اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 (4) هنوز در سفرم

همه سختی‌های سفر و حرص و جوش آن درست تا لحظه ای است که روی صندلی هواپیما جلوس می کنی. آنجا دیگر انگار همه چیز تمام شده و پلهای پشت سر شما چنان خراب شده که دیگر انگار بازگشتی در کار نیست. به همین خاطر است که اغلب آدمها تا پایشان به مرکب سفر می رسد، به خواب عمیقی فرو می روند. در هواپیماهایی که از فرودگاه امام می روند معمولا 72 ملت یا حتی بیشتر را می شود دید و این تنوع رنگ و فرهنگ و زبان و رفتار، مشخصه دنیای کنونی ماست که هر لحظه شما می توانید این التقاط زیبا را ببینید.

وقتی کیفها را گذاشتم در کابین بارهای توی هواپیما و آمدم بنشینم (ردیف وسط بودم و از بی خوابی و خستگی زیاد، یادم رفته بود تاکید کنم که صندلی کنار پنجره بهم بدهند) جوانی از سوی صندلی وارد شد و همزمان با هم نشستیم و به هم سلام کردیم. پرسید کجا می روم و جواب دادم و من از او پرسیدم و گفت: "نیویورک". با هم گرم صحبت شدیم و معلوم شد که دکترای فیزیک گرفته ولی الان زده توی کار تولید بازی موبایلی. بازی دارت را برای موبایل طراحی کرده و قرار است بازاریابی و فروش آن را با دوستانش شروع کنند. از او در مورد تئاترهای برادوی نیویورک پرسیدم و تصدیق کرد که بعضی تئاترها نزدیک به بیش از 50 سال روی صحنه می مانند و حتی هنرپیشه هایش بالغ یا جوان و پیر می شوند یا ممکن است بمیرند اما تئاتر همچنان ادامه دارد.

نشستن در هواپیماهای شرکتهای بزرگ و معتبر جهانی محاسن زیادی دارد که شاید همه تجربه کرده یا شنیده باشید اما دو عیب بزرگ دارد. اول اینکه هی آن را با هواپیماهای خودمان و سرویس دهی آنها مقایسه می کنی و دلت می سوزد که مگر ما چه کم داریم که در این سطح هم مهماندارهای ما نمی توانند لبخند بزنند و واقعا خدماتی از ته دل بدهند. انگار که بر اساس قالب ذهنی اشتباهی که داریم، لبخند یعنی لودگی و لوسی و آدم حسابی حتما باید ده دوازده تا گره در ابروان پاچه بزیش (البته نه مال جوانهای امروزی) داشته باشد. دوم اینکه، خود هواپیماها هر چیزی که دارند درست است و کار می کند و نه کنده شده و نه شکسته و نه آن را دستکاری کرده اند. همان چیزی که قرار بوده باشد و برای آن منظور طراحی شده است، الان هم هست و دارد کارش را می کند.

تجربه خوردن غذای گرم و حتی داغ در هواپیما هم خودش در زمره آن خاطرهای لوکس فراموش شده قرار گرفته است. در حالی که معمولا چند نوع غذا موجود است که از تو می پرسند و می توانی انتخاب کنی و حتی منوی غذا به همراه مشخصات کامل و محتویات را می دهند که از قبل فکر کنی و انتخاب کنی و همان را به تو می دهند. اگر چیز اضافه ای هم بخواهی نه کسی اخم می کند و نه دریغ می کند.

البته یک اشکال دیگر هم اینگونه هواپیماها دارند و آن هم پشت پازدن به کتاب خوانی است. یادم هست، قدیم ترها یکی از بزرگترین لذتهای سفرهای طولانی خواندن کتاب بود و خیلی از کتابها را در هواپیما تمام کرده ام. اما در هواپیمایی مثل هواپیماهای القطریه، یک مانیتور و یک هدفن استریو و یک کی بردی که مانند کنترل است و با سیم به صندلی وصل است موجود است که ای بسا پروازهای قاره پیما را هم می شود با آن پر کرد. تعداد عجیب و غریبی فیلمهای روز دنیا، موسیقی، تلوزیون، بازی و ... در آن هست که ساعتها شما را سرگرم و از دنیا فارغ می کند. اگر هم از همه اینها خسته شدید می توانید به نقشه مسیر و اطلاعات زیادی که در مورد پرواز موجود است و حتی دوربین جلوی هواپیما که بیرون را نشان می دهد و ...  را به دست بیاورید.

هواپیما به وقت ایران راس ساعت 4 و 20 دقیقه پرید و ساعت 5 و 40 دقیقه به وقت محلی به فرودگاه دوحه رسید. این ساعتهای محلی هم داستانی برای خودش دارد. مثلا، با اینکه قبلا تجربه کار با ساعت محلی در سفر را داشته ام، بازهم چند ساعتی قبل از سفر یکباره بند دلم پاره شد. داشتم زمان برگشت بلیط را چک می کردم که دیدم نوشته پرواز از کوالالامپور ساعت 20.40 دقیقه و رسیدن به دوحه 23.45 دقیقه است که هر طور حساب می کردم می دیدم با پرواز رفت 8 ساعته جور در نمی آید. سراسیمه زنگ زدم و گفتم که نکند اشتباهی شده باشد که گفتن به ساعت محلی است.

وقتی هواپیما به زمین نشست، چشمتان روز بد نبیند. فوج فوج آدم می آمد و هر چند ثانیه یک هواپیما می نشست یا بلند می شد. مسیری که می بایست بروی تا به گیت مهار امنیتی برسی هم فکر می کنم نزدیک به دو کیلومتری می شد که هر چه می رفتی به ته نمی رسید. از یک طرف مغازه های فراوان، متنوع و رنگین اطراف بدجوری چشمک می زدند و از سوی دیگر می دانستم وقت زیادی ندارم چرا که پرواز دوحه به کوالالامپور قرار بود ساعت 7.40 بپرد. جالبی فرودگاه قطر این بود که یک عالمه مسیر را پیاده آمدیم تا به گیت رسیدیم و بعد دوباره باید چیزی مشابه یا بیشتر از آن را بر می گشتی تا بتوانی به خروجی برای سوار شدن به هواپیما برسی. آن هم در بین آن همه جمعیت سیاه و سفید و زرد و ... و صد البته با گوشه چشم و حسرتی به برندهای معروف دنیا که همه سرعت از جلوی چشمت رد می شدند و تو حتی نمی توانستی آخرین محصولاتشان را نگاهی بیاندازی.

مهمترین حسن فرودگاه های بین المللی این است که به محض نشستن (حتی قبل از نشستن هم برخی جاها تا حدودی روی هوا هم انتن دارند) امکان برقراری ارتباط با اینترنت مقدور است و کمی آدمهای عجول را آرام تر می کند. امورات تشریفاتی تمام شد و رفتیم توی هواپیما که بخش اعظم آن را خود مالزیایی ها تشکیل می دادند و افراد زیادی از کشورهای مختلف به ویژه اروپا هم در هواپیما بودند.

اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 (3): تا رسیدن به آن صندلی آرامش

تصمیم داشتم که از صبح کله سحر شنبه پاشنه ها را برکشم و مثل موتوری آلمانی همه کارها را یکی به یکی دنبال کنم. اولین کارم در صبح شنبه این می بود که تکلیف بلیط را روشن کنم. بدی ماجرا این بود که روز شنبه آژانس ساعت کاریش از 9 شروع می شد و معلوم نبود در این دقایق سرنوشت ساز چه به روز ما بیاید. کار مهم دیگرم این بود که نامه حکم را بگیرم و نامه های لازم برای دریافت ارز ماموریتی. ساعت شش و نیم رفتم دانشگاه و شروع کردم به انجام کارها و در این حین صبحانه را هم خوردم. راس 8 تماسها را شروع کردم و طبق معمول که ساعت کاری در ایران بعد از مراسم صبحگاهی کارمندی (آنهم صبح شنبه) است، بالاخره همکاران آمدند و قرار شد پیگیری کنند و خبر بد اینکه نه حکم ماموریت امضاء شده و نه نامه های ارز (چرا که دو امضاء معاون و مدیر مالی را آنهم به صورت دستی نیاز دارد). قرار شد نامه ماموریت زده شود اما از ارز امید ببرم. حالا این وسط، ساعت 9 جلسه ای در کتابخانه مرکزی برای استفاده فارغ التحصیلان دانشگاه تدارک دیده بودند که اگر چه من گفته بودم هنوز نمی دانم چی به چی است و چنین جلسه ای بی نتیجه است، اما مبجور بودم بروم. همچنین، ساعت 10 هم اولین جلسه هماهنگی روسای سه قوه "مرکز کتابخانه مرکزی، مرکز اسناد و انتشارات" (آن مرکز ابتدای اسم بدجوری روی اعصاب است) بود که نمی شد "پیاله اول و بد مستی". با یک بطن خون و یک بطن دلهره و اشک رفتیم و در جلسه شرکت کردیم که دوست دیگری از آژانس زنگ زد و گفت می خواهیم بلیط را نهایی (به قول رایج صنف آژانسی ها: او کی) کنیم. البته ایشان ظاهرا با تجربه تر بودند و توصیه کردند که آن پرواز داخلی از کوالالامپور به کوچینگ شدنی نیست. چرا که شما تا برسید و بارها را بگیرید و مهار امنیتی (سکیوریتی چک) را طی کنید کلی طول می کشد. خلاصه بازهم کلی ایرلاینها را زیر و رو کردیم و حتی رفتیم سراغ ترکیش ایر که می رود انکارا و از آنجا می پرد به سوی کوالالامپور را هم بررسی کردیم (کلا شرکتهای هواپیمایی هر کشوری می رود به کشور خودش و از آنجا مسیرهای دیگر را پوشش می دهند). در نهایت، همان قطر همچنان در صدر بود و با اینکه گران تر بود، در بین همه این نگرانیها من خوشحال بودم که یک جای ندیده دیگر جهان را می توانم ببینم. پرواز داخلی بعدی که به کوچینگ بود ساعت 7 و ربع صبح می پرید و نزدیک 9 می رسید و من می توانستم برای ارائه سخنرانی خودم را برسانم اما هم کلی ریسک داشت و فکر کنید یک شب را آدم مجبور باشد در فرودگاه غربت بگذراند چه حالی به او دست می دهد. ضمن اینکه، گفتند این پروازهای داخلی را اگر به هر دلیلی از دست بدهی، دیگر پولت سوخته و هیچ راهی برای برگرداندن اصل یا بخشی از آن نیست. مبلغ بلیط هم حدود 790 هزار تومان بی زبان بود. بالاخره ما به توافق رسیدیم و قرار شد بلیط هواپیمایی قطر صادر شود. پولش را هم پرداختیم و من بدون نامه ارز مالزی (که اتفاقا 1200 دلار در نظر گرفته بودند به خاطر اینکه 6 روزه محاسبه شده بود) و با نامه ارز هند رفتم بانک ملت شهرک غرب و بعد از ارائه کلی مدارک و اینکه باید همه پول معادل ارز یعنی حدود 3 میلیون و 600 هزار تومان در حساب ملتم می بود و من در حسابی که پول داشم توانستم فقط 3 میلیون مجاز روزانه را بریزم و بقیه اش را با مصیب جور کردم با اینکه در حسابم پول موجود بود، مبلغ 1170 دلار دولتی دریافت کردم. هر دلار معادل حدود 3070 تومان با کارمزدش محاسبه شد در حالی که در بازار همان روز دلار حدود 3580 تومان خرید و فروش می شد.

یاد سفر بنگلادشم در سال 2011 افتادم که وقتی داشتم می رفتم با دوست خیلی سفر رفته ای مشورت کردم و گفت 2000 دلار می دهند که شما لازم ندارید و نگیرید و با دوست با تجربه دیگری مشورت کردم و ایشان گفتند این ارز دولتی است و خودش کلی سود دارد. آن وقت دلار را به قیمت 1250 تومان دولتی گرفتم و در بازار همان وقت حدود 2100 تومان معامله می شد و هنوز بازار ارز یه این وضعیت نیافتاده بود. ناگفته نماند که شما وقتی ارز ماموریتی می گیرید در پاسپورتتان مهری می زنند که نشان می دهد شما ارز دریافت کرده اید و دیگر آن 300 دلار ارز مسافری رایج را نمی توانید دریافت کنید.

خلاصه ما دلار در جیب و بلیط قطر در ایمیل و البته بدون بلیط کوچینگ و رزرو هتل و سری در چند وجبی آسمان از انجام کارهای محیرالعقول این چنینی دوباره به دانشگاه مراجعت کردیم که دلیل کاملا موجه دیگری داشت. ریا نشود از ساعت 14 شنبه هفته پیشش (همزمان با اولین کنگره انجمن و وفات خانم سلطانی گرانسنگ) به پست سرپرستی کتابخانه مرکزی و کتابخانه های دانشگاه مزین شده بودیم و حالا بعد از یک هفته و در این واویلا و ملغمه ذهنی، می بایست راس ساعت 14 می رفتیم که اولین جلسه را با همکاران کتابخانه مرکزی برگزار کنیم. بدون ناهار و با شکمی که فقط چند دانه خرما و پسته را حواله او کرده بودیم راس ساعت خودمان را رساندیم به کتابخانه در پشت میز سالن جلسه به عنوان جناب آقای سرپرست جلوس کردیم و تمام قوایمان را در مغزمان ریختیم که تلاطم و ولوله درونمان را مهار بزنیم و دقایق اولین جلسه رسمی با همکاران کتابخانه (فرست امپرشن) را به میمنت و آرامش برگزار کنیم و دوباره همان پیاله اول و بد مستی مکرر نشود.

جلسه تمام شد و دوستان و همکاران کتابخانه نظرات و گلایه های زیادی داشتند و صد حیف که نمی شد ایستاد و به حرف همه گوش کرد اما آنهایی را که می شد شنیدیم و قرار شد که بیشتر با هم حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم.

با اینکه آن روز قرار دیرین و سفت و سخت استخر عصرهای شنبه را لغو کردم که مثلا زودتر بروم تا سفر آنهم از نوع خارجه و آنهم تر از نوع خارجه خیلی طولانیش آماده بشوم، اما زودتر از روال معمول ساعت هشت و نیم نتوانستم در خانه باشم.

پرواز پرماجرای ما راس ساعت 4 و 20 دقیقه صبح می پرید و من ساعت 1 نیمه شب با خستگی طاقت فرسای دوندگی های این چند وقته راهی فرودگاه امام شدم. با اینکه این فرودگاه قرار است معرف کشور ما باشد و جایی است که تا دلت بخواهد از هر ملیت و فرهنگ و قومی را چه داخلی و چه خارجی در آنجا می بینی، اما واقعا هیچ شباهتی به فرودگاه های بین المللی دیگر ندارد. چرا که یک صف نامنظم و بی در و پیکر آن اولش می بینی که تمام آمال و آرزوهای یک سفر خارجی را در ذائقه‌ات می خشکاند. تابلویی که قرار است مثل وضعیت پروازها را نشان دهد بر اساس لوگوی شرکتهای هواپیمایی تنظیم شده است اما آنقدر بی کیفیت است که اصلا نمی شود ایرلاین را تشخیص داد. نه راهنمایی هست و نه معلوم است که تو اولین اقدامت چیست؟ همین طور کورمال کورمال و به دنبال مردمی که آنها هم نمی دانستند چه کنند با بهت و حیرت و تهی از هر گونه امیدی، آنهم ساعت 2 نصفه شب در ته صف جاخوش کردیم و هی دندان روی جگر گذاشتیم که به این همه آدمی که اصلا حالیشان نیست اینجا صف است و هیچ کس هم کنترل نمی کند، چیزی نگوییم. می دانستم که باید عوارض خروج از کشور را بپردازم (که نمی دانم در مورد سایر کشورها هم اینطوری است یا خیر؟ من که تا حالا در هیچ کشوری چنین چیزی را پرداخت نکرده ام و نمی دانم مربوط به اتباع داخلی می شود یا خارجی ها هم باید چنین چیزی بپردازند؟). هر طور بود پرداختم و بعد از تحویل بارها رفتم ته صف پرواز قطر که کارت پرواز بگیرم. البته طبیعی است که پرواز اول به دوحه می رفت و از آنجا هر کسی می رفت دنبال بخت و هواپیما و کشور خودش و ما هم می رفتیم دنبال پرواز کوالا (مخفف خنده داری که این چند روزه از آژانسی ها یاد گرفتم و کلی هم باعث خنده فرزاد می شد و می گفت مگر اسم یک حیوان نیست؟).

بازهم بعد از تحویل بارها و گرفتن کارت پرواز راهنمایی کردند که بعد از ستون دوم می توانیم برویم برای رد شدن از گیت که چشمتان روز بد نبیند دوباره یک صف طویل المشتری چشممان را به سیاهی برد. شانس آوردیم یک دفعه دیدیم صف خالی شد و متوجه شدیم جماعت کلانی با یک آژانس و تور هستند که ظاهرا برنامه هایشان فعلا تغییر کرده و از صف خارج شدند. به سرعت رسیدیم به آقا پلیسه ایی که پاسپورت را چک می کرد. بعد از پاسپورت گفت که برگه پرداخت عوارض را بدهم. با مصیبت در آوردم و دادم و انداختش توی یک کازیه کنار دستش. گفتم پس من چی ارائه کنم برای مدارک هزینه های سفر به دانشگاه؟ با همان چهره عبوس مهربان! نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و گفت این مال ماست و همین که آمدم بپرسم که چطور می توانم کپی از آن داشته باشم و این حرفها، بی اعتناد داد زد نفر بعدی و فکر کنم 75 هزار تومان بی زبان ما باید از جیب مبارک پرداخته گردد (حواستان به این نکته باشد که شما متضرر نشوید).

انی وی، بعد از اینهمه ماجرای ریز و درشت ما شدیم مسافر هواپیمای غول پیکر قطر ایرلاین و از دالان ارتباطی هواپیما گذاشتیم و پا در هواپیما گذاشته و چشممان به جمال مهماندارهای خندان و بی حجاب قطر ایرلایاین و نظم و دیسیپلین مثال زدنی آن روشن شد.

اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 (2): می‌روم - نمی‌روم؟!

اما، قضیه پیچیده تر از این حرفها از آب در آمد و پاسپورت خودش شد مساله اول. کشور مالزی برای ورود ویزا نیاز ندارد و در همان فرودگاه کنترل شده و دو اسکن از انگشت شما می گیرند و یک مهر می کوبند توی پاسپورت و شما وارد آن کشور می شوید. این نقطه قوت کار و ته مایه دلخوشی ما بود. چرا که اگر لازم بود بعد از گرفتن پاسپورت از سفارت هند دوباره در به در سفارت مالزی شویم که واویلا بود. به آژانس مراجعه کردیم و زنگ زدیم اما فایده ای نداشت. با چند نفری که تجربه داشتند مشورت کردیم و آنها گفتند تنها راهش این است که کنسول هند دستور بدهد که زودتر ویزا صادر شده و پاسپورت تحویل شود. نشانی ایمیل سفارت را پیدا کرده و به آنها ایمیل زده و شرح مبسوطی از ماجرا دادم. اما هیچ اشاره ای به کنفرانس در هند نکردم. چرا که هندوستان به هیچ وجه ویزای کنفرانی و دوره آموزشی نمی دهد و یک بار در سال 2010 صابونشان به تنم خورده بود. قرار بود برای دوره ای آموزشی به هند بروم و چون درخواست ویزای کارگاه آموزشی کرده بودم ویزا نیامد که نیامد. برای اینطور کارها در هند فقط باید درخوایت ویزای توریسیتی داد. حضوری هم به سفارت مراجعه کردم و با اینکه خود سفیر داشت کاشی های کف قسمت انتظار سفارت هند را که تبله کرده بودند بازدید می کرد، اما گفت فقط از طریق اداری جواب می دهد. منشی سفارت هم گفت ایمیل بزنید.

دوباره ایمیل را تجدید کردم و یک روز در هفته گذشته از سفارت تماس گرفتند و پرسیدند ماجرا چیست و من هم توضیح دادم و تقریبا به تمنا گفتم اگر می شود این پاسپورت مرا بدهید. خانم سفارت هم گفت ما پرونده را می دهیم به کنسول و هر چه نظر بلند منظر ایشان باشد همان خواهد شد. صمد بهرنگی کتابی دارد با عنوان "24 ساعت در خواب و بیداری" و من هم در این مدت "14 روز در خوف و رجاء بودم که آیا می شود یا خیر". خلاصه تا روز چهارشنبه صبر کردیم اما خبری نشد که نشد. از طرف دیگر، مشکل گرانت هم بالاخره حل نشد و دانشگاه گفت که نامه ماموریت را صادر خواهد کرد. حالا شده روز چهارشنبه و مثلا قرار است روز جمعه بنده پرواز داشته باشم.

روز چهارشنه 20 آبان تقریبا 200 الی 300 کار روی سرم ریخته بود. کله صبحش رفتم هشتمین همایش ادکا و سخنرانی آقای دکتر محسنیان راد را شنیدم و دیگر نتوانستم آنجا بند شوم و بدو بدو آمدم و رفتم به سوی وزارت علوم برای ارز. البته این ارز مربوط به سفر هند بود. قاعده بر این است که هر عضو هیئت علمی که قرار است به سفر همایشی برود، به تعداد روزهای همایش و یک روز رفت و یک روز برگشت به قاعده 200 دلار هزینه روزانه سفر با نرخ ارز دولتی که چندان تفاوتی هم با ارز آزاد ندارد به اون بپردازند. نامه ها را گرفته و روز قبل برده بودم قسمت همکاری های علمی وزارت علوم در طبقه 9 که تا من رسیدم و نامه را از دستم گرفتند، یکباره آقای وزارت علوم آهی کشید و گفت اینترنت قطع شد و دیگر نمی توانم نامه های شما را آماده کنم. خلاصه بعد از کلی علافی آنجا گفتند که چکیده و نامه پذیرش بدهید. حالا فکرش را بکنید که احترام به کار کارشنای و جلوگیری از دوباره کاری چه واژه غریبی است. پرونده ای که هزار نفر توی دانشگاه روی آن کار کرده و تائیدیه گرفته تا چنین نامه ای را صادر کرده است، را گذاشته اند کنار و حتما باید آنجا هم این مدارک را رویت کنند. البته خدا سلامت بدارد آقای وزارت علوم را که قبول کرد من مدارک را برایش ایمیل کنم و رویت کند. خوشبختانه هم فلش همراهم بود و هم کابل او تی جی (کابلی برای اتصال فلش به موبایل) و هم اینترنت فعال بود. سریع کارش را ساختم و کار انجام شده و نامه را گرفتم و تا آمدم پایم را از در اتاق بیرون بگذارم آقاهه با خوشحالی گفت که اینترنت هم وصل شد.

القصه، نامه را به شعبه ارزی بانک ملتِ مسجد شهرک غرب زده بودند که آنهایی که با آن منطقه آشنایی دارند می دانند که ساعت 12 در جایی روبروی مرکز خرید میلاد نور، چه هیاهویی برای جای پارک است. خلاصه دوبله پارک کرده و شیرینی چربی به آقای پارکبان دادیم و دوان دوان و با قلبی پر از هیجان که امشب بچه ها چه حالی با دلارها بکنند، از پله های پشت مسجد و جلوی بانک دویدیم بالا و سراسیمه سراغ خانم ارز را گرفتیم که آمدند و مدارک را گرفتند و دوباره دستشان را از سوراخ شیشه کانتر این طرف کردند که بقیه اش؟! متعجب پرسیدم بقیه چی؟ همه اش همان دو نامه وزارت علوم بود و دانشگاه که اشاره کرد به سیاهه ای مفصل که فقط عقدنامه مادر بزرگم در آن نبود. دیدیم انگار قرار نیست این ماجرا، کلاغ ما به خونه اش برسه. دست از پا درازتر دوان دوان آمدیم به دانشگاه چون که قرار بود با رئیسمان (رئیس مرکز کتابخانه مرکزی، مرکز اسناد و انتشارات دانشگاه) برویم خدمت معاون پژوهشی دانشگاه که در مورد برنامه ها هفته کتاب مذاکراتی داشته باشیم. که آن ماجرا هم نشد و ما همانجا نیمچه جلسه ای برگزار کردیم و دوباره دوان دوان، دویدیم به سوی "اداره کل برنامه ریزی فرهنگی و کتابخوانی" وزارت ارشاد برای داوری نهایی جشنواره مروجین کتاب که امسال دومین دوره اش به همت آقای "علی اصغر سیدآبادی" (نویسنده کتابهای شاهزاده بی تاج و تخت زیر زمین و بابابزرگ سبیل موکتی) و همکاران برگزار می شود.

باز آنهایی که ساعت 2 بعد از ظهر احیانا گذرشان به خیابان قائم مقام و حومه افتاده نیک می دانند که یافتن جای پارک در آن منطقه از یافتن معدن طلا در آلاسکا ناممکن تر است. هم طرح ترافیک و هم یک عالمه شرکت پول دار که هر کارمندش انگار با سه ماشین می آید سرِ کار، آنجا را به سر گردنه ای برای پارکبانان رسمی و غیررسمی تبدیل کرده. با هر مصیبتی بود راس ساعت 2 رسیدم به ساختمان که در آستانه آسانسور خانم "بلقیس سلیمانی" (نویسنده کتاب بازی آخر بانو) را دیدم که نمی دانستند کدام طبقه بروند و بهشان گفتم که باید بیایند طبقه سوم و با هم هستیم که معجب پرسیدند شما از کجا می دانید؟ و من هم به شوخی گفتم در "بازی آخر بانو" خوانده ام. این جلسه از آنهایی است که من به عنوان نماینده انجمن در آن شرکت دارم اما از باز از آنهایی است که با کله می روم. هم کار عالی و فرهنگی است و هم نشستن در کنار نازنینانی چون نوش آفرین انصاری، مجید رهبانی، بلقیس سلیمانی، کاظم حافظیان و آقای برآبادی و البته سیدآبادی و همکاران، خودش کلاس درسی است آموختنی. پرونده ها را پخش کردند و قسمت معلمان مروج کتاب به من و خانم انصاری افتاد که شیوه ارزشیابی خانم انصاری خیلی جالب بود و البته ریانشود، سازماندهی و نظم دهی من هم بد نبود. با این همه، همچنان من در خوف و رجای "می روم – نمی روم" غوطه می خوردم. صبح پنجشنبه بعد از اینکه از کله سحر، وظیفه راننده آژانسی خانواده را به قدر کفایت به انجام رساندیم، گفتم قبل از رفتن به غار تنهایی های دلنشین پنجشنبه ها حتما حضوری بروم به آژانس و سر و گوشی آب بدهم.

چشمتان روز بد نبیند. فکر می کنم نیمی از جمعیت ایران قصد داشتند به هند مسافرت کنند. آقا و خانم آژانس گفتند باید 8 صبح می آمدی و حالا که نیامدی بمان تا 12 و نیم ظهر. (همچنان به جای پارک در خیابان ملاصدرا عنایت کافی داشته باشید). آمدم کتابخانه ملی و دیدم این ساعتی که من رسیده ام و ماشینم تقریبا به قاعده یک ایستگاه مترو از ورودی کتابخانه دور است، دیگر کرایه نمی کند که بروم و بساطم را پهن کنم و اوضاع من هم اصلا معلوم نیست که چگونه باشد. به همین خاطر، همانجا طوی ماشین نشستم و قدری چیز نوشتم و صلات ظهر راهی آژانس شدم. نشان به آن نشان که تقریبا از 12 و ربع ظهر تا ساعت 2 آنجا علاف بودم. در این بین یک همشهری خیلی جالب را ملاقات کردم قابلیت عجیبی از شهرمان را برایم آشکار ساخت. گفت مدیر شرکتی است به اسم "فاران شیمی" که در تویسرکان کارخانه داروی فاران را دارد و نزدیک به صد نفر هم کارمند دارد که خیلی خیلی عجیب و خوشحال کننده بود.

خلاصه، راس ساعت یک ربع به دو، انگار همای اوج سعادت (به قول شجریان پدر) گشت و گشت و آمد نشست روی شانه ما و خانم باجه 3 دست کرد توی کشویی و پاسپورت مرا گذاشت کف دستم. حالا دیگر سفر و پاسپورت برایم مهم نبود. همین که توانسته بودم ناممکنی را به ممکن تبدیل کنم خودش بیشترین هیجان را داشت. پاسپورت را گرفتم و فکر می کنم در حال پرواز از آژانس خارج شدم. اولین کاری که کردم به آشنایم زنگ زدم و گفتم: بلیط. بنده خدا گفت (به قول سجاد افشاریان "آقوی همساده"): حالا ای موقع؟! خلاصه با کلی مصیبت در آن عصر پنجشنبه ای و تعطیلی همه جا در چند وعده تلفنی هر کدام به قاعده تقریبا نیم ساعت، سیر و سیاحتی در تمامی پروازهای ورودی و خروجی کردیم. چرا که، کنفرانس در شهر کوچینگ در ایالت ساراوک است که نزدیک به دو ساعت با پرواز هوایی از کوالالامپور فاصله دارد و جزیره ای تقریبا مستقل به حساب می آید.

پروازهای مستقیم ایران ایر و ماهان همه روزه حرکت ندارند و از شانس بد ما یک پرواز ایران ایر که روز شنبه قرار بود بیاید هم کنسل شده بود. طبق برنامه همایش می بایست من ساعت 11 تا 1 روز دوشنبه در اینجا مقاله را ارائه کنم. بنابراین باید پرواز جوری می بود که وقتی می رسد بتوانیم پرواز داخلی را هم با آن هماهنگ کنیم. ضمن اینکه پرواز داخلی هم می بایست از همان فرودگاه انجام می شد نه فرودگاهی دیگر که فرصت رسیدن به آن باشد. پرواز یکشنبه ماهان خوب بود اما پرواز داخلی با آن هماهنگ نمی شد. خلاصه، همه ایرلاینهایی که ممکن بود چنین سفری را مقدور کنند به قول باستانی پاریزی (در کتاب خود مشت مالی) به تیشه آزمایش زده شدند و در نهایی هواپیمایی "القطریه" پیروز این میدان شد،. به چند دلیل. اول اینکه زمان پروازش خوب بود، دوم اینکه قیمتش مناسب تر می شد (ماهان: 1.960.000 تومان، امارات: 3.100.000 تومان و قطر: 2.432.000 تومان) و سوم اینکه من قبلا الامارات را تجربه کرده و ترانزیت فرودگاه دوبی را از سر گذرانده بودم و بدم نمی آید فرودگاه دوحه که تعریفش را زیاد شنیده بودم ببینم.

نتیجه اینکه ما به پرواز قطر تن در دادیم و قرار شد که هواپیما به ساعت محلی کوالالامپور راس 20.30 برسد و ما با پرواز دیگری با هواپیمایی مالزی ایرلاین راست ساعت 22.15 به کوچینگ بپریم.

همه این کارها را کردیم، اما ای دل غافل. حالا ساعت 7 غروب پنجشنبه است و تازه ما به نتیجه رسیده ایم و بلیط فقط در سیستم آژانس قابل ارائه است. قرار بر این شد که دوستان رزرو کنند و تا پنجشنبه هم مدام رزرو را تمدید کنند که پرواز از دستمان نپرد.

حالا فکر کنید آدم بخواهد نزدیک به 6500 کیلومتر را طی کند و چنین پرواز پرهزینه ای را شارژ مالی کند و دو روز هم بیشتر وقت نداشته باشد و خورده باشد به عصر پنجشنبه چه حالی پیدا می کند. هر طور بود روز جمعه چمدان را در عین خوف و رجایی "می توانم بروم – نمی توانم بروم" بستیم.

اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 (1): کوله بارم کو؟

از وقتی که کوله بار سفر را بستم و داشتم آماده می شدم، همه اش سکانسهای کتاب "مارک و پلو" منصور ضابطیان در کله ام چرخ می زد و با خودم عهد کردم که تا جان در بدن داشته باشم، گزارش روزانه سفر را بنویسم.

در شهری به اسم کوچینگ (ایالت ساراواک) در مالزی هستم. برای شرکت در کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 به اینجا آمده ام. این کنفرانس با شعار "دانش، کلیدی برای آینده بهتر" کارش را آغاز کرده. مقاله مشترکی داشتیم که امروز ارائه اش کردم.

نکته ای هست که حتما باید اینجا ذکرش کنم تا فراموش نکرده ام. سال گذشته همین وقتها بود که به طور اتفاقی شدم همکار "کنگره هزاره ناصر خسرو" که ماجرای مفصلی دارد. اما از آنجا که من شخصا کشته و مرده سفر هستم و یکی از مهمترین بخشهای اثرگذار و پر تاکید زندگی ناصر خسرو هم سفر و سفرنامه نویسی است، قصد داشتم که در مورد سفر بنویسم اما هنوز وصال نداده و حتما روزی خواهم نوشت. شاید این یادداشتها پیش درآمدی باشند برای آن یادداشت سفریه.

اما ماجرای این سفر، داستان جالب و طولانی است و به دلیل گره خوردن با سفری دیگر و مشکلاتی که برای آن پیش آمد، برای من تجربه ویژه ای را رقم زد. حالا سعی می کنم مختصری از آن را بیان کنم. هم ذکر خاطره است و هم گزارش و هم اشتراک تجربه برای آنهایی که در آینده ممکن است بخواهند به سفری مشابه بروند.

ماجرا از آنجا آغاز شد که در حوالی خردادماه سال 1394، کل گروه ما یعنی گروه علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی بر سر آن شدیم که در همایش "کول نت" در کشور هند شرکت کنیم. مقدمات کار فراهم شد و تقریبا همه چیز سر موقع به انجام رسید. تا اینکه پنجشنبه روزی به تاریخ 14 آبان 94 (5 نوامبر 2015) مدارک کامل شده برای ویزای هند را به آژانس نگین پرواز (که مجری تقریبا انحصاری ویزای هند است) دادیم و گفتند که روز یکشنبه 15 نوامبر 2015 (24 آبان 94) ویزا آماده خواهد شد و پاسپورت هم همان وقت تحویل می شود.

یکباره، برقی از مغزم جهید که ای داد و بیداد. قرار بوده من همان روز در مالزی و در کنفرانس دیگری شرکت کنم. وقتی پرسیدم که آیا امکان تحویل زودتر پاسپورت هست یا خیر؟ جواب دادند که هیچ امکانی ندارد و همان روز راس ساعت 8 تا 9 صبح تحویل خواهد شد. حالا این را داشته باشید تا عقبه ماجرای همایش مالزی را هم بگویم.

دوستان گرامی خانم صنم ابراهیم‌زاده (دانشجوی جدی و سخت کوش دکتری دانشگاه الزهرا) و خانم ناهید پروینی (کتابدار فعال دانشگاه آزاد تبریز) مقاله‌ای تهیه کرده بودند که در میانه راه من هم به آنها پیوستم و مقاله تکمیل شده و مراحل پذیرش را طی کرد. چند بار اصلاحات و تغییرات نیاز داشت که همه با همت دوستان به خوبی انجام گرفته و ثبت نام هم انجام شد. از آنجا که من برای همایش کول نت اقدام کرده بودم در ابتدا برنامه ای برای مشارکت در این کنفرانس نداشتم چرا که به نظرم می رسید که نمی توانم از گرانتم برای دو همایش استفاده کنم. تا اینکه متوجه شدم امکان استفاده از گرانت دو سال متفاوت وجود دارد. به همین خاطر، گرانت سال 1393 را گذاشتم برای همایش کول نت و قرار شد برای این همایش از گرانت سال 1394 استفاده کنم.

طبق قانون دانشگاه ما، تقاضا برای شرکت در همایش های بین المللی باید حداکثر 40 روز قبل از برگزاری کنفرانس به همراه مدارک تکمیل شده از سوی معاونت پژوهشی دانشکده برای قسمتهای مربوطه ارسال شود. اما انگار دست تقدیر چنین از آستین حسن برآمده بود که ابر و خورشید و فلک در کار باشند تا مقدمات این سفر مهیا شود. چرا که نزدیک به 30 روز مانده به کنفرانس مدارک من تکمیل شد (چند روزی منتظر نامه رسمی پذیرش به اسم من ماندیم) و تحویل شد و تقریبا یک هفته بعد از دانشکده بیرون رفته و راهی معاونت پژوهشی و همکاری های علمی و بین المللی دانشگاه شد. ناگفته نماند که معاون پژوهشی هنرمند و هنردوست (ایشان اهل شعر و ادب بوده و مدرک ممتاز خوشنویسی دارند و همه نامه های اداری را به خط فوق العاده زیبایی با خودنویس و به نستعلیق می نویسند) دانشکده ما، آقای دکتر حقانی یک روز صدا کردند و گفتند که من قبلا برای کول نت اقدام کرده ام و حالا هم این سفر در دستور کار آمده، اولویت من کدام یکی است؟ و من کول نت را که شرایطش فراهم شده بود انتخاب کردم. ایشان فرمودند که چون دیر اقدام می کنیم احتمال تائید آن خیلی کم است و پذیرفتیم که با همه ریسکهای مربوطه ارسال شود.

خلاصه، مدارک رفت و راستش را بخواهید من چندان امیدی نداشتم. از طرف دیگر، با اینکه خیلی قبل ترها مدارک گرانت سال 1394 را داده بودیم اما هنوز خبری از ابلاغ آن نبود (البته هنوز هم نیست و الان ما نیمه دوم سال را هم داریم سپری می کنیم). همکاران پیگیر و پرتلاش بخش همکاری علمی گفتند تا گرانت ابلاغ نشود و قراردادها امضاء نشود، امکان رفتن به سفر نیست و باید با هزینه شخصی بروید. ما هم قید سفر را زدیم و بیخیال ماجرا شدیم. اما بعد از مدتی تماس گرفتند و یک سری فرمهای دیگر پر کردیم و بعد هم اطلاعات تکمیلی دیگری خواستند و یک هفته قبل از برگزاری کنفرانس در کمال تعجب دیدم که نامه ای در کارتابل اتوماسیونم آمده که برای سفر به مالزی به حراست بروم و فرمهای مربوطه را پر کنم. وقتی پیگیر ماجرای گرانت شدم، گفتند با توجه به اینکه چند تن دیگر از اعضای هیئت علمی هم این مشکل را دارند و نمی شود سفرهای همه را لغو کرد، قرار شده است که حکم ماموریت زده شده و سقف هزینه ها قید نشود و کار منوط شود به مقدار گرانتی که برای شما تعیین می شود (که امیدوارم هزینه های سفر بیشتر از سقف گرانت سال 94 من نباشد). با توجه به تجربه ای که در مورد کول نت و همزمانی کارهای هر دو همایش داشتم، متوجه شدم که کار جدی است. آشنای پیگیری دارم که مسئول بلیطهای خارجی آژانس هواپیمایی است. موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هم دلسوزانه و شبانه روزی پیگیر ماجرا شد و قرار شد اگر کارها ردیف شود، روز جمعه 22 آبان با پرواز مستقیم ماهان، از تهران به کوالالامپور حرکت کنیم.

بی خاطره؛ بی نوستالژی

به هر ضرب و زوری هست (البته سیاستمدارانه و مبلغانه که هیچ اجباری در بین نباشد) تلاش می کنم آثار مرادی کرمانی را به خورد بچه ها بدهم. آخر برای ما بچه های روستا، انگار مرادی کرمانی زندگی ما را نوشته است. خیلی از کتابها از جمله ته خیار، مربای شیرین، و... را به تنهایی خوانده اند یا با هم خوانده ایم. اما آخرین کاری که از ایشان خواند بچه های قالیبافخانه بود. با اینکه من این کتاب را می پرستم، وقتی با هم صحبت کردیم فقط یک جمله در مورد کتاب گفت "مزخرف بود" (خدا کند آقای مرادی کرمانی نشنود یا نخواند). با اینکه در موردش نوشت اما اصلا به دلش ننشست. هر چه کردم که دقیقا بدانم از چه چیز کتاب دلخور است یا از چه بدش آمده، درست و حسابی موفق نشدم؛ اما گفت حرفی برای گفتن ندارد و خیلی ساده و پیش پا افتاده است. تنها کتابی که مرادی کرمانی را کمی در نظرشان شیرین جلوه کرده "مثل ماه شب چهارده است" که با فربد چندین و چند شب آن را خواندند و چون همزمان شده بود با کلاس کاریکاتور فرزاد، شروع کردند به کشیدن کاریکاتور از من و مادرشان. یک قسمت کتاب هست که بچه ها از طرف فرهنگسرا می روند توی محله از مردم کاریکاتور می کشند و مردم عصبانی به فرهنگسرا می گویند "مسخره‌سرا" که نقل زبان فربد شده بود. اما دیگر کارهای مرادی کرمانی، با اینکه ما با آن زندگی کرده ایم و هنوز هم که هنوز است دلم می خواهد بارها و بارها کتاب "شما که غریبه نیستید" را بخوانم، چندان مورد علاقه شان نیست و این علامت سئوال بزرگی را در ذهن من به وجود آورده. دلیل اینکه کتاب "مثل ماه شب چهارده" را خیلی دوست داشتند، طنز آن است. در یکی از کتابهای رولد دال (اگر اشتباه نکنم) ماتیلدا، (با ترجمه خانم محبوبه نجف خانی) شخصیت کتاب در مورد کتابی که می خواند چنین اظهار نظر می کند: "کتاب خوبی است، اما غم انگیز و جدی است. بچه ها بیشتر دوست دارند که بخندند و بهتر است در کتابهایتان کمی چیزهای خنده دار بنویسید". این کتاب هم به زبانی طنزآمیز آن هم از آن طنزهای ناب کرمانی نوشته شده است. تجربه نشست و برخاست و توجه به کرمانیها در این سالها، یک نکته را برای من روشن کرده و آن هم طنز عجیب و دلنشین کرمانی هاست. کسانی مثل باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، مرادی کرمانی و ... کسان دیگری که در همه آثارشان به وفور طنز را می بینیم. حال، مرادی کرمانی هم که این میراث دلچسب کرمانی را با خود دارد، معلوم نیست در وقت نگارش این کتاب (سالهای 1352 و 53) چه حالی داشته که چنین غم انگیز قلم فرسایی کرده است. اما قصدم از مقدمه طولانی بالا این نبود که بخواهم نقد کتاب کنم اما اختیار قلم از دست در رفت و به قول ایرج میرزا:

دگر باره مهار از دست در رفت                              مرا دیگِ سخن جوشید و سر رفت

قصد اصلی ام این بود که تفاوت نسلها، محیط و نگرش را بگویم و اینکه باید همیشه بر لبه تیغ زندگی و ملزومات آن پیش رفت. نسل ما و نسلهای قبل از ما و شاید نیم نسلی بعد از ما، شرایطی را تجربه کرده که همه اش با کمبود و سختی و ترس عجین بوده. تصور آسایش و آرامش و رفاه، در مخیله نسلهای ما، تصوری در حد آرمان و آرزوی دست نایافتنی بود. با هر گونه سختی و مشقتی دمخور بوده ایم و برایمان نوعی نوستالژی دلنشین را شکل داده است. طوری که حتی بعضی وقتها خودمان با دست خودمان دنبال دردسر می گردیم و اگر چیزی راحت به دست بیاید، انگار جایی از آن اشکال دارد و لذت لازم را به ما نمی دهد. چیزی که در نظر نسلهای جدید خیلی غریب می نماید. در تصورات و نگرش این بچه ها، همه چیز باید مهیا و عالی باشد و جالب اینکه فکر می کنند از ازل هم همینگونه بوده است و در آینده هم بدین سبیل، روان خواهد بود. همین نوع زندگی و تجربه زیسته است که باعث شکاف در بین افراد قدیمی و جدید می شود. آنها با چیزهایی خاطره دارند و تجربه شان کرده اند که برای نسل جدید اصلا قابل لمس نیست یا اگر باشد چندان اهمیتی ندارد. این وضع فکری را در همه چیز می توان دید. مثلا در موسیقی. برای نسل ما تا موسیقی آن سوز و گداز را نداشته باشد، موسیقی فاخر و دلنشینی به شمار نمی آید. اما موسیقی نسل جدید، چیزی است که ما نه اصلا آن را می فهمیم و نه با آن ارتباط برقرار میکنیم چون سراپا گذرا و مقطعی آن را می بینیم که سرخوشانه نواخته یا خوانده می شود. به همین خاطر است که در هنگام قضاوت یا ارتباط برقرار کردن با نسلهای نو، باید کاملا ذهن را پاک کرد و بدون هیچ خاطره و نوستالژی و پیش فرضی به ملاقات آنها و افکارشان رفت.