اینجا پاریس (8) – ناصرالدین شاه و ادیسون در ارتفاع 424 متری
خیلی خوشحالم که عادت کرده ام یادداشتهای سفر را در همان شهری که هستم بنویسم. با همه جزئیات و حس و حالی که آن وقت دارد. به محض اینکه از پله هواپیما می آیی پایین و قدم در خاک پاک وطن می گذاری، گویی مغزت ریست می شود و آنقدر درگیر روزمرگی و وعده های عقب افتاده می شوی که کم کم حس و حالت از بین می رود. الان دو هفته است برگشته ام و با خودم عهد کرده بودم که هر طور هست این سه روز آخر سفر را قلمی کنم. اما مگر می شود. حالا می خواهم این عهد را به جای بیاورم. بعد از مدتها آمده ام به غار تنهایی پنجشنبه های اهلی کتابخانه ملی. جایی که می شود لختی از دنیا و بدو بدوهایش در سایه سار آرامش بخش کتاب و کتابخانه به دور بود و برای دلت کیبور فشانی کرد.
*******
دیدار ایفل عصر یکشنبه 28 آذر 1395
بعد از پمپيدو فکر مي کنيم حالا که عصر است و هنوز وقت داريم. ديگر طاقت هم نداريم که ديدار يکي از مهمترين آثار جذاب و ديدني دنيا را عقب بياندازيم. به همين خاطر تصمیم مي گيريم که به سراغ نماد پاريس و يکي از معروفترين ديدني هاي دنيا يعني برج ايفل برويم (البته پربازدیدترین بنای جهان در طول تاریخ هم بوده است). با قطار راهي مي شويم. در ايستگاه که پياده مي شويم و به سمت چپ مي پيچيم، نور زرد رنگي را مي بينيم که از پشت ديوارها به چشم مي آيد. از يک ساختمان که رد مي شويم، برج را با آن نور زرد رنگ شبانه اش مي بينيم. اينجا محوطه اي است که کمي مرتفع تر از برج است و مي شود منظره برج را به صورت کامل ديد. جميعت زيادي اين بالا ايستاده و در حال عکس گرفتن است. برج تا نيمه در مه فرو رفته. به طوري که نورافکنهاي قوي برج که هر شب بر فراز پاريس نورافشاني مي کنند ديده نمي شوند. جلو اين منطقه يک فواران بزرگ هست که آب را تا چندين مترو به جلو پرتاب مي کند. سياه پوستان زيادي هستند که در حال فروش مجسمه هاي ايفل و چراغهاي رنگا رنگ هستند. قيمت همه يکسان است و با هم هيچ فرقي ندارند. یعنی دستفروشها هم اتحادیه دارند و نرخ برایشان مصوب می کند؟ مي شود با آنها چانه زد اما از يک جايي به بعد ديگر کوتاه نمي آيند.
بعد از کلي عکس گرفتن مي رويم به سوي ايفل نازنين و خفته در مه. عظمت برج هز چه نزديک تر مي شويم بيشتر مي شود. از روي رود سن رد مي شويم و فکر مي کنيم که اگر بشود يکي از اين روزها سوار اين کشتي هاي تفريحي و توريستي بشويم چقدر خوب مي شود که متاسفانه در طول بقیه سفر وصال نداد.
بناي فلزي برج از پائين و نزديک واقعا عظيم است. برجي است با حدود 424 متر ارتفاع که زمانی مرتفع ترین برج جهان بوده است. با وجود سردی هوا، از هر طرف که نگاه می کنی دسته های مردم به طرف برج می آیند. هر چند وقت یک بار، رقص نوری روی برج آغاز می شود که زیبایی خاصی به آن می دهد. مطالب در مورد برج زیاد است که می شود آنها را در جاهای دیگر خواند و در اینجا از ذکر آنها خودداری می کنم. فقط تجربیات خودمان را می آورم.
در کناره های خیابان و پارکی که به برج منتهی می شود، درختهای زیبای کریسمس با برف مصنوعی روی آنها دیده می شود که توریستها نوبتی کنار آن می ایستند و عکس می گیرند. جلوی درب ورودی از همان نرده های مارپیچ و لابیرنتی گذاشته اند که پیدا کردن سر و ته آنها سخت است. مثل هر مکان عمومی و دیدنی دیگر پاریس، حتما کیف شما را نگاهی می اندازند و با دستگاهی بدنتان را بازرسی می کنند. وارد محوطه می شویم. بالا را نگاه می کنم و می بینم که درست زیر قوس برج هستم. برج عظیم، رویایی و دیدنی ایفل. یک لحظه با خودم می اندیشم که الان من دارم رویای چند میلیون نفر را تحقق می بخشم. شاید به جرات بتوان گفت که تمامی مردم دنیا آرزو دارند که روزی اینجا باشند. همین زیر قوس فلزی برج ایفل معروف و نازنین. چراغها برج را روشن کرده اما مه سنگینی نیمه بالایی آن را پوشانده است و حسرت می خوریم که چرا نمی توانیم تصویر کاملی از آن را داشته باشیم. فکر می کنیم که اگر شد یک بار دیگر در روشنایی روز بیاییم و برج را ببینیم که البته وصال نمی دهد. چند دوری زیر پل می زنیم و خوب سازه های فلزی و آن دو میلیون و نیم پیچ و مهره و این همه فلز را دید می زنیم. برج را مرحوم گوستاو ایفل ساخته و نامش را هم از او گرفته است. سه طبقه اصلی دارد که دو طبقه اول پله هم دارند که هر کدام 300 پله دارد و در مجموع 600 پله تا نیم طبقه دوم دارد. البته طبقه فوقانی فقط با آسانسور قابل دسترس است. 9 آسانسور هم تعبیه شده است. قیمت بلیط تا طبقه دوم و بازدید از آنجا 10 یورو و تا انتهای برج 17 یورو است. اگر چه می بینیم که مه غلیظ است و کل برج را طوری فراگرفته که نورافکنهای برج که کل پاریس را نور می اندازد هم نورشان در نمی آید، اما نمی شود تا اینجا بیایی و تا آن بالای بالا نروی. رنگ برج قهوه ای است و هر 7 سال یکبار رنگ می شود که 18 ماه طول می کشد و حدود 60 تن رنگ صرف آن می شود. نوری همه که برای نورپردازی برج استفاده می شود معادل برق مصرفی یک روستا است. آسانسورها مامور دارند که با بیسیم هماهنگی رفت و آمد را انجام می دهند. جالب است که مامورین آسانسور گاه به 5 یا 6 زبان راهنمایی می کنند. آسانسور که حرکت می کند و بالا می رود، می توانیم یواش یواش چشم اندازی از کل پاریس زیبا را ببینیم. اولین چیزی که به چشم می آید، رود سن و قایقهای تفریحی روی آن در قسمت جنوبی است. بعد بنای گنبدی زیبای اینولید در قسمت شمالی دیده می شود که مقبره ناپلئون بناپارت در درون آن است.
در جایی آسانسور می ایستد و مامور با بلندگوی کوچکی اعلام می کند کسانی که بلیط ادامه مسیر را دارند پیاده شده و با آسانسور دیگری ادامه دهند. پیاده می شویم و البته شروع می کنیم به گشتن در دنیایی از شور و هیجان. تا اینجا را با پله هم می شود آمد. 600 پله ناقابل که اگر کسی با پله بیاید فکر می کنم رایگان باشد. دور تا دور نرده و حصار هست که از لای آنها می شود شهر را دید. پاریس از بالا واقعا زیبا و عظیم است. تا چشم کار می کند شهر است و رود سن هم در همه جای آن می چرخد. مه و باران هم ملایم می آید و در بعضی جاها کامل در محاصره مه قرار می گیریم. فروشگاه و رستوران هم اینجا هست اما قیمتها به شدت گرانتر از جاهای دیگر است.
پائین پل که بودیم شنیدیم که صدایی می گفت: "ببین سمیرا من اینجا می ایستم و تو یه جوری بگیر که تا بالای برج بیافته". اینجا در این فروشگاه هم شنیدیم که کسی می گفت: "مهدی نیامد. بهش بگو که اینجا اون چیزی رو که می خواست داره". همین طور در هر جای پاریس که پا می گذاری می توانی صدای رسای زبان پارسی را بشنوی و چقدر در اینگونه مواقع آدم حس عجیبی دارد که یک نفر هم زبان و هم خاک تو صدها کیلومتر دورترها به زبان تو سخن می گوید.
خوب که اینجا را می بینیم، دوباره سوار آسانسور می شویم و راهی طبقه انتهایی برج می شویم. اینبار آسانسور کوچک تر است و فقط ما به اضافه دو پسر و یک دختر که از آمریکا آمده اند هستیم. آسانسور که بالا می رود دورمان را نارنجی و نارنجی تر می بینیم تا جایی که دیگر هیچ جز همان نور نارنجی دیده نمی شود. مه غلیظ کل دور برج را احاطه کرده است. متاسفانه نمی توانیم شهر را ببینیم. البته اینجا فضای آزاد هم در کار نیست. دور تا دور کلاهک برج را شیشه کشیده اند و مسقف هم هست. روی دیوارهای بالایی فهرست و شکل و ارتفاق تمامی برجهای جهان نوشته شده و آنها را با هم مقایسه کرده است. اسم برج میلاد ما با 435 متر هم در این فهرست هست. جناب ایفل ابتکاری به خرج داده و برای خودش یک سوئیت کوچولو در آن بلندی ساخته است. ادیسون که به دیدار ایشان می آید در همین سوئیت از او پذیرایی می کند که ماکت آن را ساخته و آنجا گذاشته اند. جالب است که در همین سوئیت کتابخانه ای نقلی هم داشته است. حالا که دور تا دور ما را مه گرفته و جایی را نمی توانیم ببینیم، بهترین فرصت است که تابلوها و نوشته ها را بخوانیم. در جای جای برج، فهرستی از اتفاقات مرتبط با برج ایفل نصب شده است. از جمله آدمهای معروفی که از برج دیدن کرده اند. ناگفته نماند که مثل بقیه جاهای فرانسه، اینجا هم همه چیز به زبان فرانسه است مگر جایی از دستشان در رفته باشد و کمی انگلیسی قاطی آن کرده باشند. با دیدن جناب مستطاب ناصرالدین شاه با آن سبیلهای چخماقی گل از گلمان می شکفد که یک هموطن صاحب ناممان آمده و از ایفل دیدن کرده است. در این بالای برج انگار دنیای دیگری در جریان است. مردم با چه هیجانی سوراخ سنبه های آن را می بینند. با اینکه فروشگاه اینجا خیلی گران است اما بازهم مردم برای خرید هجوم می برند. معلوم است دیگر. چیزی که از این ارتفاع و از رفیع ترین قسمت پربازدیدترین و معروف ترین ساختمان جهان ابتیاع شود، حتما یادگاری خوبی است.
از برج که می آییم پائین به سمت مخالف قسمتی که آمده ایم می رویم چون از بالا بازارچه نوئل را دیده ایم. مثل همه بازارچه های نوئل دیگر، شور و هیجانی برپا است. در یک قسمت آن با برف مصنوعی جایی برای پاتیناژ و اسکیت درست کرده اند که بچه ها حسابی از آن لذت می برند. با اینکه دوست داریم تا آرامگاه ناپلئون برویم، اما سرمای پرسوز از یک طرف و خستگی یک روز با پیاده روی های طولانی و بازدیدهای پرفراز و نشیب، بر آرزوی دیدار ناپلئون غلبه می کند و از دیدن گنبد اینولید محروم میشویم.
نوشته شده در پنجشنبه، 23 دی 1395. کتابخانه ملی ایران، یک ماه بعد از سفر پاریس
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...