اینجا فرانکفورت: نمایشگاه بین‌المللی کتاب 2016 (3): نمایشگاه یا مذاکره‌گاه؟

روز اول و اصلی نمایشگاه است. مخصوص خبرنگاران، متخصصان و صاحب نظران است. دو روز دیگر بازدید برای عموم آزاد می‌شود. آن سالن‌های خلوت و راهروهای عریض بدون آدم دو روز گذشته حالا مملو از آدم است. از رنگ و شکل و مدل و ملیت‌های مختلف. کشور شهر کوچکی شده است و همه در حال انجام کاری یا منتظر رفتن توی سالن‌ها. باران صبحگاهی اندکی می‌بارد و هوا معرکه شده است. توی سالن‌ها، جاهایی تعبیه شده برای نگهداری لباس. همه لباس‌ها را تحویل می‌دهند و می‌روند به سمت غرفه‌ها. بعدا توی غرفه کوچکمان فهمیدیم که این کار چقدر مهم بوده و با پالتو و کت و کاپشن نمی‌شود توی غرفه ایستاد.

حالا راهرو و سالن‌ها پر شده و جاهایی که دیروز به هم ریخته بود کاملا مرتب و منظم شده. کف سالن‌ها موکت است و دو روز گذشته روی همه‌شان پلاستیک بود که امروز برداشته‌اند. بارهایمان را که حدود 80 کیلو بود و موسسه نمایشگاه های فرهنگی لطف کرده و آورده بود را دیروز آوردیم و گذاشته‌ایم در غرفه. حدود یک میلیون و دویست هزار تومان برایمان آب خورده است. کتاب‌های گلاسه و ضخیمی است و سنگین. شروع می‌کنیم به چیدنشان. ژاپنی‌ها نیستند. اما نیویورکی های سمت راست و مسکویی‌های سمت چپ هستند. چیدمانمان تمام می‌شود و می‌نشینیم توی غرفه که سر و کله یک نفر با کت و شلوار و کراوات و البته جلیقه پیدا می‌شود. آقایی است از هلند. قبلا تلفن زده و قرار گذاشته بودیم اما بعدا موکولش کردیم به پنجشنبه و دفتر ایشان هم پذیرفتند. اما ظاهرا ایشان بی اطلاع بود.

نشست و گنجنامه و فرهنگ سه زبانه (فارسی – انگلیسی و پهلوی) را دید. خیلی معجب شد از چنین مجموعه ای. 13 سال سابقه کار در الزویر داشت و حالا کار خودش را راه انداخته بود. چند پیشنهاد داد: برای فروش کتاب بازاریابی کند و آن را معرفی کند؛ ایبوک تولید کند؛ نسخه ایکسم الی فرهنگ را تهیه کند که بتواند فرهنگ آنلاین از آن تهیه شود.

ساعت 11 و نیم قرار بود که در غرفه اصلی ایران سخنرانی ما باشد. اولین نشست از مجموعه برنامه های غرفه ایران (البته آخرین نشست هم به ما تعلق دارد). به همین خاطر کرکره غرفه را کشیدیم پایین و رفتیم. یعنی صندلی‌ها را مثل حجره های بازار گذاشتیم در غرفه و رفتیم سالن 5 که پاویون ایران است. آنجا هم مرتب و با سلیقه و با طراحی عالی چیدمان شده بود. همه ناشران و انجمن‌ها هر کدام یک قفسه و یک میز داشتند و برای مذاکرات هم سالن کوچکی تعبیه شده بود.

آقای دکتر احمد شاکری، جوان مهربان و دوست داشنی که فارغ التحصیل ادبیات تطبیقی از فرانسه است قرار بود مجری برنامه باشد. اما آنقدر گرفتار بود که خانم رونق که ساکن آمریکا هستند را به عنوان جلسه گردان معرفی کردند. قرار بود که جلسه به زبان آلمانی یا انگلیسی باشد. آقای دکتر فریدزاده ترجیح می‌داد که آلمانی صحبت کند و ما انگلیسی اما در آخر جمع به این نتیجه رسید که جلسه به زبان انگلیسی برگزار شود.

موضوع نشست "دانشگاه در عرصه نشر ایران" بود. در مورد آسیب شناسی نشر دانشگاهی صحبت کردم. اینکه انتشارات دانشگاه دو هدف اصلی دارد: یکی تامین و پوشش نیازهای آموزشی دانشجویان دانشگاه و دیگری انتشارات آخرین یافته های پژوهشی اساتید دانشگاه. اما الان از رسالت اصلی خودش دور شده و بیشتر به عنوان یک بنگاه اقتصادی نشر می‌خواهد عمل کند. در حالی که سازمان‌های نشر بیرونی از دانشگاه‌ها جلوترند چرا که اقتصاد نشر را خوب می‌دانند و دنبال می‌کنند. تا آمدیم گرم شویم 20 دقیقه ما تمام شد و جلسه به اتمام رسید.

قبل از جلسه از ما خواسته بودند که حتما یک رزومه کوتاه از خودمان بدهیم (شورت سی وی). هم نسخه چاپی آن را داشتیم و هم روی مانیتور پخش می‌شد که ملت بدانند چه کسانی دارند صحبت می‌کنند.

بعد هم، خانم میترا لبافی –خبرنگار ویژه کتاب از واحد مرکزی خبر- که امسال گزارشگر نمایشگاه فرانکفورت هم هستند، مصاحبه ای با من انجام دادند. دوری در غرفه ایران زدم و الحق که کتاب‌های نشر ققنوس و هرمس و بعضی ناشران دیگر عالی بود که نشان کردم تا در تهران خریداری کنم. غرفه های ترکیه و کشورهای آسیایی هم همان سالن 5 بود که نشد سری به آن‌ها بزنیم.

از آنجا رفتم غرفه کودکان و نوجوانان. خانم رویا مکتبی‌فرد دیروز از مونیخ آمده بود و قرار بود که مسئول غرفه انجمن نویسندگان کودک و نوجوان باشد و ما چون دانشگاه فرانکفورت بودیم نتوانسته بودم ببینمش. به همین خاطر دوست داشتم زودتر بروم و ببینمش. توی غرفه زیبا کودکان آقای عموزاده خلیلی و آقای دیگری با خانمی آلمانی بود. خانم مکتبی معرفی کرد که ایشان خسرو ناقد هستند و اشاره کرد به مقاله ای که قبلا در دوره همکلاسیمان در دکتری نوشته بود و به مقاله ایشان استناد کرده بود. در مقاله آقای ناقد آمده بود "بعد از جنگ جهانی دوم که نمایشگاه کتاب فرانکفورت شکل گرفت، یک شتر را در سطح شهر می‌گرداندند و تابلویی روی آن نصب شده بود که رویش نوشته بود "فقط شترها کتاب نمی‌خوانند". جالب بود که آقای ناقد می‌گفت از سال 1948 هر سال نمایشگاه کتاب فرانکفورت را آمده است.

خانم مکتبی‌فرد مهربان هم به اندازه یک هیئت کتلتهای خوشمزه خانگی پخته بود که سهمی هم به غرفه ما رسید و در آن وانفسای غذاهای چه حالم چه روز، غنیمتی بود.

در غرفه ما برنامه این بود که با ناشران بزرگ مذاکره کنیم و محصول منحصر به فردمان را معرفی کنیم. با اکسفورد، وایلی، اشپرینگر، الزویر و ... صحبت شد و آن‌ها هم معجب بودند و اولین سوالشان این بود که آیا این اثر 20 جلدی معظم منتشر شده است؟ قرار شد که روزهای آینده بیایند و اثر را از نزدیک ببینند.

آقایی ایرانی و ساکن هامبورگ آمد و وقتی گنجنامه را به او معرفی کردیم خیلی محو آن شد. گفت که عاشق کتاب است و هر ساله به نمایشگاه کتاب (بوخ مسه به آلمانی) سر می‌زند. وقتی ترجمه واژه های کتاب را دید گفت که ای کاش من زودتر این اثر را می‌دیدم. چرا که مهندس عمرانم و برای دل خودم اثری از استادم را در موضوع محاسبات سازه های چوبی ترجمه کرده‌ام اما در برابر نهاده های خیلی مشکل داشتم و منبعی هم برای رجوع نمی‌شناختم. قرار شد که نمونه ای از ترجمه‌اش را بفرستد و اگر بشود در دانشگاه منتشر کنیم.

از ساعت 5 هم دیدیم که بعضی غرفه های بزرگ خیلی شلوغ شده‌اند. ساعتی با عنوان Happy hour (ساعت شادی) برگزار شده بود و هر غرفه با انواع خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های مجاز و غیرمجاز از ملت پذیرایی می‌کرد. بعضی شرکت‌ها هم خلاقیت به خرج داده بودند. مثل شرکت وایلی که کیک تولد 25 سالگی‌اش را آورده و آنجا با مشتری‌ها و حاضران نمایشگاه بریدند و با هم شادی کردند. جالبی این برنامه‌ها این بود که هر غرفه با آرامش و بدون سر و صدا این پذیرایی را انجام می‌داد و محدودیتی هم برای مشتری‌ها نداشت. بدون سخنرانی و وقت مردم را گرفتن. صرفا کنار هم می‌خوردند و می‌نوشیدند و با هم صحبت می‌کردند.

نکته مهم نمایشگاه کتابی به عظمت و اهمیت نمایشگاه کتاب فرانکفورت، که به عنوان اتفاقی مهم در عرصه نشر جهانی به شمار می‌آید، این است که محل مذاکرات و بستن قراردادها است. یعنی تمامی ناشران به آنجا می‌آیند که بدون دغدغه فروش ریالی و مغازه ای کتاب، در مورد کتاب‌های خودشان و آثار دیگران صحبت و مذاکره کنند و اگر بتوانند قراردادهایی منعقد کنند که حق نشر، ترجمه، فروش یا سایر موضوعات مهم اقتصاد نشر را تامین کند. در واقع، مهم‌ترین درآمد ناشران بین المللی از طریق فروش حقوق کتاب به دست می‌آید نه فروش عنوانی در کتابفروشی ها. اما نشر ما از این مهم غافل شده و من در مصاحبه‌ام تاکید کردم که حتما باید به سوی استاندارد شدن برویم و هزینه‌هایش را هم بپردازیم. اگر ما حقوق کپی رایت را رعایت کنیم، هر چقدر هم که متضرر شویم، اما از محل تولید کتاب‌های خوب و فروش حقوق آنها به جهانیان سود عایدمان می‌شود.

یکی از کاتالوگهای عالی که در نمایشگاه دیدم، کاتالوگ انجمن نویسندگان کودک و نوجوان در مورد کتاب‌های کودک در ایران بود. یک کاتالوگ عالی با عکس و رنگی که کتاب‌های کودک و نوجوان را به همراه تصویر پشت جلد و خلاصه ای کوتاه معرفی کرده است.

دیگری هم کاتالوگی بود که معرفی اجمالی از وضعیت نشر کتاب در ایران بود و نهادهای مرتبط را معرفی کرده بود. قبل از نمایشگاه و به خاطر جشنواره مروجان کتابخوانی آن را دیده بودم و چهار پیشنهاد دادم که خوشبختانه سه تایش منعکس شده بود و امروز نسخه نهایی و منتشر شده‌اش را دیدم. معرفی "جشنواره مروجان کتابخوانی" و "انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران" و "خبرگزاری کتابداری و اطلاع رسانی ایران (لیزنا)" در این بروشور به زبان انگلیسی منتشر شده است و به جهانیان عرضه می‌شود.

روز اول نمایشگاه، روزی سرشار از تجربه بود. تمامی غرفه‌ها مملو از آدم‌هایی بودند که بر سر کتاب با هم چانه می‌زدند و توافق می‌کردند. هوای همه جا کتابی بود و نفس هم بوی کتاب می‌داد. این اتفاق کمی نیست در هنگامه ای که خیلی از همکاران دانشگاهی‌ام را دیده‌ام که به صراحت و وقاحت می‌گویند، دیگر عصر کتاب تمام شده است. اگر اینگونه است، پس این همه نمایشگاه مفصل کتاب و ناشر و موسسه بزرگ برای چیست؟ کتاب همچنان هست و زنده است و به قول آن حرکت نمایشگاه کتاب فرانکفورت در سال 1948 "فقط شترها کتاب نمی‌خوانند".

اینجا فرانکفورت: نمایشگاه بین‌المللی کتاب 2016 (2): دانشگاه واقعی زنده است

روز دومی است که در فرانکفورتیم. صبح که بیدار شدم دیدم که هوا تاریک تاریک است اما ساعت 7 است. بعد از صبحانه قرار شد که برویم غرفه را تحویل بگیریم. البته روز قبل آن را دیده بودیم. خوشبختانه هتلی که داریم، به قاعده ده دقیقه تا محل برگزاری نمایشگاه فاصله دارد. هتل آپارتمان عالی که فقط 11 روز است افتتاح شده. به دوستان می‌گویم وسایل داخل هتل مثل جهیزیه تازه عروس‌ها همه نو هستند و تا حالا استفاده نشده‌اند. تا سه چهار روز قبل از آمدن هتل نداشتیم و این خود معضلی بزرگ برایمان بود. همه دوستان در خارج از فرانکفورت هتل گرفته بودند و می‌گفتند که دیگر همه پر شده و بعید می‌دانیم که به ارزانی بتوانید هتل بگیرید؛ اما شانس آوردیم و چنین هتل عالی که نیازی به سوار شدن به قطار (زیرزمینی آن به آلمانی می‌شود «اوبان» و روزمینی اش می‌شود «اسپان») نداریم. به قیمت خیلی مناسب. دو آپارتمان مستقل و در عین حال تو در تو در هتل «آدینا» شده است حدود 1600 یورو. آن هم در قلب فرانکفورت و نزدیک نمایشگاه کتاب (به آلمانی: بوخ مِسه).

تا حالا تجربه حمل بار برای شرکت در نمایشگاهی خارجی را نداشته‌ام. یکی از مهم‌ترین کارها و در عین حال معضلات شرکت در نمایشگاه های خارجی برای همه شرکت کنندگان همین حمل بار است. خوشبختانه موسسه نمایشگاه های فرهنگی کشور که امسال با تمام توان در نمایشگاه فرانکفورت شرکت کرده است، لطف کرده و قبول کرد تا بارهای ما را همراه بارهای خودشان به فرانکفورت ارسال کند. ناگفته نماند که ما خودمان هم بروشور، به نر، کاتالوگ، اسباب پذیرایی داخل غرفه و خیلی چیزهای دیگر را همراهمان آوردیم. ارسال و دریافت و انتقال بارها به غرفه خودش ماجرایی مفصل دارد.

همه را داخل چمدانی می‌ریزیم و می‌رویم که از غرفه ایران بارها را تحویل بگیریم. هوا پائیزی و عالی است و مهی زیبا همه جا را فرا گرفته. درختها به رنگ‌های دلربای پائیزی در آمده‌اند.

ایران دو سالن در نمایشگاه دارد. یکی پاویون مخصوص ایران که همه ناشران و نمایندگان ایران در آنجا هستند و دیگری غرفه کودک و نوجوان که به همت انجمن نویسندگان کودک و نوجوان گرفته شده است. غرفه ایران همچنان به هم ریخته است و دارند آن را درست می‌کنند. طراحی زیبایی دارد و نسبت به دیروز کار بیشتر پیشرفت کرده. کسانی که توی نمایشگاه کار می‌کنند خیلی جالب هستند. بدون سر و صدا و استرس و داد و بیداد دارند کار می‌کنند. خیلی‌ها موسیقی خودشان را با صدای بلند گذاشته‌اند و خیلی کارگرهای دیگر هم هدفن به گوش دارند کار می‌کنند.

بارها را در غرفه ایران پیدا می‌کنیم و هر چه منتظر دوستان مسئول می‌مانیم کسی نمی‌آید و آن‌ها را با چرخی امانی به سالن 4 (ناشران دانشگاهی) می‌بریم. فکر می‌کنم برای اولین بار است که یک دانشگاه در نمایشگاه کتاب فرانکفورت شرکت می‌کند و غرفه مستقل هم دارد.

کار تجهیز غرفه را آغاز می‌کنیم که خیلی سخت نیست چون از قبل فکر همه چیز را کرده‌اند. فقط یک پرچم دانشگاه را باید برپا کنیم که با دوستان در عین خنده فراوان کار انجام می‌شود. همسایه های غرفه در سمت راست مسکو و در چپ نیویورک و در روبرو توکیو هستند.

غرفه که برپا می‌شود، می‌رویم و آقای عموزاده خلیلی را می‌بینیم که منتظر است بارهای غرفه کودکان را به سالن 3 ببرد. کمک می‌کنیم و بعد از اینکه بارها را با هم بردیم راهی شهر می‌شویم.

در فرانکفورت، چیزهای دیدنی زیادی هست. مهم‌تر از همه معماری مدرن شهر است. خوشبختانه دکتر کیوان جورابچی که استاد معماری دانشگاه خودمان است و عاشق معماری است نکات جالب توجهی از معماری شهر را برایمان می‌گوید. چیزی که توجه ما را جلب می‌کند و ما در شهرهای خودمان نداریم فضاهای شهری است؛ یعنی جاهایی که به وسعت زیادی در نقاط مختلف شهر خالی هستند و مثلا یک تک درخت یا چند نیمکت تویشان هست؛ اما کسی آن‌ها را نساخته و تبدیل به برج نکرده است. همه جای قسمت اصلی شهر سنگ فرش است. مردم به آرامی و شادی در حال تردد هستند. شهر زنده و سرحال و زیبا است. معلوم است که فرهنگ درست اروپایی در همه جا موج می‌زند. فرهنگی که معتقد است:

  • 8 ساعت کار
  • 8 ساعت خواب
  • 8 ساعت تفریح

تفریح آن چیزی است که مردم را به کافه‌ها و رستوران‌ها و شهر می‌کشاند. در تهران هر کسی که در خیابان است هدفی دارد و تقریبا دارد می‌دود. خیابان و شهر هدف نیست بلکه گذرگاهی است برای رفتن و رسیدن؛ اما اینجا خود شهر و خیابان هدف است. می‌شود در این کوچه و خیابان‌های زیبا به دل شهر زد و نشست و رفت و لذت برد.

معماری عمدتا از شیشه و فلز است. مردم از رنگ‌های مختلف بلوند و سیاه و روشن و قهوه ای و فرهنگ‌های مختلف به چشم می‌خورند؛ اما هر کسی راه خودش و لذت خودش را دارد.

کنار خیابان دو جوان با موهای خیلی عجیب با یک سگ نشسته‌اند. چند قوطی جلویشان هست. گدایی سازماندهی شده می‌کنند. جلوی لیوان‌های گذاییشان نوشته، آب جو، ال اس دی، کوکائین و ...؛ یعنی برای هر کدام که می‌خواهی می‌توانی سوا سوا کمک کنی.

تقریبا تمامی برندهای مهم دنیا در این شهر شعبه دارند و جلوه خاصی به آن داده‌اند. شهر را می‌گردیم، قهوه ای در استارباکس معروف می‌زنیم تا آرزو به دل نمانیم. کفترها همه جا هستند. یک میز کنار دستمان خالی می‌شود. تمامی کفترها می‌ریزند سر میز و خرده شیرینی و کیک‌ها را می‌خورند. یکیشان پر رویی می‌کند و می‌آید روی میز ما می‌نشیند. می‌ترسد و می‌پرد. کمی خرده کیک توی دستم می‌ریزم و می‌گیرم جلویش. محتاطانه می‌آید جلو و شروع می‌کند به نوک زدن.

در فروشگاهی، ماشین تسلا می‌بینیم. تماما برقی و فوق العاده شیک و عالی. به قیمت 78.000 یورو.

همه جای شهر مترو هست. زیرزمین و روی زمین. تقریبا در مناطق مرکزی هیچ صدای بوق و ماشینی نیست.

ساعت 3 در دانشگاه فرانکفورت قرار ملاقات داریم. دانشگاهی عظیم که در بین 100 دانشگاه برتر جهان جا دارد. با مترو به آنجا می‌رسیم. عده زیادی می‌بینیم که به آن سمت می‌روند. معلوم است دانشجو هستند. دختران و پسرانی که همه با مترو و اتوبوس می‌آیند. هیچ ماشین شخصی در کار نیست.

دانشگاه یک محوطه فوق العاده زیبا است. اسم دانشگاه فرانکفورت «دانشگاه گوته» است. هابرمارس در این دانشگاه است و هنوز هم حضور دارد. آقای رضا پورجوادی (پسر استاد نصرالله پورجوادی) به استقبال ما می‌آید. با هم می‌رویم و دانشگاه را می‌بینیم. باران شروع به باریدن کرده و رنگ‌های زرد و نارنجی و قرمز پائیز را جلوه دیگری داده. دانشگاه فضاهای عالی دارد. تمامی قسمتهای به اندازه های وسیعی سبزه است و بین آن‌ها درختان و تک درختان خود نمایی می‌کنند. یک دریاچه کوچک پشت ساختمان علوم انسانی دانشگاه هست که از یک پلکان آبشار مانند آبی توی آن ریخته می‌شود. همه جا زیبا و پرتحرک است؛ مانند دانشگاه هایی که توی فیلمها می‌بینی. در کافه رستوران و تریاهای دانشجو و استاد نشسته و در حال خوردن یا گپ زدن یا درس خواندن هستند. بعضی تریاها هم کاملا سلف سرویس است؛ یعنی خود فرد سینی بر می‌دارد و هر چه می‌خواهد در آن می‌گذارد و بعد هم خودش حساب می‌کند و خدمه ای در کار نیست. خودش هم ظرفش را می‌شوید. مثل مترو و اتوبوس که کسی بلیط از تو نمی‌گیرد. هر چند وقت یکبار چک می‌کنند که همه بلیط داشته باشند؛ اما مردم همه بلیط می‌خرند. ما با کارت نمایشگاه از این امکانات عمومی به صورت رایگان استفاده می‌کنیم.

آقای پورجوادی به مطالعاتش در حوزه اسلام شناسی و مسیحیت و پروژه‌اش آشاره می‌کند. بعد از گشت و گذار و دیدن کتابخانه یکی از گروه های آموزشی که کتابخانه ای دو سه طبقه بود، به دیدار رئیس دانشکده که ساعت 4 و نیم قرار ملاقات داشتیم رفتیم. فارسی می‌دانست و قبلا به ایران آمده بود. یک اسفند بافته شده که در خانه های قدیمی ایرانی آویزان است در اتاقش آویزان بود؛ و کلی تابلو و پوستر به خط و نقاشی ایرانی. قبلا به ایران آمده و حتی در قم هم تدریس کرده بود.

صحبت‌های زیادی در مورد کارهای مشترک دانشگاه ما و دانشگاه گوته شد و قرار شد که تفاهم نامه ای به امضاء برسد و پروژه های مشترک به راه بیافتد.

از آنجا که بیرون آمدیم با اتوبوس به منطقه ای از شهر رفتیم که خیابان لایپزیک هم در آنجا قرار داشت. کتابخانه دانشگاه هم کنار خیابان بود. جالب بود که در آن غروبی، مردم دسته دسته به کتابخانه می‌رفتند.

کنار خیابان در جای جای آن قفسه های شیشه ای خیلی شیک کتاب دیده می‌شد. مردم کتاب‌هایی را که نمی‌خواستند در آن‌ها قرار می‌دادند و هر کس که می‌خواست بر می‌داشت.

در خیابان لایپزیک یک رستوران ایرانی «ترش و شیرین» و رستوران و خشکبار «بیژن» بود؛ اما ترجیح دادیم که غذای ترکی بخوریم. من که همه‌اش به دنبال غذاهای عجیب و غریب ولی جدید هستم، «کباب اسکندر» را انتخاب کردم که الحق عالی بود.

آنقدر این روزها راه رفته‌ایم که تا مدت‌ها ماشین سواری تهران را جبران می‌کند. هواه همچنان پائیزی، خنک، تمیز و دلچسب است. چیزی که در ایران به سختی پیدایش می‌کنیم و اگر هوا هم خوب باشد دل و دماغ قدم زدن و پیاده روی نیست.

در اینجا، دوچرخه نقش حیاتی را در زندگی ایفا می‌کند. خانم‌ها دوچرخه سواری نه برای تفریح که برای کار و به عنوان یک وسیله نقلیه جدی از آن استفاده می‌کنند.

در فرانکفورت اگر بتوانی کار با مترو را یاد بگیری هیچ گاه و هیچ وقت درمانده نمی‌شوی.

اینجا فرانکفورت: نمایشگاه بین‌المللی کتاب 2016 (1): مهمترین رویداد فرهنگی دنیا

دم غروبی، وقتی که باد خنک پائیزی برگهای زرد و نارنجی و قرمز درختان خاص میدان گوته را تکان داد و گونه هایم را نوازشی ملایم داد، داشتم با خودم فکر می کردم که حالا، در این لحظه تاریخی من در فرانکفورت هستم. در قلب اروپا. این خیابانهای سنگ فرش و خلوت، درختهایی که شاخه های دراز دارند و در سر شاخه ها یکهو تبدیل می شوند به چند شاخه مثل خوشه انگور، این آدمهای جور و جور و آزادی که هر کدام به سویی می رود اما آرام هستند، همه یعنی اروپا. یعنی یکی از صنعتی ترین و مدرن ترین شهرهای دنیا. جایی که سالها آرزوی دیدن و لمس کردنش را داشتم. حالا اینجا ایستاده ام. روبروی مجسمه گوته. پشت به کامرشیال بانک (CB) (که دکتر جورابچی می گوید یکی از مدرنترین آثار معماری مدرن دنیا به شمار می آید). و رو به تمامی مردمان دنیا که شاید بتوان گفت از هر کدامشان یک نماینده در اینجا در حال تردد است. بلوند و خرمایی و مشکی و قهوه ای و هر رنگ دیگری را که بتوانی تصور کنی در اینجا به ازایش آدم می بینی. یک دنیاشهر زیبا. از شانس خوبم قرعه دیدارش به پائیز افتاده که انگار اینجا شهر پائیز هم هست.

آمده ایم که در نمایشگاه کتاب فرانکفورت شرکت کنیم. نمایشگاه کتاب فرانکفورت در کشور آلمان، یکی از فرهنگی ترین اتفاقات دنیا به شمار می آید. امسال شصت و هشتمین دوره آن برگزار می شود و از تمامی دنیا در آن حضور دارند.

سالها بود که به عنوان یک کتابدار رویای دوری برای خودم ترسیم کرده بودم. رویای دیدار دو اتفاق مهم در رشته ام. یکی ایفلا و دیگر نمایشگاه کتاب فرانکفورت. دومی که امسال محقق شد و باید بدویم و بسازیم که رویای اولمان را هم محقق کنیم. تا کی و کجا بطلبد و بشود آن را هم از نزدیک دید.

در نمایشگاه کتاب فرانکفورت که از سال 1949 تا کنون برگزار شده، نمایندگان حدود 200 کشور جهان شرکت می کنند. ضمن اینکه نمایشگاه به معنای واقعی است. یعنی کسی در آنجا کتاب نمی فروشد. همه آثار را برای معرفی می آورند. اما درصد بسیار زیادی از اتفاقات مهم حوزه نشر دنیا در همین نمایشگاه رقم می خورد. یعنی اینجا نه تنها جایی برای معرفی کتاب است که قراردادهای واگذاری حق مولف و دسترسی و خرید منابع اطلاعاتی و تجارت بزرگ نشر دنیا در آن صورت می گیرد.

این سفر ما ماجرای مفصلی دارد و باید سر حوصله و با جزئیات نوشته شود. اما برای کسی که ساعت 12 شب خوابیده و ساعت 2 و نیم نصف شب بیدار شده و خودش را رسانده به فرودگاه و ساعت 6 صبح پرواز کرده و 5 ساعت پرواز نه چندان راحت ایران‌ایر را تحمل کرده و رسیده فرانکفورت و بعد هم از بعد از ظهر پیاده راه رفته و شهر را دیده، دیگر نوشتن و تحلیل وقایع کمی دشوار به نظر می رسد. امیدوارم که بتوانم گزارشهای خوبی از این سفر مهم برایتان بنویسم. 

بت‌هایی به شکل انسان

آن وقت‌ها که دانشجو بودیم، استادها برایمان بتی بودند. طبیعی هم بود. اغلب سن و سال و کوله‌باری از تجربه داشتند و من تازه دو سه ماهی بود که وارد 18 سالگی شده بودم و از روستایی دور وارد محیطی دانشگاهی و شهری شده بودم. مبهوت دو چیز اساتید بودم. اول شهری بودنشان و دوم قدرت کلامشان. در بهت اول، کفش و لباس، آرایش موها، نوع نشستن، تکیه کلام، نوع ایستادن و چیزهایی از این دست را می‌کاویدم. بهت دوم اما، انگشت به دهان بودم که چطور یک آدم ممکن است این همه مطلب را بداند و درباره هر کدام سخن‌سرایی کند که گاه هم خیلی شیرین بنماید. در مدرسه و دبیرستان؛ معلم‌هایی را دیده بودم که می‌آیند و خارج از کتاب درسی کلامی نمی‌گویند مگر بخواهند فحشی یا متلکی نثارمان کنند. البته بودند معلم‌هایی که رگه‌هایی از دانایی داشتند و در هر فرصتی تلاش می‌کردند ذهن های خواب رفته ما را غلغلکی بدهند و گاهی بیداری به ارمغان بیاورند. اما نه آن‌ها کلامی گیرا و حوصله‌ای همراه با عشق داشتند و نه ما آدم‌هایی بودیم که خارج از دنیای تنگِ خیالات کودکانه چیز زیادی درک کنیم.

اما در دانشگاه قضیه فرق کرده بود. همین که در کل روستا، از آن ته محله پایین تا دره شیرکش -که آخرین آجر محله بالا و نقطه اتصال ده و کوه و رودخانه و شغال‌ها بود- پیچیده باشد که پسر فلانی دانشگاه قبول‌شده، انگار بار امانت کل بشریت محصور در روستا را به دوش تو گذاشته‌اند. پس در درونت غوغایی است که باید توشه‌ای برگیری و نماینده‌ای لایق برای این همه حس خوب هم‌ولایتی ها باشی. پس در به در دنبال آگاهی می‌گردی و از جزئی‌ترین ذره‌های ظاهر گرفته تا عمیق‌ترین مفاهیم علمی و روحی را می‌خواهی درک کنی و در خودت ذخیره کنی که شاید روزی ترا به کار آید.

القصه، هر که را از در کلاس می‌آمد و استاد می‌نامیدند همچون بتی مقدس می‌پرستیدم و تمام هم و غمم را برای کپی کردن او می‌گذاشتم. همین بود که ترم اول هر روز به رنگی و رویی در می‌آمدم. هر هم‌اتاقی یا دوستی از رشته یا دانشکده دیگر را هم که گیر می‌آوردم دائم می‌نشستم و استادهایم را با استادهای آن‌ها مقایسه می‌کردم. این حالت طوری بود که اگر کسی در مورد استادی بد می‌گفت، اگر توانش را داشتم مقابله می‌کردم و اگر توانی نبود، محل را ترک می‌کردم. همین دوست داشتن بت‌پرستانه، عاملی شده بود که امتحانات پایان ترم اول برایم به هفت خوان رستم بدل شود. آن زمان کتاب‌های کتابداری خیلی زیاد نبود و بیشتر کتابی را معرفی می‌کردند و کپی آن نصیب ما می‌شد که هر کدام را چندین و چند بار خوانده بودم و با اینکه کلی از مطالبشان را حفظ بودم اما دریغ از یک جو درک یا قدرت کلامی که در اساتید می‌دیدم. البته احساسی داشت شکل می‌گرفت که بله ما هم چیزهایی می‌دانیم.

اما، پایان ترم اول قضیه را متفاوت کرد. با گذر از چند امتحان خوب و کم آوردن در برخی درس‌ها، فهمیدم که این بت‌ها چندان هم اسطوره‌ای نیستند و همه چیز آن‌ها ستودنی و قابل کپی‌برداری نیست. آن‌ها هم ملغمه‌ای از چیزهای ناب و خوب و کاستی های انسانی هستند. چیزی که بعداً رضا کیانیان در کتاب "شعبده بازیگری" برایم تئوریزه‌اش کرد. چون جان کلام کیانیان در این کتاب این است که آدم ها مجموعه‌ای هستند از محاسن و معایب. و وقتی یک نقش پذیرفتنی می‌شود که مانند انسان واقعی ضعف و قوت شخصیت را نشان دهد نه اینکه صرفا بر خوبی‌ها تکیه کند و مانند سریال‌های ایرانی که همه انسان‌ها در آن‌ها شریف، همه چیز دان و البته صاحب مال و مکنت هستند، یک اتوپیای دست نیافتی ترسیم کند. در ترم ها و سال‌های بعدی تحصیل فهمیدم که انسان‌ها را باید با همه این ضعف و قوت‌ها درک کرد و نیازی به قضاوت کردن هر رفتار و اقدام هم نیست. همین که هستند و تو می‌توانی دل به دلشان بدهی کفایت می‌کند.

البته بعدها که استادها را واقعی تر و خودم را شهری تر یافتم، تاوان افراط اولیه در اسطوره‌سازی را بندگان خدا پرداختند و حسابی از خجالتشان درآمدیم. در این دوره، یکی از لذت‌بخش ترین کارها غیبت پشت سر اساتید و گاه حتی با رذالت تمام ادای آن‌ها را در آوردن بود. کاری که بعید می‌دانم دانشجویان از لذت آن به راحتی بگذرند. اتفاقاً سال گذشته یک روز خوب را با دوستان دانشجو در پارک گذراندیم و پای درد دل و صحبت‌های آن‌ها که نشستیم، خودشان اعتراف کردند که حسابی از خجالت ما در می‌آیند و از کوچک‌ترین تکیه کلام یا تیک و رفتار ما هم نمی‌گذرند و سوژه‌های نابی برای گعده‌های خوابگاه‌های دانشجویی آن‌ها هستیم.

الغرض، حالا که روز اول مهر است و ما هم بعد از ربع قرن تنفس در هوای کتابداری، معلم این رشته شده‌ایم، بیاییم و با خودمان عهد کنیم که تا می‌توانیم اگر اسطوره نیستیم حداقل ردی زیبا و قابل تأمل از ویژگی‌های یک انسان در ذهن دانشجویان باقی بگذاریم.

رفتارهای خوبی که یک استاد باید داشته باشد را اینجا فهرست می‌کنم. شاید خودم هم آن‌ها را نداشته باشم و نوشتنشان به معنای واجد آن‌ها بودن نیست. اما حداقل تلنگری است که هر روز این‌ها را ببینیم و خودمان را با آن وفق دهیم. (سعی می‌کنم یک نسخه‌اش را چاپ کنم و پشت در اتاقم بچسبانم که هر روز آن‌ها را مرور کنم و خودم را از یاد نبرم):

  1. کتاب بخوانیم: جدای از همه ابزارهای فناورانه و رایانه، مشخصاً کتاب کاغذی را دست بگیریم و بخوانیم. اگر نخوانیم به قول جلال آل احمد به "یبوست فکر و اسهال قلم" دچار می‌شویم.
  2. مجله بخوانیم: آخرین مطالب علمی در مجله‌ها می‌آید. حتماً و حتماً شماره‌های تازه نشر یافته مجلات علمی رشته خودمان را تورقی بکنیم. فهرستی از مجلات داخلی و خارجی رشته‌مان را داشته باشیم و مدام به آن‌ها سر بزنیم.
  3. الگو باشیم: ممکن است خیلی از رفتارها را شخصاً نپسندیم یا اینکه به انجام آن‌ها احتیاج نداشته باشیم. اما یادمان باشد که دانشجوها بیشتر از چیزهایی که از ما می‌شنوند، از رفتار ما می‌آموزند.
  4. به کتابخانه برویم: کتابخانه جایی است که هر لحظه می‌شود از آن آموخت. حتی اگر فکر می‌کنیم همه منابعمان را در اینترنت و لپ تاپ در اختیار داریم –که اصلاً چنین نیست- باز هم یادمان نرود که ابزار و محل کار و فکر ما جایی میان کتاب‌ها است.
  5. آموختن را فراموش نکنیم: اگر روزی احساس کنیم که به آموزش و یادگیری احتیاج نداریم، مرگ فکری ما فرا رسیده است. هیچ انسان اهل تفکری نیست که در همه لحظات عمر به یادگیری احتیاج نداشته باشد. هر روز با خودمان فکر کنیم که امروز چه آموختیم.
  6. به‌روز باشیم: افکار، رفتار، ظاهر و همه زوایای زندگی‌مان را مدام چک کنیم که مطابق با شرایط زمانه باشد و در چند قرن پیش گیر نکرده باشیم. مثل آن گفته معروف که: بعضی از آدم‌ها در 30 سالگی می‌میرند اما در 80 سالگی خاکشان می‌کنند.
  7. اهل فکر باشیم: دائم باید به همه چیز دنیا خوب نگاه کرد و در مورد آن تأمل و فکر کرد. هر اتفاقی که بیافتد با تفکر هزار و یک راه حل جدید می‌شود برای آن ارائه کرد. همیشه پنجره فکر بازترین پنجره به خوش منظره‌ترین فضای هستی است. خردورزی و اندیشه ورزی هیچ‌گاه صدمه و ضرری در پی نخواهند داشت.
  8. تحمل داشته باشیم:
  9. اعتماد کنیم: باور کنیم که دانشجوهای جوان هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند. فراموش نکنیم که ما برای آموختن و هدایت آن‌ها است که به این کرسی ها تکیه زده‌ایم. باید آن‌ها را باور کنیم و اعتماد کنیم تا راه ساختن را از دل خرابی‌هایی که به بار می‌آورند پیدا کنند. تا کسی زمین نخورد، راه رفتن نمی‌آموزد.
  10. آراستگی ظاهر را فراموش نکنیم: وقتی هر روز و هر ساعت جلوی چشم یک عده جوان زیباپسند امروزی قرار گرفته‌ای، اول باید ظاهر تو را بپذیرند تا بتوانند با افکار تو ارتباط برقرار کنند. پس، باید ورزش کنیم، خوب بپوشیم و خوب بگوییم که این‌ها ملکه ذهن مخاطبین شود و اسطوره‌ای دلنشین از ما در ذهنشان جای بگیرد.

حتماً این فهرست می‌تواند تا ده‌ها نکته دیگر ادامه پیدا کند و همچنان ناتمام بماند. شما چه نکاتی را می‌توانید به این فهرست اضافه کنید؟