بازنشسته پارکورکار
من آموزشی برای تفریح ندیدهام. یعنی همه بچههای روستا همین طوریاند. چیزهایی که ما یاد گرفتهایم و آموزشهایی که دیدهایم برای گذران زندگی و دسته پنجه نرم کردن با مشکلات بوده. همهاش هم ديمي و با صحيح و خطا کردن خودمان. مثلا یاد گرفتهایم که از درخت گردوی ده بیست متری بالا برویم و گردو بتکانیم (با همه سختی و خطراتش) یا چاه بکنیم، یا آبیاری کنیم، يا با داس علف بپينيم، یا بار را طوری روی پشت الاغ و قاطر ببندیم که اگر تا عتبات هم برود بارش نی افتد یا هزار و یک آموخته تجربی که ما را برای زندگی در شرایط سخت مهیا کرده. اما هیچ وقت ما را نفرستادهاند که برویم چیزی بیاموزیم صرفا برای لذت یا توانمند شدن.
تنها آموزش جدی ما، مدرسه رفتن بوده و اگر در مدرسه چیزی از ورزش و نقاشی و خط به ما یاد داده باشند همین بوده و بس. وقتی به سن دبیرستان رسیدیم، یک نفر از هم ولایتی ها رفته بود و در کرمانشاه کنگ فو یاد گرفته بود و آمده بود در روستا دوره افتاده بود که آن را به دیگران هم بیاموزد و چیزی شبیه باشگاه تاس یس کرده بود. باشگاهی که با توجه به اینکه کنگ فو در دهه 60 قدغن بود و رسمیت نداشت، هر روز از سوی یک نهاد و ارگان تهدید میشد و درش بسته میشد. عاقبت شد باشگاه صحرایی. یعنی در کوه و کمر و باغ و چمن کلاس کنگ فو برگزار میشد. بسته شدن باشگاه از طرف پلیس (کمیته آن وقت) یک داستان بود و مخالفت خانواده ها داستانی دیگر. هر کس میشنید یا میدید که مشغول این ورزش هستیم با همان زبان محلی میگفت "پسر فلانی هم رفته لنگ لر دادن" (یعنی لگد پرت کردن). هیچ رقمه هم در کت قدیمی ها و خانواده نمیرفت که چیزی به اسم ورزش میتواند باشد که آدم آن را برای مزد انجام نمیدهد یا بابت آن نان یا علف نمیدهند. ورزش موجودی است که برای سلامتی مفید است و لزومی ندارد کل هم اجمعین زندگی بشود کار برای پول یا رسیدگی به باغ و صحرا برای جلوگیری از خراب شدن محصولات. خلاصه اینکه ورزش یا هر کلاس یا تفریحی از این دست مساوی بود با علافی و یاغی گری. یاد آن ماجرای یزد میافتم. چند سال پیش که بچه ها کوچک بودند و هر جا میرفتم برایشان اسباب بازی یا چیزی را حتما برای سوغات میآوردم، گذرم به یزد افتاد. در تمام بازار و خیابانهای یزد گشتیم که اسباب بازی فروشی مناسبی پیدا کنیم، به جز چند مغازه مختصر سیسمونی فروشی چیزی نیافتیم. ماجرا را به دوست یزدیام گفتم. با همان لهجه شیرین یزدی درآمد و گفت: "در یزد کسی اسباب بازی ندارد. هر بچه ای که میگوید اسباب بازی، یک بیل میدهند دستش و میگویند این هم اسباب بازی و روانه بازار کارش میکنند. تازه آنهایی هم که به اجبار در سیسمونی اسباب بازی میگذارند از نسلی به نسلی دیگر منتقل میشود تا بالاخره از بین برود".
این حس و فرایند را حالا فهمیدهام. بچه های شهری، از همان اوان کودکی در چنبره انواع و اقسام کلاسها هستند. نقاشی، موسیقی، شنا، اسکیت، ورزشهای رزمی و کلاس های متنوع دیگر. همه این کلاسها و آموزشها هم عمد تا با هدف لذت، سلامتی و توانمندی است. بگذریم که خیلی از آنها هم برای پز و مد است. دسته دیگری هم عقده های سر کوفته پدر و مادرها است که هر کلاسی را نتوانستهاند بروند حالا هوار میکنند سر بچههایشان. یا به قول جلال آل احمد در کتاب "سنگی بر گوری" که از عضو معطل مانده میگوید، این پدر و مادرهای دلسوز هم هر توانایی که فکر میکنند از وجودشان معطل مانده را میخواهند در وجود بچه ها تزریق کنند. کاری به کم و کیف و هدف و نتیجه کار نداریم. اما به هر حال، اتفاقی است که در زندگی روزمره همه میافتد. حالا اگر کسی در سن و سالی که باید این طور کلاسها را میرفته و نرفته باید چه کند؟ باید بنشیند و همهاش غم باد بگیرد که در زمان ما این چیزها نبود و نشد و این حرفها؟
ماجرای فکر کردن به این موضوع از کلاس اسکیت شروع شد. همیشه وقتی صحبت از آینده و برنامه های بلند مدت و آتیه آدم بعد از بازنشستگی میشد، به طنز و جدی میگفتم که بعد از بازنشستگی برنامه های زیادی دارم، "اولیش رفتن به کلاس اسکیت". همه هم میخندیدند و احتمالا الان شما هم میخندید. اما من واقعا عاشق اسکیت بودم.
عاقبت طاقت نیاوردم که تا بازنشستگی صبر کنم. چند وقت پیش رفتم و در کلاس اسکیت ثبت نام کردم. کاری که هر کس مطلع میشود پقی میزند زیر خنده. اما برای من یک خون تازه در رگ های زندگی است. همان چیزی که پائولو کوئیلو در کتاب "کیمیاگر" به عنوان رویا از آن نام میبرد. البته خنده دار هم هست. یک مرد گنده در هیبت اسکیت بازی که تازه بلد هم نیست و هی زمین میخورد یا تازه دارد سر خوردن با اسکیت را یاد میگیرد خیلی مضحک به نظر میرسد. اما حقیقت این است که ما باید برای خودمان زندگی کنیم. به قول آن پیام که میگفت "تو متفاوت باش، دنیا پر از آدمهای معمولی است". حالا از کلاسمان بگویم. با فربد میرویم کلاس. اولش خودم ثبت نام کردم و فربد نمیآمد. با خواهش و التماس و رشوه راضیاش کردم که جلسه اول بیاید. حالا او دو آتی شه تر از من شده. همکلاسیهایم عبارتاند از:
- مهتاب، 7 ساله، کلاس اول
- نازنین، 10 ساله، کلاس چهارم
- فربد، 11 ساله، کلاس پنجم
- پانتهآ، 6 ساله، پیش دبستانی
پدر و مادرها اولش فکر میکردند که من مربی هستم. ولی وقتی میدیدند که با پاهای لرزان روی اسکیت تکان تکان میخوردم و تالاپی میافتم زمین، رویشان را آن طرف میکردند و میزدند زیر خنده. خدا پدر و مادر مربیمان را بیامرزاد که از آن به بعد نمیگذارد والدین بیایند کنار زمین اسکیت. حالا هر روز که میگذرد هم احساس بهتری پیدا میکنم و تسلطم بیشتر میشود و هم البته یک بخشی از بدنم درد میکند. فی الحال، درد کف دست و باسن بر اثر زمین خوردنهای پیاپی، دردهای اصلی به شمار میآیند و نوشتن را سخت میکنند.
حالا مجبور شدهام که ویشلیست بعد از بازنشستگیام را تغییر دهم (حتما میگویید مردم برای بعد از بازنشستگی در فکر تهیه وصیت نامه هستند). در صدر لیست بر نام های بعد از بازنشستگیام نوشتهام "پار کور". حالا اگر باز طاقتم طاق نشود و دوباره این را هم قبل از بازنشستگی نروم توی کارش.
حالا چرا اینها را میگویم و مینویسم؟ جواب دارد. اول اینکه برای مردم زندگی کردن یعنی اینکه بنشینی و گام از گام برنداری. جالب این است که در این حالت هم مردم باز دست از حرف زدن بر نمیدارند. پس باید برای خودت و رویایت زندگی کنی و هر آنچه را دوست داری و معقول هم هست، با تمام وجود بخواهی و برایش گام برداری.
دیگر اینکه، ما متفاوت از مردم عادی رفتار کنیم و زبانمان خنجری برای نقد رفتارهای دیگران نباشد. از بس که فکر میکنیم سنگین و رنگین باشیم دیگر زندگی معمولی و تفریح یادمان رفته. این رویه حتی زندگی را برایمان مشکل، اشتباه و پرمخاطره میکند. مثلا استفاده از دوچرخه که در اروپا و خیلی از کشورها امری عادی و خیلی هم عالی است، در کشور ما چندان پسندیده به نظر نمیرسد. یک روز سوار دوچرخه بودم و داشتم میرفتم برای خرید که پیرمرد همسایه مان که مرا میشناخت را در کوچه دیدم و با او سلام و علیک کردم. بعد از اینکه رد شدم همین طور ایستاده بود و مرا تماشا میکرد و غرغر میکرد. پیرها هم چون خودشان خوب نمیشنوند فکر میکنند همه ناشنوا هستند وکلا با صدا بلند فکر میکنند. برگشت و گفت آخرالزمان شده، مرد گنده خجالت نمیکشد سوار دوچرخه شده است.
در کتاب "فلسفهای برای زندگی" ویلیام اروین آمده که اغلب انسانها عمد تا سه هدف در زندگی دارند: "ثروت، موقعیت و لذت". حالا در جامعه ما آن بخش لذت زندگی کلا به فراموشی سپرده شده و آدمها زندگی را به چیزی جدی و عبوس بدل کردهاند که همه عجله دارند هر چه زودتر آن را بگذرانند و به خط پایانش برسند. کسی هم که به فکر لذت بردن از زندگی باشد و دنیا و مافیها را خیلی چیز دندان گیری تلقی نکند در نظر خیلی از مردم مشنگ مینماید. ناگفته نماند که در فکر لذت بردن از زندگی بودن با سهل انگاری و ولنگاری فرق میکند. بعضی ها، لذت را در تنبلی و تن پروری میدانند در حالی که لازم است قسمتهای جدی زندگی را با جدیت و پشتکار دنبال کرد اما فراموش نکرد که هر کاری را هم میشود شیرین و دل نشین کرد، اما به طور جدی هم دنبال کرده و به ثمر رساند.
مهم این است که آدم تعادل زندگی را از دست ندهد. حالا میرسیم به پاسخ آن پرسش که اگر کسی کلاس های لازم را نرفت و آموزشهای زندگی را در سن و سال خودش یعنی بین 5 تا 15 سالگی ندید، چه باید بکند؟ من اعتقاد دارم که رویا و آموختن هیچ سن و سالی نمیشناسد. هر وقت که شروع کنی، بهترین وقت است؛ هر چند که کار سخت تر است و باید تلاش بیشتری بکنی، ولی اگر کسی خواست مثل ما آموزشهای بین 5 تا 10 سالگی را قضا کند، بداند دیر نیست و میشود در دهه 40 زندگی هم اسکیت باز ماهری شد.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...