آقای پهپادی گفت که با اشاره من رو به پهپاد دست تکان بدهید تا وقتی که به بالای آن صخره سنگی خشن می‌رسد من و ایگور که اتفاقی من سفید و او مشکی پوشیده بود و بعدا در فیلمها خیلی کنتراست بالایی ایجاد کرده بود، با لبخندی به پهنای صورتمان، آن دستگاه جالب و موزی که روبرویمان روی هوا ایستاده بود و زل زده بود به چشمانمان را بدرقه کردیم. پهپاد آرام آرام اوج گرفت و بعد با سرعت موشک رفت و در آسمان نقطه شد و گویی می‌خواست تمام قزاقستان که هیچ، بلکه بخشی از روسیه که پر کننده بخش زیادی از درسهای جغرافیای مدرسه ابتدایی بود را در یک کلیپ خیلی زیبا به ما سوغات بدهد.

هر چه به سمت کوه سرسبزی که از دور و در کنار دریاچه دیده بودیم و ایگور گفته بود باید آن را صعود کنیم نزدیک می شدیم، ماشینهای بیشتری را در منطقه Burabay می دیدیم که در آنجا ایستاده یا در حال حرکت بودند. گویی همه قزاقستان هجوم آورده بودند برای یک آخر هفته خوش آب و هوا. البته ایگور از روی پلاک ماشینها توضیح می داد که اینها از چین، روسیه، ارمنستان، مغولستان و ... آمده اند. رفت و آمدی عادی از یک کشور به کشور دیگر که به یُمن شعور سیاستمداران در ایجاد امنیت و آرامش کشور پدید آمده و انگار نه انگار از یک کشور به کشوری دیگر برای تفریح می روند که گویی از استان گیلان به مازندران می روند.

وقتی از ماشین پیاده شدیم نم نم بارانی شروع شد و کمی نگران شدم که نکند سرما بخوریم بدون بالاپوش مناسب که خیلی طول نکشید و دوباره افتاد در آن آسمان شفاف و فول اچ‌دی نمایان شد. در محوطه ای چمنزاری و سرسبز در دامنه ای که ختم به کوه می شد چادرهای سفیدی به سبک سیاه چادرهای قزاقی در اطراف مسیری زده بودند. در این سیاه چادرها، جذابترین سنتها و رسوم ایل و قبیله ای قزاقی که ریشه در فرهنگ مغولی، کوچ‌نشینی و صحراگردی داشت را شاهد بودیم. انواع لباسها، ابزارهای قدیمی، چکمه های چرمی از پوست حیوانات، تخت سلطنت، گرز و شمشیر و صد البته عقاب و شاهین به چشم می خورد. مردم می آمدند و لباسهای سنتی و قدیمی می پوشیدند و خط سیر شوقشان برای استوری و عکسهای بترکون را می شد دید. گله به گله کسی دوربین به دست در کنار عقابی که با زنجیر به شاخه مصنوعی بسته بود منتظر نشسته بود تا این عقاب روزی آن روز را از مشتری ترسیده و کنجکاو شکار کند. نان محلی روی ساج می پختند که البته دیگر با آتش نبود و شلنگی یواشکی به گازی وصل بود.

ایگور پیشنهاد داد که یکی از این لباسها را بپوش و گفتم نه چون هم کمی خجالت داشتم هم به نظرم کار گرانی می‌آمد. اما بازهم دموکراسی بر او کارگر نیافتاد و با خانمی صحبت کرد و دیدم دارند اشاره می کنند که کفشهایم را در بیاورم و از بین گزینه های لباسهای مختلف قدیمی و جنگاوری یک را انتخاب کنم. لباس سنگین که از چرم و پارچه و فلز بود با یال و کوپال را دو دختر خانم کم سن و سال به من پوشاندند. چکمه های چرمی بلند را پایم کردند و یک قبضه شمشیر هم بر سینه ام حمایل کردند. قطعه آخر هم یک کلاه خز و پشم بود که حسابی گرما داشت. ایگور همه این مراحل را صحنه به صحنه ثبت می کرد و از اینکه چنین همسفر خوش ذوقی داشتم قند توی دلم آب می شد. آخر مگر چند بار در زندگی آدم پیش می آید که به قول کامنت یکی از دوستان در اینستاگرام در زیر فیلمی که از این لباس پوشان گذاشته بودم: "دخترکانی زیباروی از ملازمان سلطان، رخت جنگاوری بر او پوشاندند و بر تخت سلطنت بنشاندند". مرا بردند و بر تختی که مزین به انواع نیزه ها، پرهای پرندگان و پوست خزندگان بود نشاندند. راهنما توضیح داد که باید یک پایم را روی کله اسکلت مانندی که جلوی بارگاه بود بگذارم که یعنی بر دشمنان فائق آمده ام. مردمی که می گذشتند هم برایشان جالب بود و فیلم و عکس می گرفتند. در آخر هم دستکشی چرمین و بلند دستم کردند و قطعه آخر پازل را کامل کردند. یک عقاب سنگین را روی دستم گذاشتند و عقاب کمی عصبانی به چشمانم زل زده بود اما آقای عقاب‌بان اطمینان داد که سیر است و از حدقه درآوردن چشمها خیلی خوشش نمی آید. بعد هم گفت که دستت را تکان تکان بده تا عقاب حالت پرواز بگیرد و با بالهای باز عکسها قشنگ تر می شود. خلاصه که یاد سریال سربداران و کوبلای خان و طوقای و اولجایتو برایم زنده شد.

همینطور از مسیر جلو می رفتیم و در دو طرف چمنزار دکه ها و میزهایی که بلال، نان، میوه، صنایع دستی می فروختند مردم را سرگردم می کردند. در انتهای چمنزار به منطقه ای خاکی رسیدیم که یک سنگ گرانیت با حالتی خاص در وسط بود و دورش را حصار دایره ای کشیده بودند. مردم فوج فوج می آمدند و در مدار آن قرار می گرفتند و می چرخیدند و چند دور می رفتند. گویی طواف می کردند. متوجه نشدم که مربوط به چه آئینی و نماد چیست. مذهب همیشه رازآلود و در جاهایی خودش را نشان می دهد که انتظارش را نداری. در منطقه ای ییلاقی و خوش منظره یکباره یک نماد مذهبی آدمها را مثل آهنربا جذب می کند و خیلی ها بدون اینکه بدانند فلسفه آن نماد یا حرکت چیست همراه جماعت به گرد آن می چرخند.

دیگر رسیده بودیم به ابتدای جنگلی که از دور بسیار سرسبز نشان می داد و مثل شیطان‌کوه لاهیجان خودمان دورنمایی از مخمل سبز داشت. اما در دل خودش که قرار می گرفتی درختان با فاصله و تُنُک روییده بودند و زیر آنها هیچ پوشش گیاهی نداشت. جای جای آن صخره های کوچک و سنگهای صیقل خورده به چشم می آمد و ریشه درختها هم گاها بیرون زده بود. تابلوهایی در دل آن جنگل سرو و کاج مسیر را نشان می داد. ایگور ورزیده به نظر می رسید و بالا می رفت و من هم افتان و خیزان دنبالش می کردم. بیشتر دوست داشتم در خیالاتم بروم به درسهای جغرافیای کلاس چهارم ابتدایی و آقای لطف‌الله بیگی که از جنگلهای تندرا و استپها می گفت و اشاره می کرد که در روسیه هستند. حالا در دل یکی از این جنگلهای وهم آلود مثل شروود رابین هود داشتم با سربالایی کلنجار می رفتم که آبرو برای ایران و ایرانی بخرم که نگویند ایرانیها بی عرضه هستند و نمی توانند جنگل کاج ما را صعود کنند.

در نزدیکی قله و میان صخره های بزرگ و خشن، پیرمردی با یک دندان در جلو و پوستی پلاسیده از شنیدن انگلیسی صحبت کردن من و ایگور کنجکاوانه ما را می پائید و بالاخره طاقت نیاورد و شروع کرد با ایگور صحبت کردن و هی مرا ورانداز کردن و کاویدن. از ایگور پرسیدم چرا اینطور مرا می کاود؟ گفت که پرسیده خارجی هستی و از کجا آمده ای؟ به چه زبانی صحبت می کنی؟ اینجا چکار می کنی؟ آیا خارجی واقعی هستی؟ و دیدم بالاخره ما هم برای کسی خارجی و توریست ارژینال به حساب آمدیم.

بالاخره به بالای مسیر رسیدیم که در دل سنگهای بزرگ و غول پیکر پلکانی آهنی زده بودند که به محوطه ای آهنی بالای صخره ها ختم می شد. دورش نرده داشت و کسی نمی توانست از اینجا خارج شود و به مسیر خطرناک صخره ای اطراف و کوه های بلندتر پای بگذارد. مردم آنجا تجمع کرده بودند و از مناظر لذت می بردند و عکس و فیلم می گرفتند. آسمان آبی و شفاف بود و لکه های سفید ابر با همان خیال انگیزی و براقی خودنمایی می کردند و در مخمل سبز جنگلی سایه می انداختند. تا چشم کار می کرد دشتهای وسیع سرسبز و جنگل بود و لابه لای همه اینها دریاچه پشت دریاچه بود که نشان می داد این کشور و منطقه سیراب سیراب است. ایگور گفت که اینجا در زمستان زیر برف می رود و تا 50 درجه زیر صفر هم می رسد و بخش جنوبی سیبری به شمار می آید.

اینجا هم یکی دو دکه عکس و فیلم بود که با فناوری پهپاد فیلم می گرفتند. سرعت پهپادها باور نکردند بود که صاحب کم سن و سال آن با کنترلی که در دست داشت هی آن را با شتاب برق‌آسایی روی سر مسافران می چرخاند و همه را به گرفتن فیلم و عکسها یادگاری و خاص تشویق می کرد. بازهم ایگو پیشنهاد داد و من رد کردم به ویژه که چند خانم داشتند ادا و اطوار جلوی پهپاد در می آوردند و گفتم کمی لوس و ادایی است. اما بازهم همچنان دموکراتیک وار کار خودش را کرد و با طرف صحبت کرد که در قبال 200 تنگه از ما فیلم بگیرد. بعدا وقتی ایگور فیلم را برایم فرستاد چقدر از او شاکر شدم که یکی از بهترین سوغاتی های قزاقستان را برایم رقم زد چرا که نمادی هنرمندانه از این کشور و کوه و دشت و جنگل قزاقستان شد و خیلی از مخاطبان بعد از انتشار آن گفتند که به شدت زیبا بوده و البته رشک برانگیز که خوش به حال شما که چنین جایی را تجربه کردید.

خسته و گرسنه بعد از یک جنگل و کوهنوردی جذاب برگشتیم. در مسیر و لای خزه ها با قارچهای زیادی مواجه شدیم که خوراکی بود و مردم دسته دسته میکندند و با خود می بردند. این خاک و کشور همه چیزش برکت بود و از هر ذره اش چیزی می شد به چنگ آورد.

به رستورانی رفتیم بالاخره به هیجان تجربه کردن یک غذای جدید نزدیک شدم. وقتی ایگور گفت چی می خوری بدون درنگ گفتم هر غذایی با گوشت اسب. او هم کباب، خوراک اسب، چای و نان محلی و یک دسر برنجی سفارش داد. گوشت اسب تیره رنگ بود و به دلیل خشکی باید به صورت خوراک و آبدار سرو می شد. کنارش پیاز و هویج بود با برنج باسماتی خورده می شد. طعمی شبیه گوشت گاو اما کمی خشک داشت. فرهنگ قزاقی چایی داغ همراه غذا هم خیلی عجیب بود که ایگور دو بار دیگر هم چای سفارش داد. بعد از آن کوهنوردی چنین ضیافتی می چسبید.

بعد از ناهار رفتیم کنار دریاچه و باران هم باریدن گرفت. دریاچه با آبی تمیز و ساحلی تمیزتر این نکته فرهنگی را بیادم آورد که همه جای دنیا به طبیعت و آب اجترام می گذارند و خبری از بطریهای خالی و آشغال در روی آب و کنار ساحل نیست. جزیره هایی از دل آب بیرون آمده بود که آنجا رستوران و کافی شاپ زده بودند و مردم با قایقهای پدالی کرایه ای می توانستند بروند و آنجا و از مناظر لذت ببرند. غروب پائیزی زودرس و انعکاس آفتاب در دریاچه تلالویی ویژه پیدا می کرد.

توی مسیر یک جایی ایستادیم و رفتیم در بازارچه ای که ایگور توضیح داد ما همیشه آن ماهی های دودی خوشمزه ای که گفتم را از اینجا می گیریم. انواع و اقسام ماهی، میگو و خرچنگ آنجا بود. همچنین مغازه هایی که عسل و خوراکی های محلی دیگر می فروختند. سبزی های محلی و ادویه هایی که نمی شناختم. یک ظرف عسل سفید و سه ماهی دودی به عنوان سوغاتی و تحفه اینجا برایم گرفت که ماهی ها آماده بودند و شور و خوشمزه که فقط کافی بود آنها را گرم کنی و یک وعده غذای لذیذ نوش جانت شود.

در برگشتن از بازارچه متوجه کم بادی لاستیک عقب شد و بلافاصله دستگاه بادی را آورد و به فندکی ماشین زد و کمی باد به لاستیک زد. گفتم غروب است و می رویم جاده و بهتر نیست به آپاراتی نشانش بدهیم؟ گفت این پنچری ریز دارد و ماه قبل هم که رفته بودم کمپینگ جنوب قزاقستان همینطور شد و مشکلی نیست. در مسیر یج جایی ایستادیم که چشمه طبیعی جالبی بود و آب معدنی داشت که ماشینها می ایستادند و دبه ها را پر آب می کردند و می بردند. یک بار دیگر هم بعد از کمی رفتن متوجه شد ماشین خوب کار نمی کند و ایستاد و باد بهش زد.

اما چشمتان روز بد نبیند. بعد از یک ربع رانندگی که هوا هم رنگ گرفته و تاریک شده بود دیدیم ماشین کج شد و یک طرف آن پائین افتاد. با مهارت کنترلش کرد و کنار جاده ایستادیم و بله دیگر. لاستیک ترکیده بود. حالا شب هم بود و سرمایی مثل سرمای آذرماه ما را احاطه کرده بود چرا که آنجا پائیزش زودتر می رسید و کلا سردسیر هم هست. جدال ما با لاستیک شروع شد و جک زدیم و از طرف دیگر دیدیم که زاپاس هم کم باد است و آن را هم زیر باد گذاشتیم. اما ماشین سنگین بود و جک به راحتی جا نمی رفت. دو تا جک آوردیم و یکی را می زدیم تا دیگری ارتفاع بگیرد و بشود آن را زد. وقتی بالاخره لاستیک پاره را در آوردیم دیدیم که جک به اندازه کافی ارتفاع نمی دهد و لاستیک پرباد زیر ماشین نمی رود. شروع کردیم به خالی کردن باد زاپاس. اما نشد که نشد. مستاصل مانده بودیم و هی با آن ور می رفتیم. بالاخره یک ماشین ایستاد و مردی میانسال به سراغمان آمد. دردسرتان ندهم که با چه مصیبتی با جک او و کلی سرما و ماجرا لاستیک را توانسیتم جا بزنیم و حرکت کنیم. این ماجرا 2 ساعت طول کشید و من نگران ایگور بودم که خوابش نگیرد بعد از آن خستگی و دردسرها. بالاخره ساعت حدود 11 شب با کوله باری از ماجراجویی خاص و دیدن سوئیس قزاقستان (بورابای) به هتل رسیدم. خسته بودم و سرما زده اما سرشار از منظره ها و گفتگوهای دو نفره و تجربه غذای عجیب و جدید و البته وحشت از چپ شدن ماشین و به فنا رفتن در کشور غریب.

نوشته شده در 12 اسفند 1404 در روز سوم جنگ در حالی که صدای انفجار و گاهی هم پدافندها به گوش می رسد و اینترنت بین‌المللی هم قطع است و نمی‌دانم این را کی منتشر خواهم کرد. منتشر شده با مصیبت فراوان از فقدان دسترسی به اینترنت جهانی در روز شانزدهم جنگ.