اینجا آستانه (قزاقستان) 14: ایفلای 89 – پچ پچ کروسان به سان همشهری
مالهای مدرن که مامن تمامی برندهای زنده دنیا هستند و ما از دیدن اسم آنها در مملکت خودمان محرومیم، فقط نقش "وای چقدر قشنگه" و "عجب کیفیتی داره" رو بازی می کنند که باید ببینی، تحسین کنی، حسرت بخوری و بعد بگردی توی بازارهای سنتی و مشابه آنها را پیدا کنی. چرا که قیمتهای سرسام آور آنها احساس آمریکا بودن "که هیچ غلطی نمی تواند بکند" را در تو زنده می کند. یک نمونه اش اینکه در همان مرکز خرید نزدیک اکسپو یک بستنی کوچک با دو اسکوپ 1540 تنگه (هر تنگه 177 تومان که چیزی نزدیک به 280 هزار تومان) شد که در مقایسه بستنی 50 هزار تومانی گنده در مملکت خودمان (البته مرداد 1404) چند برابر به حساب می آید. دو شب پیش از راننده سفیر که ما را می برد برای ضیافت رسمی جناب سفیر در مورد بازار سنتی پرسیدیم و زبیدالله خان (راننده) گفت که بازار سنتی خوبی داشتیم به اسم بیگ شاگهای یا شینکت (اینترنت جهانی ندارم که اسم دقیق را پیدا کنم) ولی افسوس که در آتش سوخت.
ساعت حدود 3 و نیم بعد از ظهر روز جمعه 31 مرداد 1404 بود که امورات مرتبط با کنگره تمام شد. یعنی آخرین گام یعنی تور بازدید از کتابخانه دانشگاهی در دانشگاه اوراسیا هم به پایان رسید و با دوستان جدیدی که در این کنگره 89 ایفلا پیدا کرده بودیم خداحافظی کردیم و آرزوی دیدار در کنگره های بعدی را روانه جعبه آرزوهای هم کردیم.
با همان اتوبوسی که ما را از محل برگزاری یعنی اکسپو و هتل هیلتون آورده بود برگشتیم و از آقای راننده خواهش کردیم که در سنترال پارک ما را پیاده کند. سنترال پارک با ورودی فواره های روی زمین و طراحی دیواری مینیاتوری با کاشی های ریز مانند سونا و جکوزی ها منظره ای مدرن و سنتی را تلفیق کرده بود. فواره های ریز روی زمین که با ریتمی آب پاشی می کردند مثل پارک آب و آتش خودمان بود که سالها پیش روزهایی خودنمایی کرد و چون شائبه شادی جوانان را با خود داشت که مدتهاست در مملکت ممنوع بوده، به سرعت خاموش شد و دیگر نه از آتشش خبری شده و نه آبی که روی آتشی بپاشد.
دوری در سنترال پارک زدیم و چون آخرین روز بود و نمی شد وسوسه دل انگیز بازار را نادیده گرفت، نشانی بازارها را از ملت گرفتیم و خواستیم تاکسی یاندکس و این درایو بگیریم که دیدیم نمی شود. گارسن یک کافه که کم سن و سال بود اما انگلیسی خوب می دانست با خوشرویی و شوق، روی گوشی خودمان یاندکس گرفت و راهنمایی کرد کجا برویم. مثل همیشه یک تاکسی شورولت آمد و ما را به مقصد رساند.
بازار آرچام، جایی شلوغ و پرتردد بود مثل مولوی و شوش و نسبتا کثیف هم بود. یعنی با قسمتهای شیک و شیشه ای و لاکچری شهر متفاوت بود. البته که در همین پاساژهای شلوغ هم فروشگاه های برند بود اما مغازه های معمولی هم داشت که آدم فکر کند شاید بشود چیزی از آنها خرید. اما اینگونه نبود و واقعا نمی شد چون خیلی گران بودند و آدم مقایسه می کرد که با همین مقدار پول در مملکت خودمان می شود دو یا سه تا شلوار یا تیشرت و کفش خرید. اما چیزی که کمی آدم را قلقلک می داد اصل بودن جنسها بود که در دیار خودمان سالهاست جنس اصل به رویایی دور و دست نیافتنی بدل شده است.
اولین کاری که کردیم این بود که انرژی لازم را کسب کنیم برای بازار گردی و در طبقه 5 همان پاساژی که بودیم رستورانی پیدا کردیم. پیتزا و سوپ قارچ و ماهی سفارش دادیم که طعم خوبی هم داشت و در فضایی خاص هم سرو می شد. رستورانی بود که تمام در و پیکرش با گلهای مصنوعی و سبزه های غیرطبیعی تزئین شده بود.
بازاری پر جنس بود که مصداق بارز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد بود. از همان طبقه پنجم طبقه به طبقه پائین آمدیم و تلاش کردیم چیزی بخریم اما در هر طبقه حجم دعاهایی که به جان اقتصادسازان مملکت می فرستادیم بالا و بالاتر می رفت. بچه ها سفارش کفش داده بودند که در نمایندگی نایکی در "راه ابریشم" 80.900 تنگه (معادل 14 میلیون تومان. هر تنگه 177 تومان) می شد. در این بازار کفش کتانی نسبتا مناسب چیزی بین 7 تا 22000 تنگه (حدود 3 تا 4 میلیون تومان) بود. یک پیراهن معمولی زنانه بین 8 تا 15000 تنگه قیمت داشت.
در پاساژ دیگری که شبیه بازار روز بود اجناسی مثل میوه جات، خشکبار، شیرینجات و برخی لوازم اولیه زندگی فروخته می شد. اغلب فروشنده های دکه ها خانم بودند. برخی از قیمتها برای ثبت در تاریخ را در اینجا می نویسم: چای تاشکند 1500 تنگه (چای معروفی در قزاقستان است)، حلوا 3500، ژله انبه 1700، بادمجان 400 تنگه (71 هزار تومان)، خیار 500 (88 هزار تومان)، یک چیز سبز رنگ مثل گوجه سبز دیدیم اما خوشه ای بود، پرسیدیم و گفتند انگور کره ای است که خیلی درشت و قشنگ و عجیب بود و کیلویی 500 تنگه (88 هزار تومان) قیمت داشت. مغز گردو 5000 تنگه (885 هزار تومان)، پسته 7000 تنگه (1.240.000 تومان)، گردوی برزیلی که پوستی سفید و کشیده داشت و خیلی پوست نازک بود که مغزی پر داشت. پایان بندی بازارگردی و خرید اما خیلی جالب درآمد. در یک مغازه ای که خوراکی و تنقلات را در سبهایی ظاهرا برای عروسی و جشن تولد و اینها می گذاشت و بسته پیشنهادی درست می کرد، کروسان پچ پچ ایرانی دیدیم که خیلی وجدآور بود. گویی یک هموطن یا همشهری دور اما آشنا را دیده ایم.
نوشته شده در 15 اسفند 1404 در روز چهارم جنگ در حالی که صدای انفجار و گاهی هم پدافندها به گوش میرسد و اینترنت بینالمللی هم قطع است و نمیدانم این را کی منتشر خواهم کرد. منتشر شده با مصیبت فراوان. دو هفته تمام به اینترنت جهانی دسترسی نداشتیم و حالا در روز شانزدهم جنگ از طریق وی پی ان دانشگاه متصل شدم.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...