خانم پذیرش هتل قبل از انجام هر کاری گفت که بفرمائید: ولکام میل، که عبارت بود از یک لیوان آب انبه خوشمزه که تا حالا چنین مزه ای را تجربه نکرده بودم. این طعم را به فال نیک گرفتم و رفتم به دل زندگی یک هفته ای در شهر داکا به عنوان پایتخت کشور بنگلادش.

در مسیر فرودگاه تا هتل آنقدر گیج و منگ بودم که خیلی نفهمیدم شهر چطور است اما با همان نگاه ابتدایی به نظرم آمد جایی آمده ام شبیه یکی از روستاهای دور افتاده شهر خودمان که نه سیستم فاضلابی دارد و نه امکانات امروزی زندگی را. به همین خاطر، توی دلم بلوا بود که الان هتل چه خواهد بود و چه مصیبتی در آن خواهیم داشت. اما بعد از پذیرش که چمدانهایم را آقای جوانی آورد اتاقم در طبقه دوم و من یک اسکناس ده تاکایی (واحد پول بنگلادش) به او دادم و گفت که "دیس ایز سو اسمال" و یکی دیگر نمی دانم چقدری به او دادم، دیدم که خوشبختانه مغز شهر یعنی هتل از پوست بیرونی آن تمیزتر و قابل قبول تر است.

بگذارید از اول شرح ماجرا را بگویم. آن وقتها من در سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی کار می کردم و مدتها بود که معاون تحقیق و توسعه مرکز بودم. این سازمان با نهادهای بین المللی زیادی از جمله فائو، ایکاردا، جیفار، سیارد و ... همکاری و تعامل داشت و در حوزه های کشاورزی، غذا، دامداری، جنگل، مناطق خشک و ... در امور پژوهشی یا آموزشی و ترویجی کارهای مشترک می کردند. یکی از مهمترین کارهای جذاب این سازمانها این بود که برای کشورهای در حال توسعه کارگاه های آموزشی و نشستهای بازآموزی خوبی برگزار می کردند. یکی از اینها دوره ای 14 روزه بود که قبلا در سال 1381 از سوی ایکاردا به شهر حلب در کشور سوریه رفته بودم که باید روزی شرحی از آن سفر را بنویسم. دنیا چرخید و چرخید تا رسید به اینکه قرار شده بود از 20 تا 22 اردیبهشت 1390 (10-12 می 2011) یک دوره آموزشی در شهر تاکای کشور بنگلادش برگزار شود و قرعه فال برای شرکت در این دوره به نام من زده شد.

بخش روابط بین الملل مکاتبات را انجام داد و قبل از سفر یک سری فرم از سوی موسسه سیارد ارسال کرده بودند که در مورد وضعیت مدیریت اطلاعات در کشور و سازمان ما و مرکز و وب سایت و غیره بود که باید تکمیل می کردیم و با خودمان به آنجا می بردیم.

همکاری داشتیم که با این موسسه ها ارتباط زیادی داشت و خارج‌بلد بود. از ایشان راهنمایی گرفتم و گفت که باید برای ویزا اقدام کنی. همچنین ارز مسافرتی هم می دهند که به درد ما نمی خورد و به دردسرش نمی ارزد. جالب بود که بعدا با جلال حیدری نژاد که صحبت کردم گفت که دیوانه اتفاقا این ارز مهمترین قسمت سفر است. چونکه 2000 دلار می دهند به قیمت هر دلار 1050 تومان و الان در بازار دلار حدود 2000 تومان است و اینطوری تو تقریبا دو میلیون دلار سود می کنی که خرج سفرت در می آید. بعدا این ارز مسافرتی هی آب رفت و کم شد تا رسید به 300 دلار آنهم با دلار بالای 15 هزار تومان و بعد هم کلهم اجمعین بسته شد و دیگر تخم ارز مسافرتی را ملخ خورد. جالب بود که آن وقتها خیلی از مردم کاسب کار می رفتند و یک بلیط پرواز به مقصدی نزدیک و ارزان مثل هند می گرفتند که می شد حدود پانصد هزار تومان و آن را با مدارک می دادند و درخواست ارز مسافری می دادند. چون ارز فقط در فرودگاه داده می شد، می رفتند و دلار را می گرفتند و سفر را کنسل می کردند و خلاصه مبلغ چشم گیری به قیمت آن وقت یعنی بالای پانصد هزار تومان درآمد داشتند. به هر حال پول در هر کجای عالم باشد، تیزهوشانی از ایران راه درآمدزایی و دست یافتن به آن را در قله قاف هم پیدا می کنند.

بر خلاف دفعه قبل که خودشان برایم ویزا گرفتند، باید دنبال ویزا می رفتم و این کار برای اولین بار خیلی سخت و در عین حال هیجان انگیز بود. رفتم سفارت بنگلادش در جایی نزدیک ونک و بعد از صحبت گفتند که باید ایمیلی از سوی موسسه میزبان برای سفارت ارسال شود و نشانی ایمیلی دادند. آن را برای آقای نوراعلام (چقدر به ما نزدیک هستند از نظر اسامی) فرستادم و هفته بعد پاسپورتم با ویزای بنگلادش در درون آن را دریافت کردم.

باید بلیط می گرفتم و چون پرواز مستقیمی نبود باید با هواپیمایی امارات سفر می کردم. بلیط رفت و برگشت به قیمت 10.029.000 ریال (یک میلیون تومان) ابتیاع شد که البته چنین پروازی با خطوط پروازی داخلی حدود 500 هزار تومان می شد.

مقدمات سفر فراهم شد و حکم و مراسم اداری انجام گرفت و روز 8 می (18 اردیبهشت 1390) ساعت 22.45 شب من در هواپیمایی امارات جلوس کردم. بر خلاف پرواز قبلی ام با ایران ایر به سوریه، اینبار به محض دیده شدن ورودی هواپیما از دالان مخصوص سوار شدن، دو مهماندار بدون روسری و با کلاه مخصوص خوش آمدگویی مهمانداران امارات که یکی سفید پوست و دیگری سیاه پوست بود، با کت و دامن دیده شدند که در خاک پاک میهن این بی حجابی و در آن سالها غیر منتظره بود. وقتی که نشستیم و درها بسته شد، مهماندارها کفشهای پاشنه بلند خودشان را در آوردند و در کیسه ای گذاشتند و کفشهای اسپورت راحت تری را پوشیدند. لباسها و گوشواره ها و حتی آرایشها همه با هم ست بود. آن سالها هواپیمایی امارات در اوج کیفیت و مقام اولی در جهان بود و از این نظر خیلی متفاوت از سایر خطوط بود.

این پرواز معمولی به دوبی بود و طبیعتا خیلی خارجی های چندانی در آن نبودند. با این حال تیپ و ترکیب آدمها متفاوت و جالب بود. یکی از مهمترین امکانات صندلی کنترلی بود که بعد از کمی سر و کله زدن با آن شیوه کار کردن را یاد گرفتم و سرگرمی اساسی بود که می شد با آن فیلم، کارتن، موسیقی، اخبار، دوربین هواپیما، وضعیت آب و هوا و موقعیت پرواز را دید و شنید. با هیجان دیدن همسفران و پذیرایی درجه یک پرواز امارات و سرگرم شدن به مانیتور و دستگاه دیداری شنیداری، متوجه نشدم که پرواز چطور به دوبی رسید. ساعت 12.15 به وقت محلی دوبی به این فرودگاه رسیدیم. در این نیمه شب و از بالا، دوبی دیدنی و زیبا به نظر می رسید.

اولین مساله ای که با آن مواجه شدم، عظمت این فرودگاه درندشت بود که واقعا پیدا کردن مسیر و رسیدن به هواپیمایی که باید سوار بشوی را مشکل می کرد. انبوهی از مردم از این طرف به آن طرف می رفتند و برخی آرام و برخی سراسیمه به دنبال نشانی خود می گشتند. با توجه به زمان خیلی کمی که بین پرواز ما بود باید سریع خودم را به سکوی مورد نظر می رساندم. برای اولین بار در این فرودگاه و با این مدل پرواز ترانزیتی مواجه شده بودم و شانس آوردم که از پرواز جا نماندم چون فکر می کردم که باید چمدانهایم را بگیرم و دوباره ببرم و به پرواز بنگلادش بسپارم. غافل از اینکه چمدان از قبل برای آنجا هماهنگ شده و نیازی به گرفتن من نیست. یکی دیگر از مشکلاتم ساعت بود. ساعت اعلام شده به وقت محلی دوبی بود و در هماهنگ شدن با این زمان مشکل داشتم. فرصتی برای دید زدن فرودگاه و فروشگاه های فوق العاده بزرگ آن نبود. هر طور بود با راهنمایی های خدمه خندان امارات سکو را پیدا کردم و در پرواز دوبی-تاکا برای راس ساعت 2 صبح به وقت محلی توانستم لختی آرام بگیرم. خستگی راه و نیمه شب بودن باعث شد که هنوز نفهمیده ام که کجا هستم به خوابی عمیق فرو بروم. یکباره دیدم که کسی تکانم می دهد و چشم که باز کردم مهماندار بلوند و زیبایی یک منو به دستم داد و گفت که زودتر شام و دسر و نوشیدنیتان را انتخاب کنید. مثل فیلمهای کمدی – تخیلی به ذهنم داستان ازلی و ابدی بهشت و حوری رسید.

انتخاب از بین منو خیلی سخت بود. خیلی چیزها معرف حضور ما نبود و البته قابل مصرف هم نبود. بعد از این انتخاب به سراغ مانیتور و سیستم سرگرمی دیداری و شنیداری رفتم که از هواپیمای تهران به دوبی خیلی پیشرفته تر و مجهزتر بود از جمله اینکه امکان استفاده از فلش هم داشت. فلش را زدم و موسیقی دلخواهم که بر روی اقیانوس سراسر سیاه هند به صدا در آمد، همه خستگی های بدو بدوی قبل از سفر گویی از تنم رخت بر بست و در خلسه ای دلخواه فرو رفتم. با خودم فکر کردم که چقدر آرزوی چنین لحظه‌ای را داشته ام و چه بسیار آدمهایی که الان چنین نشستن و لذتی برایشان آرزویی است که چه بسا تا آخر هم نتوانند به آن دست یابند. به همین خاطر در همان حال با خودم عهد کردم که از قطره قطره این سفر بهره ببرم و کم بخوابم و تا می توانم سیاحت کنم و بیاموزم.

ادامه دارد...