اینجا بوسان (کره) 3 ایفلای 90 – مسقط به شیرینی مسقطی
امسال، 90 سال است که ایفلا هر سال در یک کشور برگزار شده است و این تداوم و ماندگاری حاصل همت، اراده و انگیزه افرادی است که اغلب هم داوطلبانه در سراسر جهان کار میکنند که سالی یکبار همه کتابداران و متخصصان علم اطلاعات از تمامی جهان دور هم جمع بشوند و از هزاران مساله ریز و درشت علمی، حرفهای و اجتماعی صحبت کنند. ایفلای سال گذشته که در شهر آستانه قزاقستان به اتمام رسید، همه دوستان ایرانی و خارجی هنگام جدا شدن از همدیگر این جمله ورد زبانشان بود و تکرارش می کردند که "امیدوارم در ایفلای بعدی در کره جنوبی همدیگر را ببینیم". اما کشور ما در منطقه هزار و یک اتفاق واقع شده و کسی نمی داند روز یا هفته بعدش در چه حالی خواهد بود.
یکباره دیگر در نیمه شبی پر از دلهره، شوق، ترس، آشفتگی، لذت و هزار و یک حس درهم و برهم دیگر خودم را چمدان به دست جلوی ایکس ری فرودگاه امام دیدم که بر عکس همیشه خلوت بود. همیشه سفرهای اینطوری پر از ابهام و دلهره و شوق فراوان است. چرا که به سوی ناشناخته ای می روی که نمی دانی آیا از گیتها، پاسپورت چک ها، پروازها و متروها در جای جای جهان به سلامت می گذری و اتفاق و حادثه ای برنامه هایت را دود هوا نمی کند. البته همین ویژگی مهمترین خاصیت سفر آنهم از نوع ماجراجویانه اش هست که غیرمنتظره هایی برایت رو می کند که نفست بند می آید و وقتی از آن عبور کنی دستی به شانه خودت می زنی که بازهم شد.
همین که خم شدم و دسته چمدان را بعد از ایکس ری بلند کردم چهره ای آشنا اما مبهم به چشمم خورد. در آن لحظات پر دلهره و نیمه شبی گیج خواب به درستی نتوانستم تشخیص بدهم کیست و کمی بعد یادم آمد خانم دکتر نصرت ریاحینیا، استاد دانشگاه خوارزمی هستند. رفتم و سلام کردم و ایشان هم متحیر شدند از دیدن آشنایی در این ابتدای صبح. فکر می کردم خودشان مسافر هستند اما چند دقیقه بعد آقا سهراب پسر ایشان به ما ملحق شدند و فهمیدم ایشان راهی سفر هستند و مادر برای بدرقه تشریف آورده اند. نشستیم به گفتگو در مورد وضعیت کتابداری و اطلاع رسانی کشور، وضعیت گروه ها، اساتید گروه ها و ...
خانم دکتر از راه اندازی گروه و اینکه 17 سال معلم آموزش و پرورش بوده اند و بعد عضو هیات علمی دانشگاه تربیت معلم (خوارزمی) شده اند و امسال در حال بازنشستگی هستند بعد از 52 سال خدمت. اساتیدی مثل دکتر منصوریان، جمالی و علیمحمدی را که استخدام کرده اند و آنها رفتند هر کدام یک گوشه دنیا و اساتید دیگر گروه که خیلی هایشان دانشجوی ایشان بوده اند. گفتند اولین بار برای کنفرانسی که رفته بودند کراکف دلهره زبان داشته اند و بعد از آن متوجه شده اند که نسبت به خیلی از کشورهای دیگر زبان انگلیسی قوی تری می دانند و مسلط تر هستند.
آقا سهراب جوان خوش مشربی دکتری حقوق گرفته اند و الان شرکتی در مسقط (عمان) ثبت کرده و مشغول صادرات و واردات هستند. قبلا شرکتی در امارات داشته اند که قبل از جنگ 40 روزه منتقل کرده اند به مسقط و اینجا را خیلی بهتر می دانند. همسفر شدیم و اتفاقا بار خیلی سنگینی داشتند که چون من کم بار بودم از ظرفیت من استفاده کردند و کارشان راه افتاد. با هم رفتیم لانژ چون ایشان جزء کثیرالسفرهای ماهان بودند که اتاق انتظار و پذیرایی اختصاصی دارد. متاسفانه غرفه عطر و ادکلن فرودگاه امام را تخریب کرده و در حال بازسازی بودند و نقشه خوشبوسازی با عطرهای برند که یکی از مراسم ملت در اوقات قبل از سفر است نقش بر آب شد. غرفه خاویار مثل همیشه برقرار بود ولی نمی دانم چرا مردم خیلی خرید نمی کردند ازش. چون بسته های پنجاه گرمی بلوگا و آسترا با قیمت 4 تا 4 و نیم میلیون تومان بیشتر قیمت نداشت.
نمی دانم این صندلی هواپیما، قطار یا اتوبوس چه قدرت خیره کننده ای دارند که به محض جلوس بر روی آنها آدم بیهوش می شود. فکر می کنم از بس قبل از سفر آدم بدو بدو می کند که دیگر انرژی اش ته می کشد ولی نمی تواند استراحت کند. اما وقتی پشتت به صندلی سفر می خورد گویی زمانگیرها (تایمرها) همه سفر می شوند و می بینی تلاشهایت به ثمر نشسته و البته دیگر هیچ کاری از دستت بر نمی آید.
پرواز ماهان ساعت 9 و نیم صبح بود و به محض سوار شدن، مانند بیماری که در اتاق عمل بهش داروی بیهوشی بدهند و بگویند تا 10 بشمر و از هوش برود من هم از هوش رفتم و با صدای خانم مهماندار که برای پذیرایی آمده بود به هوش آمدم. املت سبزیجات بی مزه ای به عنوان صبحانه دادند و با نسکافه به جای قهوه دمی قدیم پذیرایی کردند. در این سفر با پدیده اکستنشن کمربند پرواز آشنا شدم که برای اوقاتی است که دور کمر مسافر بیش از حد معمولی است. در پروازهای هواپیمایی یک مجله هست که بیشتر مجله پز دادن و به رخ کشیدن است و مال ماهان هم دیگر آخر ماجرا بود و لابلای ده ها تبلیغ رنگارنگ و خیلی های کلاس چند سطری هم مطلب نوشته شده بود. پروازهای بین المللی ما و ناوگان هوایی واقعا نیاز به روزرسانی دارد و هواپیماها قدیمی است و مثل صفحه مانیتور برای سرگرمی مسافران و ده ها امکان دیگر را هم ندارد. در پرانتز بگویم که وقتی داشتم از مالزی به مسقط بر می گشتم سوار هواپیمای بوینگ 787 شدم. چیزی که از بوینگ همیشه در ذهن بچگی ما بود بوینگ 747 بود که خدای هواپیماها و امکانات روی زمین بود و دیدم الان بعد از حدود 30 سال انگار هر سال یک مدل به هواپیماها افزوده شده و من در بوینگ 787 نشسته ام که البته هواپیمای آنچنان به روزی هم نیست و من نمی دانم آخرین مدل بوینگ چیست. اما ماهان زرنگی کرده و جای خالی مانیتور مسافران را با لینک یک هاب داخلی هواپیما پر کرده و به شما توصیه می کند که به آن سایت مراجعه کرده و روی گوشی خودتان در شبکه داخلی هواپیما فیلم ببینید، موسیقی بشنوید، کتاب صوتی و پادکست گوش کنید و یک سری امکانات دیگر هم استفاده کنید. اتفاقا کتاب شعر هم یکی مثنوی معنوی و دیگری پروین اعتصامی را هم گذاشته بودند.
در هواپیما کتاب "خاطرات اوین" دکتر صادق زیباکلام دستم بود و شروع کردم به خواندن. کتاب را هفته گذشته که رفته بودیم شهر کتاب دیدم و آن را تورقی کردم و یکی دو صفحه خواندم و خوشم آمد اما شک داشتم که کتاب خوبی برای خرید و خواندن هست یا نه. به خانواده گفتم اگر روز مرد یا تولد یا هر مناسبت دیگری شد می توانید این کتاب را براب من بخرید اما خودم دلم نمی آید پولی بابت آن بدهم. بعدا که در خانه کتابها را باز کردم دیدم این هم بین آنها هست. فرزاد جداگانه و بدون اطلاع من خریده بود وچه خوب هم کرده بود. کتاب مربوط به اردیبهشت 1403 است که در روز رونمایی از کتاب "چرا شما را نمی گیرن" زیبا کلام درنمایشگاه کتاب بازداشت و به اوین منتقلش می کنند و روزنوشته های زندان در کنار تحلیل و نظرات دیگر ایشان با قلمی شیواست که برای سفر خیلی خوب بود.
بالاخره مهماندار فرمودند که پشتی صندلی را به حالت عمودی برگردانید و به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید که فهمیدیم اولین خان سفر پرماجرای کره را از سرگذرانده و بالاخره از خاک پاک وطن خارج شدیم. مسقط هم مثل همه کشورهای عربی حاشیه خلیج از بالا خشک و لم یزرع می نماید. دریا با تک و توک کشتی و قایقهایی یک شکل و شمایلی به کشور داده بود اما روی هم رفته خشکی اش توی هواپیما به چشم می زد. اما روی خودش شهر با مناظر خانه های قصر مانند که بسیار بزرگ بود و به زیبایی هم طراحی و تزئین شده بودند مواجه شدیم. شهر مسقط منظم طراحی شده و به نظر می آید توجهی مهندسی در ساخت آن بوده. جالب بود که هوای آنجا مثل هوای تهران حدود 36 درجه بود اما به خاطر شرجی زیاد به شدت گرمتر نشان می داد و آزار دهنده تر بود. سهراب خان گفت که الان فصل تعطیلات مسقط هست و همه به منطقه ای بسیار خنک، خوش آب و هوا و کوهستانی به اسم سلاله هجوم برده و آنجا در ویلاها و هتلها می مانند. البته بعدا شنیدم که به شدت گران است و در فصل اوج تعطیلات مثل الان دیگر کسی نمی تواند به قیمتهای بالا هم هتل و اقامتگاه پیدا کند.
پرواز بعدی من ساعت 21.20 شب بود که با عمان ایر باید می رفتم کوالالامپور و از آنجا به سئول و بعد هم به بوسان و همین مسیر را باید دوباره بر می گشتم. چمدانها را که گرفتیم با سهراب خان رفتیم فری شاپ فرودگاه و ایشان مقداری خرید داشتند که سفارش دوستانشان بود و می گفتند اینجا خیلی عالیه. من همیشه فکر می کردم فری شاپ فرودگاه جایی گران باشد که فقط باید نگاه کرد و برای خرید نیست اما با خریدهای فراوان و سفارشاتی که ایشان داشتند خیلی تعجب کردم. با یک پیزی به اسم "Fox" آشنا شدم که ظاهرا قرص کوچکی است که زیر زبان می گذارند و کار سیگار را می کند.
تا پرواز به مالزی خیلی وقت داشتیم و سهراب خان لطف کردند و مرا با خودشان بردند که استراحتی بکنیم. آقا محسن دوستشان با ماشین تویوتا آمدند و ما را سوار کردند. جوانی خوش مشرب و شلوارک پوشید که اهل مشهد بود. در مسقط کارهای مختلف می کردند و دو تا هاستل داشتند که اغلب ایرانیها مسافرانش بودند. در راه از وضعیت تجارت در مسقط گفتند که هیچ محدودیتی ندارد و اگر کسی اینجا کسب و کار داشته باشد خیلی عالیه اما به علت گرانی اگر کار درست و درمانی نداشته باشی شرایطت سخت خواهد بود. الان که تحریمها همه چیز را به هم ریخته و با دوبی هم قهریم، بسیاری از تجار کسب و کارشان را به مسقط منتقل کرده و اجناس را می آورند اینجا و بعد به ایران منتقل می کنند.
در اتاق آقا سهراب در هاستل استراحت کردیم که بیش از همه چیز خنکی زیر کولر گازی می چسبید. سهراب خان خیلی آدم خوش مشرب و اهل ارتباطی است و در این چند ساعت گویی چند سال با هم دوستی داشته ایم. شناخت خیلی خوبی از همه کتابداران و اساتید دارند و با خیلی از آنها در ارتباط هستند. سالها تجربه کار در جاهای مختلف جهان را دارند. در فری شاپ دیدم با هندی ها به زبان هندی گفتگو می کرد و با صندوق دار به عربی. بعد گفت که روسی هم میداند و با یکی دو زبان دیگر هم می تواند ارتباط برقرار کند. از هند و کشورهای دیگر اجناس به ایران می آورد و از ایران هم اجناسی که ایرانیان یا کشورهای دیگر لازم دارند به مسقط می آورد و تجارت برقرار است ولی خب جنگ و شرایط پیش آمده همه چیز را به هم ریخته. توی فاصله ای که آنجا بودیم پست از هند برایشان یک بسته بزرگ چای سبز آورد که عطرش از توی همان کارتن بسته بندی هم به مشام می رسید.
کم کم دچار اضطراب ناشی از دیر رسیدن می شدم و به سهراب خان گفتم که هر چه زودتر برویم. ایشان گفتند که می رویم و کمی دل قرصی دادند که تا دو ساعت قبل از پرواز هم مشکلی نیست و تا یک ساعت قبل از پرواز گیت بسته نمی شود. اما من دل توی دلم نبود به دلیل خاطره های تلخی که از جاماندنهای پروازی داشتم. اصرار کردم که راهنمایی کنند با اتوبوس یا تاکسی بروم. خودشان لطف کردند و آمدند پائین و از خرماهای داخلی حیاط هم چندتایی کندیم و خوردیم. گفتند پیاده برویم تا مسیری که ماشین کرایه کنند و با هم برویم که من دیگر طاقت نیاوردم و گفتم من ترجیح می دهم بروم و درفرودگاه علاف بنشینم تا اینکه تاخیر داشته یا با دلهره برسم. بالاخره راضی شدند و او تاکسی (تاکسی اینترنتی عمان) برایم گرفتند که یک شورولت آمد و 3 ریال عمانی هم کرایه اش می شد که هرچه کردم سهراب خان قبول نکردند و مرا مهمان کردند. (هر عمان 487 هزار تومان است و ریال یکی از گرانترین پولهای دنیاست). راننده هم جوان عربی با دشداشته سفید و ریش بود. کمی انگلیسی می دانست و مرا رساند به فرودگاه و هر چه کردم در راه با او ارتباط بگیرم نشد.
ناگفته نماند در صف کارت پرواز ماهان در تهران که بودیم آقایی بودند که وقتی از لابلای صحبت ما با خانم دکتر ریاحی نیا اسم کوالالامپور به عنوان مقصد بعدی من به گوششان خورد گفتند که ایشان هم به آنجا پرواز دارند و همسفریم. دانشجوی دکتری زبان شناسی کاربردی در دانشگاه برونئی بودند و اهل چابهار. بسیار خونگر و زودجوش که با هم دوست شدیم. در فرودگاه بودند و ویس داده بودند که کجا بروم و چه کنم. در فرودگاه عمان تابلویی که رویش اسم کشور و پرواز و کانتر را نوشته باشد نیست و مردم هم درست راهنمایی نمی کردند و با اینکه به کانتر درست آمده بودم دچار اضطراب شدم. بالاخره دکتر اربابی را پیدا کردم و راهنمایی کردند که برای ورود به مالزی باید فرمی را برای ویزا پر کنیم. چون مالزی ویزای فرودگاهی دارد و سال 1394 که رفته بودم فرم کاغذی آن را در هواپیما پر کرده بودم.
فرودگاه عمان هم برای خودش شهری است و گیتهای فراوان دارد. فرصت زیادی برای گشت و گذار نداشتیم و رفتیم محل سوار شدن. قبل از آن جایی نشستیم که گوشی شارژ کنیم. یک کتاب آنجا بود به زبان انگلیسی که دیدم کتاب "شبهای روشن" تولستوی است که به فارسی چند بار ترجمه شده و فرزاد موئتمن هم فیلمی از آن ساخته است. کتاب از مجموعه کتابهای "کتابت را جا بگذار" بود که خیلی جالب بود که از کجا به اینجا رسیده و حالا که ما ببریم کجا رهایش می کنیم و به کجاهای جهان که سفر نمی کند.
نوشته شده در 24 مرداد 1405 (15 آگوست 1405) در فرودگاه مسقط (عمان)
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...