کتابفروشی که هیچ وقت کرکره اش بالا نرفت
زير همان درخت اقاقياي هميشگي که حالا ديگر شده مثل دفتر کارم و همه قرار و مدارهاي با دوستانم را آنجا مي گذارم، نشسته ايم. وقتي کسي را به اينجا دعوت مي کنم که عموما از دوستان قديمي و صميمي هستند، همه اش ياد کافه دو فلور پاريس مي افتم. همانجا که ژان پل سارتر و سیمون دوبوار مي نشستند و مي نوشتند و ملاقات کنندگانشان را مي ديدند و مثل دفتر کارشان شده بود و آنقدر در آن کافه به آنها تلفن مي شد که صاحب کافه يک خط تلفن اختصاصي برايشان کشيد. حالا اينجا هم تقريبا همه آن شرايط را دارد البته بدون تلفن و پذيرايي و سقف و نور. هر چه باشد بهتر از در به دري است و همين که اسم پاتوق گرفته و هر کسي که دنبالم باشد مي داند چه ساعتي از روز يا شب مي تواند اينجا پيدايم کند يک جور ديسيپلين مخصوص به خودش مي گيرد.
امشب ماهان آمده و نشسته روي نيمکت فلزي پارک که حالا ديگر به عنوان پاتوق يک پتوي نازک که غنيمتي از هواپيماست و بالشي که از خانه عزيزجون آورده ام اسباب راحتي مهمانها را فراهم مي کنند. آمده بود براي کارهاي اداري پرونده اش و گفت که يکي دو روزي تهران است و خيلي دوست دارد که مرا و اگر بشود رفيقهاي قديمي ديگر را هم ببيند. بچه ها هيچ کدام برنامه شان جور نشد و راستش خودم هم خيلي خوش نداشتم که اين ديدار بعد از 14 سال خيلي شلوغ باشد. دوست داشتم بنشينيم و حسابي دلي از عزاي خاطره هاي دور در بياوريم. به همين خاطر خيلي هم جوري تلفنها را نزدم که کسي رغبت کند بيايد.
موهايش کاملا جوگندمي شده بود. کمي عقب رفته بود اما همچنان موي زيادي براي اين سن و سال داشت و به نسبت بچه هاي ديگر همکلاسي که بيش از 80 درصدشان الان به جاي شامپو از شيشه شور براي کله طاسشان استفاده مي کردند، يک نمونه موفق به شمار مي آمد. چقدر آن وقتهاي بيست و يکي دو سالگي به موهايمان حساس شده بوديم و نگران طاس شدگي هاي بعدي بوديم. حالا آينده آن خاطره هاييم. از من و زندگي مي پرسد، از خودش مي گويد با همان شوري که داشت اما جاافتاده و سنگين تر.
از زمين و زمان مي گوييم، گلايه مي کنيم، سياست را نقد مي کنيم، يک جورايي همديگر را محک مي زنيم، گوشه چشمي به وضعيت کنوني هم داريم، اما هر چه مي کنيم خاطره هاي مشترک و فراوان دوران دانشجويي از يک جايي راه خودشان را به حرفها باز مي کنند. هميشه همينطور است. آدمهايي که در يک نقطه از زمان و مکان با هم رفيق مي شوند و زندگي مي کنند و بعد بينشان فاصله مي افتد، وقتي به هم مي رسند، از هر چه بگويند و هر چه کنند، آن عامل پيوند دهنده بزرگ يعني خاطره هاي گذشته هميشه حضور سنگيني در زندگيشان دارد. شيرين است و مثل يک مخدر آدم را آرام مي کند و مي رساند به آنجا که در مي آيد و مي گويد: "يادش بخير، بهترين دوران عمرمان بود، تو کدوم خاطرمون رو از همه بيشتر يادته؟". فکري مي شوم که واقعا کداميکي از آنها از همه شيرين تر است و قابل گفتن؟
خودم را دراز کشيده روي پتوي پلنگي که مثلا نرم کننده موکت نازک و سفت کف خوابگاه است، مي بينم در حالي که کتاب تکثير شده فرانسه را در دست دارم. هفته بعد امتحانات شروع مي شود و ديگر نمي شود بيخيالي طي کرد. آخرين قلپ چاي در شيشه مربا، که به جاي ليوان استفاده مي کرد را سر کشيد و شيشه را گذاشت توي سيني که هميشه زير تخت بود. دهانش را پاک کرد و گفت من خيلي بهش فکر کردم. فکر نمي کنم بگيره. نه سرمايه داريم و نه تجربه يا کسي که حمايتمان کنه.
دوباره جمله J'ai mal à la tête[1] را خواندم و سعي کردم که معنيش را به ياد بياورم که ادامه داد: حالا بين اين همه شغل چرا کتابفروشي؟ کي توي اين مملکت کتاب مي خره؟
شما اینجوری فکر می کنید؟؟؟...
[1] . سرم درد مي کنه
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...