اینجا مونیخ (3): شهر هنر و معماری

پنجشنبه 6 آبان 95 (27 اکتبر 2016).

برنامه امروز صبح، کاملا فرهنگی چیده شده بود. بازدید از موزه دوچلند بود (Deutsches Museum). موزه ای که شاید بشود گفت به شکلی، نماد آلمان است. یعنی موزه علم و فناوری. بنای موزه هم طبق معمول معماری قدیمی دارد اما توی آن مدرن است. موزه با کشتی های قدیمی و در اندازه واقعی شروع می شود. کل در و دیوار کشتی و قایل و ماکت و ... است. تاریخ کشتی رانی. هر تالار به یک چیز اختصاص دارد. تالار دیگر صنعت برق است. همه چیز را از قدیم تا به جدید آنجا گذاشته اند که خیلی از آنها هم اصل هستند و واقعا مثلا از یک کارخانه یا کارگاه آورده شده اند. تالارهای هواپیما، فیزیک، انرژی هسته ای، انرژی های محیط زیستی، نانو تکنولوژی، حرکت و ... همه چیز هست. بچه های مدرسه دسته دسته و از سنین مختلف می آمدند و با سر و صدا آنجا را بازدید می کردند. شیوه تعاملی و نمایش موزه ای که بسیار زیبا و در عین حال مدرن بود خیلی تاثیرگذار بود. در تالار فیزیک قیامتی بر پا بود. تقریبا همه اصول فیزیکی را به شکلی و با ابزاری به نمایش گذاشته بودند که خود فرد می توانست آن را امتحان کند و با دستگاه ها کار کند. همه بچه ها از این دستگاه به آن دستگاه می رفتند و با آنها بازی می کردند. به طور کلی، محور همه چیز در این کشور انگار علم و فناوری و اختراع و نوآوری است. بچه ها و آدمها با این فرهنگ رشد می کنند و جذب همان هم می شوند.  طبق معمول در انتهای موزه هم فروشگاهی بزرگ بود که نمادها و یادمانهای موزه و خیلی چیزهای دیگر را می فروخت. البته به قیمت خیلی زیاد.

رو به روی موزه، در همان حیات موزه، کتابخانه موزه قرار داشت که اینجا در مورد آن و از توی خود کتابخانه نوشته ام. کتابخانه ای بزرگ با کتابهای متنوع. هنوز هم برگه دانهای کتابخانه را نگه داشته بودند. در قسمتی هم مجله های مختلف را به شیوه جالبی روی میزهای طویل به نمایش گذاشته بودند که همه توی پوشه های پلاستیکی بودند و با بندی بسته شده بودند.

بعد از ظهر، آقای راینر، میزبان محترم ما لطف کرده و مرخصی گرفته بود و راهی حومه مونیخ شدیم. همه کمربند بسته و شیرین هم حتما باید مثل همه بچه های دیگر آلمانی در درون ماشین، داخل صندلی مخصوص خودش باشد و کمربندش هم بسته باشد. در بسیاری از بزرگراه های آلمان محدودیت سرعت وجود نداریم. اما همه با احتیاط و دقت رانندگی می کنند و البته با سرعت. جاده ها خوب است و ماشینها هم که عالی تر از جاده ها. ماشین ها معمولا از برند بنز و بی ام و هستند. اما در کنار اینها، فولکس واگن، آئودی و پورشه هم زیاد دیده می شود. و صد البته تمامی برندهای درست و حسابی دنیا.

اینکه وقتی یک جایی خیلی زیباست و مردم می گویند "اروپا" است واقعا راست می گویند. حقیقتا آدم فکر می کند که دارد کارت پستال نگاه می کند و اینها فتوشاپ است. همه جا سرسبز و چمنزاری. گاهی در وسط این همه سبزی یک تک درخت دیده می شود. یا یک کلبه روستایی و کشاورزی. گاوها در حال چرا در چمنزارهای سرسبز منظره دیدنی به وجود می آورند. فکر می کنم این سبزه ها همه برای چرای گاوها باشد. زمین پستی و بلندی دارد و هر تپه را که رد می کنی یک منظره زیبای جدید می بینی. در بعضی جاها اسبها هم در حال چرا هستند و این مناظر را زیباتر می کند. به دریاچه ای می رسیم بزرگ که یک قایق تفریحی بزرگ از توی آن رد می شود. همه جا ساکت و آرام است و برگهای زرد و سرخ و سبز پائیزی روی زمین ریخته است. دریاچه آرام است و گاهی مرغابی ها سر و صدایی در آن راه می اندازند. بی اندازه تمیز و شفاف و زیبا است.

چند نکته مهم دیگر از زندگی آلمان را اینجا خلاصه می کنم تا فراموش نشود:

  • در یکی از مناطق مونیخ دیدم که پلیسها با اسب مشغول گشت زنی بودند. در فرانکفورت هم با دوچرخه می آمدند. کلا ماشین و موتور پلیس کم دیدم. با اینکه آلمان ماشینهای بنز پلیس و موتورهای بی ام و پلیس جهان را تامین می کند ولی اصراری ندارند که حتما با ماشین بیایند.
  • اینجا خیلی به مساله محیط زیست حساس هستند و توجه می کنند. به همین خاطر خیلی از فروشگاه ها هنگام خرید پاکت می دهند و نه پلاستیک. خیلی جاها هم آنها را می فروشند. یعنی خرید که می کنید باید پلاستیک را جداگانه بخرید. به همین خاطر مردم با خودشان کیسه یا پلاستیک می آورند.
  • بازهم مساله محیط زیست را به شکل دیگری رعایت می کنند. مثلا اگر قرار باشد محصولی را بخرند که هم در کشوری نزدیک آلمان است و هم مثلا در استرالیا و از آنجا آمده، مردم ترجیح می دهند که محصول نزدیک را بخرند. چرا که معتقدند این همه مسیر برای آوردن این محصول به محیط زیست صدمه می زنه
  • کلیساها در اینجا همیشه باز هستند. یعنی هر کجا که کلیسا باشد می توانی در آن را بازکنی و داخل شوی. شمع ها همیشه در کلیسا روشن هستند و آنجا هم شمع هست و می توانی برداری روشن کنی و پولش را در صندوقی بیاندازی.
  • مردها هم در اینجا بافتنی می بافند. در مدرسه هم پسرها و هم دخترها باید آن را یاد بگیرند. امروز خواستم از نگهبان کتابخانه موزه دوچلند سوال بپرسم. دیدم چیزی را زیر دستش قایم کرد. مردی بود میانه سال و چاق. بعد دیدم گوشه های کاموا زده بیرون. 

اینجا مونیخ (2): همه مهندس، همه مخترع

چهارشنبه 5 آبان 95 (27 اکتبر 2016) رفتیم کتابخانه بین الملل کودکان مونیخ. صبح با خانم مکتبی راه افتادیم و با چند تا اوبان (قطار زیرزمینی) و اسبان (قطار رو زمینی) و اتوبوس به کتابخانه رسیدیم. جایی در شمال مونیخ که نزدیک جنگل است و بسیار هم زیبا و دیدنی. کتابخانه بین الملل کودکان مونیخ، کتابخانه ای منحصر به فرد در جهان است که همه کتابهای کودکان تمام دنیا را به هر زبانی که باشند می پذیرد و نگهداری می کند. یک مجموعه پژوهشی است که چندین سال است بورسیه سه ماهه برای پژوهشگران ادبیات کودک می دهد. برای رسیدن به کتابخانه باید از توی کوره راهی رد شوی که رودخانه بسیار زیبا و پر آب و تمیز دارد. یک پل روی آن است که سنگی را به یاد همه دوستان در آب آنجا انداختیم. بعد هم به قلعه ای می رسی قدیمی و زیبا که یک کلیسا هم دارد. دریاچه ای جلوی آن است و تا چشم کار می کند چمن و زمین خالی و جنگل است. یک جای رویایی.

بخش مرجع کتابخانه را دیدیم ولی مخزن را نشد ببینیم. نمایشگاهی از آثار شاشِک برگزار شده بود و یک نمایشگاه دائمی هم بود در مورد کتابهای سه بعدی (پاپ آپ). در دفتر یادبود کتابخانه هم به فارسی یادگاری نوشتیم. بعد هم در رستورانی دنج و زیبا که کتابخانه با آن قرارداد دارد و قبلا برای ناهار ثبت نام کرده بودیم با کارکنان صمیمی کتابخانه ناهار خوردیم. ناهاری عالی به قیمت مناسب 3و نیم یورو که خانم مکتبی می گوید از 3 سال پیش تا الان همین قیمت است. یک کلیسای زیبا هم آنجا هست که قدمت زیادی دارد و بیرون آن نقاشی قشنگی از آدم و حوا است که خیلی ها برای دیدن همین نقاشی ها می آیند. تویش هم بوی خاطره انگیز سردابهای خیلی قدیمی را می داد.

بعد از آنجا، به سمت نوفمبرگ رفتیم. خانم مکتبی رفت که به کلاسش برسد و من تنهایی رفتم و بعد از کمی پیاده روی در هوای سرد و دلچسب پائیزی، آن را پیدا کردم. رودخانه ایثار که مهمترین رودخانه مونیخ است از جلوی آن رد می شود. ماهی های خیلی بزرگی در آب آن و زیر پل شنا می کنند. از روی پل توی خیابان که نگاه می کنی در دور دستها و در انتهای مسیر خیلی طولانی

رودخانه عریض ایثار ساختمانی زیبا و قدیمی دیده می شود. در بین راه هم دریاچه ای است و توی آن قوی و مرغابی فراوان است و مرغان دریایی هم بالای آن در حال پرواز و سر و صدا هستند.

کاخ هم مشخصات سایر بناهای معماری را دارد. نه با آن عظمت ولی بازهم مرتفع است و سفید و زیبا و بدون شلوغی. مجسمه هایی روی همه نما هست و برخی از آنها را هم در حیات گذاشته اند. حیاتی به غایت بزرگ و بلند که خیلی زیبا چمن کاری شده و هیچ درخت و شلوغی جز مجسمه ها اطرافش نیست. فقط در انتهای همه اطرافی حیاط ردیف منظم درختها و نیمکتها هست. دریاچه ای هم در وسط با همان ماهی های بسیار بزرگ.

در ساختمان موزه تاریخ طبیعی و زمین برپا است. موزه ای که متاسفانه راهنمای انگلیسی نداشت. اما شیوه نگهداری و ارائه کردنشان جالب بود. برای هر شیء یا موضوعی از روشی جالب استفاده کرده بودند.

بعد هم قهوه و کیکی در یک کافه همان نزدیکی که نشانه اروپا است. از جلوی کافه ها که رد می شود بوی قهوه مستت می کند و نمی شود از آن گذشت. هر چند که نوشیدنی در اینجا خیلی گران است. حتی گرانتر از غذا. یک قهوه نزدیک به 4 یورو خرج بر می دارد اما نمی شود از بوی دیوانه کننده قهوه اصیل اینجا گذشت.

وسیله نقلیه عمومی اینجا شامل اوبان (قطار زیرزمینی)، اسبان (قطار روزمینی)، تراموا و اتوبوس است. تقریبا کسی تاکسی سوار نمی شود. چون فوق العاده گران است. بنزین لیتری 1.72 یورو است که تقریبا می شود لیتری 6 هزار تومان و کمتر کسی می تواند چنین هزینه ای پرداخت کند.

Deutsches Museum

I came to visit Deutsches Museum. A museum that have anything about Science, Technology and Natural history. Then I came to Deutsches Museum Bibliothek (Library). I found this computer that has Internet connection. So I started to write something. But it does't have Persian fonts. And its kezboard is in Germany and some words on it is deferente.

Here is a verz quiet and silence library. They have lots of old books and exhibited many of old journals. They save their card cataloges yet. Of course thez have computer systems as well.

 

اینجا مونیخ: شهری با BMW  

مونیخ را عروس شهرهای آلمان می خوانند. سومین شهر پرجمعیت آلمان (البته با یک و نیم میلیون جمعیت) و اولین شهر آلمان از نظر کیفیت زندگی و چهارمین شهر جهان. نمی شود که آدم آلمان بیاید و مونیخ را نبیند. آن هم وقتی دوست صمیمی و عزیزی مانند رویا مکتبی را در آنجا داشته باشی.

بعد از اتمام نمایشگاه کتاب در فرانکفورت، با قطار سریع السیر فرانکفورت به مونیخ رهسپار شدیم. قطاری که مسیر نزدیک به 500 کیلومتری را در 3 ساعت می پیماید. در اروپا هزینه حمل و نقل بسیار گران است. قطار که ارزانترین آنها است واقعا گران تمام می شود چه برسد به سایر وسایل نقلیه. مثلا این مسیر نزدیک به 90 یورو هزینه اش شد (یعنی 360.000 تومان). به مونیخ که رسیدیم شب شده بود و باران هم می بارید. همان شب فهمیدم که با شهری به غایت زیبا رو به رو هستم.

صبح روز بعد شیرین خانوم را گذاشتیم مهد کودک و زدیم به قلب مونیخ یعنی مریام پلاتز (میدان مریام). در آنجا تا دلت بخواهد ساختمانهای پر هیبت و عظیم و زیبا می بینی. معماری دوره گوتیک که مشخصه اصلی آن عظمت بی حد و حصرش است. چنانکه می گویند، قصدش این بوده که به تو بفهماند در مقابل این بنای عظیم و شکوهمند تو هیچی نیستی. واقعا هم همینطور است. وقتی کلیساها را با سقفهای بیش از 20 متر می بینی و ساختمانهای بسیار بلند که به بهترین نحو ممکن تزین و با مجسمه های هنری زیباسازی شده اند، واقعا آدم به حیرت می افتد.

در اودینس پلاتز ایوانی هست که با مجسمه های چند شیر تزئین شده و مجسمه های عظیم دیگری هم روی آن است. سمت چپ آن "یلو چرچ" (کلیسای زرد) است که بسیار زیبا و دلبرانه است. با تزئینات عالی و سقفی به غایت بلند. بعد هم در همین خیابان لودویگ، دانشگاه لودویگ ماکسی میلیام هست و کتابخانه ایالتی و اینگلیش گارتن (باغ انگلیسی) و ده ها ساختمان دیگر.

آنقدر در این منطقه ساختمانهای تاریخی و عظیم و زیبا می بینی که آدم فکر می کند اینها را همین دیروز پریروز بناهای خودمان ساخته اند. در کنار همه این ساختمانهای زیبا، پیاده روهای سنگ فرش شده و زیبا وجود دارد که اصلا آدم را به قدم زنی فرا می خواند. برگهای پائیزی همه جا ریخته و باران هم شهر را می شوید و هوای تمیز و پر اکسیژن تحویل می دهد.

حرف برای گفتن زیاد است و وقت متاسفانه خیلی کم. نمی دانم دیگر کی فرصت دست می دهد که گزارش روزانه بدهم. به همین خاطر برخی از مهمترین دیده ها را می نویسم.

  • موزه BMW. همه هم نسلان من و کمی قبل و بعدتر، خاطره بهترین ماشین دوره ای از زندگیشان را از یاد نمی برند. بی ام و 318 و بعدتر 323 آن هم با آن رنگهای بژ و سبز کله قاضی و آلبالویی، ماشینهای لوکس و آرزویی دوران ما بودند. حالا در موزه بی ام و، مجموعه ای بی نظیر از این ماشینها قابل رویت است. همه مدلهای ماشینها و موتورهایی که تا حالا شرکت بی ام و تولید کرده در یک جا جمع شده است. ساختمان موزه، ساختمانی به غایت زیبا و مدرن است که به شکل شبدر چهارپر ساخته شده که در آلمان نماد خوش شانسی است. در ساختمان گرد و زیبای یک دور کامل تاریخچه نزدیک به صد سال شرکت بی ام و قابل مشاهده است. در ساختمان مدرن و زیبای دیگری که آن سوی بزرگراه است و با یک پل زیبا به هم وصل شده اند، مدلهای جدیتر و فروشگاه بی ام و وجود دارد (بی ام و فروشی است). بی ام او اولین بار در دهه 20 میلادی موتور هواپیما تولید می کرده و بعد موتور سیکلت و در آخر هم خودرو. این موزه در شمال مونیخ و در کنار پارک المپیک و برج معروف آن که برای المپیک 1972 آلمان ساخته شده است قرار دارد.
  • دویدن در شهر: یکی از عجیب ترین و در عین حال رشک برانگیزترین چیزها در فرانکفورت و مونیخ، دویدن آدمها است. در بسیاری از جاها چه پارک و چه توی خیابان، دخترها و پسرها و حتی آدمهای مسن را می بینی که در حال دویدن هستند. تقریبا همه هم هدفن به گوش و معلوم است هم به تقویت بدن می پردازند و هم به تقویت روح با موسیقی.
  • اکثریت مردم بدون ماشین و با استفاده از مترو یا دوچرخه در شهر تردد می کنند. یکی به دلیل گرانی بیش از حد تاکسی و دیگر به دلیل اینکه مترو و تراموا و اتوبوس در همه جای شهر حضور دارند و استفاده از آنها به عنوان یک فرهنگ عمیق جا افتاده است. خیابانها تقریبا خلوت است و ماشینهای مدل بالای توی خیابانها هم انگار چندان مزاحمتی برای شهر ندارند.
  • فضاهای شهری طوری طراحی شده است که به راحتی بتوان از آنها استفاده کرد. مثلا مسیر مشخص و مستقلی برای دوچرخه در نظر گرفته شده است. در قطارها –به ویژه قطارهای راه دور- جای مخصوص دوچرخه هم هست. یعنی شما می توانید دوچرخه تان را هم با خودتان ببرید. نه فقط در کشور خودتان که در تمامی اروپا و کشورهای اتحادیه اروپا (شنگن).
  • در کنار خطوط عابر پیاده و جایی که پیاده رو به خیابان وصل می شود، طوری خیابان درست شده که دوچرخه و کالسکه بچه به راحتی بتواند تردد کند
  • برای هر مشکلی هم فکری شده. مثلا در کالسکه بچه ها چیزی مثل کیسه خواب پشمی هست که بچه را توی آن می گذاری و زیپش تا بالا کشیده می شود و از سرما در امان است. یا وقتی که باران می آید یک کاور پلاستیکی مخصوص می کشند روی کل کالسکه تا باران خیسش نکند و فقط به اندازه صورت بچه جایی باز است که آن هم طوری درست شده که باران به صورتش نخورد.
  • چراغهای راهنمایی سر خطوط عابر پیاده یک دکمه دارند که عابر فشار می دهد و چراغ سبز می شود. در هنگام سبز بودن چراغ، یک بوغ دائم زده می شود که برای نابینایان است که تا بدانند که کی چراغ قرمز می شود.
  • در جای جای شهر انواع و اقسام رستورانها، کافه ها، اغذیه فروشیها و مغازه های خوراکی هست. مردم در رستورانها و کافه ها می نشینند و با هم صحبت می کنند و قهوه و خوراکی می خورند. سنت کافه نشینی همچنان زنده است و در شهرهای سرد اروپایی جزئی از فرهنگ به شمار می آید.
  • کلا، همانطور که قبلا هم گفتم شهر زنده است. مردم می آیند که در درون آن قدم بزنند، شهر را ببینند و خود شهر هدف است و نه گذرگاهی برای رفتن و رسیدن به جایی دیگر. انگار زندگی در همین خیابانها و کافه ها و فضاهای زیبای شهری در جریان است.
  • کتابخانه هایی که دیدم همه بزرگ و گسترده بودند. آدمها دسته دسته می آمدند و فقط هم مخصوص جوانهای دانشجو نبود. خیلی از آدمهای مسن را می دیدم که یا در کتابخانه نشسته اند یا اینکه دارند می آیند که کتاب پس بدهند و دوباره بگیرند. در شهر هایدلبرگ، ساعت 10 کتابخانه باز می شد و مردم جلوی در منتظر بودند که کتابخانه باز شود.
  • کل سیستم شهر بر اعتماد استوار است. برای سوار شدن به قطار و تراموا و اتوبوس کسی از شما بلیط نمی گیرد. اما باید بلیط داشته باشید. به صورت رندمی گاهی چک می کنند و اگر بلیط نداشته باشید حدود 60 یورو جریمه تان می کنند. در کلیساها شمع گذاشته اند و هر کس که می خواهد بر می دارد و روشن می کند و پولش را در صندوقی می اندازد. فصل کدو که می شود همه آنها را کنار جاده ها تلنبار می کنند و قیمت رویشان می زنند و کنارشان صندوقی می گذارند. شما هر چقدر خواستی بر می داری و پولش را درون آن می اندازی.
  • ماشینها وقتی که عابر پیاده می بینند، گویی از آدمها می ترسند و در فاصله خیلی دوری می ایستند. گویی یک سنسور به آنها وصل است و بلافاصله آگاهشان می کند و امکان ندارد که به خط عابر هم نزدیک شوند.
  • از هر فرصتی برای تفریح استفاده می کنند. مثلا در زیر پلی نزدیک انگلیش گارتن، آب را طوری هدایت کرده اند که فشار و شدت زیادی می گیرد و موج تولید می کند. عده ای موج سوار آنجا هستند که در همی فضای محدود هم موج سواری می کنند و همه مردم جمع می شوند و لذت می برند.
  • کنسرت موسیقی زنده: در جای جای شهر نوازندگانی هستند که واقعا استادانه می نوازند. خیلی از مردم می آیند و می نشینند و گوش می کنند و در آخر هم تشویق می کنند و ده بیست سنتی به آنها می دهند. سازهای عجیب و غریبی هم می زنند.
  • گدایی هم جالب است. اغلب گداها یکی دو تا سگ هم دارند. سگها را می خوابانند و یک پتو رویشان می کشند ولی خودشان از سرما می لرزند. جالب است که در فرانکفورت یک گروه بودند که چند قوطی جلویشان گذاشته بودند و روی آنها هم نوشته بودند و هر کسی برای هر چه که دوست داشت پول می توانست بدهد. گدایی موضوعی. مثلا برای کوکائین، الکل، ال اس دی و ...
  • میوه و سبزیجات در اینجا بسیار متنوع است. میوه های رایجی مثل سیب و پرتقال و نارنگی و ... هست. اما چیزهای عجیب و غریب زیادی هم دیده می شود. مثلا مارچوبه، زردچوبه و کلی چیزهای دیگر.
  • در اینجا توی خیابانها و باغها ذغال اخته فراوان است ولی کسی نمی خورد. ولی در عوض چیزهایی را می خورند که ما نگاهش هم نمی کنیم.
  • کتابفروشی های اینجا معرکه ای است برای خودش. مکانهای وسیع و شلوغی که مردم دسته دسته می آیند و می روند. کتابهای تازه تولید شده حدود 20 یورو قیمت دارند و کتابهایی که کمی از تازگیشان گذشته بین 10 تا 12 یورو. مبلهای راحتی توی کتابفروشی هست و مردم مثل کتابخانه می توانند بیایند آنجا بنشینند و کتاب بخوانند و بدون اینکه بخرند بروند. حتی می توانند بیایند یادداشت برداری کنند.

اینجا فرانکفورت: نمایشگاه بین‌المللی کتاب 2016 (6): نمایشگاه بالماسکه‌ای

روز پنجم نمایشگاه، یعنی روزی که درها باز میشه و عموم مردم می توانند بیایند و از نمایشگاه استفاده کنند. اول صبحی تعجب کردم. کلی نوجوان به شکلهای مختلف انگار برای جشن هالوین یا بالماسکه می روند جلوی در ورودی بود. به شکلهای واقعا عجیب و غریب. بعدا فهمیدیم اینها خودشان را به شکل شخصیتهای مورد علاقه شان در کتابها در آورده اند. در همه جای نمایشگاه هم به صورت خود جوش بودند و خیلی جالب بود.

ورودی نمایشگاه خیلی شلوغ شده بود و بیشترین مراجعه کننده فکر کنم در سالن کودک و نوجوان بود. سالنهای ما خلوت بود. خیلی از ناشران در حال جمع کردن بودند. ناشران بزرگی مثل الزویر، اشپرینگر، وایلی و ... هم که تا دیروز غلغله بود و جای نشستن و مذاکره نبود، حالا خلوت شده و تک و توکی تویشان بودند.

چند نفری ایرانی آمدند و به غرفه سر زدند و صحبت با ایرانیهای غربت نشین حسابی چسبید. دکتر ارجمند که روانپزشک بود و در مرز هلند زندگی می کرد و در مورد جلسات نورولوژی بیمارستان شهدای تجریش و دکتر نجل رحیم صحبت کردیم. خانمی ساکن فرانکفورت که می گفت توی دویچوله آلمان خوانده که دانشگاه شهید بهشتی شرکت کرده.  دکتر جورابچی یکی دو ساعتی رفت و از نمایشگاه عکسهای حرفه ای تهیه کرد. واقعا هم عکس داشت. هر کجایش یک سوژه برای عکسه.

امروز فرصتی شد که به همه غرفه ها سری بزنم. هر کجا مشتری های خودش را داشت. اما مشخصه کلی نمایشگاه این است که همه جا شیک و در عین حال ساده است. از رنگ و نور به شیوه ای کاملا حرفه ای و نامحسوس استفاده شده است. زیبا و ساده و شکوهمند.

یکی از ناشران آمریکایی که چند روز گذشته با آنها مذاکره کرده بودیم، نماینده فرستاده بود. این سومین نماینده شان بود. با جزئیات کامل کارشان در شرق را توضیح می داد. انتشارات East view که در روسیه و چین و ایران کار کرده بود. جالب بود که می گفت چین 10.000 مجله و نزدیک به 2.000.000 ایبوک دارد. قرار شد که ایشان نمایشگاه کتاب به ایران بیایند و روی همکاری های بیشتر مذاکره شود. خلاصه، قرار شد که همه ناشران –طبق رسم فرانکفورت- بررسی کنند و بعد ارتباطات دیگر برقرار شود و نتیجه حاصل شود.

بعد از ظهر طبق برنامه غرفه ایران در نمایشگاه کتاب، قرار بود از ساعت سه و نیم برنامه نشست ما و رونمایی گنجنامه باشد. تمامی 20 جلد گنجنامه و یک جلد فرهنگ پهلوی (سه زبانه فارسی، انگلیسی و پهلوی) و یک جلد کتاب خشت و خیال را در چمدانی گذاشتیم و بردیم به سمت سالن 5.0 که برای رونمایی آنجا بچینیم. قبلا گفته بودم که نشستهای غرفه ایران با سخنرانی ما شروع شد و امروز با نشست ما تمام شد. آنجا دیدیم که رونمایی از یک کتاب است به نام "رنج و گنج" و خانم مهتاب کرامتی که مهمان ویژه غرفه ایران بودند و سفیر یونسکو هم هستند در جلسه حضور دارند و پیام رئیس یونسکو را قرائت کردند. بعد هم برنامه موسیقی سنتی کردی بود که دو نوجوان اجرا کردند و خارجی ها خیلی لذت بردند و تشویق کردند. بعد هم برنامه شاهنامه خوانی زیبایی که دو خانم با لباس کردی اجرا می کردند. رسما ادبیات تطبیقی بود. مقایسه رستم و زیگفرید و دیو سپید و ... که خیلی جالب بود. یک خانم هم چنگ (هارپ) می نواخت و تنبک هم همراهی می کرد. خیلی حماسی و جالب بود.

در برنامه رونمایی ما هم در مورد گنجنامه که اثری است در مورد تاریخ معماری ایرانی و اسلامی صحبت کردیم. اثری 20 جلدی که 25 سال طول کشیده تا کامل بشه. کاری ملی که دانشگاه و عشق همکاران دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی آن را شکل داده و کامل کرده. افرادی که آنجا بودند خیلی از این اثر خوششان آمد.

همچنین، با رئیس نمایشگاه کتاب فرانکفورت آقای Tobias Voss ملاقات کردیم و یک لیوان مخصوص نمایشگاه به ما هدیه داد. ما هم یک جلد گنجنامه و یک بسته آجیل اصیل ایرانی به ایشان دادیم که خیلی خوشحال شد. همچنین خانم هوپ معاون ایشان را هم ملاقات کردیم که فارسی هم می دانست و خیلی جالب هم حرف می زد و مسلط. البته با لهجه ولی عالی بود و کامل حرفهای ما را می فهمید. جالب بود که وقتی به دفتر رئیس نمایشگاه مراجعه کردیم، نبود و منشی اش زنگ زد به موبایلش و گفت که می آید. وقتی منتظر بودیم خانم منشی گفت برای پذیرایی چه می خواهید؟ آب بیاورم؟ آب یک وسیله پذیرایی به شمار می آید و خیلی به خودشان سخت نمی گیرند.

قرار بر این بود که فردا از ساعت 13 تا 17 برویم برای خرید. چون در آلمان مغازه ها معمولا ساعت هشت شب می بندند. یکشنبه ها هم معمولا و اجبارا همه مغازه ها تعطیل هستند چون معتقدند که یکشنبه روز خانواده است. عصر از مرکز خرید نزدیک هتلمان پرسیدیم و گفتند که کارگران اعتراض کرده اند که ما هم تعطیلات می خواهیم و شهردار دستور داده که دیگر تعطیل نباشد. به همین خاطر دیگر قید خرید از فرانکفورت را کلا زدیم. هر چند که اگر می خواستیم خرید کنیم هم آنقدر گران است که نمی شد خرید کرد.

غذاهای آلمان هم بد نیستند. بعضی از غذاها خیلی خوشمزه است. به ویژه غذاهای ترکی که خیلی هم زیاد هستند. مثل دونر، پیده، و ..... یک غذای مکزیکی هم خوردیم به اسم بوریتو. البته بوریتو یعنی چیزی که در نان پیچیده باشند. گوشت و مرغ و سالاد و .... در نونی مخصوص.

به هر حال، امشب آخرین شب فرانکفورت است. فردا نمایشگاه تمام می شود و عصر من به مونیخ می روم. می گویند مونیخ عروس شهرهای آلمان است. شنبه هفته بعد برگشتم دوباره از فرانکفورت است. ممکن است شب شنبه در ماربورگ باشم. تا ببینیم دست تقدیر چه منویی برایمان پیچیده است.

خیلی می شود نوشت و دوست دارم بنویسم. اما چه کنم که وقت کم است و اینجا به وقت فرانکفورت ساعت 3.20 دقیقه و به وقت تهران 5.40 دقیقه است. اندکی باید بخوابم و بعد هم روز دیگری در فرانکفورت آغاز شود.