چه غمگنانه سفر كرد اسماعيل
********
صبح، خيلي اول وقت، كسي تماس گرفت و هراسان شماره شما را خواست. دلم ريخت. گفت دوباره تماس ميگيرد. و تماس گرفت. و چه خبر تلخي را گفت. باورم نشد. به هيچ كس نگفتم. گفتم دروغ است. بعد يادم افتاد كه چه كسي را گفته. فكر كردم. داشتم اسماعيل را در پستوهاي ذهنم ميجستم. كي بود؟ كجا بود؟ اولين بارهايش خيلي مات بود؟ بيش از ده يازده سال پيش.
سالهاي 78، دانشكده مديريت و اطلاع رساني دانشگاه علوم پزشكي ايران. ترم اول ارشد بوديم و او كارشناسي ميخواند. معصومانه و با چهره اي مصمم با نادر و شهرام و حسن كه خوابگاهي بودند مي پريد. سلام و عليكي داشتيم. يك روز تنها شديم. گفت كه مشتاق است ادامه بدهد و حتما مي دهد. او كه دانشجوي ليسانس بود از ما دانشجويان ارشد مي خواست كه راهنمايي و كمك كنيم.
آن شبي كه امتحان رياضي ترم اول ارشد داشتيم رفتم خوابگاه كه با بچه ها رياضي بخوانيم. اسماعيل هم بود. دو سه ساعتي درس خوانديم و هفت هشت ساعتي گفتيم و خنديديم. آن درس را با 14 پاس كردم. اما خاطره آن شب در خوابگاه كه اسماعيل هم در آن بود برايم زنده ماند. ديگر خبر دقيقي ازش نداشتم. تا همين دو سه سال پيش كه در كتابخانه ملي ديدمش. او هم مثل من جزء يكي دو مشتري كتابدار كتابخانه ملي بود. گپي با هم زديم. آن وقت ها من هر روز در ملي بودم و داشتم پايان نامه دكتري مي نوشتم. او اما داشت امتحانات پايان ترم سال پنج يا شش پزشكي و امتحانات پايان ترم دوره دكتري را مي گذراند. هر وقت آنجا بوديم، سر نهار يا در حياط همديگر را مي ديديم. چايي تعارف مي كرد كه من نمي خوردم و او مي گفت بدون قندش را تست كن. از نظر يك پزشك مي گفت كه خوب است و من انكار مي كردم. او دلايل پزشكي ميآورد و من احساسي رد ميكردم.
از درسها مي گفتيم. از وضعيت دردآور آموزش كتابداري. او مشتاقانه از مقاله هاي علميش با همكاران استراليايي مي گفت. از همايشي كه نتوانسته برود و دكتري ديگر رفته و اينكه مي خواهد خيلي كارها بكند و داشت مي كرد. و من همچنان يك ترجيع بند توي ذهنم دور مي زد كه هراز چندگاهي ديگر تاب زنجير ذهن را نمي آورد و مي پرسيدم كه چطور هم پزشكي مي خواني و هم دكتري كتابداري؟ و او مي خنديد و مي گفت كه سخت است. تازه هم شيفت بيمارستان مي رفت و هم راديو و هم كار كتابخانه مي كرد. هم مقاله كتابداري مي نوشت و هم به كارآفريني فكر مي كرد و هم دغدغه پزشكي داشت. با هم خوش بوديم. تنها كتابداران كتابخانه برو آن زمان بوديم. خوشحال بودم كه هم رشته اي دارم مثل بقيه كاربران كتابخانه كه مي توانم با او صحبت كنم. آخر هر كسي كتابخانه ملي مي آمد كلي دوست و رفيق داشت. من هميشه تنها بودم. باورم شده بود كه كتابدار جماعت به كتابخانه نمي آيد. مثل مار است و پونه. اما اسماعيل خوب بود. مي آمد. بيشتر از من. حتي جمعه ها. مي گفتم من جمعه ها تعطيلم. اما او تعطيل بردار نبود. ساعتهايم را تنظيم مي كردم كه استراحتها را با هم گپي بزنيم. او چاي مي خورد و من ميوه و دائم در كلنجار بوديم كه او مرا چاي خور كند و من او را ميوه خور.
اگر مي دانستم! دل به دلش مي دادم. چائيش را مي خوردم. بدون قند. با قند. هر طور پزشك كه خودش بود، تجويز ميكرد ميخوردم. اگر پرواز زود هنگامش را مي دانستم. اگر...
آه، افسوس...
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...