اینجا مونیخ: شهری با BMW
مونیخ را عروس شهرهای آلمان می خوانند. سومین شهر پرجمعیت آلمان (البته با یک و نیم میلیون جمعیت) و اولین شهر آلمان از نظر کیفیت زندگی و چهارمین شهر جهان. نمی شود که آدم آلمان بیاید و مونیخ را نبیند. آن هم وقتی دوست صمیمی و عزیزی مانند رویا مکتبی را در آنجا داشته باشی.
بعد از اتمام نمایشگاه کتاب در فرانکفورت، با قطار سریع السیر فرانکفورت به مونیخ رهسپار شدیم. قطاری که مسیر نزدیک به 500 کیلومتری را در 3 ساعت می پیماید. در اروپا هزینه حمل و نقل بسیار گران است. قطار که ارزانترین آنها است واقعا گران تمام می شود چه برسد به سایر وسایل نقلیه. مثلا این مسیر نزدیک به 90 یورو هزینه اش شد (یعنی 360.000 تومان). به مونیخ که رسیدیم شب شده بود و باران هم می بارید. همان شب فهمیدم که با شهری به غایت زیبا رو به رو هستم.
صبح روز بعد شیرین خانوم را گذاشتیم مهد کودک و زدیم به قلب مونیخ یعنی مریام پلاتز (میدان مریام). در آنجا تا دلت بخواهد ساختمانهای پر هیبت و عظیم و زیبا می بینی. معماری دوره گوتیک که مشخصه اصلی آن عظمت بی حد و حصرش است. چنانکه می گویند، قصدش این بوده که به تو بفهماند در مقابل این بنای عظیم و شکوهمند تو هیچی نیستی. واقعا هم همینطور است. وقتی کلیساها را با سقفهای بیش از 20 متر می بینی و ساختمانهای بسیار بلند که به بهترین نحو ممکن تزین و با مجسمه های هنری زیباسازی شده اند، واقعا آدم به حیرت می افتد.
در اودینس پلاتز ایوانی هست که با مجسمه های چند شیر تزئین شده و مجسمه های عظیم دیگری هم روی آن است. سمت چپ آن "یلو چرچ" (کلیسای زرد) است که بسیار زیبا و دلبرانه است. با تزئینات عالی و سقفی به غایت بلند. بعد هم در همین خیابان لودویگ، دانشگاه لودویگ ماکسی میلیام هست و کتابخانه ایالتی و اینگلیش گارتن (باغ انگلیسی) و ده ها ساختمان دیگر.
آنقدر در این منطقه ساختمانهای تاریخی و عظیم و زیبا می بینی که آدم فکر می کند اینها را همین دیروز پریروز بناهای خودمان ساخته اند. در کنار همه این ساختمانهای زیبا، پیاده روهای سنگ فرش شده و زیبا وجود دارد که اصلا آدم را به قدم زنی فرا می خواند. برگهای پائیزی همه جا ریخته و باران هم شهر را می شوید و هوای تمیز و پر اکسیژن تحویل می دهد.
حرف برای گفتن زیاد است و وقت متاسفانه خیلی کم. نمی دانم دیگر کی فرصت دست می دهد که گزارش روزانه بدهم. به همین خاطر برخی از مهمترین دیده ها را می نویسم.
- موزه BMW. همه هم نسلان من و کمی قبل و بعدتر، خاطره بهترین ماشین دوره ای از زندگیشان را از یاد نمی برند. بی ام و 318 و بعدتر 323 آن هم با آن رنگهای بژ و سبز کله قاضی و آلبالویی، ماشینهای لوکس و آرزویی دوران ما بودند. حالا در موزه بی ام و، مجموعه ای بی نظیر از این ماشینها قابل رویت است. همه مدلهای ماشینها و موتورهایی که تا حالا شرکت بی ام و تولید کرده در یک جا جمع شده است. ساختمان موزه، ساختمانی به غایت زیبا و مدرن است که به شکل شبدر چهارپر ساخته شده که در آلمان نماد خوش شانسی است. در ساختمان گرد و زیبای یک دور کامل تاریخچه نزدیک به صد سال شرکت بی ام و قابل مشاهده است. در ساختمان مدرن و زیبای دیگری که آن سوی بزرگراه است و با یک پل زیبا به هم وصل شده اند، مدلهای جدیتر و فروشگاه بی ام و وجود دارد (بی ام و فروشی است). بی ام او اولین بار در دهه 20 میلادی موتور هواپیما تولید می کرده و بعد موتور سیکلت و در آخر هم خودرو. این موزه در شمال مونیخ و در کنار پارک المپیک و برج معروف آن که برای المپیک 1972 آلمان ساخته شده است قرار دارد.
- دویدن در شهر: یکی از عجیب ترین و در عین حال رشک برانگیزترین چیزها در فرانکفورت و مونیخ، دویدن آدمها است. در بسیاری از جاها چه پارک و چه توی خیابان، دخترها و پسرها و حتی آدمهای مسن را می بینی که در حال دویدن هستند. تقریبا همه هم هدفن به گوش و معلوم است هم به تقویت بدن می پردازند و هم به تقویت روح با موسیقی.
- اکثریت مردم بدون ماشین و با استفاده از مترو یا دوچرخه در شهر تردد می کنند. یکی به دلیل گرانی بیش از حد تاکسی و دیگر به دلیل اینکه مترو و تراموا و اتوبوس در همه جای شهر حضور دارند و استفاده از آنها به عنوان یک فرهنگ عمیق جا افتاده است. خیابانها تقریبا خلوت است و ماشینهای مدل بالای توی خیابانها هم انگار چندان مزاحمتی برای شهر ندارند.
- فضاهای شهری طوری طراحی شده است که به راحتی بتوان از آنها استفاده کرد. مثلا مسیر مشخص و مستقلی برای دوچرخه در نظر گرفته شده است. در قطارها –به ویژه قطارهای راه دور- جای مخصوص دوچرخه هم هست. یعنی شما می توانید دوچرخه تان را هم با خودتان ببرید. نه فقط در کشور خودتان که در تمامی اروپا و کشورهای اتحادیه اروپا (شنگن).
- در کنار خطوط عابر پیاده و جایی که پیاده رو به خیابان وصل می شود، طوری خیابان درست شده که دوچرخه و کالسکه بچه به راحتی بتواند تردد کند
- برای هر مشکلی هم فکری شده. مثلا در کالسکه بچه ها چیزی مثل کیسه خواب پشمی هست که بچه را توی آن می گذاری و زیپش تا بالا کشیده می شود و از سرما در امان است. یا وقتی که باران می آید یک کاور پلاستیکی مخصوص می کشند روی کل کالسکه تا باران خیسش نکند و فقط به اندازه صورت بچه جایی باز است که آن هم طوری درست شده که باران به صورتش نخورد.
- چراغهای راهنمایی سر خطوط عابر پیاده یک دکمه دارند که عابر فشار می دهد و چراغ سبز می شود. در هنگام سبز بودن چراغ، یک بوغ دائم زده می شود که برای نابینایان است که تا بدانند که کی چراغ قرمز می شود.
- در جای جای شهر انواع و اقسام رستورانها، کافه ها، اغذیه فروشیها و مغازه های خوراکی هست. مردم در رستورانها و کافه ها می نشینند و با هم صحبت می کنند و قهوه و خوراکی می خورند. سنت کافه نشینی همچنان زنده است و در شهرهای سرد اروپایی جزئی از فرهنگ به شمار می آید.
- کلا، همانطور که قبلا هم گفتم شهر زنده است. مردم می آیند که در درون آن قدم بزنند، شهر را ببینند و خود شهر هدف است و نه گذرگاهی برای رفتن و رسیدن به جایی دیگر. انگار زندگی در همین خیابانها و کافه ها و فضاهای زیبای شهری در جریان است.
- کتابخانه هایی که دیدم همه بزرگ و گسترده بودند. آدمها دسته دسته می آمدند و فقط هم مخصوص جوانهای دانشجو نبود. خیلی از آدمهای مسن را می دیدم که یا در کتابخانه نشسته اند یا اینکه دارند می آیند که کتاب پس بدهند و دوباره بگیرند. در شهر هایدلبرگ، ساعت 10 کتابخانه باز می شد و مردم جلوی در منتظر بودند که کتابخانه باز شود.
- کل سیستم شهر بر اعتماد استوار است. برای سوار شدن به قطار و تراموا و اتوبوس کسی از شما بلیط نمی گیرد. اما باید بلیط داشته باشید. به صورت رندمی گاهی چک می کنند و اگر بلیط نداشته باشید حدود 60 یورو جریمه تان می کنند. در کلیساها شمع گذاشته اند و هر کس که می خواهد بر می دارد و روشن می کند و پولش را در صندوقی می اندازد. فصل کدو که می شود همه آنها را کنار جاده ها تلنبار می کنند و قیمت رویشان می زنند و کنارشان صندوقی می گذارند. شما هر چقدر خواستی بر می داری و پولش را درون آن می اندازی.
- ماشینها وقتی که عابر پیاده می بینند، گویی از آدمها می ترسند و در فاصله خیلی دوری می ایستند. گویی یک سنسور به آنها وصل است و بلافاصله آگاهشان می کند و امکان ندارد که به خط عابر هم نزدیک شوند.
- از هر فرصتی برای تفریح استفاده می کنند. مثلا در زیر پلی نزدیک انگلیش گارتن، آب را طوری هدایت کرده اند که فشار و شدت زیادی می گیرد و موج تولید می کند. عده ای موج سوار آنجا هستند که در همی فضای محدود هم موج سواری می کنند و همه مردم جمع می شوند و لذت می برند.
- کنسرت موسیقی زنده: در جای جای شهر نوازندگانی هستند که واقعا استادانه می نوازند. خیلی از مردم می آیند و می نشینند و گوش می کنند و در آخر هم تشویق می کنند و ده بیست سنتی به آنها می دهند. سازهای عجیب و غریبی هم می زنند.
- گدایی هم جالب است. اغلب گداها یکی دو تا سگ هم دارند. سگها را می خوابانند و یک پتو رویشان می کشند ولی خودشان از سرما می لرزند. جالب است که در فرانکفورت یک گروه بودند که چند قوطی جلویشان گذاشته بودند و روی آنها هم نوشته بودند و هر کسی برای هر چه که دوست داشت پول می توانست بدهد. گدایی موضوعی. مثلا برای کوکائین، الکل، ال اس دی و ...
- میوه و سبزیجات در اینجا بسیار متنوع است. میوه های رایجی مثل سیب و پرتقال و نارنگی و ... هست. اما چیزهای عجیب و غریب زیادی هم دیده می شود. مثلا مارچوبه، زردچوبه و کلی چیزهای دیگر.
- در اینجا توی خیابانها و باغها ذغال اخته فراوان است ولی کسی نمی خورد. ولی در عوض چیزهایی را می خورند که ما نگاهش هم نمی کنیم.
- کتابفروشی های اینجا معرکه ای است برای خودش. مکانهای وسیع و شلوغی که مردم دسته دسته می آیند و می روند. کتابهای تازه تولید شده حدود 20 یورو قیمت دارند و کتابهایی که کمی از تازگیشان گذشته بین 10 تا 12 یورو. مبلهای راحتی توی کتابفروشی هست و مردم مثل کتابخانه می توانند بیایند آنجا بنشینند و کتاب بخوانند و بدون اینکه بخرند بروند. حتی می توانند بیایند یادداشت برداری کنند.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...