اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بینالمللی دانش 2015 (4) هنوز در سفرم
همه سختیهای سفر و حرص و جوش آن درست تا لحظه ای است که روی صندلی هواپیما جلوس می کنی. آنجا دیگر انگار همه چیز تمام شده و پلهای پشت سر شما چنان خراب شده که دیگر انگار بازگشتی در کار نیست. به همین خاطر است که اغلب آدمها تا پایشان به مرکب سفر می رسد، به خواب عمیقی فرو می روند. در هواپیماهایی که از فرودگاه امام می روند معمولا 72 ملت یا حتی بیشتر را می شود دید و این تنوع رنگ و فرهنگ و زبان و رفتار، مشخصه دنیای کنونی ماست که هر لحظه شما می توانید این التقاط زیبا را ببینید.
وقتی کیفها را گذاشتم در کابین بارهای توی هواپیما و آمدم بنشینم (ردیف وسط بودم و از بی خوابی و خستگی زیاد، یادم رفته بود تاکید کنم که صندلی کنار پنجره بهم بدهند) جوانی از سوی صندلی وارد شد و همزمان با هم نشستیم و به هم سلام کردیم. پرسید کجا می روم و جواب دادم و من از او پرسیدم و گفت: "نیویورک". با هم گرم صحبت شدیم و معلوم شد که دکترای فیزیک گرفته ولی الان زده توی کار تولید بازی موبایلی. بازی دارت را برای موبایل طراحی کرده و قرار است بازاریابی و فروش آن را با دوستانش شروع کنند. از او در مورد تئاترهای برادوی نیویورک پرسیدم و تصدیق کرد که بعضی تئاترها نزدیک به بیش از 50 سال روی صحنه می مانند و حتی هنرپیشه هایش بالغ یا جوان و پیر می شوند یا ممکن است بمیرند اما تئاتر همچنان ادامه دارد.
نشستن در هواپیماهای شرکتهای بزرگ و معتبر جهانی محاسن زیادی دارد که شاید همه تجربه کرده یا شنیده باشید اما دو عیب بزرگ دارد. اول اینکه هی آن را با هواپیماهای خودمان و سرویس دهی آنها مقایسه می کنی و دلت می سوزد که مگر ما چه کم داریم که در این سطح هم مهماندارهای ما نمی توانند لبخند بزنند و واقعا خدماتی از ته دل بدهند. انگار که بر اساس قالب ذهنی اشتباهی که داریم، لبخند یعنی لودگی و لوسی و آدم حسابی حتما باید ده دوازده تا گره در ابروان پاچه بزیش (البته نه مال جوانهای امروزی) داشته باشد. دوم اینکه، خود هواپیماها هر چیزی که دارند درست است و کار می کند و نه کنده شده و نه شکسته و نه آن را دستکاری کرده اند. همان چیزی که قرار بوده باشد و برای آن منظور طراحی شده است، الان هم هست و دارد کارش را می کند.
تجربه خوردن غذای گرم و حتی داغ در هواپیما هم خودش در زمره آن خاطرهای لوکس فراموش شده قرار گرفته است. در حالی که معمولا چند نوع غذا موجود است که از تو می پرسند و می توانی انتخاب کنی و حتی منوی غذا به همراه مشخصات کامل و محتویات را می دهند که از قبل فکر کنی و انتخاب کنی و همان را به تو می دهند. اگر چیز اضافه ای هم بخواهی نه کسی اخم می کند و نه دریغ می کند.
البته یک اشکال دیگر هم اینگونه هواپیماها دارند و آن هم پشت پازدن به کتاب خوانی است. یادم هست، قدیم ترها یکی از بزرگترین لذتهای سفرهای طولانی خواندن کتاب بود و خیلی از کتابها را در هواپیما تمام کرده ام. اما در هواپیمایی مثل هواپیماهای القطریه، یک مانیتور و یک هدفن استریو و یک کی بردی که مانند کنترل است و با سیم به صندلی وصل است موجود است که ای بسا پروازهای قاره پیما را هم می شود با آن پر کرد. تعداد عجیب و غریبی فیلمهای روز دنیا، موسیقی، تلوزیون، بازی و ... در آن هست که ساعتها شما را سرگرم و از دنیا فارغ می کند. اگر هم از همه اینها خسته شدید می توانید به نقشه مسیر و اطلاعات زیادی که در مورد پرواز موجود است و حتی دوربین جلوی هواپیما که بیرون را نشان می دهد و ... را به دست بیاورید.
هواپیما به وقت ایران راس ساعت 4 و 20 دقیقه پرید و ساعت 5 و 40 دقیقه به وقت محلی به فرودگاه دوحه رسید. این ساعتهای محلی هم داستانی برای خودش دارد. مثلا، با اینکه قبلا تجربه کار با ساعت محلی در سفر را داشته ام، بازهم چند ساعتی قبل از سفر یکباره بند دلم پاره شد. داشتم زمان برگشت بلیط را چک می کردم که دیدم نوشته پرواز از کوالالامپور ساعت 20.40 دقیقه و رسیدن به دوحه 23.45 دقیقه است که هر طور حساب می کردم می دیدم با پرواز رفت 8 ساعته جور در نمی آید. سراسیمه زنگ زدم و گفتم که نکند اشتباهی شده باشد که گفتن به ساعت محلی است.
وقتی هواپیما به زمین نشست، چشمتان روز بد نبیند. فوج فوج آدم می آمد و هر چند ثانیه یک هواپیما می نشست یا بلند می شد. مسیری که می بایست بروی تا به گیت مهار امنیتی برسی هم فکر می کنم نزدیک به دو کیلومتری می شد که هر چه می رفتی به ته نمی رسید. از یک طرف مغازه های فراوان، متنوع و رنگین اطراف بدجوری چشمک می زدند و از سوی دیگر می دانستم وقت زیادی ندارم چرا که پرواز دوحه به کوالالامپور قرار بود ساعت 7.40 بپرد. جالبی فرودگاه قطر این بود که یک عالمه مسیر را پیاده آمدیم تا به گیت رسیدیم و بعد دوباره باید چیزی مشابه یا بیشتر از آن را بر می گشتی تا بتوانی به خروجی برای سوار شدن به هواپیما برسی. آن هم در بین آن همه جمعیت سیاه و سفید و زرد و ... و صد البته با گوشه چشم و حسرتی به برندهای معروف دنیا که همه سرعت از جلوی چشمت رد می شدند و تو حتی نمی توانستی آخرین محصولاتشان را نگاهی بیاندازی.
مهمترین حسن فرودگاه های بین المللی این است که به محض نشستن (حتی قبل از نشستن هم برخی جاها تا حدودی روی هوا هم انتن دارند) امکان برقراری ارتباط با اینترنت مقدور است و کمی آدمهای عجول را آرام تر می کند. امورات تشریفاتی تمام شد و رفتیم توی هواپیما که بخش اعظم آن را خود مالزیایی ها تشکیل می دادند و افراد زیادی از کشورهای مختلف به ویژه اروپا هم در هواپیما بودند.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...