عید 1400 فرصتی دست داد تا در بهشت زهرای آرتیمان مهدی را ببینم و صحبت از همه جا شد از جمله نوشته های دلگفته ها. گفت که بخش خاطرات را بیشتر از همه می پسندد و حتی بخشهایی از آن را برای خودش یادداشت می کند یا می فرستد که دیگران بخوانند چون خودش را در آنها پیدا می کند. شاید کسان دیگری هم باشند که خودشان را در لابلای این سطور بیابند و خاطره های مستور در لایه های فراموش شده ذهنشان بیدار شود. به همین خاطر رفتم به سراغ خاطره های دیگری از گذشته های حدود سه دهه پیش.

******

راه پله اش فقط به اندازه عبور یک نفر جا داشت. با پله های بلند و زیادی که می رفت داخل یک هشتی که سمت راستش، منطقه اسمشو نبر بود و مستقیم یک راهرو بزرگ بود که ختم می شد به محوطه رختکن با حوض وسطش و پنج حجره برای عوض کردن رختها. سرزمینی پر از خاطره و آدمها و دیدارها و اتفاقات جورواجور.

در آبادی ما و در دهه 60، حمام خانگی داشتن، به معنای مرفه بی درد بودن و پشت پا زدن به آرمانهای جمعی روستا و خروج از یکدستی و یکپارچگی جمعی بود. به همین خاطر خیلی از کسانی که وسع مالی مناسبی داشتند و از فرهنگ لازم هم برخوردار بودند، جرات نمی کردند در خانه خودشان حمام درست کنند. روستا دو حمام داشت. یکی در محله پائین و دیگری در محله بالا. حمام عمومی محله پائین، با همان راه پله ترسناکی که وصف آن رفت شروع می شد. در مصلای پائین و روبروی آن درخت توت خیلی قدیمی و خیلی قطور که شاید سنش به بیش از 200 سال می رسید قرار گرفته بود. در کنار مسجد معروف مصلا. دری نرده ای داشت که وقتی شیف حمام تمام می شد قفلش می کردند. حمام از ساعت حدود 4 صبح باز می شد و مردانه بود تا ساعت 8. از 8 تا 13 زنانه بود و دوباره از ساعت 16 باز می شد برای مردان تا ساعت حدود 8 شب (اگر اشتباه نکنم). وقتهایی هم که حمام خراب می شد مثلا سوخت نداشت یا پمپش خراب بود، پشت بلندگوی آبادی اعلام می کردند که حمام خراب است. آن وقت اگر حمام محل بالا خراب نبود باید می رفتی آنجا که البته چندان دلچسب نبود. چون رقابت و متلک گویی و شیطنتهای بچه مدرسه ای و سایر ضدیت های نرم بین بچه های دو محله برقرار بود. هر چند حمام محله بالا داغ تر بود اما فضای آن کوچک تر و غریب هم بود.

وارد محوطه رختکن که می شدی، حجره هایی با گچ سفید و سقف قوسی وجود داشت که طاقچه هایی هم در برخی از آنها بود و یک فوم پلاستیکی هم کف آن انداخته بودند که همیشه خدا خیس بود و امان از وقتی که حواست نبود و جورابت را آنجا پایت می کردی و می خواستی بروی بیرون. همه لباسها را در می آوردند و در بقچه می گذاشتند و همانجا کنار یکی از حجره ها یا در طاقچه می گذاشتند. آنقدر امنیت بود که برخی هم لباسها را به رخت آویز می زدند و وارد حمام می شدند. جوانهای روستا که به شهر رفته بودند و اساسا به همه می گفتند سوسول، وقتی می آمدند با خودشان ساک می آوردند.

در خود حمام هم سه حوض وجود داشت که بالای آن یک شیر آب داغ بود که می بایست از حوض آب سرد با تاس آب بیاوری و بریزی تا آبش ولرم و قابل استفاده شود (خدایی تکنولوژی شیر مخلوط خودش یک نعمت بزرگ به حساب می آید که آن وقتها چندان عقلی برای استفاده از آن و کم کردن عذاب نبود). اگر شانس می آوردی و کنار یکی از حوضها خالی بود و می نشستی کنار آن گویی که بر مسندی سلطانی تکیه زده ای و می توانستی با خیال راحت به شستشوی خودت بپردازی. البته اگر شانس می آوردی و بزرگتری یا پیرمردی سر نمی رسید و آب را داغ و جوشان نمی کرد یا کس دیگری آن را سرد نمی کرد.

حمام برای خودش رسم و رسومات نانوشته ای داشت. مثلا وقتی که می خواستی کیسه بکشی باید از حوض جدا می شدی و در جایی که مزاحم شستشوی دیگران نشوی به کیسه کشیدن مشغول شوی. حمام دلاک نداشت و خود مردم بر اساس دوستی و شناختی که از هم داشتند، و البته به نشانه احترام پشت هم را کیسه می کشیدند و لیف می زدند. اگر می خواستند کسی را خیلی احترام کنند، او را مشت و مال می دادند.

آن سالنِ سمت راست هشتی که بعد از راه پله ورودی حمام به آن می رسیدی و خیلی ها هنوز هم نمی توانند به آن فکر کنند، مرده شورخانه آبادی بود. یک سالن نسبتا بزرگ، سرد و بی روح با سیمان سفید و سقف گنبدی که یک سنگ سیمانی به طول دو متر و ارتفاع حدودا نیم متر وسط آن بود و مرده را روی آن می گذاشتند و می شستند. روزهایی که کسی می مرد از رفتن به حمام وحشت داشتیم. چرا که هم شلوغ می شد و هم باید از جلوی مرده شور و مراسم شستشوی میت رد شوی که مو به تن آدم سیخ می کرد. هر وقت هم که از آنجا رد می شد و یاد اینکه چه کسانی را روی آن خوابانده و شسته اند، وحشت به تنت می انداخت.

یک حمام نمره هم در کنار حمام عمومی بود که معمولا ماه رمضان از بعد از افطار تا سحر باز بود یا وقتهایی که حمام اصلی مشکل یا تعمیرات داشت گاهی از آن استفاده می کردند که خیلی کوچک و محدود بود. انگار زاپاسی برای حمام اصلی بود.

ما به طور معمول هفته ای یکبار و آن هم عصر پنجشنبه که مدرسه تا ظهر بود به حمام می رفتیم و تقریبا دو ساعتی در آنجا بودیم. اگر به هر دلیل پنجشنبه نمی توانستی بروی، باید زجر و عذاب بیدار شدن ساعت 4 یا 5 صبح را تحمل کنی و البته آب داغ و کیسه های زبر و شستشوی خشونت بار بزرگ ترها که اغلب صبح ها به حمام می رفتند. تابستانها که مردم توی باغ و صحرا بودند کمتر به حمام می آمدند و در رودخانه به امورات نظافت می پرداختند. به همین خاطر، یک جایی در رودخانه که زیر بیشه پدر بزرگم بود معروف به حمام بود. تابستان جلوی آب را می بستند و یک گودی بود که هم بچه ها در آن شنا می کردند و هم برخی بزرگترها از جمله پدر بزرگم و چند پیرمرد دیگر بدون هیچ مانع و سانسوری در همانجا حمام می کردند و زحمت آمدن به روستا و حمام رفتن را نمی کشیدند.

قبل از دوران ما این حمام به صورت خزینه بود که خب خدا را شکر در زمان ما به حمام مدرن و دوشی تبدیل شد. سوخت آن نفت سیاه بود. یک مخزن در ابتدای آبادی ساخته بودند و با تانکر توی آن نفت سیاه می ریختند و حمامی باید با الاغ و پیت حلبی این نفت سیاه را به مخزن حمام می رساند. یک کار سخت و با کثیف کاری فراوان. همیشه خدا کوچه پس کوچه ها نفت سیاهی بود که اگر پایت روی آن می ماند و حواست نبود تمام خانه و زندگیت به کثافت کشیده می شد.

حمام یکی از جاهایی بود که مردم با هم حرف می زدند و فضایی مثل تلگرام یا اینستاگرام برای رد و بدل کردن اخبار و حرفها بدون محدودیت بود. چون در جاهای دیگری مثل مسجد همه نمی توانستند و نمی شد به راحتی حرف زد اما اینجا یک رهایی خاصی وجود داشت. دیگر اینکه زندگی اجتماعی و تحمل و مدارا با دیگران را در حمام می آموختی. چرا که یک مکان جمعی بود که همه می بایست در استفاده از آن با دیگران همکاری می کردند و یاد می گرفتی که خودمحور نباشی و به اندازه سهمت و صد البته با احترام به بزرگترها و پیش کسوتها در این مکان عمومی حضور پیدا کنی.

افسوس که این حمام زیبا و تاریخی که مربوط به دوره صفوی است و در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۸۷ با شماره ثبت ۲۴۳۲۳ ، به عنوان اثر ملی ثبت شده، الان مخروبه شده و فکری به حالش نکرده اند. اغلب حمامهای شهرستان مثل حمام زرهان یا حمام سرابی با نظارت میراث فرهنگی به سفره خانه یا جاهای دیدنی بدل شده اند که بسیار هم خوب است. اما این حمام سرش بی کلاه مانده است.

**********

یکی از خاطره هایی که در خانواده همیشه وقتی از حمام نام برده می شود به آن اشاره می شود، ماجرای فرار من از حمام بوده. همه بچه ها از آب داغ و صابون حمام فراری هستند و حالا فکر کنید که هفته ای یکبار حمام باشد و اعتقاد راسخ به اینکه باید توشه یک هفته از تمیزی را حسابی بست. ضمن اینکه در مکان عمومی است و باید سریع شست و شو کنی که نوبتت نپرد. گویی در هشت سالگی با پدر به حمام رفته بودم و فصل پائیز هم بود. آن وقت به یک بار شستن سر و آب ولرم رضایت نمی دادند. دفعه اول (اصلاحا می گفتند مال اول کنایه از مالش) که سرم را شست، از بس کف به چشمانم رفت و آب داغ بود داد و بیدادم در آمد. دفعه بعد (مال دوم) هم کف توی چشمم رفت و دیگر طاقتم تمام شد و همانطور با کف روی سر و لخت و خیس، از دست پدر فرار کردم و یک سره با پای برهنه به سمت خانه دویدم. کسی هم نمی توانست با بدن برهنه از حمام بیرون بیاید و دنبالم کند و با همان هیبت خودم را به خانه رساندم و از دست آب جوش و کف و صابون و بشور و بساب حمام که آدم را کباب می کرد خلاص شدم.