اینجا آتن 9: ایفلای 85ام: عرب محله

آخه کی می تونه ساعت 8 صبح در محل کنفرانس حاضر باشه برای ارائه مقاله. آن هم بعد از اینهمه شب نخوابی و بدو بدو. در گام شمار موبایل دیدم که بعضی روزها تا 12 کیلومتر هم راه رفته ام. با این حال صبح بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه مفصل همیشگی، یعنی چیزهایی که امکان ندارد در حالت معمولی بخورم، راهی محل کنفرانس می شوم. آخر ساعت 8.5 صبح شروع نشست 208 ایفلا باعنوان: "ادواریها، منابع پیایندی و ارتباطات علمی مرتبط با استانداردها – ادواریها و سایر منابع پیایندی" (چه عنوان شلم شوربایی) است و قرار است تا 10 ادامه داشته باشد. ساعت 8 می رسم و اول می روم سراغ سالن اسکالکوتاس. هیچ کس نیست. سالن بزرگ و شیب دار و مثل بقیه سالنها تاریکی است. می روم اتاق سخنرانان و دوباره برنامه را نهایی می کنم و یک قهوه خوب با شکر و یک آب گازدار بر می دارم (فکر کنم تنها جایی است که نوشابه، و آب و قهوه رایگان دارد).

می روم در سالن و با دیگران که تقریبا همدیگر را می شناسند خوش و بشی می کنم و می رویم در جایگاه سخنرانان می نشینیم. اینجا برای سخنرانی، همه سخنرانها می آیند بالا و می نشینند و وقتی مسئول نشست اسمها را صدا می کند می روند پشت تریبون و مقاله را ارائه می کنند. اسلایدها با عکس و مشخصات هم قبلا در سیستم وارد شده است. مقاله ما برگرفته از پایان نامه خانم نگین شکرزاده است. ارائه مدلی برای نشریات فارسی کتابخانه ملی بر اساس استاندارد پرس‌اُاُ (الگوی مفهومی مدیریت نشریات ادواری) است که 90 مجله کتابداری فارسی زبان در سامانه رسای کتابخانه ملی را بررسی کرده ایم. نشست دو رئیس از آمریکا دارد که یکی خانم بِکِت که رئیس آی اس اس ان (شماره استاندارد بین المللی پیایندها) است و دیگری خانم مرینگ. 7 مقاله قرار است ارائه شود. اسم زومر، آلبرگ و انیل که مقاله دارند و کنارم نشسته اند مو به تنم سیخ می کند. سالها است اینها را در مقالاتشان می شناسم و از ایشان می خوانم و حالا اینجا شانه به شانه مایا زومر (ماجا نوشته می شود) نشسته ام و در گوشی با هم پچ پچی هم می کنم. خانم پاسیار و معماریان از کتابخانه ملی ایران هم عضو همین نشست ایفلا هستند و حضور پیدا می کنند. آقای دکتر خسروی هم افتخار می دهند و به سالن تشریف می آورند. مقاله را که ارائه می کنم گویی بار سنگین بیش از هشت ماه دوندگی از دوشم برداشته می شود.

جالب است که بعد از نشست در قسمت نمایشگاه خانم معماریان را می بینم و در مورد مقاله صحبت می کنیم. خانم معماریان مسئول شاپای ایران در کتابخانه ملی هستند. در بررسی مجلات ما در مقاله اشاره کرده بودیم که حدود 80 درصد مجلات شاپا ندارند. اما منظورمان این بوده که در فهرستنویسی اینها را وارد نکرده اند نه اینکه خود مجله نداشته باشد. ایشان می گوید خانم بکت (رئیس آی اس اس ان) پرسیده که چرا این مقدار مجله شاپا ندارد. برایشان توضیح دادم که مشکل از سیاست فهرستنویسی در ایران بوده که شابک و شاپا را تا سالها از پیشینه های فهرستنویسی حذف می کردیم و خواستم که این توضیح را به خانم بکت هم بدهند. فقط ماندم که چقدر دقیق هستند این خارجکیها.

در این روز که آخرین روز حضور من در ایفلای امسال بود و دیگر فردا از صبح راهی فرودگاه هستم، سعی کردم حسابی از بخشهای مختلف استفاده کنم. به همین خاطر مفصل و دقیق رفتم سراغ بخش نمایشگاه. اسکنرهای پیشرفته که هم اسکن می کند و هم ورق می زند بخش عمده ای از تجهیزات بود. قیمت آنها از 70 هزار دلار تا 150 دلار در نوسان بود. جالب بود که نماینده شرکت آمریکایی

با آقای دکتر زمانی رفتیم دفتر سالمرون و لایتنر که هدیه انجمن را به آنها بدهیم. بدون هیچ تشریفاتی یک خانمی آنجا بود که گفت الان جلسه هستند و لوح را با یادداشت آنجا گذاشتیم که به دستشان برسد. بعد هم لوح انجمن را به رئیس انجمن کتابداران آمریکا دادیم و عکسی به یادگار گرفتیم. جالب این است که تمام این روسا در عین سادگی و با خوشرویی تمام برخورد می کنند.

در دور بعدی نمایشگاه گردی، یک پایگاه جالب اطلاعات و آمار چینی را دیدم. شرکتی بود که هر آنچه اطلاعات آماری و حیاتی دیگر برای کشور چین لازم بود تهیه می کرد و به هر کس و هر نهادی که می خواست می فروخت. یک ایده خوب برای راه اندازی در ایران که مشکل اطلاعات و آمار یک معضل همیشگی است. دستگاه گردگیر کتاب، میکروفیلم ساز هم از دیگر تجهیزات خوب بود. آقاهه می گفت بهترین راه نگهداری بلندمدت اطلاعات میکروفیلم است. راست هم می گوید. کار سختی است انتقال اطلاعات بر روی آن اما در بلندمدت یکی از مطمئن ترین روشهای نگهداری اطلاعات است. در نشست متادیتا شرکت کردم. مختصر و مفید و سریع گزارش می دادند و بیشتر روی تحولات جدید تاکید می کردند که باید استاندارد هم باشد. فرازه هایی پلاستیکی و جالب دیدم که روی قفسه سوار می شد و راحت کتاب را نگه می داشت. از دیگر اقلامی که در چند غرفه بود، وسایل و تجهیزات صحافی ساده و سریع بود. پلاستیکهای چسب داری که سریع می توانی روی کتابهای آسیب دیده بچسبانی و از هم پاشیدن شیرازه جلوگیری کنی. وقت ناهار که شد دوباره دست به کیف شدیم و برنج و قورمه سبزی و نان و آجیل و غذاهای دوستان دیگر محفل را گرم کرد.

مطلبی که در مورد ایفلا نوشته بودم خیلی مفصل بود و امروز بخش دوم آن هم منتشر شد. خیلی خوب و خوشحال کننده است که داغ داغ مطلب و تحلیل آدم منتشر شود. آقای دکتر محمود آموزگار لطف کرده بود و مطلب را در استوری اینستای خودش که خیلی پرمخاطب است گذاشته بود که یعنی توجه ها را جلب کرده و این خیلی چسبید.

قرار بود که امشب برای شام در جایی دور هم جمع شویم و مراسمی ایرانی بگیریم. البته به بهانه تولد پریسا خانم پاسیار هم بود که این سه سال گذشته اش را در کشورهای مختلف برگزار کرده اند و در حواشی ایفلا. کارهای فراوانی داشتم و برای مراسم رای گیری و پیش اختتامیه ها نایستادم.

یکی از گرفتاریهایم این بود که مسترکارتی که سال گذشته گرفته بودم در حال منقضی شدن بود. یعنی زمان کمی داشتم و مقدار زیادی هم دلار در آن داشتم. در کشور خودمان هم که نمی شود از آن استفاده کرد و در صورتی که تاریخ کارت تمام شود دیگر نه از پول خبری هست و نه راه به جایی می شود برد (این هم دردی درمان ناپذیر از امور مالی کشور ما). تصمیم گرفتم که اگر بشود پول را خرج کنم. رفتم سراغ خرید گوشی که دیدم مصیبت زیاد دارد. هم اینکه گزینه های موجود در فروشگاه زنجیره ای پابلیک، چنگی به دل نمی زدند و هم اینکه بعد از به ایران آوردن باید 16 درصد برای فعال سازی و ثبت بدهی. معلوم هم نیست چه مشکلات دیگری داشته باشد. لپ تاپ و طلا را هم امتحان کردم که هیچ کدام گزینه های مناسبی نبودند و ریسک خیلی بالایی داشتند. خیلی هم وقت گذاشتم و به نتیجه ای نرسیدم.

یکی از عجایب پنهانی که اینبار کشف کردم این بود که هر کجا فروشگاه و خرید باشد، حتما پای یک ایرانی در میان است. در حالا سر و کله زدن با گوشی ها بودم که مکالمه ای فارسی توجهم را جلب کرد. پسر نوجوانی داشت از خصوصیات هر کدام از گوشی ها برای پدرش می گفت و با خیال راحت که هیچ کس در این ته دنیا زبانش را نخواهد دانست به فارسی توضیحات مبسوط و تحلیلهای ایرانی از بازار گوشی می کرد. یک چیز دیگر هم اینکه اگر شما در مناطق شلوغ وای فای گوشی را روشن کنی بازهم احتمال اینکه یک اسم ایرانی در بین وای فایهای فعال ببینی بسیار بالاست. من که دیدم یک وای فای نوشته "Jamalian".

لوکیشن محل برگزاری مراسم را دوستان فرستاده بودند. خوشبختانه اینترنت همراهم خیلی کمک می کرد و این سیم کارت ناجی این سفر شده بود. تماس گرفتند که مکان عوض شده و جای دیگری رفته ایم که دوباره اعلام کردند. به آنجا که رسیدم همه نشسته بودند و هنوز غذا نیاورده بودند. همه در مورد ایفلا و برنامه ها و تجربیات آن صحبت می کردند. تولد برای خارجی ها خیلی اتفاق مهم است و معمولا برای آن خیلی ذوق می کنند. چه مال خودشان باشد و چه مال دیگری فرق نمی کند. بعد از شام که مرغ و کباب و پاستا بود و البته در رستورانی حلال با فضایی روباز و زیبا به نام الکساندرو. بعد هم کیک تولد و شمعی که روشن نمی شد و با سختی روشن کردیم و مدیریت رستوران هم تولدت مبارکی گذاشت و خاطره ای دیگر از ایفلا برای همه ما رقم خورد. یک نسخه از کتاب "شبه در مسیر غرب" از بریل مرکاب (معشوقه آنتوان دو سنت اگزوپری یعنی نویسنده شازده کوچولو) را به عنوان هدیه تولد به ایشان دادم. بعد از شام دوستان قصد عزیمت با مترو کردند اما من تصمیم گرفتم که این شب آخری را در شبهای آتن، خیابان گردی کنم.

از مسیری که گوگل مپ می داد راه افتادم و یکباره خودم را در محله عربها یافتم. برخلاف بقیه محله ها خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود. آدمهای مختلفی در رفت و آمد بودند یا در گوشه و کنار ایستاده بودند و معمولا سیگار می کشیدند. آدم یاد محله های خلافکار و خطرناک فیلمهای هالیودی می افتاد. هم جالب بود که در آتن که معمولا کوچه هایش خلوت است چنین شلوغی هست و هم راستش یک کم ترسیده بودم و احتیاط می کردم. مغازه ها هم مثل بقالی های خودمان بود. همه چیز داشتند و قیمتها هم به مراتب ارزانتر بود و باعث شد قهوه مورد نیازم را خریداری کنم که در این سفر کلا از یادم رفته بود. گوشی هایی هم که در فروشگاه پابلیک قیمت کرده بودم در این محله حدودا 20 تا 30 یورو ارزانتر بودند. خوش خوشان در هوای خنک و دل انگیز آتن با موسیقی ملایمی در گوش رهسپار شدم تا بتوانم آخرین قطره های حضور در آتن تاریخی و زیبا را به جان دریابم. در میعادگاه شبانه آتن و میهمانهایش یعنی میدان سینتگما نشستم و قدری از موسیقی دائمی آنجا شنیدم و رفت و آمد مردم هزار رنگ و هزار حال، سرحالم آورد و خستگی از جانم به در کرد.

اتفاق جالبی هم افتاد. روی همان پله های کنار پارلمان یونان و نزدیک آرامگاه سرباز گمنام که همیشه جوانها در حال موسیقی پخش کردن و رقص بودند ظاهرا دو دستگی رخ داد. به همین خاطر، دو جوانی که صاحب باند موسیقی بودند آن را خاموش کردند و کول گرفته و بردند در زاویه دیگری از میدان و این قسمت بی موسیقی شد. در آنجا بساط پهن کردند اما مشتری نداشتند. دیدم که ظاهرا اختلاف سلیقه های تند و تیز در همه جای دنیا دیده می شود.

شب که برگشتم هتل ساعت حوالی 12 بود. نشستم به نوشتن و در لابلای آن وسائل جمع کردن. خوبی برگشتن این است که می دانی چه وسایلی داری و باید فقط آنها را در چمدان بچپانی. دیگر نگران چروک شدن لباسها و ریختن غذاها نیستی. چرا که لباسها یک راست باید بروند در لباسشویی و غذاها هم که خورده و تمام شده اند. تا ساعت 3 نیمه شب مشغول نوشتن و جمع آوری و بسته بندی وسایل بودم تا بالاخره زیپ چمدان کشیده شد.

اینجا آتن 8: ایفلای 85ام: میک‌آپی کنم

بعد از صحبت مفصلی با آقای دکتر خسروی و دکتر زمانی، در حال عبور از نمایشگاه و رفتن به سمت هتلهایمان هستیم. عصر دوشنبه 4 شهریور 1398 (26 آگوست 2019) است. در استند (شما به فارسی چی می گیدددد؟ مثل این خارجی ها) ایفلا خانم سالمرون در حال عکس گرفتن بودند. سلام و علیکی کردیم و قرار شد همانجا بنشینیم و صحبتی بکنیم. روز قبل از آن، آقای دکتر محمود آموگار که از دوستان نیک و اهل فرهنگ هستند، پیام دادند حالا که در ایفلا هستید با مسئولین ایفلا صحبت کنید که در صورت کاندیداتوری شهر یزد برای پایتخت جهانی کتاب، حتما حمایت کنند. قبلا دو بار تهران و نیشابور کاندید شده بودند ما رای نیاوردند. ایفلا، یونسکو و انجمن قلم جهانی روی این موضوع نظر دارند. موضوع حقوق کپی رایت و آزادی بیان دو نکته ای هست که ایران همیشه از این جهت برای پایتختی ضربه می خورد. البته آقای آموزگار توصیه کردند که به جزیزه کرت هم بروم و قبر نیکوس کازنتزاکیس را ببینم که متاسفانه نطلبید.

خانم سالمرون خیلی خون گرم آمد و نشست و خودمانی شروع کرد به صحبت. وقتی پرسیدیم که بعد از این برنامه اش چیست؟ گفت که من شغل دارم و باید برگردم سر شغل خودم و ادامه بدهم. یعنی رئیس ایفلا بودن به این معنی نیست که کتابخانه و شغلت را رها کنی. امسال خانم مک کنزی جانشین سالمرون شدند و امیدوارم که خانم مک کنزی هم بتوانند بیایند ایران. دوستان آی بولتن قرار گذشته بودند که با چند نفر از سران کتابداری دنیا صحبت کنند و ویدئوهایی در مورد آینده کتابخانه ها که مرتبط با موضوع کنگره پنجم انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هست ضبط کنند. خانم سالمرون گفت بگذارید بروم دفترم که آنجا هم لباسهایم مناسب ایران باشد و هم میک‌آپی بکنم که در تصاویر خوب بیافتم (خیلی راحت و صمیمی). در مورد یزد و پایتختی کتاب هم گفتند که با رئیس جدید باید صحبت کنند و راهبرد ایشان مهم است. در آخر هم هدیه انجمن کتابداری ایران (بشقاب میناکاری ایرانی) توسط رئیس انجمن یعنی آقای دکتر خسروی تقدیم خانم سالمرون شد.

وقتی از سالن آمدم بیرون دنبال این بودم که یک جای جدید بروم. بر روی گوگل مپ و در قسمت اترکشن (جذابیتها) همه جاهای دیدنی را نشان می داد. از بین همه ساحل را انتخاب کردم. دیدن دریای زیبای مدیترانه و ساحلهای تمیز و آرام آتن جزء جذابیتهای سفر به یونان است. البته در جزایر خیلی زیباتر و دیدنی تر است اما به هر حال فعلا دست ما به جزایر نمی رسد و باید همینجا را دریابیم. رفتم به سمت بندر پیرس. در یک ایستگاه از دخترخانمی پرسیدم می خواهم بروم بیچ. ایشان هم با لهجه خیلی زیبایی گفتند: "ویچ بیچ؟" که فکر کردم شعر می گویند که اینطور قافیه دار و آهنگین است.

غروب زیبای آتن و دریا را در کنار ساحل خیلی تمیز و آرام فالیرو گذراندم. آب دریا مثل آب مقطر تمیز و روان بود. به طوری که شنهای کف دریا تا جایی که دید داشت دیده می شد. آشغال و کثافتی هم کنار ساحل نبود. در همانجا دوش مخصوص در جایی خوب و تمیز برای کسانی که از دریا می آیند وجود داشت. وسائل ورزشی هم بود و هر کسی مشتاق بود می توانست ورزش کند. یک پیرمرد خیلی سن بالا چنان حرکات ورزشی سنگین را می زد که آدم فکر می کرد جوانی 20 ساله است. مردم هم بدون اینکه مزاحمتی برای کسی باشد و پلی و ماموری هی سوت بکشد و داد بزند، در آب شنا می کردند و لذت می بردند. عکسهای خیلی قشنگی از غروب آفتاب گرفتم که وقتی در شبکه های مختلف منتشر کردم خیلی با استقبال روبرو شد.

در همین اثنا دوستان پیام دادند که قرار است ضیافت شامی با هم داشته باشیم. به همین خاطر دیگر وقت هتل رفتن و لباس عوض کردن نداشتم. با هم کوله ای که همیشه در سفر همراهم بود رفتم هتل پرزیدنت و جایتان خالی از آسانسور که پیاده شدم بوی قورمه سبزی تمام راهرو را گرفته بود. دوستان پلوپز و تجهیزات کامل آشپزی و پذیرایی داشتند و در قلب آتن یک قورمه سبزی (که یکی از نمادهای قوی ایرانی است) با برنج ایرانی و زعفران و سالاد شیرازی (نوستالژی ایرانی) زدیم. یاد آن گفته افتادم که ایرانیها خودشان را می کشند که بروند جنوب فرانسه یا جزایر قناری و آن وقت در به در دنبال رستوران ایرانی می گردند که همان غذاهای ایرانی را این بار در غربت بزنند. بعد از شام گعهده مفصلی در باب مسائل کتابداری ایران و جهان، خاطرات ایفلاهای مختلف و وضعیت آینده کشور و کتابداری پیش آمد.

آخر شب نزدیک ساعت 12 بود که برگشتم به سمت هتل و در میدان سینتگما، دیدم که مراسم همیشگی رقص شبانه جوانان با حرکات خیلی عالی و پیچیده برقرار است. مردم هم با شور و شوق در رفت و آمد و دیدن و لذت بردن بودند. شهری زنده که آدم را به یاد همه شبهای خاطره انگیز کتابها و فیلمهای زیبا می اندازد.

شب فرهنگی، یکی از مهمترین بخشهای ایفلا است. البته در اغلب همایشها و نشستهای علمی دنیا، چیزهایی شبیه کالچرال ایونینگ، گالا دینر، و ... برگزار می شود که پیامی ویژه دارد. در این مجامع معمولا نشستها رسمی و با تکلفهای مرسوم برگزار می شود (البته نه در حد متکلف بودن ما). اما با برگزاری چنین ضیافتهایی، فرصت برای گفتگو، شناخت و تعامل بیشتر فراهم می شود. در این ضیافتها، در فضایی غیر رسمی مهمترین اتفاق و هدف از برگزاری چنین رویداد بزرگی که همانا تعامل و گفتگو بین ملل، فرهنگها و افراد مختلف است تامین می شود.

شب فرهنگی امسال ایفلا در مرکز فرهنگی بنیاد استاوروس نیارکاس برگزار شد. این مرکز جایی است که کتابخانه ملی یونان نیز در آنجا استقرار دارد. جالب است که اپلیکیشن برنامه های ایفلا این شب با عنوان "نشست 199" ثبت شده است. یعنی اینکه از مجموع حدود 250 نشست ایفلا یکی هم این شب است که جزئی از برنامه است و خیلی هم برای آن اهمیت قائل می شوند. در سنت حال حاضر ما ایرانیان، حرکات موزون و شادی و... نوعی وقت تلف کنی و به قول خیلی عامیانه قرتی‌بازی تلقی می شود. اما برای دنیا ارزش و احترام و جایگاه خاصی دارد. در این فضا است که همه چارچوبهای رسمی به کناری نهاده شده و آدمهای رنگارنگ از حدود 150 کشور دنیا در کنار هم به نوای دوستی بخش موسیقی گوش می دهند.

برای رسیدن به این مرکز، از مراکز مختلف اتوبوسهای شیک و مجهز و خنکی (که در آن گرما و شرجی 6 عصر خیلی مناسب بود) گذاشته بودند. مسیر تقریبا طولانی بود که تا نزدیکی فرودگاه می رفت. در آنجا یک استخر مستطیل پر آب و زیبا در میانه بود و در سمت چپ ساختمان بلندمرتبه، شیک، جذاب و شیشه ای کتابخانه ملی و مرکز فرهنگی قرار داشت. معماری به گونه ای بود که می شد از جناح راست ساختمان و از میان باغات زیتون زیبا رد شوی و بروی تا پشت بام کتابخانه ملی و نمایی زیبا از شهر آتن را ببینی. البته آسانسور شیشه ای هم برای رفتن به پشت بام وجود داشت.

در فواصل مشخصی در اطراف استخر، ظرفهای خوراکی گذاشته شده بود. غذاها هم برخلاف تصوری که ما از این همه ماهی و سالاد و اغذیه یونانی در کشورمان داریم، تنوع چندانی نداشت. دلمه برگ مو، کتلت، ماش (شاید هم کینوا)، سالاد کاهو با زیتون و چیزهایی که نمی شناختم، مرغ بریان شده و ریش ریش، کباب مخصوصی که کوچولو بود و برخی خوراکی های دیگر. برای نوشیدنی هم در مدارک ثبت نام دو کوپن گذاشته بودند که می شد نوشابه یا نوشیدنیهای غیرمجاز گرفت. یکی از مهمانها از شراب سنتی یونان به اسم اوزو تعریف می کرد که خیلی مشتاق بود بنوشد. اما وقتی کمی از آن را امتحان کرد به در و دیوار فحش می داد. ظاهرا بسیار سنگین و سوزان بود و ما ایرانیها از این بابت خیلی خوشحال شدیم که شانس مصرف چنین مزخرفاتی را نداریم. باد هم می آمد. آقای گوردون دونسیر که یکی از بزرگان حوزه سازماندهی اطلاعات و نوشتن مقالات کوتاه و پر ایده هستند، و همیشه ایشان را در حال نوشیدن نوشابه دیده ام که برای سنشان اصلا خوب نیست و البته همیشه هم تنها هستند، داشتند از خودشان پذیرایی می کردند که یک باد شدید آمد و ظرف غذا و نوشابه ایشان را مهمان استخر پر آب کرد.

مراسم را حرکات موزون سنتی توسط همان گروه سنتی مراسم افتتاحیه ادامه یافت. اینها هر کدام نماینده شمال و جنون و شرق و غرب یونان بودند و با موسیقی مخصوص این نواحی رقصهای سنتی می کردند.

یکی از اتفاقات خوب این شب فرهنگی دیدار با سحر خانم عباسی بود. ایشان دانشجوی سالهای 1383 من در مقطع لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی در دانشگاه ایران بودند. یک کلاس عجیب و غریب داشتند که قبلا در موردش نوشته ام (خاطره: کلاسی که خوب شد تعطیل نشد). الان ساکن سوئد هستند و در یک کتابخانه عمومی مشغول به کار شده اند. انجمن کتابداران سوئد حدود 30 کتابدار جوان سوئدی را با هزینه خودش فرستاده بود ایفلا که بیایند و چیز یاد بگیرند و از خوش شانسی ما خانم عباسی هم در بین آنها بود. کلی صحبت شد. در مورد دو نویسنده محبوب سوئدی یعنی فردریک بکمن و یوناس یوناسون صحبت کردیم و ایشان لنا اندرسون را هم معرفی کردند که هنوز چیزی از ایشان نخوانده ام و باید حتما بخوانم.

بقیه شب فرهنگی هم به دیدار از کتابخانه ملی یونان گذشت. کتابخانه جدیدی است که ظاهرا بخشی یا همه اش از طریق اسپانسر (همان خیریه خودمان) درست شده است. سیستم رده بندی دیویی دارد و در چندین طبقه قفسه ها و منابع فراوان را جا داده اند. کتابخانه تا دیر وقت شب هم باز بود و کتابداران پشت میزها بودند و وقتی روی پشت بام بودم فکر کردم شبانه روزی باشد که گفتم یادم باشد بپرسم. وقتی پائین آمدم تشنگی و صدای مهیب موسیقی آخر شب از خاطرم برد.

ناگفته نماند که این شب فرهنگی با آنچه دو سال پیش در لهستان دیدم قابل مقایسه نبود و در مقابل آن مثل یک مهمانی خودمانی کوچک بود. هم از نظر اجرا و هم از نظر اطعمه و اشربه که در لهستان گویی تمام کشور بسیج شده بودند که نگذارند هیچ دو مزه ای شبیه هم باشد و اینجا متفاوت بود. دوستان می گفتند در مقایسه با ایفلای مالزی هم از آن شکوه و پذیرایی شرقی خبری نبود. به هر حال در حد وسعشان زحمت کشیدند و زحماتشان مشکور باد.

اینجا آتن 7: ایفلای 85ام: مشکلتون با پول چیه؟

اینها با پول مشکل دارند. یک اسکناس 500 یورویی به دست، راه افتاده ام و به همه صرافی ها، بانکها و هر جای دیگری که فکر کنید مثل میز ثبت نام و مدیریت ایفلا سر می زنم. بانکها می گویند که خرد کردن 500 یورویی ممنوع است و باید حتما حساب بانکی داشته باشی تا بریزیم به حسابت. دوشنبه 4 شهریور است و می خواهم پول خرد داشته باشم چرا که خرد کردن این مبلغ کلان!!!! سخت است. دکتر زمانی می گفت که از کل یوروی دنیا فقط 15 درصد آن 500 یورویی است و او در مدتی که بلژیک و اروپا بوده اسکناس 500 یورویی ندیده تا آمده تهران. ما هم به طنز گفتیم لابد از این 15 درصد حتما 16 درصد آن در تهران است. مثل ماشینهای پورش و بی ام دابلیو که مثلا از 100 ماشین سفارشی تولیدی، 95 تای آن در ایران و تهران است.

اما این 500 یورویی یک خاصیت این را داشت که مجبورم کرد بانکهایشان را ببینم. اصلا فکر نکنید بانک در اینجا یعنی یک جای شلوغ و بزرگ و پر کارمند و مملو از سر و صدا. بانکها خیلی شکل بانک ندارند و خلوت هم هستند و دو سه نفری کارمند در آنها کار می کند. اما سیستم امنیتی در آنها خیلی جالب است. یک دکمه می زنی (در مترو و بانک و ساختمانها و ... این دکمه یک شکل است) و منتظر می شی تا چراغ روی در سبز شود، بعد داخل می شود و تازه می بینی توی یک قفسی که در گنده دیگری جلویت بسته است. بازهم همان دکمه را می زند و تا در قبلی بسته نشود این در سبز نشده و باز نمی شود. فرایند برگشت هم اینگونه است.

بالاخره این اسکناس 500 یورویی من بالطایف الحیلی آب می شود. قسمت روزگار را ببین. خان سالمرون، رئیس ایفلا، دو سال پیش در اسفند ماه 96 آمده بود ایران. برای ویزایش 90 یورو پرداخته بود که باید کتابخانه ملی به آنها می داد و هنوز پرداخت نشده بود. با اتفاق و پیشنهاد آقای دکتر زمانی و آقای دکتر خسروی رفتیم بخش مدیریت ایفلا و خواستیم که آن را بپردازیم. گفتم که اینقدر ندارند و همینطور هم شد. وقتی رسید را دادند و خواستند که بقیه 410 یورو را بدهند، دیدند که ندارند. خانم مدیریت رفت به پذیرش و پول گرفت و آورد و خلاصه این ماجرا ختم به خیر شد.

یکی از مشکلات داشتن گوشی آیفون، غیرفعال شدن اپل آی دی است. در آی‌پی ایران هم نمی شود اپل آیدی درست کرد و اگر اپل آیدی هم غیر فعال شود، روزآمدسازی نرم افزارها و کلی کارهای دیگر گوشی از دست می رود. در سالن که نشسته بودم، یادم آمد که مدتی است مصیبت اتمام اپل آیدی گریبانگیرم شده. همانجا شروع کردم به ثبت نام برای اپل آیدی. در کمال تعجب دیدم که درست شد و دارد کار می کند. واقعا زندگی و مسائل آن می توانند به این سادگی باشند؟ یا اینکه اگر برای آن زحمت بیشتری بکشیم و خون جگر بخوریم، ثواب بیشتری نصیبمان شده است.

راستش را بخواهید من خیلی خوشحال نمی شوم که مملکتمان باز شود. فکر کنید که کشور ما هم مثل بقیه کشورهای دنیا شده و همه چیز در آن آزاد است. دیگر چه انگیزه ای برای رفتن به کشورهای دیگر می ماند؟؟!! همه جذابیت ماجرا به این است که از مرزها خارج شوی و نادیده ها و ناشناخته ها را کشف کنی. شبها که پیاده روی می کنم و در میدان سینتگما چند دقیقه ای را می نشینم، تعجب می کنم که نه پلیسی در کار است و نه گشتی و نه کسی کنترلی دارد، اما نه دعوایی دیده می شود و نه بی حرمتی و بی اخلاقی. هر کس هر طور که دلش می خواهد می پوشد و هر کار هنجارینی که خوشش بیاید انجام می دهد و هیچ دعوا و اختلافی هم پیش نمی آید. پس محدودیتهایی که داریم به یک دردی هم می خورند!!!

روز قبل خانم دکتر کازرانی تماس گرفتند و گفتند که دوشنبه ساعت 11.45 مقاله شان باید ارائه شود و نتوانسته اند تشریف بیاورند. مقاله و اطلاعات را فرستادند. صبح رفتم بخش سخنرانان. تشکیلات خوب و منسجمی است. عکس گرفتند و بلافاصله در سیستم آپلود کردند. بعد هم اسلایدهایی که قبلا ارسال شده و آپلود کرده بودند را کنترل کردیم. سریع و حرفه ای اطلاعات وارد سیستم می شد که روی سیستم هر نشست قابل ارائه بود. خیلی خارجی و مهندسی شده بود. مقاله ایشان را با موضوع تحلیل مقالات ایرانی حوزه پرستاری مبتنی بر شواهد ارائه کردم و جالب بود که یک همکار احسان محمدی از آمریکا هم در پنل ما بودند که با هم عکس گرفتیم و برای احسان فرستادم. دنیای کتابداری جهانی هم دنیای کوچکی است و همه هم دیگر را شدید می شناسند.

بعد از ناهار که با همراهی تیم ایرانی و امکانات موجود در کیفهایمان شکل گرفت، غذای آماده هانی و چیکا و فکر کنم کاچین، رفتیم برای بخش پوستر که وقت ارائه و نمایش آنها بود. بخش پوستر همایشهای بین المللی همیشه پر از ایده های خلاقانه است. استقبال از آن هم متفاوت و بالاست. بر خلاف کشور ما که هر مقاله ای ضعیف تر است می رود برای پوستر اما در ایفلا و همایشهای بین المللی مستقلا باید برای پوستر اقدام کرد. آنقدر ایده های جالبی هم برای طراحی و هم گزارشهای کارها دیده می شود که آدم به وجد می آید. بسیاری از اینگونه کارها هم در کتابخانه های ما انجام می شود اما یا اطلاع نداریم یا اعتماد به نفس لازم را نداریم و یا بلد نیستیم که آنها را جهانی کنیم و با انعکاس آنها به کتابداران دیگر در سراسر دنیا، حاصل کارهایمان را ثمربخش تر کنیم. خوب است کارگاه های مستقلی با تاکید بر ارائه پوسترهای جذاب در ایفلا برگزار شود و به همه علاقه مندان علاوه بر آموزش حرفه ای، جرات و جسارت ارائه کارهای خوب و خلاقانه کتابخانه که ممکن است برای خود ما عادی تلقی شود، آموزش داده شود. 

خوشبختانه اینستاگرام انجمن کتابداری ایران هم راه افتاده و خیلی از اخبار ما را منعکس می کند. اینستاگرام، تویتر و فیسبوک، ابزارهای محبوب این روزهای ما هستند. اگر هشتگ ایفلا را هم وارد کنیم حتما عکسهایمان همه با هم دیده می شوند.

امسال از چهار موسسه ایران نماینده در ایفلا وجود داشت. کتابخانه ملی 5 نفر، شهید بهشتی 1 نفر (بنده حقیر) نهاد کتابخانه های عمومی و در نهایت، کتابخانه مجلس که با دو تیم آمده بودند. یک تیم رسمی دونفره و یک تیم سه نفره که همکاران مجلس خودشان با خلاقیت و جذابیتی آمده بودند. زمینی آمده بودند استانبول و از آنجا هم به یونان و از اینجا هم به ایتالیا و سوئیس و فرانسه. اروپاگردی حسابی که با سرفرماندهی کوروش خان نوروز مرادی انجام گرفته بود.

بعد از ناهار هر کسی رفت سراغ یکی از نشستها و پنلها. من هم سری به پنل متادیتا زدم. خیلی سریع گزارش می دادند و مسائل مختلفی را مطرح می کردند. بعد هم فرصتی دست داد تا با آقای دکتر زمانی و دکتر خسروی بنشینیم و قهوه ای بزنیم و در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم. از وقتی که آقای دکتر صالح زمانی به بخش روابط بین الملل کتابخانه ملی آمده اند، الحق که تکان زمین لرزه ای و حرکت شدیدی در جریان بین المللی کتابخانه ملی و از همه مهمتر ایران به وجود آمده است. سر ایشان درد می کند برای ارتباطات بین المللی خیلی خوب. به دو زبان انگلیسی و فرانسه به خوبی صحبت می کنند و در طول این دو سه سال، بسیاری از افراد مهم ایفلا و جهان را در حوزه علم اطلاعات شناخته اند. رئیس ایفلا، کمیته مارک ایران، رئیس کتابخانه ملی مالزی، مجارستان و ... و تا حدود خانم جان ریچاردز که به دعوت کتابخانه های عمومی آمدند از ثمرات نیک فعالیتهای ایشان و تیم همراهشان است. با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هم مجله خیلی خوب "آی بولتن" را سردبیری و همراهی می کنند که خیلی تاثیرگذار بوده است.

آقای دکتر فریبرز خسروی هم در این سالها به نظرم بیشترین ایفلانورد ایران بوده اند. خاطرات زیادی از ایفلاهای مختلف دارند که در همان عصر چای و قهوه حسابی تعریف کردند. از زمانی گفتند که آقای پیتر لور رئیس نشست کتابخانه های ملی بود و چقدر دوران طلایی برای این نشست بود. در کشورهای مختلف و شاید حدود 20 ایفلا را حضور داشته اند. در برخی از ایفلاها تنها نماینده ایران بوده اند. صحبت کردیم و قرار شد که اگر بتوانند یک جدولی از ایفلاهایی که حضور داشته اند و کسانی که همراهشان بوده اند تهیه کنند. همچنین اگر بشود یک تاریخ شفاهی برای ایفلاها تهیه شود و ایشان از مسائل و خاطرات و اتفاقات سفرهای ایفلا و تجربیات آن بگویند.

اینجا آتن 6: ایفلای 85ام: تردد روی سن مطلقا ممنوع

یکشنبه 3 شهریور از راه می‌رسد و صبح هم با صبحانه رنگارنگ و غیررژیمی هتل شروع می‌شود. لوبیا و نوعی برنج، بیکن و سوسیس و کالباس، پنیر فتا و پارمیزان، زیتون فراوان (البته سیاه و خیلی شور) و پودینگ و مربای انجیر و پوست پرتغال و خاگینه و صد البته قهوه عالی (اینجا کوفی صدایش می‌کنند). فکر می‌کنم پلاستیک روی سوسیها را نمی‌گیرند و همانطور سرخ می‌کنند که خیلی بد است. این‌ها باعث شده که معجون ارده و عسل و شیره توت و انگور و انجیر خودم باد کند. اگر غذا کم بیاورم می‌آیم سراغ این معجون دوست داشتنی.

ساعت 10.30 امروز قرار است افتتاحیه رسمی ایفلای 85 باشد. با مترو سه ایستگاه می‌روم و به وقت می‌رسم. اما به سراغ پوستر نمی‌روم و در طبقه پائین در سالن جا خوش می‌کنم. قبل از ورود خانم‌ها و آقایانی با لباس‌های سنتی و محلی هستند که دیدن سنتی بودن آن‌ها لذت بخش است و با آن‌ها عکس می‌گیرم. عظمت جمعیت 3500 نفری که از حدود 147 کشور دنیا آمده‌اند اینجا معلوم می‌شود. خیلی‌ها هم هدفن ترجمه همزمان می‌گیرند. از جمله خانم بغل دستی من که صدای هدستش آرامش را از آدم می‌گیرد. با همه شلوغی جمعیت و سالن اما عاشق این برگزاری مراسم خارجی‌ها هستم. روی سن به آن بزرگی فقط یک تریبون است که لوگوی کنفرانس رویش چسبانده شده. دیگر هیچ به نر و خیر مقدم و هیچ چیز مزاحم و حاشیه ای دیگری نیست. سخنران‌ها بعد از معرفی می‌آیند وسط سن که تریبون هست و با صحبت کوتاه و وقت شناسانه ای می‌روند. هیچ کس هم به هیچ روی بر روی سن حرکت و رفت و آمد نمی‌کند. نمی‌دانم عکاسان و خبرنگاران کجا هستند که هیچ مزاحمتی از آنها نمی‌بینیم. شلوغی و تجمع آن‌ها اصلا وجود ندارد. وقتی قرار است که رقص برگزار شود دو آقای غول پیکر با تیشرت مشکلی می‌آیند روی سن که یک خانم هم همراهشان است. خانم لیوان آب روی تریبون را بر می‌دارد و آن دو تریبون را می‌برند. یک نفر دیگر هم کنار سن نشسته و سیم میکروفون را جمع می‌کند. سریع، راحت و بی حاشیه و بگیر و ببند. اگر روزی این اتفاق بر روی سن مراسم کشور ما بیافتد واقعا شاهکار می‌شود. در ایران 2000 نفر می آیند روی سن، در گوش مجری چیزی می گویند، برگه می دهند و .... یادم هست در یکی از جلسات رسمی آنقدر آدمهای مختلف آمدند و در گوش مجری حرف زدند و توصیه و سفارش کردند که یکباره عصبانی شد و شروع کرد به داد زدن. بی برنامگی همین می شود که باید همان لحظه روی سن همه چیز را هماهنگ و درست کرد.

یکی از سخنران‌ها معاون وزیر فکر کنم فرهنگ یونان بود. به چشم خواهری ماشاء الله بلندبالا و زیباروی و خوش لباس. تمام تصوراتم از معاونان وزیر را به هم ریخت. برای ما معاون وزیر تعریف و استاندارد دیگری دارد. مراسم با اجرای آنتیگونه و نمادسازیهای زیبا و نمایش اپرایی ادامه پیدا کرد. بعد هم رقص و آواز زیبای سنتی با لباس‌های محلی از جنوب و شمال و شرق و غرب یونان و جزایر آن ادامه پیدا کرد. رقص و آوازشان مثل کردی خودمان بود و این قرابت فرهنگی جالبی را برای ما تداعی می‌کرد. دوستان ایرانی در طبقه بالا هستند و تا بعد از مراسم آن‌ها را نمی‌بینم.

وقتی بیرون می‌آییم ظهر شده. دوستان ایرانی راهی ناهار می‌شوند. می‌روند میدان سینتگما که مک دونالد میل کنند. من می‌روم سراغ چسباندن پوستری که با آقای دکتر اصنافی و آقای دکامئی کار کرده‌ایم. متاسفانه علی رغم اینکه گفته بودند همه چیز برای نصب موجود است اصلا وضع خوبی در آنجا نیست. شش تکه کوچک چسب به درد نخوری به هر کس می‌دهند که اصلا کارایی ندارد. با چاقوی همه کاره خودم شروع می‌کنم و چسب‌های روی قاب پوستر را دوباره بازیافت می‌کنم و پوستر را در جایگاه شماره 3 برپا می‌کنم. پوسترهای جالب با طراحی و ایده های قشنگی هست. یک نفر پوستر را روی جنس پارچه تهیه کرده و آورده. کم حجم و قابل حمل و راحت. روی بعضی کیو آر کد گذاشته‌اند که لینک می‌شود به فول تکس مقاله. ایده های طراحی و کار پوستری همیشه جالب است.

بازدید از نمایشگاه جانبی هم همیشه جذابیت‌های خودش را دارد که به آن مشغول می‌شویم. به ویژه به خاطر کارهایی که دارم اسکنرهای جدید که خودش اسکن می‌کند و به صورت خودکار ورق هم می‌زند خیلی جلب توجه می‌کند. چند مدلش را اینجا دیدم که برای کتاب‌های خطی و منابعی که نخواهیم برش بزنیم خیلی عالی است. دستگاهی هم بود که کتاب‌های را گردگیری می‌کرد. دستگاه میکروفیلم و میکروفیش ساز هم بود. همه تجهیزات دیگر هم جذاب و دیدنی بودند. بعد هم قرار بود دوستان برای شناسه و کنگره انجمن ویدئو تهیه کنند که با همراهی آنها با چند نفر آشنا شدیم.

مراسم تمدید عضویت کتابخانه مان هم در ایفلا به انجام رسید. سال گذشته با هزار و یک مصیبت توانستم مدارک لازم برای عضویت را جور کنم. اما امسال یوروی رسمی خریدم و با خودم آوردم. بعد از پرداخت هزینه بلافاصله عضویت فعال شد و ایمیل آن به همکاران کتابخانه رسید. جالب است که هزینه عضویت کتابخانه ما 551 یورو شد و عضویت کتابخانه ملی هم همینقدر است. برگه حق رای در انتخابات چهارشنبه را هم به ما دادند. بحث عضویت انجمن در ایفلا هم مطرح شد و سابقه ای از تلاش‌های قبلی مان در این زمینه گفتم. آقای دکتر زمانی خیلی فعال و پیگیر دنبال قضیه را گرفتند. حداقل 259 یورو هزینه عضویت سالانه است اما همه اعضایی که از طرف انجمن شرکت کنند حداقل 25 درصد تخفیف شرکت در کنگره ایفلا می‌گیرند.

از صبح کلی رفت و آمد و وارمر غذا و گیلاس و لیوان در جاهای مختلف قسمت نمایشگاهی می‌گذاشتند. از حدود ساعت 4 شروع کردند به آوردن فینگر فودها و نوشیدنی‌ها. دلمه، جوجه معرکه و خوشمزه، گوجه و پنیر و خیار، شامی، انواع شیرینی و انواع نوشیدنی‌ها در همه جا بود و پذیرایی مفصلی از مهمان‌ها کردند. آن‌هایی که اهل نوشیدنی های منشوری بودند هم حسابی دلی از عزا در آوردند. چون ظاهرا اینطور جاها از نوشیدنی های درجه یک و برندهای معروف استفاده می‌شود و همین  باعث می‌شود که خیلی طرفدار داشته باشد.

از محل کنفرانس خارج شدم که برم تپه فیلوپوپو را ببینم. سه ایستگاه رفتم و دیدم که رسیده‌ام به میدان موناستیراکی. از قبل دنبال خرید بودم و حالا نطلبیده رسیده بودم اینجا که آن را مراد تلقی کردم. به نسبت جاهای دیگر قیمت‌ها خوب بود و خریدهایی کردم. اما دیدم که هی می‌گویند داریم می‌بندیم و تعجب کردم چون روزهای قبل بیشتر باز بودند. فهمیدم به خاطر یکشنبه است که زودتر تعطیل می‌کنند. آمدم میدان سینتگما. یک آقای موزیسینی آنجا می‌نواخت. یک ساعتی نشستم و رفت و آمد مردم و شور این شهر را دیدم و موسیقی شنیدم. حال خوبی بود. شهری که زنده باشد آدم را هم زنده می‌کند و حال زندگی می‌پراکند.

آخر شب‌ها که لایکهای پست‌ها و نظرات اینستاگرام و فیس بوک را که نگاه می‌کنم، قشنگ معلوم است که اهالی آمریکای شمالی و کانادا و جنوبی در انتهای شب ما تازه بیدار شده‌اند و دارند استوی و پست‌ها را می‌بینند و لایک می‌کنند.

اینجا آتن 5: ایفلای 85ام: پذیرایی فقط آب

روز شنبه 2 شهریور 1398 است. اتاقم به دلیل نزدیکی به آشپزخانه صبح‌ها خیلی سر و صدا داشت. برای تعویض اتاق باید همه وسایلم را چمدان می‌کردم و می‌گذاشتم پذیرش تا شب که  برگردم و بروم اتاق جدید. خوشبختانه دو بشقاب میناکاری که انجمن برای مصاحبه کنندگان و یادگاری داده بود از چمدان خارج شد و نصف کل چمدان خالی شد و وسایل در آن جا شد. امروز راهی محل برگزاری کنفرانس شدم. دیدم که وقت هست و من هم هنوز کارت مترو نگرفته‌ام. متروی معمولی هم گران تمام می‌شود. شروع کردم به پیاده روی. گوگل مپ اگر مسیر را قبلا رویش پیدا کرده و مشخص کرده باشی، حتی در صورت آفلاین بودن هم اگر از آن خارج نشوی مسیر را می‌دهد. مسیری که می‌داد از وسط باغ ملی بود که امروز هم تعطیل بود. با کمی دور زدن خودم را رساندم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. مجموعه ای بزرگ و فوق العاده که گنجایش این همه مهمان یعنی بیش از 3500 نفر را دارد. جالب اینکه چنین اتفاق مهمی در این شهر هیچ انعکاس و نماد و نمایشی ندارد. تا جلوی مگارون متوجه بنرهای ایفلا نمی‌شوی. شاید از بس از این رویدادها می‌بینند دیگر سر و بی حس شده باشند.

باید چند کار می‌کردم. اول ثبت نام خودم را تکمیل می‌کردم و بعد کتابخانه. پوستر را هم همراه آورده بودم که بچسبانم. هر کسی این پوستر را می‌دید می‌پرسید شمشیر است آورده ای؟ آخر با بسته بندی خاصی آن را آماده کرده بودم که عین شمشیر هم می‌نمود. در بدو ورود خانم معماریان را دیدم و گفت که نشستهای کتابخانه عمومی و ملی و استاندارد و ادواری‌ها که ایرانی‌ها ارائه و عضویت دارند در کالج برگزار می‌شود. اتوبوس‌هایی هم برای آنجا بود و زمان برنامه هم شده بود ساعت 11 که خوشبختانه وقت بود و به اتفاق دوستان رفتیم کالج.

کلاسهای کالج برای برگزاری نشستهای مختلف در نظر گرفته شده بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های برگزاری این اتفاقات بزرگ در کشورهای اروپایی مساله سادگی برگزاری است. اصلا در قید و بند تشریفات نیستند. تنها وسیله پذیرایی دستگاه آب سرد کنی بود با کلی لیوان کنارش در سالن ورودی اصلی. هر چیزی هم که بخواهی خودت باید بخری از بوفه. آن هم قربانش بروم وقتی ظهر شد یک صف دو کیلومتری جلویش بسته شد. در نشست کمیته‌ها هم هر کسی چیزی داشت دست به دست می‌گرداندند و هر کسی دانه ای بر می‌داشت و می‌داد بغل دستی. البته خدایی چیزهای خوشمزه ای داشتند. همه هم باید ثبت نام کنند. حتی دوستان ایرانی که هر کدام عضو کمیته های مختلف بودند. جالب است که اصلا هم با کسی تعارف ندارند. هر چیزی سر جای خودش. به عوض اسیر کردن خودشان برای پذیرایی و این حواشی به اصل موضوع می‌پردازند. کاری ندارند شما با چی می‌آیی و کجا می‌روی و چی می‌خوری. مهم این است که به وقت برسی و از موضوعات استفاده کنی یا ارائه کنی. در نشست کمیته کتابخانه عمومی که یکی از شلوغ‌ترین و فعال‌ترین کمیته‌ها بود، شرکت کنندگان از بیش از 15 کشور حضور داشتند. این همه ایده و تجربه از کشورهای متفاوت و متنوع می‌تواند خیلی سازنده باشد.

ساعت 13.15 نشست تمام می‌شد و ساعت 13.30 نشست بعدی. صف غذا هم طولانی و غیرقابل دسترس. خوشبختانه هم خوراک مرغ داشتم و هم بیف استروگانوف (فکر کن چه کنسرو باکلاسی است) و هم نان لواش. با همان‌ها ناهار را ردیف کردیم و در قلب تاریخ از گرسنگی رهایی یافتیم. در نشست های بعد از ناهار هم شرکت کردیم. تا ساعت سه و نیم که اتوبوس بر می‌گشت در کالج بودیم. برگشتیم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. رفتم دنبال ثبت نامم. یک آقای افغان به اسم اصیل در پذیرش بود که به زبان فارسی حرف می‌زد. خیلی عالی بود. با خیال راحت و احساس نزدیکی سوالات را پرسیدیم. خیلی هم همدلی می‌کرد. خودش البته در آلمان زندگی می‌کرد و عضو تیم برگزاری بود و نه کتابدار. هنوز محل پوسترها اجازه چسباندن نداشت و نمی‌شد آن را دنبال خود کشید. به همین خاطر پیش همین آقای اصیل گذاشتمش و رفتم که از وقتم استفاده کنم.

در برگشت گفتم بروم تپه تاریخی فیلوپاپو را ببینم. پیاده راه افتادم که بیایم هتل و از آنجا بروم. یکباره خودم را جلوی موزه جنگ دیدم. بیرون محوطه که نیازی به بلیط هم نداشت کلی هواپیما و هلیکوپتر و مسلسل و توپ گذاشته بودند که می‌شد پشت توپ و مسلسل‌ها نشیت و عکس گرفت. تاریخ تحول مسائل مختلف جنگی را می‌شد آنجا به خوبی دید. یک نکته مهم این موضوع این بود که اغلب ابداعات و اختراعات بشر قبل از هر چیز در خدمت مقاصد جنگی و سلطه جویانه بوده و بعد رسیده به شئونات دیگر زندگی.

بعد هم گوگل مپ یک مسیر میانبر سبز نشان داد که دیدم از دل باغ ملی می‌گذرد. خوشبختانه باغ ملی هم باز بود و قابل دیدن. درخت‌های سر به فلک کشیده و نسبتا متنوعی داشت. چیزی که جلب توجه می‌کرد دویدن آدم‌های مختلف در آن بود. با فرم خنده دار دوی ماراتن می‌دویدند. دختر و پسر هم فرق نمی‌کرد. هوای اینجا عالی و آسمان آبی است و ورزش خطری ندارد و می‌شود از آن لذت برد. کتابخوانی هم در جای جای باغ دیده می‌شد. در شهر هم دیده می‌شود. در کافه‌ها بعضی از آدم‌ها نشسته‌اند و کتاب می‌خوانند. محوطه باغ هم خاکی است و اصلا با آسفالت به این باغ زیبا و جنگی صدمه نزده‌اند. حس طبیعی خوبی هم دارد.

یکی از دوستان خبرنگار ایبنا استوری و پستهای اینستاگرام را دیده بود و خواسته بود که مطلبی در مورد ایفلا بنویسم. با همه خستگی نشستم و شمردم و دیدم واقعا چقدر ما می‌توانیم از ایفلا بهره مند بشویم و همینطور ایفلا از ما استفاده کنه. خوشبختانه سریع هم در اینجا منتشر کردند. مزه مطلب به انتشار داغ داغ و به وقت مناسبشه که از دهن نیافته.

از روزی که آمده ام تصمیم گرفته ام یک شب را بروم بیرون. اما مگر می شود. هم خستگی بیش از حد به خاطر تحرک و راه رفتن و هم تعهد به نوشتن شبانه. اگر یک شب ننویسم احساس می کنم که وقتم تباه شده است و این مطالب در وقت خودشان شیرین و دلنشین هستند.

اینجا آتن 4: ایفلای 85ام: هادریان: کتابخانه‌ای از دل تاریخ

از آکروپولیس که بیرون می‌آیم دوباره پیاده روی شروع می‌شود. در طول چند ماه گذشته، یعنی دقیقا از اردیبهشت تا الان حدود 5 کیلو وزن کم کرده‌ام. هم غذا را کنترل کرده‌ام و هم میزان شنای هفتگیم دست کم 500 متر اضافه شده است. اما به قول معروف "یک عمر عبادت به نگاهی به باد می‌ره" حالا امان از رژیم‌ها و کاهش وزن‌هایی که به یک همچین سفری به باد می‌ره. فقط پیاده روی های مفصل می‌تواند این درد را درمان کند. هم از زیبایی های محیط بیشتر بهره می‌بری و هم اینکه تمرین خیلی خوبی است. چند مسیر برای بیرون آمدن وجود داشت. فضای اطراف با درختان زیتون و کاج سوزنی و گاهی انار پوشیده شده است. جیرجیرک‌ها هم که تعهد و پشتکار محشری دارند و دائم و در هر حالی دارند می‌خوانند. از مسیری آمدم که بعد از یکی دو کوچه رستورانی سر نبش پدیدار شد. یکی از مهم‌ترین جاذبه های یونان همین رستوران‌ها و غذاهای مدیترانه ای و نسبتا ارزان (در قیاس با دیگر کشورهای مشابه) است. در هر جا هم با کلی ستون و سنگ‌های باستانی مواجه می‌شوی. حتی در مسیر ریل مترو و قطار. حتی در داخل ایستگاه مترو موناستریسکی کلی از این آثار باستانی همینطور مانده. کلا فکر کنم یونانی‌ها از بس آثار باستانی را جمع و جور کرده‌اند و هی خرجشان کرده‌اند خسته شده‌اند. البته این‌ها فقط متعلق به خود یونان نیست و حقیقتا میراث جهانی است و به یک کشور و یک مرز تعلق ندارد.

در همین مسیر یک سری ستون و بناهای خیلی قدیمی و سنگ‌های تلنبار شده دیدم. رفتم و دیدم عجب جایی را کشف کرده‌ام. قبلا در موردش خوانده بودم که کتابخانه هادریان از جمله جاهای دیدنی است و حالا جلویم سبز شده بود بدون اینکه بدانم. برای یک کتابدار هیچی شیرین تر از رویارویی با کتابخانه آنهم از نوع یک عالمه ماقبل تاریخ نیست. کتابخانه ای که طومارهای پاپیروس و در دوره های احتمالا لوح های گلین و پوست نوشته و ... مواد اولیه‌اش را تشکیل می‌داده. البته برادران سقراط و افلاطون و ارسطو بخت این را نداشته‌اند از این مجموعه استفاده کنند. اما افکار و فلسفه آن‌ها از پایه های قدیمی بوده که وجود این کتابخانه که در سال 132 قبل از میلاد (فکرشو بکن) بنا شده را ضروری فرض کرده. به پذیرش گفتم من هم کتابدارم و می‌خواهم از این کتابخانه بازدید کنم و 4 یورو ندهم. گفت که کتابدارها هم باید بپردازند و فقط دانشجویان معاف هستند. کتابخانه با عظمتی بوده و در طول زمان خیلی سرد و گرم چشیده اما خوشبختانه همچنان به اسم کتابخانه در بین این همه مجموعه باستانی شناخته می‌شود.

بعد از این همه آثار باستانی میدان موناستریسکی ظاهر می‌شود که قلب تپنده ای است. هزار رنگ و هزار صورت است. بخشی از کوچه های آن بازار معروف پاکاره وجود دارد که هر چه بخواهی در آنجا پیدا می‌شود. از یادگاری‌های یونانی تا لباس و غذا و به ویژه روغن زیتون. همینطور با مردم و محیط و خیابان رفتم و دیدنی‌های بسیار دیدم و یکباره به مترو رسیدم و دیدم که سه چهار ایستگاه آمده‌ام. خیلی از این خیابان‌ها و خود آکروپولیس هم راه ماشین و تاکسی و اتوبوس خور ندارد و تا جایی می‌شود رفت و بقیه‌اش پیاده است که خیلی هم خوب است کمتر به اینجاها صدمه می‌خورد. بعد هم خیابان چاتزیچریتسو اگر اشتباه نکنم ظاهر شد که برای پیاده روی عصرگاهی خیلی مساعد بود و مردم دسته دسته آنجا بودند.

یک جایی در میز و صندلی یکی از رستوران‌ها نشستم تا هم نفسی تازه کنم بعد از این همه قدم زنی و هم اینکه با اینترنت مسیر را چک کنم. تشنه بودم شدید و خب با حساب ایرانی خرید آب معدنی به 2 یورو (یعنی حدود 26000 تومان) اصلا تو کت آدم نمی‌ره و خیانت به اقتصاد مملکته کلا. طبق رسم رستوران‌های اینجا یک لیوان بزرگ آب خنک که اول ورود می‌آورند برای من هم گذاشتند. گفتم دارم می‌روم اما می‌شود آب را بخورم. گفتند رایگانه و می تونی بخوری. شاید یکی از دلچسب ترین آب‌هایی بود که در زندگیم خورده بودم. نوازندگان و دست فروشان در جای جای این خیابان بودند. جالب اینکه اغلب دست فروشانی که دستبند و گردن بند و تسبیح و ... می‌فروختند، همگی با دست و در همانجا آن‌ها را می‌ساختند و می‌فروختند. انجیر و زیتون مهم‌ترین میوه های اینجا هستند. در جای جای شهر درختان آن هست و در این فقط که وقت رسیدن آن‌هاست در میز صبحانه هم انجیر دیده می‌شود. زیتون‌های متنوع هم همه جا دیده می‌شود.

یکی از جالب‌ترین وسایل حمل و نقل اینجا اسکوتر است. اسکوترهایی که در همه جای شهر دیده می‌شوند و پارک شده‌اند. اپلیکیشنی به اسم لیمو دارند که اگر دانلود کنی و با آن کیو آر کد روی اسکوتر را اسکن کنی می‌توانی استفاده کرده و لذت سواری سریع و عالی با اسکوتر برقی را تجربه کنی.

با تجربه این سال‌ها آموخته‌ام که نباید هتل را یکجا گرفت. چون اگر خوشت نیاید مصیبت خواهی داشت و ممکن است عوض کردن آن سخت باشد. دو شب هتلم تمام شده بود و باید فکر جایی می‌کردم. متاسفانه هتل آپارتمانهای خوب پیدا نشد. البته بود به قیمت مناسب اما نمی‌شد گرفت. چندجایی را در شهر پرسیدم و از شبی 70 یورو تا 200 یوری نیوهتل بود. دیدم بخواهم جابجا شوم هم سخت است و هم اینکه این هتل خودم که در قلب شهر است را از دست می‌دهم و کلی باید هزینه کنم برای رفت و آمد در سطح شهر. به هتل خودم گفتم به شرط ارائه تخفیف همینجا می‌مانم. به همین خاطر نزدیک به ده یورو تخفیف دادند و به شبی 75 یورو هتل توافق کردیم. البته به شرطی که نقدی بدهم و نه با کارت اعتباری. یک اسکناس 500 یوروی در آوردم و به پطرس خان پذیرش دادم. ماجرای پارسال با خانم ریبری در پرتغال سر این اسکناس 500 یوروی تکرار شد. بنده خدا آخرش گفت باید کپی از آن بگیرم. دستگاه خراب بود و نشد. اسکناس را برگرداند و گفت این پول خیلی زیادی است. من مسئولیت را نمی‌پذیرم. پیش خودت باشد تا فردا بدهی به مسئول شیفت صبح.

اینجا آتن 3: ایفلای 85ام: دوربینهای خیانت کار

امشب که قرار بود مطالب دیروز را تکمیل کنم و امروز را هم اضافه کنم، به خاطر نوشتن مطلبی که خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در مورد ایفلا خواسته بود عقب افتاد. حالا ببینم این نصف شبی تا کجا جان خواهم داشت و دوام می‌آورم که بنویسم و از مطالب عقب نیافتم.

هوای مدیترانه ای اینجا با آن درختان زیتون خبر از بادهای شدید می‌دهد. امروز هم بادهایی اینجا می‌وزید که کم مانده بود آدم را از جا بکند. درختان کم جان و کم برگی اطراف آکروپولیس هستند که به هیچ وجه کفاف دهنده سایه لازم برای فرار از آفتاب سوزان را ندارند. اگر باد نیاید، همه مردم آب می‌شوند و می‌میرند از زور گرما و عرق و شرجی. خوشبختانه باد می‌آید و باید مراقب باشی که دوربینت یا کلاه و وسایلت را باد نبرد. راهی دیدار این دردانه تاریخ جهان شدم. با قلبی مملو از رویاها و همان حکایت زندگی کردن رویاهای دور و دراز.

بگذارید یک اعتراف خودمانی بکنم. اگر پانصد دفعه دیگر هم تاریخ و جغرافی و باستان شناسی بخوانم هرگز و تا ابد فرق بین پارتنون، آگورا، آتنا و ... را نخواهم فهمید. به همین خاطر دیشب هر چه کردم که بنویسم چون می‌خواستم اطلاعات دقیق به دست بدهم نشد که نشد. اما حالا هم که دوباره آمدم بنویسم دیدم که این‌ها را آنطور که باید نمی‌شناسم. حالا به من چه که کی و چطور و به چه اسمی اینجا را ساخته‌اند که از قله توچال بالارفتن سخت تر است یاد گرفتن این اسامی و تاریخ باستان.

من روایت خودم را می‌نویسم و حتما دوستان به راحتی با یک جستجوی کوچک می‌توانند همه این اطلاعات تاریخی را به دست بیاورند. من رسالتم ایستگادن و تا کمر خمر شدن در مقابل همت و اراده مردمان آهنین جانی است که با هیچ امکاناتی جز زور بازو و البته شلاق سر خدمتکاران، صخره های سنگ مرمرین را که امروز باید سنگ برهای الکترونیکی غول آسا ببرند و جرثقیل‌های غول پیکر بردارند و کمرشکن های چندین اسب بخاری حمل کنند را بریده و صیقل داده و حمل کرده‌اند و با آن ساختمان‌های عظیم و سر به فلک کشیده سنگی و هنری ساخته‌اند. ما الان کی همت و جربزه چنین کارهایی داریم. هنر الان ظریف و کوتوله است. مثل ماشین‌هایمان، مثل خانه‌هایمان، مثل زن‌هایمان، مثل گردن بندهایمان و غیره و غیره. حیرت می‌کنم وقتی کنار تخته سنگی محکم می‌ایستم و هر چقدر دست دراز می‌کنم می‌بینم بغل من که هیچ، بغل سه مرد درازدست لازم است تا دور این ستون را به بغل بگیرند. آن وقت نه یکی و دوتا که صدها ستون و سنگ های خارای تریلی‌بر را در بنای چنین ساختمانی زیبا به کار برده‌اند.

آکروپولیس دژی شهری بوده که بر روی تپه ای بلندتر از دریا و دشت‌های اطراف ساخته شده است. درست مثل همه قلعه های دیگری که در ایران و دنیا دیده‌ایم. مثل قلعه رودخان در رشت، زیگورات در شوش و همچون قلعه ای در حلب سوریه و ارگ بم. اغلب این دژهای محکم نیز گفته می‌شود که از زیر تونل‌هایی دارد که راه به شهر می‌برند برای آذوقه هنگام جنگ و فرار در بدترین شرایط شکست. اینجا هم به عنوان شهری که باید مواظبت می‌شده بر روی صخره های سنگی طبیعی ساخته شده اما ستون‌های سفید و بزرگ و سنگ‌های چندین تنی در آن به کار رفته. در ورودی هم سنگ‌های طبیعی دارد و هم سنگ فرشی که هر کدامش یک نوع سنگ است و زیبایی خاص خودش را دارد. در حدود 3000 سال پیش این همه سنگ را آوردن و شروع به ساخت بنایی با این عظمت و بلندی و قدرت خیلی همت و پیگیری می‌خواسته است. نمی‌دانم چقدر طول کشیده اما واقعا حیرت آور و زیباست. تازه فقط خود بنا به تنهایی نبود که ساخته و مسقف و قابل استفاده شود. تمامی سر ستون‌ها زیرسقفی ها ظاهرا مجسمه های زیبای سنگی بوده که الان مقدار اندکی از آن‌ها باقی مانده است.

در این مجموعه هم مسائل سیاسی و شهرسازی مطرح بوده و هم مسائل مذهبی و معبدسازی. مقداری از ستون‌های زیبا و بخشی از سردرها باقی مانده اما عمده بنا تخریب شده و ریخته. نوشته بود که خیلی از سنگ‌ها و ستون‌ها را انگلیسی در همان اوایل کاوش‌های باستان شناسی برده‌اند. درست مثل تخت جمشید ما. چیز خیلی جالب در جای جای آتن و به ویژه اطراف و اکناف آکروپولیس، وجود صدها قطعه سنگ و آثار باستانی است که گاه در کنار یک رستوران یا کافه ای قدیمی باکمی فنس از جامعه جدا شده و همینطور روی هم گردآوری شده. در خیلی از جاها نه بازسازی وجود دارد و نه سقفی بالای سر این سنگ‌های بدبخت است. فکر می‌کنم یونانی‌ها از بس که بازسازی و نگهداری کرده‌اند دیگرخسته شده و رهایشان کرده‌اند به امان خدا.

سالن روبازی که همه آن را با اجرای کنسرت معروف و بزرگیانی که به نظرم در سالهای 2005 اجرا کرد می‌شناسند، نمونه ای زیبا از یک سالن نمایش آن هم روباز و خوش آب و هوا است. کنگره های سنگی اطراف و نشیمن‌های سنگی و نظم داخل آن که در حدود 3000 سال پیش ساخته شده، نشان از نبوغ و همت این ملت دارد. باغات و درختان سرسبز آتنی همه پیدایند و در پس زمینه آسمان آبی و این اثر معماری بزرگ، بیانگر جنگندگی بشر و همت و هنر اوست.

جماعت خیلی زیادی هجوم آورده‌اند و با اینکه ساعت حدود 4 بعد از ظهر گرم تابستانی است اما کسی اهمیت نمی‌دهد و زیر آفتاب و باد می‌خواهند خودشان را به بناهای بالاتر و بالاتر رسانده و دوستان و پروفایلهایشان را با عکس‌هایی از یکی از خاص‌ترین و منحصر به فردترین جاهای جهان تر و تازه کند و فتیله قپی و پز را تا منتهی علیه ممکن بالا بکشند.

به نظرم دوربینها به طور کلی و دوربین‌های موبایل به شکل خاص‌تر، خیانتی بزرگ به بشریت و فرهنگ کرده و می‌کنند. از یک طرف با هر قابلیت پیرفته ای و با هر تکنیک علمی و با هر ذوق خدادادی هنری که عکس بگیرید، یک اثر هنری زیبا خلق کرده ای، اما حقیقت را خیلی کتمان کرده ای. هر چقدر هم که یک عکس خارق العاده باشد اما بازهم نمی‌تواند جای تصویر حقیقی با چشم را بگیرد. باید این جاهای زیبا و خاص دنیا را فقط رفت و دید. عکس‌های دوربین‌ها مثل فرزند نامشروعی هستند که هستند اما حقیقت و اصالت ندارند. از سوی دیگر هم، بشر را معتاد زاویه بندی و عمق میدان و تناسب طلایی و ... کرده‌اند. آدم‌ها بیشتر از آنکه ببینند و در ذهن حک کنند فقط به دنبال زاویه بندی و عکس گرفتن هستند. از بیماری سلفی و خودشیفتگی به نمایش گذاشتن پیکره های پروتزی (خدایی در اروپا این عمل‌ها و آرایش‌های آنچنانی و ... خبری نیست) بگذریم.

 

اینجا آتن 2: ایفلای 85ام: آکروپولیس

دو کار مهم را باید انجام می دادم. اول اینکه حتما یک سیم کارت می گرفتم. و دیگر کارت مترو و اگر هم شد تور اتوبوسی شهر آتن مثل تجربه پارسال بارسلونا که خیلی خوب بود. آخر بدون اینترنت اصلا کاری از پیش نمی رود. در هر سفر به دفعات بیشماری از خودم می پرسم آدمهایی که قبل از وجود اینترنت و این همه امکانات سفر می کردند و آن هم سفر خارجی، چطور این کار را می کرده اند؟ آیا چنین چیزی ممکن است که آدم نه گوگل مپی، نه بوکینگی و نه مسیریابی را نداشته باشد و بخواهد در کشوری دیگر سفر کند؟ به همین خاطر حتما باید سیم کارتی برای اینترنت به همراه می داشتم. از قبل یک گوشی قدیمی که مال یک آقای دکتر بوده و فقط دو بار زمین خورده و اِل ای دی آن خرد شده را با خودم برداشته بودم. سیم کارت کاسمو با 8 گیگ اینترنت و حدود 10 ساعت مکالمه برای یکماه را به قیمت 12 یورو گرفتم و همانجا فعالش کردم. تنها ایرادش این است که فقط با شماره های یونان می شود تماس گرفت و به خارج از کشور نمی شود زنگ زد. به هر حال همین امروز امتحانش را پس داد و جاهایی که لازم بود حتما اینترنت داشته باشم تا بتوانم مسیریابی کنم خیلی کمک کرد. دمش گرم.

هتل با صبحانه است. هزینه بیشتری بر می دارد و برای من که به صبحانه مخصوص خانگی عادت دارم و همراهم آورده ام، بار اضافی است. چون باید وقتت را با زمان صبحانه هتل هماهنگ کنی. هر چند که امروز حسابی دلی از عزا درآوردیم و به قولی شکممون نو نوار شد. آن هم با بیکن و سوسیس کالباس و پنیری که در مملکت خودمان جرات نمی کنیم بخوریم.

بعد از صبحانه راهی شهر شدم. هر چند دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح نسبتا خوب بیدار شدم و کارها را دنبال کردم. اول رفتم سراغ سیم کارت. همان میدان سینتگما که یکی از معروفترین میدانهای جهان و یونان است، مرکز همه فعالیتها شد. هم آبنمای زیبایی دارد و هم مرکز تجمع مردم است و هم پارلمان یونان و هم گرند هتل قدیمی یونان آنجاست. تابستان است و فصل توریست و سفر. مردم دسته دسته با لباسهای رنگارنگ و در شکل و شمایلهای "هرکس هر جور دلش بخواه" می آیند و می روند. به هر زبانی هم صحبت می شود. خیلی جالب است که لباسهایشان به ویژه لباس خانمها صرف نظر از منشوری بودن و این حرفها، بسیار به صرفه و کم هزینه می شود. اغلب شلوراکهای کوتاه و تاپ و یک صندل خیلی سبک به تن و پا دارند. خب این مقدرا کم پارچه که نازک هم هست از یک طرف چون مواد اولیه کمی برده ارزانتر تمام می شود و از طرف دیگر چون چند لایه نیست و نازک است طبیعتا خنک و تابستانی است و هر جا که بروند کمتر از وسائل سرمایشی باید استفاده کنند و همین خودش باعث صرفه جویی می شود. آدمها هم راحت و بی غم و غصه (به ظاهر) هر طور و هر جا بخواهند می روند و غلغله ای در شهر است. شهری زنده و پوینده. به مدد توریست –یعنی صنعت بدون دود- هر جای دنیا آباد می شود.

 اول اینکه در ضلعی از میدان سینتگما (به معنی قانون اساسی)، قبری هست که می گویند مزار سربازی است به اسم ماراتن (همین دو ماراتن) که نمی دانم چقدر افسانه و چقدر حقیقت است که از مرز ایران تا همین میدان دویده تا خبر شکست لشکر یونان را بدهد. همیشه سربازانی با لباس فرم مخصوص آنجا نگهبانی می دهند. ساعت تغییر شیفتشان که می شود با مراسمی زیبا و خاص و جذاب، رژه مخصوصی می روند و شیفت را تحویل می دهند. چقدر خوب است که دنیا رسم و رسومش را حفظ می کند. چه همه آدم جمع شده بودند و این مراسم را دیدند. کبوترها هم آن اطراف را روی سرشان گرفته و بدون ترس هر جایی نوک می زنند. حتی روی سر و دست هم به دنبال غذا می نشینند.

در جایی دیگر یک خوانند با سیستم مخصوص و صدای بلندی نشسته و از کله صبح آواز می خواند. شاید چیزی مثل سلطان قلبهای ما یا آهنگهایی که ظاهرا همه با آنها خاطره دارند. کوچه پس کوچه های آتن، که روزگاری پذیرای سقراط و افلاطون و ارسطو و زنون (یکی الئایی و دیگری کیتیونی) و سِنِکا و مارکوس آورلیوس (امپراطور رم) بوده، همه سنگ فرش شده و از بس توریست (سالانه حدود 16 میلیون نفر) روی آنها پا زده اند همه سنگ فرشها براق و صیقلی شده اند. در کوچه ها مثل همه جای کشورهای اروپایی گل و بوته هست و البته کافه و میز بار و ... که اینجا رنگ و بوی مدیترانه ای هم دارد. اتوبوسهای توریستی روباز هم به رنگهای جذاب می چرخند و کلی توریست را جابجا می کنند. تراموای قدیمی هم برای گردش شهری هست.

کافه ها را که دیگر نگو. هر ساعت شبانه روز که بیایی عده ای نشسته اند یا می خورند و یا گپ می زنند. رفتم به سمت "باغ ملی یونان" که در کمال تعجب دیدیم تعطیل است. علتش هم جالب بود. گفتند چون باد شدیدی می وزد و در بعد از ظهر قرار است شدیدتر هم بشود، باغ تعطیل است. راست هم می گفتند چون در آکروپولیس، واقعا جاهایی باد نزدیک بود آدم را بیندازد. آنقدر قوی و شدید بود.

بعد از ناهار با گوگل مپ دیدم که پیاده 14 دقیق راه تا آکروپولیس است. راه افتادم و از بین کوچه بازارهای رنگارنگ و شلوغ و پر از گل و گیاه گذشتم و کلی ساختمانهای قدیمی بازسازی شده تاریخی دیدم تا بالاخره به آکروپولیس زیبا رسیدم.

چیزهایی که یک عمری عکس آنها را دیده ای و همیشه در حسرت دیدار آنها بوده ای، وقتی که فرصت دیدار از نزدیک دست می دهد، اولش آدم باور نمی کند. این اتفاق در مورد ایفل و تاج محل و لوور هم قبلا برایم افتاده بود. و به قولی رویایی را که رویای خود تو بوده و الان رویای خیلی از آدمهای روی کرده زمین به شمار می رود را تعبیر کردن و زندگی کردن، خیلی جالب است و باید قدردان آنه بود.

خوشبختانه بعد از یک پیاده روی طولانی وقتی که آمدم استراحتکی بکنم تا با قوای بیشتری و آماده ای بتوانم این یگانه دنیا را ببینم، دیدم که وای فای رایگان هم هست. دوباره در مورد آکروپولیس و پانتئون و... خواندن و اطلاعاتم به روزتر شد تا آمادگی کامل دیدن برایم فراهم شود. ورودی آکروپولیس 20 یورو بود که بعد از خرید بلیط و کنترل آن وارد محوطه زیباو اعجاب انگیز آن شدیم. آخر نمی شود آکروپولیس را به این سادگی و در حال خواب آلودگی تشریح کرد. پس بیزحمت جایی نروید و منتظر بمانید تا در پست بعدی در مورد آن بنویسم.

اینجا آتن1: ایفلای 85ام: کشور 2000 جزیره ای

دیگر گذشته و رفته، حالا بگذار لذتش را ببریم. این آخرین تسلای خاطر این مسافر خسته از بدو بدوهای سفری دیگر در کورسوی چراغ رو به خاموشی حمایت از سفرهای علمی است. دلم پر می کشید که در آن چهار صندلی ردیف وسط هواپیمایی قطر همه اعضای خانواده ام نشسته بودند. اما گاهی نمی شود که نمی شود. سال 2016 که ایفلای لهستان را شرکت کردیم، فکرش را هم نمی کردیم که با هزینه چهار نفر آن سال، الان یک نفر تنها با دلهره و چرک‌دلی سفر کند. اما چه می شود کرد که چرخ دنیا روی یک پاشنه نمی چرخد و در ایران ما هم که همیشه خدا این چرخ یا زنگ زده یا در حال منفجر شدن است. هر چقدر به در و دیوار زدم که بشود همه با هم بیاییم نشد و بالاخره خودم تنها روی آن صندلی نشستم و شدم مسافر ایفلای یونان. امیدوارم که متهم به تنهاخوری نشوم.

این سفر مصادف شد با چند اتفاق که قصد داشتند نگذارند آب خوش این سفر تاریخی و ویژه از گلویمان پائین نرود. یکی اینکه هنوز تکلیف ملت و سیاست و اقتصاد و ... با خودش روشن نشده. هنوز مردم در شوک افزایش منفجر شده قیمتها هستند و باور کردنش سخت است که یکباره هزینه ها حداقل 4 برابر بشوند. اما کم کم عادت می کنند. کما اینکه الان دارند خودشان را برای خیلی کارهایی که در یکسال گذشته از آن اجتناب می کردند مثل همین سفر خارجی، مجاب کرده و آماده می کنند. دیگر اینکه، به خاطر همین وضعیت اقتصادی، بودجه دانشگاه ها هم کم شده و معلوم نیست گرنتی و حمایتی در کار باشد. ما که ریسک کردیم و دل به دریا زدیم و آمدیم. اگر دادند که ناز شصتشون. اگر هم ندادند، مفت چنگشون. پای سفر آن هم به یک کشور دیدنی و تاریخی در میان باشد، گور بابای دنیا و مال و منالش. ما که در این سالها، دار و ندارمون رو گذاشتیم پای سفر و جهانگردی در حد خودمان، این سفر هم رویش. یکی داشت مثلا از من راهنمایی و قوت قلب می گرفت برای سفر و اینکه دلش را به دریا بزند و برود یا خیر. در مورد کشورها و هزینه ها و رفت و آمدهای این چندساله پرسید. بعد با خودش چرتکه انداخت و گفت می توانستی با این پول حداقل 5 پراید بخری. یا حداقل یک آپارتمان. یاد آن جوک عادت ایرانیها بعد از مطب دکتر افتادم که اولین کارشون اینه که حساب کنند در این فاصله دکتر چقدر در آورد. البته من امسال به دلیل درگیری برای انتخاب رشته یکی از آشناهای نزدیک، در هر جلسه مشاوره انتخاب رشته محاسبه می کردم که چقدر این بابا با این سن و سال و اعصاب و عملکردش، کاسب شد؛ یحتمل کمی بیشتر از یک دکتر متخصص و مغز و اعصاب و کمی کمتر از یک دکتر متخصص جراحی زیبایی.

از سال پیش، در بین همه کنفرانسهای ریز و درشتی که ردیف شده بودند، دو تا بدجور چشمک می زدند. یکی کنفرانسی در ونیز ایتالیا بود و یکی دیگر هم همین ایفلای یونان. کنفرانس ایتالیا به سه دلیل مهم رد شد. اول اینکه خیلی زود بود و در خرداد ماه بود که هنوز آمادگیش را نداشتم وکلاسها ادامه داشت. دیگر اینکه هزینه ثبت نامش بیشتر از 450 یورو بود و سوم اینکه کنفرانسی تخصصی ویژه رشته ما نبود. ایفلا پارسال در مالزی را نرفتم چون هم مالزی را قبلا دیده بودم و هم خیز برداشته بودم برای دیدن آتن و یونان.

از مدتها قبل کارهای سفر شروع شد. سیستم گرنت دانشگاه تغییر کرده بود و دیگر لازم نبود که فرمهای دستی تکمیل و امضاء شوند. باید در سیستم گلستان درخواست، پذیرش و بقیه فرمها را آپلود می کردیم. البته کم سختی نداشت. باید اول کنفرانس وارد شده و تائید می شد که خودش به تنهایی یک پروژه بود. یک جایی از ثبت ایراد داشت و دیگر نه می شد آن را کامل کرد و نه می شد حذفش کرد و همینطوری دو سه هفته ای کار گره خورد. بعد هم چون تازه شروع سیستم اتوماسیونی این فرایند بود کلی مشکل داشت که با هزار و یک خون دل و برو و بیا بالاخره حل شد.

اما در آخرین مرحله یک مصیبت بزرگ در این فقره پیش آمد کرد. از همان سالی که سفرهای علمی و کنفرانسی را بیاغازیدم، ناخودآگاه افتادم به پیشخوری گرنت. یعنی اینکه در سال 94 دو سفر رفتم و یکی را گذاشتم به حساب گرنت 95 و این زنجیره همینطور ادامه پیدا کرد. امسال به دلیل تغییر و تحولات و مشکلات مالی، به اشد سخت گیری رسیدند و کلا پیشخوری گرنت را قدغن کردند. در تیرماه، برای ارائه طرح شبکه کتابخانه های دانشگاهی ایران، در مشهد همسفر معاون محترم پژوهشی دانشگاه شدم و گفتم همانجا با ایشان مذاکره می کنم. مذاکره شد اما افاقه نکرد. این شد که بدون حکم ماموریت با بار مالی و با دلی لرزان و بدون هیچ حکمی، این سفر را کلید زدیم. تنها نقطه امیدمان این شد که برای پرداخت حق عضویت ایفلا یک امتیازکی بدهند که شاید بشود کاری برایش کرد.

این عضویت کتابخانه ما در ایفلا هم خودش داستان مفصلی دارد. سال 96 که خانم سالمرون، رئیس وقت ایفلا، آمدن تهران و کتابخانه ما را هم بازدید کردند مقرر شد که ما به عنوان اولین کتابخانه دانشگاهی ایران عضو ایفلا بشویم. اما پرداخت حق عضویت در شرایط ایران کاری است کارستان. سال گذشته در پرتغال و زحمتی که به خانم خیبری (به پرتغالی نه فارسی) دادم و ماجرایش شرح داده شده، حق عضویت پرداخت شد. اما هنوز هم که هنوزه فکر کنم سندش رد نشده. می گویند باید به ارز بانک مرکزی آن وقت محاسبه شود در حالی که من با ارز آزاد حسابش را رسیده ام. امسال هم هر چه کردیم چون رقم کم بود، صرافیها قبول نمی کردند که بپردازند. با کارت اعتباری هم ریسک بود. به همین خاطر تماس گرفتیم و ایفلا قبول کرد که حضور در محل کنفرانس آتن پرداخت کنیم. من پول گرفتم و رفتم 551 یورو به هر یوروی 13050 تومان خریدم. البته با کلی دنگ و فنگ. فقط یکبار در سال می شود ارز خرید و باید کارت ملی و کارت بانکی و موبایل همه به اسم شخص شخیص شما باشد. به سلامتی دیگر تا آخر امسال از نظر خرید ارز عقیم به حساب می آییم و دیگر باید خانه نشینی کنیم.

آشنای این سالهایمان هم که با خیال راحت بلیط مطمئن برایمان تهیه می کرد به خاطر کسادی کار آژانسهای مسافری کار آژانس را بوسید و گذاشت کنار. به همین خاطر خودم با استفاده از سرویسهای داخلی بلیط را تهیه کردم. بماند که چقدر دلهره داشتم. با اینکه تا حالا بارها بلیط ازشان خریده ام و مشکلی هم نبوده ولی واقعا هنوز هم وقتی می خواهم به حسابهای آنلاین اینچنینی پولی بریزم دست و دلم می لرزد. اما حالا که در هتل آکروپولیس آتن نشسته ام، یعنی اینکه کارشان درست بوده و مشکلی در کار نبوده است.

هتل اما مصیبتی دو چندان داشت. سایت کنفرانس امسال یکی از بدترین سایتها بود. هم کند بود و هم اینکه گزینه ها را باز نمی کرد. مثلا همین گزینه هتل و ثبت نام و پرداخت قبلا باز بود اما در هفته آخر اصلا باز نمی شد. تصمیم داشتم که ثبت نام آنلاین کنم. دو روز تمام سرو کله زدم تا دست آخر از روی موبایل موفق شدم لینک را باز کنم و ایمیل کنم تا از توی کامپیوتر باز شود. سه گزینه ثبت نام داشت. ارلی برد (زود) که هزینه روزانه می شد 180 یورو و کلاسیک که تا 20 آگوست وقت داشت و من در آخرین ساعت به رقم 207 یورو ثبت نام کردم و گزینه دیر هنگام و زمان کنفرانس که رقم می شود 240 یورو.

طبق تجربه سالهای پیش رفتم سراغ بوکینگ و با استفاده از گزینه های بوکینگ و گوگل مپ به سراغ پیدا کردن هتلی که هم به مرکز شهر نزدیک باشد و هم به محل کنفرانس. چقدر هتل آپارتمانهای عالی با قیمت مناسب پیدا شد که امکانات خوبی داشتند اما با اینکه گزینه آنهایی که موجود هستند را بده را زده بودم، در آخرین لحظه پرداخت می دیدی می نویسد که موجود نیست. من به این قضیه مشکوک شدم. این خودش بیش از نصف روز وقت گرفت و البته دلهره ایجاد کرد. بالاخره با هر سختی که بود همین هتل آکروپولیس را پیدا کردم به شبی 83 یورو و برای دو شب گرفتم. آخر تجربه ثابت کرده بود که اگر هتلی را خوشت نیامد می توانی عوض کنی به شرطی که همه روزها را نگرفته باشی. هتل را از روی سایت خود هتل گرفتم اما دیدم که فقط رزرو است و دوباره دست به کار شدم که که آن را قطعی از بوکینگ یا جایی بخرم که خطا می داد که پر است. در همین اثنا تقریبا ده دقیقه بعد تلفنم با کد 663 زنگ زد که اول فکر کردم از اهواز است. اما در کمال تعجب دیدم از خود آتن و هتل تماس گرفته اند و پرسیدند که کی می رسم و آیا چیز خاصی مد نظرم هست یا خیر؟ داشتم شاخ در می آوردم هم از اینکه اینقدر سریع اقدام کردند و دیگر اینکه نباید چیزی پرداخت می کردم و هتلم هم قطعی است.

یکی از انگشت به دهان برنده ترین قسمتهای سفر هم تهیه غذا بود. سالهای پیش غذای آماده و نجات دهنده هانی را حداکثر به 7000 تومان می خریدیم. امسال به علت گرانی هانی، مارک "چیکا" هم اضافه شده بود و چیزی حدود 20.000 تومان باید بابت هر غذا پرداخت می کردیم که کلی هزینه بود.

پروازم با قطر برای ساعت 12.45 دقیقه روز پنجشنبه 31 مرداد 98 بود. ساعت هشت و نیم راهی فرودگاه شدم و سوای پروازهای نجف و کربلای عراقی و عربی، علیرغم گرانی و همه این حرفها، فرودگاه همچنان مملو از آدم بود. ما ایرانیها هیچ وقت از اصولمان که همانا زندگی را به هر روشی پیش ببر، کوتاه نمی آییم. اتفاقا الان دیده ام که خیلی ها اصرار بیشتری برای سفر رفتن دارند. در سریال هیولای مهران مدیری، آلارم گوشی زن چمچاره به صدا در می آید و شوهره می پرسد که این زنگه قرصهاته. زنه می گه این "زنگ قپیه". هر شب این موقع باید زنگ می زدم و چندتا قپی می آمدم. حالا سفر خارجی هم برای خیلی ها شده قپی که بتوانند چند صباحی آن را به رخ بکشند. هزینه پرداخت خروجی هم الکترونیکی شده اما متاسفانه دستگاه کاغذش گیر کرده بود – طبق معمول_ و هیچ متصدی هم نبود که رسید بدهد. 220.000 تومان هم خروجی پرداخت کردیم و چون پاسپورت را هم اسکن می کند دیگر نیازی به رسید کاغذی نبود.

سفر رفته ها می دانند که برای یک سفر یک هفته ای خارج از کشور، هر چقدر هم که حرفه ای باشی، آنقدر رفت و آمد دارد و باید حضور ذهن داشته باشی که چیزی از قلم نیافتد، که آدم واقعا از پا در می آید. به همین دلیل تا می رسی توی هواپیما و پشتت به صندلی و آرامش آن می خورد، به خوابی عمیق می روی.

بازهم فرودگاه درندشت شیخ حمد دوحه که آنقدر وسیع است اعصاب آدم را خرد می کند و سر و تهش را نمی شود دید و سیاحت کرد. هواپیمای قطر به آتن با یک سوم مسافر یک ایرباس A-330 به حرکت در آمد. نکته جالب این است که همین هواپیمایی قطر در تهران با تقریبا یک ربع تاخیر راه افتاد اما برای آتن دقیقا راس ساعت 16.10 دقیقه حرکت کرد و راس ساعتی که قرار بود فرود بیاید به زمین نشست. در جایی خواندم که یونان بیش از 2000 جزیره دارد که حدود 200 تای آن اصلا کامل شناخته شده نیست. یاد سس هزار جزیره خودمان افتادم و گفتم این کشور با 2000 جزیره واقعی این همه سرو صدا ندارد که سس هزار جزیره ما دارد. ورود به یونان مثل بازی استپ هوایی است که تا می خواهی کمی خاک ببینی بلافاصله دریا ظاهر می شود و تا می خواهی دریا ببینی به خشکی می رسی. اینجا هم یاد خاک یکپارچه وطن افتادم که این همه انقطاع و شکست در خاکش نیست.

توی راهرویی که به سمت هواپیما می رفتیم صدای فارسی حرف زدن شنیدم و دیدم دو آقای ایرانی هم دارند می آیند. دست بر قضا رفتیم و در ردیفی نشستم که هر دوی آنها همسفر و هم صندلی ام بودند. از گرگان آمده بودند برای سرمایه گذاری در آتن. می گفتند ببینیم چه می شود. وضع ریالیمان خوب است و دنبال یک ممر درآمد ارزی برای مخارج تحصیل و زندگی بچه ها در خارج از کشور هستیم. شاید هتلی بخریم، شاید خانه ای بخریم و اجاره بدهیم و .... ببینیم چه سرمایه گذاری می شود انجام داد. از تعجب این همه آینده نگری آنهم کجا، در کشوری مثل یونان که به عقل جن هم نمی رسد، انگشت به دهان ماندم.

نخجوان: آه ای جوانی من

تولد 12 سالگی دلگفته ها بود. نه اینکه یادم رفته باشد. در سفر بودم و گرفتاری‌های ریز و درشت برگزاری یک مراسم ویژه تمام تاب و توان را گرفته بود. نه فقط سفر باشد که در همان سفر هم یک لحظه آرام و قرار نداشتم که تولدانه دلگفته ها را برسانم. حتی یک بعد از ظهر کامل در کافی نت را صرف اینکه کردم که چیزی در خورد قدوم مبارک اهالی دلگفته ها تدارک ببینم. هزار فکر و ایده بود و هست. اما هر چقدر خودم را کشتم و نوشتم و نوشتم، هیچ یک به دلم ننشست. آخر، وقتی به چشمان پر مهر دوستان حلقه دلگفته ها فکر می‌کردم دستانم می‌لرزید که نکند این نوشته آنی نباشد که بعد از 12 سال باید تقدیم حضور این گرامیان شود. به همین خاطر مدتی این مثنوی تاخیر شد. تا اینکه امروز دل به دریا زدم و گفتم هر طور هست باید این یکی قلمی شود. چرا که از سلسله سفرنامه‌های خارجی این سفر و سوریه و بنگلادش جا مانده و باید حتما تکمیل می‌شد و بقیه هم بشود و همین که هنوز هم سفرنامه‌ها مشتری های خاص خودشان را دارند. دوستان خیلی عزیزی پیام تبریک برای تولد دلگفته ها داده‌اند که از همه آن‌ها سپاسگزارم (مثل مراسم ختم شد که می‌گویند متقابلا....). لطف و مهر شماست که این انگشتان را سرپا می‌کند تا چند زخمه ای به تار زندگی و خاطره بزنند، باشد که مقبول طبع دلنشین و زیباپشند شما بیافتند.

********************

در ایام جوانی آدم دست به کارهایی می‌زند که بعدا خودش هم تعجب می‌کند. آن هم اگر یک رفیق همپای اهل سفرهای خوب مثل علی داشته باشی، دیگر نانت توی روغن است. علی همیشه پای رفتن و سفر داشت. بی وابستگی به هیچ کس و هیچ چیز، با سرعت برق و باد راهی می‌شد. آزادی ویژه ای هم داشت و خیلی کسی مزاحم رفتن‌هایش نمی‌شد. اولین سفرهایش به همان همدان بود که صبح راه می‌افتاد و شب هم بر می‌گشت. الان خیلی کار شاقی نیست اما در دهه 60 برای یک پسر بچه ده دوازده ساله خیلی شجاعت به حساب می‌آمد. یادم هست در یکی از سفرها، قرار بود که علی صدقه بدهد. رفتیم و برگشتیم و وقتی از ماشین پیاده شدیم دستش را در جیبش کرد و دید که پول صدقه توی جیبش هست. گفت ای داد، یادم رفته این را بدهم. بعد از چند ثانیه گفت، خب حالا که ما رفتیم و سالم برگشتیم پس دیگر صدقه دادن معنی نمی‌دهد و پول را دوباره گذاشت توی جیبش. یک زمانی هم در همان سن و سال راهنمایی و وقتی که هنوز بساط برگ سبز و جنس آوردن و ارزانی جنس‌های ته لنچی در قشم برپا بود، با چند هم ولایتی دیگر رفته بود قشم. همین سفر قشم خوراک یک بهار و تابستان کامل برای ما را تامین کرده بود از بس با خودش خاطرات قشمانه آورده بود.

زمانی که من دانشجوی کارشناسی در مشهد بود، تقریبا هر یکی دو ماه یکبار، سر و کله علی پیدا می‌شد و می‌آمد مشهد پیش من. خدای خنده و خاطره و درد دل‌های جوانی بود. یک رفیق جینگ به معنای واقعی کلمه. وقتی می‌آمد کلی اتفاقات و خاطره های شیرین برایمان رقم می‌خورد. فلسفه خیلی جالبی هم داشت. می‌گفت هر کس مرا می‌بیند و می‌فهمد که من از مشهد آمده‌ام، بلافاصله در می‌آید که خوش به آن سعادتت که امام رضا طلبیدت. جواب علی هم این بود که طلبیدنی در کار نیست. دستت را بکن توی جیبت و یک بلیط بخر و برو. اینقدر هم تنبلی خودت را گردن امام رضا و نطلبیدن نیانداز. یک بار هم با علی و مصطفی رفتیم سفر قشم که ماجرای مفصلی داشت و باید واقعا در وقتی مناسب در مورد آن نوشت. سفری که شاید هنوز هم یکی از رکوردهای خنده عمرمان را یدک می‌کشد.

حالا، اینجور آدم اهل سفری، یک روزی از سفرهای داخلی خسته شد و تصمیم گرفت سفرهای برون مرزی را بیاغازد. آن وقت یعنی بهار 1378 من لیسانس گرفته و سربازی هم رفته بودم و نزدیک نزدیک به سه ماه بود که در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی کار می‌کردم. کمابیش حقوقی داشتم و اتاقی مجردی در حوالی خیابان خواجه نظام و سه راه ارامنه تهران داشتم که تک مهمانش علی بود و بس. در یکی از سفرهایی که علی پیش من آمده بود اعلامیه ای صادر کرد که بروم و پاسپورتم را بگیرم تا سفرهای برون مرزی را برنامه ریزی کند. بعد از گرفتن پاسپورت، علی پرس و جوهایش را کرده بود و از یکی از همولایتی ها (علی مشهدی مراد) که در مرز جلفا و هادیشهر سربازی می‌گذراند، درآورده بود که می‌شود از هادیشهر به کشوری خارجی رفت. اسم خارج و هیجانی که ایجاد می‌کرد کافی بود تا همه چیز را به هم بریزیم و به هم ببافیم و کوله بار خیلی سبک سفر به دوش در روز شنبه 22 خرداد 1378، راهی کشور دوست و همسایه، یعنی نخجوان بشویم. با قطار خودمان را به تبریز رساندیم و همان کله سحری از آنجا هم راهی جلفا شدیم. بعد از این همه سال چند و چون ماجرا در خاطرم نیست. اما خوب یادم هست که با همه کله شقی که داشتیم و هیجانی که برای دیدن دنیا در ما خروشان بود، بازهم استرس و نگرانی در خود داشتیم. صبح خیلی زود در جلفا بودیم و یکی از اولین چیزهایی که نظرمان را جلب کرد، صبحانه خوردن نخجوانی‌ها بود. توی رستوران‌ها و قهوه خانه‌ها نشسته بودند و بلا استثنا هر کسی که داشت صبحانه می‌خورد، یک یا دو شیشه (آن وقت هنوز نوشابه های شیشه ای بود) نوشابه جلویش بود. برای ما خیلی عجیب بود که چرا اینها با صبحانه‌شان نوشابه می‌خورند. بعد که رفتیم آن طرف مرز دیدیم که قیمت‌های مواد خوراکی و مصرفی در ایران خیلی خیلی ارزان‌تر از نخجوان است. همان نوشابه ای که اینجا به قیمت آن وقت حدود 5 تومان (یعنی 50 ریال) بود، آن طرف مرز به قیمتی بیشتر از 25 تومان فروخته می‌شد. شوروی سابق تازه از هم پاشیده بود و کشورهای خودمختار داشتند نفسی می‌کشیدند و طعم دنیای آزاد و ارتباط با جهانی پشت پرده آهنی را تجربه می‌کردند. به همین خاطر، خیلی از نخجوانی‌ها و باکویی‌ها، برای خرید روزانه حتی سیب زمینی و پیاز می‌آمدند ایران و خیلی وقت‌ها برای کار هم می‌ماندند.

نخجوان، کشور جالبی است. جمهوری خودمختاری است که زیر نظر آذربایجان و جزئی از آن است اما هیچ مرز مشترکی با آن ندارد. کشور ارمنستان فاصله بین نخجوان و آذربایجان را پر کرده و این دو بخش کشور از هم جدا افتاده‌اند. بعد از خوردن صبحانه در جلفا، رفتیم و خروجی مرزی را پرداخت کردیم. کمی دلار همراهمان داشتیم و فکر می‌کنم کمی هم منات در همان جلفا گرفتیم. نخجوان هم ویزا لازم ندارد و فقط خروجی مرزی را که پرداخت کنی که اگر اشتباه نکنم حدود 30 هزار تومان بود در گمرک نخجوان اجازه اقامت 15 روزه صادر می‌کنند. البته ما اصلا توی این خط‌ها نبودیم. زبان ترکی هم نمی‌دانستیم و آن‌ها هم فارسی نمی‌دانستند یا اینکه حرف نمی‌زدند. مرز ایران و نخجوان رود ارس است که باید از روی پلی فلزی بگذری و در وسط آن یک در بزرگ هست که یک پاشنه‌اش به سمت ایران می‌چرخد و یک پاشنه به سمت نخجوان. از وسط پل وارد خاک نخجوان می‌شوی. من همه‌اش به یاد صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو بودم. در آن سوی مرز یکباره همه چیز عوض شد. محلی‌ها به سرعت می‌رفتند و کسی هم زبان ما را نمی‌دانست. از گمرک ایران رد شدیم و در همان صف با آقایی به اسم "نظامعلی" آشنا شدیم. ترکی بلد بود و او هم دفعه اولش بود که به سفری اینچنین می‌آمد. تا بخواهی عجول و سر به هوا بود. فقط هم آمده بود به عشق اینکه مشروبی بنوشد و برگردد. هر طور بود تبدیل شد به لیدر ما. این نظامعلی خان آنقدر عجول بود و پر هیجان و پر حرف، که تا ما خواستیم بجنبیم، ماشینی گرفت و ما را سوار کرد و گفت که کرایه‌اش "اوچ خمینی" می‌شود. آن وقتها به هزار تومنی ایرانی می‌گفتند یک خمینی. سه هزار تومان دادیم و راهی شدیم.

آب و هوای آنجا هم مثل تبریز ارومیه بود. هوای خنک و حتی صبح‌های سرد اما در طی روز واجد آفتابی نیمه سوزان بود. مناظری که در مسیر می‌دیدیم خیلی عجیب بود. نمادی کامل از کشورهای تازه استقلال یافته که واقعا فقر و عقب ماندگی در آن‌ها موج می‌زد. آسفالی بدون خط کشی بود، علائم راهنمایی و رانندگی در کار نبود. لوله های گاز را از روی زمین برده بودند. به طور کلی، می‌شد فهمید که 70 سال حکومت دیکتاورمابانه سوسیالیستی، هیچ برای این مردم نگذاشته است و حالا بعد از باز شدن مرزها داشتند خودشان را پیدا می‌کردند. نظامعلی با راننده حرف می‌زد و در نقش مترجم چیزهایی را به ما منتقل می‌کرد. اولین جایی که رفتیم، یک هتل مانند به اسم آراز بود که راننده بعد از چند جا رفتن برایمان پیدا کرد. نفری 15 دلار دادیم و اتاقی گرفتیم اما آنجا نماندیم و رفتیم توی شهر که بگردیم. اجناس مصرفی گران بود اما لوازم برقی نسبتا بهتر بود. چون صبح بود، هنوز مغازه‌ها کامل باز نکرده بودند و اغلب کافه‌ها و بارها هم تعطیل بودند تا شب بشود و باز کنند. متاسفانه هیچ نگاه و شناختی نداشتیم که بخواهیم از جاهای تاریخی و دیدنی شهر بازدید کنیم. چون بعدا فهمیدیم که غار اصحاب کهف و خیلی جاهای تاریخی دیگر در این کشورشهر بوده و ما اصلا توی خط و باغش نبودیم. واقعیت این بود که ما آمده بودیم تا از اینجا جنسی بخریم و ببریم در ایران بفروشیم و سود کنیم. اصلا انگیزه و هدف اصلی این بود و عقلمان هم نمی‌رسید که استفاده بیشتری ببریم. مثل سفر قشم که برای بار رفته بودیم و برگشته بودیم اینجا هم همه‌اش متمرکز بودیم روی جنسی که بشود توی تهران یا ایران قیمت مناسبی برایش به دست آورد.

با همه فقری که در شهر و مدیریت شهری موج می‌زد، بازهم می‌شد زیبایی های طبیعی و گلهای رنگارنگ خانه‌ها کهنه را دید. در جای جای شهر، گلهای متنوعی بود و درختانی با برگهای لاغر اما سرسبز. مردم هم با پوستهای چروکیده در رفت و آمد بودند و خصوصیت همه کشورهای تازه استقلال یافته را داشتند. شادی و سادگی در عین فقر. و البته لا به لای همه این زندگی‌ها، ودکا را که برند و نماد روسیه است نباید از قلم انداخت. فروشگاه‌ها انباشته از اجناس ایرانی بود و مشروباتی که با بسته بندی های زیبا چیده شده بود. ما که شناختی نداشتیم و از اینکه مشروب می‌دیدیم هم متعجب بودیم و هم وحشت زده، چرا که در محیط بسته و کاملا مذهبی ما، به مخیله مان هم خطور نمی‌کرد که هیچ ایرانی به سمت این‌ها برود و از آن‌ها مصرف کند. تا اینکه جناب نظامعلی خان، تمامی تصورات قبلی مان را شکست. رفت و بعد از کلی بالا و پائین رفتن، یک شیشه گرفت و با شادی به سمت ما آمد. ما هم هاج و واج و متوحش از کسی که می‌خواهد نجسی بخورد نگاهش می‌کردیم. وقت ناهار شده بود و ما هم حسابی گرسنه بودیم. با خودمان تن ماهی داشتیم که قرار شد نان بخریم و بخوریم. نان گرد و کوچکی را به قیمت وحشتناکی خریدیم و خرج و غذایمان را از نظامعلی خان جدا کردیم. او هم با نان و تن ماهی شروع کرد به خودسازی. شاید باورتان نشود که تا آن موقع آدم مست شده ای را از نزدیک ندیده بودیم. بعد از ناهار ما که هنوز جنسمان را پیدا نکرده بودیم دوباره راهی بازار شدیم اما نظامعلی تقریبا از دست رفت. همانجا روی چمن‌ها دراز کشید و رفت توی حال خودش. یکی دو باری که دیدیمش، کم کم داشت وضعش خطرناک می‌شد که بالا و پائین می‌رفت و آواز می‌خواند.

هر طور بود با نوشتن و ماشین حساب به مغازه دارها حالی می‌کردیم که چه می‌خواهیم. بالاخره هم نفری یک دستگاه ویدئوی سامسونگ به قیمت 50 هزار تومان خریدیم. نظامعلی دیوانه وار هی می‌گفت برویم و وقتی دید که ما مشغول هستیم و نمی‌توانیم هم پیاله و هم پای او باشیم خودش راهی شد و رفت. نمی‌دانم چه شد که ما هم اصلا به عقلمان نرسید که می‌توانیم شب را آنجا بمانیم و مثلا فردا برگردیم. ترسی داشتیم از شب مانی در آنجا که تصمیم به برگشت گرفتیم. ویدئو به دست و خسته سوار تاکسی ها شدیم و آمدیم مرز. آنجا هم صف شلوغی بود که کلی از محلی‌ها که رفته بودند نخجوان برای کار بر می‌گشتند. در آنجا کلی هم اطلاعات دادند که چطور می‌شود جنس بیشتری آورد و خانه گرفت و این حرف‌ها. یکی هم یکی دو بسته پارچ آب با خودش آورده بود چون اجناس کریستال هم ارزان‌تر بود و می‌شد در ایران فروخت. در کشمکش و شلوغی خروجی گمرک پارچ‌هایش شکست و دعوایی به پا شد.

هر طور بود از روی رود ارس گذشتیم و پا به خاک پاک وطن گذاشتیم که حداقل کسی زبانمان را می‌فهمید. نظامعلی را در گمرک ایران دیدیم که دچار دردسر شده بود. آنقدر مشروب خورده بود که به حال خودش نبود و داشتند سیم جیمش می‌کردند. شب شده بود که رسیدیم جلفا و مسافرخانه ای گرفتیم و شب را در آنجا بیتوته کردیم. آسمان آبی و هوای خنک و ماهی در آسمان بود. شب هنگام که از پنجره بیرون را نگاه کردیم، به علی گفتم ما که پول هتل را داده بودیم و می‌توانستیم آنجا بمانیم، چرا برگشتیم؟ به خودش آمد و گفت راست می‌گویی. آنقدر نظامعلی اعصابمان را تراشیده بود با حرافی‌هایش و عجله‌اش، و آنقدر خودمان هم بی تجربه بودیم و البته از شب مانی در یک کشور غریب ترس داشتیم که هم آنجا پول هتل دادیم و هم در جلفا مسافرخانه گرفتیم و شب ماندیم.

صبح فردا آمدیم تبریز و با اتوبوس راهی تهران شدیم. در ایست بازرسی، ویدئوها دردسر شد و کلی ازمان سوال و جواب کردند که این‌ها چیست و برای چه منظوری است و ما هم گفتیم برای مصرف شخصی و خانگی است و با مدارک خرید موفق شدیم جان سالم به در ببریم. اما در هر ایست و بازرسی که آن وقت هم خیلی زیاد بود باید حساب پس می‌دادیم.

تهران که رسیدیم فردایش من رفتم سر کار و قرار شد علی ویدئوها را ببرد بازار و آب کند. در بازار کلی ایراد گرفتند که این‌ها دستگاه هایی است که نمونه‌اش در بازار ایران نیست و سفارشی کشورهای آن طرف مرز است. علی هم کلی به دردسر افتاده بود تا آن‌ها را بفروشد. بالاخره به قیمت هر عدد 75 هزار تومان فروخته بود. تلفنی به هم خبر داد –آن وقت موبایل نبود و با تلفن ثابت محل کار تماس می‌گرفت- که با هر بدبختی که بوده ویدئوها را آب کرده و می‌آید پیش من که هم پولم را بدهد و هم ناهار را با من در رستوران مرکز بخورد. من هم خوشحال و خندان از اینکه هم یک سفر خارجی، هر چند کوتاه، رفتیم و هم اینکه 25 هزار تومان کاسب شده‌ایم. قرار گذاشته بودیم که بعد از این سفر به سودمان دست نزنیم و آن را دستمایه سفری بزرگ‌تر کنیم. علی کسی را پیدا کرده بود که می‌رفت و از دوبی جنس می‌آورد. می‌توانستیم با او برویم و هم برای او بار بیاوریم و هم با سرمایه خودمان هم جنسی بیاوریم و کاسبی دو سر سود کنیم.

منتظر ماندم تا حدود ساعت 12 و نیم تا علی بیاید و ناهار بخوریم. یکهو تلفن رومیزی زنگ زد و علی سراسیمه گفت بدبخت شدیم. پرسیدم چه شده؟ گفت پول‌ها نیست. کاشف به عمل آمد که علی آقای ساده دل، دو بسته پول را گرفته و در آن شلوغی توپخانه، دکمه های پیراهنش را باز کرده و پول‌ها را گذاشته زیر پراهنش و دکمه را بسته و سوار اتوبوس شده تا بیاید ضیافت ناهار پیروزی را با هم برپا کنیم. دزدهای نامرد هم نمی‌دانم در اتوبوس یا جایی دیگر، حاصل این هم خون دل خوردن ما را به چشم به هم زدنی به یغما بردند. و اینگونه بود که کشتی تجارت و کاسبی ما در همان بدو امر به گل نشست و ما ماندیم و حسرت و پولهای به باد رفته و خاطره یک سفر بدون ثمر اما به یادماندنی.

بدتر از همه این‌ها این بود که علی برگشت شهرستان و قرار شد که برنامه های سفر دیگر را بچینیم و این بار دق و دلی پول‌های دزدیده شده را در بیاوریم. اما هفته بعد خبر رسید که علی آقا همسر اختیار کرد و رفت قاطی مرغ‌ها. ضربه این خبر به مراتب از دزدیده شدن پول‌ها مهلک تر بود. چرا که این پایانی بود بر تمامی آمال و آرزوهای تازه گل کرده جوانی که با این سفر پر هیجان و حسرت ماسیده از تمامی سفرهایی که می‌شد رفت، به انتها رسید.

اعتیاد سفید

من در زندگی‌ام کلهم اجمعین، یک نخ و نیم سیگار کشیده‌ام. آن‌هم سال‌های خیلی دور. شاید در 8 سالگی که کلاس دوم بودم. ماجرا از این قرار بود که در مجالس ختم آن قدیم، یکی از ابزارآلات پذیرایی از مهمان‌ها همین سیگار بود. شاید برای اینکه غم و اندوه رو بشوره و ببره. سیگارها را مثل میوه و قند و چایی در بشقاب می‌گذاشتند و در جای جای مجلس قرار می‌دادند که ملت دستشون به‌ راحتی بهش برسه. هنوز هم این‌قدر متمدن نشده بودیم که در خانه و فضای بسته سیگار نکشیم. کلاً این سیگار نکشیدن جلوی بچه و در خانه و این سوسول بازی‌ها جدیده. یکی از اقلام پرکاربرد آن زمان‌ها هم زیرسیگاری بود. الآن فکر می‌کنم کلاً نسلش منقرض‌شده یا در حال انقراض باشه. ما که دو قلاده زیرسیگاری توی جهاز را تغییر کاربری داده و خوشبختانه فکر کنم شکستند و دیگر مورد پرسش بچه‌ها هم قرار نمی‌گیریم که این موجودات بی‌هویت چیست‌اند. اگر اشتباه نکنم، در مراسم ختم مادربزرگ پسرعمویم (مادربزرگ مادری والا پدری که با ما مشترک بود) شیطنت ما گل کرد و پسته شلوارهایمان را پر سیگار کردیم. (توضیح حاشیه: شلوارهای مامان دوز قدیمی اکثراً جیب نداشت و ما همان کش بند تنبان را تا می‌زدیم و زیر آن کلی جنس می‌شد قاچاق کرد و حسابی کاربردی بود. بهش پسته شلوار می‌گفتیم. البته یک جاساز دیگر هم داشتیم و آن عبارت بود از گذاشتن پائین پیراهن در شلوار و ریختن کتاب و گردو و چاقو و ... در زیر پیراهن و روی شکم). سیگارها را برداشتیم و فکر می‌کنم با دوچرخه خودمان را به باغ رساندیم. با ترس و لرز توی کف کرتهای باغ خوابیدیم و سیگارها را آتش زدیم. کسانی که سیگار اشنو-ویژه قدیم را دیده و تست کرده باشند یا بویش را استشمام کرده باشند می‌دانند که از چه حرف می‌زنم. توتون ارگانیک و صد در صد نیکوتین خالص که پدر سینه را در می‌آورد. البته سیگارهای پیچشتون (بر وزن وینستون: به سیگاری که دست پیچ بود می‌گفتند) که دیگر آخرین درجه نیکوتین بود. چشمتان روز بد نبیند که یک پک به سیگارها زدیم و دو هزار سرفه به سراغمان آمد. با این حال با پررویی تمام یکی و نصفی سیگار را ول‌دود کردیم و کلی علف و برگ خوردیم که بوی آن برود. هنوز هم آن بوی خامی توتون در کامم هست. اما همان شد که شد. دیگر من سیگاری نکشیدم. خدا را شکر، به قول آقای دکتر افشار، به مزاجمان نساخت و مثل اینکه شامل دعای خیر پدر و مادر شده بودیم که مزاجمان با دود جماعت آخت نشد. تلخ کامی سیگار و البته فرهنگ خانوادگی که خوشبختانه کسی از نزدیکان سیگاری نبود و ترس و ... باعث شد که از این فقره جان سالم به در ببریم. طوری که تا همین الآن‌هم به ویژه در دوران سربازی و دانشجویی با افراد سیگاری زیادی دمخور بوده‌ام اما هیچ گاه نشده که به آن تمایلی داشته باشم. حتی بارها وقتی دوستان دستشان بند بوده، خواسته بودند که سیگار را روشن کنم و روی لبشان بگذارم که این کار را هم نکردم. اصلاً لب زدن به سیگار معادل بود با شکستن اراده و مردانگی.

به هر حال این مقدمه مفصل را در باب این آوردم که اعتیادی را تجربه نکرده بودم تا اینکه اینترنت و موبایل از راه رسید. چند وقت پیش در حال مطالعه کتاب عالی "کتابفروشی سر نبش" (جنی کولگن به‌تازگی با ترجمه مرجان رضایی) بودم که یکباره هوس کردم که به گوشی‌ام نگاهی بیاندازم. گوشی دور بود و کتاب هم جذاب. همینطور مانده بودم که کتاب را رها کنم تا بروم و گوشی را بیاورم و نگاهی به آن بیاندازم. تا رسیدم به قسمتی از کتاب که خیلی عالی می‌گفت: "همیشه فرصت کتابخواندن را غنیمت بشمارید. آن لوس و ننر و نازک نارنجیِ لعنتی یعنی گوشی را همیشه می‌شود نگاه کرد". به این حال و روز خودم حساس شدم و دیدم واقعاً اگر مدتی مشخص به دور از گوشی باشم، حال و روزم نگران کننده می‌شود. هر چند گوشی واقعاً الآن حکم دفتر کار را برای من دارد و دائم در حال جواب دادن سؤالات یا خواسته‌های دانشجویان یا کارهای حرفه‌ای هستم و در همان کوشی کوچولو کلی مقاله و کتاب می‌خوانم و گاهی ویراستاری و اصلاح و نقد و خیلی کارهای دیگر را انجام می‌دهم. یعنی واقعاً اگر با خودم صادق باشم، درصد کار حرفه‌ای که با گوشی انجام می‌دهم به مراتب بیشتر از وقت گذرانی و تفریح با آن است. با این حال، نگران کننده شده است. برای اینستاگرامم زمان نیم ساعت در روز را گذاشته‌ام که خیلی وقتها به سرعت آلارم تمام شدن نیم ساعته ام را می‌دهد.

یاد نشستی که به نمایشگاه کتاب 32 ارائه کرده و خوشبختانه برگزار شد افتادم. عنوان نشست بود: "شبکه‌های مجازی: مفید برای کتابخوانی یا مضر". بخشی از صحبتهایم که در خبرگزاری‌ها منتشر شده را چون رمقی نیست که دوباره بنویسیم (می‌خواهم گوشی‌ام را چک کنم) اینجا می‌آورم:

"زین العابدینی به بیماری‌های شبکه‌های اجتماعی پرداخت و گفت: شبکه‌های اجتماعی با گستره و وسعتی که دارند، در شکل‌دهی رفتار انسان‌ها می‌توانند مؤثر باشند. بنابراین می‌توان از آن به عنوان دروازه‌ای برای فعالیت‌های کتابخانه‌ای استفاده کرد.  اما استفاده از این فضا عوارض و مشکلاتی به همراه دارد؛ افسردگی، فردگرایی و خودشیفتگی مهمترین عوارض آن است.

وی افزود: یکی از مهمترین مشکلات بروز وابستگی در افراد است. افراد معمولی یه طور متوسط روزانه ۱۱۰ بار گوشی خود را چک می‌کنند. بیماری دیگر در ارتباط با این مسئله موفوبیا نام دارد که در آن فرد در صورت همراه نداشتن گوشی خود دچار استرس می‌شود. بیماری فوبینگ نوع دیگر از بیماری‌ها است که در آن فرد بیش از حد درخود فرو می‌رود و در شبکه‌های اجتماعی به صورت افراطی پرسه می‌زند. افراد دارای این بیماری روزانه بیش از ۵ ساعت از وقت مفید خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. وبولیک از دیگر بیماریهای این حوزه است. یعنی وابستگی و اعتیاد شدید به محیط وب و اینترنت.

زین العابدینی در پایان گفت: وب گردی و شبکه گردی می‌تواند به معضلی تبدیل شود که بدون هیچ سود و آورده‌ای، افراد وقت زیادی را صرف آن می‌کنند."

حالا که به رفتار خودم و این مؤلفه‌ها در مورد وابستگی‌های موفوبیایی و فوبینگی نگاه می‌کنم، به هر معتاد به سیگار یا ... می‌رسم، حالش را بهتر درک می‌کنم. این وابستگی شدید و کلنجار برای کنار گذاشتن آن و ناموفق بودن در رهایی از چنبره خفه کننده‌اش، همان اعتیاد است. اما از نوع سفیدی که عوارضی آشکار ندارد اما در بلندمدت و در عمق جان اثرات خودش را به جای خواهد گذاشت. در سال 97، شگردی را برای توصیه به ملت و خودم در راستای مبارزه با این بلای خانمان سوز (چقدر رسانه‌ای و تریبونی شد) طراحی کرده بودم به این قرار: "نمی‌گویم که شبکه‌های اجتماعی را رها کنید و از آنها استفاده نکنید که بسیاری از مزایای آن را از دست می‌دهید. اما با خود قرار بگذارید به همان میزان که در تلگرام و اینستا و ... چرخ می‌زنید به همان مقدار هم کتاب بخوانید. با شعار "30 در مقابل 30". یعنی اگر در روز نیم ساعت در شبکه‌های مجازی هستید به همان مقدار هم کتاب بخوانید. اگر اعتیاد شما آنقدر شدید است که نمی‌توانید از گوشی دلبند و لوس و ننرتان دل بکنید، حتماً کتاب را در کنارش بگذارید. اگر سخت است و وقت کم می‌آورید، مدت زمان در شبکه‌مانی خود را کم کنید". خودم که دارم تا پای جان به این توصیه عمل می‌کنم. شما چطور؟ تجربه و روش و شگردتان را بنویسید.

روزمرگی‌های ده طلوع بهار

تولدم که تمام می‌شود، یکهو یادم می‌افتد که ای داد و بیداد. بهار دل‌انگیز من در گذر است و دارد تمام می‌شود. آخر میانه بهار هر سال، یعنی اردیبهشت، شدید مشغول نمایشگاه کتاب هستیم و این نمایشگاه یک بهاردزد واقعی است. به همین خاطر، هی بر می‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم که این دو ماه از بهار عزیز را چطور گذراندم. و این می‌شود که در خرداد، خاطره‌بازی و خاطره‌سازی و حسرت روزهای رفته دو چندان می‌شود که بخشی از گذران این فصل عزیز را اینجا می‌آورم تا ببینم ضرر کرده‌ام یا سود برده‌ام. اینها شمه‌ای روزمرگی‌های زندگی است که از لابه لای روزنوشته‌هایم آمده است. می‌دانید که خیلی باکلاس شده‌ام و چندماهی است که شروع کردم به روزنوشته ‌نگاری. اما افسوس که کار سختی است و به ویژه در کامیپوتر نوشتن سخت ترش می‌کند. دفتر و قلم همیشه بالای سر تخت آدم است اما رایانه باز کردن و نشستن و نوشتن وقت و حوصله ای علیحده می‌خواهد. بازهم با هر جان کندنی هست سعی می کنم که بنویسم. زندگی یک عضو هیئت علمی بینوا هیچ وقت خواب و آسایش و آرامش ندارد. هر روز باید بخوانی و بنویسی و کند و کاو علمی کنی. اما اعضای هیئت علمی هم مانند همه آدمهای دیگر روزمرگی هایی دارند که باید در کنار خواندن و نوشتن و کاویدن به نهایت نظم و ترتیب به سرانجام برسانند. جالب است که وقتی همین نوشته های خودت را نگاه می کنی، با آنکه مدت زیادی از آنها نگذشته، باور نمی کنی که این اتفاقات را همین چند وقت پیش زندگی کرده‌ای. خرداد 97 که مطلب "زندگی، چکه چکه" را نوشتم، خیلی‌ها گفتند که مشتاق مطلع شدن از زندگی روزمره دیگران هستند. من خودم هم چنین اشتیاقی دارم. اگر مثبت بین باشیم، واقعا دیدن سبک زندگی و روزمرگی های دیگران آموزنده است.

  • 1/1/98: از آنجا که برگشتیم فربد گفت برویم یک جایی. زهرا و فرزاد نیامدند. من با فربد رفتیم خانه هنرمندان که تعطیل بود. آخر آنجا نمایش‌های خیابانی دارند. اما نه در این سرما و ساعت 8 شب روز عید. زدیم و رفتیم ولیعصر و از سالماطور در میدان ولیعصر ارده سبوس‌دار سیاه خریدیم به قیمت کیلویی 45000 تومان (دو برابر پارسال). اول گفتیم برویم رستوان ایتالیایی و بعد چینی و مصری و گیلکی. بعد هم مضیف. همه بسته بودند. بعد از کلی دنبال رستوران گشتن بالاخره رفتیم سودا و پیتزا قارچ و گوشت خوردیم. توی رستوران به فربد گفتم که برنامه ات برای سال 98 چیه. گفت هیچ. بعد از مدرسه‌اش پرسیدم که کجا می خواهد برود. گفت معلومه، میرم شهید حسینی. فوتسال را هم ادامه میدهم. اما موسیقی را نپذیرفت. می گفت وقت ندارم. فربد با زهرا کمی از کتاب کشتی بمبک فرهاد حسن زاده خواندند. شب نشستم و روز نوشته ها را مرتب و تکمیل کردم. شوخی شوخی از دی ماه نوشته ام. خیلی عالی است. کاری است که سالها می خواسته ام انجام بدهم. آخرین کار امشب این بود که برای ایفلا 2019 آتن در یونان ثبت نام کنم. دعوتنامه را هم آنلاین دریافت کردم. قیمت هر روز شرکت در کنفرانس 180 یورو است که به قیمت حال حاضر یورو می شود روزی 2.700.000 تومان.
  • 2/1/98: خانه بودم و شروع کردم به نوشتن دلگفته ها. نشد که نشد. خیلی غم انگیز و وحشتناک است که نتوانی خودت را جمع کنی و بنویسی. به هر حال نشد که نشد. در گرگان سیل آمده. وحشتناک است. مقاله تحلیل کتابهای سازماندهی اطلاعات که با سعید ملک محمدی است را ویراستاری کردم و به کولنت 2019 دالیان چین فرستادم. امسال سه گزینه آتن، فلورانس و چین را داریم. ببینیم کدام می طلبد. فکر کنم گرنتم حدود 15 م ت بشود. سقف مخارج سفر کنفرانسی هم شده است 15 م ت. که البته نمی شود همه اش را خرج کنفرانس کرد و فقط تا 80 درصد را می شود خرج آن کرد. جواب ایفلا آمد و مقاله مشترک با خانم شکرزاده برای ایفلای آتن پذیرفته شد. این دختر ماه و شاهکار است. جدی، آرام و دقیق. خیلی خوب کار می کند. امیدوارم که آتیه ای خوش داشته باشد. دوچرخه را باد کردم و با دوچرخه رفتم خرید که نوید بهار و تابستان می دهد این کار.
  • 3/1/98: داشتم پیام عید می فرستادم که دیدم واقعا چندتا آدم را می شناسم. کاش می شد همه را لیست کنم. آن وقت که برای سخنرانی در اصفهان مطالعه می کردم پژوهشها نشان داده بود که آدم با 150 نفر ارتباط نزدیک دارد در زندگیش. فکر می کنم مال من خیلی خیلی بیشتر باشد.
  • 4/1/98: وقتی از ساعت سازی بیرون آمدم و خواستم سوار دوچرخه شوم، پایم از لبه جدول در رفت و افتادم توی جدول. رانم خورد به جدول. خوشحال شدم که ساق پایم نخورده والا می شکست. فیلم رهایی از شائوشنگ را می داد که دوباره نشستم و دیدمش. فیلمی معرکه است که شاید تا الان بیش از 5 بار دیده امش. فیلمی که پیامهای متفاوتی دارد. مهمترین دلیل من برای عشق به این فیلم، امید و مثبت نگری عمیقی است که در آن موج می زند. کتاب و کتابخانه وکتابدار هم که دیگر جای خود دارند. داشتم ظرف می شستم که زهرا سینی سبز بزرگ را با خیار آورد که خیار بشوید. گفتم می شویم و در این حیث و بیث بود که سینی با خیار افتاد و با تیزی گوشه خورد روی پایم که درد شدیدی گرفت به حدی که فکر کردم استخوان ریزی از گرده پایم شکسته باشد. پمادی روی آن زدیم و خوابم برد. نمی دانم چه مرگم شده. نوشتن برایم شده عذاب عظما. نمی توانم خودم و افکارم را جمع و جور کنم که دلگفته ها را روزآمد کنم. خیلی سخت و غم انگیز شده این مساله. باید با هر جان کندنی که شده نوشتن را دوباره در خودم زنده کنم. باران هم شروع شده. هواشناسی از روی گوشی خیلی عالی شده. پیش بینی کرده بود که 30 درصد احتمال بارش برای حدود ساعت 7 شب داریم. همین هم شد. کمی از کتاب "انسان خردمند" را خواندم. باید سرعت بیشتری برای خواندن داشته باشم.
  • 5/1/98: هنوز هم نوشتن مانند یک کوه سخت و سنگی است برایم. نمی شود این دلگفته های عزیز را روزآمد کرد. خیلی مسخره است که آدم به چنین حالی دچار می شود. اخبار سیل می آید. علاوه بر گلستان و آق قلا، سیل شیراز هم اضافه شده است. کارهای خانه را در دستور گذاشتم که با این همه مهمان نمی شود زهرا را تنها گذاشت. مهمترین کار امروز نهایی و پاک کردن فولدر date  بود. قدیمها، وقتی که در دانشگاه یا هر جا کار می کردم، یک فولدر به تاریخ آن روز می ساختم و کارها را درون آن می گذاشتم که بعدا سر جای خودشان بگذارم. اما این کار جاگذاری معمولا عقب می افتاد و حجم عظیمی گرفته بود و مال سالهای 94 تا 96 مانده بود. نشستم و همه را صفر کرده و پاک کردم و نفس راحتی کشیدم. الان هر چیزی را همانجا روی فلش انجام می دهم و خلاص. خیلی کارهایم متفاوت شده است. از جمله همین روزنوشته ها که به جای تقویم نگاری به کار می گیریم.
  • 6/1/98: ساعت 5 بیدار شدم و بیخواب شده بودم. به نظرم رسید که در مورد "رژیم اطلاعاتی" بنویسم. در گوشی ایمیلش کردم، مثل جبار باغچه بان، که یادم نرود و دوباره خوابیدم. شش و نیم بیدار شدم. بعد از ورزش و صبحانه راهی دانشگاه علم و صنعت شدیم. کلاسهای المپیاد فرزاد از امروز آغاز شده و تا 11 فروردین هر روز ادامه دارد. ساعت 8 تا 18. خیلی همت دارد خدایی. فرزاد خوب ورزش می کند و خدا را شکر هیکلش رو آمده و عالی است. من هم در تعطیلات ورزش جدی کردم. عضلات سرشانه و سینه و بازویم درد می کند به خاطر شنا رفتن و بارفیکس. کاش بشود فربد را هم راضی کرد که کاری کند. بعد هم همت کردم و دل را به دریا زدم و آمدم کتابخانه ملی. حیف است که وقت به این خوبی حرام شود. رفته بودم بیرون حدود ساعت 10 که قهوه بخورم و غذام رو هم بذارم تو فر کتابخانه ملی که دکتر خسروی را دیدم. ویراستاری 3 فایل ترجمه آر دی ای که رجبی فرستاده بود را شروع کردم. واقعا فکر نمی کردم اینقدر کم کار ببره و من هی عقب انداخته باشم. خیلی سریع و راحت بود. واقعا که بعضی از کارهام از فرط تنبلی و عقب انداختگی اعصابم را به هم می ریزه. کافیه که شروع کنم و پشت قضیه رو بگیرم. نوشتن وبلاگ مثل جان کندن می ماند. چرایش را نمی دانم.
  • 7/1/98: بالاخره با هر جان کندنی که بود دلگفته ها را با موضوع "سالها دل طلب جاه ز ما می فرمود" تمام کردم. تصمیم گرفتم در مورد یادداشت نویسی روزانه بنویسم که بعد پشیمان شدم. تصمیم گرفتم کتابشناسی کتابهای یادداشت روزانه را تهیه کنم. ایمیل به گروه رجبی در مورد کتاب روزها در راه فرستادم و رویا گفت کتاب "تهران، خیابان شیخ هادی" را هم بخوانم. کتاب یادداشتهای علم را از کتابخانه ملی (جلد 5) که در مورد عشق بازی های شاه بود گرفتم که در کتاب "نگاهی به شاه" خیلی به آن اشاره می کند. چند مطلب جالب در آن بود که در استوری اینستاگرام گذاشتم. آقای دکتر زمانی و تیم همراه (معاون کتابخانه ملی قطر) آمده بودند کتابخانه ملی بازدید. سرپایی حال و احوال و صحبتی کردیم. قرار شد برای گلوبال ویژن ایفلا در نمایشگاه کتاب برنامه ای بگذاریم و من برای سرای اهل قلم پیگیری کنم.
  • 8/1/98: بازهم نشستم در اتاق 6 کتابخانه ملی. توی ایمیلها به دیلی ریپورتهای تیر تاریخی 96 رسیدم. ماجرای فردین و این حرفها. خیلی گنج باحالی است که نمی دانستم. تمامی دیلی ریپورتها و روزنوشته‌ها را در آوردم و اصلاح کردم و به عنوان فایلی مستقل در روزنوشته ها گذاشتم. خیلی خوب و عالی و جالب شده است.  یک خاطره از ضبط سال 93 با سحاب پیدا کردم که برای اولین و آخرین بار برق رفت و برنامه ذخیره نشد. خیلی جالب است که بعد از این همه سال باید سحاب که این اتفاق برایمان افتاده بیاید به دانشگاه از بین آن همه مهمان های متنوع کتاب فرهنگ. واقعا دلم برای کتاب فرهنگ تنگ شده. دیروز که یک تکته از کتاب روزها در راه را در استوری گذاشته بودم یک محله بالایی (از اهالی روستایمان) در اینستاگرام بهم پیام داد که کتاب "سایه های گذشته" نوشته رحیم نامور را نداری؟ دنبالش گشتم و از کتابخانه ملی امانت گرفتم. جالب است که کتابی قطور در سال 1359 است که یک تویسرکانی نوشته و تقریبا می شود گفت که تاریخ تویسرکان است. جایی گیر نیامد. (بعدا به آقای تقوی پیام دادم و همان روز پیدا کرد و به عنوان عیدی بعدا بهم داد). کتاب نامه های شاملو به پاشایی با عنوان " تهران، خیابان آشیخ هادی" را هم گرفتم و دیدم. باید اگر شد بخوانم
  • 9/1/98: صبح که آمدم فرزاد را برسانم (دانشگاه علم و صنعت برای کلاسهای المپیاد)، دو دل بودم که کوه بروم یا نه. پوتینم را گذاشتم توی ماشین. وقتی فرزاد پیاده شد و آسمان آبی و هوای عالی را دیدم ناخودآگاه کج کردم به طرف دارآباد. رفتم بالا و از سبزه و آب و هوا استفاده کردم. تا کبودر خان رفتم. آفتاب که در آمد عکسهای قشنگی از طلوع گرفتم. بین کتابخانه ملی و دانشگاه، دانشگاه را انتخاب کردم. آخر خانم سمیرا بهزادی ممکن است ملی بیاید و علاف بشوم. آمدم کتابخانه مرکزی. سرد بود و ساختمان صدا می داد که آدم را دیوانه می کرد. گلها را آب دادم و کمی وب گردی کردم. آنقدر از ساختمان خالی صدا می آمد که نتوانستم بنشیم و آمدم دانشکده. در دانشکده اردوی مطالعاتی بود. شلوغ که جالب است آهنگ هم می گذارند با صدا بلند. آهنگهای مهستی و ...
  • 10/1/98: واقعا این روزها خسته ام و کمبود خواب دارم. مثلا تعطیلات است. خدا به داد فرزاد برسد. بیدار که شدم طبق معمول این روزها یعنی ساعت 6.35 دیدم فرزاد نشسته پشت میز آشپزخانه و دارد تمرین می کند و می نویسد. همچنان دانشکده شلوغ است و دخترهای کنکوری بی خیال حجاب که در جایی دولتی و با این تعداد آقایان عجیب است، درس می‌خوانند. یک فایل پیدا کردم که تویش رفتار و اخلاق آدمها را نوشته ام. یک وقتهایی آدم کارهایی می کند که خودش هم متعجب می شود. حدود 20 نفر را نوشته ام با خواصشان و اینکه از هر کدام چه چیزی یاد گرفته ام. فرزاد را هم نوشتم. پشتکارش حرف ندارد. وقتی کاری را شروع می کند دیگر ولش نمی کند. امروز دربی دارد. بیاد دربی 76 به تاریخ 2 آذر 93. با موبایل گذاشتم که ببینم. قبلا به فربد گفته بودم که خوب است برویم ورزشگاه ولی گفت دربی حال نمی ده. بهتر است که بازی معمولی را برویم.

چنین فیلم‌هایی، هورمون‌های آدم را به هم می‌ریزند

تمامی طول مسیر پلکان برقی هفت طبقه تا خروجی سکوت است. نه ما و نه هیچ کس دیگری حرف نمی‌زند. تمامی طول مسیر تا ماشین و تمامی طول مسیر توی ماشین تا خانه به سکوتی سنگین می گذرد. جز کلمات ضروری چیزی رد و بدل نمی شود. نه اینکه حرفی نباشد. از بس زیاد است و تَورم تاثیر زیاد بوده که نمی توانی کلمات را صورت بندی کنی و جمله ای بسازی که در خور شان باشد. تمام امیدم به این است که بالش، مرحم خیلی از دردهای بی درمان، بتواند تسکینی بدهد. اما بازهم سکوت و فکر و دَوَران صحنه ها و رژه رفتن کلمات است که امان از وجودت می برد. دائم احساست به جمله بدل می شود و خودش را هوار می کند زیر پلکهایت که نگذارد بسته شود، که نگذارد یک دم آرام بگیری. که نیمه شب وادارت کند رمز لپ تاپ را وارد کنی و دیوانه وار به کلمات رژه رونده توی مغز و جلوی چشمت هجوم بیاوری. و تا اینها سفید صفحه وصلت نکنند، تو خواب آرام نخواهی دید.

اینها نه مسکرات است و نه مخدرات. اینها چیزی است که بعد از دیدن یک فیلم به آدم هجوم می آورد. اسمش تاثیر است. تاثیر وقتی رخ می دهد که چیزی در عمق جسم و جانت رسوخ کند. آنجا که اختیار از تو می گیرد و مثل عروسکی کوکی، فقط آنطور می کنی که این تاثیر خواسته است.

مدتها از آخرین باری که سینما رفته ایم می گذرد. آنقدر که حتی دقیق یادم نمی آید کی بوده و در چه شرایطی. اما یادم هست که یکی از آخرین تجربیات سینماییمان فیلم "شهر موشها" بود. مثلا رفته بودیم که بچه ها را ببریم یک فیلم باحال کودکانه ببینند. اما اتفاق جالبش این بود که بعد از گذشت 20 دقیقه از فیلم، بچه ها را دیگر ندیدیم. داشتند یک جایی دنبال هم می کردند و ما نشسته بودیم فیلم عروسکی شهر موشها می دیدیم. فقط به این دلیل که برای ما نوستالژی طلایی و خردکننده "دهه شصت" را داشت.

موومان دیگر قضیه این است که یک روزی شنیدیم سینما آزادی آتش گرفت و در شعله های سرکش به تلی از خاک بدل شد. تا مدتها وقتی از کنار باقی مانده های سیاه و دودزده آن می گذشتیم حسرت می خوردیم که چرا ما دیگر سینما آزادی نداریم؟ و باز بعد از مدتها که ساختمانی شیک و مد روز از جای آن سیاهی ها و خرابی ها سبز شد، هر وقت از جلوی آن رد می شدیم با خود عهد می کردیم که بالاخره یک روز بیاییم سینما آزادی. اما هیچ وقت وصال نداده بود.

امشب این وصلت جوش خورد. هر چند قبلش فربد کلی غرغر کرد که چرا خودتان می روید و مرا نمی برید و یک جایی از دلمان جلز و ولزی کرد که حالا او تنها بماند و ما برویم مثلا عشق و حال سینمایی. بعد هم وقتی بعد از یک هفته پر کار و یک روز کامل در نمایشگاه کتاب سی و دوم، سانس ساعت 9.5 شب را برای سینما رفتن انتخاب می کنی، معلوم است که آنقدر در راه خمیازه می کشی که خودت هم خنده ات می گیرد که آیا می توانی فیلم ببینی. آنقدرتر که شروع فیلم بین خمیازه نمی دانم چندم، به شوخی می گویی وقتی تمام شد مرا بیدار کن.

اما حالا، بعد از یک فیلم دو ساعته و در نیمه های شب، دیگر خواب در چشم ترت می شکند. فیلم "متری شش و نیم" با این اسم نیمه مسخره و پر از علامت سوال شروع می شود. اولین کنجکاوی این است که چه چیزی متری شش و نیم خواهد بود؟ و همین سوال است که با اولین سکانس فیلم تو را با خودش می برد. مثل غریقی که در سیلابی عظیم گرفتار آمده باشد.

چیزهای زیادی در مورد فیلم نخوانده ام و نخواسته ام تا قبل از اتمام این مطلب هم بخوانم. چرا که خلوص احساس خودم بوده که خواسته در اینجا مکتوب شود و اگر چیزی بخوانم آنها در من حلول خواهند کرد و دیگر مطلب من نخواهد بود. فقط یادم می آید که در شب آخر جشنواره فیلم فجر فراوان اسمش را شنیدم و فکر می کنم جایزه ای به جز یکی نبرد.

فیلم آدم را می برد تا بدبختی مطلق. تا آنجا که حتی مرزهای خیالت هم نمی تواند چنین صحنه هایی را ترسیم کند. مردمی که در لوله ها زندگی می کنند و از زندگی هیچ ندارند و نمی خواهند الا یک چیز: "مواد". چیزی که برایشان توهم و خیال می آفرینند تا برای لحظاتی فکر کنند همه چیز دارند. روی دیگر سکه فیلم به قول خود ناصر خاکزاد (نوید محمدزاده)، پنت هاوس 500 متری است. یعنی کاخ و کوخ، خاک و افلاک، اوج و حضیض. و فیلم پر است از همه این تناقضهای گاه خنده دار و گاه اشک درآر. هر لحظه فیلم هم یک علامت سوال به رنگی و جنسی روبرویت ظاهر می شود. روابط آدمها، دوستی، همکاری، رفاقت، معرفت و خیلی چیزهای دیگر که می شود گفت به عصاره گیری علم روانشناسی و اخلاق شبیه است. آنقدر آدمها را در موقعیتهای دوگانه و بر سر دوراهی انتخاب و رفتار قرار می دهد که انگشت به دهن می مانی. مثلا ماموری که تا الان با اقتدار تمام داشته متهمین را دستگیر و جابجا می کرده به یک باره در موقعیتی قرار می گیرد که به عنوان متهم و زندانی برود در بین تمامی متهمین بازداشتگاه. یا در جای دیگری با یک اتهام دروغین متهم در دادگاه، مامور درستکار و زحمت کش بشود متهمی که حتی قرار بازداشت برایش صادر شود و دستبند به نرده های دادگاه التماس کند که فیلمهای وزن کردن مواد را به او برسانند. یا در جایی دیگر، متهم اصلی که به قول قاضی بیش از هزار نفر برایش اعتراف کرده اند و بیش از 500 کیلو شیشه جابجا و توزیع کرده، بزند زیر گریه که من دل آدم کشی و بچه کشی ندارم و کار من نیست.

همانقدر که آدم دلش از معتادین و زندانیها به هم می خورد، همانقدر هم دلش به حال پلیسها و شغل وحشتناک خردکننده ای که دارند می سوزد. کسی که با هزار و یک مساله شخصی در زندگیش درگیر است، حالا باید به امور دیگران رسیدگی، گاه دل بسوزاند و پسرک متهم را به پیتزا دعوت کند و گاه با سقاوت قلب زن و بچه یک متهم مواد فروش در سخت ترین شرایط قرار دهد. آنجا که در سکانس نزدیک آخر فیلم، خلافکاری که باعث و بانی زندان و مرگ ده ها نفر بوده، به شبه پدرخوانده ای مقتدر اما در بند در می آید و در نقش عمو، داداش و دایی خوش قلب و مهربان، ثمره جنگیدن و جان به قمار گذاردن برای رفاه عشیره اش، را در پشتک و مهتاب بالانس برادرزاده می بیند هم نمی تواند دمی بیاساید. چرا که خواهرزاده اش فریاد می زند که راهی برای ارسال مواد به ژاپن یافته که گیر هم نمی افتد. یعنی که خانه از پای بست ویران است.

این حال، این فوران احساس و این رژه دیوانه وار احساسهای تبلوریافته در واژه ها، که تنها دوای دردش، نوشتن و ماندگار کردن آنهاست، قبلا هم در کار بوده و به سراغم آمده. آنجا که نیمه شب بعد از فیلم "مسیر سبز" در سینما سپیده، مدتها پیاده راه می روی و آنجا که بعد از فیلم "مهر مادری" جوری گوشه های چشمت را پاک می کنی که رفقا نبینند و آنجا که بعد از فیلم "ضیافت" تا مدتها رفقا دوران تحصیل ژه دیوانه وار احساسهای تبلوریافته در واژه ها، که تنها دوای دردش، نوشتن و ماندگار کردن آنهاست، قبلا هم در کار بوده و به سراغم آمده. آنجا که نیمه شب بعد از فیلم "مسیر سبز" در سینما سپیده، مدتها پیاده راه می روی و آنجا که بعد از فیلم "مهر مادری" جوری گوشه های چشمت را پاک می کنی که رفقا نبینند و آنجا که بعد از فیلم "ضیافت" تا مدتها در به در شمار تک تک همکلاسیها هستی که از آنها خبر بگیری و آنجاهای فراوان دیگر.

وقتی فیلمی بلند خواب از چشمت می رباید و امرانه تو را به روانه کردن احساس به سرانگشتان و کیبرد می کند، یعنی فیلمی بوده خوش ساخت. همان که گفتم "چنین فیلمهای، هورمونهای آدم را به هم می ریزند". آنقدر تو را درگیر خوشان می کنند که ریتم زندگی و تنفس و فکر کردنت به طرزی دیگر رقم می خورد. فیلمی که همه چیزش به قاعده و درست بوده. مثل فسنجان جاافتاده ای که هم همه موادش درست و به حساب بوده و هم دستور و مدت زمان پختش. دیالوگهای روان وقتی بر بازی روانتر این هنرپیشه های نام آشنا و راستِ کار سعید روستایی می نشینند، آن وقت است که یادت می رود نویسنده و کارگردان چنین سمفونی تصویری مسحورکننده ای، فقط 30 سال دارد. اینکه در دومین فیلمش بعد از ابد و یک روز، بهتر ظاهر شده. اینکه تصور غلطی است که فکر کنیم سینمای ایران در غولهایی چون عزت‌الله انتظامی و داود رشیدی و علی نصیریان تمام شده. بلکه هر روز شاهد زایشی جدید از استعداد و هنر و نبوغ در نسلهای جدید هستیم.

در آخر تنها چیزی که آرام کننده این غلیان وحشی است، شعری زیبا از محمد صالح علای عزیز است که وِرد و سهم اردیبهشتی این روزهای تکرارناشونده است.

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن؛       یک امشبی با من بمان، با من سحرکن؛

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را؛       کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن؛

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند؛       رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند؛

تا طاق ابروی بت من، تا به تا شد؛       دردی کشان، پیمانه هاشان را شکستند؛

تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری؛       پیغمبری، با جان عاشق کار داری؛

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر؛       این خانه لبریز تو شد، شیرین بيان، حلواي تر

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن؛       یک امشبی با من بمان، با من سحرکن؛

سال‌ها دل طلب جاه ز ما می‌فرمود

همیشه وقتی که سال تمام می‌شود آدم احساس می‌کند که زندگی یک پله به جلو خزیده است. باید هم چنین باشد. این ساختار طبیعت و ذات انسانی است. همیشه رو به جلو و پیشرفت و رشد و توسعه؛ اما خیلی وقت‌ها هم هست که آدم فقط می‌بیند که سن شناسنامه ای‌اش یک پله، یک سال جلو رفته. این جور وقت‌هاست که زندگی به کام آدم تلخ می‌شود؛ یعنی هیچ به هیچ.

تنظیمات روح کمال گرای انسان، طوری طراحی شده که امکان ندارد کسی به سوی حقارت و قهقرا حرکت کند. همه می‌خواهند بهترین باشند و هر روز یک پله رو به جلو بروند؛ اما راه را گم می‌کنند. یکی می‌رود به سمت قدرت و دیگری به سمت دانایی و دیگری به سمت ساده‌ترین راه‌ها که پول درآوردن است که خود دو قسم دارد. یکی پول در آوردن از طریق فکر و برنامه و تجارت و ... که نوع سالمش است و دیگری پول درآوردن از میانبرها که می‌شود دزدی و غارت و جنایت و ...

می‌گفتم که انسان کمال گرایی ویژه ای دارد که در همه آدم‌های معمولی (نرمال، واقعا چرا ما واژه مناسبی در مقابل نرمال نداریم، معمولی یا عادی نمی‌توانند معنی نرمال را برسانند) موجود است؛ اما در برخی آدمها به طور ویژه ای برجسته و در دیگران صفتی علی السویه است. آنان که این صفت را دریافته و قدرش را می‌دانند و بال و پرش می‌دهند، زمینه مساعدی برای انجام کارهای عالی و بزرگ فراهم می‌آورند. چه بسیار آدمیان هستند که از این موهبت به قدر کفایت و حتی وفور برخوردارند اما آن مقدار جاه طلبی (در معنی مثبت) و کمال طلبی که لازمه حرکت باشد را یا در ذات خود ندارند و یا اگر دارند به خوبی پرورش نیافته و به ثمر ننشسته است.

پس اگر این مقدمه (به قول منطقیون صغرا) که هر انسانی جاه طلبی دارد و این کبری که کمی جاه طلبی مثبت برای موفقیت انسان لازم است را بپذیریم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که همه انسان‌ها کمی جاه طلبی دارند. به همان مقداری که همچون واکسن در بدن انسان عمل می‌کند. چرا که واکسن یعنی میکروب ضعیف شده ای که عمدا وارد بدن می‌شود تا بتواند سیستم ایمنی بدن را به تحرک وا دارد و پادتن لازم برای مقابله با بیماری را تولید کند. این مقدار مناسب و به قاعده از جاه طلبی مثبت و بلندپروازی، باعث می‌شود که انگیزه حرکت در انسان همواره بیدار بوده و هر روز مسیری جدید برای رسیدن به هدفی متعالی در اختیار او قرار دهد.

برای همین است که باید در ابتدای سال همه جاه طلبی‌های سال را مشخص کنیم. نه فقط برای یکسال که همین سال پیش رو باشد. بلکه، دقیقا مثل یک سازمان پیشرو، باید برای زندگی برنامه ریخت و آینده را بر اساس گذشته شکل داد. برنامه ای که حداقل یک بازه زمانی ده ساله داشته باشد. اینکه معلوم کنیم ده سال دیگر ما کجا خواهیم بود و چه خواهیم کرد؟ اگر الان درباره‌اش فکر نکنیم و طرح و برنامه ای برایش نداشته باشیم، دیر نیست که بدان خواهیم رسید و فقط دریغ و حسرت و پشت دست گزیدن توشه و همراهمان خواهد بود. شاید خیلی‌ها معتقد باشند و بپرسند که فایده‌اش چیست؟ حالا که ما از یک لحظه دیگرمان اطلاع نداریم، چه بیهوده کاری است که بنشینیم و بر توسن خیال به آینده های دور سفر کنیم و طرح و نقشه برایش بریزیم؟ اما باید گفت، همانطور که امسال یعنی 1398، ده سال آینده سال 1388 است، به چشم بر هم زدنی، سال 1408 هم خواهد رسید و ما همچنان هاج و واج، در چنبره گذشت برق آسای زمان خواهیم بود. یک طور دیگر هم می‌توان گفت و استدلال آور که خواهر یا برادر من، شما که اگر بنشینی و طرح و برنامه آینده‌ات را بریزی، آیا کسی یقه‌ات را می‌گیرد که چرا ریختی؟ چرا به آینده فکر کردی؟ در حالی که اگر ندانی به کجا خواهی رفت و خودت مسیر برای خودت تعیین نکنی، همچون تکه چوبی شناور بر روی رودی خروشان خواهی بود که آب به طرف دلش خواست و میل داشت تو را خواهد برد. وانگهی، شرایطی هم برای تخته پاره روی آب پیش می‌آید که دیگر خودش اختیاردار مسیر و حرکتش نخواهد بود و چه بسا که در گردآبی هولناک یا آبشاری سهمگین در غلطیده و نابود شود. زندگی انسانی هم اگر بی مسیر و مقصد و راهبری باشد، دور نیست که هلاکی سخت انتظارش را بکشد. وقتی از هلاک انسانی صحبت می‌کنیم، فقط ساقط شدن از زندگی یا قطع نخاع شدن به معنی هلاک نیست. چه بسیار زندگی هایی که در ذات و کنه خود تباه و هلاک آلوده شده‌اند بی آنکه پوسته ظاهرشان دست بخورد. به مثابه آن آهو یا عقاب تاکسدرمی شده ای که ظاهر آهو و عقاب دارد و از دور زنده می‌نماید، اما در واقع پوستی است پر از کاه بی هیچ زندگی و صدایی. پس اگر خواهان زندگی هستی که عنان و اختیارش در دستان تو باشد و آن را به هر آن کجا که تو می‌پسندی رهنمون باشد، باید صبر پیشه کنی، بر مسندی تکیه کنی، پاره کاغذی طلب کنی و برای خودت بنگاری که نه فقط در این سال که در یک دهه و یا بیشتر از یک دهه آینده، مطلوبت چیست. وانگهی، همین اندیشیدن و نوشتن به تنهایی کفایت نمی‌کند که باید برخاست و پاشنه برکشید و به تیغ اراده و همت و پشتکار، پرده مزورانه دنیای دون پرور درانید و زندگی را به کام کیمیایی نیوش داشت.

تقویم بازی

سالهای سال است که پنجشنه هایم را به شیوه خاصی می گذرانم. عمدتا شده است حیات خلوت هفته ام. بازهم عمدتا در کتابخانه ها گذشته است. بازهم تر، عمدتا در کتابخانه ملی سر شده است. اول صبح پنجشنبه که کرکره لپ تاپ و کار را بالا می دهم، کارهایی مثل نوشتن کارهایی که باید بکنم و خط کشیدن دور کارهای تمام شده و جمع بندی و برنامه ریزی هفته را می آغازم. یکی دیگر از کارهای مهم و ثابتم، تقویم بازی است. اول تقویم کوچکم را باز می کنم و رویدادهای هفته را از آنجا که ننوشته ام با کلیدواژه هایی می نویسم. شاید بیش از 15 سال است که همیشه در سفر و حضر تقویمهای کوچکی همراهم است که ریز ریز و بامداد هر اتفاقی را که برایم افتاده و مهم بوده و ارزش ثبت دارد در آن می نویسم. مرور این تقویمها دنیایی است برای خودش. یک دنیا کلیدواژه که شاید برای دیگران کمترین معنی داشته باشد اما همان یک کلمه کم رنگ و بیجان با مداد نوشته توی تقویم، برای من هزاران معنی و خاطره و اتفاق را شکل می دهد. وقتی از معنا صحبت می کنیم، دقیقا همین که یک نشانه، بو، رنگ یا کلمه ای کمرنگ، ما را به ببرد به ناکجاآباد خط و خاطره و لبخند یا تلخند. بیشترین نگرانی من از اتفاقات غیرمترقبه زندگی نه برای طلاآلات و اسناد املاک و مستغلات و دارایی های دیگر، که برای این تقویمها است. چندباری خیز برداشته ام که یک گاوصندوق یا سیفتی باکس مختص اینها بخرم. یکی دو بار هم خواسته که اسکن و ماندگارشان کنم. البته تلاش می کنم تا جایی که ممکن است وقتی کشوی دومی دراور اتاق خواب را بیرون می کشم، چشمم به آنها نیافتد یا اگر افتاد آنقدر مقاومت کنم که دستم ناخودآگاه به سویشان نلغزد. زیرا که دست کشیدن به جعبه جای پریزهای برقی که حالا شده خوابگه این تقویمهای نازنین همان و رفتن به هزارتوی خاطره و زمانهای خیلی دور و نزدیک همان. و این یعنی حداقل دو ساعت ناقابل اشک و لبخند و تعجب و افسوس و خرسندی و هر احساس دیگری که بشر فکرش را بکند. گاه به چیزهایی می رسم که مثل روز برایم روشن و شفاف است و گویی همین چند دقیقه پیش رخ داده است. گاه به کلیدواژه ها و نوشته هایی می رسم که مطلقا چیزی از آنها به خاطرم نمی آید. گاهی هم با حسرت به رفتارها و شعور گذشته خودم می نگرم. چه کارهای خوبی می کرده ام و چه حالی داشته ام که الان از آن بی بهره شده ام.

یکی دیگر از عاداتم که سالها با من است، به همراه داشتن دو تقویم است. اولی تقویم سال جاری است که دو کارکرد مهم دارد. اول اینکه در آن اتفاقات روزمره را به سبک و سیاقی که در بالا گفته شد می نویسم و دیگری پیدا کردن روز و زمان است. تقویم دوم، تقویم سال گذشته است که در آن همه یادداشتهای سال پیش موجود است. به طور معمول و به مانند یک اعتیاد قدیمی، هر وقت تقویم جاری را باز می کنم که در آن بنویسم، سری هم به همان روز و تاریخ در سال گذشته می زنم. می خواهم ببینم سال پیش در همین روز یکی دو روز قبل و بعد از آن من کجا بوده ام و چه می کرده ام. همیشه هم انگشت به دهان و متعجب می مانم. چرا که خیلی از رویدادها را که فکر می کرده ام مربوط به چند روز یا شاید یکی دو هفته پیش است، در آنجا می بینم که در یکسال پیش رخ داده. بر عکس، بسیاری از اتفاقاتی که فکر می کرده ام سالها پیش بوده و خاطره مبهمی از آن در ذهن دارم، می بینم که آنقدر هم دور نبوده و یکسال پیش رخ داده. همینجا عبارت "خیلی دور، خیلی نزدیک" به ذهنم می آید و معنی آن برایم روشنتر و بارزتر می شود. در این تقویم گردی ها، یک کار دیگر هم البته با تقویم سال جاری می کنم. می روم به ماه پیش همین روز و می خوانم که چه نوشته ام و چه کرده ام. همینطور ماه به ماه تا جایی که وقت و حال داشته باشم همان روز را مرور می کنم. بازهم در آنجا این عبارت "خیلی دور، خیلی نزدیک" خودنمایی می کند و به یاد آن تعبیر از نسبیت انیشتین می افتم که نوشته بود: "اگر شما یک ساعت با یک خانم زیبا بگذرانید، فکر می کنید یک دقیقه بوده و اگر یک ساعت با آدمی زشت رو و بدخلق باشید، گویی ده ساعت بر شما گذشته است. نسبیت یعنی این". حالا همین قضیه در مورد تقویم و زمان و اتفاقات به شکلی رخ می دهد. برخی اتفاقات شیرین را گویی همین چند لحظه پیش گذرانده ای و برخی اتفاقات را دلت می خواهد به فراموشی بسپری و در تصوراتت آن را دورتر از آنچه بوده شکل می دهی.

 حالا که صحبت به کارکرد تقویم رسید، لازم به ذکر است که تقویم من، کارکرد دومی که در بالا ذکر کردم –یعنی یافتن زمان و روزها – را تقریبا از دست داده است. چرا که برنامه تقویم را روی موبایلم فعال کرده ام و به سرعت می شود چند سال گذشته و آینده را در آن دید. تازه قابلیتهای دیگری که خیلی هم مهم هستند مثل تبدیل سال شمسی به میلادی و قمری و برعکس را هم با آن انجام داد. علاوه بر همه اینها، دیگر آن صفحه آ4 برنامه های ماهانه ام را که به صورتی چاپی تهیه می کردم و برنامه های کاری و قرارها و ... را در آن مشخص می کردم و همیشه باید همراهم می بود، دیگر بی اثر شده و تقریبا می شود گفت که بیش از ده ماه است دیگر درستش نکرده ام. چون تمامی قرارها و کارها را می توانم در تقویم موبایلی مشخص کرده و از آن استفاده کنم. هر چند، کارکردش به همان دلیلی که کتاب چاپی با کتاب دیجیتال متفاوت است و البته ارجحیت دارد متفاوت است اما سهولت و مزایایش به نوستالژی و خاطره اش می چربد.

همیشه در تمام زندگیم این پرسش مهم دست از سرم برنداشته که قبلا چه می کرده ام و بعدا چه خواهم کرد؟ چیزی مانند تونل زمان همیشه با من همراه است. مثلا تقویم های گذشته را به این دلیل باز می کنم که ببینم در گذشته چه می کرده ام و در کنار آن هم برایم این موضوع پیش می آید که در آینده چه خواهم کرد. سال پیش، ماه پیش، فصل پیش، 5 سال پیش، 10 سال پیش، در این روز و تاریخ من کجا بوده ام؟ چه می کرده ام؟ اندیشه هایم چه بوده؟ و حالا در همین بازه های زمانی در آینده چه خواهم بود و چه خواهم کرد؟

تقویمها و نوشته های بی جان و کمرنگ درون آنها، برای من به مثابه فانوس دریایی است که زمان را و خودم را گم نکنم. با حرکت در زمان گذشته و فکر به آینده بتوانم از گذشته هایم برای آینده ام درس بگیرم و آینده ام را هوشمندانه تر شکل داده و پی بریم. البته اگر بتوانم.

جمعش کنید

آخر سال میلادی که می شود، دلم ضعف می رود برای دیدن انواع و اقسام گزارشها و تحلیلهای سالانه این اجنبی ها. برای منی که همیشه کشته و مرده جمع بندی گذشته و تحلیل و برنامه ریزی آینده ام، این وقت سال، خیلی حس و حال خوبی می دهد. همیشه هم انگشت به دهان می مانم که چطوری این اجنبی های از خدا بیخبر! اینقدر ذهنهای تحلیلی جامع نگر دارند. من هیچ وقت استقرایی اندیش نبوده ام. یعنی خودم این طور فکر می کنم. جانم به لب می آید تا در هرج و مرج راهی را برای رسیدن به مقصود بیابم. خیلی ها را دیده ام تا کاری به آنها ارجاع می شود، همان گام اول شروع می کنند که انجام کورکورانه و از یک جایی پیش می روند. بعد از مدتی سرشان به سنگ می خورد و حالا در به در دنبال راه حل می گردند. همیشه هم یاد این دیالوگ صادق هدایت در نمایشنامه مازیار می افتم که از زبان مازیار، فرمانده طبرستانی می گوید: "تقصیر خودمان است که برای دینشان، فلسفه تراشیدیم". فلسفه تراشی به این قاعده اشاره دارد که کاری انجام گرفته و رفته و بعد از اینکه کارش بیخ پیدا کرده، تازه به این فکر افتاده که ریشه ها و غایتها اصلا چی هست که این کار به اینجا رسیده. مثل این مقایسه ایرانی و ژاپنی که: "ژاپنیها، یک سال فکر می کنند و برای حداقل 5 سال برنامه می ریزند و کار را شروع می کنند، اما ایرانیها، 1 سال کار می کنند و تازه می فهمند که راه را اشتباه رفته ان و شروع می کنند به 5 سال اصلاح و رفع عیب کردن".

 اما من قیاسی اندیش، اول باید همه آن اقلامی را که به کارِ کارم می خورند بشناسم و بعد کنترل کنم که همه چیز دیده شده و به آن اندیشه شده است. حالا که مواد لازم در اختیار است، باید بنشینم به روابط بین این اجزا و اشیاء بیاندیشم که کی به کیه و چی به چیه؟ اول چی باید باشه و به تناسب و فراخور، چه اجزای دیگری در کجا قرار بگیرند و چه رابطه ای با اشیای بالاتر و پائین تر و هم ارز پیدا  می کنند. در درس خواندن هم همینطور بودم. باید هر آنچه را که در جزوه و کتاب بود، به سبک و روش خودم آنالیز می کردم و یک شبه هستان شناسی درست می کردم. بعدا دیدم جزواتی که من حاشیه نویسی کرده بودم یا خلاصه برداری از درسهایم که شکل فلوچارتی داشت و دسته بندی ها در آن خیلی پر اهمیت بود بین دانشجویان ترمهای دیگر دست به دست می شد و چند نفری که بازخورد دادند، اشاره کردند که فقط با این دسته بندی های شما درس را یاد گرفتیم و نمره خوب به چنگ آوردیم.

سبک من چند اشکال عمده دارد که دو تا از اصلی ترینهایش این است. یکی اینکه خیلی طول می کشد، دوم اینکه با ذهن عجول و از سرواکنی کشور ما سازگاری ندارد. طول کشیدنش به این خاطر است که دو مرحله اساسی دارد. یعنی اینکه اول باید همه اجزاء را شناسایی کرد و در مرحله دیگر روابط و ارتباط بین آنها را مشخص کرد. البته، وقتی این دو مرحله سخت را پشت سر بگذاری، کارت خیلی خیلی راحت تر می شود. چرا که فرمول خیلی ساده ای برای رسیدن به موفقیت همراه با خلاقیت در این بین وجود دارد. با مشخص کردن وضعیت ایده‌آل و تعیین وضع موجود، کافی است فاصله بین این دو یعنی رفع آسیبها و رسیدن به ایده‌آلها را پر کنی. آن وقت است که نتیجه مقبول حاصل می شود. البته که به این سادگی که فقط یک سری کلیشه ها را ارائه کنیم نیست و باید راهکارهای حل مساله و شرایط لازم برای دستیابی به آن را فراهم کنی.

ناگفته نماند که وقتها خودم هم مجبور می شوم به همان سبک کار راه انداز استقرایی اندیشانه پیش بروم و امور اداری را هر چه سریعتر به سرانجام برسانم بدون توجه به گوشه ها و زاوایای کلی و روابط اساسی و درست بین پدیده ها، اما همیشه از خودم دلخورم که چرا نباید اصول کل نگرانه و گشتالتی که به آن معتقدم را به کار ببندم. چونکه توجه به این جزئیات و گوشه های به نظر پرت افتاده، دقت در چیدمان ستونهای یک بنای مهم است و لاجرم ستون باید قرص و محکم باشد.

دو نمونه خیلی عالی از کارهای کل نگرانه و در عین حال دقیق خارجی ها که همیشه با آنها حال کرده ام به این شرح است. یکی کتاب "همه مردان شاه" نوشته استفان کینزر با ترجمه رضا بلیغ است که تحلیل و جمع بندی آن از تاریخ و روحیات ایرانیها عالی است. یک جمله می گوید اما هزاران معنی در آن نهفته است.

دیگری نویسنده ای است که تازه کشفش کرده ام و چهار کتاب فوق العاده دارد که پاسخ خیلی از پرسشهای اساسی بشر در این کتابها نهفته است. نوال نوح هاراری (هراری) نویسنده اهل اسرائیل است که دکتری تاریخ از دانشگاه آکسفورد گرفته. در 4 کتاب که سه کتاب آن تاریخ گذشته، حال و آینده بشر است و یکی دیگر که تاریخ پول را بیان می کند، آنقدر جمع بندی جامع و زیبایی از تاریخ و زندگی بشر دارد که فوق العاده آدم را به وجد می آورد.

  • انسان خردمند : تاریخ مختصر گذشته
  • ۲۱ درس برای قرن ۲۱ 
  • انسان خداگونه : تاریخ مختصر آینده
  • کیش سرمایه‌داری: (تاریخ مختصر پول)

قبلا هم نوشته ام و گفته ام و حالا دوباره می گویم که اول برای تذکر به خودم باشد. حتما در زندگی برنامه ای داشته باشیم که در آن جمع بندی نقشی اساسی ایفا کند. به ویژه الان که داریم به انتهای سال نزدیک می شویم خوب است که جمع بندی از سالمان داشته باشیم. یکی از دوستان هلندی که او را در دهلی ملاقات کردم و با هم دوست شدیم، آقای پرفسور "کیم والت من" است. در انتهای سال میلادی، یک پیام تبریک سال نو فرستاده بود که یک فایل ضمیمه اش بود. در سه صفحه، جمع بندی خودش از سال 2018 را نوشته بود که خواندن آن خیلی لذت بخش و کیفور کننده بود. امیدوارم که ما هم بتوانیم با جمع بندی هر ساله مان، طرح و برنامه ای برای آینده و سالهای پیش رو بریزیم. پس: جمعش کنید (سال را می گویم).

بی خبرم از تو و من تاب ندارم

این یک سوتی و اشتباه بوده. اما حیفه که برش دارم. شاید کسی دلش یه جایی جلوی کافه ای بنفش بلرزه...

این آهنگ رو به زمستون تقدیم می کنم.

بیاد شیشه های بخار گرفته و نم بارون 

بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
از دله من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقِ من اما گله ای از تو ندارم

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

شعر آهنگ جدید حجت اشرف زاده بی خبر از تو

جز تو ندارم بخدا یاره عزیزی تا کی از این عاشقه تنها بگریزی
باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقه من اما گله ای از تو ندارم

از دلِ من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

مرا ببخش که دوستت دارم , مرا ببخش که رفتی و زنده ماندم بی تو

وهم و تعقل

بعضی موضوعات چنان به آدم می چسبند که دیگر نمی شود از خود جدایشان کرد. مثل پوستی که به تن می چسبد و دیگر از آن رهایی نداری. خواندن هم به من چسبیده، شاید هم من به آن چسبیده ام. حالا می فهمم چرا کتابی که حاصل مصاحبه با "امبرتو اکو" و "ژان کلود کوریر"، شده "از کتاب رهایی نداریم". چون بشر هر کاری که بکند، از این پدیده از ازل خوب اختراع شده رهایی ندارد. هر چند که شکل و شمایل آن تغییر کند. به قول سهراب:

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

همین طور اتفاقی، خواندن شد موضوع دو برنامه در دو روز پشت سر هم. ظهر جمعه 30 آذر 1397، مجموعه "پرده‌سرای گلچین" گردهمایی به مناسبت یلدا ترتیب داده بود و من هم دعوت شدم که قبل از ناهار در هتل بین‌المللی فردوسی، برای کارکنان و مدیران این مجموعه درباره کتابخوانی صحبت کنم. برای خودم خیلی هیجان‌انگیز و جالب بود که یک مجموعه فروشگاهی و تجاری در زمینه پرده و تزئینات داخلی چه دخلی می تواند با کتاب و مطالعه داشته باشد. وقتی در آنجا آقای دکتر عیسی جلالی (آنهایی که فیلم راز را دیده اند ایشان را می شناسند) را هم زیارت کردم که در باب ضرورت خودشناسی در کار صحبت کرد، تازه پی بردم که یک مجموعه تجاری چگونه می تواند موفق شود. وقتی مدیری فهیم و نوطلب و خلاق، در راس مجموعه باشد و تشخیص دهد که کارکنانش وقتی می توانند اثربخش باشند و سود تجارت را تضمین کنند که حال خوب داشته باشند، آن وقت به ترویج کتابخوانی هم اهمیت می دهد.

اتفاق دوم، دعوت برای حضور در برنامه "صبح با خبر" در "شبکه خبر تلوزیون" بود که آنجا هم باز در مورد مطالعه خواسته بودند صبحت کنم. سالهاست که این موضوع دارد با من می چرخد و با تمام جان و دلم دوستش دارم. آخر چه چیزی می تواند از عنصر آگاهی بخش انسانها یعنی کتاب زیباتر و دلفریب تر باشد؟ به همین خاطر، فکر کردم چه چیزی می تواند در این زمینه برای مخاطبان عام و تشنه آگاهی مفید باشد؟

موضوعی که این روزها ذهن مرا به خود معطوف داشته، موضوع مهم تفکر است. آدمی وقتی فکر می کند، در واقع با واژه ها فکر می کند. اگر در موضوعی به قدر کافی آگاهی نداشته باشد یعنی اینکه واژه هایی برای فکر کردن ندارد. مثلا اگر ما بدون آگاهی بخواهیم در مورد خوشه سنبله و کهکشانها فکر یا تخیل کنیم و در باب آنها سخن برانیم، با فقر واژگان مواجهیم و چیز زیادی از ما نخواهد تراوید. در حالی که مطالعه در ساده ترین شکل ممکن آن، واژه به ما می آموزد که می توانیم با آن به تفکر بپردازیم.

همه آدمها به دنبال این هستند که شرایط ایده‌آلی برای خود فراهم بیاورند. این ایده‌آل در سایه تعادل به دست می آید. در علم پزشکی واژه ای هست با عنوان "هموستاز". یعنی تلاش اندامهای مختلف برای ثابت نگه داشتن مواد موجود در بدن. یعنی تعادل بین اندامهای مختلف تا انسان بتواند به زندگی معمول خودش ادامه بدهد. زندگی هم مثل بدن وقتی می تواند به درستی به پیش برود که زندگی هموستازیک فراهم باشد. یعنی اینکه، بین تمامی اجزاء، رفتارها و اقدامات بشر، هماهنگی وجود داشته باشد. این مهم به دست نمی آید مگر اینکه آدمی به همه اکناف و گوشه های زندگی خویش نظر افکند و به صورتی منطقی وضعیت آنها را در حالت تعادل بگرداند. یعنی اینکه نه چیزی زیاده باشد و نه چیزی اندک. لازمه تشخیص، ارزیابی و ادامه زندگی تعادلی یا هموستازیک، داشتن تفکر منطقی است و برای دست یازیدن به تفکر منطقی باید آگاهی وجود داشته باشد. بدین معنا که نسبت به جزئیات زندگی در این کائنات گسترده، حواشی و محیط پیرامونی و وضعیت و حالات خود آگاهی و دانش مناسب و کافی کسب کرده باشد. این دانش از کجا به دست می آید؟ از خواندن و کنکاش در کتابهای خوب. وقتی فردی مطالعه می کند، دارد خودش را مجهز به ابزار و سلاح تعادل می کند و نمی تواند موفق باشد مگر اینکه به قدر کافی شناخت عمیق از طریق خواندن و کتاب به دستی حاصل آورده باشد.

متاسفانه این مطلب بعد از این همه مدت ناتمام ماند. مطالب دیگری که باید به آن بپردازم و کاملش کنم به شرح زیر است:

  • تفکر تحلیلی
  • تفکر انتقادی
  • تفکر خلاق
  • اطلاعات آلوده و پالوده
  • تخیل و توهم (وهم و خیال)
  • خواندن و خواندن و خواندن

دلم یا مغزم؟

یک وقتی جلال حیدری‌نژاد درآمد و گفت تا چهل سالگی خیلی کوه‎ها را آدم می تواند جابجا کند و بعد از آن دیگر باید از اندوخته ها بهره برد. نه اینکه کاری نشود کرد، نه. سخت می‌شود. حالا عجیب است که من هم هزار و یک مطلب و سوژه توی ذهنم دارم که هر کدام برای خودش تلالویی خیره کننده می‌تواند داشته باشد، اما عجیب است که وقتی قرار است قلمی شوند انگار تکه سنگی روی دستانم می افتد که نوشتن را حسابی سخت می کند. شاید خیلی کمال گرایی این روزها باعث می شود که چیزی در سطح مخاطبان بنویسم که شانشان زیر سوال نرود. چرا که یک مطلب سطحی و سخیف، می شود مثل سریالهای آبکی صدا و سیما که سراسر توهین به مخاطب است. اما دوباره یاد حرف فروغ و صمیمانه و فاخرانه می افتم و حالا افسار کیبرد را به احساس می سپارم ببینم چه می شود. آخر یک اتفاقی هم از لای یکی از کتابها افتاد که بی ارتباط با این موضوع نیست که سعی می کنم به آن اشارتی داشته باشم.

این هفته دو کتاب شنیدیم. اولی کازابلانکا بود و دومی بینوایان. اول در مورد بینوایان بگویم که مرتبط با موضوع بالا است. این نسخه ای که شنیدم، تنظیم رادیویی کتاب بینوایان توسط مهدی گلستانی برای برنامه "کتاب شب" رادیو تهران (فکر می کنم) بود که با اجرای دلنشین "بهروز رضوی" پخش شده است. البته من فایلهای آنها را می شنوم و برنامه را از رادیو و زنده نمی شنوم به همین خاطر مطمئن نیستم که رادیو تهران قطعی است یا خیر. به هر حال، در انتهای این برنامه که تقریبا شش قسمت 17 دقیقه ای شده بود، مصاحبه ای با آقای مهدی گلستانی که کارگردان و تنظیم کننده بود داشتند. در آنجا اشاره مفصلی به ارزشها و اهمیت رمانهای کلاسیک داشتند که به عنوان کارگاه نویسندگی هستند و کسی که می خواهد نویسنده شود بهتر است کلاسیکهایی از تولستوی، چخوف، هوگو و ... بخواند. در ارزشهای جناب هوگو گفتند که پرآوازه ترین نویسنده ای است که در دوران حیاتش مورد توجه قرار گرفته است. به گونه ای این اثرگذاری هوگو بالا بوده که باعث شده بسیاری به خاطر سایه سنگین و خیمه وار ویکتور هوگو بر روی ادبیات قرن 19 (بینوایان در سال 1862 منتشر شده است) علم مخالفت با او را بردارند. گفتند که هوگو از بنیانگذاران سبک رمانتیسیسم بوده و از چهره های شاخص آن. نهضت و جنبش رمانتیسیسم در مقابل عقل‌گرایی قبل از خودش شکل گرفته و بر این اصل توجه داشته که احساسات انسانی را باید در همه مسائل دخیل دانست و فقط عقل به تنهایی کافی نیست. به همین خاطر، بینوایان علاوه بر یک رمان سیاسی و تاریخی، بیشتر یک عاشقانه و از سمبلهای رمانتیسیستی به شمار می آید.

اتفاقا، در 2 آبان امسال در همایش ادبیات کودکان و خواندن شورای کتاب کودک شرکت کردم. یکی از سخنرانان آقای دکتر عبدالرحمن نجل رحیم بود که یک عصب‌شناس متخصص است. ایشان، بیش از 20 سال است که دارد سمینارهای "عصب‌پژوهی" را یک تنه برگزار می کند و خیلی مهمانها و موضوعات جالبی دارد که مثلا هوشنگ ابتهاج، دکتر باطنی، دکتر حسن عشایری و ... در آنجا صحبت کرده اند. ایشان نکته خیلی جالبی گفت. اینکه، ما در ادبیاتمان متافورهای (استعاره هایی) داریم که از بنیاد اشتباه است. یعنی در زمان خودش درست به حساب می آمده اما علم الان دیگر آن را قبول ندارد و کودکان هم که با علم سر و کار دارند اینها را نمی پذیرند و وظیفه ادبیات است که این استعاره های اشتباه را اصلاح کند. یکی از مهمترین اینها، جای احساس و دوست داشتن در قلب (یا همان دل) است که به کل اشتباه است. قلب وظیفه پمپاژ و تنظیم گردش خون در بدن را بر عهده دارد و علم سالهاست ثابت کرده که جای همه احساسات از جمله دوست داشتن در مغز است. اما همه ما هنوز هم فکر می کنیم که با دلمان (قلب) دوست داریم.

استعاره اشتباه دوم هم تقابل عقل و احساس است. این را هم همگان پذیرفته اند که عشق و احساس فعالیتی غیرعقلی و احساسی است. باور هم داریم که خیلی از رفتارهای ما احساسی است که با عقل و منطق در تضاد است و هر کدام راه جدا و مسیری مستقل دارند که تقریبا همیشه هم با هم در تضاد و جدل هستند. در صورتی که ایشان به عنوان یک متخصص عصب شناسی و روانپزشک و آدمی عالم، معتقد بودند که مسائل زندگی اینگونه نیست که بعضی را جدا کنیم و بگوییم اینها با عقل درست می شود و بعضی دیگر را بریزیم گوشه دیگری و بگوییم اینها هم احساسی هستند. تمامی مسائل زندگی با همکاری و همیاری توامان مغز و احساس پیش می روند و هیچ یک از دیگری جدا نبوده و نمی توانند به ثمره ای درست و اصیل ختم شوند.

اما در مورد کتاب کازابلانکا. این کتاب از روی فیلمنامه آن تنظیم رادیویی شده بود. فیلمنامه نویسان آن هم چندین نفر بوده اند. این فیلم از نمونه های تاثیر معکوس سینما و کتاب است. چرا که خیلی وقت پیشترها، بسیاری از فیلمهای سینمایی از روی کارهای ادبی بزرگ تهیه می شدند و سینما آبشخوری غنی چون ادبیات کلاسیک داشت. اما به مرور سینما جای خودش را یافته و خیلی وقتها فیلمها تبدیل به کتاب می شوند و خیلی ها بعد از دیدن فیلم به سمت خواندن کتاب تمایل پیدا می کنند. فیلم کازابلانکا، که ساخت آن از نظر مکانی هیچ ربطی به کازابلانکا نداشته، جزء ده عاشقانه برتر سینمای جهان است. کتاب را شنیدم و خوشبختانه دانشجویان در همان سر کلاسی که داشتیم در مورد فیلم حرف می زدیم، نسخه دوبله آن را بهم دادند. قبلا چندباری به زبان اصلی دیده بودم اما خیلی از حرفها را متوجه نشده بودم. دوبله فارسی شخصیت ریک (همفری بوگارت) با صدای مرحوم حسین عرفانی و شخصیت الزا (اینگرید برگمن) با صدای همسر مرحوم عرفانیان یعنی شهلا ناظریان، لذتی دیگر دارد. گاهی اتفاقاتی در کائنات می افتد که تاثیرش بینظیر می شود و معجزه ای را می ماند. مثل همین اتفاقی که برای این فیلم افتاده. خود سازندگان فیلم هم باور نمی کردند که این قدر موفقیت شامل حال این فیلم بشود ولی کازابلانکا تبدیل به یک اسطوره ماندگار شد. منصور ضابطیان در کتاب "چای نعنا" که شرح سفرش به مراکش است رفته و از کافه ریک که البته هیچ صحنه کازابلانکا در آن فیلمبرداری نشده دیدن کرده و مفصل در مورد آن نوشته است.

روز 30 مهرماه رفتم اصفهان. "همایش سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی" برای دومین سال قرار است برگزار شود و من هم جزء هیئت علمی آن هستم و در کنار این همایش، برنامه های استانی تدارک دیده اند. قرعه فال اصفهانش به نام بنده افتاد. دوباره رفتیم در مهمانسرای هنرستان

موضوع همایش "سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی و خانواده" بود. من سخنرانی با عنوان "مغز اجتماعی و تنهایی رسانه‌ای" داشتم که در اینجا گزارش کامل آن آمده است. کلیپ خوبی هم از آن در آپارات گذاشته اند. محتوای اصلی صحبتم روی تئوری مغز اجتماعی بود که در پاسخ به این پرسش که چرا مغز انسان بزرگتر از سایر جانداران شده، پاسخ اجتماعی شدن را می دهد. در حالی که رسانه های مختلف علی رغم مغز اجتماعی ما، باعث تنهایی‌مان شده اند. خود این موضوع به کنار که خیلی روی آن کار و مطالعه کردم و چون می دانستم اصفهان شهر جدی است و از همه اقشار از جمله معلمان درس "رسانه" در دبیرستان در آن شرکت دارند، حسابی خودم را آماده کرده بودم. اما مهمترین چیزی که همه لذت برده و از آن تعریف کردند، شیوه ارائه من بود. در ابتدای هماهنگی با مسئول سالن، ایشان گفتند که پاورپوینت دارید و میکروفن ثابت می‌خواهید؟ که همانجا به نظرم رسید اگر امکان دیگری باشد من خیلی خوشحال می شوم. یک میکروفن بیسیم اچ اف به من دادند و گفتند می توانید استفاده کنید. من هم به جای اینکه یکجا بایستم و باعث چرت ملت بشوم، میکروفن را زدم و گفتم که من معلمم و نمی توانم یکجا بایستم و به نوعی از مشاییون هستم و باید راه بروم تا موتور کلامم روشن شود. خلاصه، نزدیک به یک ساعت صحبت کردم و آنطور که از چهره حضار و بعد از ارتباط و بازخوردها فهمیدم خیلی تاثیرگذار بود. یک نفر آمد و گفت که یاد سمینارهای به سبک "تد" افتادم. پرانرژی و محتوادار و اثربخش. (گویی خیلی جوگیر شدم و حسابی از خودم تعریف کردم اما اشکال ندارد چون هدف آموزشی از آن دارم). با خودم فکر کردم که چرا ما خودمان را اسیر کلیشه ها می کنیم. کجای دنیا نوشته که حتما سخنران باید بیاید و عصاقورت داده یکجا بایستد و ملت هم چرت بزنند و وقت تلف شود و بروند. این همه تریبون ما داشته و داریم اما چرا به روشی نو از آن استفاده نمی کنیم و روی اثرگذاری که هدف اصلی است متمرکز نمی شویم؟ باید هم روی محتوا و هم روی روش حسابی کار کنیم و شیوه ای را برگزینیم که بیشترین اثر را داشته باشد.

اتفاقا بر این اساس، چندسال پیش کارگاهی را طراحی کردم که ابتکار جالبی بود و واقعا به آن فکر کرده بودم. با خودم فکر کرده بودم که من خودم اگر کسی برایم حرف بزند حداکثر ده دقیقه تمرکز واقعی دارم و بیشتر از آن بشود یا خوابم می برد یا علاقه ام به موضوع را به کل از دست می دهم. حتما بقیه مردم هم همین گونه هستند. تا اینجا آسیب بود و بعد راه حل را یافتم. با خودم فکر کردم که اگر ملت فیلم جذاب ببینند ممکن نیست بی علاقه شوند. به همین خاطر، کارگاه را با فیلمهای جذاب و ناب از فناوری های نوین اطلاعاتی درست کردم (آن وقت این قدر تلگرام و شبکه های اجتماعی رایج نبود که همه بتوانند اینقدر کلیپ جذاب ببینند و به اشتراک بگذارند). کارگاه موضوع بندی و زمان داشت و هر فیلم بر اساس هدفی تهیه شده بود و در خلال فیلمها با ملت صحبت می کردم و فلسفه و کاربرد را با هم بحث می کردیم. در آخر هم مهمترین نکته را کار می کردیم. اینکه چه نظر دارند. اغلب می گفتند خوب است ما اینها را داشته باشیم و استفاده کنیم. اما من روی یک نکته مهم تاکید می کردم: "فکر نمی کنید که در ساخت آنها و راهبری کاری مهم در جهان نقش داشته باشیم؟" 

180 روز شیرین رفته و 180 روز بی طعم نیامده

آخرین روز تابستان است. روز عجیبی است. ابرهای بی باران گله به گله آسمان را گرفته‌اند. همه چیز دست به دست هم داده تا این ته مانده آخرین روز تابستان، طعم گس دلتنگی به خود بگیرد. هوا طوری است که نمی‌شود در اتاق دوام آورد. بعد از مدتها توانسته‌ام یک روز کامل را در کتابخانه بگذارنم. اما نزدیکهای غروب دیگر طاقت نمی‌آورم. بساطم را جمع می‌کنم و می‌روم به سمت اتاقم در دانشکده. آنجا مامن بهتری برای دلتنگی است. چرا که خاطرات تلخ و شیرین زیادی را شاهد بوده و تاب آورده و دم بر نیاورده. همین که دلت تنگ شود و هوس کوه و دشت و دمن کنی، از گوشه پنجره می‌توانی توچال و هیاهوی زندگی پنهان در دره‌هایش که در صلابت و سکوت قله خاموش می‌شود را نظاره گر باشی. با این حال در اتاق دنج و غار تنهایی‌ام هم دوام نیاوردم.

زدم بیرون. باید راه می‌رفتم تا کمی این هوا را با قدمهایم قابل تحمل تر کنم. می‌روم بالای کوه پشت دانشکده که همیشه خدا خلوت است و پرنده پر نمی‌زند. کمی که راه می‌روم حالم بهتر می‌شود. اصلاً راه رفتن انگار تمام سلولهای آدم را زنده می‌کند. خیلی از نویسنده‌های بزرگ مثل کوندرا، موراکامی و ... زیاد راه می‌رفته‌اند. گویی قدم مغز را به تلاطم می‌اندازد. به تهران بزرگ و بخشی تمیز و بخشی آلوده نگاه می‌کنم. چقدر آدمها الان در جای جای شهر همین احساس مرا دارند؟ روز آخر تابستان برای آنها چه طعمی دارد؟ چه خاطره تلخ یا شیرینی از آن دارند؟ به اینها فکر می‌کنم و راه می‌روم و چندتایی هم عکس برای صفحه اینستاگرام گروه می‌گیرم. آنقدر از حس دلتنگی و زیبایی طبیعت پر می‌شوم که نمی‌توانم دیگر خودم را نگه دارم. زودتر می‌آیم پائین و کامپیوتر را روشن می‌کنم و همانطور کجکی می‌نشینم و شروع می‌کنم به نوشتن. اینطور وقت‌ها اگر بخواهم منتظر مقدمات و جور شدن شرایط باشم، یا حسم را از دست می‌دهم یا دیگر انگیزه نوشتنم و کلمات صیقل خورده در تیغ آفتاب و باد طبیعت، حس و حالشان را از دست می‌دهند. همینطور بی آداب و ترتیب و فقط یک احساس لحظه‌ای را بدون ویراستاری یا فکر کردن به سوژه‌ای خاص، مکتوب می‌کنم. نمی‌دانم خوب در می‌آید یا نه. حالا فقط امید دارم که به دلتان بنشیند. شاید شما هم همین حس را در این لحظه‌ها داشته باشید. کسی چه می‌داند. از آنها بنویسید.

عجیب هوایی است. گرفته و دقیقاً مناسب با موود همه آدمهای پائیزگریز. از کجا این هوا فهمیده که روز 31 شهریور، روزی است که همه در ته دلشان –ولو هیچ هم نگویند و به روی خودشان نیاورند- حسرت و دلتنگی پنهان دارند.

آخر می دانید، آخرین روز تابستان فقط یک روز معمولی نیست. حسرت یک دوره شش ماهه شور و حال است که از سبزه‌های نورسته بهار آغاز می‌شود و بعد از هیاهو و شیرینی عید و لذتهای عطرآگین و سبزینه بهاری، بالاخره در انتها به تابستان شیرین و آبدار و آب‌باز ختم می‌شود. ولی وقتی تمام می‌شود می‌روید به سمت سرما و یخبندان و مدرسه و شبهای بلند و روزهای کوتاه و تازه وقتی پائیز رنگین تمام می‌شود باید بروی توی دل سیاه زمستان و حالا کی از آن بیرون بیایی خدا می‌داند. آنقدر طولانی می‌شود و هی باید پله پله و مرحله مرحله لباس و پالتو و دستکش روی خودت بپوشی که آخرش دیگه طاقتت طاق می‌شود.

این هوا همه‌اش از صبح هی دست دلم را می‌گیرد و کشان کشان می‌برد به غروب بادآلود و گرفته 31 شهریور 1370. روزی که زندگی مرا به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. تا قبل از آن روز، زندگی معمولی مثل همه آدمها داشتم که با خانواده‌ام و همه ملزومات یک زندگی روستایی آشنا بوده و آخت گرفته بودم. کار کرده بودم، مدرسه رفته بودم و رسیده بودم به دیپلم و کنکور. اما وقتی نتایج کنکور 27 سال پیش اعلام شد و من به اشتباه –جزء معدود کتابدارهایی هستم که واقعاً اشتباهی در رشته کتابداری قبول شدم که ماجرای مفصلی دارد- در کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم، روز 31 شهریور باید بار و بنه می‌بستم و راهی مشهد می‌شدم. باید همه آن زندگی با درختان و گیاهان را و همه دوستانم را رها می‌کردم و می‌رفتم به سوی سرنوشتی نامعلوم.

آن روز غروب، با علی قرار گذاشتیم و دوربین 110 را فیلم انداختیم و رفتیم روی تپه پشت خانه‌مان. عصر پنجشنبه بود و همه مردم داشتند می‌رفتند بهشت فاطمه (اسم قبرستان روستای ماست) یا بر می‌گشتند. بعد از فاتحه خوانی، که گویی اگر هر پنجشنبه سر خاک نمی‌رفتیم، گناه کبیره مرتکب شده بودیم، زدیم به کوه. رفتیم بالای بالا و از آنجا شروع کردیم به عکس گرفتن. آرتیمان در دره سبز خودش انتظار گردوتکانها را می‌کشید و اینکه تابستان جایش را به پائیز بدهد و بعد هم برگهای سبز زرد شوند و بریزند و زمستان و دوباره بهار و زندگی از نو. باد می‌آمد. بادی شدید. اتفاقاً هیچ کدام از عکسهای آن روز هم خوب نشد. آخر می دانید که آن وقت با دوربین معمولی آنالوگ که عکس می‌انداختی اگر دستت تکان می‌خورد عکسها تار می‌شد و ناجور. از بی باد می‌آمد نشد یک عکس درست و حسابی بگیریم. اما همان عکسهای تار و نامشخص هم هنوز بوی آن هوا و حس و حال غریبی که داشتم را برایم زنده می‌کنند.

مثل همه نوجوانهایی که دوستان صمیمی دارند و در دوره مدرسه یا دانشگاه باورشان نمی‌شود که روزی از هم جدا شوند، ما هم باورش برایمان سخت بود که روزی برسد که از حال و روز هم خبردار نباشیم یا نتوانیم همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم. دو اتفاق دلتنگ کننده افتاده بود. دوستانم در دانشگاه قبول نشده بودند، هر چند به اندازه من تلاش نکرده بودند، و دیگر اینکه من که تا حالا با خانواده و این دوستان زندگی کرده بودم، حالا باید راهی دیاری بشوم که زندگی مستقل و بدون خانواده را بیاغازم. آن هم بدون کوچکترین شناختی از شهری که می‌روم یا رشته‌ای که می‌خواهم بخوانم یا اتفاقی که ممکن است برایم رخ بدهد. خلاصه اینکه از یک طرف خوشحال و مشتاق بودم که از این زندگی یکجایی روستایی کنده می‌شوم و تجربیات جدید به دست می‌آورم و از طرف دیگر از ناشناخته‌های فراوانش دلتنگ و کمی نگران بودم.

حالا هر وقت که می‌رسیم به آخرین روز تابستان، با حسرتی عمیق به 180 روز شیرینی که رفته و 180 روز نمی‌دانم چه طعمی که دارد می‌آید نگاه می‌کنم. البته حالا بهتر شده. قدیم‌ترها که از چند روز قبلش تمام وجودم از فکر به انتهای تابستان و اول مهر سراسر وحشت می‌شد به طوری که دیگر نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. بالاخره یک روز در حوالی اواخر تابستان که از دست آن حال بد به کوه پناه برده بودم، نشستم و با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم و به ریشه یابی موضوع پرداختم. دیدم بیشترین ترس و وحشت من از پائیز و مهر به گذشته‌ام بر می‌گردد. مثل همه بچه‌ها، بازشدن مدرسه‌ها و سختی‌ها مدرسه و ضدحالهای آن مهمترین عامل تلخی پائیز بود. ما یک گرفتاری دیگر هم با پائیز داشتیم. پائیز که می‌رسید، در روستای گردوپرور ما که مایحتاج یکسال همه باید از گردوها تأمین می‌شد، آغاز سختی‌های فراوان بود. می‌بایست به مدرسه می‌رفتی و بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه خودت را به باغ می‌رساندی و گردو جمع می‌کردی. حالا یا کار برای خانواده بود یا گردو پوشاجنه برای خودت که رقابتی سخت بود و چشم و هم چشمی هم زیاد داشت و اگر کسی در گردو پوشاجنه موفق عمل نمی‌کرد به عنوان آدمی بی عرضه شناخته می‌شد.

هوای کوهستانی منطقه ما طوری بود که باعث می‌شد دستها همه ترک بردارد و پوستها خشک و زخمی بشود. گردوها باید پاکول (جدا کردن پوست سبز گردو "آلنگها" که دستها را سیاه می‌کند) می‌شد. بعد خشک و بعد هم شکسته و مغز می‌شد تا برای فروش آماده شود. اگر باران می‌بارید یا باد می‌آمد، در آن سوز و سرما و تاریکی هوای اول صبح باید خودت را به باغ می‌رساندی که گردوهایت را غارت نکنند و بلکه خودت هم به نان و نوایی برسی.

همه اینها برای همچو منی که چندان تعلق خاطری به زندگی کشاورزی نداشتم مایه عذاب بود. هر چه تابستان دلبر و شیرین رفتار و خوش طعم بود، این پائیز از دماغمان بیرون می‌کشید. بالاخره کلاه نداشته‌ام را قاضی کردم و دیدم که الان من هیچ کدام از این شرایط را ندارم و اول پائیز هم قرار نیست که کسی بازخواستم کند بابت حمام و مو و ناخن و مشق و مدرسه. گردو پوشاجنه ای هم در کار نیست. فقط می‌ماند تلخی ماسیده در روح و جسممان که از کودکی در ناخودآگاهمان رخنه کرده که باید یکجوری با آن کنار بیاییم. و البته همچنان رفتن تابستان زیبا و آزاد و تفریح‌مایه و بازشدن مدرسه و دست و پا بستگی برای سفر و هر برنامه‌ای مطابق با برانامه مدرسه‌ها، گوشه دل آدم را دل چرکین می‌گذارد، اما آدمی با هر چیزی کنار می‌آید و عادت می‌کند.

بعدها آنقدر دیگر با پائیز کنار آمده بودم که با دوست خوبی سر این قضایا کلی جر و بحث داشتیم که او هم مثل قدیم من پائیز ستیز بود و من برایش از زیبایی‌های فصل "عشق و مشق و انار" و "فصل رنگین طبیعت" و این‌ها می‌گفتم و آخر سر هم آنقدر خاطرات زیبا برایش در این فصل رقم خورد که او هم پائیزی شد. آخر نمی‌شود همه‌اش بی انصافی کرد و مثلاً یک خانه گرمی که غروب سرد پائیزی تو را در آغوش می‌کشد و کنار پنجره‌اش می‌توانی نظاره گر باران دلربای پائیزی باشی و برگهای زرد و نارنجی که از درختها جدا شده و می‌ریزند را ببینی و همزمان قهوه‌ات را مزه مزه کنی و خانه دلت گرم و رؤیایی بشود، را صرفاً به خاطر اینکه پائیز است، تلخ بپنداری. پائیز زیبا هم که دارد می‌آید، گفتنی‌های خودش را دارد. کافی است پنجره دلت را به سمت دنیا و طبیعت زیبا بگشایی تا پائیز هم بشود ساقدوش خوشروی بهار.

فقط بخواه

بهرام رادان را در صفحه اینستاگرامش می‌بینم که دارد یک لایو ویدئو از خودش در نروژ را منتشر می‌کند. می‌چرخد و اطراف را نشان می‌دهد و شاد است. زندگی که شاید آرزوی صدها نفر از آدم‌های روی زمین باشد. چطور رادان اینطوری شده؟ باور کنید که استعداد و شانس و همه این‌ها حرفی بیش نیست. بیش از همه خودش خواسته و بوده و راهش را یافته. کاری که ما نمی‌کنیم. فقط رویا می‌بافیم بدون اینکه قدمی برایش برداریم. مثلا خود من. آنقدر حاشیه و کارهای صد من یک غاز دارم که اصلا به رویاهای بزرگ فکر نمی‌کنم. یا بهتر بگویم. یک گیر ذهنی شخصی دارم. عادت کرده‌ام که زندگی من همین زندگی حداقلی است و باید باشد. آن زندگی‌ها از جای دیگری آمده. شانس داشته‌اند. پدر و مادر یا تربیت خاص داشته‌اند. اما این‌ها هیچ کدام درست نیست.

فقط یک چیز درست است

آن‌ها خواسته‌اند. هنوز هم می‌خواهند.

باور کنم (برای خودم) که همین الان هم دیر نیست. اگر چیزی را با تمام وجود بخواهم همه چیزم را فدایش می‌کنم. از وقت و کار همه خواسته‌هایم می‌گذرم و به آن می‌رسم. دور از دسترس هم نیست. اما مشکل این است که ما عموما نمی‌خواهیم. چون نمی‌خواهیم، تلاش نمی‌کنیم. چون تلاش نمی‌کنیم، فکر می‌کنیم که نمی‌توانیم و این چرخه و حلقه‌ها همین طور یکی یکی پشت هم می‌رود تا به شکست و ماندن در مانداب زندگی برسد.

مثلا من می‌توانم به جای این کارها که از صبح انجام می‌دهم مثل چک ایمیل، چک صفحه های مجازی، جواب دادن به ایمیل‌ها و پیام‌های کسانی که هیچ تعهدی در مقابل آن‌ها ندارم، راه انداختن کارهای صد من یک غاز دیگران و حرف زدن و وقت کشی‌های فراوان و فراوان، فقط و فقط روی کارهایی که مفیدند متمرکز شوم.

یا اینکه به جای صدتا کار نیمه کاره و بی ارزش و کم ارزش، یکی دو کار جدی، قوی، پر ارزش و ماندگار را دنبال کنم. مگر غیر از این است که آدم‌های موفق همیشه یک یا دو سه تمرکز خیلی محدود دارند؟ آن‌ها روی چیزی متمرکز می‌شوند و تا آن را به نتیجه مطلوب نرسانند از پای نمی‌نشینند. آن‌ها، کار را با وسواس و بر اساس یک ایده و نظر و درست و قوی انتخاب می‌کنند. بعد آنقدر روی آن پافشاری می‌کنند و متمرکز می‌شوند تا از سیر تا پیاز آن برایشان ملکه ذهنی می‌شود. آن وقت است که همه قوت‌ها و هم کاستی‌ها را به درستی می‌شناسند. پس تلاششان را متمرکز می‌کنند تا ضعف‌ها را از بین ببرند و همه را به قوت تبدیل کنند و موفقیت را در آغوش بکشند.

دیگر اینکه، کارهای اداری و ضعیف دم دستی را نباید جدی گرفت. اینکه من به عنوان استاد دانشگاه حتما باید به این کارهایی که الان می‌پردازیم بپردازم، اصلا درست نیست. اگر مثلا روی یکی دو موضوع متمرکز شوم و هر سال به جای چند مقاله پراکنده، دو یا سه مقاله جدی و علمی و بین المللی بیرون بدهم، هم به اندازه این کارهای پراکنده ارزش دارد و هم اینکه از لحاظ علمی و کاری بار خودم را بسته‌ام. به قول ورزشی‌ها، بدون اما و اگر همه آنچه را که به عنوان یک عضو هیات علمی در طول یک سال لازم دارم به دست می‌آورم.

اما افسوس و صد افسوس که ما قدرت نه گفتن، انتخاب بر اساس نظریه برترین‌ها و فقط به دنبال رویای خویشتن رفتن را نیاموخته‌ایم. زندگی‌هایمان گاهی چنان هرزه و آغشته به ولنگاری می‌شود که آدم از خودش تعجب می‌کند. به قول نادر ابراهیمی 24 ساعت شبانه روز برای زندگی و کار و موفقیت نه تنها کم نیست که بسیار هم زیاد است اگر ما از حواشی بپرهیزیم و به اصل‌ها چنگ بیندازیم و به دنبال بهترین و موثرترین رویاها قدم برداریم.

بارها و در جاهای مختلف این را گفته‌ام که بهار رهادوست در کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" به کنکاش دلایل نرسیدن‌هایش پرداخته و خیلی هم خوب و عالی جواب داده است. اما برای من و از نظر من فقط یک دلیل مهم‌ترین دلیل نویسنده بزرگی نشدن بوده و هست. نخواسته‌ایم. حالا اینکه چه‌ها باعث شده نخواهیم یا نتوانیم بخواهیم یا هر شکل دیگری که موضوع را طرح کنیم داستان دیگری دارد. اما اگر آدمی در درون خودش بخواهد و با تمام قوا و اعضا و جوارح و سلول‌هایش چیزی را طلب کند، محال است که به آن یا چیزی مشابه یا برتر از آن دست پیدا نکند. مهم‌ترین قدم رسیدن با اولین قدم یعنی خواستن شروع می‌شود و باید مراقبه کرد که این خواستن همیشه و همواره با شما باشد و بماند و سرچشمه جوشان تمامی انگیزه‌ها و قدم‌هایتان باشد.

این‌هایی که گفتم دغدغه های یک آدمِ ایستاده در میانه راه زندگی است. خوشبینانه اش این است که هنوز می‌شود تصور کرد که مانده های پیش روی زندگی با رفته های پشت سر گذاشته‌اش برابری دارد و هنوز رفته‌ها بر مانده‌ها نچربیده. اما اگر پرده غفلت به کناری ننهی، دیر نخواهد بود که با اشک و آه و زانوی غم در بغل، فقط باید حسرت خورِ رفته های در خواب و غفلت باشی. این دقیقا همان حالی است که به سعدی دست داده (البته حال سعدی کجا و حال ما کجا) و فرموده:

ای که پنجاه رفت و در خوابی          مگر این چند روزه دریابی

 

اینجا بارسلونا (1):  ایسکو 15: تک چرخهای زنانه

سفر مثل فحشِ دعوا مي ماند. وقتي که دعوا تمام مي شود و در خودت فرو مي روي و عملياتت را مرور مي کني، تازه يادت مي افتد که چه فحشهاي آب نکشيده شيريني مي توانسته اي بدهي اما در آن لحظه حضور ذهن نداشته اي و افسوس مي خوري که چرا اين ذهنت ياري نکرده و طرف را با اين فحشهاي جگرسوز مستفيض نکرده اي. حالا وقتي کارت با يک شهر تمام مي شود و از آن مي روي، يکي يکي از اقصي نقاط جهان و سايتها و کتابها، توصيه ها و يادآوري هايي به دستت مي رسد که فلان جا را ديده اي؟ به فلان موزه سر زدي؟ و ... که دلت را حسابي کباب مي کند. حالا مدتها بعد از سفر بارسلونا، مي بينم با همه چيزهايي که ديده ام، گویی هيچ از اين شهر دلرباي زيبا نديده ام.

اسپانيا، سرزمين افسانه اي زيبا، با همه گاوبازها و فوتبالها و کارناوالهايش، بالاخره مرا در آغوش کشيد. طبق معمول، بعد از پیاده شدن از هواپیما و گرفتن چمدان، به سراغ توریست آفیس (اداره گردشگری؟!) مستقر در فرودگاه می روم. آدرس را نشان دادم و از جوابهای خانم توریست آفیس چشمهایم گرد شد. فرمودند که این آدرس و هتل واقع در شهری دیگر است و در بارسلونا نیست. در ادامه توضیح دادند که هتل شما در سن کوقت (Sant Cugat) است که شهری در حومه بارسلونا است. سراغ مترو و کارت مترو چند روزه و اعتباری مشابه آنچه در پورتو داشتم را می گیرم که هیچ کدام وجود ندارد. جالب اینجاست که از فرودگاه به مرکز شهر یعنی میدان کاتالونیا، مترو وجود ندارد و باید با اتوبوس به آنجا رسید. اتوبوس را پیدا می کنم و مبلغ 5.10 یورو نقدا دریافت می کند و سوار می شوم. مثل قطارهای بین شهری فرانسه جای مخصوص چمدان در وسط اتوبوس دارد که در سه طبقه می شود انواع چمدانها را جا داد. دوباره به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شوم. تجربه سوار اتوبوس بین شهری شدن به صورت نصفه و نیمه و رفتن از دل اتوبانهای بارسلونا جالب است. تازه یادم می آید که آن هواپیمایی رایان ایر بی انصاف چطور صلات ظهر گرسنه و تشنه رهایم کرده در این غربت. کوله ام را می گردم و تنها خوردنی که می یابم، ظرف آجیل است. نمی شود چمدان را باز کرد و باید طوری رفع گرسنگی کرد و زنده ماند تا به آب و آبادی برسیم.

خیلی باکلاس یک پلاستیک برای پوست آجیلها روی صندلی پهن می کنم و ظرف آجیل را هم همانجا می گذارم و شروع می کنم به آجیل خوردن و تماشای شهر. یاد آجیل خوری سال پیش در هندوستان می افتم. داشتیم از دهلی به سمت شهر چندیگر می رفتیم و سوار یک ون بودیم با دوستان شرکت کننده در کنفرانس Ilips. در بین راه زهراجون ظرف آجیلی در آورد و به همسفران تعارف کرد. هر کدام قدری برداشتند و ما شروع کردیم به خوردن و لذت بردن از مسیر سبز و ابری جاده. کمی که گذشته، شرلی کروز از فیلیپین، پرسید اینها چیست و چطوری باید خورد؟ چرا مزه اش یک جوری است؟ اینجا بود که همه یک صدا شدند که راست می گوید. تازه دوزاری ما افتاد و شروع کردیم به آموزش تخمه شکستن و خوردن هر کدام از اقلام آجیل عیدی. اینجا بود که لبیبه گفت من همه اش را با پوست خورده بودم.

بارسلونا شهری زنده است. شلوغ و پر جنب و جوش. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند، تعداد زیاد موتور سوارهای آن است که در شهرهای دیگر چندان رایج نیست. خانمهای موتورسوار هم کم نیستند و برای ما خیلی غریب و عجیب می نماید. همه موتورسواران کلاه کاسکت دارند و در عقب همه موتورها جعبه کوچکی است که جای کلاه کاسکت موتور سوار و راکب عقب آن است. جالب است که خیلی از راننده های موتور خانم هستند که دوست پسر یا همسرشان را ترکشان سوار کرده و در خیابانها رانندگی می کنند.

از خیابانهای زیبا و تمیز و سرسبز می گذریم و در میدانی شلوغ و رنگارنگ به اسم میدان کاتالونیا (Plaça de Catalunya) پیاده می شویم. این مکان قلب بارسلونا است. به عنوان محل اصلی تجمع‌های شهر، که مثل میدان انقلاب یا توپخانه، محل تقاطع قطارها و اتوبوسها و متروها است. اتوبوسهای توریستی از این میدان شروع می کنند و به این میدان ختم می کنند. خیابان معروف و زیبای رامبلا از اینجا شروع شده و تا ساحل پیش می رود. می توانید در حالی که مردم بارسلونا و توریست‌ها را در رفت‌ و آمد نظاره می‌کنید، از فواره‌ها، مجسمه‌ها و فضای باز آن لذت ببرید. این منطقه همچنین آغاز بهشت خرید شهر است چرا که چهار مرکز خرید مهم از اینجا به بیرون منشعب می‌گردند.

 

پرس و جو می کنم و می گویند که از آنجا باید دوباره قطار حومه شهر بگیرم تا برسم به سن کوقت. چیزی حدود نیم ساعت راه است و 3.10 یورو هم هزینه دارد. علامت قطار هم جالب است که در کنار همه خطهای با حروف الفبا و حرف و عدد، یک علامت زنجیره است که نشانه قطار برون شهری است. ساعت نزدیک 2 و نیم ظهر است و هوای بارسلونا تقریبا گرم و شرجی. طبق برنامه قبلی ام قرار بود که ناهار را در هواپیما بخورم اما بعدا یادم آمد که هواپیمای رایان ایر است و برهوتی لم یزرع. به همین خاطر گرسنه مانده بودم و با چند شکلات و بیسکویت و کمی آجیل تناول شده در اتوبوس تا کاتالونیا، از توی کوله پشتی تا اینجا دوام آورده بودم. مانده بودم که چه کنم. آیا بروم تا سن کوقت و چمدان بگذارم و دوباره برگردم یا اینکه همین جا در شهر بگردم. دیدم که یک جای قضیه می لنگد و هر چه می کنم نمی توانم تصمیم درست بگیرم. دلیل اصلی هم افت شدید قند خون آن هم برای آدم غذاخوری مثل من بود. به همین خاطر اولین کاری که کردم این بود که در یک گوشه خلوت تر، چون این میدان بزرگ و زیبا و تاریخی اصلا خلوتی ندارد، جایی گیر آوردم و نشستم و بساط ناهار، که طبق معمول از غذاهای هانی بود و این بار قرعه فال به اسم خوراک مرغ زده شد، را به راه کردم. آب نمای زیبا و تمیز و گرد میدان، گلهای اسطخودوس و میمون و پریوش و ...، کبوترهای فراوان و اهلی و این همه آدم از هر رنگ و شکل، پس زمینه خوبی برای یک ناهار دلچسب بود.

بعد از ناهار به این صرافت افتادم که چه برنامه ریزی می تواند بهترین کار برای دیدن این شهر زیبا در زمان بسیار کم باشد. اتوبوسهای توریستی روباز و زیبا در اطراف میدان به چشم می آمدند که در دو رنگ قرمز و آبی آسمانی بودند. فکر کردم که اگر اینها با شرایط مناسبی شهر را نشان می دهند بهتر است از آنها استفاده کنم. از باجه مدیریت آنها در میدان سوال کردم و فرمودند که بلیط یک روزه آنها 30 یورو و دو روزه 40 یورو می شود. فکر می کردم که این اتوبوسها آدم را می برند و هر جا نگه می دارند و همه می روند بازدید و باز سر یک ساعت همه با هم بر می گردند و سوار شده و راه می افتادند. به هر حال امروز را مناسب برای آنها نمی دیدم. به ویژه اینکه چمدانم همراهم بود و در اتوبوس هم جایی برای آن نبود. مسئول یکی از اتوبوسها توضیح داد که می توانم چمدان را در کمد امانات مخصوص چمدانها (Locker) در آن سوی میدان بگذارم. مرام گذاشت و برگه ای هم داد که با ارائه آن می توانستم تخفیف بگیرم. رفتم به سوی آن آدرس اما در بین راه و آن سوی میدان متوجه شدم که وای فای رایگان قابل دسترس است. کمی اینترنت حالم را حسابی جا آورد (واقعا اعتیادی است برای خودش آن هم در سفری اینچنین). اینترنت مغزم را ریست کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین جا و همین امروز شهر را بکاوم و به فردا موکول نکنم. دوباره چمدان به دست راه افتادم.

یاد گرفته ام که در شهرهای توریستی هر جا که رفت و آمد زیاد است و شلوغ، یعنی اینکه آنجا خبری هست. به همین خاطر دوباره راه افتادم و گفتم چرخی بزنم ببینم ملت کجا می روند و آیا چیزی دستگیر آدم می شود؟ دنبال جمعیت هزار رنگ و هزار بو و مدل راه افتادم. جمعیت به سوی خیابانی سنگ فرش که در جنوب میدان بود در حرکت بود و وقتی وارد آن خیابان شدم دیدم که خودرویی رفت و آمد ندارد و خودش یک پا سالن کنسرت و تفریح و خرید و توریست کش است. از سنگ فرشها و ساختمانهای گوتیک قدیمی و مدرن لذت می بردم و کوچه به کوچه می رفتم که یک جا دیدم ملت جمع شده اند و صدای موسیقی زیبایی می آید. ایستادم و دیدم یک گروه موسیقی دارند می نوازند بسیار زیبا و سی دی خودشان را هم تبلیغ می کنند. از پشت سرم کلمات آشنایی به گوش خورد و متوجه شدم دو جوان ایرانی اند که یکی به دیگری می گوید: بپرس ببین سیم گیتارش را از کجا خریده؟ با خودم فکر کردم که شاید از دیدن یک ایرانی که آنها را با این سر و وضع ببینند شاید چندان خوشحال نشوند. همینطور یاد این خاطره یک نفر افتادم که می گفتم رفته بودیم آنتالیا و همراهان تور ما آمده بودند کنار ساحل. دختر خانمی می خواست لباس عوض کند و مادرش در صدد بود که حوله ای جلویش بگیرد. هی نگاه کرد به این طرف و آن طرف و آخر سر هم حوله را سمت ما گرفت. یعنی ما نامحرم و همه آن اجنبی ها محرم بودند.

راه را ادامه دادم و آخر سر به یک خیابان عریض و خیلی بیش از حد پر رفت و آمد رسیدم که بعدا فهمیدم خیابان معروف رامبلا است. پیاده رو این خیابان در وسط است و در دو طرف ماشینها رفت و آمد می کنند و پیاده روهای کناری هم پر است از رستوران و کافه و گالری هنری و سینما و تئاتر و مراکز خرید. اما اصل جریان در همین پیاده رو وسط است. تا دلت بخواهد در اطراف و اکناف پیاده رو هنر و صنعت و تجارت هست. صندلی های کافه ها در اطراف است و پر از آدمهای سرخوش و بخور که انواع و اقسام دست پختهای اروپایی و ... را می بلعند و یک جرعه نوشیدنیهای رنگی هم رویش. در قسمتی از خیابان، طراحان و کاریکاتوریستها نشسته و در حال نقاشی از مردم یا طراحی برای دل خودشان هستند. با پرداخت اندکی می توانی یک کاریکاتور یا طرح سریع از خودت به دست بیاوری. موسیقی زنده که نگو و نپرس. هر کس با هر هنری اینجا به نوایی می رسد.

قسمت اصلی این مجموعه هنری در بخش انتهایی خیابان است که به میدان کلمپ و ساحل دریای مدیترانه می رسد. افراد پانتومیم کار به شکل شخصیتهای مختلف با گریم و لباس و رنگ خاصی ثابت ایستاده اند که در ابتدا که چندتای آنها را دیدم، فکر کردم مجسمه هستند تا اینکه بعدا فهمیدم اینها آدمهای زنده و متحرک هستند که برای لقمه ای نان حلال خود را به این شکل در آورده اند. هر کسی می رود کنار آنها و با انداختن سکه ای در ظرف جلویشان با آنها عکس می گیرد. آنها هم برای آدمها کم نمی گذارند و انواع شکلکها و فیلمها را بازی می کنند. از تک تک آنها فیلم می گیرم و همانجا به مدد وای فای رایگان شهری، در اینستاگرام می گذارم که خیلی با استقبال مواجه می شود. البته از همین جا به مشتریان محترم اینستایی عرض کنم که چون در اینستاگرام فقط تا ده تصویر می شود آپلود کرد دیگر ظرفیت بیشتر از اینها نبود و الا تعداد این هنرمندان بسیار بیشتر بوده که فیلمهایش در آرشیو موجود است.

هر چند که چمدان بر روی سنگ فرشها به سختی حرکت می کند و واقعا تمرین خوبی برای تقویت پشت بازو است، اما زیباییهای این نقطه سحرآمیز از هستی آنقدر هست که آدم سنگینی چمدان و کوله پشتی را تحمل کند. بالاخره خیابان تمام می شود و به میدانی با مجسمه ای بلند و زیبا محوطه ای باز با چشم اندازی به کوه های بلند و سبز اطراف می رسم که یادمان کریستف کلمب است. پشت میدان هم ساحل زیبای دریا است. با آبی سبز و آرام و تمیز که در یک قسمت ماهی های بزرگ (آخ اگر ایران بود) به اندازه ماهی شوریده و راشکو در حال جست و خیزند و یک جای دیگر آب هم چندتایی عروس دریایی سفید و زیبا در حال عشوه گری هستند.

ساحل پر است از کشتی و قایق و بلم و کرجی و هر چیز دیگری که اسمش را من نمی دانم. کشتی های توریستی روباز و زیبا و دلبرانه هم هستند. تا دلت بخواهد ملت عکس و فیلم می گیرند و از این همه زیبایی لذت می برند. یک طرف میدان ریکشا مثل آنها که در هند است می چرخد و با رکاب زدن توریستها را به اینطرف و آن طرف می برد. به سمت پلی می روم که ملت روی آن تردد می کنند. دیواره پل فلزی و کف آن چوبی است. کمی که جلو می رویم یکباره یک زنگ شروع می کند به زدن و مردم متوقف می شوند. نمی دانم جریان چیست؟ یکباره می بینم یک کشتی بزرگ با دکلی بلندتر از ده متر که پنج شش متری بلندتر از پل است در حال حرکت است. شصتم خبردار می شود که احتمالا می خواهد از پل رد شود. اتفاق جالب و هیجان انگیز اینجاست که وسط پل شروع می کند به حرکت کردن و به یک طرف می چرخد و پل کاملا باز می شود. چند کشتی و قایق از وسط پل رد می شوند. همه ملوانها لباس یکدست و زیبا دارند و وقتی از کنار اسکله رد می شوند شروع می کنند به نواختن موسیقی و برای مردم دست تکان می دهند. بعد هم پل بر می گردد سر جای خودش و این جمعیت خروشان به سمت دریا و مرکز خرید بزرگ آن سوی پل هجوم می آورند. آنقدر جمعیت زیاد است که آدم یاد راهپیمایی های دشمن شکن خودمان می افتد.

در کنار دریا، ساختمانهای زیبا با معماری مدرن به چشم می خورد. تا چشم کار می کند قایقهای شخصی، پارویی و کشتی های بزرگ دیده می شوند. آب آرام و مواج و زیبا است و انعکاس خورشید در آن تلالویی خاص دارد. چند دختر خانم زیبا با اندک لباسی که بر تن دارند کنار ساحل در حال طراحی و نقاشی این مناظر زیبا هستند. تله کابینی طولانی از نوک قله های سرسبز به سمت دریا می آید و از اینجا رهسپار آن سوی ساحل روبرو می شود که آدم دلش می خواهد دار و ندارش را بدهد و سوار این تله کابین، بهشت بارسلونا را نظاره گر باشد. در بخش شرقی ساحل، دهکده المپیک است با معماری مدرن شهری که برای برگزاری مسابقات المپیک باسلونا در سال 1996 طراحی شده است. مرغان دریایی بر فراز شهر و ساحل می چرخند و هر جا که گیر بیاورند می نشینند و از مردم هراسی ندارند. دل کندن از این همه زیبایی سخت است اما چه می شود کرد که غروب نزدیک است و من هم نمی دانم چه سرنوشتی برای امشبم رقم خواهد خورد.

عزم برگشت می کنم و با مترو خودم را می رسانم مرکز فرماندهی این شهر یعنی میدان کاتالونیا. از آنجا با قطار برون شهری رهسپار سن کوقت می شوم. در بین راه از جنگلهایی سبز و انبوه می گذریم که آدم را یاد سیاهکل می اندازد. قطار هم یادآور پل ورسک و جنگل طلای مازندران است. از چند نفری سوال می کنم اما انگلیسی نمی دانند تا خانم میان سال محترمی وظیفه راهنمایی کاملم را برعهده می گیرد. در ایستگاه سن کوقت پیاده می شوم. اطراف ایستگاه شلوغ است و چند کافه دور آن است. فکر می کنم همه شهر اینگونه است. اما سخت در اشتباهم. این شهر حاشیه ای بارسلونا، یک محیط بسیار آرام و خلوت دارد. در ایستگاه اتوبوس از خانم سوال می پرسم و می گوید اتفاقا خودش هم آنجا می رود. اتوبوس شماره L8 می رسد و ما ره به جایی کناره جنگل می رساند.

تازه آنجاست که متوجه می شوم وارد یک دانشگاه شده ام. دانشگاهی که ظاهرا مثل سیاست گدایی دانشگاه های خودمان به درآمدزایی رو آورده و مهمانسرای شیک و تمیز دانشگاه را به عنوان هتل به توریستها می دهد.

 

خیابانهای بارسلونا یک پا سالن مد است. خانمها با انواع لباسهای محلی و مدرن و بین المللی در رفت و آمد هستند. انواع رنگهای پوست را می شود دید. هر کس از جایی از جهان آمده. سیاه و سفید و زرد و ... پوشش عمومی اغلب خانمها شلوارک و تاپی ساده است که با یک صندل کوچک و جمع و جور، کارشان را راه می اندازد. اما دیده می شود که بعضی از آنها مانند مانکنهای توی سالن مد با آخرین مد لباس در تردد هستند. این منظر و این مقدار آدم یادآور جهان وطنی است بی مرز که هر کس با هر فکر و شکل و اخلاق، دارد راه خودش را می رود و به صورت و زبان خودش از مواهب این جهان بهره می گیرد. حقیقتا همه آدمهای دنیا به ویژه ما ایرانیها که دیدگاهمان نسبت به جهانی کمی محدودتر است باید ساعتها در این مناطق بایستیم و تردد کنیم تا بیاموزیم که این هستی، نامحدودتر و بی مرزتر از عقده ها و قضاوتها و انتظارات بی جای ماست. دنیا جای بیش از حد بزرگی است و محدودیت دید و چشم ما دلیل بر اشتباه بودن رفتار و کردار عالمیان نیست. باید دید و چشید و بویید تا کنه هستی کثیر و بی انتها و زیبا را درک کرد.

پیوند این نوشته که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

 

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/12/1792716/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7

 نوشته شده در سالن مطالعه کتابخانه عمومي شهدا

10/5/1397

اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

 

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

اینجا پورتو (5): ایسکو 15 م: کتابفروشی للو یا آتلیه ایرمائو

آن همه راهی که شب گذشته نزدیک ساعت 12 شب رفته بودم و خستگی این چند روزه بدجور از پا درم آورده بود. طبق برنامه قرار بود که پنجشنبه هم حرکت کنم به بارسلونا. بنابراین همین امروز را وقت داشتم که شهر پورتو را ببینم. حدود ساعت 8 صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه مفصل ایرانی، شروع به کار کردم. چهارشنبه 20 تیر 97  (11 جولای 2018) و آخرین روز سفر است.

وقتی می گویم صبحانه یعنی معجون دست سازی که سالهاست صبحانه خانوادگی ما شده که شامل ارده خام سبوس دار (رنگ این ارده که مقوی تر و اصیل تر است سیاه است) به همراه عسل و کمی هم شیره انگور که با مغز گردوی اصل تویسرکانی (اگر کسی پیدا کند چرا که همه درختان گردوی آرتیمان و تویسرکان ما به مرض "کرم خراط" مبتلا و خشک شده اند) سرو می شود. اینها همه را به اضافه 20 عدد نان لواش تهرانی در چمدان گذاشته و برده ام. اگر چه لذت چشیدن و خوردن غذاهای مختلف یکی از مهمترین جاذبه های سفر به شمار می آید، اما وقتی شما یک ترازوی لعنتی به اسم برابری تومان و یورو داشته باشی و دائم حساب کنی که مثلا یک فنجان قهوه 6 یورویی که در گرانترین کافه تهران ممکن است حدود 15 هزار تومان برایتان آب بخورد و اینجا می شود حدود 60 هزار تومان، ترجیح می دهی با نوستالژی مزه های وطنی کنار بیایی و عوضش شهر و دیارشان را ببینی. چرا که هزینه حمل و نقل خیلی بالا می افتد و چاره ای جز استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی گران هم نداری. باری، بعد از تجربه سفرهای مختلف، بهترین کار را این دیدیم که حتما غذا به اندازه کافی همراه داشته باشیم. بهترین غذا هم، غذاهای بسته بندی و متنوع و عمرا خراب نشونده هانی است. انواع خورشتها و خوراکها و برنج را دارد. تاریخ روی بسته نشان می داد تا سال 2019 هم تاریخ انقضا دارد. روز قبل از سفر با فربد رفتیم سوپر مارکت و حساب کردم که حدود 11 وعده غذا لازم دارم. بنابراین 8 بسته غذای مورد علاقه ام یعنی فسنجان برداشتم و خوراک مرغ و قورمه و  بادمجان. که وقتی با اعتراض روبرو شدم فسنجانها به 5 بسته کاهش یافت. یک بسته هم برنج آماده که فقط باید گرمش کنی. محض احتیاط، دو عدد تن ماهی هم به منو اضافه شد که البته همانطور سالم به ایران برگشت. همان سرشب، فربد دخل یکی از خوراک مرغها را آورد و این مرغ بینوا از سفر اروپا جا ماند. کل این مجموعه که به غیر از روزهای کنفرانس و وعده های داخل هواپیما، غذا مرا تامین می کرد مجموعه شد 110 هزار تومان که اگر می خواستم همین تعداد وعده های غذایی در ارزانترین رستورانهای اروپا بخورم حداقل 200 یورو یعنی چیزی حدود 2 میلیون تومان خرج روی دستم می گذاشت. اگرچه آدم خوش خوراکی هستم و عاشق تست انواع غذا و خوراکی، اما رفتن و دیدن دنیا و کشف جاهای جدید خیلی بیشتر از وعده های غذایی که لذت آنی خوردن به آدم می دهد برایم ارزش داد.

به هر حال آن روز صبح و قبل از رفتن رفتم سراغ سایت https://www.edreams.com/  که دیروز مری معرفی کرده و گفت برای گرفتن بلیط خیلی مطمئن است و خودش از آن استفاده می کند. بعد از کلی بالا و پائین، بلیط برای ساعت 10.25 صبح روز پنجشنبه از پورتو به مقصد بارسلونا با هواپیمایی رایان ایر (که ماجرایی دارد برای خودش) به مبلغ 96 یورو رزرو می کنم و با کارت اعتباری (چقدر کار راه انداز است) هزینه اش را پرداخت می کنم (هر چند می دانم به نامردی 2.5 درصد بابت تبدیل دلار به یورو کم می کند اما بدون کارت هیچ راهی ندارد). این رایان ایر همان است پارسال که در ایفلای لهستان بودیم از ورشو به ورتسلاو با آن سفر کردیم. یک شرکت هواپیمایی درپیت برای پروازهای داخل اروپا است. جالب است که هر چیزی در آن هزینه جدا دارد. مثلا بار را باید جدا خرید کنی و هزینه کارت پرواز را هم جداگانه بدهی. ماجرای هواپیمایش را هم بعدا می نویسم.

خیالم که راحت می شود می روم سراغ سایت https://www.booking.com/ و هتل را با هزار و یک وسواس و سختی انتخاب و تکمیل می کنم که قرار می شود در چک این هتل هزینه اش یعنی 96 یورو برای دو شب را پرداخت کنم. با همه وسواسم نمی دانستم که هتل در شهری به اسم سن کوقت واقع شده و یکی از دلایل ارزانی اش، علی رغم امکانات عالی که نوشته دارد، همین دور بودن از مرکز بارسلونا است.

حالا خیالم از بابت سفر به بارسلون راحت شده و می روم سراغ شهر. از روی نقشه ها، مطالب خوانده شده و گوگل مپ فهرست جاهای دیدنی که در این یک روز باید ببینم را در می آورم و از امکانات مترو و اتوبوس برای رفتن به آنجا را هم از روی گوگل مپ استخراج می کنم. الان به یک سیستم برای این کار رسیده ام. محل مورد نظر را پیدا می کنم و می روم در قسمت نقلیه عمومی. اول یک اسکرین شات از کل مسیرها و شماره خطها و ... می گیرم. بعد وارد هر کدام می شوم و ایستگاه ها را باز می کنم و اسکرین شات، بعد قسمت ابتدا و انتهای مسیر را اگر غریبه باشد برای رفتن به صورت پیاده عکس می گیرم و بدون اینترنت هم در نمی مانم.

روز اول که آمده بودم به این هتل چون بلد نبودم کل خیابان را پیاده آمده بودم. چند مغازه را سرسری دیده بودم که قیمتهای نسبتا مناسبی داشتند. چون مغازه های اینجا خیلی زود می بندند عصرها نمی شود به آنها سر زد. بنابراین خودم را به با اتوبوس به ابتدای خیابان می رسانم و گشتی در مغازه ها می زنم. معمولا در اروپا، مناطق حاشیه ای به نسبت قسمتهای مرکز شهر، قیمتهای مناسب تری دارند. بر عکس ایران که اطراف و بالاشهر گرانتر از مرکز شهر هستند. موفق می شوم یکی دو تکه جنس انتخاب و ابتیاع کنم. از قسمتهای خیلی جذاب این سفرها رفتن به سوپرمارکتهای محلی است که مستقیما می روم سر قفسه قهوه ها. اگر چند چیز در دنیا باشد که در مقابل آنها زانوهای من سست شده و اختیار از کفم برود، قطعا یکی از صدرنشینهای آن قهوه است. هم عاشق آن هستم و هم اینکه خوب می شناسم و قیمت ریز و درشتش را دارم. به همین خاطر بخش مهمی از چمدان بازگشت من معمولا با انواع قهوه ها پر می شود. قهوه های نسبتا خوبی که می شود یک بسته 250 گرمی آن را به حدود 2.5 یورو خرید. بالاخره بعد از غلبه بر وسوسه های فراوان با سه بسته قهوه خارج می شوم اما همچنان دلم پیش قهوه هاست و دوست دارم که بیشتر و بیشتر از آنها ابتیاع کنم.

سر راهم یک مغازه عجیب و غریب می بینم که متوجه می شوم مغازه تتوکاری است. انواع و اقسام طرحها و مدلهای تتوی رنگی و سیاه و سفید و ترسناک و رمانتیک روی در و دیوار است. داخل می شوم و نگاهی می اندازم. خانم و آقایی که آنجا هستند خودشان از تتوها جالب ترند و اصلا ویترین خود تتو آنها هستند. خانم موهایش را کاملا صورتی روشن کرده و فقط چند نقطه از قسمتهای نمایان بدنش طرح و نقش ندارد. آقا هم به جز قسمت ریش و موی سرش، بقیه اندامهایش کاملا تتوکاری است. تصاویر نصب شده توی مغازه هم خودش یک دنیا حرف دارد. از تتوی قسمتهای خصوصی بدن و آویزان کردن انواع حلقه و نگین و ... بگیر تا تتوهای رمانتیک و ملویی که آدمهای مختلف روی بدنشان زده اند. می پرسم که آیا تتو آماده هم دارند که می گوید فقط با دستگاه نقش می زنند. البته منظورم آن عکس برگردانهای توی آدامس خرسی ها که در دوران طفولیت با تف روی دست و پا می چسباندیم مد نظرم نبود و کمی پیشرفته تر آن را در نظر داشتم که در این مکان یافت نمی شد. در این سفر و به ویژه در بارسلونا دیدم که جامعه بشری تقریبا در تسخیر تتو و تتوکاران در آمده. از طرح های رنگی و بسیار زیبایی که روی بازو یا پشت ساق پای خانمهای زیبا نقش بسته تا بدنهای قلچماقهایی که مثل دفتر نقاشی غضنفرِ 6 ساله از سولوقون، همه نشان از تنوع خواهی بشر امروز دارند. یعنی اینکه همه دنبال راهی هستند که به طریقی این خود واقعی را زیر نقابهایی دیگر پنهان کنند که سر از صنعتی پول آور در آورده است. فروشگاه های بسیار زیادی هستند که هم خودشان تتوکاری می کنند و هم ابزار و ادوات آن را به قیمتهای گزاف می فروشند.

می روم هتل و خریدها را می گذارم و در این فاصله، نگاهی هم به اینستاگرام می اندازم که دوستی قدیمی از آمریکا روی خط آمده و دارد حسابی درد و دل می کند و نمی شود با او حرف نزد. ده بیست دقیقه ای با هم حرف می زنیم و دوباره در گرمای حدود 12 ظهر می زنم به دل شهر افسونگر پورتو.

مثل همه شهرهای دیگر اروپایی، پورتو هم یک میدان اصلی دارد به اسم آلیادوس که تقریبا سرفرماندهی همه اتفاقات اطراف شهر است. از آنجا می شود به قسمتهای مختلف شهر دسترسی داشت. هر چند پورتو شهری بزرگ و از نظر آثار تاریخی پخش و گسترده است اما به هر حال این میدان زیبا که تمام سنگ فرش است و یک ساختمان به سبک گوتیک در وسط آن است و اطرافش هم ساختمانهای قدیمی طور و زیبا هست، مرکزیتی دارد. در گوشه گوشه آن مجسمه دیده می شود و وسط آن هم حوضچه پلکانی هست چون میدان شیب دارد.

در تمامی مناطق شهر فروشگاه های ورزشی پر و پیمانی می شود دید که بخش عمده ای از اجناس آنها به قهرمان این روزهای پرتغال یعنی کریس رونالدو تعلق دارد. از ساده ترین چیز یعنی لباس ورزشی رونالدو تا جاسوئیچی و ماگ و هزار خرد ریز دیگر حتی تا لباس زیر رونالدویی. گاو قرمز نماد تیم پرتغال در مغازه ها نصب است و انواع لباسها و توپهای پرتغال به توریستها فروخته می شود. همچنین، لباس و اشیاء مربوط به تیم معروف FC Porto هم که تیم این شهر است جایگاه خودش را دارد. فربد از قبل گفته که برایش حتما لباس پرتغال را از پرتغال بگیرم. جالب اینکه اغلب اجناس در همه جا یک قیمت دارند و در بعضی موارد که مغازه ها حاشیه ای تر هستند ممکن است متفاوت باشد. یک توپ تیم پرتغال را که قیمتی حدود 10 تا 13 یورو دارد در یک مغازه که فروشنده هندی دارد و خوشحال می شوم که انگلیسی خوب بلد است به قیمت 6 یورو می خرم و خوشحالم که دست خالی نیستم.

خوبی فصل توریستی یعنی تابستان در شهرهای اروپایی این است که خیلی لازم نیست شما خودتان را برای پیدا کردن مراکز دیدنی و تفریحی به زحمت بیاندازید. کافی است لشگری را که مثل صف مورچه ها دنبال هم از به یک سمت می روند را دنبال کنید. آن وقت می بینید که از یک جای دیدنی سر درآوردید که اصلا قبلا بهش فکر نکرده بودید یا اگر از روی نقشه می خواستید به آنجا برسید خیلی سخت می بود. کلیساها، معمولا جزء شاهکارهای معماری هستند و در مراکز تاریخی به طور معمول یکی دوتا از آنها پیدا می شود. از بس کلیسا دیده ام دیگر وارد خیلی از آنها نمی شوم، هر چند که همچنان دیدن آرامش سرداب مانند کلیساها و محرابهای زیبا و سقفهای بلند جذاب است.

ساعت حدود یک و نیم است و متوجه می شوم که دست و پایم در حال ارتعاش است. این نشانه ای است از اینکه باطری من کاملا تمام شده و اگر کمی دیر غذا به بدنم برسد هر آینه در این غربت نقش زمین خواهم شد. می روم آن طرف برج و در یک پارک پر از درختان بلند سایه دار روی نیمکتی می نشینم. بقچه غذایم را باز می کنم و سفره یکبار مصرفی را که فربد برایم بریده و دور یک کاغذ پیچیده باز می کنم و پهن می کنم. فسنجان و نان لواش در این قسمت تاریخی شهری دور از خاورمیانه، نوستالژی دست پخت مادر بزرگ را دارد و از غذاهای لذیذ تمام کافه های این شهر دلچسب تر است.

از قبل برنامه ریزی کرده ام که حتما کتابفروشی معروف للو و ایرمائو  (Lello & Irmão) که یکی از زیباترین و معروف ترین کتابفروشی های جهان است را ببینیم. قدمت آن به 1906 بر می گردد. با نسخه آفلاین گوگل مپ آن را دنبال می کنم و وقتی می رسم می بینم که ناهار را در خیابان آن طرف تر آن خورده ام و اصلا حواسم نبوده که این فاصله را نروم و دور نزنم. این کتابفروشی از چند جهت برای من مهم و دیدنی است. یکی از نظر معماری که به سبک گوتیک طراحی شده و معماران معروفی ساختمان و داخل آن را طراحی کرده اند. دیگر اینکه کتابفروشی است و رشته و حرفه من می طلبد که هیچ کتابخانه و کتابفروشی را از دست ندهم. سوم و مهمتر از همه اینکه، خانم جی کی رولینگ، نویسنده معروف و خالق هری پاتر قبل از اینکه اینقدر معروف و پولدار شود، در ابتدای دهه 1990 در این شهر زندگی می کرده و معلم زبان بوده. بسیاری معتقدند و شاید خودش هم گفته که در فضاسازی هری پاتر بسیاز از فضای افسانه ای این کتابفروشی واقعا زیبا بهره برده است. چرا که ایشان عادت داشته عصرها دلی دلی کنان برود به این منطقه از شهر و در طبقه دوم کتابفروشی بنشیند و ضمن نوش جان کردن قهوه عصرگاهی، تورقی هم در کتابها بکند. اما احتمالا از همان وقت آنقدر مسحور فضا شده که همه شخصیتهای هاگوارد را در این فضا تجسم کند و یکی یکی از پله های قرمز افسونگر آن بالا و پائین بفرستد تا بالاخره هری پاتر ماندگار به منصه ظهور برسد.

کتابفروشی آنقدر کارش گرفته که اگر هیچ کتابی هم نفروشد از طریق ورودیه 5 دلاری که از توریستها می گیرد، بیشتر از کتابفروشی درآمد دارد. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که صفی نسبتا طولانی جلوی در شکل گرفته. رفتم و مودت ته صف ایستادم و هی از در و دیوار و مردم عکس گرفتم. آخر برایم خیلی جالب بود که در این غوغای رسانه های مجازی و ملتی که هر کدام نیم کیلو تبلت و موبایل دستشان است و سرشان را از آن بیرون نمی آورند، چطور می شود که اینجوری دم یک کتابفروشی صف می کشند و حاضرند 5 یورو هم فقط برای ورود به آن بپردازند. در این حین خانمی از کارکنان کتابفروشی با یونیفرم مخصوص آنها آمد و از همه می پرسید که بلیط دارید و من گفتم ندارم و فکر کرده بودم که همان دم در باید بگیرم. فرمودند که اول بروم آن بالاتر و در گوشه میدان از مغازه ای که آنجا است بلیط تهیه کنم. رفتم و دیدم که چه خبر است. یک فروشگاه دو طبقه خیلی خیلی بزرگ آنجاست که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هری پاتری و سوغاتی پورتویی می فروشد. یک گوشه هم جاروی جادویی و لباس هری پاتر هست که ملت با آن عکس می گیرند. در پشت مغازه و زیرزمین هم طراحی و دکوراسیون جالبی از کتابهای آویزان و مانکنهای پلاستیکی چسب زده و اشیاه مختلف فروشی بود که باز ملت به صف ایستاده و بلیط می خریدند. خانم بلیط فروش هم از همه می پرسید که از کدام کشور آمده اید و توضیح می داد که اگر کتابی بخرید از این 5 یوروی شما مبلغی کم می شود. بلیط گرفتم و دوباره برگشتم توی صف و داخل کتابفروشی شدم. فضا دو طبقه و برای آن همه جمعیت نسبتا کوچک است. طبقه های کتاب از زمین تا سقف رفته اند و میزهایی هم در گوشه و کنار هست که انواع کتابها که بیشتر به پرتغالی و اسپانیایی است و بعضی به فرانسه و انگلیسی روی آن قرار دارد. همین طور انواع لوازم التحریز و بازهم اشیای یادگاری. یکی از زیبایی های کتابفروشی پله های زیبای وسط آن است که با رنگ قرمز روکش شده و وقتی می رود به پاگرد به دو قسمت تبدیل شده و می رود طبقه دوم که باز قفسه ها از زمین تا سقف کتاب دارند. فضاسازی گوتیک و قدیمی و ستونهای طراحی شده وقتی به سقف شیشه ای نقاشی شده با رنگهای شاد و ویترای مانند می رسند به اوج زیبایی تنه می زنند. در وسط این سقف رنگی زیبا این جمله نوشته شده است: «شایستگی در کار است». کتابها خیلی تخصصی نیستند و کتابهای جدید را هم در بر نمی گیرند و بیشتر کتابهای کلاسیک را دارند. ویرایشها و نسخه های متنوعی از آثار کلاسیک می شود اینجا پیدا کرد. هم مناسب برای سوغاتی و هم زیبا برای یادگاری و یادآوری این کتابفروشی و شهر پورتو. چندین ویرایش و طرح های مختلف از مسافر کوچولو به زبانهای مختلف پیدا کردم. قمیت کتابها از قیمت معمول کمی گرانتر است اما برای کسی که دل در گروه کتاب و پیوند دادن خاطره یک شهر و سفر زیبا با کتاب دارد، چندان مبلغ چشمگیری به شمار نمی آید. در مطالب و راهنماهای سفر به پورتو نوشته بود که سخت گیریهای زیادی در کتابفروشی برای عکس گرفتن مخاطبین صورت می گیرد. اما چیزی که من دیدم نه تنها سخت گیری نبود که بیشتر به یک آتلیه بزرگ و سنتی می مانست که در جای جای آن به ویژه روی پله ها، افراد مختلف عکسهای عادی و هنری و با ژستهای آن چنانی می گرفتند و کسی هم کاری به کارشان نداشت.

بعد از کلی بالا و پائین رفتن در کتابفروشی می آیم بیرون و در صندلی کافه کناری آن می نشینم و طبق عادت اعتیادشده ام، می روم سراغ وای فای های فعال که خوشبختانه یکیشان کار می کند و اینترنت به راه می شود. همانجا داغ داغ عکسهای کتابفروشی را در اینستاگرام و فیس بوک می گذارم و چندتایی را برای شبکه های مختلف اجتماعی می فرستم که دوستان خیلی خوششان می آید از این فضا و معماری و نقشهای زیبا. آپلودینیگ باید داغ و همان لحظه های که آدم جوگیر و در حس و حال محل و زیباییهایی دیده شده است اتفاق بیافتد. وگرنه بعدش می شود مثل نان بیات شده و اگر چه بازهم قشنگ است اما آن لذت و تازه از تنوردرآمدگی انتشار سرصحنه را ندارد.

یک چیز جالب که در این کتابفروشی دیدم، دو نفر شرق آسیایی (آخر ما همه چشم بادامی ها را چینی می خوانیم) روی گوشی های موبایلشان لنزی را با گیره وصل کرده بودند که اولین بار بود می دیدم. لنز جدا می شد و می توانستی روی دوربین سلفی یا دوربین اصلی بگذاری و عکسهایی دقیق تر با قدرت زوم و کیفیت بهتر بگیری.

در میدان چسبیده به کتابفروشی و در کنار حوض زیبای وسط و کلیسایی که نقاشی آبی سرامیکی در نما دارد عکس می گیرم. یک ماشین فراری زرد رنگ هم وسط میدان پارک کرده اند که حضوری مدرن در بستری کاملا تاریخی و سنتی دارد و یاد پارادوکس سنت و مدرنیته می افتم.

تصمیم می گیرم ادامه روز را در کنار رود دورو و بعد هم اقیانوس بگذرانم. اقیانوس آتلانتیک یا همان اطلس خودمان تمام ضلع غربی پورتو را گرفته و نمی شود آدم تا اینجا بیاید و برای اولین بار اقیانوس را از نزدیک نبیند. خط 500 را سوار می شوم و از محله قدیمی ریبریا که قبلا دیده ام و کنار پل زیبای لوییس اول (پل سفید اهواز خودمان) در حاشیه رود دورو پیش می رویم تا به منطقه ای که رود به دریا می پیوندند برسیم. در رودخانه قایقهای تفریحی و پارویی روی آب هستند و در اقیانوس کشتی های بزرگ در حال حرکت یا لنگر گرفته دیده می شوند. هوا ابری و آفتابی است و کمی شرجی و گرم است. در کنار ساحل شنی، افراد مختلفی در حال آفتاب گرفتن هستند. بعضی ها هم که بیشتر بچه ها هستند، پریده اند توی آب و مشغول شنا و آب بازی‌اند. در یک قسمت ساحل، اسکله مانندی با ارتفاع بلند و سیمانی هست که از دور جمعیت زیادی را روی آن می بینم. از همان فاصله معلوم است که دارند از بالا که حدود 5 تا 6 متر ارتفاع دارند شیرجه می زنند توی دریا. دوری کنار ساحل می زنم. قسمتهایی که مردم توی آب هستند ماسه ای است و برخی قسمتها هم سنگی. جالب اینکه ساحل بسیار تر و تمیز است و از شیشه نوشابه و جلد چیپس و ... خبری نیست. دستشویی و دوش هم برای استفاده مردم موجود است و چند تنی هم به عنوان ناجی از دور حواسان هست که اتفاقی برای مردم نیافتد. اقیانوس چشم انداز وسیعی دارد و در غروب خورشید رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. می روم به سمت آن اسکله که مردم شیرجه می زدند. فاصله دور است و تا من برسم اغلب خانمها و آقایان دارند لباس می پوشند که بروند. فقط یک پسر سیزده چهارده ساله است که روی اسکله فیگور پرش گرفته و دوستش آماده است که ازش فیلم بگیرد. من هم دوربین را روی فیلم می گذارم و منتظرم که بپرد. هی خیز بر می دارد و دوباره می ترسد و بیخیال می شود. یکی دو دقیقه در این حالت سست عنصری می ماند تا بالاخره می پرد توی آب و مثل برق گرفته ها، پله های آهنی تعبیه شده توی دیواره سیمانی را میگیرد و می آید بالا. حسابی قرمز شده و می پرسم آب سرد است که می لرزد و می گوید یخ می زنید.

تصمیم به برگشت می گیرم و همان خط 500 را سوار می شوم. کارتم را می کشم و صدای متفاوت و ترسناکی مثل جیغ می دهد. راننده می گوید کارت را بده و امتحان می کند و می گوید تمام شده. 1.90 یورو می دهم و یک بلیط بهم می دهد. خوبی پورتو و البته بارسلون این است که می شود بلیط اتوبوس را همان جا نقدی خرید و درگیر دستگاه های پیچیده خرید بلیط نشد. جاده ساحلی باریک است و ترافیک بدی شده است. خوشبختانه اتوبوس وای فای دارد و جلوی حوصله سررفتن را می گیرد.

بر می گردم به مرکز فرماندهی شهر یعنی میدان اونیدا داز آلیادوس (Avenida dos Aliados)تا بقیه حمله را طراحی کنم. در قسمت تخت وسط میدان یک جایگاه (استیج) درست کرده اند که روزهای قبل فکر می کردم برای کنسرت یا مراسمی که معمولا در مناطق اصلی شهرها رایج است درست شده باشد. اما عصر که بر می گردم و صدایی را از آنجا می شنوم متوجه می شوم که این جایگاه چیزی نیست جز یک تلوزیون خیلی بزرگ برای تماشای فوتبال. وقتی در بهبوهه یک هشتم نهایی در کشوری فوتبالی باشی که در چنبره عکس و تصویرهای CR7 غرق شده، در میدان اصلی آن هم فوتبال پخش کردن امری طبیعی است. چقدر حسرت می خورم که بازی ایران و پرتغال را در این شهر نبودم تا احتمالا به عنوان تنها طرفدار تیم ایران در بین این جمعیت، وقتی پیکه آن لایی معروف را می خورم، چهره مردم را ببینم. یا وقتی بیرانوند پنالتی کریس رونالدو را می گیرد ببینم مردم چه کلمات تشویق آمیز فوتبالی را نثار او و کریس می کنند. مردم از دختر و پسر و پیر و جوان آمده اند و نوشیدنی و خوراکی به دست روی زمین تمیز سنگ فرش نشسته و دارند فوتبال تماشا می کنند. هر چند تیم پرتغال حذف شده اما جام جهانی چیزی نیست که به این راحتی بشود آن را از دست داد. کمی فوتبال می بینم و عشق این مردم به فوتبال برایم جالب است. بچه ها اغلب لباس CR7  به تن دارند و از این طرف به آن طرف می دوند. بقیه با صحنه های فوتبال بالا و پائین می شوند. هر چند دوست دارم با این هیجان همراه باشم و با تجربه متفاوت فوتبال دیدن در این نقطه دنیا و شکل خاص درگیر باشم، اما دیدنی های دیگری هم در شهر هست که مرا به سوی خود می خواند.

همین طور که دارم قدم می زنم و از یک گوشه یک خیابان البته سنگ فرش و تر و تمیز میروم یک ساختمان با ورودی بسیار بلند و باشکوه نظرم را جلب می کند. می روم آن طرف و وارد می شوم که می بینم یک ایستگاه قطار است که بعدا می فهمم ایستگاه قطار سائو بنتو (Rail Station Sao Bento)و یکی از قدیمی ترین ایستگاه های قطار دنیا است. کاشی های آبی کوچکی که حدود 20.000 هزار تا هستند، کنار هم قرار گرفته و طراحی زیبایی روی دیوار و سقف بلند آن به وجود آورده که از جاذبه های توریسی پورتو به شمار می آید. جالب است که هنوز هم دارد کار می کند و قطارها در آنجا مسافر سوار و پیاده می کنند.

خوانده بودم که بازار مرکادو بولهائو (Mercado Bolhao)جایی است کثیف اما می شود سنت و فرهنگ پرتغالی را در آنجا به وضوح دید. مسیریابی می کنم و راهم را به آن سو کج می کنم. قبلا بارها از ایستگاه معروف بولهاتو گذشته بودم و این حس خوبی دارد که چند روز در یک شهر باشی و احساس کنی که بعضی قسمتهای آن را می شناسی. حسی از تسلط و اعتماد به آدم دست می دهد. می رسم به یک خیابان که طبق معمول سنگ فرش خاص خودش را دارد و خوشبختانه ماشینی در آن تردد نمی کند. بنابراین با خیال راحت می توانی از وسط خیابان بروی و مغازه های فراوان و رنگارنگ آن را تماشا کنی. اغلب مغازه ها در همه جای شهر از نظر جنس و شکل اداره یکسان هستند. با قیمتهایی که تقریبا با هم یکی است و تفاوت چندانی ندارند. یعنی همه از نظر ما بسیار گران هستند. به ویژه مارکها و فروشگاه های معروف که دیگر شورش را در آورده اند و قیمتهایشان برای ما مثل یک شوخی می ماند. مثلا یک تیشرت به قیمت 140 یورو. بیشتر می خندم تا تعجب کنم.

ساعت از 9 شب گذشته ولی هنوز هوا روشن است و مردم در رفت و آمد. دیگر از پا افتاده ام و تصمیم می گیرم برگرم. از اینکه کارتم تمام شده دمغم و دیگر هم فایده ندارد که کارت اعتباری بگیرم. چون فقط همین امشب را باید سوار اتوبوس شده و فردا هم برای رفتن به فرودگاه نیاز به بلیط دارم.

با خودم دو تا کتاب آورده ام. یکی کتاب "برگ اضافی" منصور ضابطیان که در هواپیما نصفش را خواندم و طبق معمول سفرنامه است اما تکه تکه از کشورهای مختلف و دیگری "پیرمرد صد ساله ای از پنجره فرار کرد" از یوناس یوناسون. اما راستش علی رغم میل و کششی که به خواندن کتاب دارم، کمتر می روم سراغشان. چرا که می خواهم تا آخرین قطره و نفس از زیباییهای شهر بهره ببرم. کتاب را هر جا می شود خواند اما دیگر معلوم نیست که من در طول عمرم بتوانم پورتونوردی کنم. با پوزش و ضمن احترام به همه کتابخوانان، از من می شنوید کتاب خوب در سفر همراهتان داشته باشید اما بگذاریدش برای پروازهای طولانی و کسل کننده در هواپیما، به ویژه هواپیماهای ایرانی و پروازهای برگشت از استانبول به تهران که هیچ سرگرمی ندارند و حسابی کلافه تان می کنند.

پیوند این مطلب که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/04/27/1779007/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1

اینجا پورتو (4): ایسکو 15 م: یک اسکناس 500 یورویی؟!!

همین که آدم فکر کند احتمالاً اولین و آخرین بار در عمرش هست که به یک شهر سفر می‌کند، باعث می‌شود سفرهای خارجی در زمره پرزحمت ترین اوقات زندگی آدم به شمار بیایند. به وِیژه اگر در کشور و شهری باشی که دیدنی زیاد دارد، آدم از پا می افتد. هم زمان کم است و هم دیدنی‌ها بسیار و آدم حیفش می‌آید که چیزی را ندیده بگذارد.

روز سه شنبه 19 تیر 1397 (10 جولای 2018) است (تازه متوجه شده‌ام که یادداشتهای قبلی تاریخ ندارد و چون یادداشتها به تاریخ روز منتشر نمی‌شوند شاید اشکالی در زمان بندی به وجود بیاید). روز سرنوشت است و ارائه مقاله. اینجا با هر کسی که آشنا می‌شوی، دو سؤال مهم می‌پرسند. اول اینکه اینجا مقاله داری و کی هست؟ دوم اینکه استادی یا دانشجو. اغلب هم استاد هستند که خیلی جالب است آدمهای سن بالا می‌آیند می‌نشینند و با دقت مباحث را گوش می‌دهند و نظر و پیشنهاد و کامنت هم می‌دهند. بر عکس ایران که اولاً آدمهای مسن را در کمتر نشست و همایشی می‌توانی ببین و دیگر اینکه اگر هم بیایند باید کسی باشد که‌تر و خشکشان کند از گل نازک‌تر به آنها نگویند و چندین صدر مجلس برایشان باز کنند که به تریج قبایشان برنخورد که بروند و پشتشان را نگاه نکنند. گویی همیشه از بدبختهای کم سن ترها طلب کارند. وقت سخنرانی و بعد از آن هم کسی جرات نمی‌کند جیکش در بیاید. اما در اینجا، همه یک جورهایی یکسان هستند و کسی برای دیگری نوشابه اضافه باز نمی‌کند. هیچ VIP و جایگاه ویژه و آدمهای جدا نداریم. همه با هم یکسان غذا می‌خورند، هر جا و هر طور دلشان خواست می‌نشینند اما در مورد مقاله‌ها نظر و سؤال فراوان دارند. یعنی کاملاً رویکرد علمی است.

ساعت حدود 11 توانستم با استراحت اندکی که کرده بودم سرپا شده و راهی محل کنفرانس بشوم. این یک نشست استثنائا در سه سالن برگزار می‌شد تا بتوانند به همه مقاله‌ها برسند. نشست‌ها با جدیت دنبال می‌شد و از چمن گلی سازماندهی دانش و اطلاعات بود. اما یک نکته خیلی جالب در مقاله‌ها و ارائه‌ها، توجه خاص و عمیق به مباحث فلسفی بود. به ویژه اساتید و برخی از دانشجویان دکتری، خیلی جالب و علمی بنیانهای نظری و فلسفی صاحب نظران فلسفه عمومی –نه رشته کتابداری- را مطرح کرده و بر اساس آنها مقاله و پژوهش خودشان را شکل داده و ارائه می‌کردند.

وسط گوش دادن به سخنرانی بودم که دیدم یک نفر از پشت سر به شانه‌ام زد. برگشتم و دیدم جناب بیرگر یورلند بزرگ است که لپ تاپش را داد به من با یک مطلبی که اشاره کرد بخوانم. دیدم مقاله ماجا زومر در دائره المعارف سازماندهی دانش در مورد LRM است. یادم آمد دیروز که به یورلند گفته بودم در این حوزه‌ها کار می‌کنم و اشاره کرده بود به این مقاله، حالا آورده که من ببینم. چقدر بزرگوار و افتاده و در عین حال حواس جمع.

ناهار شد و رفتیم برای غذا. مثل دیروز یک جعبه سفید کوچک دستمان دادند. محتویات آن شامل یک ساندویچ (دیروز مرغ بود و امروز تن ماهی) به همراه سه عدد سس کوچک خردل، کچاپ و فرانسوی و یک میوه (دیروز موز و امروز سیب) و یک آبمیوه. هر کس هر جایی که دلش می‌خواست غذایش را می‌خورد. یک تراس بود که از آنجا رودخانه دورو و نمایی بسیار زیبا از پورتو دیده می‌شد. غذا به دست رفتم و دیدم یک مرد میانسالی با موهای نیمه سفید تنها نشسته و دارد غذا می‌خورد. رفتم و سلام کردم و پرسیدم مزاحمش نیستم که با هم غذا بخوریم. جواب مثبت داد و به محض اینکه گفتم از ایران هستم گل از گلش شکفت. چرا که دکتر فتاحی را می‌شناخت و گفت که اسمش بابیک و رئیس شاخه لهستان ایسکو است. نمی‌دانید چه حال خوبی دارد وقتی یک هموطن دوست را در کشور دیگری می‌شناسند و با احترام از او یاد می‌کنند. در ایسکوی والنسیا دکتر فتاحی را دیده و در ایسکوی 2014 که در کراکف برگزار شده دکتر فتاحی مقاله داشته اما نتوانسته بیاید و او مجموعه مقالات را برایش فرستاده اما هیچ وقت دستش نرسیده. بعد یک کتاب در مورد کراکف داد که به دکتر بدهم. من هم از حضور سال گذشته‌ام در ایفلای لهستان گفتم و خوشبخانه زبان مشترک خوبی پیدا کردیم. بعد از ناهار مرا صدا کرد و یک مجموعه مقالات ایسکوی 2014 کراکف داد که بدهم به دکتر فتاحی. گفت حالا خیالش راحت شده که دیگر امانتی سالم می‌رسد چون به پست اطمینانی نیست. من هم به شوخی گفتم من فکر نمی‌کنم اینطور باشد و با آقای اشتفن مسئول انتشارات ایسکو خندیدیم. اظهار خوشحالی کردم و البته در دل ترازوی شرکت هواپیمایی جلوی چشمم مجسم شد.

یکی از کارهایی که در برنامه سفرم بود حتماً انجام بدهم، واریز حق عضویت ایفلای کتابخانه مرکزی بود. در سفری که خانم گلوریا سالمرون، رئیس ایفلا، به ایران داشت و از کتابخانه هم بازدید کرد، به این توافق رسیده بودیم که کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی عضو ایفلا بشود. مدت‌های مدیدی طول کشید تا بودجه آن که از اسفند توافق شده بود حاضر شود. در این فاصله همه چیز کن فیکون شد و قیمت یورو از حدود 4500 یک باره رسید به بیش از 9000 تومان. بالاخره چند وقت پیش با پیگیری و فشاری که آوردیم، پنج میلیون تومان به حساب من واریز شد که حق عضویت ایفلا را بدهم. با کارت اعتباری خودم نشد و صرافی‌ها هم که دیگر کار نمی‌کنند و ارز بانک مرکزی هم که درش تخته است. بانک پذیرنده هم دویچه بانک هلند است که ایران جزء تحریمی‌هایش است. چرا که می‌گوید من تراکنش فراوانی با آمریکا دارم و ریسک نمی‌کند که از ایران چیزی بپذیرد. به همین خاطر مبلغ 526 یورویی که باید به عنوان حق عضویت بپردازیم را هم من در سرجمع یوروهایم گذاشتم که اگر بشود اینجا انجامش بدهم. در این چند روزه دنبال بانک گشتم ولی کمتر چیزی دستگیرم شد. به همین خاطر رفتم سراغ میز پذیرش و مشکل را گفتم که همه جواب دادند مشکل ممکن است توسط رئیس دانشکده که میزبان کنفرانس هم هست حل بشود. دنبالش گشتم و دیدم خانم فرناندا خیبریو (Fernanda Ribeiro) (تعجب نکنید در پرتغالی "ر" را "خ" تلفظ می‌کنند) است که خیلی جالب است هم علم اطلاعات خوانده و تدریس می‌کند و هم از اعازم سازماندهی اطلاعات است و با همه ایسکویی ها دوست و این کنفرانس هم به همت و امکانات ایشان میزبانی شده است. موضوع را بهش گفتم و اول کمی تردید داشت و اطمینان دادم که پول را نقداً می‌دهم. دست به کار شدیم و روی گوشی من که لینک درگاه بانک بود را آوردیم و چند باری تلاش کردیم و نشد. چون به زبان پرتغالی هم بود متوجه نشدیم. بعد پیامها را خواند و گفت که ویزاکارتش به علت چندبار زدن اطلاعات اشتباه، مسدود شده. تازه متوجه شد که کد انتقال وجه پیامک می‌شود که از من پرسید برای تو پیامک شده و توضیح دادم که برای شماره‌ای که با حساب در ارتباط است و گوشی‌اش را درآورد و دید پیام آمده که وارد کردم و نشد و از طریق یک ویزا کارت دیگر اقدام کرد. متوجه شدم تا الان چنین کار و انتقالی انجام نداده و وقتی تمام شد یک اسکناس 500 یورویی و بقیه‌اش را گذاشتم روی میز. 500 یورویی را با حالتی خاص و هیجان زده بردشت و نگاه کرد و گفت این اولین بار است که 500 یورویی دستش می‌گیرد. چرا که این اسکناس بزرگترین اسکناس یورو است و تا حالا چنین پول نقدی نداشته و اغلب از کارت اعتباری استفاده می‌کند. خلاصه اینکه این پرداخت هم بالاخره در این سفر به ثمر نشست و فکر می‌کنم بیشترین ثمرش برای فراناندا بود که یک کار جدید و تجربه نویی را از سر گذراند.

بعد از ناهار با خانمی از مارسی فرانسه آشنا شدم که در دانشکده ارتباطات و روزنامه نگاری بود ولی خودش کتابداری خوانده و بیشتر این درسها را می‌داد. همچنین با جفری که از آمریکا آمده بود و دانشجوی دکتری بود و قرار بود روی سازماندهی و کتابسنجی کار کند که استثنائا مقاله نداشت و فقط آمده بود ایده و نظر بگیرد.

ساعت 4.30 که بعد از ساعت قهوه نشستها شروع می‌شد، ارائه مقاله ما به عنوان اولین مقاله بود. مقاله به خوبی ارائه شده و جمعیت زیادی هم در سالن، که سالن اصلی بود، نشسته بودند. زمان پرسش و پاسخ که شد گفتند خیلی کوتاه چونکه قرار است مجمع عمومی ایسکو در اینجا برگزار شود. به همین خاطر سریع قائله ختم به خیر شد.

در مجمع عمومی هم بدون مقدمات اضافه و شعر خوانی و ...، رفتند سراغ گزارش و تغییراتی که باید به تصویب مجمع می‌رسید و انتخابات دور جدید. مهم‌ترین تغییر اینکه مقر ایسکو از آلمان به کانادا منتقل شود که مدتها روی آن کار کرده بودند. یکی از مهمترین دلایل این بود که کمتر کسی زبانی آلمانی می‌داند و این کار را سخت می‌کند. باید یک کشور انگلیسی زبان باشد که قوانینش هم راحت باشد. انگلیس سخت بود و آمریکا هم برای ویزا و دیگر کارها سخت می‌گرفت. به همین خاطر کانادا انتخاب شده است که باید کارهایش انجام بشود. همچنین، محل برگزاری دوسال بعد ایسکو، کشور دانمارک معرفی شد (امیدوارم بطلبد). گزارش‌های دقیقی داده شد. از جمله اینکه دارایی‌های ایسکو در دوره قبلی یعنی 2014 که تحویل این خلایق شده مبلغ 45000 یورو بوده و الان دارایی‌ها در نیمه سال 2018 حدود 32000 یورو است.

بعد از مجمع هم دعوت کرده بودند برای ضیافت شام (Gala Dinner) در کاسا دا موسیکا. از محل کنفرانس تا آنجا حدود ده دقیقه پیاده روی بود که با یک آقایی همراه شدیم و به مدد گوگل مپ موفق شدیم به راحتی آنجا را پیدا کنیم. در بین راه با آقای همراه صحبت کردیم و طبق معمول پرسیده شد از کجا هستید. که فرمودند از استرالیا و پرسیدم کدام ایالت که گفت وگاوگا. پرسیدم اعضای دپارتمان اطلاعاتش را می‌شناسید که گفت خودم رئیس دپارتمان هستم. گفتم پس باید حمید و یزدان را بشناسید که با تعجب پرسید مگر شما می‌شناسید و پرسید کجایی هستم؟ وقتی گفتم ایران کلی خوشحال شد. انگار فامیل و بچه محل باشیم اینجوری شد که خیلی جالب بود. فکر کردم دنیا چقدر کوچک است. ایشان آقای حیدر (Hider) رئیس گروه علم اطلاعات دانشگاه وگاوگا بود که دکتر منصوریان و جمالی همکارش شده بودند. عکسی به یادگار با هم گرفتیم و برای یزدان و حمید فرستادم. آمدنش هم خیلی جالب بود. از وگاوگا به ملبورن و دوبی و لیسبون و با قطار به پورتو. چیزی نزدیک به 40 ساعت پرواز و حرکت. اول اینکه ثبات قدمش چقدر خوب بود که این همه راه را کوبیده و آمده. دوم اینکه بنده خدا نمی‌دانسته که می‌تواند پرواز مستقیمی به پورتو پیدا کند و این همه راه از لیسبون را با قطار گز نکند.

قبل از شام در تراس چندتایی عکس با همراهان از آمریکا گرفتیم که برای همه فرستادم و کلی شاد شدند. یک نکته جالب ایسکو این بود که کمتر کسی عکس می‌گرفت. حتی از مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم عکسی رسمی نگرفتند چه برسد به اینکه فیلمبرادی و ضبط کنند. آدم‌ها هم کمتر با هم عکس می‌گرفتند و وقتی من باهاشن سلفی می‌گرفتم و چند دقیقه بعد هم برایشان ایمیل می‌کردم خیلی متعجب می‌شدند.

سرشام همراه جناب پیتر اوهلی از آلمان شدیم که دو دوره رئیس ایسکو بوده. با خانم آمده بود و بسیار پر انرژی و خوش مشرب بود و علی رغم سن بالایش خیلی بگو و بخند و پر رفت و آمد. جالب بود که ایشان هم دکتر فتاحی را می‌شناخت. می‌گفت که تازگی‌ها یادگیری زبان اسپانیایی را آغاز کرده و یکی از دلایل برگزاری کنفرانسهای ایسکو در کشورهای اسپانیایی زبان این بود که یک جوری زبان جدیدش را تقویت کند. حالا چقدر راست و چقدر شوخی نمی‌دانم.

شام هم یک سوپ غلیظ پر از همه چیز به عنوان پیش غذا، ماهی مخلوط در پودینگ سیب زمینی که کاملاً میکس شده بود و رویش بامیگوی خیلی ریز شده و با سیر زیاد تفت داده شده تزئین شده بود. طعم خوبی داشت ولی فکر کردم اگر آدمی بد غذا باشد و مثلاً از ماهی و میگو خوشش نیاید چه عذابی خواهد کشید.

اما قسمت تلخ و سخت ماجرا از این به بعد یعنی پس از اتمام شام بود. ساعت حدود 10.30 شب تصمیم گرفتم برگردم. بیرون آمدیم و طبق بررسی‌هایم ایستگاه را پیدا کردم. اما چون دیر وقت بود و اتوبوسها فقط تا ساعت حدود 8 کار می‌کنند دیگر اتوبوسی در کار نبود. دیروز مری گفته بود که یک خط شبانه است اما متاسفانه من فراموش کردم. کار اشتباهی کردم و از ملت پرسیدم که گفتند باید با مترو بروم. مترو رفتن همان و قر و قاطی شدن خط و خصوط و برنامه‌ها همان. در ایستگاهی پیاده‌ام کردند که مجبور شدم دوباره سوار خط دیگری بشوم و یک جوان همراهم شد و کلی کمک کرد که به ایستگاه مد نظرم برسم و بعد یک قطار دیگر و در نهایت جایی آمدم بیرون. اینترنت هم نداشتم که خودم مسیریابی درست بکنم. خلاصه گفتند بروم بیرون و راهی نیست. نشان به آن نشان که حدود یک ساعت و نیم در این غربت پیاده روی کردم. سر آخر هم یک اتوبوس پیدا شد که سوار شدم و می‌دانستم کجا باید پیاده شوم اما آنقدر ذوق زده شده بودم از اینکه نجات پیدا کرده‌ام و نشسته‌ام توی اتوبوس یک ایستگاه را رد کردم. دوباره مجبور شدم پیاده برگردم و ساعت یک نصف شب در اتاقم را باز کردم و چون مرده‌ای متحرکت یک راست رفتم به رختخواب.

امروز، وقتی با آدمها حرف می‌زدم متوجه بعضی کلمات نمی‌شدم که از توی دیکشنری سریع نگاه می‌کردم. بعد با خودم فکر کردم که واقعاً یادگیری زبان چه وسعت تقریباً غیر قابل دسترسی دارد. می دانی چقدر کلمه باید بلد باشی. از لباس و خورد و خوراک و غذا و هر چیزی دیگری که بگویی را باید اول کلمه‌اش را بدانی و آن هم درست و و همه را بنویسی و مسائل ادبی و اداری را هم رعایت کنی. کار سختی است حقیقتاً.

اینجا پورتو (3): ایسکو 15م: شهر سنگ فرشی

همه اش با خودم فکر می کنم و از چند نفری هم پرسیده ام و هنوز هم انگشت به دهان و متحیرم که مردم گذشته بدون در اختیار داشتن امکانات کنونی ما، چطور سفر می کردند. الان به مدد امکانات بلیط آنلاین گرفتم، هتل رزرو کردم، هتل عوض کردم، مسیریابی  و رفتن با مترو و و اتوبوس را به راحتی انجام دادم. حال فکر کنید بدون اینها واقعا سفر چقدر سخت و البته پرهزینه تر خواهد شد. خوشبختانه کم کم به گوگل مپ و امکانات اقیانوس وار آن مسلط شده و به راحتی منطق آن را درک می کنم و می توانم برنامه سفر را تنظیم کنم. به همین دلیل، از قبل محل هتل، شیوه رسیدن به آن از طریق مترو و اتوبوس، شماره خطوط، ایستگاه ها، ساعت حرکت و حتی چگونگی رسیدن از سالن فرودگاه به ایستگاه را استخراج کرده و از همه عکس گرفته ام. اولین کارم در فرودگاه این است که به سراغ توریست آفیس یا همان اطلاعات توریستی می روم و چند و چون شهر و مسیر را یک بار دیگر با او چک می کنم. مردم کم انگلیسی می دانند و اینجا بهترین جا برای راهنمایی گرفتن است. قبلا خوانده بودم که گرفتن کارت مترو مقرون به صرفه است. یک عدد سه روزه آن را به 15 یورو خریدم. فقط وقتی یادم آمد که می توانستم با ده یورو اینترنت هم داشته باشم خیلی دلم سوخت که چرا گوشی دیگری نیاوردم که همه جا اینترنت داشته باشم. الان واقعا بدون اینترنت نمی شود زندگی کرد. جالب این است که در پورتو همه اتوبوسها وای فای رایگاه پرسرعت دارند و چیزی لذت بخش تر از این نیست که توی اتوبوس خنک بنشینی و مناظر زیبای شهر را ببینی و عکس بگیری و به اشتراک بگذاری و در مورد شهر بیشتر بخوانی و بدانی. چیز دیگری که بازهم هیچ چیز بهتر از آن نیست، در سفر بهتر از این نیست که همیشه کارت کامل همراه داشته باشی و هر وقت هر جا خواستی بروی با سربلندی و افتخار آن را بزنی و بروی. چرا که خریدن بلیط هم از دستگاه ها کار ساده ای نیست. روز آخر که تاریخ بلیطم تمام شد فهمیدم که چقدر هم صرفه جویی شده و هم ارزشمند بوده. چرا که هر اتوبوس یا مترو حداقل 1.90 یورو آب می خورد که به حساب هر یورو 9000 تومان امروز می شود حدود 19000 تومان. یعنی نرخ اسنپ به دورترین نقاط تهران.

طبق نقشه سوار اتوبوس شده و خودم را به هتل رساندم. جالب بود که نقشه خودم یک ایستگاه را گفته بود که خانم راهنمای توریست یک ایستگاه دیگر را گفت و وقتی رسیدیم فهمیدم که ایستگاه ایشان کلی راه را دورتر می کرد. هتل چسبیده به خیابان و ایستگاه بود. یک امکان جالب گوگل مپ دارد که هر منطقه را می خواهی یک دوربین 360 درجه فعال می شود و می توانی یک دور بزنی و تصویر با کیفیت از آن ببینی. اینجا را قبلا دیده بودم اما نه به این زیبایی. حیاط پر بود از گلی آبی و کامل و ریز که خیلی زیباست. نخل و مگنولیا و کاکتوس و یک گل که مثل نیلوفر اما بلند و آویزان است و زیبا. طبق اطلاعات بوکینگ (سایت رزرو هتل) باید 36 یورو می پرداختم. اما آنها 38 یورو گرفتند. بعدا به آنها گفتم و توضیح دادند که مالیات شهری است و به ازای هر شب برای هر نفر می شود 2 یورو. بعد از بیش از 30 ساعت بیخوابی هتل خنک و رو به منظره زیبا می چسبید. هنوز هم هزینه هتل در دنیا علی رغم گرانی یورو، نسبت به کشور ما مناسب تر است. هتل ها حتی ضعیف ترین آنها امکانات حداقلی اولیه مثل حوله و سشوار و ... را فراهم می کنند. با این حال من ریسک نکره و همه چیز با خودم آورده بودم. البته طبق قانون مرفی کافی است که یکی از این چیزها را نیاورده باشی، آن وقت بیچاره می شوی و دیگر نمی شود هیچ جا پیدایش کرد.

پورتو شهری بزرگ است. دومین شهر بزرگ پرتغال بعد از لیسبون که جمعیت زیاد حدود 4 میلیون نفری نسبت به سایر شهرهای اروپایی دارد. وقتی در کوچه پس کوچه های آن قدم می زنی متوجه می شود که در همه جای شهر می شود کوچه پس کوچه های سنگفرش شده زیبایی را دید و از راه رفتن در آنها لذت برد. گیاهان خاص مناطق گرمسیری جنوبی و بندری که زیبایی خیره کننده ای به این شهر داده است. نکته جالب اینکه علی رغم بندری و شرجی بودن، گرمای سوزان مناطق جنوبی را ندارد و اغلب خنکی هوا حتی در تابستان حس می شود.

الان یاد گرفته ام که دیگر هتل را به صورت کامل نگیرم. یک شب را بگیرم و اگر خوب بود و البته تکمیل نشده بود بقیه اش را بگیرم. چون هتل هم مثل خربزه قاچ نشده است و آدم نمی داند چه در انتظارش خواهد بود. این هتل هم همنطور بود و خانم هتلی گفت که در طبقه پائین جا دارند و در بالا جا نیست. من هم گشتم و هتل دیگری پیدا کردم که به نسبت ارزانتر می افتاد. اما غافل از اینکه واژه ها بار معنایی دارند.

وقتی رسیدم واقعا اولین چیزی که برای بقا لازم داشتم اینترنت بود و بعد استراحت. به همین خاطر علی رغم خستگی مثل تشنه ای که به آب برسد حظی وافر از اینترنت بردم و بعد استراحتی کردم و زدم به شهر. از همان اول دو قسمت را در نظر داشتم که ببینم. یکی رود "دورو" و دیگری "اقیانوس اطلس". فکرش را بکن، همه آن نقشه های اعصاب خردکنی که از بچگی توی درس جغرافیا دیده ای و اسم ترسناک دریای آتلانتیک، حالا در چند قدمی اش باشی. رفتم مرکز شهر و خیلی خلوت و خالی دیدمش. بعد فهمیدم عصر یکشنبه است و ملت در پارتی ها و کلابها مشغول هستند و کمتر به مناطق تاریخ سر می زنند. بعد از روی حس مسیریابی غریزی رفتم به سمت رودخانه. آنجا بود که یواش یواش جمعیت و توریستها در کوچه پس کوچه های منتهی به رودخانه دیده شدند. غروب زیبایی بود که مناظر سرسبز و شیروانی های قرمز آن سوی رود به همراه کافه ها و رستورانها و نوازنده های دور و اطراف زیبایی دو چندانی به آن می داد. قایقها روی رودخانه حرکت می کردند و چقدر دلم سوخت که از این همه رودی که ما در ایران داریم، یکی از آنها چنین امکانی را ندارد که گردشگران بتوانند دوری روی رودخانه بزنند و کلی هم درآمد کسب شود. یک پل زیبا مثل پل سفید اهواز هم دو طرف رود را به هم وصل می کند که بعدا فهمیدم آن طرف رود شهر دیگری است. عشاق و دلدادگان در غروب رویایی این بندر ساحل اقیانوس، جلوه های مهرآمیز بیشتری به محیط می دادند.

اینجا شبها خیلی دیر تاریک می شود. تا مدتها بعد از ساعت 9 شب هنوز هوا روشن است. البته به همان نسبت هم صبحها دیر هوا روشن می شود. آنقدر غرق فضای لذت بخش کنار رود شدم که دیدم نزدیک ساعت ده شب است و خواستم برگرم. اما دیگر نایی نمانده بود. رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم. کمی گذشت و یک اتوبوس آمد و بدون توجه به من رفتم. جدول ساعت حرکت اتوبوسها را نگاه کردم دیدم دیگر خبری نیست. بعدا متوجه شدم که اینجا اتوبوس سواری قواعد خودش را دارد. به همین خاطر وقتی اتوبوس می آید باید دست بلند کنی که بایستد والا می رود. وقتی هم اتوبوس می آید همه از در جلو سوار می شوند و حتما از در عقب پیدا می شوند. همان جلوی در هم کارت می زنند. جالب اینکه اگر کسی کارت نداشته باشد همانجا میتواند از راننده بخرد که امکان خیلی خوبی است. خلاصه، آن شب مسیری که آمده بودم را با تمام خستگی پیاده گز کردم و به اتوبوس رسیدم و 11 شب رسیدم هتل. پیاده روی شبانه با این همه توریست و کافه و رستوران و شلوغی شهر، خالی از لطف نبود. قرار داشتم که شب شرح سفر بنویسم و وسائلم را جمع کنم و نقشه ها را بریزم که صبح بروم هتل جدید چمدانم را بگذارم و از آنجا بروم کنفرانس. اما گویی از هوش رفته بودم و ساعت 4 صبح بیدار شدم و به کارها رسیدم ولی بیخوابی اذیت می کرد. بالاخره 7 صبح بعد از صبحانه شال و کلاه کردم و رفتم به سمت هتل جدید. وقتی آنجا رسیدم تازه متوجه شدم که هتل خاصی مثل مدل نانسی و لهستان است و پذیرش ندارد. دسترسی به صاحب آن هم نداشتم. اگر چه برایش نوشته بودم که صبح می آیم اما گویی ایمیلم را ندیده بود. به هر حال چمدان به دست دوباره راهی شدم و طبق نقشه ام باید در ایستگاهی پیاده می شدم اما با زبان دست و پا شکسته دیگران متوجه شدم که مسیر خوبی نیست. به همین خاطر یک خانم مهربان راهنمایی ام کرد تا به محل کنفرانس رسیدم. کلا آدمهای متعهد و مهربان و همراهی هستند و اگر احساس کنند که نیاز به کمک داری واقعا همراهی ات می کنند.

در برنامه کنفرانس نوشته بود میز پذیرش و ثبت نام از 8 و نیم فعال است. راس هشت و نیم رسیدم و کمی به سختی محل کنفرانس را پیدا کردم. در دانشکده هنرهای زیبا برگزار می شد. رفتم میز پذیرش و کمی منتظر شدم تا کارهایشان منظم شود. بعد که شروع کردند دیدم من اولین مشتری و کسی هستم که ثبت نامش را تائید می کنند. همان اول گواهی شرکت در کنفرانس و ارائه مقاله، یک برگه برای شام مهمانی افتخاری، سه برگه برای کافی شاپ و قهوه بعد از ناهار و چند نقشه و یک شیشه کوچک قشنگ که فهمیدیم مهمترین سوغاتی پورتو یعنی شراب سنتی آنجا است که متعجب ماندیم با آن یکی چه کنیم.

آدمهای مختلفی آمدند اما نه آنطور که کنفرانسهای هندی یا ایفلا هست. کلا چون ایسکو خیلی تخصصی است افراد کمی در آن حضور دارند. چند پیرمرد آمدند و خیلی ها همدیگر را می شناختند. یکی از آن پیرمردها ریچارد اسمیراگلیا بود که او را می شناختم که سردبیر مجله ایسکو هم هست. ایسکو انجمن بین المللی سازماندهی دانش است و از سال 1989 یعنی 1368 تاسیس شده و در آلمان مستقر شده است. هر دو سال یک بار کنفرانسی برگزار می کند. قبلا آقای دکتر فتاحی و خانم پریرخ شرکت کرده بودند و خیلی ها آنها را می شناختند. همانطور که گفتم آقای دکتر احسان محمدی هم قبلا پوستر ما را ارائه کرده بود.

مراسم راس ساعت شروع شد. البته تصور اینکه قرآن و سرود و هزار و یک مقام تشریفاتی بیاید و صحبت کند را از سر به در کنید. چند نفر مثل رئیس و نایب رئیس و ... رفتند روی سن نشستند و کمی صحبت و خوش آمد و تمام. دقیقا سر همان نیم ساعتی که باید تمام شد و همه رفتند به سمت دو سالنی که نشستها همزمان برگزار می شد. مسئول نشست اول آقای اسمراگلیا بود. پیرمرد تحلیل گری که خیلی هم چاق شده و توان راه رفتنش سخت است. اما همچنان سرپا است و نظر می دهد و کار می کند. کلا خارج از کشور همه افراد مسن به این راحتی خودشان را نمی اندازند و تا جایی که بتوانند خودشان را سرگرم می کنند.

سخنرانها از هر جای جهان آمده بودند و نشستها دقیق و سر وقت شروع و تمام می شد. یک نکته جالب این بود که همه سخنرانها بودند و غایبی نداشتیم. این نشان می دهد آنهایی که مشتاق هستند و حوزه را می شناسند شرکت می کنند و برایشان خیلی مهم است ادامه این کنفرانس. اغلب شرکت کنندگان یا استاد دانشگاه بودند یا دانشجوی دکتری و کتابدار حرفه ای کمتر در آن دیده می شد. روی موضوعات مختلفی هم کار کرده بودند. از موضوعات به نظر ما قدیمی و نخ نما شده تاموضوعات دقیق و جدید. خیلی از کارها حرفه ای و کاملا دقیق و برخی سطحی و ساده. اما به هر حال هر کدام یک ایده محوری داشتند.

یکی از کارهای مهمی که باید دراین سفر انجام می دادم پیگیری مجلات و عضویت ایرانیها در ایسکو بود. از سال 1391 که ایسکو ایران تشکیل شد مشترک مجله آن شدیم. یعنی با پرداخت حق عضویت مجله هم ارسال می شد. از دو سال پیش گفتند اگر کسی مجله چاپی نمی خواهد می تواند فقط 15 یورو پرداخت کند اما برای مجله تقریبا دو برابر. یکسال مجله الکترونیکی خواستم که هیچ وقت دسترسی نیافتم و سال پیش مجله چاچی درخواست دادیم اما بازهم دریافت نکردیم. رفتم سراغ آقایی که مجلات ایسکو و کتابها را می فروخت و ماجرا را گفتم. چون قبلا ایمیل داده بودم می شناخت. از مشکلاتش گفت و اینکه جایشان عوض شده و کارمند ندارند و کارها زیاد است و نمی رسد. قرار شد بعد از کنفرانس پیگیری کند.

آقای دکتر فتاحی گفته بودند سلام ایشان را به بیرگر یورلند، نظریه پرداز بزرگ اطلاع رسانی که نظریه تحلیل حوزه ایشان خیلی معروف است برسانم. جلسات که تمام شد و راهی ناهار شدیم، به ایشان گفتم و چند نفر ایرانی که با ایشان کار کرده بودند را نام بردند و رفتیم ناهار را با هم خوردیم. فکرش را هم نمی کردم یک روز با یکی از نامدارترین نظریه پردازان رشته مان هم نفس و هم ناهار شویم. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. مهمترین چیزی که گفتیم این بود که از ایشان سوال کردم فکر می کنید که حرفه و رشته ما چه خواهد شد؟ جواب دادند: آنچه فکر می کنم یا آنچه امید دارم؟ من هم گفتم آنچه فکر می کنید. با تاسف گفت رشته و حوزه ما در حال حذف شدن است. دلیلش هم این است که کلا دانشگاه ها به بنگاه اقتصادی تبدیل شده است. نه تنها رشته ما که کلا دانشگاه شکست خورده است. چرا که دانشجو را به عنوان مشتری می شناسد و ما هم به عنوان استاد دانشگاه عامل فروش علم و دانش شده ایم. به همین خاطر شاید بتوان گفت که دانشگاه باشیوه سنتی آن به آخر خط رسیده و علم و دانش آنطور که باید مورد توجه قرار نمیگرد. دانشگاه هم چیزی جدای از علم نیست و علم هم مبتنی بر اطلاعات است که باید کتابداران سامان بدهند و وقتی محصول آنها مشتری جدی نداشته باشد، آنوقت این رشته هم حذف خواهد شد. بعد در مورد آنچه که امید دارد پرسیدم. گفتند که باید مسیرها تغییر کند. این شیوه پرداختن دانشگاه به دانش و دانشجو و نگاهی که کاملا اقتصادی است و آنها را به عنوان مشتری نگاه می کند، نمی تواند راه به جایی ببرد. باید علم و دانش به عنوان یک موجودیت مستقل مورد توجه قرار بگیرد و نه فقط به عنوان ابزاری برای کسب درآمد.

ناگفته نماند که بیخوابی این چند روزه و شب قبل چنان حالم را بد کرده بود که دیدم نمی توانم در جلسات بنشینم. از مسئول اجرایی پرسیدم که آیا جایی برای استراحت هست؟ دقیقا جایی مثل نمازخانه مد نظرم بود. گفتند که ندارند و می توانند یکی از اساتید بخواهند که من بروم اتاقشان و استراحت کنم که دیدم ایده خوبی نیست. بالاخره با کمک نگهبان کتابخانه را پیدا کردند که گفتن جای خلوتی است. یک کتابخانه بزرگ و تقریبا 5 طبقه با چیدمان عالی. یک پلکان داشت که می رفت در یک لابی در طبقه زیرین و مبلمانی آنجا بود. لابلای همه قفسه ها میز و صندلی بود و دانشجوها بین آنها نشسته و با آرامش کار می کردند. جالب بود در جای جای کتابخانه چیزهایی مثل ماشین تحریر، برگه دان کتابخانه  و دیگر ابزارها سنتی کتابداری را گذاشته و حالت موزه به آن داده بودند. آن پائین و پشت یک قفسه سرم را روی میز گذاشتم و خوابم برد. اما بین خواب و بیداری متوجه شدم که خیلی آدم آمد و رفت. روزهای بعد دیدم هر استادی دانشجویانش را به نوبت می آورد و از همه جای کتابخانه بازدید می کنند که خیلی جالب بود. تا ساعت 5 عصر به سخنرانی ها گوش کردم و با خیلی ها آشنا شدم. قرار بود مسئول هتل جدید که با ایمیل در ارتباط بودیم، ساعت 7 بیاید. به همین خاطر زودتر بیرون آمدم و اتوبوس سواری کردم با چمدان در دست تا به هتل رسیدم. زود بود و رفتم دوری در اطراف زدم. ساعت 7 نیامدند و ساعت 7 و ربع وحشت کردم. نمی دانم چطور شد که یکباره دیدم یک وای فای بدون رمز است و متصل شدم. ایمیل زدم و در واتس آپ پیام فرستادم. جوابی نیامد و با همان واتس آپ زنگ زدم. ترسیده بودم که اگر نیاید شب را چه کنم. البته چیزی پرداخت نکرده بودم اما خب جایی هم نمی شد به سرعت پیدا کرد. بالاخر جواب داد و گفت همکارش الان می آید. وقتی آمدیم توی هتل برایم جالب بود. یک آپارتمان بود که خود مری خانم با دوست پسرشان در یک قسمت زندگی می کردند و سه اتاق دیگرش را اجاره می دادند. اتاق کناری یک پسر و دختر بودند و اتاق تهی هم به من رسید. دستشویی و حمام هم مشترک. اینجا بود که معنی کلمات "separation"  و "entire" برایم روشن شد. یعنی اینکه اتاق هاستلی و مشترک نباشد اما قسمتهای مشترک می تواند باشد.

یک اتاق با تخت و امکانات لازم گرفتم و وسایل را آوردم تو مری کامل برایم شهر و جاهای دیدنی آن را توضیح داد. شب باید اسلایدهای فردا را کامل می کردم. با هر سختی بود این کار را کردم و مثل هر شب بیهوش افتادم تا صبح که گفتم نمی توانم زود بروم و ساعت 10 رسیدم به کنفرانس. 

پیوند این قسمت در خبرگزاری تسنیم

 

اینجا پورتو (2): ایسکو 15م: دروازه اروپا در خواب

داریوش ارجمند در سکانسی از فیلم "آدم برفی" آنجاکه توی کافه با اکبر عبدی که پشتی رفیق ایرانیش درآمده روبرو می شود و صد دلاری می پیچد تا آتش، می گوید: "مرد می خواد که پاش به دروازه اروپا برسه و رفیقش رو به دلار نفروشه". از آنجا این دروازه اروپا و آرزوی رفتن و دیدنش توی دلم ریشه و جوانه زد و هنوز هم در حال رشد و نمو است اما طلبیدنی در کار نیست، وقتی هواپیمای ترکیش ایر پرید و بعد از حدود ساعتی من از بیهوشی کامل به خاطر بدو بدوهای فراوان این چند هفته و بی خوابی شب گذشته درآمدم رفتم سراغ مانیتور روی صندلی و یک راست بخش موسیقی و آنجا هم موسیقی ترکی. آن هم نه موسیقی بزن و بکوب دار امروزی. موسیقی مقامی ترکی که آن ملودی های سوزناک و پرده های ریز یک پنجم را دارد و ته مانده احساس شرقی را به غلیان وا می دارد. آخر استانبول در فکر و خاطرم چیزی مثل آبادان بچگی و خاطرات سفرهای تجاری بابابزرگ تاجرم را دارد. یک فیلم که فکر کنم اسمش همین "استانبول" بود از ساخته های "افشین شرکت" دیدم که آنقدر موسیقی پایانی ترکی آن به دلم نشسته بود که تا مدتها فقط توی سرم آن ملودی ها می چرخید. از همه اینها پررنگ تر، یک نوار کاست ترکی استانبولی با صدای ابراهیم تاتلیسس بود که یکی از آشناها سال 1362 رفته بود ترکیه و چون آهنگهای این آلبوم تازه گل کرده بود و همه کافه ها آن را می گذاشتند، خریده و آورده بود. آهنگ "انسان‌الله حمدا..." هم یکی از آنها بود که این آشنای ما هر جا می رفتیم توی پخش قدیمی ماشین پیکانش دائم می گذاشت و خاطره های استانبول را در پس زمینه آن تعریف می کرد و در آن سالهای خشن و قحطی زده برای ما حکم کیمیا را داشت و استانبول خود بهشت بود. حالا بالاخره دارم می روم به سوی این عروس شهرهای خیالی ذهنم.

هواپیمایی ترکیش ایر هم تجربه جدیدی بود. علی رغم اسمی که دارد و تلاشش برای تنه زدن به هواپیمایی های خوب جهان، اما همچنان از ایرلاینهای خوب دنیا که قبلا تجربه کرده ام مثل ایرفرانس، قطر، امارات و ... عقب است. هم از نظر کلاس مهمانداری و هم از نظر کیفیت امکانات و پذیرایی. سیل ایرانیهای مسافر استانبول هم بیداد می کند. زن و بچه و پیر و جوان در حال حمل دلارهای بی زبان مملکتی هستند که عرضه جذب توریست نداشتنش پیشکش، همین مسافران خودش را هم نمی تواند نگه دارد. شلوغ است و کلی از گروه های همراه هم صندلی هایشان جدا افتاده. یکی دو خانواده جای هم نشسته اند. خوبی اینطور مواقع و به خصوص وقتی پای سفر خارجی و هواپیمای خارجی وسط باشد، این است که مردم تا سرحد ممکن سعی می کنند خودشان را نگه دارند اما پشت آن لبخند مصنوعی روی لبانشان فحشهای آب نکشیده ای است که دارد خودش را به در و دیوار لب و دندان می زند که سرازیر شود. خوشبختاته مشکلات این خانواده ها باعث می شود یک آقای شیک و فارسی دانی را بیاورند و همه را راست و ریس کند و این وسط صندلی کناری من خالی شود. یکی از همان آقاها طاقت نمی آورد و می گوید شانس شما بود که صندلی کناریتان خالی شود.

ما هم بند و بساط را پهن کردیم که ببینیم این سه ساعت و نیم پرواز را می شود چیزی خواند و نوشت یا خیر. غافل از اینکه دوندگی و بیخوابی های چند وقت گذشته، که قبل از سفر انگار واجب است، چنان بیهوشمان کرد که چیزی نفهمیدیم. آخر کی این قانون را گذاشته که سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم (البته در فرودگاه ایران واقعا لازم است چون دو سه تا صف طویل از همان در ورودی تا تحویل چمدانها داری برعکس همه جای دیگر دنیا). پرواز ما ساعت 5.30 صبح بود و ساعت 1 نیمه شب از خانه زدیم بیرون و از شب قبلش که آن هم کم خوابیده بودیم دیگر تا فردا شب موفق به خواب درست و حسابی نشدیم الا چرتهای توی پرواز. یعنی نزدیک به 30 ساعت بیخوابی.

بعد از پذیرایی هم دیدم حیف این مناظر زیبای صبحگاهی نیست که آدم از دست بدهد. ابرهای زیبا، نور خورشید لابلای آنها و ایران و ترکیه از بالا. پشت سرم دو خانم مسن بودند. یکی می رفت آلمان برای تولد نوه اش و دیگری به دانمارک برای دیدار پسرش. اولی زرنگ و دنیادیده و دومی پر از استرس که هر کسی را می دید می پرسید دانمارک می رود و نگران بود که چطور خودش را برساند.

هواپیما از روی دریا وارد فرودگاه بندری آتاتورک استانبول شد که هم دریا و هم سرسبزی فرودگاه دیدنی بود. از قبل فکر کرده بودم که اگر بشود تا ساعت 11.50 که پرواز به پورتو است بروم و دوری در شهر بزنم. در صف کنترل پاسپورت که بودیم یک آقای یزدی مانندی که کاغذ لوله بلندی دستش بود و معلوم بود برای ارائه پوستر در کنفرانسی دارد می رود آمد و پرسید من می توانم بروم تا وقت پروازم در شهر بگردم. ایرانیهای داخل صف پس از رایزنی فراوان به این نتیجه رسیدند که اول باید پاسپورت چک بشود. من هم پرسیدم اما گفتند وقت نداری و بروی بیرون دو تا پاسپورت چک خواهی داشت که خیلی طولانی می شود. به همین خاطر، یاد فرودگاه دوبی بعد از سفر بنگلادش افتادم که از ابتدا تا انتهای فرودگاه را چند بار کامل و با جزئیات کامل دیدم تا وقت بگذرد، اینجا هم همین روش را پیش گرفتم.

فرودگاه استانبول بزرگ و پر رفت آمد است. تابستان هم که باشد دیگر غلغله مسافر است. همه چیز به سبک اروپایی است. تازه اینجا توی فرودگاه و در فری شاپ است که حقیقت گران شدن دلار و یورو خودش را می کوبد توی صورت و چشمم. در حالت معمولی که آدم سرو کاری با خرید ارزی ندارد این موضوع چندان خودنمایی نمی کند. اما تا اولین قیمتها را دیدم و با اغماض به یوری 9000 تومانی تبدیل کردم تازه فهمیدم وقتی می گوییم گران است از چه حرف می زنیم. مثلا با این محاسبه یک ظرف بزرگ آب معدنی حدود 15000 تومان آب می خورد. یک بسته باسلق یا یک ساندویچ یا یک نوشیدنی چیزی حدود شصت هفتاد هزار تومان می شود. وقتی داغ دلت بیشتر تازه می شود که می بینی سال گذشته همین وقت قیمتهای آنها همین بوده و اصلا تغییری نداشته اما آن وقت شما مثلا 50 هزار تومان پرداختی ات می شده ولی الان می شود 90 هزار تومان. برای خودشان هم خیلی چیزی نرمال است و قیمتی ندارد اما وقتی به پولی که ما بابت یورو می دهیم تبدیل می شود افتضاح قضیه و گنده کاریهای اقتصادی که ما مردم عادی باید تاوانش را بدهیم، رو می شود.

یک چیز جدید و ناب در فرودگاه استانبول کشف کردم که نظیرش را در جای دیگری ندیده بودم. در یک زیرزمین و در جایی کاملا گم (سوراخ سنبه واقعی) جایی پیدا کردم که رویش نوشته بود "Rest zone"  (محل استراحت). خیلی جای خوب و جالبی بود و ابتکاری. اتاقی بود که چند تشک تویش انداخته بودند و گوشه و کنارش چندنفری در حال خر و پف بودند. هر چند خیلی ساده بود و چندان هم تمیز نبود اما واقعا برای کسانی مثل من که بیخوابی پروازی می کشند عالی بود. کمی استراحت کردم اما خواب درست و حسابی انجام نشد و همه اش فکر می کردم حیف این وقتها است که می توانم چیزی ببینم و آن را به خواب بگذارنم (بیماری که در سفر می گیرم). یک چیز دیگر هم که آموختم، سالنها و بخشهای ویژه ای بود که مثلا برای پروازهای ترکیش ایر بود. رفتم سراغشان و تا کارت پرواز را دیدند با لبخند و محترمانه فرمودند این بخشها فقط برای بیزنس و فرست کلس است و شماها آخ و پیفی هستید و آنجا راهتان نمی دهند.

یک عیب بزرگ و دلگیرکننده فرودگاه استانبول این بود که هر چه کردم موفق به اتصال به اینترنت نشدم که نشدم و از این بابت نمی بخشمشان. ثبت نام می کردم و کد تائید هم می آمد اما سیستم جوری تنظیم شده بود که کد را نمی خواند و دستی هم نمی شد وارد کرد. خلاصه بی اینترنت مجبور شدیم سر کنیم و فقط یواشکی رومینگ را فعال کردم و یک پیام دادم که رسیده ام و سریع دوباره بستم. چرا که هزینه رومینگ ممکن است از هزینه کل سفر هم بالاتر بزند.

خلاصه، وقت پرواز بعدی شد که به سمت گیت رفتم و چشمتان روز بد نبیند. شلوغی واقعی و غلغله آنجا بود. جمعتی بود از همه رنگ و نژاد و شکل و زبان. با این همه، بدون مزاحمتی یا سر و صدای اضافی برای کسی. تابستان است و فصل سفر. پوشش آقایان، اغلب شلوارک و خانمها هم که هزار و یک مدل و رنگ اما ساده و نپوشیده. با این حال نه کسی نگاه می کرد و نه کسی کاری به کس دیگری داشت.

بعد از کلی انتظار گیت باز شد و سوار شدیم. این بار هواپیما کوچک تر بود و دو ردیف سه صندلی داشت. خوبی بلیط من این بود که زمان گرفتن بلیط از من سوال کردند که صندلی کنار پنجره می خواهم یا وسط که همه پروازها را پنجره برایم گرفتند. یک آقا و خانم اهل ترکیه ای هم کنارم نشستند. صندلی ها تنگ و جا خیلی کم بود. اینجا هم از شدت گرسنگی سر ظهر و خستگی و بیخوابی سریع بیهوش شده و باز تا زمان پذیرایی چیزی نفهمیدم. وقت پذیرایی جالب بود که خانم مهماندار خیلی زشت رو (عجیب بود) پرسید چیکن و یک چیز دیگری که من نفهمیدم. من چیکن انتخاب کردم ولی غذایی که آوردند، یک سری ماکارونی درشت (پاستا) بود که با رب و پیاز تف داده بودند و ما چیکنی در آن ندیدیم.

اینبار بر خلاف هواپیمای قبلی، منوی فارسی نداشت. یو اس بی هم داشت اما فلش مر نخواند و الا مثل سفر مالزی، چه حالی می داد که آدم روی اقیانوس و در آن ارتفاع و غربت موسیقی دلخواه ایرانی و سوزناک خودش را گوش کند. اما فیلمها و موسیقی و سرگرمی و دوربین جلو و زیر هواپیما به قوت خودش باقی بود. با کارتون دیدن و مطالعه و موسیقی شنیدن 6 ساعت پرواز سپری شد. جالب بود که این خانم و آقای بغل دستی از جایشان تکان نخوردند و فقط وقتی من خواستم که به دستشویی بروم آقاهه یادش آمد و هوس دستشویی کرد. در این هواپیما بر خلاف پروازهای ایرانی که همه می خواهند از همه چیز سر در بیاورند، کسی زیاد رفت و آمد و شلوغ بازی نمی کند.

این پرواز هم کلی مناظر زیبا به همراه داشت. برای اولین بار بخش کمی از بال جلوی دیدم را گرفته بود می شد چیزهایی از زمین را دید. وقتی هواپیما داشت ارتفاع کم می کرد و به پورتو رسید از آن بالا چند چیز خیلی به چشم می آمد.

یکی توربینهای بادی بود که خیلی زیاد در کوه و کمر به چشم می خورد و معلوم بود حسابی از این نعمت خدادادی بهره می گیرند. دیگری راه های فراوانی بود که مثل خطهای در هم و برهم در دل مناطق تقریبا سرسبز همه جا از نوک کوه گرفته تا ته دره دیده می شد که نشان می دهد این کشور هزینه می کند و کمی هم تمول برای انجام چنین کارهایی دارد و مهمتر اینکه به فکر راحتی مردم کشور و سهولت رفت و آمد هست. دیگر اینکه پورتو شهری بسیار وسیع و طولانی می نمود. یعنی از وقتی که آثار شهری دیده شد تا نشستن در فرودگاه، مدت مدیدی هواپیما داشت از روی مناطق حوالی پورتو که ساختمان داشت و آباد بود می گذشت. و آخرین و مهمترین موضوع اینکه کشوری سرسبز می نمود. نه فقط سبزی طبیعی بیابان و کوه و کمر که در درون شهر در جای جای آن شما سبزه و درخت و طبیعت را می دیدی که تقریبا متعادل می زد. بر خلاف ایران که شما وقتی تهران را از بالا می بینید فقط چند نقطه اندک آن سبزی به چشم بیا دارد اما اینجا قشنگ سبزی مناطق و پخش بودن آن در همه جا به چشم می آمد.

چرخهای هواپیما به زمین خورد در حالی که من دل توی دلم نبود که این شهر نشسته بر ساحل اقیانوس اطلس در تقریبا غربی ترین نقطه اروپا چه خواب و خیالی برایم در سر خواهد داشت.

اینجا پورتو (1): ایسکو 15م: چطوری کریس

چهار سال پیش، وقتی فینال جام جهانی برزیل با باخت تاریخی 7 بر 1 برزیل در مقابل آلمان به اتمام رسید، صبح روز بعدش نوشتم "جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟". اصلا فکرش را هم نمی کردم که در بهبوهه یک چهارم نهایی جام جهانی 2018 روسیه، در هتلی در پرتغال نشسته باشم و بخواهم سفرنامه پرتغالی بنویسم. آن هم در شرایط جالبی که ایران و پرتغال بازی جانانه و تاریخی را با هم به انجام رسانده و نتیجه شگفت آور مساوی را رقم زده بودند و آن لایی که به پیکه زدند، گویی کیلومتر جام جهانی را در چشم ما ایرانیها صفر کرد. بعد از آن ویدئوی کری‌خوانی بیرانوند قبل از بازی با پرتغال، هر کس می شنید که راهی پرتغالم می گفت رفتی آنجا به رونالدو بگو: چطوری کریس؟! جالب اینکه در این گروه مرگ دور اول جام جهانی، اسپانیای نامدار نیز هم گروه ایران بود و مقصد بعدی سفر من بعد از پورتو، رفتن به بارسلونا در اسپانیا است. شاید این هم از شگفتی های جام جهانی باشد.

عصر روز 18 مهر 1391 بود که آمدیم ایرانداک و دور هم نشستیم تا دکتر فتاحی از پدیده جدیدی به اسم ایسکو رونمایی کرد. همان سالها بود که شنیدیم دکتر فتاحی و خانم پریرخ رفته اند اسپانیا و کما بیش اسم ایسکو به گوشمان خورده بود. بعدا که با ایسکو آشنا شدیم، فهمیدیم که برای شرکت در کنفرانس ایسکو نهم (11 مارس 2009) رهسپار اسپانیا شده بودند. ایسکو مخفف انجمن بین المللی سازماندهی دانش است که از سال 1389 (1367) پایه گذاری شده و به امور مختلفه مرتبط با حوزه سازماندهی دانش در سطح دنیا می پردازد. خلاصه اینکه در آن روز تاریخی، شاخه ایران ایسکو جایکوب شد و در طول این سالها چندان کسی از ایران موفق نشد که مقاله ای در آن ارائه کند. در سال 2015 یک مقاله پوستری ما برای کنفرانس شاخه انگلستان ایسکو پذیرفته شد که آقای احسان محمدی که آن وقت دانشجوی دکتری در ولورهمپتون انگلستان بودند (الان آمریکا هستند) لطف کرد و راهی لندن شد و به نمایندگی از ما پوسترمان را ارائه کرد. برای هر کسی که دلبسته سازماندهی اطلاعات است، ایسکو حکم حج تمتع را دارد. بنابراین، علیرغم همه مشکلاتی که بود، عزمم را جذب کرده بودم که هر طور هست در یکی از کنفرانسهای ایسکو شرکت کنم و حالا (ساعت 5.15 صبح به وقت اینجا و حدود 2.5 نصف شب به وقت تهران) از هتل آنتاس هاوس پورتو دارم تجربه شرکت در کنفرانس ایسکو را گزارش می کنم.

در طول این چند ساله، برای هیچ سفر خارجی به اندازه این سفر شک و تردید به وجودم ندویده بود. چرا که از وقتی خبر ارسال و پذیرش مقاله رسید، وضعیت ارزی، دلاری، یورویی و ارتباطات خارجی کشور یکباره شروع کرد به حرکت متناقص عجیب و غریبی؛ به طوری که اولی رفت به سمت عرش و دومی رفت به سمت فرش. با این همه، وسوسه دیدن این همه سینه چاک سازماندهی اطلاعات از سراسر جهان در یک نقطه روی کره زمین، آنقدر قدرت داشت که با یوروی بیش از 9000 تومان راهی دیار کریس رونالدو شویم. اما در طول این دوساله گذشته، یک نقطه اتکای ذهنی وجود داشته که بیشتر از نیمی از سختی و دلهره سفر را آسان کرده. وقتی ویزای شینگن چندبار ورود و تاریخ دار در جیبت داشته باشی، وسوسه اروپاگردی هم به سرت بزند، حتی یوروی 9000 تومانی هم جلودارت نمی شود.

کار پژوهشی خیلی خوب خانم نگین شکرزاده، دانشجوی کارشناسی ارشد ما، بر روی الگوی PRESSoo ایفلا، و تلاش و توانایی ایشان، باعث شد که یک مقاله خوب انگلیسی از کار در بیاید و راهی ایسکو شود. برعکس سایر کنفرانسها، این کنفرانس پذیرش اولیه را داد اما خواست که حتما هزینه ثبت نام حداقل یک نفر را واریز کنیم تا پذیرش نهایی را بدهد. خوشبختانه از مایملک سفر سال گذشته ایفلا در لهستان، مستر کارتی با مبلغ کارراه اندازی دلار که به قیمت 3750 تومان (تازه خیلی گران حساب کرده بود) باقی مانده بود که اگر هر سه ماه یکبار از آن خرید نکنی، مبلغ 3 دلار از کارت بر می دارد. هزینه 120 یوروی ثبت نام را با کارت پرداخت کردیم که دیدیم نامردی نکرده و 150 دلار از کارت کم کرده. جویا شدیم و دیدیم که هزینه تبدیل دلار به یورو را هم به نامردی از کارت ما برداشته است. خلاصه ثبت نام انجام شد و پذیرش آمد و طبق معمول گیر و گرفتاریهای گرنت و فرمهای سفر و ... که بازهم مثل همیشه علی رغم داشتن حدود یک ماه وقت، حضرات اداری دانشگاه در هفته آخر با هزار بگیر و ببند بالاخره مجوزهای لازم را دادند.

دو سه روز مانده به سفر بلیط و یک روز مانده به پرواز هتل رزرو کردیم و رهسپار شدیم. اما این بار تجربه جدید دیگری را از سر گذراندم. ایران پرواز مستقیم به پرتغال ندارد و دو مسیر رایج آن از طریق هواپیمایی "ترکیش ایر" و "ال ایتالیا" است که با توجه به زمان و شرایط و هزینه، همای سعادت این سفر روی دوش ترکیش نشست و من عازم استانبول زیبا شدم.

زندگی، چکه چکه (1)

می‌خواستم قبل از اینکه مهلت نانوشته یکماهه دلگفته ها تمام شود مطلبی را متفاوت قلمی کنم. شروع کردم و نوشتم و نوشتم و شد مطلبی با عنوان "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" که از سخن هفته لیزنا سر درآورد. چون دیدم به درد همه کتابداران می‌خورد و ممکن است افراد کمی به این خانه سر بکشند جز دوستان جان جانی که وفادار آن مانده‌اند. به همین خاطر به آنجا فرستادم و در اوج تعطیلات یعنی 14 خرداد 97 منتشر شد که مشتاقات می‌توانند بخوانند.

اما در مورد مطلب این ماه دلگفته‌ها، عرض کنم که اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد که دیگر شیدایی ما سر به آسمان می‌ساید، داشتم در احوال این دو ماهه چون برق گذشته سیر می‌کردم که دیدم چقدر اتفاقات مهمی برایم رخ داده. بدم نیامد که شمه‌ای از احوالات این جانب در بهار برایتان بگویم تا هم اشتراک تجربه و احساس بشود و هم در تاریخ بماند و شاید روزی به کار خلق‌الله بیاید. طرفه آنکه مدتی روزنوشت می نوستم و با دوستی عزیز با هم به اشتراک می‌گذاشتیم که هنوز هم خواندن آنها شوق‌آور و خوشحال کننده است. یک مساله دیگر هم در مورد روزنوشته ها این است که فکر می‌کنم همه آدمها (بعید می دانم استثنا داشته باشد) به زندگی همدیگر علاقه مند هستند و مشتاقند تا بدانند دیگران در زندگی خصوصی خود چگونه گذران می‌کنند. بخشی از این به خاطر فضولی است (که جزء سرشت آدمی است) اما بخشی برای درس آموزی و الگوگیری است که همه ما دوست داریم بدانیم آدمهای دیگر به ویژه موفقها چه می‌کنند و اگر شد ما هم از آنها بیاموزیم.

همانطور که در این مطلب "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" نوشتم خانم رهادوست 3 بهمن 1396 آمد کتابخانه ما و وقتی از کارهای متنوع و مختلف کتابخانه برایش گفتیم، اشاره کرد که هر کس یک دفتر داشته باشد که اتفاقات روزانه را بنویسد چقدر خوب است و از من پرسید که داری؟ گفتم دفتر به آن معنا ندارم اما الان می‌توانم به شما بگویم که هفته پیش، ماه پیش، سال پیش و حتی ده سال پیش در چنین روزی کجا بوده‌ام و چه کرده‌ام و چه اتفاق مهم زندگی یا کاری برایم افتاده است. سالهای سال که تقویم‌های جیبی کوچک دارم در درون آنها وقایع مهم هر روزه را می‌نویسم و یک تفریحم این است که هر چند وقت یک بار به سراغشان می‌روم و مثلاً سال پیش یا 5 سال پیش در چنین روزی را می‌بینم که چه شده است. یک تایم تیبل (برنامه ماهانه) دارم که خودم طراحی کرده‌ام و همیشه خدا همراهم است و برای هر ماه یک برگ A4 دارد که به تفکیک روز جدا شده و جلسات و قرارهای روزانه را در آن می‌نویسم. در خانه ما همه چیز از سیر تا پیاز خرج کرد و درآمد با سه ستون موضوع، قیمت و تاریخ نوشته می‌شود. خودش یک دفتر خاطرات است که ارزیابی اقتصادی و مالی هم می‌دهد. سر هر ماه هم مخارج آن ماه حساب می‌شود و در آخر سال هم دخل و خرج و تراز سالانه. نه به عنوان وسیله‌ای برای صرفه جویی یا هر گیر دادن مالی، فقط به عنوان یک سند که الان بعد تاریخی و خاطراتی پیدا کرده. اتفاقاً از روی همین مدارک برای همگان گفتم که سال پیش و ماه پیش در این تاریخ چه رخدادی وجود داشته که همه متعجب شدند. اما واقعاً ضرورت دارد که آدم حتماً حتماً بنویسد. چه وقایع نگاری، چه دفتر خاطرات، چه کارنگاری و ... دفترهای خاطره قدیمی حکم طلا را دارند و باید قدرشان را دانست و الان باید چیزهایی نوشت مثل اندوخته که برای سالهای بعد به کار آید و شما با آنها دلخوش باشید و خاطرات شیرین دلتان را گرم کند.

بگذریم. حالا تصمیم گرفته‌ام تا میانه اردیبهشت را تا جایی که شد بنویسم. ببینیم چه پیش می‌آید:

  • عید را در همدان، آرتیمان و زیبا کنار گذراندیم. کتاب خواندیم و کلی فک و فامیل دیدیم و تفریحات روزمره‌ای که باید ذهن و دل را آماده یک سال کند. روز اول عید پدر و مادر رفتند برای نوعید شوهر خاله مرحومم به کرمانشاه و ما که نمی‌خواستیم روز اول سال با عزا شروع شود و کار دیگری هم نداشتیم با خانواده برادرم چون هر دو میهمان خانه پدری بودیم، راه افتادیم و رفتیم بروجرد زیبا. باغ پرندگان را دیدیم و جای همه خالی کباب خوش طعم و معروف بروجرد را تجربه کردیم. البته در سه وعده آنقدر که بچه‌ها در حرکتی نادر اعلام کردند که دیگر نمی‌خورند.
  • 28 فروردین: مجمع عمومی انجمن کتابداری برگزار شد. از سال 1381 عضو فعال انجمن هستم و در این مجمع آقای دکتر مقصود فراستخواه صحبت‌های شیرینی کردند که کلیدواژه کنشگر مرزی ایشان هم ماندگار شد و هم دستمایه طنز.
  • 29 فروردین 97: در رادیو گفتگو یک برنامه داشتیم با این مشخصات که پخش شد:
  • برنامه "مناظره اجتماعی" با موضوع «پائین بودن سرانه مطالعه» از رادیو گفتگو. با حضور دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی و دکتر دهنادی و آقای کفاش. مجری: علی جعفری؛ تهیه‌کننده: خانم پرندآور. تاریخ ضبط: 29/1/97. ساعت 10-12. زمان پخش: سه‌شنبه 4/2/97، ساعت 16.
  • 29 فروردین 97: نشستی در ایبنا داشتیم با مشخصات زیر:
  • حاجی‌زین‌العابدینی، محسن. میزگرد ایبنا با موضوع ((جریان حرفه‌ای کتابداری از دانشگاهیان این رشته جلو افتاده است)). خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا). تاریخ مصاحبه 29/1/97. تاریخ انتشار: 3/2/97. شرکت‌کنندگان در مصاحبه: سید ابراهیم عمرانی، سیامک محبوب، مصاحبه‌کنندگان: مهتاب دمیرچی، آقای حسین‌زاده.
  • 30 فروردین 97: با سه نفر از دوستان جان رفتیم لاهیجان و سیاهکل و زیباکنار. تا توانستیم خندیدیم. ناهار را در رستوران پرویز رشت آن‌قدر خوردیم که دیگر جای یک‌دانه برنج هم نداشتیم. بعد هم چند زمین و باغ و ملک دیدیم که به حمدالله هیچ‌یک را هم نتوانستم بخریم و جای دیگری سرمایه‌گذاری کردیم. برگشتن از جنگل‌های زیبای سیاهکل برگشتیم و کیف کردیم. جایی که در زلزله 1396 در رودبار کامل تخریب‌شده بود را دیدیم. شب هم رفتیم باغ یکی از دوستان در روستای زاغه نزدیک آبیک و کلی خنده و خاطره.
  • 1 اردیبهشت 97: یک جلسه با مدیران اجرایی دانشکده‌های و واحدهای دانشگاه در مورد امور کتابخانه داشتیم. برای اولین بار چنین جلسه‌ای برگزار می‌شد و اصلاً خوب نبود. خیلی‌هایشان متأسفانه درک درستی از کتابخانه و جایگاه آن نداشتند و خیلی تأسف خوردم.
  • 2 اردیبهشت 97: رویای مکتبی عزیز به همراه شیرین و راینر از آلمان آمد ایران. رفتم فرودگاه دنبالشان و همان روز نرم‌افزار ویز را نصب کرده بودم که خیلی برای مسیریابی کمک کرده و می‌کند. از چند ماه قبل رؤیا برنامه را گفته بود و قرار بود شب را خانه ما باشند و فردا رهسپار یزد شوند. صبح باران می‌آمد و دیر از خانه بیرون آمدیم و لحظه آخر به هواپیما رسیدند. اما هواپیما نتوانست در یزد بنشیند و برگشتند تهران و یزد حذف شد و رفتند اصفهان. رؤیا تا 23 اردیبهشت ایران بود و روز 20 اردیبهشت با هم رفتیم تا پلور و راینر دماوند را از نزدیک دید و عکس گرفت و بعد هم ظهر ویلای خانم انصاری در دماوند و مدرسه طبیعت و در باران شدید برگشتیم.
  • 4 اردیبهشت 97: رفتم کاشان. در بهار و باران و عطر و گلاب. در مورد تجربه‌های جهانی پایتخت کتاب صحبت کردم و سوتی هم دادم. پایتخت کتاب 2019 را شارجه قطر معرفی کردم که بعد متوجه شدم که حواسم نبوده و مربوط به امارات است. با آقای شش جوانی همسفر بودیم و آشنا شدیم و سفر خاطره سازی بود.
  • 5 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی چک آمد ایران. کمیته روابط بین‌الملل انجمن با کتابخانه ملی برنامه‌های خوبی برایشان تدارک دیده بودند. به یمن حضور یکی از دانشجوهای دانشگاه در روابط بین‌الملل کتابخانه ملی، همه کسانی که آنجا می‌آیند یک سر هم به کتابخانه مرکزی ما در دانشگاه شهید بهشتی می‌زنند و بازتاب خوبی دارد. همه هم عاشق کتابخانه کودک زیبای ما در کتابخانه می‌شوند. بعد از این مراسم ناهار ویژه و بهاری با دوستان قدیمی و دلنشین در کتابخانه ملی داشتیم که خیلی اتفاق خوش‌آیند و در زمره غیرمنتظره‌های اردیبهشتی رده‌بندی شد.
  • 6 اردیبهشت 97: فرزاد مریضی سختی گرفت و باید پنی‌سیلین می‌زد. یکی را تست کرده و زده بود. دومی را زیر با نمی‌رفت بزند. خودم دست به کار شدم و بعد از مهروموم‌ها پنی‌سیلین تزریق کردم. فربد داشت از هیجان آمپول زدن من به فرزاد سکته می‌کرد. کلی فیلم و عکس گرفت و برایش اتفاقی غیرقابل باور بود.
  • 8 اردیبهشت 97: شورای هماهنگی کتابخانه‌های دانشگاه در دانشکده تربیت‌بدنی برگزار شد. از آبان 94 که آمدم کتابخانه این شورا را راه‌اندازی کردم و هر ماه در کتابخانه یک دانشکده برگزار می‌شود که الان یک دور کامل آن تمام‌شده و دور جدید شروع شده است.
  • 10 اردیبهشت 97: ناهار بازنشستگی آقای دکتر عباس گیلوری همکار قدیمی ما در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد بود. اولین بازنشسته از نسل کسانی که کارشان را با مرکز JSIS شروع کرده بودند. ناهار در رستوران بلوط بود با کبابهای یک متری معروفش. قدیم‌ترها این مراسم با املت صبحانه‌ای برگزار می‌شد ولی اخیراً ارتقا یافته و به ناهاری مجلل در کنار همکاران و دوستان قدیمی تبدیل شده که خیلی می‌چسبد.
  • 11 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی صربستان نشستی در کتابخانه ملی داشت و نتوانستیم میزبان ایشان در کتابخانه دانشگاه باشیم. شاعر بود و از کتابداری و کتابخانه اطلاع چندانی نداشت و خیلی توی باغ نبود. انگلیسی هم نمی‌دانست.
  • 11 اردیبهشت 97: قرار است در تیرماه المپیاد جهانی زیست شناسی در دانشگاه برگزار شود و کتابخانه ما هم بخشی از محل برگزاری است. 300 نفر از همه کشورهای دنیا می‌آیند. باید کتابخانه را برایشان آماده می‌کردیم. همین روز شروع کردند به جابجایی مرجع کتابخانه و حالا نزدیک یک ماه است که تمامی زیر و زبر کتابخانه به هم ریخته و تیشه و ماله و نقاشی و کلی کارهای دیگر. راضی هستیم هر چند خیلی سخت است. بالاخره یک روز باید این اتفاق می‌افتاد. هزینه‌ای میلیاردی برای برگزاری هست و باید بازسازی محیط از این محل تأمین اعتبار و درست شود.
  • 12 اردیبهشت 97: نمایشگاه کتاب در مصلی شروع شد. اتفاق مهم و فرهنگی سال. به چند جهت درگیر نمایشگاه می‌شویم. اول خرید کتابخانه‌های خودمان که امسال حدود 600 میلیون تومان بودجه گرفتیم، دوم نشستهای نمایشگاه که امسال فقط دو تا داشتیم، سوم خرید برای سایر جاها، و چهارم بازدید با بچه‌ها و کتاب خریدن و ترافیک حاصل از نمایشگاه و ... امسال هم باران آمد و کلی بساط نمایشگاه را به هم ریخت. فرزاد برای خودش رفت نمایشگاه و کلی کتاب خرید. با فربد رفتیم و اولش نمی‌دانست چه کند و چه بخرد. اما در نشر افق یک کتاب دید با عنوان "شاهزاده ایرانی" که فیلش را دیده بود. مشتاقانه تورق کرد و آن را خرید و بعد هم یخش آب شد و نیم میلیونی کتاب خرید. مجموعه نیلی که از روی فیلیکس ساخته شده خیلی خوب بود. در غرفه فرهنگنامه خانم مسئول ازش پرسید اگر یه سوالی داشته باشی از کجا جوابش رو پیدا می‌کنی. تند و تیز گفت از فرهنگنامه. تا خانومه آمد شروع کند گردنش را کشید و گفت همه‌اش را داریم. خانومه گفت یعنی چندتایش؟ این را هم دارید؟ گفت تا جلد 17 و حرفش. بنده خدا دیگر چیزی نگفت و فقط تشویق کرد. من هم کیف کردم. آقایی آنجا داشت کتابها را نگاه می‌کرد که با تعجب به فربد نگاه کرد و بعد به من سلام کرد و خیلی گرم مرا به اسم صدا کرد. اولش تا مدتی نشناختم و بعد فهمیدم آقای محمد گلابیان از هم دوره ایهای 25 سال پیش کاردانی در دانشگاه فردوسی مشهد است. او که در جوانی خیلی خوش تیپ و سرآمد بود آنقدر شکسته و پیر شده که واقعاً قابل شناختن نبود.
  • 12 اردیبهشت 97: تاریخ تکرار شد. شاید یادتان باشد که در همین دلگفته ها پستی دارم با عنوان: "کانتر نمی‌دانم چند را داری؟" در مورد گیم نت رفتن فرزاد. حالا فربد می‌خواست که برود گیم نت و چند روزی ورد زبانش شده بود. روز 12 اردیبهشت دستش را گرفتم و رفتیم گیم نت تازه تأسیس محل. من نشستم به خواندن کتاب "رهش" از رضا امیرخانی و فربد مشغول بازی شد. جالب بود که آقای گیم نت می‌گفت در اینجا مسابقه می‌گذارند و از این حرفها. جالب‌ترش این بود که جشن تولد برگزار می‌کنند. یکی بچه‌ای که تولد دارد آنجا را برای مثلاً دو یا چهار ساعت به قیمت گزافی اجاره می‌کند و با دوست‌هایش می‌آیند و چهار یا پنج کنسول بازی به آن‌ها می‌دهند که کیک بخورند و بازی کنند و تولد بگیرند. این هم تولدهای به سبک یعجوج و معجوج.

فاخرپسند بارمان آوردند

سر و صدا برای آن وقت نیمه شب غیرعادی بود. رد صدا را گرفتم و فهمیدم از پشت خانه است. آرام از پلکان چوبی رفتم روی پشت‌بام و سینه‌خیز خودم را به سمت صدا کشاندم. دو نفر داشتند تقلا می‌کردند از پلکان کوتاهی که به زور تا نصف دیوار می‌رسید، از دیوار سنگی پشت خانه بالا بیایند. همین که یکی‌شان رسید لبه پشت‌بام، در نور مهتاب شب چهارده صورتش را دیدم. دستم را دراز کردم و گفتم: "دستت را بده به من تا بکشمت بالا". چشمش که به من افتاد، وحشت‌زده افتاد پایین و با همدستش، لنگ لنگان پا به فرار گذاشتند. شب دراز بود و صحبت به مدازمائیل (مردآزما) کشیده شد. بعد هم فال‌گیرهای محل بالا و خاطرات بچگی و رفتن به خرم‌آباد با الاغ و زلزله و ....

این‌ها بخشی از مراسم شب‌های سه‌شنبه و شب‌نشینی‌های شب‌های دیگر هفته بچگی ما در دهه شصت بود. عمو مجتبی می‌گفت و ما هم از ترس کم مانده بود قالب تهی کنیم. با خودم فکر می‌کردم که این همه خاطره داستان‌های پر هیجان و مخوف را از کجا و چطور کنار هم ردیف می‌کند که هر یک از آن دیگری بهتر از آب در می‌آید. وقتی که فیلم دلخواه همه تمام می‌شد، تازه بازار خاطرات و تعریف از قدیم ندیما گرم می‌شد و گل می‌انداخت. حیف که باید صبح به مدرسه می‌رفتیم و بساط عیشی چنین دلخواه زود جمع می‌شد.

دهه شصت، اگر چه جنگ بود و کمبود و بحران فراوان، اما از نظر فیلم و سریال وضعمان خوب بود. شب‌های سه‌شنبه ساعت 9 به طور معمول یک سریال ایرانی پخش می‌شد و شب‌های یکشنبه هم سریال خارجی –عمدتاً ژاپنی، عصر جمعه ساعت 4 فیلم سینمایی و هر روز ساعت 5 بعدازظهر هم برنامه کودک بود، به استثنای جمعه‌ها که برنامه کودک از ساعت 2 تا 4 پخش می‌شد. مقایسه تلویزیون قدیم با وضعیت حال حاضر شبکه‌ها و تلویزیون مثل مقایسه تالار عروسی که غذا را به صورت سلف سرویس ارائه می‌کند با تالاری است که فقط یک نمونه غذا را به مهمان‌ها می‌دهد. آن وقت، هر چه پخش می‌شد همان یکی بود و مجبور بودی که همان را ببینی و این همه شبکه‌های گسترده و متنوع در کار نبود. به همین دلیل مثل تک غذای رستوران که همه با آرامش می‌خورند و لذت می‌برند، همه تمام و کمال آن‌ها را می‌دیدند و لذت می‌بردند. نه مثل تالار سلف سرویس که همه حمله می‌کنند و از هر غذایی دو سه برابر میزان مصرفشان بر می‌دارند و آخر سر هم معتقدند که نتوانسته‌اند حق مطلب را ادا کنند و گرسنه مانده‌اند.

فرصت‌های پخش تلویزیون کم بود و می‌بایست خوراکی را در آن می‌ریختند که هم از گسترش تهاجم فرهنگی و فیلم فارسی‌های قاچاق در ویدئوهای فیلم بزرگ و یواشکی آن وقت جلوگیری کند و هم اینکه مردم را سرگرم و در عین حال آگاه و انقلابی بار بیاورد. به همین خاطر، علی‌رغم همه محدودیت‌ها و سانسورهایی که بود، به نظر می‌رسید که بیشتر تأمل و تعمق به کار گرفته می‌شد که این فرصت طلایی پخش تلویزیونی به بطالت نگذرد. تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت و تازه شبانه‌روزی هم نبود. یعنی برنامه‌ها معمولاً از حدود ساعت 3 بعدازظهر با "گمشدگان" شروع می‌شد و حدود 12 شب هم با پخش سرود جمهوری اسلامی، جای خودش را به برفک می‌داد. این گمشدگان که گفتم فیلم یا سریال نبود، بلکه تصاویر افرادی بود که گم شده بودند و در تلویزیون پخش می‌کردند که اگر کسی از آن‌ها اطلاعی دارد خبر بدهد و مژدگانی دریافت کند.

سریالهای آن زمان تلویزیون به قدری جذاب بود که در زمان پخش آن‌ها، خیابان‌ها کاملاً خلوت شده و شهر در خاموشی و سکوت فرو می‌رفت. به ویژه در زمان پخش سریال "سال‌های دور از خانه" که در ایران به اوشین معروف شد، از قبل از ساعت 9 که زمان شروع سریال بود، با چنان سرعتی مردم به طرف خانه‌ها می‌رفتند که آدم یاد حکومت نظامی که از ساعت 9 شب شروع خواهد شد، می‌افتاد. البته شاید درست نباشد که همه تأثیر را فقط از جنس جذابیت فیلم و گیرایی داستان بپنداریم، چرا که شاید یک دلیل دیگر هم این بود که مردم این همه سرگرمی های متنوع و گزینه‌های فراوان روی میز نداشتند. با این حال، همان کم و محدودی که خوب عرضه می‌شد، می‌توانست همه را میخکوب کرده و دل توی دل آدم نباشد تا هفته بعد که ببیند ادامه قصه و ته ماجرا چه خواهد شد.

اولین سریالی که از شب‌های سه شنبه یادم می‌آید، سربداران است. سریالی تاریخی و پر طمطراق که از یک سو هم‌راستا با درس‌های تاریخی ما بود و از سوی دیگر صحنه‌های جنگ و زد و خوردی داشت که هیجان را تا به اوج می‌رساند و برای نوجوانی ما، حکم یک سری کامل کشتی کچ اصیل آمریکایی پر هیجان را داشت. بدترین قسمت‌هایش، صحبت‌های قاضی شارع منفور و حرف‌های بی هیجان او بود که هیچ از آن‌ها سر در نمی‌آوردیم و حسابی از طولانی بودن حرف‌هایش کسل می‌شد. با این حال، اگر چه کل داستان و فیلم در ذهن ما ثبت و ضبطی نیافته اما هنوز هم طوغای و شیخ حسن جوری و قاضی شارع و اولجایتو و بسیاری نام‌های تاریخی دیگر در ذهن بینندگان آن وقت این سریال تا ابد نقش بسته است.

بعد از اتمام سریال بلند سربداران، سریال سلطان و شبان جایگزین آن شد. سریالی که نه به اندازه سربداران ولی جذابیت‌های خاص خودش را داشت. محیط روستایی بخش‌هایی از داستان و قصه‌ای که یک چوپان جایش با پادشاه عوض می‌شود، آرزوی ذهن ساده و خرافه دوست آن زمان ما و بسیاری از بزرگ‌ترها بود. اینکه یک‌باره از چوپانی در بیابان به جبه پادشاهی و زندگی پر ناز و نعمت برسی هم خواستنی است و هم پارادوکس‌های (تضادهای) رفتاری آن بسیار طنزآلود می‌شود که می‌تواند مخاطب را به صورتی نگه دارد. سلطان و شبان که تمام شد، سریال آینه شروع شد و بعد هم اگر اشتباه نکنم، پدرسالار. همین قصه سریالی سریالها ادامه داشت تا ابتدای دهه هفتاد که شرایط زندگی ما تغییر کرد. سریال هزاردستان مرحوم علی حاتمی عصرهای جمعه پخش می‌شد و راستش را بخواهید در آن زمان خیلی از آن سر در نمی‌آوردم و با آن حال نمی‌کردم. اما بازی استادانه کسانی مثل محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بی‌مخ و جمشید مشایخی دوست‌داشتنی و ... آن‌قدر عالی بود که با همه مبهم بودن داستان برای ما، نمی‌شد از آن گذشت.

 این برنامه شب‌های سه شنبه بود و از وقتی که شبکه 2 راه افتاد (در شهر و روستای ما از اواخر دهه شصت راه‌اندازی شد ولی این شبکه از سال 1358 در شهرهای بزرگ برنامه داشت)، سریالهایش در شب‌های یک شنبه پخش می‌شد که سال‌های دور از خانه (اوشین)، هانیکو (اسم اصلی سریال یادم نیست)، از سرزمین شمالی و ... که عمدتاً سریالهای ژاپنی بودند از این شبکه پخش می‌شد. شب‌های جمعه هم مدتی سریالی ژاپنی پخش می‌شد به اسم "پدر مجرد" که شخصیت اصلی آن پسری به اسم "شوئیچی" بود. به دلیل همزمانی آن با هیئت تلاوت قرآنی که شب‌های جمعه هر هفته در منزل یکی از هم ولایتی‌های محله پایین برگزار می‌شد و پدر خیلی علاقه داشت که حتما ما شرکت کنیم و وقتی زورش به برادر بزرگم نمی‌رسید، مشتاقانه مرا با خودش می‌برد، حسرت دیدن این سریال دوست‌داشتنی به دلم ماند.

ناگفته نماند که همه این‌ها در کنار کارتن‌هایی که عاشقانه دوستشان داشتیم جریان داشت. کارتن‌هایی مثل، حنا دختری در مزرعه، بچه‌های مدرسه آلپ (شخصیت دوست‌داشتنی گالنی)، بن و سباستین، هاچ زنبور عسل، مدرسه موش‌ها، مسافران (خانواده دکتر ارنست) و ... بود. یک زمانی هم میشل استروگف و جزیره اسرارآمیز پخش شد که اولی به سرعت سانسور شده و ناتمام ماند و خاطره‌ای از آن ندارم اما عاشق دومی بودیم ولی یادم نیست کی و از کدام شبکه پخش می‌شد.

در این زمان به قول همان برنامه گمشدگان اول شروع کار روزانه تلویزیون که می‌گفت فلانی، 27 ساله از تاریخ فلان از خانه خارج‌شده و هنوز مراجعت نکرده و...، ما هم از مهر 1370 از خانه خارج‌شده و دیگر مراجعت نکردیم. به دلیل شرایط دانشجویی و در اختیار نداشتن تلویزیون از یک سو و جذابیت‌های شب نشینی های دائمی دوران دانشجویی، کلاً تلویزیون از زندگی ما حذف شد. اگر چه در نمازخانه خوابگاه تلویزیون بود و خیلی‌ها مشتاقانه می‌رفتند و در آنجا تلویزیون نگاه می‌کردند، اما برای ما دیگر جذابیتی نداشت. من که شدیداً تلویزیون دوست بودم و معتاد کارتن، حالا دیگر اصلاً نگاه نمی‌کردم و تنها فیلمی که از ابتدای دهه هفتاد تا میانه آن را گاه‌گاه در خانه یا چند باری در خوابگاه نگاه کرده بودم، سریال جنگجویان کوهستان با دو شخصیت اصلی لینچان و اوسانگ نیا بود. دیگر خاطرم نیست چیز زیادی در این زمان‌ها دیده باشم.

برنامه‌های نسبتاً خوش‌ساخت و خوش محتوای آن دهه علاوه بر سرگرم کردن مردم، یک حس اجتماعی مشترک هم به آن‌ها می‌بخشید. بسیاری از همسایه‌های ما تلویزیون نداشتند و آن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچِ قرمز رنگ ما که همیشه خدا هم آنتنش مشکل داشت و باید کلی با آن ور می‌رفتی تا یک فیلم ببینی، محور تجمع و گفتمان چندین خانواده بود. یعنی در طول هفته هر شب به خانه یکی می‌رفتیم ولی شب سه شنبه، همه در خانه ما جمع می‌شدند که سریالهای مذکور را ببینند. این فرصت‌ها برای ما بهشتی می‌ساخت. هم با بچه‌ها هم بازی می‌شدیم و بعد از اتمام سریال هم بازی‌های دلخواه داشتیم و هم اینکه از شنیدن خاطران و قصه‌های بزرگ‌ترها حسابی کیفور می‌شدیم. اگر چه امکانات کم بود اما از همین کمینه‌ها، بیش‌ترین لذت را می‌بردیم. ضمن اینکه لذت دیدن فیلمی خوب با کسانی دیگر که مثل شما به آن عشق می‌ورزند، لذت آن را دو چندان می‌کند. تازه، فردا و تا هفته بعد که قسمت جدید سریال پخش بشود، تو مدرسه و محله جزء جزء فیلم‌ها و سریالها تشریح می‌شد و دل و جگر فیلم را در می‌آوردیم از بس در مورد آن صحبت کنیم و هی تکرار و تعریفش کنیم. خدا می‌کرد و قسمتی که آن هفته پخش می‌شد، صحنه‌های جنگ و مبارزه هم داشت. از صبح علی‌الطلوع روز بعد، همه بچه‌ها می‌شدند آرتیست نقش اول و می‌خواستند تمامی حرکات دیده‌شده در تلویزیون را روی دیگران اجرا کنند.

اثرگذاری، رفتارسازی و تجمیع احساسی مردم به مثابه نخ تسبیح به هم مرتبط کننده، نقشی بود که سریالها و فیلم‌های آن زمان ایفا می‌کردند و ما هم با آن‌ها زندگی می‌کردیم و با شادی و غم هنرپیشه‌ها مودمان تغییر می‌کرد. چنان که گفتم، اگر چه مردم گزینه دیگری برای سرگرمی نداشتند ولی، کارگردان‌هایی مثل علی حاتمی (هزاردستان)، محمدعلی نجفی (سربداران)، رضا سبحانی (سطان و شبان)، کیهان ملکی (بوعلی سینا) که بنیه و تجربه کار قبل از انقلاب را داشتند، موفق شدند در زیر همه فشارها و سختی جنگ، مفری برای آسایش خیال مردم در تلویزیون بگشایند. هم‌نسلان ما نمی‌توانند بازی‌های عالی کسانی چون علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، سوسن تسلیمی، امین تارخ، داود رشیدی، جمشید مشایخی، افسانه بایگان، شهلا ریاحی، گلاب آدینه، مهدی هاشمی و بسیار بازیگران توانای آن دهه را از یاد ببرند.