بیشتری مقاومت کرده و زنده مانده و الان در مقابل هر باد خفیفی شکست بر نمی دارد و در مقابل هر افتی به این سرعت از بین نمی رود.

انسان هم با همین شکستها و ناکامی ها و گاهی پیروزی هاست که صاحب تجربه می شود و علمش به دانش و خرد بدل می شود. آن وقت است که حرفها و نکته هایی که بیان می کند، اثرگذار بوده و هم قدر و ارج می یابد و هم بابت این درایت کسب درآمد می کند. این جایگاه و ارزش مادی و معنوی از راه رشد پلکانی و قدم به قدم به دست می آید. حالا تصور کنید که کسی از گرد راه برسد و بخواهد بدون طی کردن پلکان ترقی، یکباره به آن بالاترین نقطه صعود کرده و جایگاهی مناسب به دست بیاورد. طبیعتا به روش معقول چنین چیزی امکان پذیر نیست و باید دست به دامان روشهای غیرمعمول و غیرمعقول شد. یعنی چیزی ورای طبیعت انسان و جامعه و کائنات.

حالا خیلی از آدمها به جای رشد پلکانی و مبتنی بر تلاش و زمان، می خواهند رشد آسانسوری داشته باشند. یعنی اینکه بدون فراهم کردن مقدمات علمی یا مالی لازم، به بالاترین درجات دست پیدا کنند. این شیوه تفکر عامل اصلی پیدایش آدمهای کلاهبردار، ورشکسته، دزد، متوهم، دروغگو و شیاد است. چرا که این آدمها حوصله و صبوری لازم برای طی کردن راه درست را ندارند و دست به هر کاری می زنند که زودتر بتوانند به منافع دست بیابند. این آدمها در حوزه های علمی هم کم نیستند. اگر این باور که کار دنیا و موفقیتهایش شدیدا وابسته به زمان است را از دست بدهیم، دیگر هیچ وقت روی آرامش به خود نخواهیم دید. کسانی که بدون دود چراغ خوردن و تحمل کردن سختی های مطالعه و پژوهش، که فرد را آبدیده و صاحب نظر می کند، با سرقت علمی و ادبی می خواهند خودشان را در جایگاه های رفیع علمی و دانشی جا بزنند. غافل از اینکه، کاری بی پایه و غیر اصولی، با همان سرعت آسانسوری که فرد را بالا می برد، بر زمینش می کوبد.

چگال‌کاری

فیلم‌هایی هست که نفس آدم را بند می‌آورند.

کتاب‌هایی هست که رگهای گردنت را متورم می‌کنند.

موسیقی‌ها هست که روی رگهای قلبت آرشه می‌کشند.

تئاترهایی هست که طوری دیالوگ و صحنه‌ها را دقیق چیده‌اند که با خودت می گویی، ای کاش صحنه آهسته یا دکمه برگشت به عقب داشت.

خاطرم می‌رود به دهه شصت که تلوزیون دو کانال محدود داشت و دیدن فیلم هم کانهو محاربه با کل اسلام بود و ویدئو دیدن هم فعل حرامی از نظر شرعی و عرفی و مردم بود و هم جرمی که شلاق و زندان هم داشت. در این شرایط، در تابستانهایی که بمباران و موشک باران کمتر بود و من مهمان کرمانشاه بودم، یکی از درهای بهشت وقتی باز می‌شد که تحت تدابیر شدید امنیتی می‌دیدم که ماشین پیکان خیلی بی سر و صدا و خارج از وقت معهود همیشگی وارد حیات می‌شد. با شرایطی سخت از عملیات فوق سری موساد و ام آی سیکس، در صندوق عقب باز می‌شد و شی مقدس پیچیده در پتو به داخل خانه حمل می‌شد. بعد هم تمامی پنجره‌های خانه با پتو پوشانده شده و چراغها خاموش و فیلمهای ویدئویی در دهان دستگاه گذاشته می‌شد. فرصت پلک زدن و نفس کشیدن روی خیلی از آنها نبود. شب‌هایی که با آپارات فیلم می‌دیدیم، آن وقفه‌ای که برای عوض کردن فیلم آپارات بعد از یک ساعت پیش می‌آمد، تازه وقتی بود که می‌شد نفس کشید و سری به دستشویی زد و در کسری از ثانیه برگشت. فیلم لعنتی آن چنان کششی داشت که دلت می‌خواست نه چیزی بخوری، نه چیزی بنوشی و نه جایی بروی. فقط و فقط بنشینی و این صحنه‌های دلکش و این آوازهای محسور کننده و این صحنه‌های بزن بزن و قهرمانی آرتیست فیلم را ببینی. همین هم می‌شد. تا صبح سپیده که خورشید طلوع می‌کرد با دو پنکه‌ای که نقش خنک کننده دستگاه را داشت یک نفس فیلم پشت فیلم مثل سیگاری که با سیگار دیگر روشن شود، پول یک شب کرایه دستگاه و فیلمها را حلال می‌کردیم.

تا روزها و هفته‌ها و حتی ماه‌ها بعد از آن هم حس و حال فیلم و صحنه‌ها و تعریفهایش رهایمان نمی‌کرد. اصلاً ژانری وجود داشت به اسم "تعریف فیلم" که گاهی وقتها از خود فیلم هم جذاب‌تر بود. یعنی یک نفر که فیلم دیده بود بارها و بارها این فیلم را برای دیگران تعریف می‌کرد. خیلی وقتها هم صحنه‌ها را بازی می‌کرد یا ادای هنرپیشه‌ها و تقلید صدای آنها را در می‌آورد. گاهی آنقدر غرق شدن در نقش فیلم بالا می‌گرفت که با دهان باز می‌نشستیم و فیلمی را که خودمان چند بار دیده بودیم از زبان راوی شیرین سخن می‌شنیدیم. و جذاب‌ترش این بود که فکر می‌کردیم ما اصلاً این فیلم را ندیده‌ایم چون راوی طوری تعریف می‌کرد که از خوب فیلم جذاب‌تر می‌بود و حتی جاهایی صحنه‌هایی هم جذاب‌تر از سناریست و آرتیست به آن می‌افزود.

 

فیلم، کتاب، موسیقی، تئاتر، عکس و همه چیزهای خوب دیگر، با واژه‌ها و اصطلاحات مختلفی معرفی شده و از آنها تعریف شده است اما یک عنصر در همه اینها مهم و مؤثر بوده که می‌شود با وام گیری از حوزه‌های دیگر، آن را "چگال‌کاری" نامید.

چگالی به زبان ساده یعنی درهم تنیدگی عناصر و مؤلفه‌های تشکیل دهنده یک پدیده. یعنی عناصر به درستی انتخاب شده و با تناسبی مناسب در کنار هم قرار گرفته باشند. وقتی صحبت از چگالی به میان می‌آید بلافاصله یاد علوم و فیزیک و شیمی و عناصر دخیل در آنها می افتیم. چگالی را در همه امور زندگی بشر می‌شود ملاحظه کرد اما اینجا بیشتر در کارهای هنری و فکری مد نظر ماست. مقصود آن چیزی است از عوامل مهمی به شمار می‌رود که باعث می‌شود یک اثر زیبا، فاخر، اثرگذار و با کیفیت به نظر برسد.

حتماً بسیار خوانده و شنیده‌اید که سریال یا فیلمی آبکی است. یاد این لطیفه می افتم که در مورد آبگوشت می‌گوید بعضی از آبگوشتها جوری است که باید گفت: آببببببببببببببببببببببگوشت و بعضی دیگر باید گفت: آبگوووووووووووووووووووووووووووووشت. یعنی مقدار گوشت و مواد کم است و آب زیاد است و این ماجرای آبکی هم از اینجا نشات گرفته است. یک سوژه ساده و نخ نما را گرفته‌اند و آنقدر صحنه‌های بی ربط و دیالوگهای بی محتوا و تهوع آور به آن اضافه کرده‌اند که شده است سریال 20 یا 50 یا 100 قسمتی. یعنی اگر شما چند شب و حتی هفته را هم نبینی اتفاق ویژه‌ای نیافتاده و اصلاً گویی هیچ چیز را از دست نداده‌ای. اما بعضی فیلم و سریالها هست که هر صحنه و هر کلمه و هر حرکت برای خودش و جریان کلی فیلم نقشی کلیدی ایفا می‌کند. به طوری که اگر آن را از دست بدهی دیگر از بقیه ماجرا سر در نمی‌آوری. هنگام دیدن اینجور فیلم‌ها اگر امکان داشته باشد به کرات دکمه عقب و جلو و ایست به کار گرفته می‌شود تا آدم دقیقاً بفهمد که چه گفت و چه شد و گرنه بقیه فیلم دیگر بی معنی می‌شود. مثل پارچه‌های گرانقیمتی است که با دست کشیدن روی آن آدم قشنگ لمس می‌کند که هر کدام از این تارها و پودها با چه دقت و ظرافتی انتخاب شده و چقدر دقیق‌تر در هم بافته شده تا هم حس زیبایی و هم احساس لطافت را به سرانگشتان لمس کننده برساند. آنتوان چخوف می‌گوید: اسلحه‌های که در صحنه یک نمایش دیده می‌شود، لاجرم باید در صحنه سه شلیک کند و گرنه چیز زائدی است. هر چیز دیگری هم باید همین نقش را داشته باشد. اما در خیلی از فیلمها و سریالها شاهدیم که ده‌ها شی و صحنه دیده می‌شود اما رها در باد و مثل بازیکن آزاد فوتبال اگر دلش خواست یهو سر و کله‌اش پیدا می‌شود و اگر هم نخواست رها می‌شود و تمام.

در فیلمهای خوش‌چگال، پدر آدم در می‌آید تا به آخر برساند. آنقدر صحنه و اتفاق دارد که نمی‌شود یک لحظه از آن غافل شد. همیشه فکر می‌کنم یکی از دلایل ساخت آگهی‌های بازرگانی نه به خاطر پول و درآمد که به خاطر این بوده تا مخاطب بتواند لختی نفس تازه کند و احیاناً اگر نیاز به دستشویی داشت بتواند از این فرصت استفاده کند تا بقیه فیلم را با خیال راحت ببیند.

 

در مورد کتاب و نوشتن هم چنین قضیه‌ای رخ می‌دهد. کلمه‌ها به قدری درست و مناسب و به جا انتخاب شده‌اند و آنقدر بار معنایی دارند که یک کلمه می‌تواند مثل میخ وسط قیچی که کل عملکرد قیچی را تعیین می‌کند، تمام قصه را بر محور خود بچرخاند. یکی از نمونه‌های کتابهایی که این انتخاب کلمات به صورت سحرآمیزی صورت گرفته بود و وقتی می‌شنیدم فکر می‌کردم که آیا کلمه دیگری هست که بتواند به این صلابت و درستی این همه معنی و احساس را منتقل کند، در کتاب "چشم‌هایش" از بزرگ علوی بود. کلمه‌هایی که برای آن صحنه یا رویداد، در قالب یک کلمه به اندازه ده دوازده صفحه که بنویسی مفهوم منتقل می‌کرد. درست مثل یک حرکت چشم یا دست یا بدن یک هنرپیشه حرفه‌ای. محمد صالح علا در مصاحبه‌ای در مورد مجری گری می‌گفت: مجری‌های قدیمی آنقدر حرفه‌ای بودند که با یک آبرو بالا بردن یا حرکت صورت هزار و یک حرف و طنز و جدیت را به تصویر می‌کشیدند. مثل نگاه‌های منوچهر نوذری در مسابقه معروف "از کی بپرسم". در کتابها هم به مثل سبک سعدی بزرگ که سهل و ممتنع بود، می‌بینی از همین کلمه‌های روزمره ما آنقدر به جا و دقیق و درست استفاده شده است که آدم مسحور می‌شود. کلمات مثل شعر روان و مثل موسیقی موزون هستند و مثل بنای معماری دقیق و به جا و بدون یک سانتی متری کجی در جای خودشان نشسته‌اند.

گابریل گابریا مارکز در کتاب "زنده‌ام که روایت کنم" می‌نویسد که در آن دفتر کار، و هنگام نوشتن، گاهی برای جابجا کردن یک ویرگول دو پاکت سیگار دود می‌کردم. و همین است که کسی مثل مارکز نوبل می‌گیرد و جدای از این جوایز هر کسی که کارهایش را می‌خواند مسحور رقص کلمات و سوار کردن مفاهیم در لابلای سرکش‌ها و قوسها و نقطه‌ها می‌شود.

آثار خوب و باچگالی بالا، طوری است که از هر طرف و با هر حسی آن را احساس کنی، ببینی یا بشنوی، یک نخ، صحنه، کلمه یا ویرگول اضافی در آن نمی‌بینی. و این راز ماندگاری کارهای چگال است.

********

بازهم رسیدیم به مرداد ماه و تولد دلگفته ها. روز 22 مرداد 1386 که اولین پست دلگفته ها منتشر شد به دنبال این بودم که بعضی از نوشته‌ها، حس‌ها و دریافتهای زندگی را منعکس کنم. اما باور نمی‌کردم که این همه دوستان مشفق و گرامی که در تمامی این روزها به یاد و فکر دلگفته ها بوده‌اند و تولد آن را تبریک گفته‌اند را همراه خود داشته باشم. همین توجه‌هاست که دستها و مغز و قلم را گرم نگه می‌دارد که شاید تشکری اندک باشد به پاس همراهی خوب و دوستی پر مهر شما.

کابوس آغاز

بیا صبحانه‌ات را بخور. ظهر شد. صبحانه و ناهارت یکی می‌شود اینجوری. پاشو مشقاتو شروع کن. زودتر حاضر شو که دیرت نشه.

این مکالمه هر روز صبح مادرش با او بود. صبح که از خواب بیدار می‌شد به این راحتی‌ها ویندوزش بالا نمی‌آمد. باید اول مدتی توی رختخواب با چشمان باز می‌ماند و بعد توی هال و در حال پرسه زدن به اطراف و اکناف و سر زدن به همه کانالهای تلویزیونی و چک کردن کلی شبکه‌های اجتماعی، تازه آمادگی لازم برای شروع را پیدا می‌کرد و می‌رفت سراغ صبحانه بر عکس برادرش که تا چشمانش را باز می‌کرد از تخت می‌پرید پائین و بلافاصله ورزش و صبحانه و دوش و راهی شدن برای کارهایش. آن اخلاق و عادت دیر لود شدن ویندوز صبحگاهی در همه کارهایش ساری و جاری بود. یعنی اگر می‌خواست کاری را شروع کند با جان کندن آغازش می‌کرد. هر چند که اگر شروع می‌کرد و گرم می‌شد دیگر نمی‌شد از کار جدایش کرد اما همین که برسد به مرحله آغاز خودش یک قرن طول می‌کشید. خیلی از موقعیتهایش را هم به همین خاطر از دست داده بود.

خیلی‌ها هستند چنین اخلاقی دارند. یعنی شروع همیشه برایشان سخت است. شاید هم می‌شود گفت انگار دارند از دنیای به دنیای دیگر می‌روند. یعنی تصور می‌کنند که دنیای قبلی‌شان بهشت عدنی است و پشت سر گذاشتن و رفتن از آن دنیای زیبا خیانتی است به آرمانهایشان با خودشان و انگار پایشان در یک قرارداد نامرئی اخلاقی و مردانه گیر است. این آدمها آنقدر درگیر فکر کردن به جزئیات و جوانب اتفاق یا کار جدید می‌شوند که کلاً فراموش می‌کنند که این کار آنقدرها هم که فکر می‌کنند سخت و جانفرسا نیست. یک کار ساده است که ده‌ها بار مشابه و حتی سخت‌تر از آن را انجام داده‌اند. ولی چنبره ذهنی که آنها را در خود گرفتار کرده مثل یک قفل سخت و کلیدگم شده، امکان باز شدنی برایشان نمی‌گذارد. همین می‌شود که آنقدر کار را شاق و بزرگ می‌کنند که حتی خودشان هم از شروع آن می‌ترسند. در حالی که وقتی شروعش می‌کنند و در کمترین زمان ممکن به نتیجه می‌رسد خودشان هم باورشان نمی‌شود که مثلاً 12 ساعت وقت گذاشته‌اند و خودشان و همه را کلافه کرده‌اند تا برای انجام یک کار 10 دقیقه‌ای ذهنشان آماده شود و شروع به کار کنند.

یکی از دلایل چنین رفتاری، می‌تواند تنبلی باشد. بعضی‌ها ژن تنبلی را در درون خود نهفته و آشکار دارند و برای همین هزار و یک فکر می‌کنند که یا کاری را انجام ندهند یا اینکه راهی ساده و بی درد سر برایش پیدا کنند.

بعضی هم ممکن است کودکی را زیر دست افرادی سپری کرده باشند که هر کاری را خودشان انجام می‌داده‌اند و دائم به اینها تلقین و گاهی هم گوشزد شده و در خون و رگ و پی ایشان رفته است که من بهتر از تو هستم. همان حالت "تو خوبی من بدم" در کتاب وضعیت آخر (تام آنتونی هریس و ترجمه اسماعیل فصیح).

برخی دیگر هم ممکن است زیر دست افراد ایرادگیر و کنترلگر، گیر کرده باشند. هر کاری که کرده‌اند دائم از یک جای آن ایرادی بزرگ درآورده‌اند و کلاً اعتماد به نفس ایشان را به باد فنا داده‌اند. این افراد در بزرگسالی جرات انجام کاری را ندارند و در همان چنبره "نکنه اشتباه کنم" گرفتار می‌مانند.

دلایل عدیده دیگری هم هست که نه بنده متخصص آن هستم و نه اینکه اینجا یک متن روانشناسی و رفتارشناسی تخصصی است. قصدم این بود که این معضل را که خودم هم کمابیش با آن درگیر هستم باز کنم و با همفکری بتوانیم راهی برای درمان آن پیدا کنیم. مثلاً خودم برای نوشتن باید حسابی مغزم را آماده کنم و می‌خوانم و برای در رفتن از قلم زدن هی اینطرف و آن طرف می‌پرم و یک جورایی "سندرم کاغذ سپید" دارم. یک بخشی از این رفتار البته بلاتشبیه برگرفته از توصیه آقامون ارنست همینگوی است و درست است. اما یک قسمتهایی از آن که خودم می دانم همین مرض کابوس آغاز است. البته ناگفته نماند که آنقدر فکر می‌کنم باید خیلی خیلی خوب و عالی بنویسم و آنقدر دوست دارم که مخاطبم وقتی پایش به اینجا رسید از خواندن متن حسابی نشئه شود، شروع و انتخاب واژه‌ها سخت است. اما نه آنقدر که دیگر آدم هیچ کاری نکند که مبادا خراب شود یا آنطور که انتظار دارد از آب در نیاید.

به هر حال، اولین گام برای مبارزه با این سندرم این است که این عادت را در خودمان شناسایی کنیم. چون اول باید درد را بشناسیم تا درمانش هم بیاید. بعد هم باید خیلی دنیا را ساده گرفت. درست است که باید خیلی مسائل را با جدیت و پشتکار دنبال کرد اما نباید آنقدر سخت گیری و پرفکشنیستیت (کمال گرایی) بر ما مستولی شود که جرات شروع را از ما بگیرد.

حالا شما بفرمائید که چه راهکاری برای درمان این درد کم درمان دارید.

اکسیری به نام حوصله

حتماً هر انسان معقولی در مقاطعی از زندگی یا در انتهای آن از خودش می‌پرسد که تا اینجای زندگی دستاورد من چه بوده؟ این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که هم گذشته زندگی را تفسیر می‌کند و هم چراغی برای آینده آن می‌افروزد.

ممکن است هر کس به فراخور روحیه، محیط، اطرافیان، شکست یا موفقیت در زندگی، یک یا چند چیز را مهمترین دستاورد زندگی خودش معرفی کند. ممکن است این تنوع دریافتها باعث شود که افرادی بپرسند بالاخره کدامیک از این‌ها مهم‌ترین اصل زندگی است که ما بخواهیم از آن درس زندگی بیاموزیم؟ مشکلی نیست، چرا که زندگی هر انسانی یک جهان کاملاً متفاوت با دیگران است و قرار نبوده و نیست که همه با هم یکسان باشند. همانطور که دستاوردهای زندگی آدمها متفاوت است، دیگران هم مختار هستند که هر طور روحیه‌شان می‌طلبد یا قطبهای حسی و روحیشان می‌طلبد، به سوی دستاورد مطلوب خود گرایش پیدا کنند.

اما تا این لحظه از زندگی، من یک دستاورد را مهمترین یافته و عامل موفقیت در زندگی شناخته‌ام: "حوصله و صبوری".

حتماً از خود می‌پرسید حالا که از بین این همه عوامل ریز و درشت و مهم شما روی این تمرکز یافته‌اید، منظورتان چیست و چگونه حوصله و صبر می‌تواند مهمترین عامل شادی بخش یا موفقیت آفرین زندگی باشد؟

تجربه من نشان داده است که هر کاری که از آن سخت‌تر و بغرنج‌تر نباشد، به چوب جادویی صبر می‌تواند به سرمنزل مقصود برسد. یعنی اینکه اگر در هر زمینه‌ای، بتوانیم نیروهای خودمان را جمع کنیم و با تمرکز کامل روی هدف متمرکز شویم و به دور از عجله کردن برای به اتمام رسیدن سریع آن کار، با صبوری تکه تکه‌های کار را به انجام برسانیم، قادر خواهیم بود که نتیجه‌ای درست را به دست بیاوریم. چون عجله و تمایل به سرعت دادن به کارها یعنی اینکه بعضی از عوامل و مؤلفه‌ها را نادیده گرفتن یا کنترل نهایی نکردن. فکر می‌کنید دلیل سقوط یک هواپیما یا تصادف ماشین، نصف شدن و جدا شدن همه بال یا نیمه عقبی ماشین است؟ در تصادفی عامل اصلی را سفت نکردن خار لنتهای ترمز ماشین اعلام کردند. یعنی یک سهل انگاری خیلی خیلی کوچک که شاید کمتر از 10 ثانیه وقت لازم داشته است. بسیاری از مسائل دیگر زندگی و جهان هم به همین اندازه ممکن است کوچک باشند اما فاجعه پس از آنها به مراتب بزرگ و غیرقابل جبران است.

برای بیان بهتر موضوع اگر به قطب مقابل صبوری نگاهی بیاندازیم و برخی موقعیتهای بدون صبر و حوصله را یک بررسی اجمالی کنیم، بهتر بتوانیم جایگاه حوصله و صبر را معین کنیم. تصادفات جاده‌ای را در نظر بگیرید که طبق آمار جهانی، سالانه چیزی حدود یک میلیون نفر را به کام مرگ می‌کشانند. این در حالی است که جنگها به طور متوسط سالانه بین 300 تا 400 هزار نفر را از بین می‌برند. مهم‌ترین عامل شناخته شده این کشتار جمعی از طریق تصادفات سرعت است. یعنی اینکه آدم‌ها می‌خواهند هر چه سریعتر به مقصد برسند. یعنی اینکه حوصله ندارند که در جاده با سرعتی مطمئن رانندگی کنند تا بتوانند حوادث را بهتر کنترل کنند.

موقعیت دیگری را در نظر بگیرید. یک نفر در حال صحبت کردن در مورد موضوعی کاری، شخصی یا اجتماعی است. فرد مقابل در وسط صحبتهای او شروع می‌کند که اظهار نظر، قضاوت و حتی شماتت یا راهنمایی کردن. در حالی که آن بینوا داشته مقدماتی فراهم می‌کرده که به نتایج دیگری برسد و کلاً مفهوم کلام آن با سوء برداشت مواجه می‌شود. یعنی اینکه اگر فرد شنونده کمی حوصله می‌کرد و کل صحبت را می‌شنید شاید به طور دیگری قضاوت یا ارزیابی می‌کرد.

هر کاری که از آن سخت‌تر نباشد اگر با حوصله و صبوری همراه شود امکان موفقیت در آن به طرز معجزه آسایی افزایش پیدا می‌کند. مثلاً دانش آموزی که می‌خواهد درس بخواند، وقتی به کل کتاب نگاه می‌کند وحشت می‌کند و آن را به گوشه‌ای می‌افکند و دوباره به مامن آرامش بخش این روزها یعنی گوشی پناه می‌برد. اما وقتی صبوری کند و وقت بگذارد و خرد خرد مسائل کتاب را بخواند و روی آنها تمرکز کند حتماً یادگیری اتفاق می افتد. یا یک جراح متخصص چشم را در نظر بگیرید که قرار است عضو ظریف و کوچکی مثل شبکیه چشم را جراحی کند. برای این کار تمرکز خیلی بالا و حوصله نیاز است. یعنی اینکه هر ذره پوست و رگ و عصب به درستی بررسی شود و آنگاه که تیغی قرار است به حرکت در بیاید در دقیقترین جای ممکن فرود بیاید. گاه شنیده‌ایم که یک عمل جراحی هفت ساعت طول کشیده. یعنی اینکه در طول این مدت باید با صبر فراوان به بررسی کوچک‌ترین اندام‌ها و اتفاقات پرداخت و از کوره به در نرفت. خسته و عصبانی شدن یعنی مرگ یک انسان یا از دست دادن بخشی از سلامتی او.

در هر زمینه‌ای که شما فکر بکنید صبوری جادوگری است که زندگی را شیرین‌تر از قبل می‌کند. مثلاً فکر کنید که خانه شما در کوچه‌ای تنگ و باریک است و برای ورود به پارکینگی که درب کوچکی هم دارد باید هر روز ماشین را عقب و جلو کنید. این کار برای همه سخت است و برای خانمها بسیار سخت‌تر. اما اگر با حوصله و صبوری با سرعت بسیار پائین خودرو را حرکت بدهیم، می‌توانیم همه دیوارها و ستونها و در که ممکن است ماشین به آنها گیر کند را بررسی کنیم و به سلامت وارد پارکینگ شویم. حالا اگر در موقعیت خطرناکی مثل نزدیک شدن به ستون قرار گرفتیم چون سرعت بسیار پائین است امکان ایستادن و رفع خطر را داریم. در حالی که اگر سرعت بالایی داشته باشیم تا بخواهیم بدانیم که کجا مشکل وجود دارد تصادف پیش آمده است.

اصل و ذات طبیعت هم این صبر و حوصله را در خودش جای داده است و تخطی از آن یعنی از دست دادن بسیاری از چیزها. میوه‌ها و گیاهان را در نظر بگیرید. در بهار گل می‌دهند و مدتی طول می‌کشد تا گرده افشانی انجام شده و گلها بریزد و چاقاله یا میوه نارس شکل بگیرد. بعد از آن باید آنقدر مراقبتی چند ماهه با آب و نور مناسب باشد تا این میوه کال به میوه‌ای آبدار و شیرین تبدیل شود. اگر این بین کسی باشد که حوصله لازم را نداشته باشد و میوه را از درخت جدا کند یک چیز بی مزه و غیرقابل استفاده‌ای خواهد داشت که نه قابل خوردن است و نه قابل نگهداری. آن صبوری است که باعث آبدار شدن و قابل استفاده شدن میوه می‌شود.

زندگی هم همین است. بسیاری از انسان‌ها می‌خواهند یک شبه ره صد ساله بروند. به قولی به جای رشد پلکانی، رشد آسانسوری داشته باشد. به همین دلیل یا نمی‌رسند یا با ناقصی و نارسی‌های فراوان می‌رسند و ممکن است حتی راه‌های نادرست را در پیش بگیرند که عاقبت آن معلوم است.

با این گفته‌ها، اگر هر کاری که سخت‌تر از آن نباشد را اینگونه ببینیم که این وظیفه یا کاری است که من باید انجام بدهم و هر چقدر هم که دشوار و وحشتناک باشد، من می‌توانم ذره ذره و با بررسی همه جوانب آن و کار روی قسمتهایی که می‌توانم انجام بدهم، با بهره گیری از معجزه حوصله و صبر، نتیجه‌ای دلخواه از آن به دست بیاورم.

بعضی از آدمها وقتی از دستاورد زندگیشان بپرسی، فقط آه و حسرت تحویل می‌دهند. در حالی که انسانهای خودساخته و موفق بر روی هر موقعیتی متمرکز می‌شوند و چاشنی حوصله و صبوری را بر آن سوار می‌کنند و بدون شک نتایج بهتری به دست می‌آورند. مثلاً همین وبلاگ "دلگفته ها" که 13 سال است دارد زندگی و فعالیت می‌کند، حاصل چنین نگاهی است که زندگی ذره ذره شکل می‌گیرد و به پیش می‌رود. چه بسیار آدمهایی که وبلاگها و صفحه‌های پر زرق و برقی داشته‌اند و خیلی ایراد می‌گرفته‌اند که این دلگفته ها کند است و باید خیلی طوفانی‌تر پیش برود. اما آن وبلاگ و صفحه‌های پر طمطراق با همان سرعتی که آمده‌اند و توفان به پا کرده‌اند، به همان سرعت هم به فنا رفته‌اند. اما صبر و حوصله باعث شده است که در این 13 سال بیش از 160 مطلب (به طور متوسط هر ماه یک مطلب) منتشر شده و نمایانگر حال و هوای نگارش آنها و صد البته دور هم جمع شدن دوستان و علاقه مندان و اطلاع از نظرگاه آنها در زمانهای مختلف و در باب موضوعهای متنوع این دنیا باشد.

همانطور که در کل این روده درازی‌ها اشاره کردم مهمترین دستاورد زندگی من به عنوان عاملی برای موفقیت، تا اینجا "حوصله و صبر" بوده است.

حالا شما بفرمائید، مهم‌ترین دستاورد زندگی شما چیست؟

الکل زندگی‌ات باش

دو سه پیس الکل زدم و مالیدم به دستم. بعد دوباره دو پیس دیگر و مالیدم دور کیف جیبی‌ام. وقتی کیف را برگرداندم وحشت کردم. گفتم ای داد و بیداد، الکل چرم کیف را خراب کرد و پوستش را کند. روی آن دست کشیدم تا ببینم عمق فاجعه چقدر است. اما ناخودآگاه لبخند ملیحی روی لبانم نشست. دیوانه‌وار شروع کردم به الکل زدن و حسابی کیفم را غسل دادم. تازه متوجه شده بودم که در گوشه و کنار و لای دوختها و قسمتهایی که کارتها را می‌گذارم و پشت طلقی که باید شفاف باشد تا کارتها از پشتش نمایان شوند، چقدر سیاهی‌های خفته و کهنه جا خوش کرده است. الکل کاری که تمام شد با تکه دستمالی نمدار سر و صورت کیف را شستم. عین دومادهای شیک و مجلسی و انگار دوباره متولد شده بود. برداشتم و بردم گذاشتم سرجای همیشگی‌اش. اما اینبار با احترام و توجه بیشتری. شرم داشتم که مستقیم بهش نگاه کنم. شرم از غفلتی که بهش داشته‌ام. آخر این کیف هم یکی از اجزای خاص زندگی من است. کمتر روزی هست که آن را در دست نداشته باشم. کمتر روزی هست که سرویسی به من ندهد. کم پیش می‌آید که در روزی کمتر از سه بار آن را باز و بسته کنم. همیشه هم با دادن پول یا کشیدن کارت یا دادن مدرک شناسایی برای خلاصی از دست نگهبانی سمج، گویی با روی گشاده و لبخند به زندگیم پا می‌گذارد. وقتی گذاشتمش و دستی با مهر رویش کشیدم نشستم گوشه تخت. به فکر فرو رفتم که دیگر چه چیزهایی در زندگی هست که باید تطهیر و دوباره متولد شوند؟ جدای از اشیایی که هر روز با خودمان داریم و از آنها استفاده می‌کنیم و شاید هم از آنها غافلیم، دیگر چه افراد مهمی هستند که آنقدر از آنها غافل شده‌ایم که زنگار اندوه و حسرت بر چهره و وجودشان مانده؟ به لطف و آقامنشی جناب کرونا، الکل به وفور در زندگی جاری شده است. قبلاً هم می‌دانستیم که با الکل و می‌شود خیلی از جرم و زنگارها را شست و برد. اما اینقدر دم دست و در جوف زندگی نبوده است. حالا اما آمده و در هر مجلس و نشستی که پا می‌گذاری یکی از موسیقی‌های بیکلام در پس زمینه سکوت جلسات، صدای پیس پیس همین الکل است. نمی‌دانم چند سال بود که جای چسب دو تکه یادداشتی که روی مانیتورم چسبانده بودم، روی اعصابم بود. به یمن حضور دائمی اسپری الکل در سمت راست میزم، این دو لکه برای همیشه پاک شد. از بابت این نظافتکاری کرونا کمال تشکر را از ایشان داریم. چرا که حتی دنیا را به طور نامحسوسی شست و برق انداخت. خانه‌مانی و پاک شدن طبیعت از شستشوهای غیرمستقیم کرونا بود. مصداق بارز "ویطهرکم تطهیرا" شده است. حالا هر بار که الکل را به دست می‌گیرم و می افتم به جان اشیای گوشه گیر خانه و دفتر کارم، با خودم فکر می‌کنم که زندگی هم یک چنین اسپری خوش کارکردی لازم دارد. الکل زندگی‌ات باش. هرچند وقت یک‌بار دیوانه‌وار بیافت به جان زاویه و گوشه‌های تاریک مانده زندگیت و حسابی با الکل تغییر و احساس، سر و صورتشان رو صفا بده. نگذار جرم‌های کینه و بدخواهی در روزنه‌های زندگیت لانه کنند و شکل بگیرند و زندگی به تکراری پرملال و رنج‌آور تبدیل شود.

روزی پدر می‌شوی

به نام خرد

فرزند عزیز و دلبندم

وقتی که بچه بودیم و پدرم از دست ما ناراحت می شد و ما را تنبیه می کرد و بعد دستهای زبرش را روی سرمان می کشید، با خودمان فکر می کردیم که این دیگر چه جورش است؟ نه به آن سخت گیریها و تنبیهات و نه به این مهربانی و دست نوازش کشیدن.

وقتی شروع می کرد به صحبت می گفت، شما حالا متوجه نیستید. یک وقتی می رسد که آنچنان پشیمان بشوید که چرا به حرفهای پدر و مادرم و بزرگترها گوش نکردم. آخر، یک پدر یا مادر، چه چیزی را بهتر و بیشتر از شادی و خوبی فرزندش می خواهد. اصلا تمامی دلخوشی پدر و مادر به خندیدن فرزندش است. دیده اید وقتی که شما شوخی می کنید و می خندید چه لبخند محو ولی عمیقی روی لبهای مادرتان می نشیند. دیده اید که قد می کشد، جوان می شود؟ اما امان از وقتی که شما مریض هستید یا با هم سر ناسازگاری دارید یا چیزی شما را ناراحت می کند. انگار که تمام قلب و جسم و روح مادرتان در هم رفته و خرد شده است. دیگر خودش هم خودش را نمی شناسد. تا نداند که مشکل شما چیست و نیاید و دلتان را به دست نیاورد و شادتان نکند، اصلا آن آدم قبلی نمی شود.

همه اش برای این است که مادر است. نه اینکه فقط اسمش مادر باشد. مادری در تمامی سلولهایش رخنه کرده و برای راحتی و شادی بچه هایش اصلا به کلمه یا نقش مادری فکر نمی کند، بلکه همه ذرات وجودش هستند که ناخودآگاه مادر می شوند و به جای عضو درددار بچه درد می کشند، به جای پیشانی داغ و تب گرفته او، می سوزد، به جای قلب شکسته او، تماما فشرده و دردمند می شوند. وقتی بچه ای احساس ضعف و ترس می کند، این عضلات پدر است که نازک و نازکتر می شود، تا قدرت درون عضلات خودش را به جسم و روح بچه منتقل کند.

شما نمی دانید، وقتی پدری سر بچه اش داد می زند، این فریاد صدها برابر می شود و می پیچد توی مغزش، توی رگ و پی وجودش و او را بی تاب می کند. پدر درد می کشد، از اینکه بچه نمی داند چه خطراتی او را احاطه کرده و فریاد پدر، که از اعماق جگر سوخته اش بر می آید را به بد خلقی و سخت گیری تعبیر می کند و این جمله جگرخراش "چقدر گیر میدی" را سر می دهد. همین بیشتر پدر را می سوزاند. آخر مگر جز بهترین و سعادتمندانه ترین شکل ممکن زندگی را برای بچه اش می خواهد؟ وقتی می بیند که وقت ارزشمندتر از طلای بچه اش، مثل یک خرمن هیزم بی ارزش، به دست خود فرزندش به آتش کشیده می شود و به جای اینکه تجربه یا آموخته ای برای آینده اش فراهم آورد، وقت می کُشد و ناراحت هم نیست، آتش فشانی در وجودش زبانه می کشد. تمامی زجر کشیدنها و سختی دیدنها و توهین شنیدنها و زخمهایی که برای تامین غذا و خانه و آسایش فرزندان دیده و کشیده را ردیف به ردیف جلوی چشمش می بیند و تصور یکی از این سختی ها در زندگی بچه اش، چنان طوفانی در اعماق قلبش به پا می کند که بی اختیار فریاد از نهادش بر می خیزد و می گوید: "نکن"، زندگی و وقتت را تباه نکن. اینها مال تو و بهترین سرمایه زندگی ات است.

پدر یاد آن لحظه های کودکی خودش می افتد که پدر و مادر یا بزرگترهای نزدیکش، نصیحت و راهنمایی اش می کردند و او بی پروا می چرخید و در دنیای بی خیالی خودش سیر می کرد و آتش به خرمن هستی و وقتش می زد. و حالا می بیند که فرزند خودش دقیقا همانجایی ایستاده که او بود و وقت تلف می کرد و هر چقدر هم که تلاش می کند با قوی ترین نورافکنی که دارد یعنی کلام، مهربانی و عملش، یادآوری کند که این راه را من رفته ام و تاوانش را با زخمهای بدن و روحم و بی احترامی ها و زجرهای نداشتن و نرسیدن داده ام، تو نرو. اما، دریغ از توجه و درک این کلماتی که هر کدام حامل یک زخم و درد سهمگین هستند.

همینها می شود درد، می شود زخمی دیگر که آخر چرا باید کسی با دارائیهایش این چنین کند. آیا اگر هر یک دقیقه را یک اسکناس ده هزار تومانی تلقی کنیم که برای یک ساعت 60 اسکناس و برای یک روز از ساعت 9 صبح تا 11 شب یعنی 14 ساعت بیداری تعداد 840 قطعه اسکناس 10 هزار تومانی جمع کنیم که مجموعا می شود هشت میلیون و چهارصد هزار تومان، و آنها را جلوی تو بچینیم، آیا حاضری که یک کبریت زیر آنها بکشی؟ باور دارم که وقتهای تو خیلی بیشتر از اینها می ارزد. افسوس که وقت، طلای بی وفایی است که به سرعت می رود و مشاهده و لمس آن، اینطور ملموس و محسوس نیست. و الا بعید می دانم که حاضر می بودی یک دقیقه آن یعنی ده هزار تومان را به هدر بدهی. اما اکنون چون نمی بینی، لحظه های زمردین و ثانیه های جواهرینت را به راحتی در پای بازی موبایل و دیدن فیلمهای بی محتوا به هدر می دهی.

پدر و مادرت اگر چیزی می گویند، خوبی و شادمانی تو را می خواهند. آسایش، تفریح، سفر، کیف کردن، خرج کردنهای موفقیتهایی که به دست می آوری مال توست و خانوده ات از شادکامی تو کیفور می شوند و با راحتی تو شادمانه می شوند. وانگهی، اگر خدای ناکرده روزی غم، شکست، دل‌آزردگی یا نقصانی در کار تو رخ دهد، از همه رفیقان و شادخواران تو شاید خبری نباشد اما بازهم به آغوش و دامن همین پدر و مادر بازخواهی گشت.

پدر در آخر حرفهایش می گفت: تو پدر نشدی و نمی توانی درک کنی که یک پدر چه می کشد. باید پدر باشی تا احساس و درد این روزهای مرا درک کنی. وقتی بین عشق به فرزندت و اجبار به ساختن آینده اش سرگردان می شوی و عاطفه و خشونت با هم در جدال می شوند، نیک و روشن می بینی که اگر عنان اختیار به دست عاطفه ات بدهی، باید صبح تا عصر برایش لالایی بخوانی و نگذاری خاری به پایش بخلد، اما دریغ که این عاطفه او را به سرانجام شوم بی خیالی و تنبلی و شکست می کشاند.

حالا اینکه دارد با تو صحبت می کند، همان خردسالی است که همچون تو رو به روی پدر ایستاده بود و از هر صد حرف همچون طلایش، یکی را می گرفت و بقیه را به باد فراموشی می سپرد. حالا اوست که تلخی و شیرینی زندگی را چشیده است و نیک می داند که رو در روی تو یک دو راهی و انتخاب سخت وجود دارد. دو راهی که عاقبت یکی خوشبختی و دیگری سیه روزی است. انتخاب ساده ای است. قطعا تو خوشبختی را انتخاب می کنی. اما انتخابِ تنها کافی نیست. این انتخاب تاوان و هزینه ای دارد. کمی سختی دارد. باید دست از خیالات تهی بشویی و استعداد ذاتی که داری را اندک تلاشی که چندان هم زجرآور نیست تلفیق کنی و زندگی را به دست خودت بسازی.

نقطه امید اینجاست که هنوز دیر نیست و فرصتهای طلایی بیشماری پیش روی تو گسترده است. بدان و آگاه باش که هر کلمه و هر تشویق و هر تنبیه و هر ندایی که از پدر و مادرت می شنوی، همه بانگی است که در هر آوا و حرف آن، بینهایت خوشبختی‌طلبی نهفته است. آنها را به جان دل بشنو و مطمئن باش امن تر از این کشتی در اقیانوس بی انتها و پر تلاطم زندگی، مامنی نخواهی یافت.

و یادت باشد:

معجزه

جاری ذهن و دست توست

هیچ شاهزاده سوار بر اسب سپیدی

جز از لای انگشتان تو نخواهد تراوید

بابا محسن

22 فروردین 1399

بدنام برو از همه دور شو

به کرونا که فکر می‌کنم نمی‌انم چرا همه‌اش این آهنگ کوچه بازاری با ترجیع‌بند "بدنام برو از همه دور شو" میچرخد توی سرم. اگر چه آدم موقعیتی نوشتن نیستم و خیلی جوگیر نمیشوم. اما این یکی فرق می‌کند. شاید هر کدام از ما خیلی اتفاقات متفاوت و سخت و تلخی را تجربه کرده باشیم. اما این یکی جنسی از همه جنس‌ها بدجنستر دارد. تا بیخ حلقمان آمده و اصلا نمی‌دانیم با کی و چی طرفیم. وقتی بیرون می‌رویم وسواس فکری و رفتاري رهایمان نمی‌کند. نمیدانم کجا و چی پاک است و چی آلوده است؟ 

یک مطلبی را میخواندم که برای فعال کردن هر دو نیمکرده مغز عادات معمولیتان را به طور دائم تغییر بدهید. مثلا اگر راست دست هستید شروع کنید بعضی از کارها مثل مسواک زدن، قاشق به دست گرفتن و ... را با دست چپ انجام بدهید و برعکس. اگر هر روز یکجا مینشینید، از یک مسیر مشخص می روید، یک چیز مشخص میخورید و ... همه را عوض کنید و بعضی روزها کاملا برعکس آنها را انجام دهید. این باعث میشود که از هر دو نیمکره مغزتان استفاده کنید. یک پیام مهم هم دارد. اینکه کائنات و هستی دائم در حال تغییر و تحول دائمی است و نباید دل بست و عادت کرد و تصور کنیم که قطب عالم امکان هستیم و دیگر تغییر در زندگی ما به وجود نخواهد آمد. حالا کرونا همه عادتهای طبیعی و آنچه را که فکر میکردیم لایتغیر است را به راحتی از ما گرفته و حتی دقیقا برعکس آن را حاکم کرده. مثل همین که آدمها قبلا وقتی به هم میرسیدند تا حد فاصله یک دست به هم نزدیک میشدند و با هم دست میدادند و حتی همدیگر را تنگ در آغوش میکشیدند. حالا اما نه تنها نباید دست و آغوشی در کار باشد که باید فاصله ایمن را هم رعایت کرد و هر کسی هم مراقب است که نکند خطری برایش ایجاد شود.

به هر حال از آنجا که من کلا خوشبینالدوله هستم و در هر موقعیتی تلاش می کنم که آن وجه خیلی خوشحالی دارش را پیدا کنمT در مورد کرونا با همه خطرها و سختی ها و بدبختیهایی که دارد هم کلی فرصت خوب پیدا کرده ام مثل اینها:

  • تصفیه آدمها (چک کردهام که در کتاب غلط ننویسیم ابوالحسن نجفی، تصفیه درست است و تصفیه حساب یعنی پاک کردن و تسویه یعنی یکسانسازی): کرونا همه را به بازاندیشی در خود و دیگران فراخوانده است. همه مرگ را در یک قدمی حس میکنند و رفتارها بر اساس نزدیک شدن مرگ و مردگان متفاوت میشود. همه میاندیشند که اگر من هم بگیرم چه خواهد شد؟ شنیدهام بعضی از پزشکان و پرستارها حتی وصیت نامه نوشته اند. معتقدم آدمهای برآمده از کرونا آدمهای دیگری خواهند بود. شاید حداقل در روزهای اولیه رهایی که هنوز اثر کرونا از خون و رفتار پاک نشده، خیلی بیشتر قدر چیزهایی که دارند را بدانند.
  • کارهای خانگی: یکی از مهمترین مشکلات زندگی این است که کارهایی لازم است انجام شود اما معمولا گرفتاریهای ریز و درشت فرصتش را نمی دهد. علاوه بر همه خوبی های دیگری که داشته یکیش این بوده که کلی از کارهای خانه که مدتها باید انجام میشده اما شرایطش باید جور میشده حالا انجام شده. مثلا محافظ لباسشویی جرقهزده و خراب شده. مدتها مشکل داشتیم چون لباسشویي‌ها را برای جلوگیری از سر و صدا جوری سنگين درست مي‌کنند که به کف آشپزخانه میچسبد. قبلا یکبار کلنگی را اهرم کردم و درش آوردم. اما کلنگه نبود و حس و حال و برنامه اش هم. حالا این بار و در این روزها با کنکاش به دنبال راه حل و با کمک یک بیل درست شد. یا فر گاز مدتها بود که نیاز به سرویس داشت. انجام شد و حالا فربد هی فرت و فرت لازانیا و پیتزا درست می کند و حسابی کیف می کند. 
  • خانه مانی: چندان با خانه ماندن بیگانه نیستم. شغل دانشگاهی هم این امکان را می دهد که بعضی وقتها کلا در خانه بمانی و مجبور به حضور دائمی در محل کار نیستی. اما تا قبل از کرونا کلا کسر شان بود و مردی که در خانه می ماند انگار یکی دو تخته از مردانگیش کم می شد. به همین خاطر سالها بود که کتابخانه نشین بودم. اگر کتابخانه ملی نمی رفتم حداقل در کتابخانه مجتمع شهدای محل خودمان یک میز و صندلی دست و پا می کردم و روزگار در آنجا به سر می کردم. اما این روزها دیگر کسی نمی تواند تو را متهم به خاله خانگی کند و حتی از حضورت هم استقبال می کنند. این نزدیک خانواده بودن معایبی دارد اما بعد از یک دوره بلند مدت بیرون زیستی، شما را با مشکلات خانمهایی که مجبورند در خانه باشند بیشتر آشنا می کند. البته می توانی علوم جدیدی مثل شیمی و فیزیک و ریاضی و ... را هم بی هزینه بیاموزی. مثلا، ترکیب کدام شوینده ها، بهتر می تواند جرم آن کاشی آخری دست چپی بالای حمام که تا حالا در عمرت هم ندیده ای را پاک کند. یا با چه زاویه  و شتابی باید شامپو فرش را روی مبلها بکشی که هم لکه ها را ببرد و هم پرز پارچه مبل را در نیاورد. یا مثلا گیره های پرده چندتا است و با چه محاسبه هندسی باید تقسیم مساوی شود که با قلابهای روی چوب پرده هماهنگ بوده و کم و زیاد نشود و تعداد چینهای والان را به هم نزند.
  • علم بهتر است یا ثروت: این کلیپ و پیام شیرین ترین پیامی بود که در این روزها دیدم و شنیدم. آخر چند سالی بود که حرصم در می آمد که بخواهم برای مردم امر واضحی مثل اینکه باید درس خواند و باسواد بود و فرهنگ و کتاب را جزئی ضروری از زندگی به حساب آورد را توضیح بدهم. حالا در بین پیامهای کرونایی چندین بار آمده بود که سالها فکر می کردیم ثروت بهتر از علم است اما حالا فهمیدیم که همچنان تا آخر دنیا علم است که انسانها را نجات می دهد. هر چند ما همچنان معتقدیم که علم و ثروت (به معنای اسباب آرامش) هر دو در کنار هم خوب است.
  • کتابخوانی: بالاخره بعد از سالها خون دل خوردن برای ترویج کتابخوانی، فرصت کرونا باعث شد که اقشار مختلف مرتبط و نامرتبطی داد سخن از بهترین تفریح و ابزار تاب آوری این روزهای حصر خانگی، یعنی کتابخوانی سر بدهند. هم افراد سرشناس و هم گروه هایی که چندان توجهی به این امر مهم نداشتند، به نوعی مدافع آن شده اند که این را به فال نیک می گیریم
  • تجربه کلاسهای خانگی: به یمن داشتن دانشجویان مجازی و الکترونیکی در گروهمان، با آموزش مجازی بیگانه نبودیم. تجربه خیلی خوبی هم بود. هر کسی در یک جای کشور یا حتی دنیا نشسته باشد و در کلاس شرکت کند. اما هیچ وقت از خانه برگزار نکرده بودم. هم برای خودم و هم برای اهالی خانه این تجربه جالب بود. یک عکس طنز هم آمده بود که آقایی با کت و شلوار و کراوات بر روی مبل نشسته و دو بالش را زیر لپ تاپ گذاشته و دارد کلاس مجازی دانشگاهی برگزار می کند. اما پائین تنه اش با یک شلوارک پوشانده شده است. برای بچه ها هم جالب بود. اینکه پای تلوزیون بنشینند و مباحث کلاسی را بشنوند و در کامیپوتر تکالیف را بگیرند و انجام بدهند و خودشان ارسال کنند. قسمت اول تلوزیونی اش را در زمان جنگ تجربه کرده بودیم اما آن وقت فقط یک طرفه بود و نمی شد تعامل داشت و تکلیفی فرستاد.
  • توجه به پالودگی اطلاعات: باز از آن مباحثی بود که سالها در حوزه سواد اطلاعاتی و رسانه ای و مدیریت اطلاعات در مورد آلودگی و پالودگی اطلاعاتی بحث شده بود و کسی کمتر توجهی به آن داشت. اما، به دلیل اشاعه بیش از حد اطلاعات هم موضوع اضافه بار اطلاعاتی مورد توجه قرار گرفت و هم مساله سواد اطلاعاتی لازم برای تشخیص اطلاعات پالوده از اطلاعات آلوده و چگونگی ارزیابی و اطمینان از صحت مطالبی که به دستمان می رسد.

پس کاری کن که همیشه بتوانی بنویسی‌‌اش

یک وقتی –که یادم نمی آید کِی – در یک جایی – که یادم نمی آید کجا – مطلبی در مورد نوشتن از من منتشر شد. در آن نوشته اشاره کرده بودم که چقدر خوب است آدمی تمام  افکار، یافته ها، برداشتها و روزانه هایش را بنویسد. نظرات مختلفی در زیر آن نوشته از افراد گوناگون رسید که خیلی خوب و مفید بود. اما یکی از این نظرات خیلی پربسامدتر از بقیه بود. "اینکه دلمان می خواهد بنویسیم و چند بار هم اینکار را کرده ایم، اما به دلیل ترس از چیزهایی که نمی خواهیم دیگران بدانند و از سوی دیگر می ترسیم از قضاوتی که ممکن است در مورد ما بکنند، نمی نویسیم".

من هم در جواب یکی از نظرات نوشتم: "خب کاری کنید که بتوانید بنویسیدش".

این نظر و پاسخ ساده، بیانگر یک فلسفه عمیق زندگی است و از همین جا می شود سیاهه وارسی رفتار درست را شکل داد. قدیمیها در نصیحت به جوانان می گفتند و می گویند: حرفت را بجو. یعنی اینکه قبل از گفتن هر حرفی حسابی در مورد جوانب آن فکر کن و بعد حرفی را بیان کن. حالا باید بگوییم، هر کاری را که خواستی انجام بدهی با این معیار ساده آن را ارزیابی کن. آیا آن کار قابل نوشتن هست؟ و آیا اگر قابل نوشتن بود، قابلیت انتشار هم دارد؟ اینگونه می شود معیارهایی تعیین کرد که با چارچوب نوشتن رفتار را ارزیابی و اقدامات را بر اساس آن سنجید.

طبیعی و واضح است که لازم نیست همه اتفاقات روزمره را بنویسیم یا در مورد آنها فکر و ارزیابی از این دست داشته باشیم. بسیاری از کارهای تکراری و روزمره مثل غذا خوردن، خوابیدن، مدرسه یا سرکار رفتن و ...، کارهایی است که ده ها سال است بشر انجام می دهد و هیچ موضوع خارق العاده ای برای نوشتن و انتشار ندارد. مگر اینکه تجربه جدید یا تفکر متفاوتی را شامل شده و با رویکردی متفاوت به آن نگاه شود. هرچند که این روزها، با وجود شبکه های اجتماعی و مجازی، غذا قبل از اینکه در دهان افراد قرار بگیرد اول بیست سی لایک و کامنت از سوی کاربران شبکه های اجتماعی می گیرد و بعد تازه وارد دهان و سیستم هاضمه می شود.

حالا چرا نوشتن و منعکس کردن یومیه های آدمیان اهمیت دارد؟ از چند جهت می شود به این مساله نگاه کرد.

  1. نوشتن بدون فکر امکان پذیر نیست. پس وقتی که داریم چیزی را مکتوب می کنیم، حتما باید فکر کرده باشیم تا قالب و چارچوبی برایش تعیین کنیم. ضمن اینکه، در حال نوشتن هم دائم باید اندیشه های مختلف را بررسی و بهترین را روی صفحه آورد.
  2. نوشتن باعث انسجام فکری می شود. وقتی چیزی را می نویسیم تلاش می کنیم که همه جنبه ها و زوایای آن را مد نظر داشته باشیم و برخی نقاط تاریک آن هنگام نوشتن برایمان روشن می شود. با نوشتن مثل پلان یک ساختمان عمل می کنیم که تلاش می شود همه موارد دیده شود تا چیزی از قلم نیافتاده و در جای مناسب خودش قرار گیرد.
  3. نوشتن باعث مرور وقایع می شود و کمک می کند که اشکالات را رفع کنیم. اگر هم کار تمام شده و نمی شود اصلاح کرد، تجربه ای می دهد که در کار بعدی حتما به آن نکته توجه شده و از روی دادن اشکال جلوگیری کنیم.
  4. همیشه اولین جمله کلاسم در درس سازماندهی این بود: "نظم در کارها باعث نظم فکری می شود و نظم فکری انسجام کاری را به دنبال دارد و انسجام کاری آرامش می آفریند که آرامش هم خلاقیت را به ارمغان می آورد". همین مساله در مقوله نوشتن کاملا مشهود است. وقتی چیزی را می نویسیم و همه گوشه های پیدا و پنهان آن را از نظر می گذرانیم، بازاندیشی و درست اندیشی و کشف تجربه و دانش رخ می دهد.

قطعا منافع و زاویه های دیگری هم هست که در این مقال نمی گنجد.

موضوع دیگر در این ارتباط، به بعد از نوشتن بر می گردد. بعد از نوشتن چرا باید منتشر شوند؟

  1. انتشار مطالب فرصت تکمیل و صیقل خوردن فکر و کار را فراهم می کند. یعنی اینکه افراد دیگری حتما پیدا می شوند که نظراتی ارائه می کنند. این نظرات ممکن است بدیهی و معمولی باشند و قبلا در نوشته شما دیده شده باشند. حسن این نوع نظرات تائید شدن مطلب است و انرژی مضاعف ناشی از درست اندیشی را در پی دارد. برخی نظرات دیگر هم سازنده و مکمل هستند که توجه شما را به نکاتی که ندیده اید و جنبه هایی که باید اضافه شوند جلب می کنند که تکلیف آنها هم روشن است. قسمت سوم که مهمترین نظرات است، نظرات مخالف و اشکال گیرنده است. این نظرات اگر چه تلخ می نمایند اما بسیار بسیار برای تکمیل و اصلاح کار لازم هستند. باید مثل دارویی تلخ که برای سلامت لازم است آنها را پذیرفت و به آغوش کشید.
  2. انتشار یومیه ها و تجربه ها، برای دیگران آموزنده هستند. به ویزه اینکه تجربه زیسته خیلی خوبی در درون خود دارند و کمک می کنند که افراد دیگر بدون تحمل هزینه و صرف وقت و حتی خطرات احتمالی، از نتیجه زحمات شما بهره مند شوند. البته اگر قدرش را بدانند و آنقدر عاقل باشند که استفاده کنند.
  3. یکی از دلایل جالب انتشار را می شود با استناد به جناب یوال نوح هراری صورت بندی کرد. در کتاب مهم و معروف ایشان یعنی "انسان خردمند" اشاره مستوفایی به اینکه چرا انسان خردمند توانسته است در جریان تکامل، بر دیگر حیوانات دنیا برتری یافته و همه آنها را تحت انقیاد خود درآورد. ایشان دلیل ماندگاری و تسلط انسان را زبان منحصر به فرد او می شمارد. اینکه انسان می تواند چیزهای غیرفیزیکی و مادی مثل خیال، اندیشه، و ... را به صورتی منتقل کند، راز ماندگاری او است. اما قسمت جالب اینجا است که "وراجی بشری" بخش عمده ای از کار ماندگاری و تخیل جمعی و همکاری گروهی و تصرف دنیا را انجام می دهد. شاید انتشار کمک به ارضای بخش وراجی مکتوب بشری باشد. (اگر دوست داشتید در قسمت نظرات به آنها اشاره کنید. این هم بخش تبلیغات و مشتری یابی ما)

ما معمولا چیزهایی را می نویسیم که خیلی پر اهمیت هستند و به نظرمان یا باید ماندگار شوند یا اینکه دیگران را هم در جریان آنها بگذاریم. نوشتن کار سختی است. به ویژه اگر قرار باشد آن را در معرض دید و قضاوت دیگران هم بگذاریم. اگر با همین رویه پیش برویم که همه احساسات و اتفاقات هر روزه مان را به روشی که مخصوص خودمان است مکتوب کنیم و نگهداری کنیم، بعد از سالها گنجی را در اختیار داریم که قدر و قیمتی برای آن نیست. حالا تصور کنید که یک قرن گذشته و پژوهشگر یا تاریخ دانی به دنبال اطلاع و کشف حال و احوال آدمیان دوره های گذشته بوده. یک تکه فلز، استخوان، سگ نبشته، حتی پشگل جانوران گذشته، الان با چه عزت و احترامی از زمین برداشته و بسته بندی و سریعا راهی آزمایشگاه می شود تا ما را با ریشه های خودمان آشنا کند. چرا که بسیاری از رفتارهای حال حاضر ما ریشه در قرنها و حتی میلیونها سال گذشته ما دارند. بنابراین، همین نوشته های به ظاهر بی ارزش معلوم نیست برای آیندگان و پژوهندگان آنها چه گنجی به شمار خواهد آمد. خاصه اینکه، حالا به سبب نوشتن دائم مراقبه کنیم که کارهایمان بعدا قابل نوشتن باشد و ایضا، هزاران سال بعد که پژوهشگران باستان شناسی دارند روی آنها کار می کنند، آبرویمان نرود که بگویند چه آدمهای بی کلاسی و بی ادبی بوده اند.

بغض زندگی را بخند

سال‌هاست که همه تلاش ما در خانه و با بچه ها این است که تا می توانیم طنز ببینیم. ناخودآگاه اینطور پیش آمده که البته ما هم جلویش را نگرفتیم و به آن خوش آمد گفتیم. بر اثر اتفاقاتی از جمله همکاران خیلی خوب مدیریت کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی و خیلی ماجراهای دیگری که بر اثر قانون جذب –به هر چه فکر کنید برایتان پیش می آید- کلا گرایش به طنز در زندگی شکل جدی پیدا کرده است.

روز سه شنبه 10 دی 98 یک فایل تصویری در شبکه های مجازی پخش شد و تقریبا تا ظهر ده دوازده مرتبه از کانال‌های مختلف به دستم رسید. در مورد دوپامین، سروتونین، اکسی توسین و سایر هورمون‌های شادی‌بخش صحبت می کرد. یکی از آموزه هایش که خیلی در جان من رسوخ کرد این بود که هر وقت کار خوبی می کنید به خودتان جایزه بدهید مثلا یک کافه بروید یا هر کار شادی بخش دیگری که شما را خوشحال می کند. یادم آمد که بدون علم و همین طور دیمی، قبلا چند بار این کار را کرده ام. مثلا یک کارگاه داشتم برای کتابداران سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران نزدیک ساعت 13 تمام شد و گرسنه و ناهار نخورده آنجا را ترک کردم. از عرض خیابان که رد می شدم چشمم خورد به تابلوی هتل 5 ستاره اسپیناس در بولوار کشاورز که تازه افتتاح شده بود. همانجا به جای اینکه مستقیم بروم و به آن سوی خیابان برسم، راهم را با زاویه ای 45 درجه ای کج کردم و صاف رفتم نشستم در رستوران خیلی نو و براق هتل اسپیناس. آنقدر تازه بود که فکر می کردم این قاشق و چنگالها اولین بار در عمرشان جلوی من گذاشته شده اند از بس که برق می زدند. چیزی حدود 97 هزار تومان با قیمت آن وقت و با احتساب بیمه بابت کارگاه گرفته بودم و وقت پرداخت صورتحساب 103 هزار تومان با احتساب 7 درصد ارزش افزوده (آن اوائل 7 درصد بود و بعدا کردندش 9 درصد) پرداختم.

نزدیک ظهر در استوری اینستاگرام آقای امین تویسرکانی آگهی دیدم با این مضمون "شکرپاره، نشست ادبیات طنز تهران" از ساعت 17.30 در خانه شعر و ادبیات. اسم صابر قدیمی و سعید بیابانکی و خود امین تویسرکانی هم بود. بدون معطلی و علیرغم همه کارهایی که داشتم، تصمیم جدی گرفتم که حتما در این شب شرکت کنم. به ویژه این چند وقت اخیر که شدیدا درگیر نوشته ها و پادکستهای احسان عبدی‌پور با آن نگارش و خوانش زیبا و طنز دلکش هستم، اصلا برای تصمیم گیری تعلل نکردم.

ساعت 13 آخرین جلسه درس سمینار تحقیق مجازی بود که از خانه برگزارش کردم. خیلی تجربه جالبی است که در خانه نشسته باشی و مثلا گرمکن ورزشی پایت باشد و کلاس وزینی برگزار کنی و در مورد اتفاقات فرهنگی و پژوهشی دنیا صحبت کنی. البته چون از لحاظ روانی آدمی که شلوار راحتی منزل تنش هست ممکن است دچار افت شدید اعتماد به نفس بشود من لباس رسمی پوشیدم. بعد هم سوار شدم و ساعت 17.25 دقیقه برای اولین بار جلوی خانه شعر و ادبیات در تپه های فرهنگی عباس آباد دستی ماشین را کشیدم. نم کم جان بارانی هم می زد که ظاهرا بعدا تبدیل شد به مصیبتی عظما چون مجری برنامه به خاطر همین باران درگیر ترافیک شد و 45 دقیقه بعد رسید و خیلی از مهمانها هم یا اصلا نرسیدند یا به عکس یادگاری اختتامیه رسیدند.

افراد مختلفی آمده بودند و انصافا شعرهای قشنگی خواندند. چند ساعتی فارغ از هر سختی و تلخی و زشتی دنیا از ته دل خندیدیم. البته که روح عصاقورت داده ایرانی در ابتدای امر خیلی جدی و سخت نشسته بود و یواش یواش که یخ همه آب شد تازه متوجه شدیم که می شود از ته دل خندید. خاطرات و گفته های افراد خیلی جالب بود که بخشی از آنها را در اینجا می آورم:

صابر قدیمی: شاعر طنزپرداز و مجری توانایی است. به نظرم توانایی بازیگری خیلی خوبی هم دارد و گفته ها و اشعار طنزآمیزش با اجرای خودش و زبان بدن و توانایی بازیگری که دارد خیلی شیرین می شود. مثلا در اجرای مراسم تقدیر از دست اندرکاران هفته کتاب (17 آذر 98) در کنار همه شوخی هایش این یکی خیلی عالی بود. همان روزهای گرانی بنزین بود که اشاره کردند الان این بنزین خیلی خوب کاری کرده و ما مجبوریم با مترو بریم. بعد اونجا همه رو می بینیم. دوست و آشنا و حتی فامیلهامون رو. اونم نه از دور که از فاصله نزدیک و با دست و بدن طوری نزدیکی ناشی از ترافیک جمعیت در مترو را نشان می داد که آدم یاد ساموئل جکسون با آن قدرت بازی می افتاد.

ایشان گفت که یک روز با شاعر طنزپرداز دیگری تازه از یک مراسم شب طنز بیرون آمده بودیم که یک نفر ما را شناخت و بعد از سلام و علیک گفت اشکالی نداره که یک عکس داشته باشیم. ما هم ایستادیم و منتظر شدیم که ایشان گوشی یا دوربینی در بیاورند و عکس بگیرند. اما هیچ حرکتی نبود. بعد گفتیم می خواهید که با دوربین ما عکس بگیریم. عکس را که گرفتیم، ایشان دست دادند و خداحافظی کردند. گفتیم که عکس را نمی خواهید که برایتان بفرستیم. گفت نه. می خواستم شما یک عکس با من داشته باشید.

یا اینکه، شوخی هایی که با اسامی افراد می شود که یک بار و دوبارش با مزه است اما وقتی هر روز مردم فکر می کنند وقتی با یک طنزپرداز مواجه می شوند، حتما چیزی بگویند و انتظار داشته باشند خود طرف هم بخنند دیگر زیاده روی است. از جمله اینکه هر کی به ما می رسد، می گوید شما قدیمی هستید؟ جدیدتون کی میاد؟

آقای سعید بیابانکی شاعر بلندآوازه و چیره دست دیگری بود که حضور داشت و هم شعر خواند و هم در کنار آقای قدیمی با جملات طنزآمیز، مجلس را شاد می کرد. خاطره هایی هم ایشان نقل کرد:

گفت: یک روز از مترو بیرون آمدم و آقای مسنی سلام و علیک گرمی با من کرد و گفت که از خواندن اشعار و کتابهای من لذت برده و برنامه های من را می شناخت و همه را هم اشاره می کرد. خیلی خوشحال شدم و کمی که صحبت کرد به مغازه آبمیوه فروشی در آن نزدیکی اشاره کرد و من فکر کردم که مغازه ایشان است و می خواهند که دعوت کنند به آبمیوه. یکهو درآمد و گفت بیزحمت از این مغازه برای من یک هویج بستنی بگیرید.

آقای بیابانکی یک کتاب دارند به اسم "سکته ملیح". می گفتند وقتی که این کتاب منتشر شد همان روز و بعد هم شب و فردا، همه دوست و آشنا و برادر و مادرم زنگ می زدند و می پرسیدند بهتری؟ خوبی؟ الان در چه وضعیتی هستی؟ و من تعجب می کردم. بعد فهمیدم که یک روزنامه برای انتشار این کتاب تیتر زده: "سکته ملیح سعید بیابانکی".

آقای شروین سلیمانی هم که از شاعران طنزپرداز دیگر هستند، گفتند که یک کشور هست در آفریقا به اسم گابن. این کشور خیلی از نظر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی وضعیت بغرنجی دارد. شعر خیلی مفصلی در مورد کشور گابن خواندند. ولی نمی دانم چرا همه حضار احساس می کردند که این کشور و وضعیت آن را به طور کامل می شناسند!!!!!!!

آقای مهدی استاد احمد هم شعر خواندند و خاطره گرفتند. ابتدای برنامه هم آقای مهدی فرج‌الهی یکی از شعرهای طنز ایشان "دیدم مینی بوس از ادکلن آکنده است" و شعری از سعید بیابانکی را با گیتار به زیبایی اجرا کردند. یکی از مهمترین مشکلات ایشان با اسمشان است. گفت که هر کس به من می رسد با این فامیلی کلی شوخی می کند. مثلا می پرسد شما تازه استاد شدید یا از بچگی هم استاد بودید آقای استاد احمد. یا اینکه یکبار رفته بودیم شیراز برای برنامه ای و بنری زده بودند و روی آن نوشته بودند مقدم میهمانان گرامی: استاد بیابانکی، رفیع، قدیمی و احمد را گرامی می داریم. فکر کرده بودند که این استاد جزئی از نام ایشان نیست و لقبی است که حذف کرده بودند.

دیگر اینکه یکبار زنگ زدم منزل یکی از دوستانم و نبود. به مادرش گفتم که پیامم را به ایشان بدهد. پرسید شما و من گفتم: استاداحمد هستم. بعد دوستم گفت که مادرم گفته این رفیقای تو عجب آدمهای متکبر و عوضی هستند. از دوستت می پرسم شما؟ می گه استاد هستم. آدم باید یه خرده افتادگی داشته باشد و اینقدر متکبر نباشه.

آقای امین تویسرکانی هم در جلسه بودند و کتاب ایشان به اسم: "از پشت میز عدلیه" هم معرفی شد در مورد آن صحبت کردند. وقتی کتاب به دستم رسید و خواندمش آنقدر کیف کردم که در پست اینستاگرامی در مورد آن نوشتم. اتفاقا امین خان تویسرکانی هم دیده بود و خیلی خوشحال کننده بود. این کتاب خاطرات یک قاضی دادگستری است که به طنز نوشته شده و بسیار هم خواندنی است. تعداد بیشماری از آن را خریده و اهدا کرده ام. کتاب را هم خانم دکتر ماندانا صدیق بهزادی به من اهدا کرده بود. فکر می کردم که ایشان می دانند تویسرکانی هستم که کتاب را دادند. اما بعدا که با هم صحبت کردیم متوجه شدم که به خاطر تشابه فامیل نویسنده و شهر ما آن را نداده اند. گفتند که در یک تور احتمالا یزد نویسنده کتاب در مورد آن با دوستش صحبت می کرده و از آن می خوانده اند و مشتاق شده و کتاب را دیده و خریده و اهدا کرده بودند. هم اینکه یک قاضی که معمولا مظهر جدیت است، کتاب طنز بنویسد و هم اینکه استاد جدی تری مثل خانم دکتر بهزادی این کتاب را به آدم هدیه کند، خودش جمع اضدادی است. به هر حال، ایشان آمدند و در مورد کتاب و عواقب نوشتن آن صحبت کردند و بخشهایی از کتاب را خواندند.

در حین صحبت آقای بیابانکی گفتند شما که قاضی هستید اگر به این سوال من که سالهاست با آن درگیر هستم پاسخ بدهید خیلی خوشحال می شوم. "خیار غبن" یعنی چه؟ و همین شروع ماجرای مفصلی شد که حضار و مجریان کلی در مورد آن گفتند. اینکه دقیقا مثل یک فحش است و ... آقای تویسرکانی هم معنای آن را توضیح دادند و گفتند که کامل آن این است و هر جا دیدید که آن را در سندها نوشته اند بدانید که می خواهند سرتان کلاه بگذارند: "اسقاط کافه خیارات بالاخص خیار غبن فاحش بالاخص افحش".

از ایشان پرسیدند شما که طنزپرداز هستید آیا شده است که تا کنون حکم طنز هم بدهید. پاسخ جالبی دادند و گفتند:

"در دادگاهی کار می کنند که شکایت از مسئولان در آنجا طرح می شود. یکبار پسر یکی از مسئولان عالی رتبه به سازمانی مراجعه می کند برای کاری و وقتی کارش راه نمی افتد به مسئول مربوطه می گوید: می دانی من کی هستم؟ من پسر فلانی هستم. آقای اداره‌چی هم بر می گردد می گوید پسر نوح هم اینچنین بود. همین می شود که این آقا آمده بود شکایت که ایشان به من توهین کرده اند و باید برخورد شود. من می توانستم با چند خط سر و ته قینضیه را هم بیاورم. اما حکم مفصلی نوشتم و توضیح دادم که حضرت نوح فرزندان بیشمار داشته و فرد متشاکی هم تعیین نکرده که کدام یک از فرزندان نوح مد نظرش بوده. بنابراین نه تنها این توهین به شمار نمی آید بلکه اتصاف شاکی به فرزند یکی از پیامبران اوالوالعظم و صاحب وحی خودش یک اعتبار و احترام است. فلذا این شکایت باطل است و چه بسا که باید شاکی از متشاکی دلجویی و تشکر هم به عمل آورد".

 

بعد از جلسه که با ایشان صحبت کردیم در مورد وجه تسمیه فامیل تویسرکانی ایشان پرسیدم. گفتند که ما اجدادمان تویسرکانی بوده اند و در زمان قاجار به اصفهان کوچیده اند و الان دیگر کسی را در تویسرکان ندارند ولی در اصفهان خاندان بزرگی با فامیل تویسرکانی هست. جالب اینکه گفتند پدر محترم ایشان پزشک بوده اند و یک کتابخانه خصوصی مجهز دارند که بیش از 12000 جلد کتاب دارد و فهرستنویسی و رده بندی هم شده و نرم افزار کتابخانه ای هم دارد.

در مجلس گفتند که هر کس با دو کلمه باران و سفر شعری طنز بگوید جایزه دارد (آنهم چه جایزه‌های طنازانه‌ای) و من هم نوشتم:

خواستم به روی ماهت، پاشم نَمی ز باران

افشان ریزگردها، گِل کرد روی ماهت

گفتم برای رخصت، چندی سفر بباید

بنزین به خاطر آمد، سوختم رسید به پایان

هر چی درستش خوبه

عقربه های ساعت قجریِ آنتیک بالای سرش روی 4 و 23 مانده بود. ساعتی که سالهاست همین جا و با همین عقربه ها سر جای خودش باقی مانده و دستی از آستین روزمرگی ها بیرون نمی آید که آن را به امروز و حال برساند. وقتی اتاق را ترک می کنم و بیرون می آیم، مردنگی های سردر ساختمان از شیشه های رنگی طبقه دوم عمارت به چشم می آیند که یاد روزهایی را زنده می کنند که همه آنها روشن می شد و زندگی را نوید می داد. حالا سالهاست که ندیده ام این مردنگی های سرخ و سبز و آبی، نوری را به خود ببینند. با این فکر که آدمهای سازنده و بنا کننده این تجهیزات به چه فکر کرده اند و چطور این چیزها را ساخته اند، از پله ها پائین می آیم و چلچراغ بزرگ تالار می دود دنباله همین افکارم که چند ماه یا سال است که این چلچراغ هم رنگ نور را به خود ندیده و از کِی این همه آویزهای کریستال آن به خاک نشسته است.

این روزها، مدام افکارم حول دایره همین ماجرا می چرخد که ما ابزارها و وسائل را برای چه ساخته ایم و چرا وقتی یک چیزی را می سازیم و مدتی می گذرد، دیگر به کارکرد و درست بودن آن فکر نمی کنیم و به حال خود رهایش می کنیم؟

حتما شما هم فراوان با چنین صحنه هایی مواجه شده اید که چندتایی از آنها را ذکر می کنم:

  • آبنماهای ساختمان یا پارکها که سالهاست آب به خود ندیده اند و همه رنگهایشان طبله کرده و جا به جا ریخته و کچ و آهک محلول در آب شهری تمامی سوراخها و سطح آنها را پوشانده است.
  • پله برقی هایی که دائم خرابند
  • دردهایی رمیده زیر سردرهای شیکی که یک قفل گنده به آنها زده اند و باید از دری کوچک و تنگ و بد ترکیب تردد کنی
  • وب سایتهایی که نصفِ بیشتر آیکنها و لینکهایشان خراب یا قدیمی است
  • دکمه های کنده شده کت یا مانتوها یا زیپهایی که سالهاست خراب هستند
  • ساعتهایی که هیچ وقت باطری ندارند یا با تغییر ساعت نیمسال اول و دوم تغییر نمی کنند
  • چراغهای راهنمایی سر چهار راه ها که هیچ وقت خدا نمی شود به آنها اعتماد کرد. یا سر یک ثانیه ای گیر می کنند که معلوم نیست کی تمام می شود و کلی تصادف را باعث می شوند یا اینکه از یک ثانیه ای یکباره می پرند و صفر می شوند و شما هیچ وقت نمی توانید روی آنها حساب کنید
  • پزشکانی که روپوش نمی پوشند و ماسک نمی زنند
  • کارگرانی و موتورسوارانی که کلاه ایمنی بر سر نمی گذارند
  • اعلانهای روی دیوار که مثلا سه ماه یا یکسال از تاریخ برگزاری یا اقدام آنها گذشته است
  • و...

کیفیت در جزئیات نهفته است. وقتی که یک امر جزئی به دقت مورد توجه قرار گرفته و کارکرد صحیح آن صورت می گیرد، یعنی اینکه برای دست اندرکاران مهم است که همه چیز این مجموعه درست و دقیق و کارآمد باشد و این یعنی کیفیت.

ما در اینجا به طور معمول خیلی چیزهای خوب و عالی را دوست داریم و اصلا وقتی که می خواهیم چیزی بخریم یا بنا کنیم، همیشه باید آخرین نسخه و آخرین طرح را به دست بیاوریم. خودمان را به آب و آتش می زنیم که آخرین مدل گوشی یا تبلت موجود در بازار را بخریم و کمی دلمان آرام بگیرد که ما به روزیم. اما در خیلی از جاهای دنیا، آخرین و جدیدترین بودن مهم نیست. کارکردها برایشان اهمیت بیشتری دارد. هر چیز قدیمی را هم آنقدر خوب نگه می دارند و مراقبت می کنند که مثلا بعد از گذشت مدتهای مدید می بینیم که قطاری به جا مانده از صد سال پیش هنوز روی ریل است و کار می کند. ساختمانهای بسیاری از کشورهای اروپایی بیش از صد یا صد و پنجاه سال قدمت دارند، اما همه بازسازی شده و روزآمد هستند و قابل سکونت.

یکی از مهمترین مسائل زندگی مردم و دولتهای جهان، مراقبت، نگهداری و کاربردی سازی است. یعنی اینکه وقتی چیزی ساخته می شود، طبیعی است که نمی تواند تا ابد مثل همان روز اول کار کند و به مرور زمان دچار فرسودگی می شود اما اگر به خوبی از آن مراقبت شود و به موقع احتیاجات اولیه و معمولی آن برطرف شود، هم طول عمر بیشتری دارد و هم می تواند به درستی کار کند. به همین خاطر است که شاهد دستگاه ها، کارخانه ها، مشاغل و ... در دنیا هستیم که حتی مثلا تا 300 سال از عمر آنها می گذرد اما هنوز کارآیی دارند. ضمن اینکه هر چیزی را که ساخته اند یا برای جایی تعبیه کرده اند، هر روز فعال می شود و مورد استفاده قرار می گیرد. در حالی که در اینجا خیلی وقتها بسیاری از چیزهای ضروری را می بینیم که در ساختمان تعبیه شده، اما نه کسی حال راه اندازی آن را داشته و نه وقتی خراب شده برای تعمیر و بازسازی آن تلاشی به عمل آمده است. ضمن اینکه تا جای ممکن سعی می کنند که همه جا فعال بوده و مورد استفاده قرار گیرد چرا که به قول شاملو "حضور آدمی آبادانی است" و اگر دقت کرده باشید هر ساختمانی که مدتی خالی از سکنه می شود با سرعت عجیبی رو به خرابی می گذارد.

یک روز با همکارم که معاون فناوری اطلاعات مرکز بود و مسئول سرورها و سیستمهای رایانه ای در اتاق نشسته بودیم که تلفن زنگ زد و گفتند که فلان سرور دچار مشکل شده و الان چون ساعت کاری تمام شده و عصر چهارشنبه است همکاران رفته اند و نمی شود آن را درست کرد. ایشان هم بعد از مدتی چک و چانه و غرغر گفت که خاموشش کنید تا شنبه. بعد که تلفن تمام شد، دادش بلند شد که این سیستم و سرویس نمی شود که تا تقی به توقی می خورد، کلا خاموش و خلاص.

به همین خاطر هر طرح و ایده ای که برای اجرا می آید اولین چیزی که از همکاران می خواهم روشن کنند این است که استمرار و مداومت طرح چگونه است و آیا فکرش را کرده اید که این کار چگونه ادامه می یابد؟ چون شروع کردن به مراتب آسان تر از ادامه دادن و تکمیل کردن است. چه بسیار وبلاگهایی که با شور و حرارت شروع شده اند و بعد از مدتی کمرنگ شده و حالا هم دیگر کلا به خاموشی گراییده اند. یا کانالها و وبگاه ها و صفحات وبی یا حتی مجلات و همایشها و برنامه های پر طمطراق و زرق و برق. اگر کاری را کوچک شروع کنیم ولی مداوم به مراتب بهتر از کاری پرشکوه است که دولت مستعجل باشد. حتما شنیده اید که در آمریکا به احترام ادیسون و کار سترگ اختراع برق (هر چند ممکن است در آن شبهه باشد)، یک دقیقه در سال برق را خاموش می کنند. جدای از اینکه همین یک دقیقه چقدر ممکن است خسارت داشته باشد، پیام نهفته آن این است که برق تحت هیچ شرایطی قطع نمی شود و همیشه دایر است و این یک دقیقه یعنی یک اتفاق چشمگیر و مهم به احترام علم و دانش.

ساختمان کتابخانه ما –یعنی کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی – در دهه 1340 شمسی بر روی تپه ای در وسط دانشگاه تاسیس شده که یعنی قلب دانشگاه باشد و از همه سوی هم دیده شود و هم قابل دسترس. اما به سبک ساختمانهای پهلوی دوم و برای شکوه و جلال آن، پلکان وسیعی برایش ساخته اند که با بنیه مردمان آن روزگار سازگار بوده و مردم الان از دیدن آن به وحشت می افتند. در فکر چاره بودیم که بعد از مطالعه و ارزیابی فراوان، بالاخره به این نتیجه رسیدم که از سمت شمالی ساختمان یکی از همین درهای متروکه را بازسازی کنیم و رفت و آمد کتابخانه به آنجا منتقل شود. همه فکر و تلاشم این بود که بتوانم پیش بینی کنم که آیا مشکلی پیش نخواهد بود که مجبور شویم آن را مسدود یا تعطیل کنیم؟ بالاخره در را "درگشایی یا درنمایی" (مثل رونمایی یا بازگشایی) کردیم. هر روز که کتابخانه می رفتم و می روم اولین کارم این بود که ببینم این در سروقت باز است یا خیر. بسیار پیش آمده بود که مثلا ساعت 9 صبح در هنوز بسته بود. آنقدر پیگیری کردم که بالاخره مجبور شدم تهدید به توبیخ کنم که این در اگر اعلام شده باز است باید همیشه خدا سروقتش باز باشد و به هیچ وجه تعطیل و بسته نباشد. بعد از حدود یکسال موفق شدم که این مساله را جا بیاندازم که اگر سنگ هم از آسمان ببارد وقتی این قول را داده ایم باید سر عهد خود باشیم و به هر طریق ممکن این در را باز نگه داریم. آبان ماه امسال که هنوز سیستم گرمایی کتابخانه راه نیافتاده بود و دستگاه گرماساز مخصوص یکی از بخشها هم کار نمی کرد متوجه شدم که در را به خاطر سوز و سرما بسته اند. جر و بحث و کار بالا گرفت که همکاران اصرار داشتند در را ببنید و من با این استدلال که مردم مسخره ما نیستند که هر وقت دلمان خواست سرویسی را بدهیم و با اولین مشکل درش را تخته کنیم، سر حرفم ایستادم که حتما و تحت هر شرایطی باید این در باز باشد. خدمتی که استمرار نداشته و از مدل "هر وقت دلم خواست" باشد، دیگر خدمت نمی شود. یا باید اول فکر همه جا را بکنیم و همه شرایط را مهیا کنیم و کاری را شروع کنیم یا اینکه اصلا نباشد شروع کنیم و به کسی قولی ندهیم. این مساله در مورد فعالیتهای داوطلبانه هم هست که فرد مزد و مزیتی نمی گیرد اما نمی شود به صِرف اینکه داوطلبانه است هر طور و هر وقت دلمان خواست آن را پیش ببریم.

همیشه اول مهر و اولین روز کاری فروردین، ساعتها اتاق و محل کارم را با ساعت جدید تنظیم می کنم و اگر باطری ساعتی تمام شود تلاش می کنم که در سریعترین زمان ممکن آن را راه بیاندازم. چرا که یا نباید چیزی را نصب کرد یا باید دائم به روز نگهش داشت و کارآیی آن همیشه در اولویت باشد.

کلاهِ گشاد به‌ سر‌رفتگی

هر کسی که در ایران زندگی می کند، کم یا بیش حداقل یکبار در زندگی یا در نمونه های حاد آن، دست کم یکبار در روز، چنین احساسی به او دست می دهد که "عجب کلاهی سرم رفته". احساس مرغِ همسایه غاز بودن، یکی از احساسات ازل و ابدی بشر است اما در ایران، نه تنها مرغ همسایه که موش و سوسک و جیرجیرک و کرمهای همسایه هم غاز و تیهو هستند و فقط وقتی که از مرز ایران رد می شوند و مهر ورود فرودگاه ایران در تذکره آنها درج می شود، تبدیل به موجودات حقیری که الان هستند می شوند.

تصویری که ایرانیها از زندگی در خارج از مرزهای ایران دارند به این شکل است که هر روز نزدیک ظهر (نه صبح زود) در رختخوابی مشرف به یک دریاچه با نوک شاخه های پر شکوفه درختان و برگهای سبز فرورفته در آب، چشم باز می کنند و یک ندیمه جوان و زیبا با کیمونوهای رنگین کمانی آسیای شرقی، دست به سینه و مودب تعظیم کرده و به نرمی می گوید صبح بخیر سرورم، چه چیزی احتیاج دارید در این روز زیبا؟ مابقی روز هم به همین سیاق در تخیل ابر وار ایرانی به سر می شود. در نظر ایرانیهای مقیم ایران، خارج نشینانِ بی درد هر لحظه دارند رویاهای آنها را زندگی می کنند و در مرادهای آنان غلت وا غلت می زنند. آنها کسانی هستند که نصف ایران‌نشیان هم کار نمی کنند اما درآمدشان سر به فلک می زند. آن هم با آن همه آزادی و امکانات و عشق و حال دائمی. اغلب هم چنین موقعیتی را آن وقت که ارزان بوده داشته اند که خیلی کم هزنیه که یعنی تقریبا مفت، بروند و در بهترین کشور دنیا الان غرق نعمت باشند. آخر جمله شان هم این است: ما هم اینجا خودمون رو حروم کردیم، "والا به خدااااا".

این احساس از کجا نشات می گیرد و چرا چنین شده که همه یا حداقل بیشتر مردم ایران تصور می کنند که تمامی اهالی کره زمین در عشق و حال دائمی به سر می برند و بدبخت ترین آدمیان کره خاکی، کسانی هستند که در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنند؟ این سندرم خود بدبخت بینی، دلایل متعددی می تواند داشته باشد. برخی بیرونی هستند و به سابقه تاریخیِ دائم در بلابودن ایرانی بر می گردد. او که هر وقت چشم باز کرده، غول نتراشیده و نخراشیده ای در کسوت بیابان گرد و مغول و اجنبی بالای سر خودش دیده که به قصد تاراج او آمده. همین شده که دیگر دلش نیامده چشمانش را باز کند و همینطور در خواب غفلت مانده. تازه، در عالم خواب یا خود به خواب زنی هم چندان بد نمی گذرد. چشمانت را می بندی و از این دنیای دون و دغل به جهانی سراسر گل و سنبل پر می کشی. هر چقدر که دلت بخواهد، بر توسن خیال می تازی و بدون یک ریال هزینه تا هر سراپرده ای که دلت بخواهد سر می کشی. اما اشکال کار در اینجاست که تا ابد نمی توانی در خواب بمانی یا خودت را به خواب بزنی. بالاخره یک روز باید چشمانت را باز کنی و هر چقدر که دیرتر این مهم را انجام دهی، گرفتاریهایت بیشتر و بیشتر می شود.

یک دلیل دیگر هم تجربه زیسته ای است که کمر به اثبات همه این بدفکریهایِ ایرانی بسته است. به قول طرف که می گفت: "نمی دانم چرا هر چه گم می شود همه به من شک می کنند" و دیگری در جوابش می گفت: "نمی دانم چه حکمتی است که متاسفانه همیشه هم درست فکر می کنند و شوربختانه همه اشیاء گم شده هم نزد تو پیدا می شود". یعنی اینکه این احساس منفی همیشه همیشه هم فقط احساس منفی خالی نیست و خیلی از اوقات واقعا کلاه سر آدم رفته است. این وضعیت به مثال جاده ای است یک طرفه که همه راننده ها در جهت درست رانندگی می کنند و فقط یک راننده مجنون در بین آنها، شروع می کند خلاف جهت مسر رانندگی کردن. مسلم است که این کار غیر معمول چندان هم بی زحمت نیست و طبیعی است که برخوردهای مختلفی از سطحی و معمولی تا عمیق و خطرآفرین پیش بیاید. تمام مردم دنیا –به غلط یا درست بودن آن کاری نداریم و فقط در پی تشریح موقعیت هستیم –چیزهایی را می خورند، می پوشند، می نوشند، می بینند، تجربه می کنند و... که تقریبا در اغلب کشورهای جهان رایج است و مشکلی در آن نیست. اما در ایران باید از همه خوردنی ها، پوشیدنی ها، نوشیدنی ها، دیدنی ها، تجربه کردنی ها و... جهان چشم بپوشی که خب این کار امر ساده ای نیست و هزینه های گزاف تحمیل می کند. آن هم نه در دوره پارینه سنگی که بشر در تمام طول عمرش به غیر از چند وابسته خانوادگی و قبیله ای، دیگر آدمی را به خود نمی دید؛ بلکه در عصر ارتباطات و اطلاعات و دنیای بدون مرز و شیشه ایِ رسانه های مردم‌نهاد.

در حالی که من فکر می کنم آنچنان هم که فکر می کنند و به تصویر می کشند "در شرق و غرب خبری نیست". نه اینکه شرایط با اینجا فرق نکند، اما مدینه فاضله ای که تمام مصائب دنیا پشت درهایش مانده و آن درها، ابواب‌الجنه واقعی باشند هم نیست. زندگی خارج از مرزهای ایران هم قطعا مسائل و مشکلات خاص خودش را خواهد داشت. با همه روزمرگی ها، غربت، زبان، فرهنگ، تنهایی، بی رسمی و ... به ویژه برای مردمان احساسی و تا خرخره فرورفته در فرهنگ و سنت ایرانی با بوی چلوکباب و قلیان، آن مدینه فاضله، چندان هم فاضله به نظر نمی آید. اما نمی دانم چه سری است که نه آنهایی که می روند و رحل اقامت در بلاد فرنگ می افکنند واقعیات را بازگو می کنند و برای اینکه حرص ایران نشیان را در بیاورند، یک بهشت شبانه روزی و دائم الشعف از آنجا ترسیم می کنند و نه آنان که در ایران مانده اند، بعضی از زمزمه های "خارج از مرزهای مام وطن چندان گاوی سر راهت سر نمی برند" را می شنوند. هر یک بر سیاق خود به تنومندسازی آن ور آب، و حقیرسازی این ور آب مشغولند. حال آنکه باید گفت، زندگی در یک کشور یا مکان خاص علاوه بر شرایط و شانس و امکانات، به روحیات و خلقیات خود فرد هم بر می گردد. یعنی هر کس باید نسخه مخصوص روحیات خودش را بیابد. چه بسیار افرادی که با احساس خلا در زندگی خود مواجه شده و راه را در هجرت و رفتن به کشوری دیگر گمانه زده اند و بعد از رفتن تازه دیده اند که عجب کلاهی در آنجا به سرشان رفته.

همین است که ایرانیها (به قول محسن نامجو "ایرونیها") چه اینور آب و چه آن ور آب، این احساس کلاه گشاد بر سر رفتگی را دائم باید با خود به این سوی و آن سوی بکشانند.

اینجا آتن 10: ایفلای 85ام: سفر از من باز نمی‌گردد

شمس لنگرودی به زیبایی می گوید: بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

روز آخر سفر حکایت غریبی دارد. گویی تازه از خواب پریده ای. به سرعت برق و باد می گذرد و تو می مانی و یک دنیا خاطره رنگین و یک عالمه حسرت جاهای نرفته و ندیده. با این امید که شاید در سفری دیگر، بی حسرت کوله پشتی ات را به دوش بکشی.

پنجشنبه شده و جرس فریاد می دارد که بربندید محملها. روز خنک 7 شهریور 98 است و قبل از رفتن به فرودگاه بازهم باید تلاشی بکنم که شاید بشود مسترکارت را خالی کرد و این مشکل را هم حل کرد. ساعت 13.10 دقیقه پرواز برگشتم است.

همه اش کلمه آخر در ذهنم می چرخد. آخرین صبحانه، آخرین کوچه، آخرین خیابان و آخرین میدان سینتگما. فروشگاه زنجیره ای پابلیک ساعت 9 باز می شود. اگر ساعت 11 فرودگاه باشم خوب است. فروشگاه و قسمت موبایل و لپ تاپ و هر خرت و پرت دیگری را زیر و رو می کنم. اما نمی شود و بامید فرودگاه دوحه راهی می شوم.

هنوز هم نمی توانم با این یک قلم جنس کنار بیایم. اینکه، آدم برای رفتن به فرودگاه بین المللی و سفر خارجی با مترو برود فرودگاه. مسیر طولانی است. بخشی از مسیر زیر زمین و بخشی دیگر روی زمین است. از کنار کارخانه های بزرگ و فروشگاه ایکیا رد می شویم. مناظر سرسبز است و دیدنی. فرودگاه در روز جلوه دیگری دارد. کلمه های سیزن که همه اش در آژانسهای مسافرتی از آن حرف می زنند را حالا دارم درک می کنم. شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو.

اینبار یادم می ماند که بگویم کنار پنجره بدهد. هر چند روی بال باشد اما باز بهتر از ردیف وسط است. از گیت رد شدن مصیبتی است. صفی طولانی و هوا هم گرم است. اما همه آرام هستند و بلوایی در کار نیست. وقتی از بازرسی رد می شویم یک بچه تمام فرودگاه را گذاشته روی سرش. تفنگ پلاستیکی دارد که نمی گذارند ببرد توی هواپیما.

پرواز سر وقت انجام شد و کنارم آقای نشسته بود که تا نزدیکی های آخر پرواز که من خواستم دوری بزنم از جایش تکان نخورد. جزیره های یونان که تا می خواهی یکی را ببینی از بالا، تمام شده و دیگری شروع شده همینجور میایند و می روند. کشتی ها دیده می شوند اما قایقها فقط خطی از خودشان به جای می گذارند.

در فرودگاه دوحه نزدیک یک ساعتی وقت دارم و بعد پرواز بعدی. فرودگاه پر استرسی است. همه در حال دویدن هستند و آنقدر گیتهایش پر سر و صدا و با عجله و سخت گیری است که آدم ترس برش می دارد.

تنها سوغاتی که بچه ها خواسته اند مک دونالد است. در فرودگاه نیست و از کینگ برگر برایشان می گیرم و امیدوارم که سالم بماند تا به مقصد می رسد. این هم از جاذبه های توریستی است که فقط در کشور ما دیده می شود. غذایی که تمام ملت جهان می خورند را باید به عنوان سوغاتی بیاریم. یاد عادت روستای خودمان می افتم. قدیمها که در شهر و دیار ما بربری نبود، هر کسی که از تهران می آمد یکی از سوغاتی های ویژه و دلبرانه اش نان بربری بود.

خانم و آقای ایرانی در حال سفارش و خرید برگر هستند و یک صد دلاری می دهند که طرف نمی گیرد و می گوید نه خرد داریم و نه می توانیم این صد دلاری را بگیریم. یاد 500 یورویی خودم می افتم.

پرواز با ده دقیقه ای تاخیر انجام می شود که جالب است در پروازهای دیگر اینطور نیست. با اینکه جایم کنار پنجره است، وقتی می رسم به صندلی می بینم دو خانم مسن دو صندلی کنار پنجره را اشغال کرده اند. می خواهند جابجا شوند که می گویم مشکلی نیست و می نشینم. از همان ابتدا همسفرهای دلنشینی به نظر می رسند. عکسهای تبلیغی هواپیما که از مناظر قطر پخش می شود به مسجد می رسد و خانمه می گوید این مسجد را ساخته اند که روی ایران را کم کنند. راننده تور می خواسته مرا ببرد آن مسجد را ببینم گفته ام خودمان به اندازه کافی در کشورمان داریم. دو خانم خواهر هستند و از سن لویس آمریکا با پروازی طولانی آمده اند. سن لویس را به خاطر یحیی پسر خانم رهادوست که دانشجوی آنجا بود و کتاب چرا نویسنده بزرگی نشدم ایشان که در آن شهر رخ داده خوب می شناسم. یکی از آنجا بازنشسته دانشگاه است. صحبت دانشجویان ایرانی می شود که می گویم در گذشته از هر 20 دانشجوی یک کلاس، 15 نفر ایرانی بوده اند. می گویند که خیلی کم شده و در سال گذشته فقط 7 دانشجوی ایرانی به سن لویس آمده بود. یکی از ایشان خانه ای دارد که به دانشجویان ایرانی اجاره می دهد. ماهی 700 دلار هم می گیرد. با هم در مورد دانشجوها و اساتید و پروژه های دانشجوهای ایرانی صحبت می کنند که خیلی بامزه است. می گوید فلانی دانشجوی دکتر مددی بوده ولی رها کرده. از بس سخت می گیرد و جزئیات کارهایشان را هم کارشناسانه می گوید. خلاصه، کمی به صحبت و کمی به مطالعه می گذرد.

اتفاق عجیب در این پرواز، وجود وای فای است که بعد از بلند شدن و رد کردن مدت امنیتی پرواز فعال می شود و می توانی وصل شوی و در ارتفاع 40.000 پایی اینترنت داشته باشی. در همانجا یک استوری از وای فای در اینستاگرام گذاشتم. دوستی آنلاین بود و گفت که چند سال پیش فیلمی را دیده تخیلی بوده و در آن فیلم در هواپیما اینترنت فعال بوده. حالا این تخیل هم به امری واقعی بدل شده.

همین که پله را می گذارند و می آییم در هوای آزاد، بوی دود همه جا را می گیرد و فکر می کنم که آتش سوزی شده. یادم می آید که این بوی وطن است.

چند نکته در مورد آتن و این سفر هست که قبلا از قلم افتاده و در این آخرین یادداشت باید به آن اشاره کنم.

تتو و پرسینگ به یک ترند جهانی بدل شده و ظاهرا قرار است نقش به روز بودن را ایفا کند. فکر می کنم آدمها آنقدر چیزهای مختلف دیده اند که اشباع شده اند و دیگر بدن معمولیشان جواب نمی دهد و با تتو و پرسینگ دارند این بدن معمولی را به یک اتفاق غریب بدل می کنند. اتفاقا در یکی از نشستهای ایفلا هم به این موضوع که آیا کتابداران پرسینگ کنند خوب است یا بد اشاره می کردند.

گدا در یونان رویت شد. در کشورهای دیگر ندیده بودم. البته گداها نه به آن شکلی که درب و داغان در ایران می بینیم. آرام و خواهند اما طلبکار نیستند. در کشورهای اروپایی دیگر ندیده بودم.

مترو اگر دستفروش نداشته باشد جایی می شود سوت و کور. چیزی شبیه متروهای آتن که نه کسی جنس زیر قیمت می فروشد و نه کسی حراجش کرده. بی هیجان از داد زدن دست فروشهای مترویی.

پارکینگ هم ظاهرا از مشکلات این جامعه است. چون هتلم در مرکز شهر است فراوان می بینم که در جای جای شهر پارکینگ عمومی هست. این معضل را همینطور رها نکرده اند و برایش راه حل یافته اند و پارکینگهای فراوان در جای جای شهر در نظر گرفته اند که نگهبان دارد. یک چیز جالب دیگر اینکه اگر ون یا ماشین بزرگی در جایی که تنگ است پارک کند فلاشر ماشین را روشن می گذرد که ماشینهای دیگر متوجه آن شوند.

موتورسواری زنان هم در اینجا رایج است. اغلب موتورهای وسپا و برقی سوار می شوند. موتورهای سنگین هم هست که آدم را اسیر می کند با آن غرش طوفانی اش. واقعا ما چرا باید بی دلیل از این همه لذت شیرین بی بهره باشیم. موتورسواران مجهز هستند و تند می رانند و صدای موتورهایشان هم ترسناک است و هم آدم را سرحال می کند. اگر تجربه موتورسورای با سرعت داشته باشید می دانید که از چه حرف می زنم.

آبگرمکنهای خورشیدی هم فراوان دیده می شود و تقریبا در تمامی پشت بامها موجود است. اینها قدر انرژی را می دانند و اگر چیز خوب و پاک و سالمی باشد حداکثر استفاده را از آن می کنند.

دیش ماهواره هم در اغلب پشت بامها و پشت پنجره خانه ها دیده می شود. اما کسی با آن مشکلی ندارد. حالا نمی دانم برای دیدن برنامه های کانال های 1 تا 6 از آن استفاده می کنند یا کانالهای منحرف غربی!

فرشهای تبریز در یکی از کوچه پس کوچه ها فروخته می شد. یک مغازه ای بود با مجسمه ای کوتوله و هندی در ورودی اش و یکی دو قالی آویزان از در. داخل شدم و دیدم چقدر ایران در آنجا حضور دارد. پرس و جو کردم و گفت اغلب قالی ها ایرانی است و هندی و ترکیه ای هم هست. نزدیک به شش هزار یورو قیمت یک قالی دو متری تبریز بود که خوب می شناخت. گفتم ایرانی ام و گفت از همان اول فهمیدم. نوع نگاه ایرانی ها به قالی فرق می کند.

سنگ فرش خیابانهای اروپایی و بخشهای تاریخی آدم را اسیر می کند. خود سنگ فرش پیامی ویژه گویی دارد که بدون هیچ تلاشی شما را در خلسه ای از تاریخ و سنت و گذشته می برد. اینجا هم سنگ فرش زیاد است و کوچه ها اغلب با سنگ فرش پوشانده شده اند. اما سنگ فرشی که نه ماشین و نه پا را آزار نمی دهد و به این سرعت هم خراب نمی شود. مدام هم یاد کتاب "سنگ فرش هر خیابان از طلاست" می افتم.

انجیر و زیتون هم درختهای رایجی است و با بادی که دائم می وزد آدم را یاد رودبار خودمان می اندازد. انجیر آنقدر فراگیر است که روی میز صبحانه همیشه هست و الحق هم درشت و آبدار و خوشمزه است.

ماشین‌ها از سمت راست حرکت می کنند و فرمانشان هم سمت چپ است. در نوشته های قبل از سفر که می خواندم نوشته بودند که جهت حرکت ماشینها مثل انگلستان و از چپ با فرمان در راست است. تعجب کردم که مگر یونان مستعمره انگلستان بوده که چنین چیزی باشد.

بوکینگ و هتل هم در ایران جواب نداد و به همین دلیل مجبور شدم هزینه بیشتری بپردازم. وقتی این را به دوستی گفتم که هتل آپارتمانها را تا آخرین مرحله می رفتم و در مرحله پرداخت خطا می داد گفت که اگر با فیلترشکن می رفتی و آی پی ایران نبود شاید می شد. این هم تجربه ای شد که اگر عمری باشد و جرات سفری باشد برای سالهای آینده.

جیرجیرک‌ها را هم قبلا حضورتان معرفی کرده ام. شب و روز می خواندند و یکی دو تا هم نبودند. گویی حقوق بگیر هستند و اگر نخوانند کارفرمایشان دعوایشان می کند.

تعهد عکسی خارجی ها هم جالب است. وقتی از کسی می خواهی که ازت عکس بگیرد، آنقدر با دقت می خواهد عکس بگیرد و فیگور عکاسی می گیرد که آدم خودش شرمنده می شود. در عکس هم تعهد درونی و اخلاقی دارند.

گرافیتی هم جزء چیزهای غریبی است که بر در و دیوار آتن به وفور دیده می شود. هر کس هر طور که دلش خواسته هنرش را به نمایش گذاشته و بعضی طرح های زیبا و البته برخی هم چشم‌آزار به وجود آورده اند.

مهاجرت یک فیزیک دان را هم شاهد بودم. در هواپیمای تهران به دوحه وقتی پیاده می شدیم آقا و خانم مسنی با زوج جوانی حرف می زدند که فارغ التحصیل شریف بودند و بورس فیزیک از دانشگاه لوس آنجلس گرفته بودند و حالا باید 13 ساعت در فرودگاه می ماندند تا به پرواز آمریکا برسند و برای همیشه از این کشور بروند. چند نفر دیگر با این شرایط در پرواز بودند؟ روزی چند نفر اینطوری داریم که از کشور خارج می شوند؟ چقدر باید این مغزها و نخبه های ما بروند و هی حسرت بخوریم؟

روز یکشنبه 17 شهریور 98 خانم پورخامنه که بسیار مشتاق هستند و با حضورشان فروغ دیگری به ایبنا داده اند، میزگردی تشکیل داده بودند و با آقای دکتر زمانی (کتابخانه ملی) و آقای طیرانی (کتابخانه مجلس) در مورد ایفلا و تجربه هایمان صحبت کردیم. نکته آقای دکتر زمانی جالب بود که ایفلا به دنبال کتاب و کتابخانه در سطح جامعه است که ما به آن "کتابداری اجتماعی" می گوییم. اما در کشور ما کتابداری بیشتر به دنبال کار فنی بوده است. به همین خاطر چندان استقبالی از ایفلا نداریم. من همچنان معتقدم و بودم که کلا کشور ما راهبرد مناسبی برای ایفلا ندارد و فقط جرقه های شخصی و فردی در مورد آن داریم.

بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد