رویای او: روياي به حقیقت پیوسته  

در اغلب كتاب‌هاي روانشناسي و موفقيت، كه در سالهاي اخير شمار آنها به شدت فزوني يافته و مشتريان فراوان پيدا كرده اند، يكي از نكات كليدي موفقيت كه در اكثر آنها تكرار مي شود، هدف‌گذاري و تمركز بر روي آن است. اين كتابها تاكيد مي كنند براي هدف و دستيابي به آن بايد دائم به آن انديشيد و تمامي عوامل و عناصر را براي حصول آن به كار گرفت. گروهي ديگر نيز اين هدف را با رويا توصيف مي كنند و وجه خيالي ذهن بشر را مبدع و خواهنده آ‹ مي خوانند. روياپردازي و زندگي همسو با رويا، مركز ثقل گفته ها و نوشته هاي بسياري از صاحب نظران موفقيت و كاميابي است. اگرچه خواندن كتابهاي موفقيت و تمرين رويايي زيستن لذت بخش است و انسان را به دنيايي زيبا رهنمون مي شود كه انگيزه و جهدي مضاعف را باعث مي گردد، اما همراه شدن با يك رويادار و كامياب واقعي در دستيابي به روياهاي زيبا و بزرگ كه حي و حاضر است و شما را با تمامي جزئيات رويايش، از شكل گيري تا دستيابي همراه مي كند، لطف و صفاي ديگري دارد.

اين روياپرداز شيرين سخن كسي نيست جز "انوشه انصاري". كسي كه رويايش، زندگي سراسر ماجراي او را رقم مي زند و او را مي كشاند تا اوج قله هاي خواستن. اخيرا خواندن كتاب "رویای من: انوشه: دختر ایرانی و پیشگام فضا" را به اتمام رساندم.  در سطر سطر اين كتاب شيرين و جذاب، سرنوشت يك روياي بزرگ از زمان شكل گيري تا تكامل نهايي و وقوف به حقيقت را بازخواني مي كنيم.

انوشه، كه زندگي سراسر رنج را، به خصوص در سالهاي نوجواني و جواني پشت سرگذاشته، در عمل به ما روياپردازي و هدف گذاري را مي آموزد. او به ما ياد مي دهد كه اگر رويايي حقيقي داشته باشيم، به مركز ثقل انديشه و عمل ما بدل شده و هر آنچه داريم را با خود هماهنگ و همراه مي سازد و ما چاره اي جز پذيرفتن و زندگي و به حقيقت رساندن آن نداريم.

درس ديگري كه در كنار لذت خواندن يك متن روان و جذاب، از اين كتاب عالي مي گيريم اين است كه در همين خاك ايران و در كوران سخت ترين شرايطي كه براي او به وجود آمده چون طلاق، انقلاب، جنگ، مهاجرت، بي خانماني و سرگرداني تا شروع تحصيل در يك كشور غريب و صاحب زباني بيگانه، مي توان همچنان به رويا توسل جست و يگانه راه نجات زندگي سخت و دشوار را در همين رويا كاويد. انوشه، رويايش را به سان چراغ دريايي براي ناخداي كشتي پذيرفته بود و همواره فقط به سوي آن حركت مي كرد تا از راه اصلي گم نشود و عاقبت هم به ساحل آرزوهايش دست پيدا كرد.

وقتي انوشته به فضا رفت، من درگير درس و مشق دكتري در اهواز بودم. اگرچه اخبار او را دنبال مي كردم اما هرگز عمق و هيجان موضوع را درك نكردم و حسي را كه الان بعد از خواندن اين كتاب دارم نداشتم. الان وقتي به سايت او  و اخبار زمان آن اتفاق سر مي زنم و به دنبال نام انوشه انصاري به هر سايتي سرك مي كشم، دريغ و حسرتم دو چندان مي شود كه چرا اين ماجراي مهم را كه در زمان حيات من اتفاق افتاده و معلوم نيست كي دوباره تكرار شود، درك نكرده‌ام. دريغ مي خورم كه چرا من جزء يكي از چند ميليون نفري كه براي او پيغامي به وبلاگ فضایی اش فرستادند نبودم.

هر كلمه انوشه در مورد ايران و مشهد (زادگاهش) و ايراني بودنش، اشك شوق در چشمهايم مي جوشاند و بيش از پيش ايمان مي آورم كه :

                   تو قدم در راه نه و هيچ مپرس                         ره خود بگويدت كه چون بايد رفت

********

 اين مطلب را در ساعت سه و نيم نيمه شب در حالي كه به عنوان همراه يك بيمار در بيمارستان ميلاد بودم نوشتم. اگر جملات آن طور كه بايد باشد نيست، به خاطر خواب آلودگي و نيمه شب است. الان هم در كتابخانه بيمارستان ميلاد در حال تايپ و گذاشتن مطلب در وبلاگ هستم.

از سركار خانم پاكدامن كه اين كتاب را معرفي كرده و به من امانت دادند و همچنين سركار خانم رباطي، مسئول محترم كتابخانه بيمارستان ميلاد كه اجازه دادند از اينترنت استفاده كنم و این پست را بگذارم و كتابخانه را بازديد نمايم كمال تشكر را دارم.

اتفاقا اين چند سطر زير ميز اطلاعات بيمارستان كه من پشت آن در حال نوشتن بودم درج شده بود كه ديدم سخت با اين مطلب هماهنگ است:

خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم...

تو اي والاترين مهمان دنيايم...

شروع كن: يك قدم با تو

تمام گامهاي مانده اش با من....

براي اطلاعات بيشتر در مورد كتاب، سايتهاي زير مفيد هستند:

http://www.sababook.com/view.php?page=viewnews&id=1696
http://www.sababook.com/view.php?page=viewketab&id=630
 

آن خوشی­های از دست رفته...

این دلگفته را سرکار خانم فاطمه پازوکی، قبلا یعنی فروردین 89 برای دلگفته‌ها نوشته بودند که منتشر هم شد. اما از بخت بد، متاسفانه چند پست از وبلاگ خود به خود حذف شد و هر کاری کردیم امکان بازگشت آن فراهم نشد. این مطلب را اخیرا پیدا کردم و با اجازه ایشان مجددا منتشر می کنم. امیدوارم که دوستان دیگر هم قابل بدانند و اگر دلگفته‌ای دارند برای انتشار ارسال کنند.

*******

آن خوشی­های از دست رفته...

چند روز پیش یکی از دوستان ایمیلی زد مبنی بر اینکه خط موبایلش رو فروخته و تا اطلاع ثانوی موبایل نداره و زنگ و اس ام اس تعطیل!!!

وقتی ایملیش رو خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مگه میشه! حالا می خواد چی کار بکنه!؟ همه کسانی که شماره ش رو داشتن چی کار بکنن؟ چه جوری از این به بعد پیداش کنن. همه که ایمیل ندارن تا خبر خط جدیدش رو بهشون بده. تا یه مدت حتما نا پیداست. یه عده ای حتما دیگه پیداش نمی کنن. یاد این فیلم قدیمیا افتادم که طرف، دنبال دوستش می گشته و فقط یه  آدرس قدیمی ازش داشته اما وقتی میره دم خونه شون میگن ... اینا خونه شونو فروختن و از این محل رفتن و اون طرف می‌مونه و یه دست گل پلاسیده سر کوچه!

بعدش به خودم گفتم می بینی چقدر وابسته شدی!؟ انگار نه انگار که هفت سال پیش اصلا موبایلی نداشتی! یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم بابا یه خط و مامان یه گوشی بهم کادو دادند، اون اوایل اصلا فکر نمی کردن روزی اینقدر به اون دلبسته و وابسته بشم. از اون موقع شاید خیلی نگذره اما الان فکر می کنم مگه میشه بدون موبایل هم زندگی کرد!؟ هیچ وقت امکان نداره گوشیمو جا بذارم با اینکه آلزایمره خفیفی دارم. حتی اگر خونه جا بمونه از هر جای مسیر برمیگردم و برش میدارم یه بار هم گفتم که با پیک برام بفرستنش دانشگاه. با خودم فکر میکنم مگه میشه بدون موبایل یک روز رو به سر کرد!؟

برای چند روزی می خواهیم بریم سفر. همه چی رو بر میداریم. چمدانها بسته و خوشحالیم. تنها ناراحتی که باعث میشه بخواهیم زودتر برگردیم اینه که از اینترنت به دوریم! در سفر هم در اولین فرصت کافی نتی را پیدا میکنیم و ایمیل و وبلاگهای مورد علاقه را چک میکنیم....

اصلا نمی فهمم که بیش از یک ساعتی به مشاهده ایمیلها و پاسخ به آنها گذشته.  اصلا نمی فهمم که هنوز صبحانه نخورده ام. نمی فهمم که چای سرد شد.

اولین سوالی که در برخورد و آشنایی و دوستی از طرف مقابلم می پرسم اینه که آی دیت چیه؟ و احتمالا اگه بعدا دیدیم که به درد ادامه دوستی با هم (از طریق رد وبدل کردن ایمیها) می خوریم میگم شماره تو برام ایمیل کن. منم یه میس کال بهت می اندازم تا شماره مو داشته باشی. شماره خونه شونم داشتیم یا نداشتیم مهم نیست.

با اینکه پنج شش سالی بیشتر نیست که به طور جدی! ایمیل دار شدم اما احساس میکنم چه وابستگی شدیدی بوجود اومده. اگر یک روز ایمیلم رو چک نکنم شاید بیشتر از اینکه نماز صبح ها خواب می مونم عذاب وجدان داشته باشم.

جدیدا هم که موبایلها اینترنت دار شدن و احساس می کنم بشریت یک گام دیگر به سمت وابستگی به نت برداشته! وقتی از سر کار به خونه میام با اینکه نیم ساعتی بیشتر از سر کار (و آنلاینی لاینقطع در طول روز!) نگذشته اگه توی ترافیک بمونم و اندکی فرصت و تامل دست بده با موبایل کانکت میشم و ایمیلم رو چک می کنم. حتی اگه ایمیلهای فرواردی رسیده باشه نگاه می کنم تا اینباکسم صفر بشه. اگه کسی برام پیغامی گذاشته باشه که باید همون موقع جواب بدم. حتی شده با فونت فینگلیش (چون گوشیم فونت فارسی تو نت نمی زنه!)

بعضی وقتها که در برخی فرمهای اداری (و مثلا فرم عضویت در کتابخانه) می نویسند آدرس پست الکترونیکی و طرف مقابل می گوید: می تونم این قسمت رو پر نکنم؟، یا ایمیل ندارم! چهارشاخ می مونم و دوباره می پرسم: ایمیل ندارین؟ میگه: نه! راستش یه بار خواهرم یه دونه برام درست کرد بعد چک نکردم پسوردش هم یادم رفت بعد دیگه حالا ندارم! بهش میگم: خانوم پولی که نیست خوب یکی دیگه درست کن! میگه آخه وقتش رو ندارم! چهار تا شاخ دیگه در میارم میگم: مگه میشه بدون ایمیل هم زندگی کرد!؟

اینها همه اون چیزهایی بود که ناخواسته بعد از خوندن اون ایمیل "فعلا موبایل ندارم" نا خواسته قلمی شد. بعد با خودم فکر کردم که تو این چندساله چقدر ناخواسته وابسته به چیزهایی شدیم که نداشتنش قابل تحمل و حتی باورکردنی هم نیست.

یادمه مامانم یک بار از سختی هایی که در دوران دانشجویی اش با وجود اشتغال و تاهل و یک بچه شیطون (یعنی من!) داشت می گفت. و می گفت که وقتی که از سر کار به خونه می اومدم اولین کاری که می کردم این بود که با مانتو می رفتم تو آشپزخونه و دو پیمونه برنج می شستم و گوشت یا مرغ رو از یخچال می ذاشتم بیرون. بعد می رفتم و لباسهامو عوض می کردم و به تو (یعنی من) می رسیدم و ...  و من دقت کردم که ببینم اولین کاری که بعد از اومدن به خونه انجام میدم چیه؟ و فهمیدم اولین کاری که می کنم اینه که مودم رو روشن میکنم! بعد کامپیوتر رو، بعد لباسهامو در میارم. تو این مدت ویندوز بالا اومده، میرم اینباکسم رو چک میکنم. و ...

یادم میاد بچه که بودیم یه دوست داشتم اسمش "طلا" بود. (اسمش عجیب بود واسه همین هنوز یادم مونده وگرنه باید کلی تو فیس بوک و 360 می گشتم تا پیداش کنم!) من و طلا دوستای صمیمی بودیم. یکی از کارهایی که انجام میدادیم این بود که برای هم نامه می نوشتیم. (اینقدر خونه هامون به هم نزدیک بود که نامه هامون رو تو یه صندوق پست می انداختیم!) با اینکه خونه شون نزدیک خونه مون بود اما ذوق داشتیم که برای هم نامه بنویسیم و بندازیم توی صندوق پست تا نامه رسون در بزنه و برامون نامه بیاره. گاهی توی پاکت نامه برای هم گلبرگهای گل سرخ، یاس یا شب بو یا گل همیشه بهار خشک شده (بوسیله تکنیک لای کتاب گذاری، اون موقع هنوز از این گل خشک سوسولیا مد نشده بود)  می ریختیم تا طرف مقابل وقتی پاکت رو باز کرد گلها رو ببینه و با عطرش خوشحال بشه. نمی دونم چی شد که دیگه اون نامه نگاری ها تعطیل شد. فکر کنم از زمانی که ما از اون خونه رفتیم اینجوری شد، یا زمانی که دبیرستانی شدیم و کنکوری خون! دیگه نه من از اون خبری دارم و نه فکر می کنم اون از من. چون اونها هم بعد از مدتی از اون خونه رفتند.  با اینکه شماره تلفنمو بهش دادم اما یکی دو بار بیشتر تلفنی با هم صحبت نکردیم و اون موقع هم فکر نمی کردم که یه روز دلم برای اون نامه نگاری ها و روزهای خوب تنگ بشه .

یادمه اواخر دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان یکی از مشاجرات من و خونواده ام تماسهای تلفنی ممتد و طولانی بود که با همکلاسیها داشتیم. مامانم میگفت مگه توی مدرسه همدیگه رو ندیدین که اومدی خونه هم با هم صحبت میکنید!؟. اما ما اصلا حرفامون تموم نمی شد و باید حتما توی خونه هم با هم حرف می‌زدیم. این تب هم با رسیدن سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی فروکش کرد و جای خودش رو به مطالعه درسها برای کنکور داد. الان اصلا وقت و حوصله تلفنی صحبت کردن رو ندارم.

برای تبریکها و حتی تسلیتها اس ام اس می فرستیم، ایمیل می زنیم، برای تایید میسد کال، برای خبر دادن آف و ...

بارها آرزو کرده ایم که ایکاش زندگی دکمه Undo داشت، کاش توی خونه، کشوها و کمدها  دکمه Search بود، کاش می شد مطالبی که توی ذهنمون هست رو Bookmark کنیم. کاش هر وقت و هر جای زندگی F1 می زدیم یکی ظاهر میشد و Help می رسوند. کاش می شد بعضی از آدمها، بعضی خاطرات و اتفاقات رو Shift+Delete کرد. کاش ...   

چقدر کم صبر شده ایم. چقدر کم طاقت. چقدر گریزون از خود و دیگران. تکنولوژیها با همه لطفی که داشته‌اند بسیاری از لذت ها را از ما گرفته اند. مثل لذت باز کردن یک پاکت نامه. حتی باز کردن یک کتاب و بو کردن عطف آن قبل از خواندن (بس که ای. بوک خوان شده ایم)، لذت شنیدن صدای یک دوست قدیمی و آب شدن قند در دلمان از شندیدن حرفهای او که مثل یک مخمل نرم و زیبا روی پوسته روحمان کشیده می شود. لذت منتظر شدن برای دیدن دلدار، لذت گوش کردن به صدای قلبمان که چند قدم دیگر او می رسد و قدمهایش را بشماریم تا سر و کله اش پیدا شود. چرا که به محض لحظه ای چشم انتظاری یکسر اس ام اس می زنیم که: کجایی؟ چقدر مونده برسی؟ ترافیکه؟ الان کجایی؟ داری میای و...

بسیاری از لذت ها را از ما گرفته اند و یا شاید بهتر باشه بگویم خودمان از خودمان گرفته ایم. شاید باید این لذت ها هم به خاطره ها بپیوندند تا روزی با یک حس نوستالژیک زیبا و صدایی آغشته به اندوهی مبهم برای نوه هامان از آن روزهای دور بگوییم و نوه دلبندمان چشمهایش را ببندد تا بتواند آن ها را مجسم کند...

*****

بخشی از نظرات آن پست از بین رفته، در نظرات پست بعدی به نشانی زیر تکرار شده است. (قابل توجه دوستانی که می خواهند نظر الانشان را با نظرات آنوقتشان مقایسه کنند)

http://zabedini.blogfa.com/comments/?blogid=zabedini&postid=81&timezone=12600