خوشبختی در چشمانداز
فنجان قهوهام را دستم گرفتم و رفتم روی تراس. طعم ولرم قهوه صبحگاهی، با نیم قاشق عسلی که تویش ریختهام در این هوای سرد زمستانی و بخاری که از روی آن بلند میشد، یک آن بارقهای شیرین را به ذهنم انداخت. احساسم در این جمله تبلور پیدا کرد که "خوشبختیهای ما کم نیست". رفت و آمد آدمها را میبینم، بخاری که از فنجانم بر میخیزد آدمها را درون یک دایره از مه قرار میدهد. در دوردستهای مه آلود و غبار آلود شهر، سپیدی محو برفهای کم جان را میبینم. به روزهایی میاندیشم که هوا پاک است و من میتوانم دماوند را ببینم. و فکر میکنم که چه خوشبختی میتواند برای آدمی هتر از این باشد که کائنات درست آن چیزی را که دلش میطلبد در اختیارش بگذارد. یعنی آنقدر در و تختهها را به هم بزند تا یکی نابشان را جور کند و بگذارد در اختیارت. اینجا (کتابخانه مرکزی دانشگاه) هم من یک چشمانداز تا خیلی دوردستها (درست تا دامنههای برفی دماوند) دارم. اتاقی مشرقی که یک تراس دارد. ساختمانی است تقریبا پنجاه ساله که آدمهای باشعور آن در قدیم برای یک قسمتش که خوشبختانه جلوی اتاق من است، یک تراس دراز با یک پنجره تمام قد و شیشهای ساختهاند. درست مثل اتاقم در دانشکده که در یک کنج واقع شده با کلی مشکلات نزدیک در بودن (که اگر روزی فرصت شود آنها را خواهم نوشت) اما بزرگترین حسنش که همیشه بابت آن خوشحالم و شاکر، این است که وقتی به صندلیام تکیه میکنم و از پنجره بیرون را تماشا میکنم تا نوک قله توچال را میبینم. حتی در روزهای آفتابی زمستان میتوانم برق چوب اسکیها را هم ببینم. یا انعکاس نور روی کابینهای تلهکابین را که مردم را بالا و پائین میکنند. باز هم درست مثل چشمانداز مدهوش کننده خانه پدری. وقتی که زمستان میشد و هوا سرد بود و زیر کرسی رفته و لحاف کرسی کلفت را تا زیر چانه کشیده بودم و بیرون را تماشا میکردم، نیمیاز یک کوه بلند و یک دشت وسیع پر از درختهای بادام وحشی و ... را میدیدم. از در که بیرون میآمدم در سمت مشرق درهای بلند با کوههای بلندتر و پر از برف را در دوردست میدیدم و در مغرب که همیشه مرا شیدا میکرد، یک دشت وسیع که تا چشم کار میکرد ادامه داشت و پر از درختان سرسبز بود و در انتهای محو افق کوههایی که محصورش کرده بودند. وقتی به تپه پشت خانهمان میرفتم غرق در رویای این چشمانداز سبز درختان میشدم که مثل یک تشک از دره های کوه شروع میشد و تا ته افق کشیده میشد و همیشه فانتزی کودکیام این بود که یک روز بشود یک پتو روی این تخت درختان بیاندازم و آنجا لم بدهم.
در کتابخانه ملی، عاشق سرای پژوهش شماره 3 بودم. چرا که از پنجره آن اول مجسمه فردوسی، بعد بزرگراه همت، بعد بخشی از تپه های عباس آباد و در نهایت کل شهر را تا انتهای کوه های رد شده از فیروز بهرام و ... میدیدم. یک ویوی ابدی جانانه.
من عاشق چشماندازم. یعنی ذهنم کل نگر و قیاسی است. اول باید کل یک چیز را بفهمم و در نظر مجسم کنم و بعد بروم سراغ جزئیاتش. تا آن کل شکل نگیرد نمیتوانم قدم از قدم بردارم و اگر هم بردارم تا آخرش به دلم نمینشیند تا به آن کل برسم. از فلسفه، نگاه گشتالتی، قیاسینگری، رئالیسم خداگونه، هستیشناسی و هر چیز کل نگر دیگرش را بیشتر دوست دارم. مثل خود همین فلسفه که قرار است کلیت هر چیز را به ما نشان بدهد. وقتی به کره جغرافیایی نگاه میکنم، عاشقش میشوم و از دیدن این کل جهان حیرت و لذت توامان میبرم. آخر خیلی هیجان انگیز است که آدم کل دنیا، همه همه جهان و کل تمام هستی را بتواند یکجا ببیند و آن شکل کروی اعجاب انگیز را با همه پستی و بلندی و سبزیها و آبهایش نظاره کند و یک شمای دور از آن را در ذهن جای دهد.
این نگاه کل نگر، خیلی چیز خوبی است و من بابت آن از تعبیه کننده اش در وجودم متشکرم اما خب، به قول روباهه شازده کوچولو "همیشه یک پای بساط لنگ است" و مشکلاتی هم پیش میآورد. مثلا، هر کاری را میخواهم بکنم نمیتوانم کورمال کورمال شروع کنم و از یک جایی بدون شناخت کل آن دست به کار شوم. و همین باعث می شود که بعضی کارهایم عقب بیافتد تا بتوانم به آن کل برسم. خیلیها را دیده ام که تا موضوعی پیش میآید بلافاصله دست به کار میشوند و بی توجه به کلیت و چشمانداز و آینده آن کار، اقدام میکنند. آنها سریع کارشان را تحویل میدهند. اما معلوم نیست نتیجه چه باشد. ولی آدمهای کل نگر، اول باید خوب روی موضوع مطالعه و غور کنند و شناختی دست کم نسبی از اجزاء و زوایای آن به دست بیاورند و بعد دست به عمل بزنند. چرا که اگر غیر از این باشد، کاری اتفاق میافتد که خودش به تنهایی خوب است اما معلوم نیست در کنار سایر اجزا چه نقشی را ایفا کند و چه نتیجهای به بار بیاورد. درست مثل یک ماشین که ممکن است یک پیچ یا چرخ دنده آن خیلی عالی و خوب باشد اما در کنار آن چرخ دنده های دیگری باشند که خوب و عالی نباشند و هنگام کار، کلی مشکلات پیش بیاید.
این معضلی است که در علم و پژوهشهایمان هم دیده میشود. استاد یا استادان بلندمرتبه ای را میشناسم که با همین رویه استقرایی و جزئی نگری کار میکنند و تا حالا هم کار کرده اند. یعنی، بلافاصله کاری را آغاز میکنند و از آن یک مقاله هم استخراج میکنند و منتشر میکنند و ترفیع و ارتقاء هم میگیرند. اما اگر از آنها بپرسی این کار به چه دردی میخورد یا با چه در ارتباط است یا کلا چه هدف بلندمدتی را دنبال میکند، پاسخی موجود نیست. به همین دلیل هم تحلیلی پشت آن نیست و نمیتوانند اوضاع را تفسیر و تحلیل کنند و از دل آن تفسیر و تحلیلهای مبتنی بر واقعیت، راهکارهای علمی و ثمربخش ارائه نمایند. همین معضلی که الان جامعه ما با آن دست به گریبان است. یعنی نداشتن نگاه فلسفی، کل نگر، راهبردی (استراتژیک) به دنیا و کارها.
حاتمیکیا درباره فیلم دیدهبان میگفت، آدمهایی که از بالا به دنیا نگاه میکنند مثل خلبانها، ماموران مراقبت بر روی برجهای بلند یا دیده بانها، نگاهشان با دیگران فرق میکند و یک جور وسعت نظر در شخصیت آنها لانه میکند. یا پائولو کوئیلو در کتاب "سفر به دشت سنژاک (ستارگان)" تکنیکی را که از کولیهای دوره گرد آموخته معرفی میکند که بر اساس آن شما وقتی میخواهید همه حرکات و جزئیات را زیر نظر داشته باشید به جای تمرکز روی یک قسمت به افقی دوردست نگاه کنید و متمرکز روی آن باشید، بعد از یک مدت خواهید دید که هر حرکت یا اتفاق جزئی ناخودآگاه در چشم شما ثبت خواهد شد و از نظرتان پنهان نخواهد ماند. سه کار در دنیا هست که هر کس بخواهد تفکر قیاسی خود را تقویت کند باید با آنها یا یکی از آنها دمخور شود: ریاضیات، شطرنج و فلسفه.
نگاه قیاسی، کل نگر، هستی شناسانه و ... این کمک را میکند که ما دنیا را بلندمدت تر، کیفی تر و روشن تر کشف کنیم و از یک سو بدانیم ما ذره ای کوچک در این عالم هستیم و خیلی به خود غره نشویم و از سوی دیگر، بدانیم که چگونه باید این فرصت کوتاه عمر را صرف اموری کنیم که کل هستی را ولو به اندازه حرکت یک میلیونیوم ذره تغییر دهد (چه ادعای بزرگی).
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...