خاطره: کلاسی که خوب شد تعطیل نشد
روز معلم که می شود، دیگر سر از پا نمی شناسم. دوستانی قدیمی قدیمی و از دور دور با زنگی، پیامکی، میلی یا قدمی و قلمی، کلی خاطره رسوب بسته را دوباره به عرصه می آورند و آدم از پشیمانی راهی که رفته پشیمان می شود و چقدر به خودش و زندگی امیدوار می شود که هنوز هم صفا و دلبستگی هست.
روز معلم که می شود، ایشان لطف می کنند و نوشته ای معمولا بلند برایم میفرستند که خیلی دوستشان دارم. معمولا هم بی پرده و شیرین می نویسند. خیلی وقتها هم از خاطرات آن زمان دانشجویشان که مثلا من استادشان بودم را می نویسند که بسیار برایم شیرین و خواندنی است. امسال هم این رسم را به جای آورده و یک تکه از آن چیزهایی که من برایشان می میرم، یعنی خاطرات زیر خاکی را رو کرده است. امسال سه مطلب فرستادند که این مطلب یکی از آن سه تا است که خاطره ای است از یکی از کلاسهای من که یواشکی سر همان کلاس آن را نوشتهاند و من متوجه نشدهام تا به خاطر این کار خلاف در سر کلاس، با نمره تلافی کنم.
تاریخ دقیق اتفاق یادم نیست اما اصل ماجرا خوب یادم است که احتمالا مربوط به آبان 1383 است. وقتی که سازماندهی 4 را تدریس می کردم. کلاسها در کارگاه کتابداری دانشکده کوچک قدیمی برگزار می شد و هر وقت وارد این کارگاه می شدم همیشه کثبف و به هم ریخته و نامرتب بود. یک روز دیگر طاقتم طاق شد و زدم به سیم آخر و گفتم که دیگر حاضر نیستم این کلاس را ادامه دهم. بقیه ماجرا را از زبان سرکار خانم نادی بخوانید.
امید دارم روزی دانشجویانش برایش چنین کنند تا بداند چه کیفی دارد.
************
الان که دارم می نویسم نمی دونم ساعت چنده یا اینکه امروز چندمه. اصلا مهم نیست. چون قرار هم نیست که این لحظه، لحظه تاریخی بشه یا در تاریخ جاودان بمونه. یک اتفاق رو دارم می نویسم و نگاهم رو به این اتفاق. الان که دارم می نویسم نگاه عصبانی استادی رو می بینم، که زیر بار این سنگینی نگاه، تمام 17 نفر ما و بعلاوه یکی از خدمه کتابخونه داریم له می شیم. من این استاد رو زیاد نمی شناسم. یعنی من هرگز دنبال شناختن استادهام نبودم. چون همیشه دنبال نمره هستم. برام بار علمی استاد مهمه و دیگر هیچ و این استاد این ویژگی رو داره. تنها چیزهای محدودی که می دونم اینه که آدمی جدی است ولی با این حال گاهی شوخ طبع. با رعایت کلیه جوانب اخلاقی این شوخ طبعی. سابقه اش از اساتید دیگه ای که تا الان داشتم خیلی کمتره ولی توانئیش نه. تنها استادی که با تکنولوژی جدید یعنی اینترنت درس میده. البته فکر کنم توی تمام دانشکده تنها استاد باشه. استادی با تکنولوژی همراه. نمی دونم این تکنولوژی حس معلم بودن رو براش تداعی می کنه یا نه؟ چون من خودم کلاس اول آرزوم بود که معلم بشم. فقط بخاطر اینکه عاشق نوشتن روی تخته با گچ بودم. این آرزو تمام سالهای ابتدایی با من بود. حتی راهنمایی. وقتی رسیدم دبیرستان هنوز هم همین آرزو رو داشتم ولی دیگه اون موقع تک و توک کلاسها از گچ خالی می شد و ماژیک و تخته وایت بورد جای گچ و تخته سیاه (البته همیشه به رنگ سبز تیره بود نه سیاه ) رو می گرفت. سال آخر دبیرستان دیگه کلاسی از گچ و تخته سیاه استفاده نمی کرد. دقیقا یادمه روی لبه تخته وایت بورد کلاس ریاضی با ماژیک نوشته بودیم "آرزومندان راه دانشگاه". دانشگاه که اومدم همه، چه استاد و چه دانشجو از اورهد و برگه ترنس پرنس استفاده می کردند. باز هم آرزوی من نوشتن با گچ روی تخته سیاه بود. کم کم دیگه پاورپوینت رو یاد گرفتیم. یعنی امسال. برای درس آقای علی بیگ همه هنوز هم از اوردهد استفاده می کنیم. ولی پر. اولین کسی بود که پاورپوینت آورد. اصلا خوب در نیومده بود. آقای علی بیگ هم کلی شاکی شد. زحمت پر. قابل تقدیره چون اولین بار این کار رو شروع کرده. ولی من اسمش رو میذارم جنگولک بازی. کاری که پر. توش خبره است. ولی الان دارم با این استاد یک فضای جدید رو تجربه میکنم. وصل شدن سر کلاس به اینترنت. دیگه خبری از گچ و تخته سیاه و تخته وایت بورد و ماژیک و اورهد و برگه ترنس و حتی پاور پوینت نیست. یک مکانیسم جدید. من اینترنت رو خوب می شناسم. حتی می تونم بگم خیلی تخصصی قبل از اینکه بیام دانشگاه. ولی اینترنت سر کلاس اونهم این شکلی برام جالبه. با این حال من هنوز هم عاشق نوشتن با گچ رو تخته سیاهم. احساس معلم بودن برای من اینجوری معنا داره. شاید بخاطر اینکه من از 4 سالگی این فضا رو دیدم. اینقدر عاشق نوشتن بودم که دیگه خانوادهام حریفم نشدند. من رو با یکی از دوستای مامان فرستادن کلاس نهضت که سرم گرم بشه. کلاس اول ودوم رو اونجا خوندم چون در کلاسهای نهضت، دو کلاس با هم برگزار می شد. با معدل 19.58 . توی 5 سالگی من کاملا می خوندم و می نوشتم. ولی کلاس اول رو باز هم همراه بچه ها توی مدرسه خوندم. چون کسی راضی نشد برم امتحان بدم و وارد کلاس سوم بشم. می گفتن دلمون نمیاد توی 5 سالگی سر کلاس سوم بشینه. نمی دونم کار درستی کردند یا نه ولی چیزی که من یادمه اینه که من کلاس اول عملا چیزی یاد نمی گرفتم. فقط عاشق نوشتن معلم روی تخته بودم.
حالا اینجام و این استاد جدید داره از اینترنت و کامپیوتر استفاده می کنه. نمی دونم سال 93 چه تکنولوژی سر کلاسهاست. اونموقع استادها از چی دارن استفاده می کنن؟ ولی من مطئنم که اونجا هم من هنوز عاشق گچ و تخته ام.
از مرحله پرت شدم. این استاد رو همین قدر می شناسم. ولی این استاد الان به شدت عصبانیه. سر نامرتب بودن کلاس. دکتر هویدا اومده و از یکی از خدمه ها خواسته که کلاس رو مرتب کنه. این خدمتکار خیلی جوونه. الان داره میز استاد رو تمیز می کنه. استاد ایستاده و دستهاش رو به بغل زده و با نگاه سنگین و عصبانیش داره از پنجره بیرون رو نگاه می کنه و گاهی هم اون آقا رو. دارم به این فکر می کنم که این دو نفر الان شاید کم و بیش هم سن باشن. ولی تفاوت اجتماعیشون چقدر زیاده. چه تفاوت آشکاری میون موقعیت اجتماعی، سطح تحصیلات، حتی نوع حرف زدن و حتما از نظر فکر کردن و در کل از نظر پرستیژ کاری و اجتماعی. این یکی استاد فوق لیسانس و نمی دونم عضو انجمن و از این حرفها و دیگری فقط یک خدمه ساده که می دونم داره کلاس پنجم رو شبانه می خونه. چون من و مل. گاهی توی مساله های ریاضی توی کتابخونه بهش کمک می کنیم. دکتر هویدا از این یکی کلی معذرت می خواد و اظهار شرمندگی می کنه و بر سر دیگری فریاد می کشه که چرا کارش رو درست انجام نمی ده. دارم فکر می کنم که چه چیزی این شرایط رو سبب می شه. خانواده، تلاش خود آدم یا تقدیر و خواست خدا. شاید هم همه اش. اینکه این یکی اون یکی رو داره با عصبانیت نگاه می کنه محصول چه مکانیسمیه. چیزی که دارم می بینم خرد شدن این خدمه جوون زیر نگاه 17 تا دختر دانشجوست و استادی که به دلیل تمام قابلیتهاش حرفش خریدار داره. البته من کسی رو محاکمه نمی کنم. به این استاد حق می دم چون دوست داره شان کلاسش حفظ بشه. اما نمی تونم دیگری رو مواخذه کنم. آیا این آدم در ایجاد این شرایط مقصر بوده و اگر بوده چقدر؟ نقش خانواده ای که توی اون زندگی کرده و نقش جامعه ای که اون را به اینجا کشونده چقدر بوده؟ کدوم بر دیگری می چربیده؟
من خیلی در مورد اتوپیا یا مدینه فاضله ای که توی غرب ازش صحبت می شه شنیدم. ولی چیزی که دارم از دور توی فیلمهاشون هم می بینم اینه که همه جا همه جور آدمی هست. ولی توی اون مدینه فاضله شاید تفاوت در این باشه که جامعه شاید به نحو بهتری داره کارش رو انجام می ده و اگر کسی توی شرایط بدی هست تقصیر خودش بیشتر از تقصیر جامعه است. شاید هم نه. نمی دونم. دارم فکر می کنم اگر من الان جای این خدمتکار بودم چه حسی داشتم. البته با اخلاقی که من دارم شاید الان از غصه دق کرده بودم. شاید هم همون شرایطی که آدم رو به اینجا میکشونه ادم رو هم پوست کلفت میکنه. نمیدونم. به هر حال استاد عصبانیه. همین استادی که نمی شناسمش. ولی امروز عصبانیتش رو دیدم. عصبانیتی که بیشتر از آنکه محصول کار این خدمتکار بینوا باشه مربوط به بی مسئولیتیهاک سیستمه. این که خدمتکار کارش رو درست انجام نداده درست ولی آیا گروه یا خود دانشکده براش مهمه که اگر استادی می ره سر کلاس باید حداقل شرایط براش مهیا بشه؟ حداقل اینکه کلاسی که در اختیارش قرار داده می شه یک کلاس در شان او و دانشجوهاش باشه. آیا مدیر گروه تا الان به این فکر کرده که این استاد که هفته ای یکبار وارد کلاس کارگاه می شه با چه منظره ای رو برو میشه؟ یا معاون دانشکده یا خود رئیس به جای اینکه تمام هم و غمشون بالا بردن خودشون جلو همکاران هم تراز باشه به احساس استاد و دانشجوشون فکر میکنند؟ اصلا براشون این احساس مهم هست یا نه؟ حاضرم قسم بخورم که اگر این استاد امروز اعتراض نمی کرد تا آخر ترم وضعیت همین شکل بود. ولی حالا هم که اعتراض کرده تیرهای این اعتراض کم تقصیرترین فرد رو نشونه رفته. این خدمتکار بینوا که حتی کلید ورود به کارگاه رو در طول هفته از ترس گم شدن کتابهای عهد دقیانوس بهش نمی دن.
همیشه ادمهایی رو که میبینم با آدمهای توی قصه هایی که می شناسم مقایسه می کنم. این استاد دقیقا من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. نمی دونم چرا. نمی تونم قیاسی انجام بدم. اصلا شبیه هم نیستن ولی من رو یاد این شخصیت می اندازه. چون من زیاد قصه می خونم هر آدمی که می بینم ما به ازای اون توی قصه ها براش مشابهی توی ذهنم پیدا می شه. کتاب شازده کوچولو رو خیلی وقت پیش خوندم. شخصیتهاش برام الان خیلی مبهمند. یادمه توی 7 سالگی سر کلاس وقتی همه داشتن نقاشی می کشیدن من کتاب شازده کوچولو رو می خوندم. چون خوندن رو کامل بلد بودم و نقاشی رو اصلا دوست نداشتم. از طرفی همیشه توی خونه بخاطر اینکه زور پسرها به دخترها می چربید همیشه کتابهای بزرگتر از سن من پیدا می شد و من چون عاشق خوندن بودم و از هر چیزی برای سیراب کردن این عطش پایانناپذیر استفاده می کردم کتابهای اونها رو میخوندم. مرتضی (برادرم) اون موقع 13 ساله بود. کتاب شازده کوچولو رو هدیه گرفته بود. بعد از اینکه مدتها انتظار کشیدم که تمومش کنه من شروع کردم. کلمات خیلی سختی برای من نداشت. من که در کنار مادربزگ همراه با قصه های شیرینش در شبهای بلند زمستون بزرگ شده بودم دایره لغاتم همیشه بیشتر از هم سن و سالهام بود. یادمه شازده کوچولو برای من هیچ ابهامی نداشت. فقط انقدر برام واقعی بود که به مرتضی گفتم مطمئنی که داستانش واقعی نیست و افسانه است؟
مرتضی بهم گفت برو بچه. تو اصلا معنی افسانه رو می دونی که می پرسی؟ گفتم. آره یعنی چیزی که یک نفر خودش ساخته و راست نیست. همون لحظه پدرم گفت از دست تو. از کجا این چیزها رو اد می گیری. ولی با این حال هیچ کس بهم نگفت که شازده کوچولو اخرش افسانه اس یا واقعیت. دوست نداشتم واقعی نباشه. چون شازده کوچولو رو خیلی دوست داشتم. توی 8 سالگی کیمیاگر رو خوندم. اونهم برام واقعی بود. تمام صحنه ها رو برای خودم مجسم کردم. بعضی مفاهیم رو نمی فهمیدم. احساس آدمها رو نسبت بهم خیلی خوب درک نمیکردم. ولی روایت داستان گونه اش رو دوست داشتم. ولی بعد از اون کتابی رو خوندم که خون پدرم رو به جوش آورد و حسابی برای مرتضی دردسر ساز شد. کتاب برادران کارامازوف. وقتی معنی دو تا کلمه رو که الان می فهمم فوق العاده کلمات زشتی بودن از پدرم پرسیدم، پدرم نزدیک بود از عصبانیت مرتضی را بکشه که چرا می ذاره این کتابها رو بخونم. اونهم گفت بابا خودش می خونه. حریفش نمی شم. من با این حال اون دو جلد کتاب تقریبا 10000 صفحه ای رو خوندم و فقط از معنی اون دو تا کلمه فهمیدم که کلمات خوبی نیستن و این جوری داستان رو پیش بردم. آخر سال کتابی در کتابخانه مدرسه نبود که نخونده باشم. اما این استاد باز هم بین همه شخصیتهایی که خوندم من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. احساس می کنم دقیقا بین این دانشجوهای زبون نفهم شیطون گیر افتاده. مثل خلبان شازده کوچولو. بچه ها خیلی سعی میکنن که یکجوری بندازنش توی مخمصهی ندونستن. یعنی یک سوالی بکنن که نتونه جواب بده. ولی باز هم مثل خلبان شازده کوچولو یک جوری خودش رو از اون وضعیت رها می کنه. حالا این خلبان بدجوری عصبانیه و تازه هواپیماش هم خراب شده. نمی خوام به این فکر کنم که عصبانیت خلبان به حق هست یا ناحق. چون الان من احساس خلبان رو نمی دونم ولی می دونم این 17 تا شازده کوچولویی که الان توی کلاسن بدجوری ترسیدن. امروز چه کلاسی بشه. تازه امروز می خواستیم با خلبان صحبت کنیم که امتحان هفته آینده رو لغو کنه ولی فکر کنم با این خرابی هواپیما و این عصبانیت جرات مطرح کردنش هم نباشه.
الان دیگه باید تمومش کنم. چون کلاس تمیز شد و خدمتکار بینوا رفت و خلبان داره کم کم کامپیوترش رو باز می کنه تا کلاس رو شروع کنه. ولی هنوز هم عصبانیه. خدا رو شکر که تمرینها رو با مل. و مح. حل کردیم. و گرنه تا آخر کلاس از استرس برخورد ترکشهای اسلحه خلبان این هواپیمای فانتوم عصبانی من یکی قبض روح میشدم. ....
*****
پينوشت: رفتم و از تقويمهاي قديمي كه معمولا توي انها وقايع را ثبت مي كنم تاريخ اين اتفاق را پيدا كردم. مربوط به تاريخ 25 مهرماه 1383 است. (91/2/27)
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...