اسمم را که روي مقوايي در ورودي فرودگاه ديدم که عکسم هم کنارش چاپ شده بود کمي آرامش گرفتم. ساعت هشت و نيم صبح روز 19 ارديبهشت 1390 به وقت محلي (يک ساعت و نيم از ما جلوتر هستند که يعني 7 صبح ما) به داکا (پايتخت بنگلادش) رسيدم و به خاطر بيخوابي ديشب گيج و منگ دنبال کسي گشتم که بتواند نجاتم بدهد. همانطور که گفتم در بدو ورود و قبل از مراسم ثبت مشخصات در هتل، ولکام ميل را که همان آب انبه غليظ و خوش طعم بود تعارف کردند. اين ولکام ميل براي ما شد يک تکيه کلام. چرا که قبل از سفر هر قسمتي از هتل را که جستجو مي کردم و خدمات آن را مي خواندم به اين ولکام ميل اشاره کرده بود که خيلي مترصد بودم که ببينم چيست؟ مثل مشخصات هتلي که چند سال بعد در دهلي داشتيم و در مشخصات آن نوشته بود "تميز و امن" که آدم به فکر فرو مي رود اگر اين آپشن حساب مي شود بقيه شهر چه خبر است؟ از آن به بعد اين ولکام ميل را براي ورود کسي به کار مي بريم. چون راه هاي ارتباطي کنوني مثل شبکه هاي اجتماعي و واتس آپ و تلگرام نبود و تجربه تلخي از تلفن خيلي گران قيمتي که در سفر قبلي از دمشق به تهران زده بودم (1381، 2002) جرات نکردم که تلفن بزنم. راه ارتباطي ديگري هم نبود و همه هم از ايميل و اينترنت برخوردار نبودند. به همين خاطر به دکتر عليمحمدي ايميل فرستادم که به خانواده خبر سلامتي مرا بدهد و اينکه ملالي در بين نيست جز دوري ديدار شما. داريوش هم در جواب نوشت که شنيدم رفتي "بنگال" که اين کلمه بنگال کلي مايه خنده و شوخي شده بود. با همه بيخوابي و خستگي نمي شد از وسوسه ديدن شهر و کشوري عجيب و غريب رهايي پيدا کرد. ساعت 11 زدم بيرون و اولين چيزي که بعد از رد شدن از ورودي هتل به استقبالم آمد و دوره ام کرد، هواي به شدت گرم و شرجي بود. صد قدمي به سمت راست رفتم و يک زمين کريکت بزرگ را ديدم که دورش مثلا نرده داشت اما انگار کسي گوشش بدهکار نرده و حريم زمين ورزش نبوده و جاي جاي آن را کنده و کج کرده بودند و ملت به راحتي در حال عبور و مرور بودند. عجيب تر از همه اين بود که دور يک درخت خاص با ريشه هاي روي زمين که آدم را ياد درخت بائوباب شازده کوچولو يا درختهاي کارتن "خانواده دکتر ارنست" مي انداخت، يک خانواده کامل با چند بچه قد و نيم قد زندگي مي کردند. يعني اينکه همانجا در کنار خيابان و زير درخت و مابين نرده هاي زمين کريکت و فضايي که مثلا پياده رو بود، غذا درست مي کردند و مي خوابيدند و زندگيشان به طور مستمر در جريان بود. همان وقت مواجه شده بود با وقت حمام يک پسر بچه سياه پوست و سرتراشيده و لاغر و استخواني که همان جا في المجلس لخت مادرزادش کردند و با يک آفتابه آب شستشو و خلاص. توي خيابان انواع و اقسام وسائل نقليه در حال تردد بود، بدون هيچ قانون يا مقررات خاصي. فقط هر کسي خودش با روش خودش از تصادف جلوگيري مي کرد.

اما چيزي که بيشتر از همه به چشم مي آمد ريکشاها بودند. ريکشاهاي دوچرخه اي که کار حمل و نقل مسافران را بر عهده داشتند، يک سه چرخه با کابيني براي نشستن يک يا حداکثر دو نفر بودند که با پاهاي لاغر و لخت ريکشاکشان به جلو مي رفت و رقمي حدود 10 تا 20 تاکا (واحد پول بنگلادش) دريافت مي کردند. انواع وسائل نقليه که مي گويم شامل ماشينهاي مدل بالاي اغلب ژاپني و گاهي آمريکايي، موتور، اتوبوس و ميني بوس، گاري با الاغ يا قاطر، دوچرخه و ... بود. يعني هر کسي با هر وسيله اي که دلش مي خواست و بدون هيچ محدوديتي تردد مي کرد. سيستم چراغ قرمز آن چناني هم در کار نبود. وقتي مي خواستيم براي بازديد جايي برويم اغلب با ميني بوس ما را مي بردند. يک روز سر چهار راهي رسيديم که حجم انبوهي ماشين ايستاده بودند و گفتيم الان نوبت ما مي شود و رد مي شويم. چشمتان روز بد نبيند که بيشتر از ده دقيقه منتظر مانديم. سيستم کنترل شهري هم جالب بود. يک پليس آمد يک طنابي را از جلوي خيابان ما باز کرد و کشيد و برد جلوي خيابان کناري بست که يعني ايست کنند تا ما رد شويم. همان ده دقيقه بيشتر يا کمتري که ما منتظر بوديم آنها را منتظر گذاشت تا ماشينهاي اين خيابان رد شوند. در بنگلادش هم سنت بوق زدن که از هندوستان به ارث رسيده ديده ميشود. هر چند به شدت دهلي و شهرهاي هند نيست که پشت ماشينها نوشته "لطفا بوق بزنيد" اما براي ما خيلي صدايي است که به گوش مي آيد. کثيفي و بي نظمي شهر به وضوح به چشم مي آمد. هر کجا که مي ديدي آشغال در گوشه و کنار تلنبار شده و بوي بدي را در آن شرجي و گرما توليد مي کرد. سيمهاي برق که ديگر خودش يکي از عجايب چندگانه جهان به شمار مي آمد. صدها سيم که از روي هوا با شلختگي کامل و بدون هيچ نظمي کشيده شده و جايي که مثلا ترانس يا پست تبديل برق و سيمها بود هزاران سيم درهم و برهم داشت که واقعا آدم مي ماند که چطور از بين اينها جرياني عبور مي کند يا اگر مشکلي پيش بيايد تعمير مي شوند. فکر مي کنم هر وقت ارتباطي قطع شده يا مشکلي پيش آمده کسي به خودش زحمت نداده که مشکل را پيدا و رفع کند و يک سيم جديد به صدها سيم موجود افزوده و خلاص. البته تقصير هم نداشته چون بعيد مي دانم پيدا کردن يک سيم و خط ارتباطي در بين آن بي نظمي مطلق، کار انسان باشد و بايد نيروهاي فراانساني را به کمک فرا مي خواندند. هتل نزديک مرکز شهر و مراکز خريد بود.

به همين خاطر دو چهره شهر را به خوبي مي شد ملاحظه کرد. يک چهره که شامل مراکز خريد و مالهاي شيک و آنچناني با ماشينهاي مدل بالا بود و ديگر چهره شهري که اگر چه پايتخت يک کشور شناخته شده در جهان بود اما بيشتر به روستايي با امکانات زياد و فرهنگي به شدت بدوي و به دور از بهداشت و تجمل و شهرنشيني شبيه بود. به درون کوچه هاي پيچيدم که به بازاري ختم مي شد. از شدت مگس و انواع حشرات و بوي بد نمي شد حرکت کرد. چرا که در همانجا و در کنار کوچه چندين نفر مقابل مغازه اي داشتند گوسفند ذبح مي کردند و گوشتش را جدا و به مشتري ها مي دادند. تمامي کثافت و فضولات و بقاياي لاشه ها هم همانجا رها مي شد و سگها و حيوانات از آن تغذيه مي کردند. مرغ هم زنده خريداري و همانجا سر بريده و تحويل مي شد و خبري از کشتارگاه بهداشتي و مهر مخصوص کنترل بهداشت نبود. در برگشت هوس سوار شدن به ريکشا کردم. پسرکي لاغر و سيزده چهارده ساله پيش آمد و وقتي کارت هتل را به او نشان دادم، قبول کرد که به ازاي 10 تاکا مرا برساند. ريکشاي دوچرخه اي تک کابيني بود. سوار شدم و حرکت کرد. پاهاي لاغرش رکاب را مي چرخاند و من دلم کباب مي شد. جاهايي که کمي سربالايي بود از روي زين بلند مي شد تا رکاب بزند و ديدن اين صحنه و زحمتي که مي کشيد باعث خجالتم شد اما آنها خودشان اين زندگي و کار را پذيرفته و مي پسنديدند و گويي با آن مشکلي نداشتند.

سر ظهر شده و هوا به شدت گرم و شرجي بود. برگشتن به زير کولر هتل و خوردن آب انبه اي که هميشه و در همه جا به وفور پيدا مي شد خيلي دلنشين بود. به محض آرام شدن چند تايي عکس را که گرفته بودم در وبلاگم و در اين پست را با عنوان "ظاهرا ايران بهشته" گذاشتم که متاسفانه الان ديگر قابل ديدن نيستند. آن وقت اينقدر موبايل دوربين دار رايج نبود و با يک دوربين ديجيتال عکس مي گرفتيم و به روشهاي سنتي با هم مبادله مي کرديم و راه ارتباطي اينترنتي ايميل بود. عکسهايي که در وبلاگ گذاشته بودم طبق امکانات آن وقت و به طور کلي وبلاگها بايد در سرورهاي رايگان مخصوص عکس و چند رسانه اي آپلود مي شد و بعد در وبلاگ قابل نمايش مي شد. با از بين رفتن آن سرورها متاسفانه عکسها هم از بين رفته است. در آن پست وبلاگ نوشتم: "باور کردنی نیست که توی قرن بیست و یکم باشیم و در پایتخت یک کشور معروف، کسانی این همه از بهداشت و رفاه و سطح حداقلی زندگی به دور باشند. اما همین آدمهای به ظاهر بدبخت، چه راحت می خندند و زندگی را به سخره می گیرند. چندتایی عکس نوبرانه از این گردش خیلی کوتاه، که به خاطر گرما و شرجی نیمه کاره رها شد، را فعلا می گذارم. بعدا گزارش و عکسهای مفصل تری خواهم فرستاد." ادامه دارد...