بعضی موضوعات چنان به آدم می چسبند که دیگر نمی شود از خود جدایشان کرد. مثل پوستی که به تن می چسبد و دیگر از آن رهایی نداری. خواندن هم به من چسبیده، شاید هم من به آن چسبیده ام. حالا می فهمم چرا کتابی که حاصل مصاحبه با "امبرتو اکو" و "ژان کلود کوریر"، شده "از کتاب رهایی نداریم". چون بشر هر کاری که بکند، از این پدیده از ازل خوب اختراع شده رهایی ندارد. هر چند که شکل و شمایل آن تغییر کند. به قول سهراب:

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

همین طور اتفاقی، خواندن شد موضوع دو برنامه در دو روز پشت سر هم. ظهر جمعه 30 آذر 1397، مجموعه "پرده‌سرای گلچین" گردهمایی به مناسبت یلدا ترتیب داده بود و من هم دعوت شدم که قبل از ناهار در هتل بین‌المللی فردوسی، برای کارکنان و مدیران این مجموعه درباره کتابخوانی صحبت کنم. برای خودم خیلی هیجان‌انگیز و جالب بود که یک مجموعه فروشگاهی و تجاری در زمینه پرده و تزئینات داخلی چه دخلی می تواند با کتاب و مطالعه داشته باشد. وقتی در آنجا آقای دکتر عیسی جلالی (آنهایی که فیلم راز را دیده اند ایشان را می شناسند) را هم زیارت کردم که در باب ضرورت خودشناسی در کار صحبت کرد، تازه پی بردم که یک مجموعه تجاری چگونه می تواند موفق شود. وقتی مدیری فهیم و نوطلب و خلاق، در راس مجموعه باشد و تشخیص دهد که کارکنانش وقتی می توانند اثربخش باشند و سود تجارت را تضمین کنند که حال خوب داشته باشند، آن وقت به ترویج کتابخوانی هم اهمیت می دهد.

اتفاق دوم، دعوت برای حضور در برنامه "صبح با خبر" در "شبکه خبر تلوزیون" بود که آنجا هم باز در مورد مطالعه خواسته بودند صبحت کنم. سالهاست که این موضوع دارد با من می چرخد و با تمام جان و دلم دوستش دارم. آخر چه چیزی می تواند از عنصر آگاهی بخش انسانها یعنی کتاب زیباتر و دلفریب تر باشد؟ به همین خاطر، فکر کردم چه چیزی می تواند در این زمینه برای مخاطبان عام و تشنه آگاهی مفید باشد؟

موضوعی که این روزها ذهن مرا به خود معطوف داشته، موضوع مهم تفکر است. آدمی وقتی فکر می کند، در واقع با واژه ها فکر می کند. اگر در موضوعی به قدر کافی آگاهی نداشته باشد یعنی اینکه واژه هایی برای فکر کردن ندارد. مثلا اگر ما بدون آگاهی بخواهیم در مورد خوشه سنبله و کهکشانها فکر یا تخیل کنیم و در باب آنها سخن برانیم، با فقر واژگان مواجهیم و چیز زیادی از ما نخواهد تراوید. در حالی که مطالعه در ساده ترین شکل ممکن آن، واژه به ما می آموزد که می توانیم با آن به تفکر بپردازیم.

همه آدمها به دنبال این هستند که شرایط ایده‌آلی برای خود فراهم بیاورند. این ایده‌آل در سایه تعادل به دست می آید. در علم پزشکی واژه ای هست با عنوان "هموستاز". یعنی تلاش اندامهای مختلف برای ثابت نگه داشتن مواد موجود در بدن. یعنی تعادل بین اندامهای مختلف تا انسان بتواند به زندگی معمول خودش ادامه بدهد. زندگی هم مثل بدن وقتی می تواند به درستی به پیش برود که زندگی هموستازیک فراهم باشد. یعنی اینکه، بین تمامی اجزاء، رفتارها و اقدامات بشر، هماهنگی وجود داشته باشد. این مهم به دست نمی آید مگر اینکه آدمی به همه اکناف و گوشه های زندگی خویش نظر افکند و به صورتی منطقی وضعیت آنها را در حالت تعادل بگرداند. یعنی اینکه نه چیزی زیاده باشد و نه چیزی اندک. لازمه تشخیص، ارزیابی و ادامه زندگی تعادلی یا هموستازیک، داشتن تفکر منطقی است و برای دست یازیدن به تفکر منطقی باید آگاهی وجود داشته باشد. بدین معنا که نسبت به جزئیات زندگی در این کائنات گسترده، حواشی و محیط پیرامونی و وضعیت و حالات خود آگاهی و دانش مناسب و کافی کسب کرده باشد. این دانش از کجا به دست می آید؟ از خواندن و کنکاش در کتابهای خوب. وقتی فردی مطالعه می کند، دارد خودش را مجهز به ابزار و سلاح تعادل می کند و نمی تواند موفق باشد مگر اینکه به قدر کافی شناخت عمیق از طریق خواندن و کتاب به دستی حاصل آورده باشد.

متاسفانه این مطلب بعد از این همه مدت ناتمام ماند. مطالب دیگری که باید به آن بپردازم و کاملش کنم به شرح زیر است:

  • تفکر تحلیلی
  • تفکر انتقادی
  • تفکر خلاق
  • اطلاعات آلوده و پالوده
  • تخیل و توهم (وهم و خیال)
  • خواندن و خواندن و خواندن