دلگفته‌ها هم منتقد دارد

در آخرین پست دلگفته‌ها با عنوان "مخاطبم را دوست دارم" مطالبی را بیان کرده‌ام که اعتقاداتم در مورد نگارش است، چه در محیط وبلاگ چه در هر محیط دیگری. سرکار خانم فاطمه پازوکی، لطف کرده‌اند و نقدی بر آن نوشته‌اند که در حقیقت نقد افکار بنده است. البته قرار بوده در کامنت‌ها درج کنند که خوشبختانه مقدور نشده و برایم فرستاده‌اند. بنده هم ضمن ابراز خوشحالی فراوان، عینا در اینجا نقل می‌کنم و خوشحالم که آن نوشته مورد توجه قرار گرفته و نظرات متفاوتشان را ابراز و ارسال داشته‌اند.

سرکار خانم پازوکی، دانشجوی قدیمی سال‌های 1383 و 1384 من در مقطع کارشناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بودند. کلاسی فعال و دوست داشتنی داشتند که خوشبختانه بعد از این همه سال هم رابطه دوستی بین ما برقرار است و همین ماه پیش بود که به اتفاق چندتایی از همکلاسی‌هایشان (خانمها میترا آبیار، سعیده شکوری و محجوبه مشیری) به مناسبت روز معلم لطف کردند و به دیدار بنده و آقای سیروس داودزاده در محل کارمان آمدند. از همکلاسی‌های خوب دیگرشان هم بهزاد خان هجیر است که حالا به نوعی رفیق گرمابه و گلستان ما شده است.

چیزی که در خانم پازوکی از همان ایام هم بارز بود، روحیه انتقادی و جستجوگری ایشان بود. یعنی هر حرف یا کلامی را می‌بایست با دلیل و منطق به ایشان گفت؛ در غیر این صورت، اگر آن حرف برایشان قابل قبول نبود، با رعایت ادب تمام و با تکیه بر استدلال علمی، مخالفت خودشان را اعلام کرده و نظرشان را می‌دادند. این روحیه‌شان همیشه برایم جالب و خوشایند بود. آخر خیلی وقت‌ها از اینکه هر چه می‌گویی وحی منزل تلقی شده و همگان فقط به یادداشت کردن آن بپردازند، خودت هم خسته می‌شوی. وجود مخالفت و نقد، البته از نوع علمی و منطقی آن، نشانگر پویایی و خلاقیت است و گوینده هم چه در مقام استاد و چه در مقام یک فرد معمولی، احساس خوبِ شنیده شدن درستِ حرف‌هایش را پیدا می‌کند. خوشبختانه ایشان هنوز هم این روحیه را حفظ کرده‌اند و الان که بازهم به دوران استاد و شاکردی بازگشته‌ایم و بنده در نقش استاد راهنمای پایان‌نامه‌شان در مقطع کارشناسی ارشد هستم، باید مستدل و منطقی بگویم و بنویسم و هر چیزی بی دلیل پذیرفته نمی‌شود.

به هر حال از لطف و نکته‌سنجی ایشان و اینکه علی‌رغم درگیر بودن برای تکمیل فصل 5 پایان‌نامه، دلگفته‌ها را قابل دانسته و این نقد را نوشته‌اند سپاسگزارم و امیدوارم همچنان بتوانند سختی متفاوت بودن و اظهار نظر جسورانه را در این روزگار بی نقد و نظر، تحمل کنند.

*******

پوزش می خواهم که از قافله کامنت گذاران عقب ماندم، اما از آنجاییکه موضوع این پست ذهن مرا به خود مشغول کرده بود علی رغم مشمولیت زمان، مواردی را قلمی نمودم. با اجازه همه دوستان بزرگوار و کامنت‌گذاران و هواداران گرامی، بنده با بخش‌های از این مطلب اساسا مخالفم.

با اجازه به سبک خودتان، بند به بند عرض می نمایم.

اول اينكه، وقتي يك وبلاگ ايجاد مي‌شود، قرار است محفلي باشد براي گردهم آمدن دوستان و علاقه‌مندان.

امروزه ارائه یک قانون کلی برای این امر غیرقابل قبول است. میلیونها وبلاگ سراسر جهان قرار نیست محفلی باشند برای گردهم آمدن دوستان و علاقه مندان. وبلاگها بنا به دلایل گوناگونی مانند بیان مطالب شخصی و غم ها و تنهاییها (نک: تنهای وبی)، خاطرات و یاداشتها، ارائه محصولات تجاری، مبارزات سیاسی، حتی داشتن پشتیبان مجازی از فعالیتهای حرفه ای و شخصی و... بوجود می آیند. لذا نمیتوان به این سادگی نسخه ای قطعی برای شناسایی اهداف همه وبلاگها پیچید.

 اغلب ما سخت مي‌نويسيم. اين سخت نويسي دلائل متعددي دارد. يكي از اين دلائل اين است كه آنچه را مي خواهيم بگوئيم جزئي از گوشت و پوست و استخوانمان نيست. ايده و دانشي دروني و لدني نيست. چيزي است كه مي خواهيم اداي آن بودن را در آوريم. يا دوست داريم آن باشيم. وقتي چيزي براي ادم روشن نباشد نمي تواند به درستي و روشني و سادگي آن را بنويسد. حال مي رسيم به اينكه چرا مسائلي كه مي خواهيم بنويسيم برايمان روشن نيست. از مهمترين دلائل كدر بودن مفاهيم در ذهن ما، نخواندن است. وقتي مي خوانيم دانشي كه در ذهنمان رسوب مي كند و ما فكر مي كنيم چيزي از آن ياد نگرفته ايم، كار خودش را مي كند. مثل ذخيره است كه در بزنگاه ها به دادمان مي رسد. هر چه بيشتر خوانده باشيم و بازهم بخوانيم و چيزهاي خوب و با كيفيت هم بخوانيم مسائل برايمان آئينه اي تر مي شوند.

اینکه به همان راحتی که می توانی حرف بزنی، بتوانی بنویسی بسیار عالی و توانایی بزرگ و ارزشمندی است اما همه انسانهای روی زمین این توانایی را ندارند که اگر اینطور بود تعداد نویسندگان جهان باید حداقل ده برابر تعداد موجود می بود. بسیاری از افراد خوره ی خواندن و ننوشتن هستند. از این دست آدمها حتی در رشته مان هم می شناسیم! پس نمی توان از همه انتظار داشت که هرانچه در ذهن دارند را با ابزاری مانند مطالعه به راحتی بیان کنند. ترس از نوشتن و بیان عقاید و قضاوت خواننده خیلی ها را از جرگه نویسندگی دور می کند. ای کاش که همه بتوانند مانند نویسنده این وبلاگ در هوا و زمین (در هواپیما و قطار و غم و شادی) بنویسند، خوب هم بنویسند اما خواندن برای کسی که خمیرمایه نوشتن را داشته باشد مثل مایه خمیر است که آن را بارور و آماده می کند اما برای کسی که این مایه را ندارد فواید دیگری دارد که در این مقال نمی گنجد.

اما مهمترين مساله وبلاگ. در وبلاگ يا رسانه هايي از اين دست، وقتي شما مي نويسي و منتشر مي كني ديگر رسالتت تمام شده. به محض اينكه يك نفر مطلبت را خواند ديگر آن مطلب به تو تعلق ندارد. آن را بايد يك پديده اجتماعي و عمومي تلقي كرد كه شما در جايگاه نويسنده آن همانقدر از آن سهم داري كه تمامي آدمهايي ممكن است آن را بخوانند. شما ديگر حق دخل و تصرف، حك و اضافه و كارهايي از اين دست را نداري.

اگر وبلاگ را حتی یک کتاب فرض کنیم، برای نویسنده یک کتاب هم امکان نوشتن ویرایش و تکمله و شرح و تقریر و حاشیه گذاشته شده چه برسد به محیط الکترونیکی که اساسا ناپایدار بودنش برای بسیاری جذابیت دارد و هر زمان که بخواهی می توانی مطلبی را افزوده و یا کم کنی. اینکه بتوانی چیزی را که امروز نوشته ای فردا نقد یا حتی نقض کنی یا بازخوردهای دیگران را ببینی و درباره آن بحث راه بیندازی. این مورد اخیر با مورد اولی که خودتان فرموده اید (محلی برای دور هم جمع شدن و بحث و ....) مغایرت دارد.  تئوری «مرگ نویسنده» تنها مورد تایید اندکی از متاخرین است و البته بزرگانی که در هنگام نوشتن حتی می توانند بازخورد خوانندگان را پیش بینی کنند. به هر روی مطلب نویسنده تا همیشه به خود آن فرد تعلق دارد و امضای او پای آن مطلب هست و اتفاقا حسن بزرگ محیط مجازی آن است که عنان اختیار مطلب به طور تمام و کمال در اختیار خودت است. شاید برای قسم خوردگان به مستندسازی و آرشیو، این موضوع کابوسی بزرگ باشد اما آنقدر مهم و جذاب بوده که توانسته جایگاه محیط الکترونیکی را قوت بخشیده، بسیاری (از جمله کتابداران خودمان) را در مورد محمل اطلاعاتی و کنار زدن محیط قبلی به چالش بکشاند.

به هرحال، مخلص كلام اينكه، وقتي چيزي را نوشتيم و منتشر كرديم ديگر حق هيچ حك و اصلاحي در اصل مطلب را نداريم مگر اينكه اشتباهي فاحش رخ داده باشد يا اينكه باعث رنجش يا اسباب دردسر كس ديگري شود.

اشتباه فاحش یا اسباب دردسر نسبی است. ممکن است برای فردی، موضوعی دردسر و برای دیگری آزادی بیان تلقی شود. این همان موضوعی است که موجب شده بسیاری عطای به روز شدن را به لقای تهدید حریم خصوصی ببخشند. مخصوصا وبلاگ نویسی که دیگر سختی و دنگ  و فنگهای هاستینگ و وبسایت نویسی را هم ندارد. وبلاگ ها نمود عینی آزادی بیان و عقیده در دنیای امروز اند. هر قاعده ای هم صرفا در حد پیشنهاد است. (برای دوستانی که در زمینه آر.دی.ای. و رویکردهای نوین سازماندهی اطلاعات فعالیت می کنند این نکته کاملا قابل درک است، در جایی که Rule جایش را به Suggest می دهد. این تغییر رویه قطعا متاثر از دنیای نسبی، تاکید بر قضاوت فردی و قطعیت در عدم قطعیت است.)

 پس:

بپذیریم که این هم بخشی از همان قوانین زیر یک سقف نوشتن و نفس کشیدن است: من امروز دوست دارم این مطلبم در وبلاگم باشد و فردا نباشد، هرچه دلم بخواهد بنویسم از هر دری و سخنی با توجه به پیش داشته ها، اهداف و علایقم. بدون هیچ قاعده و ملاحظه ای بنویسم، مطلبم را همه ببینند یا هیچ کس نبیند، اجازه نظر دادن به دیگران بدهم یا ندهم و  غیره و غیره. باید قوانین وبلاگ نویسی را بپذیریم. دنیایی که قوانینش را کسی یا جایی وضع و تصویب نمی کنند، خودش تصمیم می گیرد که امروز این قانون تصویب و یا فردا نقض شود. چه بخواهیم و چه نه.

مخاطبم را دوست دارم

وقتي وبلاگ يا رسانه‌اي عمومي را شروع مي‌كني، سلسله مسائلي با خود مي‌آورد كه اصلا قابل پيش‌بيني نيستند. يكي از آن مسائل، مخاطبين و مسئوليت در مقابل آنان است.مساله‌اي مهم كه حيات و مرگ وبلاگ به آن بسته است.

اول اينكه، وقتي يك وبلاگ ايجاد مي‌شود، قرار است محفلي باشد براي گردهم آمدن دوستان و علاقه‌مندان. بنابراين، اولين اصل، پذيرفتن اين است كه فقط شما تك‌گو و به قول معلم‌هايمان "متكلم وحده" نيستيد. آن طرف مانيتور هم كساني نشسته‌اند كه هم دانش و سواد بالايي دارند، هم درك و شعور و بينش عالي. پس لازم دارند مناسب خودشان مطلب بگيرند. پس بايد حواسمان به مخاطب باشد. اگر نباشد وبلاگ به جزيره‌اي دور افتاده بدل مي‌شود كه سالي و ماهي ممكن است ره گم كرده اي سري به آن بزند يا از كنار آن رد شود. و حتي خودمان هم دلمان نشود كه نگاهي به آن بياندازيم چه برسد به مخاطب محترم.

حالا بر اساس آنچه كه در بالا گفته شد، يك نتيجه ديگر هم مي شود گرفت. مثل آنچه كه پدر بزرگم مي گفت. اول حرفت را خوب بجو و بعد بزن. پس قبل از ايجاد وبلاگ بايد خوب فكر كرد كه چه دنبال چه هستي و به چه مي خواهي برسي؟ اگر به اندازه كافي دليل براي اين كار داري و اگر حرف براي گفتن داري، پس يك لحظه هم نبايد درنگ كرد و بايد حتما شروع كرد. چرا كه ما به اجتماع و اطرافيان خود بدهكاريم. اين آنها بوده و هستند كه شرايط رسيدن ما به اين موقعيت و اينگونه انديشيدن را فراهم كرده اند. پس ما متعهديم ذكات آموخته هايمان را با نوشتن بدهيم. مثل گفته دوستي كه قبل از فوت استاد ايرج افشار مي گفت اگر روزي استاد فوت كنند، من مطلبي مي نويسم كه عنوانش اين است: "من هيچ طلبي از آقاي افشار ندارم". و منظورم هم اين است كه ايشان آنقدر نوشته اند كه دين خود را ادا كرده اند.

خب، برگرديم به اصل مطلب. وقتي اين اولين اصل را پذيرفتيم و درك كرديم كه مخاطب محترم اينجا مي آيد كه چيزي ببيند فرح‌بخش و شادي‌آور، آن وقت مي‌ماند اينكه چه بگويي و چه بنويسي. اغلب ما سخت مي‌نويسيم. اين سخت نويسي دلائل متعددي دارد. يكي از اين دلائل اين است كه آنچه را مي خواهيم بگوئيم جزئي از گوشت و پوست و استخوانمان نيست. ايده و دانشي دروني و لدني نيست. چيزي است كه مي خواهيم اداي آن بودن را در آوريم. يا دوست داريم آن باشيم. وقتي چيزي براي ادم روشن نباشد نمي تواند به درستي و روشني و سادگي آن را بنويسد. حال مي رسيم به اينكه چرا مسائلي كه مي خواهيم بنويسيم برايمان روشن نيست. از مهمترين دلائل كدر بودن مفاهيم در ذهن ما، نخواندن است. وقتي مي خوانيم دانشي كه در ذهنمان رسوب مي كند و ما فكر مي كنيم چيزي از آن ياد نگرفته ايم، كار خودش را مي كند. مثل ذخيره است كه در بزنگاه ها به دادمان مي رسد. هر چه بيشتر خوانده باشيم و بازهم بخوانيم و چيزهاي خوب و با كيفيت هم بخوانيم مسائل برايمان آئينه اي تر مي شوند.

اما مهمترين مساله وبلاگ. در وبلاگ يا رسانه هايي از اين دست، وقتي شما مي نويسي و منتشر مي كني ديگر رسالتت تمام شده. به محض اينكه يك نفر مطلبت را خواند ديگر آن مطلب به تو تعلق ندارد. آن را بايد يك پديده اجتماعي و عمومي تلقي كرد كه شما در جايگاه نويسنده آن همانقدر از آن سهم داري كه تمامي آدمهايي ممكن است آن را بخوانند. شما ديگر حق دخل و تصرف، حك و اضافه و كارهايي از اين دست را نداري. شما هم ديگر مخاطب آن مطلب هستي چرا كه معلوم نيست الان همانطور فكر كني كه در هنگام نوشتن مطلب فكر مي كردي. پس ديگر اين كسي كه الان دارد آن مطلب را مي خواند يك كس ديگري است كه فقط مي تواند در مورد آن مطلب اظهار نظر كند.

همينطور، وقتي مطلبي را نوشتي ديگر نمي تواني هي بيايي و ضميمه مطلبت باشي و توضيح بدهي كه من چنين نظري داشته ام. يا فلان منظور را مي خواسته ام برسانم. بلكه، اين ديگر مخاطبين هستند كه به قدر دانش و احساسي كه دارند از مطلب منتشره برداشت مي كنند و تفسير مي نمايند. يعني كاملا آزاداند كه هر طور خواستند برداشت كنند. چرا كه ممكن است چيزهايي را ببينند كه اصلا روح نويسنده هم از آن خبر نداشته باشد. درست مثل منتقدين فيلمها يا كارشناسان نقاشي كه وقتي به بحث مي نشينند چنان تفسيرها وبرداشتهايي از يك فيلم يا تابلو ارائه مي كنند كه پديدآور بي نوا روحش هم خبر ندارد و اگر نداند كه در مورد اثر او صحبت مي كنند حتما خواهد پرسيد كه خالق اين اثر كه بوده است. البته اين يك اشكال هم دارد و اينكه، آنچه منظور پديدآور بوده به درستي و روشني منتقل نشده و در لابه لاي تفسيرها و تبيين ها به فراموشي سپرده شود.

به هرحال، مخلص كلام اينكه، وقتي چيزي را نوشتيم و منتشر كرديم ديگر حق هيچ حك و اصلاحي در اصل مطلب را نداريم مگر اينكه اشتباهي فاحش رخ داده باشد يا اينكه باعث رنجش يا اسباب دردسر كس ديگري شود.

به اميد آن روز كه همه مان بپذيريم مي شود زير يك سقف با هم بود و گفتمان كرد و خنديد و هر كس هر رنگي را دلش خواست دوست بدارد و هر چيزي را نپسنديد نپسندد و هيچ پروانه‌اي از سر انگشت طبيعت نپرد.