اینجا نانسی (2) – مردمی آماده کمک کردن
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، تازه این حس ریخت توی تنم که بازهم اروپایی دیگر در پیش است. وقتی که ساعت 4 صبح بیدار باشی و از 5 صبح در فرودگاه انتظار پرواز بکشی، لحظه تکیه دادن سر به پشتی صندلی می تواند لذت بخش ترین بخش سفر باشد. آن هم در هواپیمایی که دائم آوای بونژوقها و ق ق های زبان فرانسوی شنیده می شود و تو را می برد به 25 سال پیش. وقتی که مجید مسلمی هم اتاقیت بود و او در ترم اول رشته فرانسه و تو در رشته کتابداری درس می خواندی. همه شبهای ترم اول به موسیو پختوی، موسیو بوستانی، مادام ؟؟؟ و ... ختم می شد و تو از دکتر آزاد و آقای یغمایی و ... برایش می گفتی. حالا همه آن "ژو پغله فخانسه آن پوقها" می دود توی سرت و "ژو وو زومپخی" و "سیوپله" و "بون سواق" و ... تو را احاطه می کند و نرم نرمک به خوابی شیرین می روی. بعد با زمزمه آرام آن مهماندار شاد و شنگول بیدار می شوی و می بینی تا اروپا چند ساعتی وقت است.
پروازهای بین المللی حال و هوای خاصی دارند. یکباره خودت را در یک جهان وطن کوچک می یابی. یکی از ته ته مارسی آمده، یکی از نیویورک، دیگری می رود تورنتو، آن دیگری می رود به بارسلونا و ...یک مهماندار جوان و با ته ریش که قیافه اش به عربها می خورد در هواپیما بود. شاد و شنگول. وقتی رد می شد آواز می خواند و هر چیزی را با ادا و اطوار خاص خودش به مسافرها می رساند و اگر ولش می کردی همانجا کنسرت و رقص و آوازی رسمی راه می انداخت. چیزی که محال است از مهماندارهای عصا قورت داده و خودخداپندارنده ما پروازهای داخلی ببینی.
یاد سفر ماه قبل با ایران ایر می افتادم. صندلی ها به غایت تنگ و به هم چسبیده، نه سرگرمی در کار بود و نه حتی آن دوربین سر هواپیما و اعلام موقعیت که ماهان دارد را داشت. باید چند ساعت پرواز را به ابتکار خودت سرگرم می شدی.
خوشبختانه ایرفرانس هم مانند هواپیماهای القطریه و امارات، مانیتور و کنترل و اسباب سرگرمی داشت که بعد از دیدن یکی دو کارتن جدید و قسمتهایی از فیلم خاطره انگیز تایتانیک، بهترین سرگرمی را همان دوربین و اعلام موقعیت هواپیما و مطالعه یافتیم. البته یکی از سرگرمیهای جالب و جذاب من در مسیرهای طولانی هوایی خواندن ایمیلهای مانده و پاسخ دادن به آنها –البته در حالت آفلاین_ است. خیلی حس جالبی دارد که تو در ارتفاع 30 هزار پایی جواب ایمیلی را می دهی و طرف یک روز بعد مثلا پیام را می بیند و می خواند.
خلاصه اینکه ما به سلامت به فرودگاه با عظمت شارل دو گل پاریس رسیدیم و هوای مه گرفته و نیمه بارانی پاریس به ما خوش آمد گفت. بعد از مراسم عبور از گیت و تحویل بارها، رفتیم سراغ ایستگاه قطار که خوشبختانه در همان فرودگاه شارل دو گل بود. البته به سختی می شد آن را پیدا کرد و با هر مرارتی بود پیدا کرده و دو قطعه بلیطمان را دریافت کردیم و همچنان نگران مرحله بعدی سفر در فرودگاه به انتظار نشستیم. البته خود فرودگاه ها معمولا پر از جاذبه های توریستی و گردشگری هستند. فروشگاه های عریض و طویل و پر از جنسهای خیلی گران می تواند چند ساعتی شما را سرگرم کند.
توی فرودگاه شارل دو گل، یک پیانو وسط سالن بود که اول از دیدن آن تعجب کردم. اما بعدا متوجه شدیم که هر مسافری نواختن بداند می تواند بنشیند و پیانو بزند و ملت هم کیف کنند. چندین مسافر این کار را کردند و مردم را شاد کردند. صندلی های هم خیلی جالب بود. در حالت معمولی این صندلی های چوبی دمای معمولی داشت. اما وقتی می نشستی می دیدی که یواش یواش پشتت گرم می شود که در سرمای شدید پاریس می چسبید.
یک چیز خیلی خیلی جالب فرانسه تا اینجای سفر دقت و تنظیم وقتی بسیار بسیار دقیق آنها بود. در بلیط نوشته بود که هواپیما ساعت 12 و 40 به وقت پاریس می نشیند. جل الخالق که دقیقا همان دقیقه روی زمین نشست. گفتند که سکوی قطار 15 دقیقه قبل از حرکت روی تابلوی اعلانات مشخص می شود و هر چه خودمان را کشتیم که زودتر این را بدانیم کسی جواب نداد و دقیقا همان ساعت این اتفاق افتاد (البته این قضیه در مورد کنفرانس صدق نمی کرد که بعدا در مورد آن خواهم نوشت).
ساعت 16 و 59 دقیقه (دقت کنید به دقیقه که آدم یاد حراجیهای 999 تومانی میدان ولی عصر می افتد) قطار حرکت کرد. کنترل بلیط هم کاملا خود مختار بود. یعنی بلیط را خودت در دستگاهی وارد می کردی و دستگاه پائین آن تاریخ و ساعت می زد. فاصله بین پاریس تا نانسی را که چک کردم حدود 370 کیلومتر بود که در کمال تعجب ساعت 18 و 13 دقیقه یعنی کی ساعت و 14 دقیقه ما را در ایستگاه متز پیاده کرد. آنقدر حرکت قطار نرم و بی صدا بود که فقط وقتی قطار دیگری از کنار آن رد می شد آدم متوجه می شد قطار سریع السیر – که فرانسه مهد و یکی از مبدعان آن است – یعنی چه.
قطار ما به مقصد استراسبورگ بود و فکر می کردیم که در داخل شهر نانسی توقف خواهد کرد و پیاده می شویم. اما یک آقای سرسیاه نسبتان مهربان که به طور اتفاقی با هم آشنا شدیم توضیح داد ایستگاهی که پیاده می شویم بر و بیابان است و هیچ جنبنده و آدم زنده ای آنجا نیست. قطار و تراموا هم خبری نیست. فقط دو اتوبوس دارد که یکی به سمت نانسی و دیگری به سمت مسو شهری می رود. آن آقا هم مصری از آب درآمد و گفت که دفعه چهارم است به نانسی می آید و فقط هم برای دیدار نانسی می آید. همچنین گفت که یکی از دوستانش به ایران آمده و خیلی از ایران تعریف کرده است. وقتی به ایستگاه رسیدیم و نوع بغل کردن ایشان و دوستش را دیدیم که به عنوان GFمحترمه شان معرفی کردند فهمیدیم که جاذبه های طبیعی نانسی به تنهایی آنقدر کشش ندارد که کسی را از مصر به این شهر بکشاند. دوستی هم که به ایران آمده بود همین بانوی محترمه GF خانم بودند که خیلی از کبابهای شیراز و قلیانهای اصفهان و کوهنوردی تهران خاطره خوش داشتند.
حالا دیگر رسیده بودیم به یک قدمی هدف و نشستیم در اتوبوس و راننده هم نفری 10 یورو کرایه ازمان گرفت و حرکت کرد. شبی ساکت و سیاه و پائیزی (البته بیشتر زمستانی) که اگر آدم دغدغه و نگرانی رسیدن جاگیر شدن نداشت می توانست زیبا باشد. به این همه اضافه کنید چرخهای شکسته و نیم جان یک چمدان 26 کیلویی در داخل بار هواپیما را که نمی گذارد یک دل خوش از دنیا لذت ببری. تابلوهایی که در مسیر دیده می شد هم جالب بود. مثلا تابلو متز، مسو و از همه جالب تر لولزامبورگ که کشوری است در خیلی همسایگی نانسی و متز و استراسبورگ.
از نکات جالب دیگر فرانسه این است که بر خلاف آلمان مردم خیلی زیاد زبان انگلیسی نمی دانند و آدم از این بابت تعجب می کند. به هر زحمتی بود با عکسهای گوگل مپ و نقشه هایی که از مکان هتل داشتیم راننده را حالی کردیم که کجا می خواهیم برویم. و یک نکته جالبتره فرانسه اینکه وقتی از کسی کمک می خواهی با تمام توش و توان چنان به کمکت می آید که حتی ممکن است کلافه ات کند از بس پیگیری می کند.
از اتوبوس که پیاده شدیم، سوز سرمای عجیبی صورتهایمان را سیلی نواز کرد. گفته بودند باید سوار تراموا شویم و برویم به مسیری که هتل در درون آن است. چند قدمی که رفتیم خانم جوانی جلو آمد و گفت انگلیسی می داند. ظاهرا از مکالمه ما با رانند و مسافر جلویی متوجه غربت ما شده بود. گفت که کمک می کند ما مسیر را پیدا کنیم. با چمدان چرخ شکسته و با مصیبت و دغدغه فراوان همراهش شدیم. نزدیک 300 متری ما را برد تا به ایستگاه تراموا رسیدیم و گفت که چطور برویم. حالا مصیبت دیگرمان گرفتن بلیط بود. دستگاههای خودکار بلیط فقط سکه می گیرند و ما سکه نداشتیم. آه از نهادم بلند شد که چرا ماه قبل آن یک مشت سکه یک و دو یورویی و چند سنتی را ریخته بودم روی میز توالت میزبانم و گفتم بودم اینها دیگر به کار من نمی آیند. به یک رستوران تایلندی روبروی ایستگاه رفتم و وقتی 20 یورویی دادم برای خرد کردن با تعجب نگاهم کرد. خوشبختانه یک 10 یورویی داشتم و کارمان را راه انداخت. بلیط تراموا به مبلغ هر نفر یک یور و سی سنت خریدیم و منتظر شدیم. البته از چند جوان آنجا سوال کردیم که چه باید بکنیم، همه با هم عقل و مکان یابی و انگلیسی دانیشان را روی هم گذاشتند و گفتند که در ایستگاه سن جرج (سن ژوقژ) پیاده شویم. با دو چمدان گنده سوار تراموا شدیم و چون ساعت شلوغی و عصر شنبه بود، تراموا قیامت بود. این قضیه وقتی بدتر شد که یک خانم با کالسکه بچه اش هم از همان در وارد شد. با هر مصیبتی و با "پقدون پقدون" گفتند ملت پنج ایستگاه را رد کردیم و رسیدیم به مقصدی که گفته بودند که درست روبروی کلیسای سن ژوقژ بود. حالا بازهم مصیبت این بود که کسی در خیابان و کوچه و محل نبود و آدرس ما هم چیزی را نشان نمی داد. با آنکه با گوگل مپ و کلی ابزار دیگر زیر و بم ماجرا را در آورده بودیم اما بازهم نمی شد هتل را پیدا کرد.
بالاخره با هر زحمتی که بود آنجا را یافتیم. از یک خانمی با دو پسر بچه 7، 8 ساله آدرس پرسیدیم که انگلیسی نمی دانست. اما بچه ها کلی ذوق کرده بودند که دو خارجی می بینند و شروع کردند به فرانسه سوال کردند و شوق کردن از دیدن خارجی ها که برای خود ما هم جای تعجب داشت که مگر اینها این همه توریست نمی بینند. با یک اوقوق و پقدونی سر و ته ماجرا را هم آوردیم و خودمان را رساندیم به هتل.
هتل ما یک هتل آپارتمان بود که ماجرای خیلی جالبی داشت. هتل را که رزرو کردم برایشان نوشتم من نقدا پرداخت می کنم چرا که کارت اعتباری نداریم (مصیبتی است این نداشتن کارت اعتباری). آنها هم گفتند یا تا قبل از ساعت 15 روز شنبه پرداخت کنید یا اینکه شماره کارت اعتباری بدهید. ضمنا در ایمیل اشاره کرده بود تا این دو اتفاق نیافتد نمی تواند کلید را در سیفتی باکس (جعبه امن) هتل بگذارد که از این حرف تعجب کردم اما خیلی جدی نگرفتم. وقتی به در هتل رسیدیم دیدیم که تویش کسی نیست و در هم بسته. چند ثانیه ای منتظر شدیم و دیدیم آقایی آمد که واقعا ناجی ما شد. او هم مسافر هتل بود. در دستگاه شماره دارد در بازکن کدی را وارد کرد و در را باز کرده و ما را راهنمایی کرد. بعد گفت که کلید دارید یا خیر. وقتی دید نداریم از روی کاغذ راهنما که مثل فیلمهای جیمز باندی فلش زده و عکس کلید روی آن بود ما را راهنمایی کرد به اتاقی که روی دیوارش چند جعبه امانت و یکی دو دستگاه شماره رمز بود. گفت خب حالا رمز را وارد کنید که ما هاج و واج و خسته و سرمازده ماندیم. خلاصه آقاهه لطف کرد و تماس گرفت با شماره ای که آنجا بود و با استفاده از مشخصات ما شماره رمز را پیدا کرده و در یکی از جعبه ها را باز کرده و کلید (کارت) در باز کن را به ما داد. آقاهه لبنانی الاصل بود و از پاریس آمده بود نانسی. بعد هم گفت این شماره رمز روی کارت برای این است که درب ورودی هتل را باز کنید. چون هتل شبها و روزهای تعطیل صاحب و دربان و نگهبانی ندارد. یک هتل کاملا خود مختار. خلاصه اینکه به یک اتاق تر و تمیز و نقلی و جالب اما سرد رسیدیم که بعد از ساعتها بیداری و سرما، نعمتی بود به غایت ارزشمند. خوشبختانه نان لواش اصیل ایرانی و غذاهای کنسروی به وفور به همراه داشتیم تا گرسنگی به مجموعه مشقات ما اضافه نشود.
نکته مهمی که توی این یک روز به ما ثابت شد و البته بعدا هم شدیدا تائید شد این بود که واقعا تصور و پیشداوری ما که اروپایی ها مردمان سرد و بی عاطفه ای هستند کاملا غلط است. حقیقتا در راه کمک به شما از هیچ دستگیری دریغ نمی کنند.
روز یکشنبه از راه رسید. تصمیم گرفتیم که حتما برویم و محل برگزاری کنفرانس را پیدا کنیم. چرا که روی نقشه مسیری بس طولانی و پرت را نشان می داد. بعد از صبحانه ایرانی دست ساز، شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون خوشخبتانه جوانک پذیرش هتل کرکره اش را بالا داده بود. کارهای پذیرش ما را کرد و پول هتل را به اضافه روزی 90 سنت مالیات برای هر نفر نقدا دریافت کرد. در همین حیث و بیس سرکار خانم هیلدران کرشمر و جناب مستطاب تئو کرشمر را دیدیم که از رستوران صبحانه آمدند بیرون و حال و احوال و چاق سلامتی کردیم. ناگفته نماند که دلمان هم قرص قرص شد. چرا که فکر می کردیم این هتل پرت است و کسی نمی آید و کیفیت ممکن است نداشته باشد (ایرانی های این روزها و سالها هیچ وقت از هیچ چیز راضی نیستند و همیشه توهم دارند که کلاه سرشان رفته است). جوانک پذیرش هتل راهنمایی درستی کرد و گفت که حلال همه مشکلات ما تراموا است. در روشنایی روز – البته بعد از دیدن کلیسای نزدیک هتل- راهی کشف محل کنفرانس شدیم. ناگفته نماند که در سرسرای خیلی سرد کلیسا چند بچه داشتند کاردستی های کاغذی درست می کردند که احتمالا برای خیریه بود. جالب بود که در این روز تعطیل بچه ها با یکی دو آدم بزرگ و مربی مشغول کار در کلیسا هستند.
تراموا از دل شهر می گذارد. همان معماری کهن و زیبای سبک فرانسوی و ساختمانهای باعظمت گوتیک و کوچه و خیابان سنگ فرش اروپایی چشمانمان را نواخت تا به ایستگاهی رسیدیم به اسم Collot. آنجا پیاده شدیم و دیدیم که یک گلفروشی باز است. رفتیم که بپرسیم و آقای مشتری که آنجا بود گفت من هم می روم به نزدیک موسسه INIST که محل برگزاری کولنت بود و اگر دوست داشته باشیم ما را هم می رساند. آقاهه گلش را گرفت و ما را سوار یک ماشین عالی فورد آمریکایی کرد. گفت که استادیار بیولوژی است و همه آن ساختمانها متعلق به دانشگاه هستند و جالب بود که تراموا از وسط دانشگاه می گذشت و مثل ما دفتر و دستک و نگهبان و این چیزها زیاد در کار نبود.
خلاصه بعد از پیدا کردم محل کنفرانس در سوز سرما دوباره ما را برگرداند به ایستگاهی که بودیم و رفت. ما هم رفتیم به مرکز شهر که کلا خیلی نزدیک و ایستگاه ها هم چسبیده به هم است. مرکز شهری به غایت زیبا با سنگ فرش در همه جا و ساختمانها کهن خیلی زیبا و البته مغازه های برندهای معروف دنیا و قیمتهای دیوانه کننده.
اما در یک میدان شهر، غرفه های خیلی جالبی بود که به مناسبت کریسمس برپا شده بود. همه جای شهر و خانه ها پر از چراغانی و درخت کریسمس و شکلات و نمادهای بابانوئلی و کریسمسی است. مثل کارتن پینوکیو که از آن چرخ و فلکهای رنگی می گذاشتند و همه جا شلوغ و هر کسی یک چیزی می فروخت، چنین بازاری در وسط شهر برپا بود که فوق العاده دیدنی بود. یک بابانوئل تر و تمیز و خوش تیپ هم بود که جلوه عالیه به این مجموعه می داد.
ما هم هوس کردیم چیزی بخوریم و از آنجا که من نسبت به خوردن چیزهای غیر معمول مرض لاعلاج پیدا کرده ام، گشتم و یک چیزی پیدا کردم که مانند هات داگ بود اما از جنس گوشتی خاص بود. سفارش دادیم و 6 یورو نا قابل هم دادیم که این غذای خاص را هم به شکل مخصوصی درست و آماده می کردند. اولین گاز را که زدیم فهمیدیم که یک چیز خیلی ناسازگار با ذائقه مان گرفته ایم. چیزی مثل سیراب شیردان را ساندویچ کرده و داده بودند دستمان.
روز یکشنبه پر رفت و آمد و گشت و گذاری ما با یک قدم زدن در شب ساکت و سرد نانسی در کنار رودخانه نانسی در حالی به پایان رسید که از سرعت عجیب و غریب اینترنت به وجد آمده بودیم. یعنی فقط کافی است که دکمه دانلود را لمس کنی. به سرعت برق و باد فایلهای به چه سنگینی را دانلود می کند. هی عطش و طلب شما برای چنین نعمت خدادادی بیشتر می شود.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...