بوی اردیبهشت کودکی
این مطلب، که خاطرهای از کودکی و گذشته من است را برای دوست خوب و خیلی قدیمی آقا مهدی نوشتهام. روزگاری که در عین همراهی با دلهرههای طبیعی هر کودک و نوجوان، لحظههای خوش و فراموش ناشدنی بود.
********
بوی کودکی
دارم از کنار چمنهای تازه کوتاه شده اتوبان با سرعت کمی رد میشوم. آخر هر وقت اینجا میرسم سرعتم را کم میکنم که این همه سبزه و گل و ریحان را بهتر ببینم. یکهو یک بوی آشنا از گذشتههای خیلی دور به مشامم میرسد که دیگر عنان و اختیار از کف میدهم و همانجا در تو رفتگی اتوبان نگه میدارم. پائین میآیم و خودم را به چمنها میرسانم و تا میتوانم بو میکشم و سرآخر هم همانجا توی چمنها دراز میکشم.
حالی پیش میآید که تلفیقی از خاطره و دلتنگی و حسرت و در عین حال لذت است. خودم را در آن یونجهزار حس میکنم که عاشقش بودم. آخر ما از نعمت چمنهای شهری شیک و پیک محروم بودیم اما یونجه زارها وقتی کوتاه بودند، همیشه مجذوبم می کردند و احساس می کردم توی یکی از آن چمنزارهای توی فیلمها هستم. عاشق آن سبزی و تر و تازگی یونجه های تازه روئیده و کوتاه بودم که یک لحاف سبز را می مانست که در انتها به درختهای آلبالو و بعد هم به درختهای بلند گردو ختم می شد. اگر اردیبهشت بود که دیگر به باغی از باغهای بهشت مبدل می شد. آخر در سمت چپش، بعد از آلبالوها گلهای زرد بود که کل دیواره باغ همسایه را می پوشانید. و سمت راست یونجه زار هم که آدم را به یاد باغهای معلق بابل می انداخت. چرا که یکدست سرخ سرخ بود و پر از گلهای محمدی که ما به آن گل سرخ می گفتیم. عطری دلاویز می پراکند که مدهوشمان می کرد.
ادامه در وبلاگ مهدی: http://mehdihaji.blogfa.com/post/132
آنهایی که مثل من کمی اهل دل بودند و احساساتی تر تا مرز جنون پیش می رفتند. بعدا که در سال سوم دبیرستان این شعر سعدی را خواندم چقدر خوشحال شدم که اهل دلی پیدا شده و چند صدسال پیش حال مرا درک کرده و به این شیرینی هم آن را گفته که: گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل ....
صبحها ساعت 6 خودم را به این منظره می رساندم. در ولوله و غوغای سینه سرخها و بلبلهای خرما و سهرهها و کشگِورها (چکاوک) و خش خش مارمولک و مارها، و فرار هراس انگیز رتیلها و عقربها و در رفتن وحشت زده موشهای کور و موشهای گرزه (موش صحرایی) و ترس دو طرفه گرگها و روباهها و شغالها و ما و سگهای وحشی که اگر بوی آدرِنالین ناشی از ترس را حس می کردند کافی بود که ترا تکه و پاره کنند. همه ترسها و خطرها در مقابل این مناظر ناب و هیاهوی طبیعت بکر، رنگ می باخت و با دو پلاستیک بزرگ و خالی خودم را به گلها می رساندم و تا می توانستم گل میکندم و مست مست از عطر دلاویز آنها، خودم را خوشبخت ترین می پنداشتم.
ساعت به 7 نرسیده خودم را می رساندم به باغمان که بساط درس را تیار کنم. آنجا هم نیلوفرهای کبود و بنفش و گلهای سوزنی بدبو اما زیبا که خودم کاشته بودم، چاقاله های زردآلو و بادام و گلهای بِه که با چه ولعی آنها را می خوردیم، انتظارم را می کشیدند. بساط درس را پهن می کردم و یک طرف را گلهای محمدی می ریختم و یک طرف را گلهای زرد و خودم هم وسط آنها می نشستم و کتاب و دفتر را باز می کردم و شروع می کردم به درس. اما، این زیبائیها به همین ختم نمی شد.





بالای سرم درخت گردوی تنومندی بود که برگهایش در اول صبح از فرط تازگی و نشاط به رنگی در می آمد که قابل وصف نبود.


کنار دستم جوی آبی بود که فقط وقتی زمان آبیاری باغها بود آب داشت و از بس آب از آن رد می شد و حسابی سیراب می شد، علفهای هرز و متنوع و رنگارنگی در آن رشد می کرد و تا یکی دو هفته سبز بودند و بعد به زردی می گرائیدند. روی مرز باغ همسایه پائینی سرشار از آلاله های زردبود.
عکس آلاله های زرد در سرزمین آلاله ها (آرتیمان)


برگهای تازه زردآلوها، آلو بخارا، آلو سبزه، درخت انگور همسایه، شلیلهای همسایه روبرو و خلاصه انواع و اقسام درختها همچون ارکستری بزرگ روبریم بود و من مدهوش این همه زیبایی غرق در درس و طبیعت می شدم و اگر درس چیزی غیر از ریاضی و توی مایه های جامعهشناسی، روانشناسی، فلسفه، منطق و ادبیات عزیز بود که دیگر نور علی نور بود و احساس می کردم چیزی از خوشبختی کم ندارم. و بازهم اگر در این صحنه زیبای سبز و نیلی و رنگین کمانی، کبوتری یا دارکوبی یا جیرجیرکی به صدا در می آمد، براستی یک سمفونی تمام عیار می شد.

اردیبهشت که می شد، تقریبا همه بچه های مدرسه از ابتدایی گرفته تا دبیرستان توی باغها می لولیدند و به بهانه درس در کوچه باغها و لابه لای چمنها و درختها می پلکیدند. از آنجا که هنگام درس خواندن هر اتفاقی که ترا از درس جدا کند لذت بخش است، در این دوره ها که واقعا لحظات سرمستی طبیعت و بچه های روستا هم بود، انواع و اقسام بازی ها و سرگرمی ها رایج می شد که اگر حواست نبود، آخر سال می بایست به قول آن مطلب کتاب "بینش اسلامی" کارنامه ات را در دست چپ بگیری. از لذت بخش ترین و مفرح ترین تفریحات آن دوران، جمع شدن در جاهایی که ناخودآگاه پاتوق شده بودند را می شود نام برد. یکی از مهمترین این پاتوقها، "سه گردوییه" بود. یک جای سوق الجیشی که سر راه سه کوچه باغ قشنگ واقع شده بود. راهی که تقریبا همه برای رفتن به باغهای پائین و لب رودخانه "بیشا (بیشهها) و همین طور به سمت بالا "پا توتا (پای توتها یا طاغونه)" و رفتن به سمت لب جاده "رواسو (روستای ریواسیجان)" از آن استفاده می کردند.
عکس سه گردوها



دلیل این نامگذاری هم این بود که یک درخت گردو از سر ریشه به سه درخت تقسیم شده بود و رشد کرده بود و به یک درخت کهنسال تبدیل شده بود. مابین این سه درخت چیزی شبیه صندلی شده بود که به راحتی دو نفر می توانستند روی آن بنشینند. کنارش هم یک یونجه زار سبز بود و یک تکه چمنی که کمی شیب داشت و هیچ وقت آب به آن نمی رسید و گل نمی شد و به راحتی می شد روی آن نشست. کافی بود که دو نفر آنجا کنار هم باشند. یکهو می دیدی که از گوشه و کنار و کم کمک ده پانزده بچه در سنین و مقاطع تحصیلی مختلف گرد هم جمع می شدند و می گفتند و می خندیدند و مسخره بازی در می آوردند. و عجیب اعتیادآور بود و کشش داشت این پاتوقها و دور هم جمع شدنها. من که مثلا جزء بچه درس خوانها بودم و بابت این رفتارم هم کلی مسخره می شدم، مدتها با خودم کلنجار می رفتم که از جایم و باغمان تکان نخورم و تا درسم تمام نشده جایی نروم. اما مگر صدای قهقه و شوخی و بازی آدم را آرام می گذاشت. با هر جان کندنی بود تا شش غروب تحمل می کردم و این ساعت دیگر ساعت رهایی و تفریح و استراحت بود. با دو یار همیشگی یعنی علی و مهدی می زدیم به تفریحات سالم خودمان که اغلب عبارت بود از پر کردن جیبها از میوه ها و خوراکی ها که به فراخور فصل فرق می کرد. و بعد هم می رفتیم و روی یک تخته سنگ که شکافی وسطش داشت و درست مثل یک صندلی بود که می شد تکیه داد، می نشستیم و تا می توانستیم حرف می زدیم و دلمان را سبک می کردیم. این تخته سنگ ما در جایی که به اسم "کُلِه رواسو (تپه مربوط به روستای ریواسیجان)" معروف بود قرار داشت و عصرها همه می دانستند که فقط آنجا می شود ما را پیدا کرد.
عکس سنگ کُلِه رواسو

اغلب دوست داشتیم خودمان سه نفر باشیم و درد دل کنیم و از آینده و گذشته و سرنوشتمان بگوئیم. اما بچه های دیگری هم بودند که تا می دیدند ما آنجا هستیم خودشان را به ما می رساندند و بساط بگو و بخند جور می شد. البته تا جایی که امکان داشت تلاش می کردیم که این مکان سالم باقی بماند و طوری نباشد که خیلی توی چشم بزرگترهای آبادی یا لات و لوتهای روستای همجوار باشد. آخر عصرها ساعتی بود که بزرگترها و پیرمردها و پیرزنها و کلا اهالی آبادی که باغ و ملکشان آن سمت بود، از کنار جاده رد می شدند که به خانه باز گردند. دیدن چند نوجوان یا جوان که یک جا نشسته و دارند چیزی می خورند و می خندند برایشان حکم ارتداد و محاربه با دین را داشت. به همین خاطر کلی پشت سرمان حرف می زدند و حتی پیش پدر و مادر یا فامیلهای دیگرمان برایمان صفحه می گذاشتند و سبیلهایمان را دود می دادند که گاهی هم کار به جاهای باریک و اخطارهای پدر و مادر می کشید. آخر، در قاموس خیلی از قدیمی های آبادی، تفریح معنا و مفهومی نداشت و فقط و فقط کار و بچه هایی که کار می کردند محترم بودند و عزیز. ماهایی که کمی اهل احساس و درس و مشق و تفریح بودیم، خیلی وقتها برایشان مانند لات و لوتهای لا ابالی بودیم که می بایست پدر و مادرمان از داشتن ما شرم کنند. در محیط بسته روستا که هر کسی از جیک و پوک زندگی دیگران خبر دارد و آباء و اجداد همه را می شناسد و از طرف دیگر به خودش اجازه می دهد که در خصوصی ترین روابط و بخش های زندگی دیگران دخالت کند، این یک چیز طبیعی بود که چغلیمان را بکنند. البته ما هم زرنگ تر از این حرفها بودیم و برای خنثی کردند همه این حرفها، بعد از خوردن همه خوراکیهایمان آسمان که رنگ می گرفت و اذان می گفتند راهی روستا می شدیم و خودمان را به مسجد می رساندیم. سعی می کردیم که به وسطهای نماز هم برسیم و بعد از وضو گرفتن و شستن سر و کله و خاک و خولهایمان، یاالله کنان و با سرو صدا خودمان را به صف نماز جماعت برسانیم و حسابی خودمان را بچه مثبت و مسجدی جا بزنیم.
عکس همان مسجد در حال بازسازی

حالا، از خودم می پرسم که چرا همیشه دل تنگ آنجا هستم؟ مگر آنجا چه داشته که چنین واله و شیدا می کند ما را؟ این همه که نوشتم فقط یک سر سوزن از آن چیزی است که به قلم آمده و می تواند به قلم بیاید. چه، آنها که دستی بر قلم دارند نیک می دانند که زیبایی که آدم با گوشت و پوست و استخوان درک می کند آنهم در آن دوره و در آن بکارت آمیخته با سکون و آرامش، به هیچ قلم و عکس و فیلمی توصیف نمی شود. فقط و فقط باید در آن حال و احساس بود تا بتوان به عمق لذت و خلسه ناشی از آن پی برد.
البته، این را بگویم که ما در این همه طبیعت و لذت غرق بودیم و به شکلی برایمان طبیعی و روتین شده بود، که خیلی وقتها دیگر آن طبیعت و زیبایی را نمی دیدیم. در عین حال که حسابی از آن لذت می بردیم اما مثل ماهی درون آب آن را آن طور که باید نمی دیدیم و فکر می کردیم که همه جا همین طور است و همه هم چنین چیزهایی دارند. و جالب بود وقتی که کسی از شهری بزرگ و شلوغ چون تهران یا کرمانشاه به آنجا می آمد و او را می بردیم توی باغ و بیشه و طبیعتی که برایمان خیلی طبیعی و تکراری بود و او به وجد می آمد و کم مانده بود که عقل از سرش بپرد، با تعجب و نگاهی عاقل اندر سفیه به او می نگریستیم و می گفتیم اینها چقدر ندید بدید هستند! اما از وقتی که خودم گیوه ها را برکشیدم و با بغچه نان و پنیر و ریحانم راهی شهر شدم و سالها گذشت و گذشت، تازه فهمیدم که این شهری های بیچاره چرا آنقدر از دیدن این مناظر هاج و واج می ماندند.
اگرچه، همیشه سایهای از اضطراب و تشویش از آینده ای موهوم روی ذهنمان پرده کشیده بود و در هر حالی می بایست گوشه چشمی به آینده داشته باشیم، که چقدر هم اشتباه کردیم اینقدر به فکر آینده بودیم، اما از مواهب و نعمات طبیعتی بکر و شیرین حسابی انبانم را پر می کردیم و دنیا برایمان به قول آن کارتن "شیرشاه یک و نیم" دنیای "عیبی یوخته بابا" بود و هیچ غمی هر قدر هم سنگین، نمی توانست عیش اردیبهشتِ بهشت منظرمان را مغشوش و معیوب کند.









دکتر محسن زینالعابدینی
۹۲/۰۲/۲۶
تهران – کتابخانه ملی ایران
اینجانب مهدی زین العابدینی از دوست و برادر عزیزم دکتر محسن زین العابدینی که زحمت این خاطره بسیار زیبا را کشید تشکر و تقدیر مینمایم . از دوستان دیگر هم خواهشمندم اگر میتوانند خاطره های خوب زمان نوجوانی و جوانی را که با هم بودیم رابرایم ارسال نمایند تا با نام خوب خودتان آنرا برای دوستان دیگر منتشر نمائیم .
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...