فاخرپسند بارمان آوردند
سر و صدا برای آن وقت نیمه شب غیرعادی بود. رد صدا را گرفتم و فهمیدم از پشت خانه است. آرام از پلکان چوبی رفتم روی پشتبام و سینهخیز خودم را به سمت صدا کشاندم. دو نفر داشتند تقلا میکردند از پلکان کوتاهی که به زور تا نصف دیوار میرسید، از دیوار سنگی پشت خانه بالا بیایند. همین که یکیشان رسید لبه پشتبام، در نور مهتاب شب چهارده صورتش را دیدم. دستم را دراز کردم و گفتم: "دستت را بده به من تا بکشمت بالا". چشمش که به من افتاد، وحشتزده افتاد پایین و با همدستش، لنگ لنگان پا به فرار گذاشتند. شب دراز بود و صحبت به مدازمائیل (مردآزما) کشیده شد. بعد هم فالگیرهای محل بالا و خاطرات بچگی و رفتن به خرمآباد با الاغ و زلزله و ....
اینها بخشی از مراسم شبهای سهشنبه و شبنشینیهای شبهای دیگر هفته بچگی ما در دهه شصت بود. عمو مجتبی میگفت و ما هم از ترس کم مانده بود قالب تهی کنیم. با خودم فکر میکردم که این همه خاطره داستانهای پر هیجان و مخوف را از کجا و چطور کنار هم ردیف میکند که هر یک از آن دیگری بهتر از آب در میآید. وقتی که فیلم دلخواه همه تمام میشد، تازه بازار خاطرات و تعریف از قدیم ندیما گرم میشد و گل میانداخت. حیف که باید صبح به مدرسه میرفتیم و بساط عیشی چنین دلخواه زود جمع میشد.
دهه شصت، اگر چه جنگ بود و کمبود و بحران فراوان، اما از نظر فیلم و سریال وضعمان خوب بود. شبهای سهشنبه ساعت 9 به طور معمول یک سریال ایرانی پخش میشد و شبهای یکشنبه هم سریال خارجی –عمدتاً ژاپنی، عصر جمعه ساعت 4 فیلم سینمایی و هر روز ساعت 5 بعدازظهر هم برنامه کودک بود، به استثنای جمعهها که برنامه کودک از ساعت 2 تا 4 پخش میشد. مقایسه تلویزیون قدیم با وضعیت حال حاضر شبکهها و تلویزیون مثل مقایسه تالار عروسی که غذا را به صورت سلف سرویس ارائه میکند با تالاری است که فقط یک نمونه غذا را به مهمانها میدهد. آن وقت، هر چه پخش میشد همان یکی بود و مجبور بودی که همان را ببینی و این همه شبکههای گسترده و متنوع در کار نبود. به همین دلیل مثل تک غذای رستوران که همه با آرامش میخورند و لذت میبرند، همه تمام و کمال آنها را میدیدند و لذت میبردند. نه مثل تالار سلف سرویس که همه حمله میکنند و از هر غذایی دو سه برابر میزان مصرفشان بر میدارند و آخر سر هم معتقدند که نتوانستهاند حق مطلب را ادا کنند و گرسنه ماندهاند.
فرصتهای پخش تلویزیون کم بود و میبایست خوراکی را در آن میریختند که هم از گسترش تهاجم فرهنگی و فیلم فارسیهای قاچاق در ویدئوهای فیلم بزرگ و یواشکی آن وقت جلوگیری کند و هم اینکه مردم را سرگرم و در عین حال آگاه و انقلابی بار بیاورد. به همین خاطر، علیرغم همه محدودیتها و سانسورهایی که بود، به نظر میرسید که بیشتر تأمل و تعمق به کار گرفته میشد که این فرصت طلایی پخش تلویزیونی به بطالت نگذرد. تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت و تازه شبانهروزی هم نبود. یعنی برنامهها معمولاً از حدود ساعت 3 بعدازظهر با "گمشدگان" شروع میشد و حدود 12 شب هم با پخش سرود جمهوری اسلامی، جای خودش را به برفک میداد. این گمشدگان که گفتم فیلم یا سریال نبود، بلکه تصاویر افرادی بود که گم شده بودند و در تلویزیون پخش میکردند که اگر کسی از آنها اطلاعی دارد خبر بدهد و مژدگانی دریافت کند.
سریالهای آن زمان تلویزیون به قدری جذاب بود که در زمان پخش آنها، خیابانها کاملاً خلوت شده و شهر در خاموشی و سکوت فرو میرفت. به ویژه در زمان پخش سریال "سالهای دور از خانه" که در ایران به اوشین معروف شد، از قبل از ساعت 9 که زمان شروع سریال بود، با چنان سرعتی مردم به طرف خانهها میرفتند که آدم یاد حکومت نظامی که از ساعت 9 شب شروع خواهد شد، میافتاد. البته شاید درست نباشد که همه تأثیر را فقط از جنس جذابیت فیلم و گیرایی داستان بپنداریم، چرا که شاید یک دلیل دیگر هم این بود که مردم این همه سرگرمی های متنوع و گزینههای فراوان روی میز نداشتند. با این حال، همان کم و محدودی که خوب عرضه میشد، میتوانست همه را میخکوب کرده و دل توی دل آدم نباشد تا هفته بعد که ببیند ادامه قصه و ته ماجرا چه خواهد شد.
اولین سریالی که از شبهای سه شنبه یادم میآید، سربداران است. سریالی تاریخی و پر طمطراق که از یک سو همراستا با درسهای تاریخی ما بود و از سوی دیگر صحنههای جنگ و زد و خوردی داشت که هیجان را تا به اوج میرساند و برای نوجوانی ما، حکم یک سری کامل کشتی کچ اصیل آمریکایی پر هیجان را داشت. بدترین قسمتهایش، صحبتهای قاضی شارع منفور و حرفهای بی هیجان او بود که هیچ از آنها سر در نمیآوردیم و حسابی از طولانی بودن حرفهایش کسل میشد. با این حال، اگر چه کل داستان و فیلم در ذهن ما ثبت و ضبطی نیافته اما هنوز هم طوغای و شیخ حسن جوری و قاضی شارع و اولجایتو و بسیاری نامهای تاریخی دیگر در ذهن بینندگان آن وقت این سریال تا ابد نقش بسته است.
بعد از اتمام سریال بلند سربداران، سریال سلطان و شبان جایگزین آن شد. سریالی که نه به اندازه سربداران ولی جذابیتهای خاص خودش را داشت. محیط روستایی بخشهایی از داستان و قصهای که یک چوپان جایش با پادشاه عوض میشود، آرزوی ذهن ساده و خرافه دوست آن زمان ما و بسیاری از بزرگترها بود. اینکه یکباره از چوپانی در بیابان به جبه پادشاهی و زندگی پر ناز و نعمت برسی هم خواستنی است و هم پارادوکسهای (تضادهای) رفتاری آن بسیار طنزآلود میشود که میتواند مخاطب را به صورتی نگه دارد. سلطان و شبان که تمام شد، سریال آینه شروع شد و بعد هم اگر اشتباه نکنم، پدرسالار. همین قصه سریالی سریالها ادامه داشت تا ابتدای دهه هفتاد که شرایط زندگی ما تغییر کرد. سریال هزاردستان مرحوم علی حاتمی عصرهای جمعه پخش میشد و راستش را بخواهید در آن زمان خیلی از آن سر در نمیآوردم و با آن حال نمیکردم. اما بازی استادانه کسانی مثل محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بیمخ و جمشید مشایخی دوستداشتنی و ... آنقدر عالی بود که با همه مبهم بودن داستان برای ما، نمیشد از آن گذشت.
این برنامه شبهای سه شنبه بود و از وقتی که شبکه 2 راه افتاد (در شهر و روستای ما از اواخر دهه شصت راهاندازی شد ولی این شبکه از سال 1358 در شهرهای بزرگ برنامه داشت)، سریالهایش در شبهای یک شنبه پخش میشد که سالهای دور از خانه (اوشین)، هانیکو (اسم اصلی سریال یادم نیست)، از سرزمین شمالی و ... که عمدتاً سریالهای ژاپنی بودند از این شبکه پخش میشد. شبهای جمعه هم مدتی سریالی ژاپنی پخش میشد به اسم "پدر مجرد" که شخصیت اصلی آن پسری به اسم "شوئیچی" بود. به دلیل همزمانی آن با هیئت تلاوت قرآنی که شبهای جمعه هر هفته در منزل یکی از هم ولایتیهای محله پایین برگزار میشد و پدر خیلی علاقه داشت که حتما ما شرکت کنیم و وقتی زورش به برادر بزرگم نمیرسید، مشتاقانه مرا با خودش میبرد، حسرت دیدن این سریال دوستداشتنی به دلم ماند.
ناگفته نماند که همه اینها در کنار کارتنهایی که عاشقانه دوستشان داشتیم جریان داشت. کارتنهایی مثل، حنا دختری در مزرعه، بچههای مدرسه آلپ (شخصیت دوستداشتنی گالنی)، بن و سباستین، هاچ زنبور عسل، مدرسه موشها، مسافران (خانواده دکتر ارنست) و ... بود. یک زمانی هم میشل استروگف و جزیره اسرارآمیز پخش شد که اولی به سرعت سانسور شده و ناتمام ماند و خاطرهای از آن ندارم اما عاشق دومی بودیم ولی یادم نیست کی و از کدام شبکه پخش میشد.
در این زمان به قول همان برنامه گمشدگان اول شروع کار روزانه تلویزیون که میگفت فلانی، 27 ساله از تاریخ فلان از خانه خارجشده و هنوز مراجعت نکرده و...، ما هم از مهر 1370 از خانه خارجشده و دیگر مراجعت نکردیم. به دلیل شرایط دانشجویی و در اختیار نداشتن تلویزیون از یک سو و جذابیتهای شب نشینی های دائمی دوران دانشجویی، کلاً تلویزیون از زندگی ما حذف شد. اگر چه در نمازخانه خوابگاه تلویزیون بود و خیلیها مشتاقانه میرفتند و در آنجا تلویزیون نگاه میکردند، اما برای ما دیگر جذابیتی نداشت. من که شدیداً تلویزیون دوست بودم و معتاد کارتن، حالا دیگر اصلاً نگاه نمیکردم و تنها فیلمی که از ابتدای دهه هفتاد تا میانه آن را گاهگاه در خانه یا چند باری در خوابگاه نگاه کرده بودم، سریال جنگجویان کوهستان با دو شخصیت اصلی لینچان و اوسانگ نیا بود. دیگر خاطرم نیست چیز زیادی در این زمانها دیده باشم.
برنامههای نسبتاً خوشساخت و خوش محتوای آن دهه علاوه بر سرگرم کردن مردم، یک حس اجتماعی مشترک هم به آنها میبخشید. بسیاری از همسایههای ما تلویزیون نداشتند و آن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچِ قرمز رنگ ما که همیشه خدا هم آنتنش مشکل داشت و باید کلی با آن ور میرفتی تا یک فیلم ببینی، محور تجمع و گفتمان چندین خانواده بود. یعنی در طول هفته هر شب به خانه یکی میرفتیم ولی شب سه شنبه، همه در خانه ما جمع میشدند که سریالهای مذکور را ببینند. این فرصتها برای ما بهشتی میساخت. هم با بچهها هم بازی میشدیم و بعد از اتمام سریال هم بازیهای دلخواه داشتیم و هم اینکه از شنیدن خاطران و قصههای بزرگترها حسابی کیفور میشدیم. اگر چه امکانات کم بود اما از همین کمینهها، بیشترین لذت را میبردیم. ضمن اینکه لذت دیدن فیلمی خوب با کسانی دیگر که مثل شما به آن عشق میورزند، لذت آن را دو چندان میکند. تازه، فردا و تا هفته بعد که قسمت جدید سریال پخش بشود، تو مدرسه و محله جزء جزء فیلمها و سریالها تشریح میشد و دل و جگر فیلم را در میآوردیم از بس در مورد آن صحبت کنیم و هی تکرار و تعریفش کنیم. خدا میکرد و قسمتی که آن هفته پخش میشد، صحنههای جنگ و مبارزه هم داشت. از صبح علیالطلوع روز بعد، همه بچهها میشدند آرتیست نقش اول و میخواستند تمامی حرکات دیدهشده در تلویزیون را روی دیگران اجرا کنند.
اثرگذاری، رفتارسازی و تجمیع احساسی مردم به مثابه نخ تسبیح به هم مرتبط کننده، نقشی بود که سریالها و فیلمهای آن زمان ایفا میکردند و ما هم با آنها زندگی میکردیم و با شادی و غم هنرپیشهها مودمان تغییر میکرد. چنان که گفتم، اگر چه مردم گزینه دیگری برای سرگرمی نداشتند ولی، کارگردانهایی مثل علی حاتمی (هزاردستان)، محمدعلی نجفی (سربداران)، رضا سبحانی (سطان و شبان)، کیهان ملکی (بوعلی سینا) که بنیه و تجربه کار قبل از انقلاب را داشتند، موفق شدند در زیر همه فشارها و سختی جنگ، مفری برای آسایش خیال مردم در تلویزیون بگشایند. همنسلان ما نمیتوانند بازیهای عالی کسانی چون علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، سوسن تسلیمی، امین تارخ، داود رشیدی، جمشید مشایخی، افسانه بایگان، شهلا ریاحی، گلاب آدینه، مهدی هاشمی و بسیار بازیگران توانای آن دهه را از یاد ببرند.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...