اینجا پاریس (6) – موزه شهر (لوور: دنیا در 200 هزار متر مربع)

تقریبا هر کسی که شنید راهی فرانسه هستیم، اول گفت خوش به حالتان که ایفل را می بینید و بعد هم سفارش کرد که لوور را حتما ببینید. روز شنبه 27 آذر 95 را روز دیدار از موزه لوور اعلام کردیم. با یک خط مترو رفتیم به ایستگاه لور و از مترو بیرون آمدیم. توی میدانی سر در آوردیم که هر طرف آن ساختمانی با عظمت و معماری خیلی قدیمی برافراشته شده بود. طوری که آدم نمی دانست دنبال موزه لوور بگردد یا اینکه خود شهر پاریس یک موزه به تمام معنا است. واقعا هر جای این شهر گسترده و بزرگ را نگاه می کنی یک موزه به شمار می آید و دیدنی ها و گفتنی های بسیار دارد. از در موزه لوور که وارد می شوی، به محوطه وسیعی می رسی که پیرامید (اهرام مصری) شیشه ای معروف لوور در آن قرار دارد. اهرامی با عضمت از فلز و شیشه. صفی نسبتا طولانی برای این فصل جلوی اهرام دیده می شد. البته این صف در مقایسه با فصلهای توریستی چندان صف طویلی نبود اما به هر حال نیم ساعتی در صف ماندیم تا وسایل را بازبینی کنند و مجوز عبور بدهند. الان در تمامی مراکز تاریخی و حتی خرید و دیگر مراکز عمومی، وسایل و کیفها را نگاهی می اندازند و با دستگاه کنترل بدنها را هم بازرسی می کنند.

بلیط موزه به مبلغ هر نفر 15 یورو ابتیاع شد و پرس و جو کردیم که از کجا شروع کنیم. متاسفانه در لوور و در همه جاهای دیگر فرانسه چندان توجهی به استفاده کامل توریستها نشده و همه چیز فرانسوی است و چندان خبری از نوشتن مشخصات آثار به انگلیسی نیست. به همین خاطر بعضی وقتها توی ذوق آدم می خورد. نقشه مفصلی از موزه را به ما دادند اما متاسفانه چندان قابل استفاده نبود. به همین خاطر بر اساس حس خودمان شروع کردیم به گشت و گذار در موزه. از قسمت زیر زمین مانندی شروع کردیم که با آجرسفالهای قدیمی طراحی شده بود و فضایی تاریخی و باستانی ایجاد می کرد. موزه لوور 8 بخش مفصل دارد که شامل تاریخ باستان و شرق و غرب و مجسمه و هنر مدرن و دکوراتیو و نقاشی و ... می شود. یکی دو ساعتی مصر و سایر ملل شرقی را دیدیم. اشیایی باستانی و تاریخی که آدم تعجب می کند چطور این همه شیء اصل را آورده و اینجا نگهداری می کنند. طاقت نیاورده و پرسان پرسان رفتیم سراغ ایران. سرستونهای کله گاوی تخت جمشید گل سرسبد این بخش و موزه بود. ستونی با عظمت با آن قالبهای تراشیده زیبا معرکه بود و چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. ما بیشتر از اینکه متعجب از ساخت این اشیا در آن زمانها و امکانات کم باشیم، متحیر از این بودیم که چطور این ها را آورده اند و در لوور نگهداری می کنند.

دیدن لوور یکبار دیگر این خوشحالی را در من برانگیخت. خوشحال از اینکه یک زمانی کسانی آمده اند و چنین اشیاء با ارزشی را برداشته و برده اند. هر چند که خیلی ها ناراحتند و گله می کنند که اینها سرمایه ملی ما است که به بغما رفته است. اما من به دو دلیل خوشحالم. یکی اینکه اینها باعث می شود مردم دنیا با سابقه و دیرینه فرهنگ و تمدنی ما آشنا بشوند و دیگر اینکه، این اشیاء حفظ شده اند. اگر در خود ایران مانده بودند خدا می دانست الان چه سرنوشتی برایشان پیش آمده بود. در لوور حتی تکه و خرده های سفالینه های قدیمی که در ته انبار و کاهدانی هر روستایی فراوان از آنها با قدمت هزارساله پیدا می شود، را نگه داشته و مرتب و تمیز در موزه قرار داده اند.

در هر جای موزه شگفتی های بسیار به چشم می خورد. اما بعد از بخش ایران، دو قسمت موزه خیلی روی من تاثیر گذاشت. یکی قسمت مجسمه ها بود و دیگر قسمت کاخ موزه سلاطین و هنر دکتوراتیو.

در بخش مجسمه ها، شاهکارهای ظریف و دقیق و بسیار زیبایی از مجسمه سازی دیده می شود. در بخش هنر دکوراسیون و طراحی داخلی هم اشیای کاخ ناپلئون و دیگر پادشاهان خیره کننده بود. این همه قالی و نقاشی و ظروف و مبلمان و پرده و تخت و ... فاخر بسیار دیدنی و حیران کننده بود.

دیدار از نسخه اصل تابلوی مونالیزا هم لطف خودش را داشت. هر چند خیلی کوچک است و با خیلی جمعیت نمی شود ظرافتهای آن را خوب دید، اما به هر حال جالب و دیدنی بود. یکبار دیگر این ایده که دو چیز معماری و هنر را سرپا نگه داشته است به ذهنم خطور کرد. آن دو چیز یکی حکومت است و دیگری مذهب. این هر دو باعث شده اند که هنر و معماری شکل و رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد.

خلاصه اینکه دیدار از لوور یک روز کامل ما یعنی تا ساعت 18 که موزه تعطیل می شود را به خود اختصاص داد و بازهم جاهای نادیده فراوانی از آن باقی ماند.

بعد از لوور قدم زنان راهی میدان کنکورد شدیم و آن چرخ و فلک عظیم و خاص فرانسوی را از نزدیک دیدیم. بعد هم دور کوتاه دیگری در شانزه لیزه و پرونده توریستی امروز بسته شد.

شب که برگشتیم، خسته و کوفته متوجه شدیم که آب نداریم. دیر وقت بود و همه جا تعطیل بود. همینطور شروع کردم در طول بلوار آراگو (آخاگو) جلو رفتن که آن طرف خیابان دیدم جعبه های میوه جلوی مغازه ای هست (سوپر مارکتها میوه هم دارند. وارد مغازه شدم و "بن سواقی" رد و بدل شد و رفتم سراغ نان و آبها. بعد که برگشتم سمت فروشنده دیدم روی صفحه تلوزیون پشت دخلش یک جمله فارسی نوشته. همینطور با صدای بلند و رو به فروشنده گفتم "پس کوچه های شمرون..."؟ انگار برق از کله آقای فروشنده پریده باشد برگشت و نگاهی کرد و گفت "به به. آره دیگه این فیلمها را از تلوزیون می گیرم. بعد هم گفت که 15 سال پیش بچه اش را فرستاده فرانسه درس بخواند و بعد هم خواسته او برگردد و برنگشته و خودش هم زار و زندگی اش را فروخته آمده اینجا ساکن پاریس و صاحب یک سوپر مارکت شده. ولی خیلی نالان و نگران از زندگی در پاریس. گفتم همه آنهایی که تهران هستند آرزو دارند بیایند پاریس که یکی دو تا ف... آب نکشیده نثار کرد و گفت ما مثل .... از آمدن و زندگی در اینجا پشیمان هستیم و اگر بچه مان مشکل کار و درس نداشت حتما باز می گشتیم. خلاصه اینکه آقا محمود هم وطنمان هر چه کردیم پول آب و نان و نوشابه را بردارد مرام اساسی گذاشت و چیزی قبول نکرد تا ما بازهم شب بعد این همه راه را بکوبیم و به شوق دیدار ایشان رهسپار سوپرمارکتش شویم. 

اینجا پاریس (1) – شهر آرزوها (مونپارناس، شامپ الیزه، طاق پیروزی)

باستانی پاریزی در کتاب معروف "از پاریز تا پاریس" آنقدر از این شهر دردانه دنیا گفته که هر آدمی یک جای یواشکی قلبش یادداشت کوچکی با رنگ سبز فسفری نوشته با مضمون "پاریس: شهری که باید به آغوشش کشید".

بالاخره موعد مقرر رسید. ما یک ساعت قبل از حرکت بار و بندیل خیلی زیادمان را جمع کردیم و راهی ایستگاه مرکزی قطار نانسی شدیم. دیگر عادت قطارهای فرانسوی دستمان آمده که 20 دقیقه قبل از حرکت روی صفحه مانیتور مشخص می کنند که کدام سکو باید سوار شوید. وقتی ده ها قطار به مقصدهای مختلف وجود داشته باشد باید هم سیستم مناسبی برای آن تدارک ببینند. در ایستگاه سرگرمی های زیادی هست. البته برای اروپائیها و به ویژه فرانسوی ها بهترین سرگرمی نشستن در کافه ها است. چیزی که انگار جزء جدایی ناپذیر زندگیشان شده است. خوشبختانه تقریبا در همه جای شهر می شود اینترنت پیدا کرد از جمله در ایستگاه قطار. به مدت محدودی به اینترنت دسترسی دارید البته از نوع عالی و با کیفیت و سرعت خیلی بالایش. ناگفته نماند که سرعت اینترنت در نانسی خیلی بهتر از هتلهای پاریس بود.

قطار قرار است ساعت 12 و 14 دقیقه حرکت کند (بازهم لطفا به آن یک دقیقه دقت کنید) و ساعت 14 و 2 دقیقه برسد پاریس. یعنی همان مسافت حدود 370 کیلومتری در یک و نیم ساعت. جالبی قضیه این است که واقعا و دقیقا و حقیقتا راس همان ساعت 14 و 2 دقیقه آقای راننده قطار ترمز دستی قطار را می کشد و مسافرها را به سلامت راهی بقیه سفرشان می کند. این دقت را از کجا آورده اند امری است نا مکشوف اما حیرت آور.

توی قطار هم تقریبا در هر صندلی همه امکانات لازم تعبیه شده است. این را این دفعه با همسرم دقت کردیم و شمردیم. میز برای مطالعه و غذا، جای لیوان، چراغ انفرادی هر کس، دسته صندلی تاشو، صندلی جلو و عقب رونده، سطل آشغال در زیر هر صندلی، پریز برق، پرده پنجره، جاپایی و پارچه تقریبا مناسب روی صندلی. به این نتیجه می رسیم که اینها هم همه مشکلات ما را دارند اما گشته اند و برایش راه پیدا کرده اند و وقت، حوصله، پول و دقت گذاشته اند و مشکل را حل کرده اند. مثل خیلی خیلی چیزهای دیگر کشور که همینطوری حل شده است.

قطار سر موعد مقرر می رسد و ما پیاده می شویم و تازهم مشکلات شروع می شود. اما، ظاهرا اینجا کشوری نیست که گره ای ناگشوده بماند. با آنکه با گوگل مپ عزیز مسیر و ایستگاه و ... را درآورده و تقریبا می دانم اما چون از سیستم قطار پاریس سر رشته ای ندارم نمی دانم کدام خط را به کدام سمت باید سوار شویم. خلاصه آفیس دو توقیسم، مشکل را برطرف می کند. در هر ایستگاه اتوبوس و اطلاعاتی به وفور نقشه های جالب پاریس موجود است. چند مدل هم نقشه دارند. یک طرف آن نقشه کل پاریس و طرف دیگر نقشه مترو، تراموا، اتوبوس و مسیرها هست. بلافاصله هم همه راهنماها وقتی سوالی می پرسی یک نقشه بر می دارند و با خودکار روی آن دایره ای می کشند دور جایی که هستی و می گویند کدام خط را سوار شو، کجا خط عوض کن و کجا از ایستگاه خارج شو. همین اتفاق می افتد و ما چمدان ها را بر می داریم و در ازدحام عجیب و غریب ایستگاه قطار برون شهری و متروی پاریس راه می افتیم. خوشخبتانه امروز بلیط قطار رایگان است. به مناسب میمون آلودگی هوا در پاریس قطارها بدون بلیط شده اند که شانس خیلی بزرگی است. چون دو مشکل بود. اول اینکه 1 یورو 90 سنت پول هر بلیط یک طرفه مترو برای یک نفر یعنی مبلغ 7600 تومان (این را روز سوم که بلیطها رایگان نبود کاملا درک کردیم). که با پول دو نفرش راحت می شود در تهران آژانس به دورترین نقاط شهر گرفت. دوم گرفتن بلیط از دستگاه های فروش بلیط در اولش مصیبتی بود. با یک اختلاف با گوگل مپ ایستگاه را پیدا می کنیم و آنجا پیاده می شویم. تلفظ اسامی ایستگاه ها توسط گوینده قطار هم خیلی جالب است و ربطی به آنچه روی ایستگاه نوشته گویی نداارد.

مسحور ساختمانها و معماری و شهرسازی پاریس با کمی پیاده روی به هتل می رسیم. یک هتل کلاسیک پاریسی در خیابان پاسکال که آقای شاکری – دوست تازه یافته جالبمان  که دکتری از فرانسه دارد – برایمان پیدا کرده. طبق رزرواسیون خانم مسنی که انگلیسی کم می داند راهنمایی می کند. وارد که می شویم دلمان بدجوری می گیرد. آخر هتل آپارتمان نانسی با امکانات کامل نسبت به این مانند قصری بود. تازه کلی هم بیشتر از آنجا باید بپردازیم. هر چند شیک و تمیز بود اما کوچک بود و امکانات آشپزی مورد نیاز ما را نداشت. به همین خاطر تا وسایل را گذاشتیم قصد کردیم که برویم اطراف و دوری بزنیم و هتل دیگر را اگر توانستیم و ترجیحا هتل آپارتمان پیدا کنیم.

وقت آمدن دیده بودم که در خیابان روبرو هتلی هست به اسم "علاء الدین". رفتیم سراغش. آقای هتلی خیلی خوشرو و مهربان راهنمایی کرد که اگر هتل آپارتمان می خواهیم برویم مونپارناس. امکانات هتل خودشان هم بد نبود. رفتیم و یک اتاقش را دیدیم. کمی کوچکتر از هتل اسپرانس ما بود اما نسبت ه تفاوت 50 یوروی ارزش جابجایی داشت. قبلا زا هتل خودمان پرسیده بودیم و گفته بودند که می توانیم عوض کنیم.

آقای هتلی نقشه بهمان داد، راهنمایی کرد، در بوکینگ و گوگل مپ مسیرمان را پیدا کرد و برایمان آرزوی موفقیت کرد. مقایسه کنید که با ایران که به مغازه ای بروی و نخواهی خرید کنی و بخواهی که جای بهتری به تو راهنمایی کنند.

خلاصه، راهی مونپارناس معروف شدیم. همانی که رضا قاسمی رمان "بره هایش" را اول به این نام یعنی "دیوانه و برج مونپارناس" نام نهاده و از آنجا خیلی در دلم جا کرده بود.

در مونپارناس معروف آنقدر گرفتار گشتن به همه هتلهای جور وا جور شدیم که اصلا یادمان رفت از خود برج مونپارناس عکس یادگاری بگیریم. هتل آپارتمان خوبی که آقای علاء الدین معرفی کرده بود تو زرد از آب در آمد. اتاقهایش خیلی خوب بود اما شبی 113 یورو می گرفت. بعد از کلی گشتن در مونپارناس، رفتیم سراغ فهرست جاهای دیدنی. قرعه فال بعد از مونپارناس به نام جنا مستطاب "گالری لافایت" زده شده بود. شیک ترین و گرانترین گالری های برند و مد در پاریس و جهان (البته می گویند بعد از خیابان پنجم نیویورک). بهترین لباس و کیف و عطرهای دنیا در این گالری عرضه می شد اما به قیمتی خیلی دلنشین که خدا نصیبتان کند. به همین خاطر و یک هویی تصمیم گرفتیم حالا که شروع سفر کاملا غیر فرهنگی و هنری شکل گرفته بگذار کاملترش کنیم و رفتیم سراغ خیابان "شانزه لیزه" معروف پاریس. البته اسم اصلی آن "شامپ الیزه" است اما ایرانیها اینطوری با تلفظش احساس خودمانی تری می کنند. در ایستگاه فرانکلین روزولت پیاده شدیم و وقتی از پله ایستگاه آمدیم بیرو، دنیایی از رنگ و نور و زندگی شبانه ریخت دور و برمان. تمام خیابان چراغانی بود. احتمالا به خاطر کریسمس بود. چونکه دکه های فروش نوئلی هم در نزدیک میدان کنکورد به چشم می خورد. شامپ الیزه خیابانی است فوق العاده زیبا و زنده که هر بیننده ای را به حیرت وا می دارد. دوری در خیابان که پیاده روهایی دو برابر خیابانهای اصلی ما دارد خیلی چیزها را از مد و هنر و تبلیغات و ... دنیا به آدم می فهماند. اینکه اینجا قلب مد و فروشگاه های جهان است و از تمامی دنیا درون آن هستند که اتفاقا بارها صحبت با زبان فارسی را در آنجا می شنویم.

در انتهای خیابان شامپ الیزه، طاق زیبا و عظیمی می بینیم که به سمت آن جذب می شویم. چون بی مقدمه زده ایم دل شهر اصلا اطلاع کاملی نداریم که این چیست؟ این بنای زیبا به یادبود دلاوریها در جنگ ناپلئون با کشورهای ساخته شده است. یک آتش هم همیشه به یاد سربازهای گمنام جنگ سالها است برپا است. منظره این آتش و گلها و شامپ الیزه واقعا زیبا است. می شود از پله های برج بالا رفت. اما هم بلیطی است و هم ما آنقدر خسته و یخ زده ایم که نای حرکت نداریم. بنابراین بر می گریم و مابقی پاریس را می گذاریم تا روزی دیگر که به کشف این زیبای همیشه بیدار بشتابیم.

اینجا نانسی (5) – لوکزامبورگ - کشوری بند انگشتی

شب اولی که در اتوبوس به سمت نانسی تابلوی لوکزامبورگ را در جاده دیدم، عزمم را جذم کردم که اگر بشود حتما برویم و لوکزامبورگ را ببینیم. آخر هر چه نباشد برای خودش کشوری است و تجربه رفتن از یک کشور به کشور دیگر هم در نوع خودش جالب بود. ضمن اینکه طاهره خانم پازوکی هم سالهاست در این کشور درس می خواند و زندگی می کند و دائم اسم لوکزامبورگ از این جهت هم خیلی آشنا بود. هر چند سعادت دیدار ایشان را نداشتیم.

روز قبل در هنگام عزیمت به استراسبورگ عکسی از تابلو اعلانات ایستگاه برداشته بودم که زمان حرکت قطار به لوکزامبورگ را 7.20 دقیقه اعلام کرده بود. به همین خاطر امروز (24 آبان 95) زودتر و باتجربه تر خودمان را به ایستگاه رساندیم و بلیط لوکزامبورگ خریدیم. در ایستگاه قطار هم اینترنت رایگان بود که حسابی سرگرممان کرد. قطار که آمد دیدیم بعضی از کوپه هایش دو طبقه است و به طبقه دوم رفتیم که آنجا را هم تجربه کنیم. قطار سر موقع حرکت کرد و ساعت 8.50 دقیقه در لوکزامبورگ پیاده شدیم. در کشوری دیگر اما کاملا شبیه همان مردم و زندگی و معماری فرانسوی. نقشه و راهنماهای زیادی در ایستگاه در مورد لوکزامبورگ بود که اغلب به زبان فرانسه بودند. با راهنمایی گرفتن و نقشه راهی مراکز تاریخی و مرکزی شدیم. میدانی دیدیم و کلیسایی و نگاهی کردیم و رد شدیم و توی کلیسا نرفتیم. بعد همینطور توی کوچه پس کوچه ها و مغازه های برند معروف گشتیم و تصور می کردیم خیلی مانده که برسیم به مرکز تاریخی شهر. نکته جالب این بود که یک پل خیلی عریض و بزرگ در شهر هست که همه ماشینها و مردم از آن رد می شوند و ما در زیر پل دنبال رودخانه می گشتیم. بعد با کمال تعجب دیدیم که این پلی است که رودخانه ای در زیرش نیست و ساختمان و خیابان برای ماشینها در زیر آن است.

یک باره دیدیم یک جایی رسیدیم که در نقشه نمی توانیم پیدایش کنیم و دیدیم که کلا از مراکز مرکزی و تاریخی رد شده ایم و رفتیم به سمت شمال لوکزامبورگ. دوباره برگشتیم و ضمن نگاه و تست شیرینی های بساط فروشنده های کریسمس رفتیم کلیسان کاتدرال. کلیسایی زیبا با شیشه های نقاشی شده رنگارنگ. مثل اینکه قرار بود کنسرتی برگزار شود چون میکروفون زیادی گذاشته بودند. بعد از این کلیسا از درب جنوبی آن خارج شدیم که با کمال تعجب دیدیم جلوی کتابخانه ملی لوکزامبورگ هستیم. بی اختیار وارد شدیم و جوانک خیلی خوشرویی که انگلیسی هم خوب می دانست از ما استقبال کرد و راهنمائیمان کرد. نگهبان گفت که باید کیف و کاپشنهایمان را در بیاوریم و در کمدهای مخصوص بگذاریم. حتی کاپشن را هم تاکید کرد. آنها را در صندوق گذاشیتم و یک دو یوریی هم در آنجا انداختیم. این پول امانی آنجا می ماند تا وقتی که کلید را آوردی و وسایلت را برداشتی پولت را بتوانی پس بگیری.

کتابخانه چندان بزرگ و گسترده نبود. رده بندی دیویی من در آوردی داشت. بالای هر قفسه موضوع و شماره کلی رده را زده بودند. حتی این کار را برای مجله ها هم کرده بودند و بر اساس دیویی تقسیم بندی کرده بودند. اما سیستم قفسه بندیشان خیلی جالب بود. قفسه های کتابخانه که بود در خیلی جاهایش یک ردیف قفسه ریلی اضافه کرده بودند که استفاده از فضا را حداقل دو برابر می کرد. بالای قفسه ها قاب چوبی بود که دو مهتابی کار روش کردن قفسه را بر عهده داشتند. کلید خاموش و روشن هم داشت. قفسه مجلات برای هر مجله یک خانه جدا داشت که اسم مجله را پرینت کرده و زیر کی تلق شفاف گذاشته بودند و مجله هم روی آن قرار می گرفت. جالب بود که مجلات چاپی رشته خودمان را هم به صورت چاپی داشتند. حتی آخرین شماره را و منوط و محدود به محیط دیجیتال نشده بود.

بعد از کتابخانه ملی لوکزامبورگ هم دوباره گشتی در شهر زدیم و جاهای ندیده را سیر و سیاحت کردیم. بعد هم وارد فاز خرید شدیم و ساعت 16.38 (به دقیقه ها دقت کنید) دوباره رهسپار نانسی شدیم.

با توجه به اینکه برنامه بازگشتمان به پاریس دیگر برای جمعه قطعی شده و رزرو هتل هم برای همان روز بود فرصت را غنیمت شمرده و بلیط قطار برگشت به پاریس را هم گرفتیم. خوشبختانه اینبار از همان ایستگاه مرکزی قطار نانسی (گق دو نانسی) قطار بود و دیگر لازم نبود به بیابانهای بین متز و استراسبورگ و نانسی و لوکزامبورگ پناه ببریم.

روز پنجشنبه آخرین روز اعلام شده کنفرانس کولنت بود. شال و کلاه کردم و راه افتادم. طوری تنظیم کردم که ساعت 8 و نیم آنجا باشم. اینجا معمولا آفتاب خیلی دیر طلوع می کند و مثلا هفت و نیم صبح خیلی نصف شب به حساب می آید. تا از هتل آمدم بیرون دیدم تمام شهر پر از مه است و منظره عجیبی پیدا کرده. وقتی هم به محل کنفرانس – که خیلی شمالی تر از هتل است رسیدم دیگر واقعا بیشتر از 5 متر را در مه نمی شد دید.

قرار بود روز آخر کنفرانس جناب مایک ثلوال معروف بیاید. مثل هر روز کنفرانس با تاخیر شروع شد (واقعا این حاج آقا لامیرل آبروی فرانسه را برد با این مدیریت تق و لقش). بالاخره جلسه شروع شد و آقای دونالد روسو – سردبیر مجله ساینتومتریکس – سخنرانی کرد. بعد هم جوانی بود که هی می رفت و می آمد و خیلی هم لاغر و ضعیف بود. ثلوال برای ایرانیها نام شناخته شده ای است ولی عجیب بود که من او را نشناختم. بعد که سخنرانی اش را شروع کرد فهمیدم خودش است. دو سخنرانی اول مجموعا تا ساعت 11 به طول انجامید. چون خیلی از شرکت کننده ها و ارائه دهندگان حضور نداشتند، سخنرانان هر چه دل تنگشان می خواست می توانستند بگویند. پرسش و پاسخ هم پر و پیمان اجرا می شد. رئیس جلسه هم جناب گرانت انگلیسی و خیلی مقرراتی بود.

سخنرانی ثلوال سخنرانی جالبی بود در مورد جایگزینهای بهتر به جای استناد. در همه موارد مصادیقی را می گفتند که بهتر است جایگزین استناد شود. مثل کیفیت خود منبع، بازخوردهای شبکه های اجتماعی و ... اما تاکید زیادی روی مندلی داشتند چرا که استناد را نمی شمارد بلکه می گوید چه کسانی و چقدر منبع یا کتاب شما را خوانده اند. بعد از جلسه هم کمی در مورد ایرانیهایی که دانشجویش بوده اند مثل آقای احسان محمدی و کیوان کوشا صحبت کردیم و همچنین در مورد چگونگی اعتبارسنجی و رتبه بندی کتابها.

نشست بعدی با دو ارائه از هند انجام گرفته و جلسه تمام شد. اختتامیه هم مانند افتتاحیه بدون مراسم یا هدیه دادن یا لوح دادن خاصی بود. خانم کرشمر یک صحبت کوتاه همانجا سرپا انجام داد و تشکر کرد و دیگران هم تشکری کردند و خلاص. گواهی ها را هم خانم پاتریشیا که مدیر اجرایی بود همانجا با دست می نوشت و تحویل می داد. ماشاء الله مجموعه مقالات هم منتشر نشده بود و قرار شد آقای پی کی جین که دبیر سال گذشته بود، در هندوستان تهیه و خبرش را بدهد. پرونده کنفرانس هفدهم کولنت هم در اینجا بسته شد و ما راهی هتل شدیم تا بعد از استراحتی به گشتی دوباره در شهر بپردازیم و آماده رفتن به پاریش شویم.

اینجا نانسی (4) – استراسبورگ شهر تاریخ و معماری

از همان روزی که دکتر جورابچی در فرانکفورت گفت می رود به استراسبورگ و از زیبایی های آن گفت، در ذهنم بود که حتما بروم و آنجا را ببینم. به همین خاطر روز دوشنبه را روز مخصوص استراسبورگ نوردی قرار دادیم. ساعت حرکت قطارها را چک کردیم و قطار 7.15 دقیقه را مناسب دیدیم. اما وقتی رسیدم و دیدیم که با دستگاه نمی توانیم بلیط بخریم چون اسکناس نمی گیرد و ما هم کارت اعتباری نداریم رفتیم سراغ بلیط فروشی های خود ایستگاه. دو بلیط به مبلغ 26.10 یورو گرفتیم و چون قطار 7 و ربع کلا کنسل شده بود منتظر ماندیم تا ساعت 8.16 شد و سوار قطار شدیم. طبق برنامه قرار بود ساعت 9.48 دقیقه برسد به استراسبورگ که دقیقا همان زمان هم رسید. خیلی جالب است نگاه ما به یورو که خیلی معنای پول آنچنانی برایمان ندارد. اما وقتی به پول ایران تبدیل کنیم و با مسیرهای ایرانی مقایسه کنیم متوجه قضیه می شویم. مثلا فقط بلیط رفت و برگشت ما به استراسبورگ مبلغ 102 یورو خرج برداشت که طبق آخرین نرخ یورو می شود حدود 433.500 تومان. اما آدم فکر می کند که این پول به یورو خیلی زیاد نیست.

به هر حال به استراسبورگ رسیدیم و شروع کردیم به کنکاش در شهر. ایستگاه استراسبورگ هم ایستگاه قطار است و هم هواپیما. بسیار هم زیبا است. ساختمانی مدور و شیشه ای که شاهکاری از معماری به شمار می آید. میدان بیرون از ایستگاه هم کلا محل هتلهای معروفی چون گراند هتل، ایبیس، مرکوری و ... است. معمولا در اروپا، خیابانهای اطراف ایستگاه های قطار طوری هستند که همه فروشگاه های برندهای معروف اطراف آنها جمع شده و با خیابانی یا یکی دو خیابان به مراکز تاریخش شهر وصل می شوند. استراسبورگ هم خیابانی سنگفرش و به سبک معماری قدیمی دارد که همه نوع مغازه از برندهای معروف دنیا در آنجا هست که تا کلیسای خیلی مهم کتدرال کشیده شده است. هوا خیلی سرد است و یک مغازه چای فروشی جالب چینی و تایلندی پیدا می کنیم که چای تستی می دهد و هم گرممان می کند و هم با چایی های مختلف آشنا می شویم. در میدان اطراف کتدرال بازار مخصوص کریسمس برقرار است. همه جا چراغانی و شلوغ و چیزهای مختلف می فروشند. در دکه های همشکلی که آدم همه اش یاد کارتن پینوکیو می افتد. در این میدانها یک بوی عجیب و غریب هم می پیچد که از ظرفهای در حال جوشیدن برمی خیزد و اطراف آنها مردمی هستند که لیوان به دست دارند چیزی را می خورند. بعدا فهمیدیم که اینها شراب داغ است و به مناسبت کریسمس تهیه و فروخته می شود.

قلب و اصل استراسبورگ به کلیسای معروف کتدرال است. یک ساختمان به غایت بلند و زیبای زیبای زیبا. پر از مجسمه و کنده کاری و هنرنمایی. آن هم با آن عظمت که آدم را به تحیر وا میدارد. در سالهای 1000 میلادی بنیان گذاری شده و در طول این هزار سال تکمیل شده و تغییر کرده است. داخل آن هم عظمتی وصف ناپذیر دارد. آنقدر سقف این کلیساها بلند است که تصور گرم کردن آنها هم نمی رود و کلا بیخیال گرمایش آنها شده اند. کلیسای واقعا دیدنی بود. جمعیت زیادی از توریستهای پیر و جوان دور یک مانیتور ایستاده و داشتند تاریخ و معرفی کلیسا را گوش می کردند.

بعد از کلیسا و جاهای تاریخی شهر سری به مرکز پارلمان اروپا که مقر آن در استراسبورگ است زدیم که هیچ کس هم کاری به کار آدم ندارد که برود تویش یا بیاید بیرون. قایق های تفریحی زیبایی هم روی رود راین که از استراسبورگ می گذرد در تردد بودند که زندگی دوباره ای به رودخانه می بخشیدند.

همینطور در حال برگشت بودیم که یک مرکز خرید دیدیم و گفتیم سری به آن بزنیم. رفتن داخل مرکز خرید همان و دو ساعتی توی آن گیر افتادن همان. آخر هم با دویست سیصد یوریی که خرج روی دست خودمان گذاشتیم برگشتیم. کلی هم خندیدیم که ملت از آن سر دنیا می آیند آثار تاریخی استراسبورگ را ببینند و ما آمده ایم خرید از فروشگاه های مدرن و گران اینجا.

بعد از یک روز گردش پیاده و فشرده دیگر نایی برای سرپا ماندن نبود و بلیط قطار که گرفتیم همه اش دل خوش بودیم که در قطار حسابی می خوابیم. چون شب قبلش هم من برای گزارش نوشتن خیلی دیر خوابیده بودم، حسابی دلم یک خواب خوب می خواست. معمولا 20 دقیقه قبل از حرکت مشخص می شود که قطار در کدام سکو سوار می کند. ما هم زودتر رفتیم و منتظر شدیم که جای خوب بگیریم. اما وقتی قطار رسید آنقدر ازدحام جمعیت عصرگاهی که به خانه وکاشانه بر می گشتند زیاد بود و قطار هم نامردی نکرد و طوری تنظیم کرد که ما وسط سالن بیافتیم و از هر دو در دور باشیم. به همین خاطر وقتی سوار شدیم دیدیم که باید سرپا بایستیم و این فکر آه از نهادمان در آورد. اولش قبول کردیم و اما بعد راه افتادیم که شاید بشود جایی را پیدا کرد. همه سالنها و صندلی ها پر بود. جای دوچرخه ها هم کامل و پر بود. سالن اول صندلی های پهن و عالی داشت به رنگ کرم. سالن دوم صندلی های باریک تر داشت به رنگ آبی. سالن سوم صندلی های معمولی تر و تیره تر. اما همه گوش تا گوش پر بودند. دیگر داشتیم خسته و نامید می شدیم که گفتیم یک سالن دیگر را هم برویم. تا اینکه ته یکی از سالنها یک صندلی خالی پیدا کردیم. همسرم آنجا نشست و قرار شد من بگردم ببینم جایی پیدا می شود. یک سالن آنطرف تر دیدم حالت کوپه ای دارد. اما یکی دو بچه و یکی دو بزرگ تویش نشسته اند که هر کدام یک کوله مدرسه گذاشته اند روی صندلی. پرسیدم جای کسی است که گفتند خیر. همسرم را هم خبر کردم و آمدیم در آن کوپه و نشسته و ننشسته به خواب عمیقی رفتیم. یکی دو ایستگاه بعد همه پیدا شدند وکل کوپه در اختیار خودمان قرار گرفت.

قرار بود شب، مراسم گالا دینر (یا ضیافت اختصاصی) شرکت کنندگان باشد. خوشبختانه قطار سر وقت رسید و ما به هتل رفتیم و دوباره آماده شدیم و برگشتیم به میدان استانیسلاس معروف در کافه دو فلوی. یکی کافه زیبای فرانسوی با غذاهای عالی. ولی همه مهمانهای کنفرانس در طبقه دوم نشسته بودند و جای نشستن خیلی کم بود. ما یک جایی پیدا کردیم مابین بخشی از هندی ها و انگلیسی ها. دیدیم که هندی ها کار از کارشان گذشته. آنقدر در نوشیدن زیاده روی کرده بودند که برخی از آنها همانجا شروع کردند به آواز خواندن و لودگی کردن. دکتر دبال کار و پی کی جین که ظاهرا بزرگترشان هستند آمدند و بهشان تذکر دادند و کمی سر و صدایشان را کم کردند. تازه از گارسن تقاضای میدان رقص می کردند. غذا با پیش غذای ماهی سالومون (برای غیر گیاهخواران) و غذای بادمجان و کدو (برای گیاهخواران) شروع شد. ما فکر کردیم که همین غذا است و گفتیم بسیار خوب حتما خود فرانسوی ها همین را می خورند که اینجور لاغر و قلمی هستند. شاید ما هم مثل آنها شدیم. اما بعد دیدیم که استیک برای معمولی و برنج رسوتوی ایتالیایی برای گیاهخواران سرو شد.

بعد از شام هم با همه خستگی بدو بدوهای روزانه، نمی شد هوای به آن عالی و مصاحبت با آقای اشکان عبادی را رها کرد. به همین خاطر پیاده به هتل برگشتیم و از هوای تمیز فرانسوی بهره ای وافر بردیم.

اینجا نانسی (3) – کولنت هفدم (کولنتی کم نظم)

نمی دانم چه می شود که شب به سرم می زند به آقای لامیرل و خانم پاتریشیا ایمیل به زنم و بنویسم که اگر صبح سرویسی گذاشته اید که ملت را از هتل به محل کنفرانس ببرد لطفا مرا خبر کنید. شماره اتاق من 304 است. اما بعدا وقتی برنامه ریزی بی نظم و ترتیب کنفرانس را دیدم، به کار عبث خودم پی بردم. صبح بیدار شدیم و آماده حرکت به سمت محل کنفرانس شدیم. از سرویس و این خدمات هم خبری نبود. اینجا معمولا آفتاب خیلی خیلی دیرتر از مردم از خواب بیدار می شود. تقریبا تا ساعت 8 و 9 همچنان شب است و هوا تاریک است. اما مردم کارشان را شروع می کنند. مغازه ها هم معمولا صبح زود باز می کنند. چون از آن طرف هم حدود 8 شب همه جا تعطیل می شود و شهر در سکوت و تاریکی فرو می رود.

خوشبختانه کار دیروز برای پیدا کردن محل کنفرانس خیلی کار عالی بود. چون نگران پیدا کردن و این حرفها نبودیم. با تراموا 25 دقیقه تا محل کنفرانس که موسسه اینیست (موسسه اطلاعات و فناوری) نانسی است، طول می کشد. ساعت 8 و نیم رسیدیم. تابلو یا علامتی برای برگزاری کنفرانسی به این مهمی نبود و همه پرسان پرسان خودشان را می رسانند. اتفاقا خانم و آقایی را دیدیم که از آنها پرسیدیم و آنها هم بلد نبودند و بعدا فهمیدیم که آقای روسو که سرشناسان این حوزه هستند ایشان بوده اند. وقتی که وارد سالن ثبت نام شدیم، جمعیت کمی آنجا بود. خانم کرشمر و تئو (همسرش) آنجا بودند. جل الخالق. با این سن و سال کی حرکت کرده بودند که از اول صبح آنجا رسیده بودند نمی دانم. خانم مکی زاده و پسرشان هم از یزد آمده بودند. آقای ژاپنی خیلی ساکت و بی زبانی که پارسال هم در هند بود آمده و شق و رق و بی صدا یک گوشه نشسته بود. خیلی جالب است که در این سطح بین المللی افراد حوزه کاری همدیگر را می شناسند و با هم خوش و بش و گفت و گو دارند. مزیت بزرگ این کنفرانسها همین است. همین که در سطح دنیا دوست و رفقایی داری که هر کدام به یک کشور تعلق دارند. آقای اشکان عبادی هم ایرانی بودند که از آمریکا آمده بودند و با اینکه رشته کامپیوتر را در همین دانشگاه شهید بهشتی ما خوانده اند اما الان در حوزه داده کاوی و علم سنجی پزشکی کار می کنند. در همان روز قرار گذاشتیم که اگر بشود یکی دو جلسه داده‌کاوی ترم آینده را تله‌کلاس با ایشان داشته باشیم.

ثبت نام کردیم و خوشبختانه اسممان در لیست بود و هویت داشتیم. 220 یوروی بی زبان دادیم و یک کارت (که سنجاقی بود و وقتی نصب می کردی کت را سوراخ می کرد) و فیش سه روز ناهار به ما دادند. نه از کیف کنفرانس و نه دیگر هدایایی معمول کنفرانسی خبری نبود. کم کم ساعت 9 شد که باید کنفرانس برگزار می شد اما بازهم خبری نبود و تعداد اندکی نسبت به هر سال آمده بودند. ساعت 9 و ربع شد که جناب مستطاب لامیرل –دبیر کنفرانس امسال – تشریف فرما شدند. در حین صحبت و پیگیری کارها، ایشان کمربندشان را هم از جیبشان در آوردند و شروع کردند به بستن. البته همچنان مشکل موهای پریشان و توی چشمشان به قوت پارسال باقی بود. بعد هم همینطور منتظر ماندیم تا ساعت حدود 10 که رفتیم داخل سالن برگزاری. نه بنر و پارچه نوشته ای، نه خوش آمد گویی و نه هیچ مراسم دیگری. بازهم کمی منتظر شدیم و حدود ساعت 10 و نیم با صحبت اولیه ای همایش به این مهمی و در این سطح برپا شد. نه از سرود و مجری خبری بود و نه از مقامات. جمعیت هم خیلی کم آمده بود. هم بی برنامگی برنامه ریزان باعث شده بود و هم دیر اعلام کردن برنامه ها و هم سختی پیدا کردن مسیر رسیدن به کنفرانس. البته اعلام شد که هندی ها به تعداد 22 نفر در راه هستند و در هواپیما که نزدیک ظهر رسیدند.

دو سخنرانی افتتاحیه خانم کرشمر –رئیس کنفرانس و رونالد روسو – از بلژیک برگزار شد. قرار بود که همزمان دو نشست باشد و سخنرانی ها برگزار شود که به دلیل عدم حضور هندی ها که خیلی از سخنرانی ها به آنها مربوط می شد نشست همزمان دوم لغو شد. بعد از پذیرایی خیلی مختصر دوباره به سالن اصلی برگشتند. پذیرایی هم شامل خواسان فرانسوی، قهوه و آب جوش و تکه های خرد شده آناناس، انگور و پرتقال بود که با خلال دندان بر می داشتی و می خوردی. به همراه آب میوه که با همان بسته بندی روی میز گذاشته شده بود. یک دستمال کاغذی هم بود. دیگر از دیس و ظرف یکبار مصرف و اینها خبری نبود.

سخنرانی ها نصفه و نیمه تا ظهر ادامه پیدا کرد. چون خیلی از سخنرانهای اعلام شده در برنامه حضور نداشتند. از جمله همه اینها ایرانی هایی که سخنرانی داشتند و نبودند. امسال از ایران تعداد 34 مقاله شرکت کرده بود که 26 مقاله برای ارائه شفاهی و 8 مقاله به صورت پوستری بود. ولی فقط دو سخنران از ایران آمده بودند. بنده و خانم دکتر مکی‌زاده. البته همسر بنده و پسر خانم مکی زاده هم بودند اما جزء سخنرانان به حساب نمی آمدند. بنابراین همه سخنرانی ها و پوسترهای ایرانی حیف شدند و ارائه نشدند. من به جای آقای دکتر اصنافی مقاله شان را ارائه کردم و پوسترشان را در محل مخصوص نصب کردم.

برخی از ایده های ارائه شده در سخنرانی ها ناب و عالی بود. به ویژه نشست "مدلهای ریاضی" که بیشتر خارج از حوزه ما بودند و بحثهای فنی زیادی داشتند. گاهی هم پرسشهای پرت و پلایی از سوی برخی مخاطبین می شد که معلوم بود کاملا خارج از حوزه هستند و مثلا مفهوم استناد برایشان جذابیت و البته ابهامهای زیادی دارد.

نشست اول بعد از ظهر هم برگزار شد و یکی دو سخنرانی بیشتر نبود. قرار بود ارائه ما در نشست دوم بعد از ظهر در سالن اصلی باشد. من هم فایلها را آماده کرده و روی کامپیوتر مخصوص سالن ریختم. اما یک ربعی که گذشت دیدیم خبری از مسول پنل و بقیه نیست. رفتیم سراغ خانم کرشمر که رئیس پنل ما بود و دیدیم که دبیر و همه توی سالن هستند و اصلا خبر ندارند که نشست کی و کجا و چطور هست. خودمان آوردیمشان و همه چیز را مرتب کردیم و ارائه کردیم. متاسفانه فقط دو ارائه اتفاق افتاد و چون بقیه نبودند جلسات آن نظم و برنامه ارائه دقیق را نداشت. خانم کرشمر هم به شدت به این موضوع اعتراض کردند و به خانم پاتریشیا گفتند.

ولی سیستم رایانه ای روی میز کنفرانس جالب بود. اولا سیستم تخت و رومیزی بود. دوم اینکه در فرانسه همه مانیتورها قطع خیلی بزرگ دارند. سوم اینکه روی میز کنفرانس اعضای پنل هم مانیتورهای بزرگی به صورت تخت و خوابیده تعبیه شده بود که آنچه ارائه می شود را به راحتی بتوانند ببینند و لازم نباشد هی گردن بکشند به پشت سر برای دیدن پرده نمایش. مهمتر از همه اینکه کامپیوترها به زبان فرانسه بود و نمی شد دستورها را به درستی درک کرد و فقط از روی تجربه و اینکه مثلا کپی یا پیست کجاست می توانستیم کارها را انجام دهیم.

عصر بعد از کنفرانس با دوستان ایرانی آمدیم بیرون. وقتی رسیدیم به ایستگاه تراموا با تعجب دیدیم که خانم کریشمر و تئو در ایستگاه هستند. بعد هم تراموا آمد و سوار شدیم. اتفاقا چون عصر بود تراموا هم خیلی شلوغ شده بود. با آن سن و سال سرپا همراه ما ایستاده بودند و اصلا تصور اینکه رئیس و بنیانگذار چنین کنفرانسی هستند را نداشتند. خیلی خاکی و بدون تکبر و یا خود را جدا دیدن همه جا حضور پیدا می کنند و اصلا این حواشی برایشان معنی ندارد. در تراموا هم کلام جناب تئو شدیم و از خاطره و زیبایی های ایران گفت. یکی از لذت بخش ترین قسمتهای سفر به ایران قسمت شیشه (قلیان) بوده که خیلی به دلشان نشسته بود و مزه اش هنوز پای دندانشان بود.

مهمترین جای دیدنی نانسی، میدان استانیسلاس است. میدانی زیبا به سبک میدانهای قدیمی اروپایی. با سنگ فرش و ساختمانهای پر از مجسمه در اطراف و کافه های زیبا اطراف میدان. مجسمه استانیسلاس هم در وسط خیلی زیبا بود که داخل یک شیشه گرد رنگی بود. البته کریسمس و درخت زیبای کریسمسی هم که در میدان بود خیلی به زیبایی آن کمک کرده بود. نورپردازی زیبای شبانه هم این مناظر را بهتر و قشنگ تر جلوه میداد. بعد هم چون نزدیک هتل بود پیاده به سمت هتل رفتیم. خیابانها خلوت و سرد بود و خیلی کم افرادی در خیابان بودند. همه یا به خانه ها پناه برده بودند یا در کافه مشغول بودند. یک رود زیبا نزدیک هتل هست که چند قایق تفریحی رویشان هست اما ما هنوز حرکت آنها را ندیده ایم. 

اینجا نانسی (2) – مردمی آماده کمک کردن

قسمت پشت گردنی صندلی را کشیدم بالا و طوری تنظیمش کردم که گودی گردنم را پر کند. دو طرف پشت سری صندلی را هم تا کردم که وقتی سرم را می گردانم راحت باشم. اینها را به مدد یک آدم خیلی قد بلند در صندلی جلویی یاد گرفتم. شاید بقیه هواپیماها هم داشته اند ولی من تازه توی ایرفرانس دیده ام که از این بازیها می شود با پشتی صندلی کرد. هواپیمای ایرفرانس تمام تلاشش را می کرد که مسافران احساس راحتی کنند.

 سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، تازه این حس ریخت توی تنم که بازهم اروپایی دیگر در پیش است. وقتی که ساعت 4 صبح بیدار باشی و از 5 صبح در فرودگاه انتظار پرواز بکشی، لحظه تکیه دادن سر به پشتی صندلی می تواند لذت بخش ترین بخش سفر باشد. آن هم در هواپیمایی که دائم آوای بونژوقها و ق ق های زبان فرانسوی شنیده می شود و تو را می برد به 25 سال پیش. وقتی که مجید مسلمی هم اتاقیت بود و او در ترم اول رشته فرانسه و تو در رشته کتابداری درس می خواندی. همه شبهای ترم اول به موسیو پختوی، موسیو بوستانی، مادام ؟؟؟ و ... ختم می شد و تو از دکتر آزاد و آقای یغمایی و ... برایش می گفتی. حالا همه آن "ژو پغله فخانسه آن پوقها" می دود توی سرت و "ژو وو زومپخی" و "سیوپله" و "بون سواق" و ... تو را احاطه می کند و نرم نرمک به خوابی شیرین می روی. بعد با زمزمه آرام آن مهماندار شاد و شنگول بیدار می شوی و می بینی تا اروپا چند ساعتی وقت است.

پروازهای بین المللی حال و هوای خاصی دارند. یکباره خودت را در یک جهان وطن کوچک می یابی. یکی از ته ته مارسی آمده، یکی از نیویورک، دیگری می رود تورنتو، آن دیگری می رود به بارسلونا و ...یک مهماندار جوان و با ته ریش که قیافه اش به عربها می خورد در هواپیما بود. شاد و شنگول. وقتی رد می شد آواز می خواند و هر چیزی را با ادا و اطوار خاص خودش به مسافرها می رساند و اگر ولش می کردی همانجا کنسرت و رقص و آوازی رسمی راه می انداخت. چیزی که محال است از مهماندارهای عصا قورت داده و خودخداپندارنده ما پروازهای داخلی ببینی.

یاد سفر ماه قبل با ایران ایر می افتادم. صندلی ها به غایت تنگ و به هم چسبیده، نه سرگرمی در کار بود و نه حتی آن دوربین سر هواپیما و اعلام موقعیت که ماهان دارد را داشت. باید چند ساعت پرواز را به ابتکار خودت سرگرم می شدی.

خوشبختانه ایرفرانس هم مانند هواپیماهای القطریه و امارات، مانیتور و کنترل و اسباب سرگرمی داشت که بعد از دیدن یکی دو کارتن جدید و قسمتهایی از فیلم خاطره انگیز تایتانیک، بهترین سرگرمی را همان دوربین و اعلام موقعیت هواپیما و مطالعه یافتیم. البته یکی از سرگرمیهای جالب و جذاب من در مسیرهای طولانی هوایی خواندن ایمیلهای مانده و پاسخ دادن به آنها –البته در حالت آفلاین_ است. خیلی حس جالبی دارد که تو در ارتفاع 30 هزار پایی جواب ایمیلی را می دهی و طرف یک روز بعد مثلا پیام را می بیند و می خواند.

خلاصه اینکه ما به سلامت به فرودگاه با عظمت شارل دو گل پاریس رسیدیم و هوای مه گرفته و نیمه بارانی پاریس به ما خوش آمد گفت. بعد از مراسم عبور از گیت و تحویل بارها، رفتیم سراغ ایستگاه قطار که خوشبختانه در همان فرودگاه شارل دو گل بود. البته به سختی می شد آن را پیدا کرد و با هر مرارتی بود پیدا کرده و دو قطعه بلیطمان را دریافت کردیم و همچنان نگران مرحله بعدی سفر در فرودگاه به انتظار نشستیم. البته خود فرودگاه ها معمولا پر از جاذبه های توریستی و گردشگری هستند. فروشگاه های عریض و طویل و پر از جنسهای خیلی گران می تواند چند ساعتی شما را سرگرم کند.

توی فرودگاه شارل دو گل، یک پیانو وسط سالن بود که اول از دیدن آن تعجب کردم. اما بعدا متوجه شدیم که هر مسافری نواختن بداند می تواند بنشیند و پیانو بزند و ملت هم کیف کنند. چندین مسافر این کار را کردند و مردم را شاد کردند. صندلی های هم خیلی جالب بود. در حالت معمولی این صندلی های چوبی دمای معمولی داشت. اما وقتی می نشستی می دیدی که یواش یواش پشتت گرم می شود که در سرمای شدید پاریس می چسبید.

یک چیز خیلی خیلی جالب فرانسه تا اینجای سفر دقت و تنظیم وقتی بسیار بسیار دقیق آنها بود. در بلیط نوشته بود که هواپیما ساعت 12 و 40 به وقت پاریس می نشیند. جل الخالق که دقیقا همان دقیقه روی زمین نشست. گفتند که سکوی قطار 15 دقیقه قبل از حرکت روی تابلوی اعلانات مشخص می شود و هر چه خودمان را کشتیم که زودتر این را بدانیم کسی جواب نداد و دقیقا همان ساعت این اتفاق افتاد (البته این قضیه در مورد کنفرانس صدق نمی کرد که بعدا در مورد آن خواهم نوشت).

ساعت 16 و 59 دقیقه (دقت کنید به دقیقه که آدم یاد حراجیهای 999 تومانی میدان ولی عصر می افتد) قطار حرکت کرد. کنترل بلیط هم کاملا خود مختار بود. یعنی بلیط را خودت در دستگاهی وارد می کردی و دستگاه پائین آن تاریخ و ساعت می زد. فاصله بین پاریس تا نانسی را که چک کردم حدود 370 کیلومتر بود که در کمال تعجب ساعت 18 و 13 دقیقه یعنی کی ساعت و 14 دقیقه ما را در ایستگاه متز پیاده کرد. آنقدر حرکت قطار نرم و بی صدا بود که فقط وقتی قطار دیگری از کنار آن رد می شد آدم متوجه می شد قطار سریع السیر – که فرانسه مهد و یکی از مبدعان آن است – یعنی چه.

قطار ما به مقصد استراسبورگ بود و فکر می کردیم که در داخل شهر نانسی توقف خواهد کرد و پیاده می شویم. اما یک آقای سرسیاه نسبتان مهربان که به طور اتفاقی با هم آشنا شدیم توضیح داد ایستگاهی که پیاده می شویم بر و بیابان است و هیچ جنبنده و آدم زنده ای آنجا نیست. قطار و تراموا هم خبری نیست. فقط دو اتوبوس دارد که یکی به سمت نانسی و دیگری به سمت مسو شهری می رود. آن آقا هم مصری از آب درآمد و گفت که دفعه چهارم است به نانسی می آید و فقط هم برای دیدار نانسی می آید. همچنین گفت که یکی از دوستانش به ایران آمده و خیلی از ایران تعریف کرده است. وقتی به ایستگاه رسیدیم و نوع بغل کردن ایشان و دوستش را دیدیم که به عنوان GFمحترمه شان معرفی کردند فهمیدیم که جاذبه های طبیعی نانسی به تنهایی آنقدر کشش ندارد که کسی را از مصر به این شهر بکشاند. دوستی هم که به ایران آمده بود همین بانوی محترمه GF خانم بودند که خیلی از کبابهای شیراز و قلیانهای اصفهان و کوهنوردی تهران خاطره خوش داشتند.

حالا دیگر رسیده بودیم به یک قدمی هدف و نشستیم در اتوبوس و راننده هم نفری 10 یورو کرایه ازمان گرفت و حرکت کرد. شبی ساکت و سیاه و پائیزی (البته بیشتر زمستانی) که اگر آدم دغدغه و نگرانی رسیدن جاگیر شدن نداشت می توانست زیبا باشد. به این همه اضافه کنید چرخهای شکسته و نیم جان یک چمدان 26 کیلویی در داخل بار هواپیما را که نمی گذارد یک دل خوش از دنیا لذت ببری. تابلوهایی که در مسیر دیده می شد هم جالب بود. مثلا تابلو متز، مسو و از همه جالب تر لولزامبورگ که کشوری است در خیلی همسایگی نانسی و متز و استراسبورگ.

از نکات جالب دیگر فرانسه این است که بر خلاف آلمان مردم خیلی زیاد زبان انگلیسی نمی دانند و آدم از این بابت تعجب می کند. به هر زحمتی بود با عکسهای گوگل مپ و نقشه هایی که از مکان هتل داشتیم راننده را حالی کردیم که کجا می خواهیم برویم. و یک نکته جالبتره فرانسه اینکه وقتی از کسی کمک می خواهی با تمام توش و توان چنان به کمکت می آید که حتی ممکن است کلافه ات کند از بس پیگیری می کند.

از اتوبوس که پیاده شدیم، سوز سرمای عجیبی صورتهایمان را سیلی نواز کرد. گفته بودند باید سوار تراموا شویم و برویم به مسیری که هتل در درون آن است. چند قدمی که رفتیم خانم جوانی جلو آمد و گفت انگلیسی می داند. ظاهرا از مکالمه ما با رانند و مسافر جلویی متوجه غربت ما شده بود. گفت که کمک می کند ما مسیر را پیدا کنیم. با چمدان چرخ شکسته و با مصیبت و دغدغه فراوان همراهش شدیم. نزدیک 300 متری ما را برد تا به ایستگاه تراموا رسیدیم و گفت که چطور برویم. حالا مصیبت دیگرمان گرفتن بلیط بود. دستگاههای خودکار بلیط فقط سکه می گیرند و ما سکه نداشتیم. آه از نهادم بلند شد که چرا ماه قبل آن یک مشت سکه یک و دو یورویی و چند سنتی را ریخته بودم روی میز توالت میزبانم و گفتم بودم اینها دیگر به کار من نمی آیند. به یک رستوران تایلندی روبروی ایستگاه رفتم و وقتی 20 یورویی دادم برای خرد کردن با تعجب نگاهم کرد. خوشبختانه یک 10 یورویی داشتم و کارمان را راه انداخت. بلیط تراموا به مبلغ هر نفر یک یور و سی سنت خریدیم و منتظر شدیم. البته از چند جوان آنجا سوال کردیم که چه باید بکنیم، همه با هم عقل و مکان یابی و انگلیسی دانیشان را روی هم گذاشتند و گفتند که در ایستگاه سن جرج (سن ژوقژ) پیاده شویم. با دو چمدان گنده سوار تراموا شدیم و چون ساعت شلوغی و عصر شنبه بود، تراموا قیامت بود. این قضیه وقتی بدتر شد که یک خانم با کالسکه بچه اش هم از همان در وارد شد. با هر مصیبتی و با "پقدون پقدون" گفتند ملت پنج ایستگاه را رد کردیم و رسیدیم به مقصدی که گفته بودند که درست روبروی کلیسای سن ژوقژ بود. حالا بازهم مصیبت این بود که کسی در خیابان و کوچه و محل نبود و آدرس ما هم چیزی را نشان نمی داد. با آنکه با گوگل مپ و کلی ابزار دیگر زیر و بم ماجرا را در آورده بودیم اما بازهم نمی شد هتل را پیدا کرد.

بالاخره با هر زحمتی که بود آنجا را یافتیم. از یک خانمی با دو پسر بچه 7، 8 ساله آدرس پرسیدیم که انگلیسی نمی دانست. اما بچه ها کلی ذوق کرده بودند که دو خارجی می بینند و شروع کردند به فرانسه سوال کردند و شوق کردن از دیدن خارجی ها که برای خود ما هم جای تعجب داشت که مگر اینها این همه توریست نمی بینند. با یک اوقوق و پقدونی سر و ته ماجرا را هم آوردیم و خودمان را رساندیم به هتل.

هتل ما یک هتل آپارتمان بود که ماجرای خیلی جالبی داشت. هتل را که رزرو کردم برایشان نوشتم من نقدا پرداخت می کنم چرا که کارت اعتباری نداریم (مصیبتی است این نداشتن کارت اعتباری). آنها هم گفتند یا تا قبل از ساعت 15 روز شنبه پرداخت کنید یا اینکه شماره کارت اعتباری بدهید. ضمنا در ایمیل اشاره کرده بود تا این دو اتفاق نیافتد نمی تواند کلید را در سیفتی باکس (جعبه امن) هتل بگذارد که از این حرف تعجب کردم اما خیلی جدی نگرفتم. وقتی به در هتل رسیدیم دیدیم که تویش کسی نیست و در هم بسته. چند ثانیه ای منتظر شدیم و دیدیم آقایی آمد که واقعا ناجی ما شد. او هم مسافر هتل بود. در دستگاه شماره دارد در بازکن کدی را وارد کرد و در را باز کرده و ما را راهنمایی کرد. بعد گفت که کلید دارید یا خیر. وقتی دید نداریم از روی کاغذ راهنما که مثل فیلمهای جیمز باندی فلش زده و عکس کلید روی آن بود ما را راهنمایی کرد به اتاقی که روی دیوارش چند جعبه امانت و یکی دو دستگاه شماره رمز بود. گفت خب حالا رمز را وارد کنید که ما هاج و واج و خسته و سرمازده ماندیم. خلاصه آقاهه لطف کرد و تماس گرفت با شماره ای که آنجا بود و با استفاده از مشخصات ما شماره رمز را پیدا کرده و در یکی از جعبه ها را باز کرده و کلید (کارت) در باز کن را به ما داد. آقاهه لبنانی الاصل بود و از پاریس آمده بود نانسی. بعد هم گفت این شماره رمز روی کارت برای این است که درب ورودی هتل را باز کنید. چون هتل شبها و روزهای تعطیل صاحب و دربان و نگهبانی ندارد. یک هتل کاملا خود مختار. خلاصه اینکه به یک اتاق تر و تمیز و نقلی و جالب اما سرد رسیدیم که بعد از ساعتها بیداری و سرما، نعمتی بود به غایت ارزشمند. خوشبختانه نان لواش اصیل ایرانی و غذاهای کنسروی به وفور به همراه داشتیم تا گرسنگی به مجموعه مشقات ما اضافه نشود.

نکته مهمی که توی این یک روز به ما ثابت شد و البته بعدا هم شدیدا تائید شد این بود که واقعا تصور و پیشداوری ما که اروپایی ها مردمان سرد و بی عاطفه ای هستند کاملا غلط است. حقیقتا در راه کمک به شما از هیچ دستگیری دریغ نمی کنند.

روز یکشنبه از راه رسید. تصمیم گرفتیم که حتما برویم و محل برگزاری کنفرانس را پیدا کنیم. چرا که روی نقشه مسیری بس طولانی و پرت را نشان می داد. بعد از صبحانه ایرانی دست ساز، شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون خوشخبتانه جوانک پذیرش هتل کرکره اش را بالا داده بود. کارهای پذیرش ما را کرد و پول هتل را به اضافه روزی 90 سنت مالیات برای هر نفر نقدا دریافت کرد. در همین حیث و بیس سرکار خانم هیلدران کرشمر و جناب مستطاب تئو کرشمر را دیدیم که از رستوران صبحانه آمدند بیرون و حال و احوال و چاق سلامتی کردیم. ناگفته نماند که دلمان هم قرص قرص شد. چرا که فکر می کردیم این هتل پرت است و کسی نمی آید و کیفیت ممکن است نداشته باشد (ایرانی های این روزها و سالها هیچ وقت از هیچ چیز راضی نیستند و همیشه توهم دارند که کلاه سرشان رفته است). جوانک پذیرش هتل راهنمایی درستی کرد و گفت که حلال همه مشکلات ما تراموا است. در روشنایی روز – البته بعد از دیدن کلیسای نزدیک هتل- راهی کشف محل کنفرانس شدیم. ناگفته نماند که در سرسرای خیلی سرد کلیسا چند بچه داشتند کاردستی های کاغذی درست می کردند که احتمالا برای خیریه بود. جالب بود که در این روز تعطیل بچه ها با یکی دو آدم بزرگ و مربی مشغول کار در کلیسا هستند.

تراموا از دل شهر می گذارد. همان معماری کهن و زیبای سبک فرانسوی و ساختمانهای باعظمت گوتیک و کوچه و خیابان سنگ فرش اروپایی چشمانمان را نواخت تا به ایستگاهی رسیدیم به اسم Collot. آنجا پیاده شدیم و دیدیم که یک گلفروشی باز است. رفتیم که بپرسیم و آقای مشتری که آنجا بود گفت من هم می روم به نزدیک موسسه INIST که محل برگزاری کولنت بود و اگر دوست داشته باشیم ما را هم می رساند. آقاهه گلش را گرفت و ما را سوار یک ماشین عالی فورد آمریکایی کرد. گفت که استادیار بیولوژی است و همه آن ساختمانها متعلق به دانشگاه هستند و جالب بود که تراموا از وسط دانشگاه می گذشت و مثل ما دفتر و دستک و نگهبان و این چیزها زیاد در کار نبود.

خلاصه بعد از پیدا کردم محل کنفرانس در سوز سرما دوباره ما را برگرداند به ایستگاهی که بودیم و رفت. ما هم رفتیم به مرکز شهر که کلا خیلی نزدیک و ایستگاه ها هم چسبیده به هم است. مرکز شهری به غایت زیبا با سنگ فرش در همه جا و ساختمانها کهن خیلی زیبا و البته مغازه های برندهای معروف دنیا و قیمتهای دیوانه کننده.

اما در یک میدان شهر، غرفه های خیلی جالبی بود که به مناسبت کریسمس برپا شده بود. همه جای شهر و خانه ها پر از چراغانی و درخت کریسمس و شکلات و نمادهای بابانوئلی و کریسمسی است. مثل کارتن پینوکیو که از آن چرخ و فلکهای رنگی می گذاشتند و همه جا شلوغ و هر کسی یک چیزی می فروخت، چنین بازاری در وسط شهر برپا بود که فوق العاده دیدنی بود. یک بابانوئل تر و تمیز و خوش تیپ هم بود که جلوه عالیه به این مجموعه می داد.

ما هم هوس کردیم چیزی بخوریم و از آنجا که من نسبت به خوردن چیزهای غیر معمول مرض لاعلاج پیدا کرده ام، گشتم و یک چیزی پیدا کردم که مانند هات داگ بود اما از جنس گوشتی خاص بود. سفارش دادیم و 6 یورو نا قابل هم دادیم که این غذای خاص را هم به شکل مخصوصی درست و آماده می کردند. اولین گاز را که زدیم فهمیدیم که یک چیز خیلی ناسازگار با ذائقه مان گرفته ایم. چیزی مثل سیراب شیردان را ساندویچ کرده و داده بودند دستمان.

روز یکشنبه پر رفت و آمد و گشت و گذاری ما با یک قدم زدن در شب ساکت و سرد نانسی در کنار رودخانه نانسی در حالی به پایان رسید که از سرعت عجیب و غریب اینترنت به وجد آمده بودیم. یعنی فقط کافی است که دکمه دانلود را لمس کنی. به سرعت برق و باد فایلهای به چه سنگینی را دانلود می کند. هی عطش و طلب شما برای چنین نعمت خدادادی بیشتر می شود.

اینجا نانسی (1) – یک عالمه بونژوقها و مقسیها

یقه اورکت را می کشم بالا و دنبال دستکشهایم می گردم. راننده همینطور که دارد چمدانها را می گذارد توی جعبه اتوبوس، چیزهایی را به فرانسه بلغور می کند. آن 4 واحد فرانسه اجباری که در دوره لیسانس کتابداری 22 سال پیش گذراندیم فقط تک کلمات و فعل و فاعلها را آشنا می کند. در جعبه بغل اتوبوس را که می بندد نفسی می کشم که یک عالمه مولکول یخ کرده را وارد ریه ام می کند. اینجاست که واقعی بودن در فرانسه و عزیمت به سوی شهر نانسی مثل یک مجسمه چند بعدی تازه در ذهنم روشن می شود و جلوه تازه ای می گیرد.

باز سفری دیگر شروع شده و این بار هم بهانه اش کنفرانس کولنت 2016 است. سال پیش که کنفرانس در دهلی بود و در آن حضور داشتیم اعلام شد که سال 2016 در فرانسه و در شهر استراسبورگ کنفرانس را خواهیم داشت. آقای چارلز لامیرل هم دبیر کنفرانس خواهد بود. هنگام خداحافظی هم او آرزو کرد که ما را در استراسبورگ ببیند و هم ما آرزو کردیم. انگار قاصدکها این آرزوها را خیلی جدی گرفته و کائنات را خبردار کردند که آن را برآورده کند. امسال هم خوشبختانه طلبید و الان در هتل رزیدهوم نانسی نشسته ام و می نویسم تا ببینم فردا در آغاز کنفرانس هفدهم کولنت چه رقم خواهد خورد.

همانطور که گفتم اول قرار بود کنفرانس در استراسبورگ باشد. ماه گذشته که در آلمان بودیم بعد از اتمام نمایشگاه کتاب فرانکفورت، آقای دکتر جورابچی که همسفر ما بود گفت که می رود استراسبورگ که آنجا را حتما ببیند چون واقعا دیدنی است. ما هم گفتیم برای کولنت به آنجا خواهیم رفت. اما بعدا اعلام کردند که در نانسی برگزار می شود. قبلا در سال 2006 هم یکبار دیگر در نانسی برگزار شده بود. در آن زمان من دانشجوی دکتری بودم و مقاله ای را با خانم دکتر مکتبی فرد برای درس خانم دکتر عصاره نوشتیم و فرستادیم که خوشبختانه پذیرش هم گرفت ولی متاسفانه ما نتوانستیم شرکت کنیم و خانم دکتر به نیابت از ما مقاله را ارائه کردند. این حسرت همچنان در دل ما ماند و از آن وقت مترصد رفع حسرت بودیم تا امسال که این مهم برآورده شد.

البته علی‌رغم تصورات ما که به هر حال فرانسه به عنوان یک کشور اروپایی مدرن می تواند میزبان بهتری برای کولنت باشد، خیلی عملکرد کنفرانس تا اینجا و نظم و ترتیب و برنامه ریزی آن چنگی به دل نمی زد.  به هر حال وقتی که زمان ارسال مقالات و چکیده ها اعلام شد برنامه ریزی کردیم و با 4 مقاله شرکت کردیم. یک مقاله به صورت ارائه شفاهی و سه مقاله به صورت پوستر. افراد خیلی زیادی هم از ایران مقاله داشتند و تقریبا می شود مشارکت ایران در کولنت را هم پای دو پیش قراول آن یعنی هند و چین دانست. هنوز نمی دانم چه کسانی از ایران آمده یا خواهند آمد. چون شرایط ویزای فرانسه و کلا شنگن خیلی سخت است.

کارهای مقاله و پذیرش که تمام شد، رفتیم توی کار ویزا. خوشختانه چون ماه قبل برای شنگن اقدام کرده و آلمان رفته بودم اینبار تجربه بیشتری داشتم. اما استرس هم داشتم. چون این با همه سفرهای قبلی من فرق می کرد. قرار بود که همسرم هم همراهم باشد و ما نمی دانستیم آیا به او هم به راحتی ویزا می دهند یا خیر. اوایل آبان ایمیل زدیم به سفارت فرانسه و وقت مصاحبه خواستیم که برایمان روز 25 آبان را مقرر کردند. کلی هم مدارک لازم بود که همه را مهیا کردیم. گفته بودند بین ساعت 8 تا 11 وقت مصاحبه شما است. ساعت 8 که رسیدیم خیابان نوفل لوشاتو و رفتیم به سوی سفارت فرانسه، دیدیم واویلا. کلی جمعیت توی صف است. وقتی وارد سفارت شدیم و شماره بهمان دادند دیدیم که نفر 110 هستیم. ناگفته نماند که جمع و جور کردن مدارکی مثل دعوتنامه، حکم ماموریت انگلیسی زبان، رزرو بلیط و هتل، صورتحساب بانکی و نامه تمکن مالی و کلی مدارک دیگر ماجرایی داشت. یک نگرانیمان هم برای ترجمه بود که بعدا فهمیدیم ترجمه مدارک خیلی هم ضروری نیست. یک چیزی از مدارک کم بود که قبلا نتوانسته بودیم آماده کنیم و آنجا پرس و جو کردیم که کجا می شود آن را پرینت کرد. آدرس دادند کوچه لولاگر که دو کوچه قبل از سفارت است. وقتی وارد آن کوچه شدم دیدم که خیلی آشناست و تازه فهمیدم پیتزا داود –که قدیمی ترین پیتزایی تهران و ایران است – در آن کوچه است و قبلا چندبار آمده بودیم که چون ساعت کارش نبود نتوانسته بودیم چیزی بخوریم.

دو مغازه آنجا بود که به راحتی همه مدارک لازم را ردیف می کردند و خیال آدم راحت می شد. ده هزار تومان بابت مرتب کردن مدارک از من گرفتند و خلاص. تا ساعت 11 و نیم کار ما در سفارت طول کشید و در این مدت گوشی موبایلمان هم خاموش بود. از بد حادثه فردا یعنی 26 آبان روز برگزاری جشنواره مروجان کتابخوانی بود که من دبیرش بودم. برنامه بزرگی که شش ماه برایش زحمت کشیده بودم که خوشبختانه با شکوه و افتخار هم برگزار شد.

خلاصه، کار سفارت تمام شد و آمدیم منتظر و نگران نشستیم ببینیم نتیجه ویزاها چه می شود. ناگفته نماند که چون برای نمایشگاه فرانکفورت از آقای دکتر جورابچی 60 یورو هزینه ویزا نگرفتند اما از من گرفتند و وقتی هنگام دریافت ویزا گفتم چرا اینطوریه گفتند که باید همان اول می گفتی، اینجا هم اولین کارم این بود که به آقای صندوق بگویم چنین چیزی شده و باید پرداخت کنم یا خیر. او هم گفت سفارت آلمان خیلی دست و دلبازی کرده و اینجا از این خبرها نیست.

روز مقرری که برای دریافت ویزا گذاشته بودند روز پنجشنبه بود که در ساعت کاری سفارت نزده بود باز است و روز قبلش هم به خاطر 28 صفر تعطیل بود. کلی ماجرا داشتیم که اگر بشود زودتر پاسپورتها را بگیریم که قبول نکردند و همان روز پنجشنبه پاسپورتها را دادند که همسرم آنها را دریافت کرد و من تا شب نگران بودم که نتیجه چه شده است. وقتی صفحه ویزاها را دیدم تا چند دقیقه ای گیج بودم که این چه معنی دارد. چون اصلا از آن سر در نیاوردم که 29/11/16 یعنی چه. بعد از کلی کنکاش فهمیدم که یک ویزای 90 روزه چندبار ورود (مالتی) با اعتبار سه ساله یعنی تا سال 2019 به ما داده اند. هر کسی این ویزا را می بیند تعجب می کند. به هر حال ما این را به حساب خوش اقبالیمان گذاشتیم.

بعد هم مراسم تهیه بلیط و هتل و رسیدن به نانسی و محل کنفرانس. پرواز مستقیم به نانسی نبود و در هر حالی مجبور بودیم با پرواز به پاریس برویم. از آنجا باید خودمان را به نانسی می رساندیم. بعد از کلی بالا و پائین کردن پروازهای داخلی و خارجی، آخر سر به ایرفرانس رسیدیم. هم مستقیم از تهران به فرانسه بود و هم اینکه روی خود پرواز یک بلیط قطار به نانسی هم داشت و این مزیت کمی نبود و خیلی خیال آدم را بابت مسیر دوم راحت می کرد. هر چند کمی گرانتر بود اما ارزشش را داشت. بالاخره وقتش رسید و توی هواپیما نشستیم و مهماندار اعلام کرد بونژوق.

از همین ما و من است

تا همین چند وقته پیش، اگر دقیقتر بگویم، تا شش ماه پیش، اعتقاد داشتم که جامعه باید سیستمی داشته باشد که همه چیز را تحت سلطه داشته و برای همه آحاد اجتماع نسخه بپیچد. یعنی همه چیز تحت سیطره یک عقل و حکمرانی کل باشد. هر چیز جامعه را ببیند و از کوچکترین تا بزرگترین مسائل را مد نظر قرار داده و هر گونه اصلاحی که لازم است به عمل آورد تا ملت در عین آرامش و راحتی در جامعه زندگی کنند. برای مردم هم هر راه و چاهی را مشخص کند. بگوید که چه بکنید و چه نکنید. یعنی هم فرهنگ را بسازد و هم مردم را وادار کند که به آن وفادار باشند و مراعاتش کنند.

تا اینجا کار خیلی رویاپردازانه و ایده آلیستی است و اگر بشود چه شود. صد البته قبلا هم سوسیالیستها چنین مدینه فاضله ای را ترسیم کرده و تلاش کرده بودند که آن را زمینی و عملیاتی کنند که در عمل نقشه هایشان هم نقش بر آب شد. با رخت بر بستن جناب فیدل کاسترو هم که دیگر می شود گفت پرونده اینطور افکار به بسته شدن خیلی نزدیک شد.

از سوی دیگر، اینکه همیشه منتظر باشیم تا کسی از جایی بیاید و با قدرتی جادویی تمامی مشکلات را رفع کند و به جای همه خارها و خارستانها، گل و گلستان به بار آورد، باز هم راه به جایی نمی برد. اینطوری فقط ما مشکل را از گردن خود ساقط کرده و به گردن دیگری یا دیگران انداخته ایم.

اما از شش ماه پیش و به ویژه بعد از زیارت کشور آلمان، این اندیشه به شدت در من قوت گرفت که کسی بیرون از دایره خواست و اراده ما چندان کمکی به ما نخواهد کرد. اگر هر اتفاقی قرار است بیافتد نه در شکل قیاسی و کل به جزء آن که در شکل استقرایی و جزء به کل آن مقدور خواهد بود. یعنی سر منشا همه اتفاقات و تحولات درست در همین سر پنجه های ما نهفته است. حافظ هم قرنها پیش به این نتیجه رسیده و سروده: "تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز...". پس این هم چیز جدیدی نیست که آدم به چنین نتیجه ای برسد. اما مهمتر از همه این نظریه ها و صغری و کبراها، اقدامی است که ما می کنیم. از عادات مالوف ما ایرانیان محترم این است که خیلی خیلی خوب تحلیل و تعریف و تشریح می کنیم، اما پای عملمان حسابی می لنگد. اینکه به این نتیجه برسیم که باید خودمان قدمی برداریم خیلی خوب است و خودش یک حرکت رو به جلو است. اما اینکه کدام گامها را بر می داریم و کدام سنگها را از جلوی راه این توسعه کنار می زنیم مهمتر از رسیدن به شناخت برای حرکت است.

بهترین و جدی ترین تصمیم من در این زمینه این بوده که حوزه هایی را که می توانم تغییر بدهم یا قدمی در راهشان بر دارم شناسایی کنم. بعد هم به مرور زمان –که ترک عادت یکهویی بدجوری موجب مرض است – این مشکلات را به حالتی مطلوب نزدیک کنم (نمی گویم تمام پاک کنم یا تغییر بدهم که سنگ بزرگ علامت نزدن است).

بعضی از زمینه های مهمی که حتما باید به آن دقت کنیم اینها است:

  • لبخند: باور کنیم که این جامعه هم از ما سهم و حقی دارد. لبخند روی لب، ساده ترین و بی خرج ترین سهمی است که ما در جامعه می پردازیم. هم حال دل خودمان را می سازد و هم حال همه دنیا را. این سرمایه گزاف و در عین حال رایگان را از کسی دریغ نکنیم.
  • مال خودمان است: کشور، شهر، کوچه، درخت، سبزه، پارک، جنگل، هوا؛ همه اش مال خودمان است. (به قول سهراب سپهری: پنجره، عشق، هوا مال من است). اینها متعلق به دولت و همسایه ها و خارجی ها نیستند. مسئول همه آنها ما هستیم. خود خود ما. همه اینها هم خوب بودن و هم بد بودنشان مستقیم نتایجی به وجود می آورند که به خود ما بر می گردد. هوای همه شان را برای خاطر خودمان داشته باشیم.
  • ترافیک: با آرامش در ماشین بنشینیم و کتاب صوتی خوبی را بشنویم و نه مسیرمان (لاین) را عوض کنیم، نه فحش به کسی بدهیم (که در رانندگی خیلی می چسبد و رایج است)، نه خودمان را شوماخر زمانه تصور کنیم.
  • ترافیک 2: بهترتر آن است که اگر توانستیم اصلا ماشین بیرون نیاوریم و با وسائل نقلیه عمومی تردد کنیم.
  • ترافیک 3: از دوچرخه غافل نشویم (حتی اگر پیرمرد همسایه وقتی سوار بر دوچرخه بهش سلام می کنیم برگردد و طوری که شما بشنوید و خودش فکر کند یواش گفته، بگوید: مردکه گنده خجالت نمی کشه سوار دوچرخه شده)
  • تفریح: بر عکس چیزی که در بین مردم ایران رایج شده و علامت سوال گنده ای جلوی تفریح در ذهنشان شکل گرفته که "خب که چه؟". حتما زمانی را برای تفریح و استراحت بگذاریم و یادمان باشد که این جزئی بزرگ از زندگی است و کار را بهتر و راحت تر به نتیجه می رساند.
  • سر وقت: هر کاری را قرار است انجام دهیم درست سر زمان مقرر به انجام برسانیم. اگر قرار است در جلسه باشیم یا با کسی قرار ملاقات داریم یا می خواهیم به کلاس برویم، درست سر ساعت مقرر شده مراجعه کنیم.
  • محیط زیست: حواسمان به طبیعت و محیط اطرافمان حسابی باشد. تخریب و از بین رفتن اینها، یعنی تخریب و از بین رفتن روح و زندگی خود ما. مسئول طبیعت و پارک و سبزه ها هم نه دولت است و نه تخریب آنها جای دق و دلی که ما از آنها را داریم پر می کند. اینها مال خودمان است.
  • اعتماد: اگر جایی یا کسی به ما اعتماد کرد حتما و حتما پاسخش را با اعتماد بدهیم. اگر بی اعتمادی کردیم فقط خودمان را بی اعتبار نکردیم که اعتماد را بی اعتبار کرده ایم و دنیا را جایی نامعتبر برای همگان کرده ایم.

اینها بخشی از مهمترین آنهایی است که بهشان فکر کردم.

شما فکر می کنید به چه چیزهای دیگری باید فکر کنیم و بسازیمشان.