وقتی ماشین را پارک کردم و داشتم به سمت در سفارت کره در خیابان دانشور غربی می رفتم با خودم فکر کردم که اگر نگذاشتند وارد شوم از همانجا حواله ام کردند به آژانس چه کنم؟ اگر مدارک را که ترجمه پارسال است قبول نکنند دیگر نمی رسم. هزار و یک دلهره دیگر در سرم می چرخید. یعنی همینقدر ناامید و مردد و با آشوب وحشت زای هزینه ها داشتم می رفتم به سمت زنگ که یک دختر خانم جوان جلوی در سفارت سبز شد و چیزی گفت و در را برایش باز کردند و من هم دنبال او وارد شدم و گویی شمعی کم نور از افقی دور، نوری برای شدن برافشاند. همین هم شد و مدارک را پذیرفتند و ویزا هم در کمتر از یک هفته و 6 روزه آمد و نیمی از تردیدها را شست و با خود برد (ویزای کره ویزای الکترونیکی است و در پاسپورت درج نمی شود اما باید نسخه چاپی آن همراهت باشد و چند جا در طول سفر آن را کنترل کردند. از جمله در پرواز کوالالامپور به سئول که پلیس آمد از وسط جمعیت مرا صدا کرد و گفت ویزایت را نشان بده). اما همچنان مردد بین رسیدن و نرسیدن دست به کار هزار و یک کار پیشاسفری شدیم.

با خبر رسیدن ویزا، به یکباره کوهی از کارهای فوری و فوتی و پیچیده هوار شد روی سرم. با خودم فکر کرده بودم که شنبه حرکت کنم که مثلا دوشنبه برسم به سئول و بوسان و شب هم آماده بشوم برای روز سه شنبه 20 مرداد 1405 که قرار بود ساعت 9 پشت تریبون قرار بگیرم و حاصل پژوهشی که داشتیم را به سمع و نظر جهانیان برسانم.

اولین کار این بود که تا رسیدم دانشگاه رفتم حراست و فرمهای سفر خارجی را پر کردم که حتما باید انجام می شد. بعد رفتم بانک که به پنجشنبه برخورد نکنیم تا بتوانم از حساب ارزی ام دلار برداشت کنم که گفتند باید حتما کارت حساب باشد و تیر به سنگ خورد. رفتم به برج روبروی بانک که یک آژانس هواپیمایی بود و در ویوی ابدی برج ولنجک روی صندلی روبروی خانم ریحانی نشستم. وقتی خانم جوانی با ابروهای کرم زده ناشی از ترمیم یا چیزی شبیه آن کنار گوشم گفت چی میل دارید براتون بیارم، چای، قهوه یا آب میوه تنم بیشتر لرزید. گفتم طبقه نهم برجی در ولنجک با پذیرایی قهوه اسپرسو حتما قهوه را به نرخ کافه های شانزالیزه حساب می کند. قبلا قیمت گرفته بودم و بلیط را از استانبول تا بوسان به مبلغ 399 میلیون تومان قیمت داده بودند و شده بود پایه اصلی تردیدهایم.

خودم در سامانه های مختلف جستجو کرده بودم و نتیجه های که می آمد خوب بود اما شک و تردید داشتم که واقعی است و می شود اعتماد کرد یا نه. خانم ریحانی با حوصله تمام گزینه ها را بالا و پائین می کرد و آنها که خوب بودند را روی واتس آپ برایم می فرستاد که داشته باشم. یک ساعتی سر و کله زدیم و نتیجه نگرفتیم. مثلا پرواز بود که در تاشکند توقف داشت و مشکل این بود که باید ویزا ازبکستان می داشتیم و جاهای دیگر هم همین مساله را داشتند. تنها گزینه هایی که در حال حاضر ایرانی های بیرون آمده از جنگ دارند استانبول و مسقط در عمان است. خانم دیروز از مسیرهای متفاوتی رفتند و خانم پاسیار از مسقط به دوحه و پرواز قطر و خانم معماری از استانبول به دوحه و پرواز خودشان را رساندند و گویی تنها مانده بودم. آژانس شماره ام را گرفت و قرار شد از پشتیبانی، هواپیمایی و جاهای دیگر استعلامات لازم را بکند. با این حال به همه آژانسها و افرادی که این سالها برایم بلیط گرفته بودم اطلاع دادم. بعضی با بی میلی و رو هوا جوابهای واهی دادند تا رسیدم به آقای رمضیان که وقتی می خواستم بهش پیام بدهم دیدم که آخرین بار اطلاعات پرواز به ایتالیا را در سال 1401 برایم فرستاده. خلاصه با ایشان و بقیه کار را پیش بردیم و مثل یک معادله پیچیده باید همه چیز را در نظر می گرفتیم. پرواز از جاهایی که پرواز داخلی داشتیم مثل شانگهای، پوکت و بغداد را هم بررسی کردیم. هر کدام مشکلی داشت و بالاخره همان مسقط و استانبول باقی ماند. یک پرواز در علی بابا پیدا کردم که خیلی عالی بود و با هواپیمایی آستانه به صورت مستقیم از استانبول به سئول می رفت. اما آژانس گفت معلوم نیست که آیا واقعا توقفی دارد و درست یا خیر. چون قیمتش هم خیلی مناسب و 170 میلیون تومان بود. با پشتیبانی علی بابا تماس گرفتم و قرار شد ثبت کنم و دو روز بعد از اینکه بوسان رسیده بودم پیام دادند که درخواست پشتیبانی شما بسته شد. همینقدر مسئولیت پذیر.

خلاصه روز پنجشنبه هم تماما به بلیط بازی گذشت و خان مریحانی ستاره ولنجک گفتند تا ساعت 2 فقط هستند و دیگر تعطیل می شوند و به سیستم دسترسی ندارند و این یعنی یک برگه اخطار مرگ. اما با آقای رمضیان پیش بردیم و خلاصه این شد که بعد از بالا و پائین کردن صد گزینه و چیدن معادله های مختلف رسیدیم به پرواز مستقیم ماهان به مسقط و از آنجا به کوالالامپور مالزی با عمان ایر و از آنجا هم به سئول با مالزی ایر و بخش آخر هم وسیله نقلیه آزاد (مثل انشاهای موضوع آزاد مدرسه). یعنی با هر چه رسید خودمان را از سئول به بوسان برسانیم. رزرو بلیط عمان به سئول و برگشت شد 271 میلیون تومان و مبلغ 21 میلیون تومان ناقابل هم پرواز ماهان که البته پرواز برگشت از مسقط هم نگرفتیم تا ببینیم پرواز انجام می شود و میرویم یا خیر. با خودم فکر می کنم آیا همه این 3400 نفری که در ایفلای امسال که نودمین ایفلای جهانی است شرکت کرده اند، با این مشکلات دست به گریبان بوده اند؟

از بلیط که فارغ شدیم تازه آه از نهادم برآمد که حالا با هتل نداشته چه کنیم و دوباره صلوات فرستادم به هر آنکه عامل عدم دسترسی ما به سامانه های مالی بین المللی و ویزا و مستر کارت است. بوکینگ را چک کردم و هتلهایی دیدم اما فرصت کنترل دقیق آنها از جمله فاصله تا محل برگزاری، امکانات لازم و ... نبود. چون همیشه کلی چیزها را چک می کنم. راستش چون دو تا جاده صاف کن داشتم که لطف می کردند و تجربیاتشان را در اختیارم می گذاشتند یک دلگرمی هم داشتم. به همین خاطر سفر را بدون هتل بستیم و یک جورایی پایان باز بود. چرا که برخی مسیرها را بلیط نداشتم و نه در سئول و نه در بوسان هم هتل نداشتم.

باید کارهای مانده را تا جایی که می شد صفر می کردم و به شدت ما بین کارهای سفر به امورات جاریه دانشکده و زندگی هم باید رسیدگی می شد. ورقه های همه درسها را تصحیح کرده و تمامی مقالات و کارهای کلاسی را بررسی و نمرات را وارد کردم که تا دیر وقت شب کار داشت و فکر کردم چه اشتباهی کردم که سوالات تحلیلی و مفهومی داده ام.

سیاهه وارسی سفر (چک لیست سفری) را دوباره آوردیم و کنار چمدانی که پهن شد روی یک ملحفه بزرگ قرار دادیم. جمع کردن وسائل برای سفری یک هفته ای با پایان باز و تامین تغذیه و لباس و سایر وسائل ضروری که بیشتر از یک چمدان و کوله هم نشود کار دشواری است. چهارتا کتاب که هفته پیش از شهر کتاب خریده بودیم را در بین وسائل گذاشته بودم که با چانه زنی با همسرم به دو تا تقلیل پیدا کرد و درست هم استدلال می کرد که تو مگر می روی کتابخانه که بنشینی و کتاب بخوانی. تا دیروقت شب برای این سفر کم برنامه مشغول بودیم. همسرم با حوصله و دقت مواد لازم برای ساندویچ سفری را آماده کرد و فربد هم آنها را طعم دار معرکه کرد که خیلی خوشمزه شده بودند. نان لواش گرفتند و عصر جمعه رفتیم دنبال غذاهای آماده هانی چرا که باید حدود 16 تا می گرفتیم و در هر فروشگاه دو سه تا بیشتر نبود. خلاصه مجبور شدیم یک بسته هم دلمه برگ مو بگیریم چون دیگر غذایی در چندین فروشگاه نبود که آن یکی هم خوشبختانه به سعادت رسید و نصیب خانم دکتر نیک نیا شد.

با تمام قوا وسائل را سریع جمع کردم چرا که ظهر جمعه فرزاد اجرای پیانو داشت و باید هر طور هست در آن شرکت می کردیم و توانستیم در برنامه اش باشیم. قطعه غوغای ستارگان را نواخت و در مجلسی که همه ساکت و با کلاس نشسته بودند یکباره در باز شد و چند جوان گنده با سرو صدا آمدند که همه متعجب شدند اینها با کی هستند و فهمیدیم دوستان فرزاد هستند که برای اجرای او آمده اند. وقتی تمام شد با هر و کر یکی می گفت این بچه آینده داره، یکی می گفت بتهون آینده از ایران و ... خلاصه با شوخی و خنده باعث تفرج خاطر حاضران شدند. من در تمام مدت اجرا ضمن لذت بردن و کیف کردن اما گوشه ذهنم مشغول چمدان و هتل و بلیط و گیت فرودگاه بود.

هر طور بود ساعت یک به خواب رفتم که ساعت 4 برای رفتن به فرودگاه آماده باشم. گزینه سفر برنامه ریزی شده اسنپ را زدم و یک خودرو برای ساعت 4 و نیم گرفتم که قیمتش خیلی معقول بود. خیالم راحت که دیگر این هم حله و صبح گرفتار نمی شویم. صبح بیدار شدم و دیدم پیغام راننده آمده که من منتظرم. به سرعت راه افتادم با دغدغه اینکه می رسم یا نمی رسم به مقصد. راننده حرکت کرد و دیدم که روی مسیریابش مستقیم دارد به سمت فردوسی و انقلاب می رود. شک کردم و از راننده پرسیدم چه عجیب که از اینجا آدرس داده و یکباره دلم لرزید نکند اشتباه می رود مهرآباد. دیدم بعله توی این شلوغی و گزینه های پرکاربرد اسنپ خنگ، فرودگاه مهرآباد انتخاب شده و حالا مگر می شد سفر را لغو کرد. با راننده توافق کردیم و مبلغی بهش دادم و میدان فردوسی پیاده شدم ولی خوشبختانه وقت زیادی داشتم. دوباره اسنپ گرفتم که یک راننده اهل بروجرد آمد و گفت که آشپز بوده و بعد از جنگ کارش را رها کرده. ماهی 70 میلیون در یک رستوران بالا شهر می گرفته و بیمه هم داشته اما بعد از جنگ کارفرما حقوق را با تاخیر می داده و شرایط به هم ریخته و آمده سراغ اسنپ. تمام زندگی اش از سربازی نرفته اش و تتوی بدنش و ... را تعریف کرد. گفت تنها کسی که تتو روی گردنش داشته باشد معاف از سربازی می شود. او با اینکه متاهل است باید برود سربازی و دیگر نمی تواند فراری باشد. خیلی متعجب بود که چطور کسی در این شرایط می تواند سفر کند و گفت یک می خواسته بره روسیه و گفته که بلیطش اینقدر است حالا مال شما چقدر است؟ وقتی گفتم برگشت و نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و تا 5 دقیقه سکوت اختیار کرد. گفت حالا پولت را که حرام می کنی هیچ اگر جنگ بشود و هواپیمایت را بزنند یا گروگان بگیرندت یا اسیر بشوی چه؟

نوشته شده در 23 مرداد 1405 (13 آگوست 1405) ساعت 3 و 17 دقیقه صبح به وقت سئول در هتل شاین سئول و 21 و 47 به وقت تهران. یک هفته بعد از آن همه دغدغه بلیط و هتل و رفتن