به هر ضرب و زوری هست (البته سیاستمدارانه و مبلغانه که هیچ اجباری در بین نباشد) تلاش می کنم آثار مرادی کرمانی را به خورد بچه ها بدهم. آخر برای ما بچه های روستا، انگار مرادی کرمانی زندگی ما را نوشته است. خیلی از کتابها از جمله ته خیار، مربای شیرین، و... را به تنهایی خوانده اند یا با هم خوانده ایم. اما آخرین کاری که از ایشان خواند بچه های قالیبافخانه بود. با اینکه من این کتاب را می پرستم، وقتی با هم صحبت کردیم فقط یک جمله در مورد کتاب گفت "مزخرف بود" (خدا کند آقای مرادی کرمانی نشنود یا نخواند). با اینکه در موردش نوشت اما اصلا به دلش ننشست. هر چه کردم که دقیقا بدانم از چه چیز کتاب دلخور است یا از چه بدش آمده، درست و حسابی موفق نشدم؛ اما گفت حرفی برای گفتن ندارد و خیلی ساده و پیش پا افتاده است. تنها کتابی که مرادی کرمانی را کمی در نظرشان شیرین جلوه کرده "مثل ماه شب چهارده است" که با فربد چندین و چند شب آن را خواندند و چون همزمان شده بود با کلاس کاریکاتور فرزاد، شروع کردند به کشیدن کاریکاتور از من و مادرشان. یک قسمت کتاب هست که بچه ها از طرف فرهنگسرا می روند توی محله از مردم کاریکاتور می کشند و مردم عصبانی به فرهنگسرا می گویند "مسخره‌سرا" که نقل زبان فربد شده بود. اما دیگر کارهای مرادی کرمانی، با اینکه ما با آن زندگی کرده ایم و هنوز هم که هنوز است دلم می خواهد بارها و بارها کتاب "شما که غریبه نیستید" را بخوانم، چندان مورد علاقه شان نیست و این علامت سئوال بزرگی را در ذهن من به وجود آورده. دلیل اینکه کتاب "مثل ماه شب چهارده" را خیلی دوست داشتند، طنز آن است. در یکی از کتابهای رولد دال (اگر اشتباه نکنم) ماتیلدا، (با ترجمه خانم محبوبه نجف خانی) شخصیت کتاب در مورد کتابی که می خواند چنین اظهار نظر می کند: "کتاب خوبی است، اما غم انگیز و جدی است. بچه ها بیشتر دوست دارند که بخندند و بهتر است در کتابهایتان کمی چیزهای خنده دار بنویسید". این کتاب هم به زبانی طنزآمیز آن هم از آن طنزهای ناب کرمانی نوشته شده است. تجربه نشست و برخاست و توجه به کرمانیها در این سالها، یک نکته را برای من روشن کرده و آن هم طنز عجیب و دلنشین کرمانی هاست. کسانی مثل باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، مرادی کرمانی و ... کسان دیگری که در همه آثارشان به وفور طنز را می بینیم. حال، مرادی کرمانی هم که این میراث دلچسب کرمانی را با خود دارد، معلوم نیست در وقت نگارش این کتاب (سالهای 1352 و 53) چه حالی داشته که چنین غم انگیز قلم فرسایی کرده است. اما قصدم از مقدمه طولانی بالا این نبود که بخواهم نقد کتاب کنم اما اختیار قلم از دست در رفت و به قول ایرج میرزا:

دگر باره مهار از دست در رفت                              مرا دیگِ سخن جوشید و سر رفت

قصد اصلی ام این بود که تفاوت نسلها، محیط و نگرش را بگویم و اینکه باید همیشه بر لبه تیغ زندگی و ملزومات آن پیش رفت. نسل ما و نسلهای قبل از ما و شاید نیم نسلی بعد از ما، شرایطی را تجربه کرده که همه اش با کمبود و سختی و ترس عجین بوده. تصور آسایش و آرامش و رفاه، در مخیله نسلهای ما، تصوری در حد آرمان و آرزوی دست نایافتنی بود. با هر گونه سختی و مشقتی دمخور بوده ایم و برایمان نوعی نوستالژی دلنشین را شکل داده است. طوری که حتی بعضی وقتها خودمان با دست خودمان دنبال دردسر می گردیم و اگر چیزی راحت به دست بیاید، انگار جایی از آن اشکال دارد و لذت لازم را به ما نمی دهد. چیزی که در نظر نسلهای جدید خیلی غریب می نماید. در تصورات و نگرش این بچه ها، همه چیز باید مهیا و عالی باشد و جالب اینکه فکر می کنند از ازل هم همینگونه بوده است و در آینده هم بدین سبیل، روان خواهد بود. همین نوع زندگی و تجربه زیسته است که باعث شکاف در بین افراد قدیمی و جدید می شود. آنها با چیزهایی خاطره دارند و تجربه شان کرده اند که برای نسل جدید اصلا قابل لمس نیست یا اگر باشد چندان اهمیتی ندارد. این وضع فکری را در همه چیز می توان دید. مثلا در موسیقی. برای نسل ما تا موسیقی آن سوز و گداز را نداشته باشد، موسیقی فاخر و دلنشینی به شمار نمی آید. اما موسیقی نسل جدید، چیزی است که ما نه اصلا آن را می فهمیم و نه با آن ارتباط برقرار میکنیم چون سراپا گذرا و مقطعی آن را می بینیم که سرخوشانه نواخته یا خوانده می شود. به همین خاطر است که در هنگام قضاوت یا ارتباط برقرار کردن با نسلهای نو، باید کاملا ذهن را پاک کرد و بدون هیچ خاطره و نوستالژی و پیش فرضی به ملاقات آنها و افکارشان رفت.