رویای او: روياي به حقیقت پیوسته
اين روياپرداز شيرين سخن كسي نيست جز "انوشه انصاري". كسي كه رويايش، زندگي سراسر ماجراي او را رقم مي زند و او را مي كشاند تا اوج قله هاي خواستن. اخيرا خواندن كتاب "رویای من: انوشه: دختر ایرانی و پیشگام فضا" را به اتمام رساندم. در سطر سطر اين كتاب شيرين و جذاب، سرنوشت يك روياي بزرگ از زمان شكل گيري تا تكامل نهايي و وقوف به حقيقت را بازخواني مي كنيم.
انوشه، كه زندگي سراسر رنج را، به خصوص در سالهاي نوجواني و جواني پشت سرگذاشته، در عمل به ما روياپردازي و هدف گذاري را مي آموزد. او به ما ياد مي دهد كه اگر رويايي حقيقي داشته باشيم، به مركز ثقل انديشه و عمل ما بدل شده و هر آنچه داريم را با خود هماهنگ و همراه مي سازد و ما چاره اي جز پذيرفتن و زندگي و به حقيقت رساندن آن نداريم.
درس ديگري كه در كنار لذت خواندن يك متن روان و جذاب، از اين كتاب عالي مي گيريم اين است كه در همين خاك ايران و در كوران سخت ترين شرايطي كه براي او به وجود آمده چون طلاق، انقلاب، جنگ، مهاجرت، بي خانماني و سرگرداني تا شروع تحصيل در يك كشور غريب و صاحب زباني بيگانه، مي توان همچنان به رويا توسل جست و يگانه راه نجات زندگي سخت و دشوار را در همين رويا كاويد. انوشه، رويايش را به سان چراغ دريايي براي ناخداي كشتي پذيرفته بود و همواره فقط به سوي آن حركت مي كرد تا از راه اصلي گم نشود و عاقبت هم به ساحل آرزوهايش دست پيدا كرد.
وقتي انوشته به فضا رفت، من درگير درس و مشق دكتري در اهواز بودم. اگرچه اخبار او را دنبال مي كردم اما هرگز عمق و هيجان موضوع را درك نكردم و حسي را كه الان بعد از خواندن اين كتاب دارم نداشتم. الان وقتي به سايت او و اخبار زمان آن اتفاق سر مي زنم و به دنبال نام انوشه انصاري به هر سايتي سرك مي كشم، دريغ و حسرتم دو چندان مي شود كه چرا اين ماجراي مهم را كه در زمان حيات من اتفاق افتاده و معلوم نيست كي دوباره تكرار شود، درك نكردهام. دريغ مي خورم كه چرا من جزء يكي از چند ميليون نفري كه براي او پيغامي به وبلاگ فضایی اش فرستادند نبودم.
هر كلمه انوشه در مورد ايران و مشهد (زادگاهش) و ايراني بودنش، اشك شوق در چشمهايم مي جوشاند و بيش از پيش ايمان مي آورم كه :
تو قدم در راه نه و هيچ مپرس ره خود بگويدت كه چون بايد رفت
********
اين مطلب را در ساعت سه و نيم نيمه شب در حالي كه به عنوان همراه يك بيمار در بيمارستان ميلاد بودم نوشتم. اگر جملات آن طور كه بايد باشد نيست، به خاطر خواب آلودگي و نيمه شب است. الان هم در كتابخانه بيمارستان ميلاد در حال تايپ و گذاشتن مطلب در وبلاگ هستم.
از سركار خانم پاكدامن كه اين كتاب را معرفي كرده و به من امانت دادند و همچنين سركار خانم رباطي، مسئول محترم كتابخانه بيمارستان ميلاد كه اجازه دادند از اينترنت استفاده كنم و این پست را بگذارم و كتابخانه را بازديد نمايم كمال تشكر را دارم.
اتفاقا اين چند سطر زير ميز اطلاعات بيمارستان كه من پشت آن در حال نوشتن بودم درج شده بود كه ديدم سخت با اين مطلب هماهنگ است:
خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم...
تو اي والاترين مهمان دنيايم...
شروع كن: يك قدم با تو
تمام گامهاي مانده اش با من....
براي اطلاعات بيشتر در مورد كتاب، سايتهاي زير مفيد هستند:
http://www.sababook.com/view.php?page=viewnews&id=1696
http://www.sababook.com/view.php?page=viewketab&id=630
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...