اینجا پاریس (8) – ناصرالدین شاه و ادیسون در ارتفاع 424 متری

خیلی خوشحالم که عادت کرده ام یادداشتهای سفر را در همان شهری که هستم بنویسم. با همه جزئیات و حس و حالی که آن وقت دارد. به محض اینکه از پله هواپیما می آیی پایین و قدم در خاک پاک وطن می گذاری، گویی مغزت ریست می شود و آنقدر درگیر روزمرگی و وعده های عقب افتاده می شوی که کم کم حس و حالت از بین می رود. الان دو هفته است برگشته ام و با خودم عهد کرده بودم که هر طور هست این سه روز آخر سفر را قلمی کنم. اما مگر می شود. حالا می خواهم این عهد را به جای بیاورم. بعد از مدتها آمده ام به غار تنهایی پنجشنبه های اهلی کتابخانه ملی. جایی که می شود لختی از دنیا و بدو بدوهایش در سایه سار آرامش بخش کتاب و کتابخانه به دور بود و برای دلت کیبور فشانی کرد.

*******

دیدار ایفل عصر یکشنبه 28 آذر 1395

بعد از پمپيدو فکر مي کنيم حالا که عصر است و هنوز وقت داريم. ديگر طاقت هم نداريم که ديدار يکي از مهمترين آثار جذاب و ديدني دنيا را عقب بياندازيم. به همين خاطر تصمیم مي گيريم که به سراغ نماد پاريس و يکي از معروفترين ديدني هاي دنيا يعني برج ايفل برويم (البته پربازدیدترین بنای جهان در طول تاریخ هم بوده است). با قطار راهي مي شويم. در ايستگاه که پياده مي شويم و به سمت چپ مي پيچيم، نور زرد رنگي را مي بينيم که از پشت ديوارها به چشم مي آيد. از يک ساختمان که رد مي شويم، برج را با آن نور زرد رنگ شبانه اش مي بينيم. اينجا محوطه اي است که کمي مرتفع تر از برج است و مي شود منظره برج را به صورت کامل ديد. جميعت زيادي اين بالا ايستاده و در حال عکس گرفتن است. برج تا نيمه در مه فرو رفته. به طوري که نورافکنهاي قوي برج که هر شب بر فراز پاريس نورافشاني مي کنند ديده نمي شوند. جلو اين منطقه يک فواران بزرگ هست که آب را تا چندين مترو به جلو پرتاب مي کند. سياه پوستان زيادي هستند که در حال فروش مجسمه هاي ايفل و چراغهاي رنگا رنگ هستند. قيمت همه يکسان است و با هم هيچ فرقي ندارند. یعنی دستفروشها هم اتحادیه دارند و نرخ برایشان مصوب می کند؟ مي شود با آنها چانه زد اما از يک جايي به بعد ديگر کوتاه نمي آيند.

بعد از کلي عکس گرفتن مي رويم به سوي ايفل نازنين و خفته در مه. عظمت برج هز چه نزديک تر مي شويم بيشتر مي شود. از روي رود سن رد مي شويم و فکر مي کنيم که اگر بشود يکي از اين روزها سوار اين کشتي هاي تفريحي و توريستي بشويم چقدر خوب مي شود که متاسفانه در طول بقیه سفر وصال نداد.

بناي فلزي برج از پائين و نزديک واقعا عظيم است. برجي است با حدود 424 متر ارتفاع که زمانی مرتفع ترین برج جهان بوده است. با وجود سردی هوا، از هر طرف که نگاه می کنی دسته های مردم به طرف برج می آیند. هر چند وقت یک بار، رقص نوری روی برج آغاز می شود که زیبایی خاصی به آن می دهد. مطالب در مورد برج زیاد است که می شود آنها را در جاهای دیگر خواند و در اینجا از ذکر آنها خودداری می کنم. فقط تجربیات خودمان را می آورم.

در کناره های خیابان و پارکی که به برج منتهی می شود، درختهای زیبای کریسمس با برف مصنوعی روی آنها دیده می شود که توریستها نوبتی کنار آن می ایستند و عکس می گیرند. جلوی درب ورودی از همان نرده های مارپیچ و لابیرنتی گذاشته اند که پیدا کردن سر و ته آنها سخت است. مثل هر مکان عمومی و دیدنی دیگر پاریس، حتما کیف شما را نگاهی می اندازند و با دستگاهی بدنتان را بازرسی می کنند. وارد محوطه می شویم. بالا را نگاه می کنم و می بینم که درست زیر قوس برج هستم. برج عظیم، رویایی و دیدنی ایفل. یک لحظه با خودم می اندیشم که الان من دارم رویای چند میلیون نفر را تحقق می بخشم. شاید به جرات بتوان گفت که تمامی مردم دنیا آرزو دارند که روزی اینجا باشند. همین زیر قوس فلزی برج ایفل معروف و نازنین. چراغها برج را روشن کرده اما مه سنگینی نیمه بالایی آن را پوشانده است و حسرت می خوریم که چرا نمی توانیم تصویر کاملی از آن را داشته باشیم. فکر می کنیم که اگر شد یک بار دیگر در روشنایی روز بیاییم و برج را ببینیم که البته وصال نمی دهد. چند دوری زیر پل می زنیم و خوب سازه های فلزی و آن دو میلیون و نیم پیچ و مهره و این همه فلز را دید می زنیم. برج را مرحوم گوستاو ایفل ساخته  و نامش را هم از او گرفته است. سه طبقه اصلی دارد که دو طبقه اول پله هم دارند که هر کدام 300 پله دارد و در مجموع 600 پله تا نیم طبقه دوم دارد. البته طبقه فوقانی فقط با آسانسور قابل دسترس است. 9 آسانسور هم تعبیه شده است. قیمت بلیط تا طبقه دوم و بازدید از آنجا 10 یورو و تا انتهای برج 17 یورو است. اگر چه می بینیم که مه غلیظ است و کل برج را طوری فراگرفته که نورافکنهای برج که کل پاریس را نور می اندازد هم نورشان در نمی آید، اما نمی شود تا اینجا بیایی و تا آن بالای بالا نروی. رنگ برج قهوه ای است و هر 7 سال یکبار رنگ می شود که 18 ماه طول می کشد و حدود 60 تن رنگ صرف آن می شود. نوری همه که برای نورپردازی برج استفاده می شود معادل برق مصرفی یک روستا است. آسانسورها مامور دارند که با بیسیم هماهنگی رفت و آمد را انجام می دهند. جالب است که مامورین آسانسور گاه به 5 یا 6 زبان راهنمایی می کنند. آسانسور که حرکت می کند و بالا می رود، می توانیم یواش یواش چشم اندازی از کل پاریس زیبا را ببینیم. اولین چیزی که به چشم می آید، رود سن و قایقهای تفریحی روی آن در قسمت جنوبی است. بعد بنای گنبدی زیبای اینولید در قسمت شمالی دیده می شود که مقبره ناپلئون بناپارت در درون آن است.

در جایی آسانسور می ایستد و مامور با بلندگوی کوچکی اعلام می کند کسانی که بلیط ادامه مسیر را دارند پیاده شده و با آسانسور دیگری ادامه دهند. پیاده می شویم و البته شروع می کنیم به گشتن در دنیایی از شور و هیجان. تا اینجا را با پله هم می شود آمد. 600 پله ناقابل که اگر کسی با پله بیاید فکر می کنم رایگان باشد. دور تا دور نرده و حصار هست که از لای آنها می شود شهر را دید. پاریس از بالا واقعا زیبا و عظیم است. تا چشم کار می کند شهر است و رود سن هم در همه جای آن می چرخد. مه و باران هم ملایم می آید و در بعضی جاها کامل در محاصره مه قرار می گیریم. فروشگاه و رستوران هم اینجا هست اما قیمتها به شدت گرانتر از جاهای دیگر است.

پائین پل که بودیم شنیدیم که صدایی می گفت: "ببین سمیرا من اینجا می ایستم و تو یه جوری بگیر که تا بالای برج بیافته". اینجا در این فروشگاه هم شنیدیم که کسی می گفت: "مهدی نیامد. بهش بگو که اینجا اون چیزی رو که می خواست داره". همین طور در هر جای پاریس که پا می گذاری می توانی صدای رسای زبان پارسی را بشنوی و چقدر در اینگونه مواقع آدم حس عجیبی دارد که یک نفر هم زبان و هم خاک تو صدها کیلومتر دورترها به زبان تو سخن می گوید.

خوب که اینجا را می بینیم، دوباره سوار آسانسور می شویم و راهی طبقه انتهایی برج می شویم. اینبار آسانسور کوچک تر است و فقط ما به اضافه دو پسر و یک دختر که از آمریکا آمده اند هستیم. آسانسور که بالا می رود دورمان را نارنجی و نارنجی تر می بینیم تا جایی که دیگر هیچ جز همان نور نارنجی دیده نمی شود. مه غلیظ کل دور برج را احاطه کرده است. متاسفانه نمی توانیم شهر را ببینیم. البته اینجا فضای آزاد هم در کار نیست. دور تا دور کلاهک برج را شیشه کشیده اند و مسقف هم هست. روی دیوارهای بالایی فهرست و شکل و ارتفاق تمامی برجهای جهان نوشته شده و آنها را با هم مقایسه کرده است. اسم برج میلاد ما با 435 متر هم در این فهرست هست. جناب ایفل ابتکاری به خرج داده و برای خودش یک سوئیت کوچولو در آن بلندی ساخته است. ادیسون که به دیدار ایشان می آید در همین سوئیت از او پذیرایی می کند که ماکت آن را ساخته و آنجا گذاشته اند. جالب است که در همین سوئیت کتابخانه ای نقلی هم داشته است. حالا که دور تا دور ما را مه گرفته و جایی را نمی توانیم ببینیم، بهترین فرصت است که تابلوها و نوشته ها را بخوانیم. در جای جای برج، فهرستی از اتفاقات مرتبط با برج ایفل نصب شده است. از جمله آدمهای معروفی که از برج دیدن کرده اند. ناگفته نماند که مثل بقیه جاهای فرانسه، اینجا هم همه چیز به زبان فرانسه است مگر جایی از دستشان در رفته باشد و کمی انگلیسی قاطی آن کرده باشند. با دیدن جناب مستطاب ناصرالدین شاه با آن سبیلهای چخماقی گل از گلمان می شکفد که یک هموطن صاحب ناممان آمده و از ایفل دیدن کرده است. در این بالای برج انگار دنیای دیگری در جریان است. مردم با چه هیجانی سوراخ سنبه های آن را می بینند. با اینکه فروشگاه اینجا خیلی گران است اما بازهم مردم برای خرید هجوم می برند. معلوم است دیگر. چیزی که از این ارتفاع و از رفیع ترین قسمت پربازدیدترین و معروف ترین ساختمان جهان ابتیاع شود، حتما یادگاری خوبی است.

از برج که می آییم پائین به سمت مخالف قسمتی که آمده ایم می رویم چون از بالا بازارچه نوئل را دیده ایم. مثل همه بازارچه های نوئل دیگر، شور و هیجانی برپا است. در یک قسمت آن با برف مصنوعی جایی برای پاتیناژ و اسکیت درست کرده اند که بچه ها حسابی از آن لذت می برند. با اینکه دوست داریم تا آرامگاه ناپلئون برویم، اما سرمای پرسوز از یک طرف و خستگی یک روز با پیاده روی های طولانی و بازدیدهای پرفراز و نشیب، بر آرزوی دیدار ناپلئون غلبه می کند و از دیدن گنبد اینولید محروم میشویم.

نوشته شده در پنجشنبه، 23 دی 1395. کتابخانه ملی ایران، یک ماه بعد از سفر پاریس

اینجا پاریس (7) – کوازیمودوي عاشق پيشه و اسمرالداي طناز (نتردام، پمپيدو، ايفل)

قیافه نه چندان دلپذیر کوازیمودوی اول کارتن با قیافه یک عاشق تمام عیار انتهای آن قابل مقایسه نیست. کسی که برای نجات اسمرالدا دست به هر کاری می زند و عادات دست نخورده زندگیش را به هم می ریزد. گویی از تک تک سردیسهای حیوانات گرفته تا نقاشی ها و مجمسه های با عظمت کلیسا، یک کوازیمودوی محو دیدار دلدار طنازش اسمرالدا آویزان است.

یکشنه است و تقویم 28 آذر 95 را نشان می دهد. صبحها همچنان تا حدود ساعت 8 و نیم صبح در تاریکی به سر می بریم. هر چند که پاریس در تاریکی هم راه خودش را می رود و پاریسی ها گویی عادت دارند که صبح تاریک (8 به بعد) از خانه بزنند بیرون و عصر تاریک (5 به بعد) برگردند خانه. امروز روز کلیسای معروف نتردام است. طبق معمول با قطار مي رويم و در ايستگاهي حوالي نتردام پياده مي شويم. کم کم منطق و سيستم قطارهاي پاريسي دستمان آمده و به راحتي مي توانيم خط ها را تشخيص بدهيم و تعيين کنيم که چطور سوار و چطور پياده شويم و کجا برويم. وقتي بر چيزي سيستم حاکم باشد به راحتي مي شود منطق آن را گرفت و همه جا استفاده کرد. متروي درندش و پت و پهن پاريس هم منطق و سيستم دارد. حتي حالا با گوگل مپ هم راحت مي توانيم خطهاي مترو و ايستگاه ها را پيدا کنيم و سوار و پياده شويم. به طنز مي گويم ديگر شهر در چنگمان است و مي توانيم دفعه بعد به عنوان تور ليدر با خودمان مسافر هم بياوريم.

از ايستگاه که مي آييم بيرون و کمي جلو مي رويم يک بناي بلند و قديمي و پر مجسمه –مثل همه بناهاي تاريخي پاريس را مي بينيم. البته نمي دانيم کجا است و اينجا هم اينترنت نداريم که کنترل کنيم و بدانيم کجا است. تعطيل هم هست. کمي جلوتر يک ساختمان قديمي و تاريخي ديگر هست که محوطه وسيعي جلوي آن است. معلوم است ساختمان دولتي است. چرا که مثل همه ساختمانهاي دولتي پرچمهاي فرانسه و گاها اتحاديه اروپا بر روي آن در اهتزاز است. جلوتر که مي رويم پارچه نوشته اي هست به سه زبان فرانسه و انگليسي و عربي که رويش نوشته محل اسکان پناهندگان اهل حلب. شهري که اين روزها خبر آزاديش رسيده. شهري که من دو هفته تمام در آن زندگي کرده ام و خاطرات دوري را به يادم مي آورد. با طعم حمص، شاورما، کفتاح و .... سوريه اي سال 2001.

به سمت راستمان که مي پيچيم ساختمان به شدت با عظمت و سر به فلک کشيده با برج و بارو را مي بينيم. خيل توريستها در حرکت به آن سو هستند. به ويژه چيني ها که تعدادشان هم کم نيست. البته هر چشم بادامي را که مي بينيم نام چيني بر او مي گذاريم در صورتي که در آن ناحيه و با اين فيزيک صورت ده ها کشور هست اما همه به نام چيني ها تمام مي شود. اينها در جهانگري هم سيستم دارند. معمولا تور ليدر آنها ميکروفون کوچکي دارد که در آن حرف مي زند و توضيح مي دهد و بقيه هم با هدفن و روي گوشي هايشان مي شنوند.

اما قبل از نتردام يک منظره فوق العاده زيباي ديگر ما را به خود مي خواند. رود زيباي سن با آب ملايم و يک دست و پلهاي زيبا و کشتي هاي توريستي زيباتر منظره زنده اي به شهر داده است. کناره هاي رود سن به خاطر وجود آب سوز خيلي سردي دارد اما مگر هيچ سرمايي مي تواند آدم را از ديدن اين همه زيبايي و زندگي در شهر پرهيز دهد. دل کندن از اين رود زنده که زاينده رود واقعي است –نه مثل زاينده رود ما که خشک رودي بيشتر از آن نمانده – سخت است. در اين حوالي اتوبوسهاي دو طبقه اي هم ديده مي شود که طبقه دوم آنها صندلي دارد ولي سقف ندارد. مثل سقف کشتي هاي توريسي که صندلي دارند اما سقف ندارند و طبقه زير آنها مسقف و به شکل ميزهاي کافه ها چيده شده است. اين اتوبوسها به قيمتهاي مختلف توريستها را مي برند و در يک روز همه جاي پاريس را مي گردانند. کف قيمت آنها از 33 يورو شروع مي شود و بسته به سرويسي که مي دهند قيمتها متفاوت مي شود. طرح پاريس در يک نظر بر روي آنها حک شده است.

در ادامه مسير به سمت کليساي نتردام، يعني حد فاصل رود سن و کليسا، مغازه هاي فراواني هست که اجناس و سوغاتي هاي پاريسي مي فروشند. البته به قيمتهاي گران اما همه مغازه ها به يک قيمت و جنسها مشابه.

بالاخره بعد از همه پيش در آمدهاي مسير، به کليسا مي رسيم. برج و باروهاي سياه و تاريخ گرفته و خود سالن کليسا که عظمتي باور نکردني دارد. تمام برجها با ناقوس عظيم آن سراسر مجسمه و طرح و نقش است. جاي جاي بنا پر از سرديسهاي حيوانات مختلف است. يک صف طولاني مي بينيم که بلافاصله مي رويم و ته آن مي ايستيم که زمان را از دست ندهيم. اما اين صف آنقدر طولاني است و رسيدن به دري که بايد از آن وارد بشويم زمان مي برد که کم کم حوصله آدم سر مي رود. آن هم در هواي سرد و يخبندان پاريسي. کمي که اوضاع را برانداز مي کنيم و به نوبت مي رويم و سر و گوشي آب مي دهيم. تازه متوجه مي شويم اين صف طويل براي بالا رفتن به برج کليسا و ديدن پاريس از آن بالا است. برجي که بايد 422 پله آن را بالا رفت. آن هم پله هاي باريک و راهرو خيلي تنگ. وقتي دوري در آن اطراف مي زنيم مي فهميم که در ورودي خود کليسا سمت راست است و براي رفتن به سالن هم صفي آنجا کشيده شده است. به هر حال هر زيبايي را ديدن جوري کشيدن دارد و براي کشف اين قلعه که در حدود سالهاي 1020 ميلادي يعني نزديک هزار سال پيش بنانهاده شده بايد صف و سرما را هم تحمل کرد. آن هم وقتي دو دختر چيني جلويت باشند و يک ريز با آن زبان بي احساس و حمله مانندشان حرف بزنند. يکي از دخترها در لحظاتي که با دختر ديگر حرف نمي زد هم گوشي اش را مي گرفت و صدا ضبط مي کرد و ارسال مي کرد. يعني اينقدر پشتکار در حرف زدن حيرت آور بود و يک ثانيه به فکش استراحت نمي داد. بالاخره بعد از حدود يک ساعت به محل بالا رفتن رسيديم. وسايل را بازرسي کردند و از پله ها رفتيم بالا. دو سه پاگرد که رفتيم جايي بود که بايد بليط مي خريديم و مغازه کوچک يادگاري هاي نتردام و پاريس بود. مجسمه هاي کوازيمودو و اسمرالدا هم بود. ويکتور هوگو به چه زيبايي اين کليسا و اين شخصيتها را در شاهکارش "گوژپشت نتردام" کنار هم قرار داده. در همان پاگرد خيلي ها جا مي زنند و بقيه مسير را نمي آيند. بليط 10 يورويي مي خرم و بالا مي روم. حقيقتا نفس گير است. به ويژه اينکه بايد يک گروه برود پائين و راه باز شود تا گروهي برود بالا. به همين خاطر همه پشت هم راه مي روند و جايي براي ايستادن و استراحت کردن نيست. به يک طبقه که مي رسيم مي توانيم برويم بيرون و پاريس را ببينيم. منظره اي حيرت آور که واقعا مي ارزد هر کسي هر چه دارد بفروشد و برود براي يکبار هم که شده اين منظره را ببيند. پاريس زيبا با منظره رود سن، قايقها و کشتي هاي روي آب، ساختمانها عظيم اطراف، برجهاي مدرن بلند، ساختمانهاي گنبدي و شيرواني و هزاران زيبايي خيره کننده ديگر به همه زحمات و خرجها براي ديدارش مي ارزد. دوباره از پله هايي به مراتب تنگ تر راهي بالاي برج مي شويم. اگر چه مشابه اين برج کليسايي را در مونيخ هم رفته و تجربه کرده بودم اما اين منظره پاريس يک چيز ديگر است. در آخر مسير و انتهاي برج راهروهايي درست کرده و دور آن را حصار توري کشيده اند که بشود همه شهر را ديد و به قول خودشان پانورامايي از شهر داشت و تا دلت بخواهد عکس بگيري. هر چند که هيچ عکس و دوربيني ياراي ثبت آنچه را مي بيني ندارد.

از برج کليسا که پائين مي آييم عضلات پشت پايم گرفته است و ساعت از 1 بعد از ظهر هم گذشته. به همين خاطر راهي اطراف مي شويم تا ناهاري بخوريم و جاني بگيريم. در کوچه پس کوچه هاي پشت کليسا بازارها و کافه ها و مغازه هاي فراواني هست که اغلب شرقي هستند. به نوعي چيني محله به شمار مي آيد. خوراکهاي صدف و خرچنگ و حلزون و ديگر غذاهاي دريايي فراوان يافت مي شود. سوشي و سالومون و تن فيش و .... هم که غذايي پيش پا افتاده به شمار مي رود. اما رستوران مطلوب ما رستورانهاي ترکي و دونرهاي آنها است که بيشتر به ذائقه مان خوش مي آيد.

بعد از ناهار و در سرما دوباره به کليسا بر مي گرديم. اين بار صف ورودي کليسا خيلي خلوت تر شده است و بعد از کمي معطلي وارد خود کليسا مي شويم. سر در ورودي کليسا پز از مجسمه هاي زيبا و ظريف است. چه مجسمه فرشتها و چه پادشاهان و چه حيوانات. 13 مجسمه تمام قد بر سر در کليسا و مجزا وجود دارد که 13 پادشاه قبل از عيسي مسيح را که حکومت داشته اند نشان مي دهد. ستونهاي کليسا به قطر بيش از 3 متر هستند. سقف مرتفع و عظيم است و پر از نقاشي و رنگ و لعاب و تزئينات و مجسمه. شيشه ها همه رنگارنگ و پر از نقاشي هاي زيبا و متنوع هستند. در جاي جاي کليسا مجسمه هاي حواريون و پيشوايان مذهبي به چشم مي خورد. اتاقهاي اعتراف بسياري در اطراف کليسا هست. فضايي به شدت گيرا و متحير کننده. شمعهاي قرمز و زرد فراواني آنجا روشن است و هر کس بخواهد با قيمتهاي مختلف از 1 يورو به بالا مي تواند شمعي روشن کند. دستگاه هايي هست که سکه هاي يادگاري با شکل کليسا ضرب مي کند. صندوق شيشه اي کمک به کليسا هم جالب است. انواع و اقسام پولهاي دنيا از يور و دلار و فرانک و روپيه و ... در آن هست. يک صد توماني ايراني هم در بين همه پولهاي آنجا خودنمايي مي کند.

دل کندن از اين همه زيبايي سخت است. ويکتور هوگو تقصير نداشته که اينقدر اوصاف اين کليساي با عظمت را در رمانش آورده و البته اگر آن شاهکار هوگو نبود معلوم نبود که اين کليسا اينقدر طرفدار داشته باشد. گفته مي شود که سالانه 8 و نيم ميليون نفر از نتردام بازديد مي کنند. بنايي هم هست که سبک معماري گوتيک از روي اين کليسا سرچشمه گرفته و  بخش عظيمي از آن مديون شاهکار ويکتور هوگو است. حتما بايد يادم باشد که يکبار ديگر انيميشن گوژپشت نتردام را ببينم. قطعا اين بار اين کارتن رنگ و بوي ديگري خواهد داشت.

از کليسا که بيرون مي آييم دوباره بر مي گرديم به مسير قبلي. در کنار بازار نوئلي که در محوطه ساختمان پناهندگان سوري برپا است، جمعيتي جمع شده و صداي موسيقي مي آيد. جلو که مي رويم مي بينيم چند جوان هستند که دارند برنامه شوي خياباني اجرا مي کنند. چيزي که در پاريس خيلي رايج است. چند جوان يک بلندگو مي گذارند و موسيقي پخش مي کنند و با آن شو اجرا مي کنند. اينها شامل جواني هستند که بايد حلقه مي چرخد و حرکات خاصي انجام مي دهد. ديگري جواني که رقص برک (برک دنس) زيبايي با موسيقي هماهنگ انجام مي دهد. و ديگري پشتک مي زند، رقص پا مي کند و حرکات هلي کوپتري واقعي اجرا مي کند. دقيقا مانند آنچه در شوهاي تلوزيوني ديده مي شود. دورتر کسي ايستاده و با دو چوب و يک تور مانند و کمي آب و صابون، حباب هاي بزرگ درست مي کند که روي هوا مي چرخند و بچه ها کلي با آنها کيف مي کنند.

صبح روي تابلوي يک چهار راه اسم پمپيدو را ديده ام. پرس و جو مي کنم و نقشه خواني و اين حرفها و مرکز فرهنگي معروف ژرژ پمپيدو را پيدا مي کنيم. پياده تا آنجا کمتر از 10 دقيقه راه است. ساختماني که با تلاش رئيس جمهور وقت فرانسه در دهه 1970 ايجاد شد و به اسم خودش يعني ژرژ پمپيدو نامگذاري شد. بنايي مدرن با لوله و فلز و شيشه که همه لوله هايش بيرون است در بين محله اي به شدت تاريخي و صاحب بناهاي به سبک معماري گوتيک و قديمي.

در سرماي خيلي شديد امروز در صف مي ايستيم و وارد ساختمان مي شويم. داخل آن سينما، تئاتر، موزه هنرهاي مدرن، فروشگاه فرهنگي و در کنارش کتابخانه عمومي پمپيدو واقع است. آنها هيچ کدام به کارمان نمي آيد و يک راست مي رويم سراغ کتابخانه. خروجي کتابخانه در اين محيط قرار دارد اما براي ورود بايد بروي بيرون و از در ديگري بيايي. به جوان نگهبان خروجي مي گوييم که مي خواهيم وارد کتابخانه شويم. مي گويد قاعدتا بايد برويد بيرون و از در ورودي بياييد اما امروز يکشنبه است و من هم خيلي شادم. پس مي توانيد از همين جا وارد شويد. به جان خودش و يکشنبه و کسي که شادش کرده دعا مي کنيم و وارد کتابخانه مي شويم.

مانند همه کتابخانه هاي عمومي، همه جوره آدمي داخل آن هست. پير مردها و پير زنها بخش عمده اي از مشتريان هستند. تقريبا همه جاي کتابخانه کاميپوترهاي زيادي با صندلي هاي راحتي گذاشته شده. هر کسي مي تواند بيايد و از آنجا استفاده کند. بخش فيلم و موزيک و اينترنت مشتري هاي خاص خودش را دارد. افراد مسن چه زن و چه مرد و چه سپيد و په سياه، نشسته اند و هدفن زده و دارند يا فيلم مي بينند يا در اينترنت جستجو مي کنند يا چيزي مي خوانند. صفي هم براي تحويل کتاب و بازگشت آن هست.

صندلي و ميزها به رنگها سبز و زرد آرام هستند. فضاي کتابخانه وسيع است و در بخش نشريات همه جور نشريه اي هست. کتابدارها با خوشرويي جواب مي دهند. بعضي هاشان فقط فرانسه مي دانند و انگليسي نمي توانند حرف بزنند و شما را به کس ديگري حواله مي دهند. به کتابدار جواني مي گويم که چه کتابخانه شلوغي است. آيا هر کسي مي تواند بيايد اينجا؟ مي گويد خيلي از مشتري هاي ما کارتن خوابها و بي خانمانها هستند که از سرما فرار مي کنند و به کتابخانه مي آيند و اينجا مي توانند از خدمات ما استفاده کنند. يک نابينا با سگي گنده توي کتابخانه است و دنبال اطلاعات خودش مي گردد. ديدن اين همه آدمي که پشت ميزها نشسته و يا مي خوانند يا مي بينند آدم را به وجد مي آورد.

بعد از پمپيدو فکر مي کنيم حالا که عصر است و هنوز وقت داريم. ديگر طاقت هم نداريم که ديدار يکي از مهمترين آثار جذاب و ديدني دنيا را عقب بياندازيم. به همين خاطر تصمثم مي گيريم که به سراغ نماد پاريس و يکي از معروفترين ديدني هاي دنيا يعني برج ايفل برويم. سوار قطار مي شويم و راهي مي شويم. در ايستگاه که پياده مي شويم و به سمت چپ مي پيچيم، نور زرد رنگي را مي بينيم که از پشت ديوارها به چشم مي آيد. از يک ساختمان که رد مي شويم، برج را با آن نور زرد رنگ شبانه اش مي بينيم. اينجا محوطه اي است که کمي مرتفع تر از برج است و مي شود منظره برج را به صورت کامل ديد. جميعت زيادي اين بالا ايستاده و در حال عکس گرفتن است. برج تا نيمه در مه فرو رفته. به طوري که نورافکنهاي قوي برج که هر شب بر فراز پاريس نورافشاني مي کنند ديده نمي شوند. جلو اين منطقه يک فواران بزرگ هست که آب را تا چندين مترو به جلو پرتاب مي کند. سياه پوستان زيادي هستند که در حال فروش مجسمه هاي ايفل و چراغهاي رنگا رنگ هستند. قيمت همه يکسان است و با هم هيچ فرقي ندارند. مي شود با آنها چانه زد اما از يک جايي به بعد ديگر کوتاه نمي آيند.

 **********

نوشته شده در هواپيماي ايرفرانس از پاريس به تهران، ساعت 13 به وقت فرانسه و 15.30 به وقت تهران. در حال رد شدن هواپيما از روي کوههاي آلپ. در حالي که هواي بيرون هواپيما 65 درجه زير صفر است و شيشه هاي هواپيما هم از برخورد گرماي موتور با هواي يخبندان و توليد بخار، يخ بسته است. ماجرا ادامه دارد اما لپ تاپم شارژ ندارد. بقيه ديدار ايفل در پست بعدي...