اینجا کوچینگ مالزی: کنفرانس بینالمللی دانش 2015 (3): تا رسیدن به آن صندلی آرامش
تصمیم داشتم که از صبح کله سحر شنبه پاشنه ها را برکشم و مثل موتوری آلمانی همه کارها را یکی به یکی دنبال کنم. اولین کارم در صبح شنبه این می بود که تکلیف بلیط را روشن کنم. بدی ماجرا این بود که روز شنبه آژانس ساعت کاریش از 9 شروع می شد و معلوم نبود در این دقایق سرنوشت ساز چه به روز ما بیاید. کار مهم دیگرم این بود که نامه حکم را بگیرم و نامه های لازم برای دریافت ارز ماموریتی. ساعت شش و نیم رفتم دانشگاه و شروع کردم به انجام کارها و در این حین صبحانه را هم خوردم. راس 8 تماسها را شروع کردم و طبق معمول که ساعت کاری در ایران بعد از مراسم صبحگاهی کارمندی (آنهم صبح شنبه) است، بالاخره همکاران آمدند و قرار شد پیگیری کنند و خبر بد اینکه نه حکم ماموریت امضاء شده و نه نامه های ارز (چرا که دو امضاء معاون و مدیر مالی را آنهم به صورت دستی نیاز دارد). قرار شد نامه ماموریت زده شود اما از ارز امید ببرم. حالا این وسط، ساعت 9 جلسه ای در کتابخانه مرکزی برای استفاده فارغ التحصیلان دانشگاه تدارک دیده بودند که اگر چه من گفته بودم هنوز نمی دانم چی به چی است و چنین جلسه ای بی نتیجه است، اما مبجور بودم بروم. همچنین، ساعت 10 هم اولین جلسه هماهنگی روسای سه قوه "مرکز کتابخانه مرکزی، مرکز اسناد و انتشارات" (آن مرکز ابتدای اسم بدجوری روی اعصاب است) بود که نمی شد "پیاله اول و بد مستی". با یک بطن خون و یک بطن دلهره و اشک رفتیم و در جلسه شرکت کردیم که دوست دیگری از آژانس زنگ زد و گفت می خواهیم بلیط را نهایی (به قول رایج صنف آژانسی ها: او کی) کنیم. البته ایشان ظاهرا با تجربه تر بودند و توصیه کردند که آن پرواز داخلی از کوالالامپور به کوچینگ شدنی نیست. چرا که شما تا برسید و بارها را بگیرید و مهار امنیتی (سکیوریتی چک) را طی کنید کلی طول می کشد. خلاصه بازهم کلی ایرلاینها را زیر و رو کردیم و حتی رفتیم سراغ ترکیش ایر که می رود انکارا و از آنجا می پرد به سوی کوالالامپور را هم بررسی کردیم (کلا شرکتهای هواپیمایی هر کشوری می رود به کشور خودش و از آنجا مسیرهای دیگر را پوشش می دهند). در نهایت، همان قطر همچنان در صدر بود و با اینکه گران تر بود، در بین همه این نگرانیها من خوشحال بودم که یک جای ندیده دیگر جهان را می توانم ببینم. پرواز داخلی بعدی که به کوچینگ بود ساعت 7 و ربع صبح می پرید و نزدیک 9 می رسید و من می توانستم برای ارائه سخنرانی خودم را برسانم اما هم کلی ریسک داشت و فکر کنید یک شب را آدم مجبور باشد در فرودگاه غربت بگذراند چه حالی به او دست می دهد. ضمن اینکه، گفتند این پروازهای داخلی را اگر به هر دلیلی از دست بدهی، دیگر پولت سوخته و هیچ راهی برای برگرداندن اصل یا بخشی از آن نیست. مبلغ بلیط هم حدود 790 هزار تومان بی زبان بود. بالاخره ما به توافق رسیدیم و قرار شد بلیط هواپیمایی قطر صادر شود. پولش را هم پرداختیم و من بدون نامه ارز مالزی (که اتفاقا 1200 دلار در نظر گرفته بودند به خاطر اینکه 6 روزه محاسبه شده بود) و با نامه ارز هند رفتم بانک ملت شهرک غرب و بعد از ارائه کلی مدارک و اینکه باید همه پول معادل ارز یعنی حدود 3 میلیون و 600 هزار تومان در حساب ملتم می بود و من در حسابی که پول داشم توانستم فقط 3 میلیون مجاز روزانه را بریزم و بقیه اش را با مصیب جور کردم با اینکه در حسابم پول موجود بود، مبلغ 1170 دلار دولتی دریافت کردم. هر دلار معادل حدود 3070 تومان با کارمزدش محاسبه شد در حالی که در بازار همان روز دلار حدود 3580 تومان خرید و فروش می شد.
یاد سفر بنگلادشم در سال 2011 افتادم که وقتی داشتم می رفتم با دوست خیلی سفر رفته ای مشورت کردم و گفت 2000 دلار می دهند که شما لازم ندارید و نگیرید و با دوست با تجربه دیگری مشورت کردم و ایشان گفتند این ارز دولتی است و خودش کلی سود دارد. آن وقت دلار را به قیمت 1250 تومان دولتی گرفتم و در بازار همان وقت حدود 2100 تومان معامله می شد و هنوز بازار ارز یه این وضعیت نیافتاده بود. ناگفته نماند که شما وقتی ارز ماموریتی می گیرید در پاسپورتتان مهری می زنند که نشان می دهد شما ارز دریافت کرده اید و دیگر آن 300 دلار ارز مسافری رایج را نمی توانید دریافت کنید.
خلاصه ما دلار در جیب و بلیط قطر در ایمیل و البته بدون بلیط کوچینگ و رزرو هتل و سری در چند وجبی آسمان از انجام کارهای محیرالعقول این چنینی دوباره به دانشگاه مراجعت کردیم که دلیل کاملا موجه دیگری داشت. ریا نشود از ساعت 14 شنبه هفته پیشش (همزمان با اولین کنگره انجمن و وفات خانم سلطانی گرانسنگ) به پست سرپرستی کتابخانه مرکزی و کتابخانه های دانشگاه مزین شده بودیم و حالا بعد از یک هفته و در این واویلا و ملغمه ذهنی، می بایست راس ساعت 14 می رفتیم که اولین جلسه را با همکاران کتابخانه مرکزی برگزار کنیم. بدون ناهار و با شکمی که فقط چند دانه خرما و پسته را حواله او کرده بودیم راس ساعت خودمان را رساندیم به کتابخانه در پشت میز سالن جلسه به عنوان جناب آقای سرپرست جلوس کردیم و تمام قوایمان را در مغزمان ریختیم که تلاطم و ولوله درونمان را مهار بزنیم و دقایق اولین جلسه رسمی با همکاران کتابخانه (فرست امپرشن) را به میمنت و آرامش برگزار کنیم و دوباره همان پیاله اول و بد مستی مکرر نشود.
جلسه تمام شد و دوستان و همکاران کتابخانه نظرات و گلایه های زیادی داشتند و صد حیف که نمی شد ایستاد و به حرف همه گوش کرد اما آنهایی را که می شد شنیدیم و قرار شد که بیشتر با هم حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم.
با اینکه آن روز قرار دیرین و سفت و سخت استخر عصرهای شنبه را لغو کردم که مثلا زودتر بروم تا سفر آنهم از نوع خارجه و آنهم تر از نوع خارجه خیلی طولانیش آماده بشوم، اما زودتر از روال معمول ساعت هشت و نیم نتوانستم در خانه باشم.
پرواز پرماجرای ما راس ساعت 4 و 20 دقیقه صبح می پرید و من ساعت 1 نیمه شب با خستگی طاقت فرسای دوندگی های این چند وقته راهی فرودگاه امام شدم. با اینکه این فرودگاه قرار است معرف کشور ما باشد و جایی است که تا دلت بخواهد از هر ملیت و فرهنگ و قومی را چه داخلی و چه خارجی در آنجا می بینی، اما واقعا هیچ شباهتی به فرودگاه های بین المللی دیگر ندارد. چرا که یک صف نامنظم و بی در و پیکر آن اولش می بینی که تمام آمال و آرزوهای یک سفر خارجی را در ذائقهات می خشکاند. تابلویی که قرار است مثل وضعیت پروازها را نشان دهد بر اساس لوگوی شرکتهای هواپیمایی تنظیم شده است اما آنقدر بی کیفیت است که اصلا نمی شود ایرلاین را تشخیص داد. نه راهنمایی هست و نه معلوم است که تو اولین اقدامت چیست؟ همین طور کورمال کورمال و به دنبال مردمی که آنها هم نمی دانستند چه کنند با بهت و حیرت و تهی از هر گونه امیدی، آنهم ساعت 2 نصفه شب در ته صف جاخوش کردیم و هی دندان روی جگر گذاشتیم که به این همه آدمی که اصلا حالیشان نیست اینجا صف است و هیچ کس هم کنترل نمی کند، چیزی نگوییم. می دانستم که باید عوارض خروج از کشور را بپردازم (که نمی دانم در مورد سایر کشورها هم اینطوری است یا خیر؟ من که تا حالا در هیچ کشوری چنین چیزی را پرداخت نکرده ام و نمی دانم مربوط به اتباع داخلی می شود یا خارجی ها هم باید چنین چیزی بپردازند؟). هر طور بود پرداختم و بعد از تحویل بارها رفتم ته صف پرواز قطر که کارت پرواز بگیرم. البته طبیعی است که پرواز اول به دوحه می رفت و از آنجا هر کسی می رفت دنبال بخت و هواپیما و کشور خودش و ما هم می رفتیم دنبال پرواز کوالا (مخفف خنده داری که این چند روزه از آژانسی ها یاد گرفتم و کلی هم باعث خنده فرزاد می شد و می گفت مگر اسم یک حیوان نیست؟).
بازهم بعد از تحویل بارها و گرفتن کارت پرواز راهنمایی کردند که بعد از ستون دوم می توانیم برویم برای رد شدن از گیت که چشمتان روز بد نبیند دوباره یک صف طویل المشتری چشممان را به سیاهی برد. شانس آوردیم یک دفعه دیدیم صف خالی شد و متوجه شدیم جماعت کلانی با یک آژانس و تور هستند که ظاهرا برنامه هایشان فعلا تغییر کرده و از صف خارج شدند. به سرعت رسیدیم به آقا پلیسه ایی که پاسپورت را چک می کرد. بعد از پاسپورت گفت که برگه پرداخت عوارض را بدهم. با مصیبت در آوردم و دادم و انداختش توی یک کازیه کنار دستش. گفتم پس من چی ارائه کنم برای مدارک هزینه های سفر به دانشگاه؟ با همان چهره عبوس مهربان! نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و گفت این مال ماست و همین که آمدم بپرسم که چطور می توانم کپی از آن داشته باشم و این حرفها، بی اعتناد داد زد نفر بعدی و فکر کنم 75 هزار تومان بی زبان ما باید از جیب مبارک پرداخته گردد (حواستان به این نکته باشد که شما متضرر نشوید).
انی وی، بعد از اینهمه ماجرای ریز و درشت ما شدیم مسافر هواپیمای غول پیکر قطر ایرلاین و از دالان ارتباطی هواپیما گذاشتیم و پا در هواپیما گذاشته و چشممان به جمال مهماندارهای خندان و بی حجاب قطر ایرلایاین و نظم و دیسیپلین مثال زدنی آن روشن شد.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...