چشمانم را گشودم و مثل فنر از جا پریدم و در گیج و منگی بین خواب و بیداری و دلهره ای ده ریشتری به سمت آقا و خانمِ گیت هجوم بردم که پرواز من کو؟ نگاه سرد و بی تفاوتی آنها اعصابم را متشنج کرد. چرا متوجه نیستید؟ من در آن هواپیمای غول پیکر نیستم و جایم در آن صندلی خالی مانده. ای کاش تاخیر را در همه خطوط هواپیمایی رسمی و اجباری می کردند تا هیچ وقت هیچ مسافری در هیچ جای جهان از پروازش جا نماند.

اولین کارم این بود که با پاسپورت از کیوسک اینترنت (معادل فارسی چیست؟) رمزی بگیرم و به ملت خبر بدهم که هنوز زنده ام و بیدار. تجمع ایرانیها در کنار این کیوسکها هم دیدنی بود. اغلب شیوه استفاده را نمی دانستند و صف آرامی که خارجیها بسته بودند را به یک تراژدی تبدیل می کردند و در چشم خیلیهایشان برق می زد که حتما ولو اینکه لازم نداشته باشیم حتما باید از این آخرین امکان رایگان استفاده کنیم. بعد از مدتی شدم راهنمای گرفتن رمز اینترنت برای هموطنان ایرانی که دو تا خانم دیگر فکر کرده بودند واقعا کارمند آنجا هستم و کمی بعد که گوشه ای نشسته بودم با یک همسفر آمدند و مرا بلند کردم که بروم و برای آن خانم سوم هم رمز بگیرم.

چرخی پیدا کردم و وسائلم را روی آن گذاشتم و کامل سوراخ سنبه های فرودگاه را گشتم. التبه برای چندمین بار چون در سفرهای قبلی هم مجبور بوده ام که در فرودگاه بمانم و چرخیدن و شناسایی و کشف کردن پیدا و پنهان فرودگاه یکی از تجربه های جذاب سفر است. همه اش هم فیلم ترمینال (با بازی تام هنکس و کارگردانی اسپیلبرگ) و سرگذشت “مهران کریمی ناصری” به ذهنم می آمد. فیلم پناهنده ایرانی، که به علت گم شدن مدارک پناهندگی خود از سال 1988 تا سال 2006 (به مدت 18 سال) در ترمینال یکی از فرودگاه‌ های نزدیک پاریس زندگی میکرد الهام گرفته شده‌ است. فصل برگشت حجاج از مکه بود که در جای جای فرودگاه می شد آنها را دید. همه سر تراشیده و اغلب با همان لباس احرام و کلاه حج. جالب این بود که در هر کجا تردد می کردند و پیرزن یا پیرمردی مسلمان با ایشان برخورد می کرد، دستی به لباس آنها می کشید و برای تیمن و تبرک به سر و صورتش می کشید یا خیلی که ارادتشان بالا می زد دست آنها را می بوسیدند. صحنه های جالبی هم در فرودگاه استانبول به چشم می آمد. مثل یکی دو حاجی، یکی دو خانم با تاپ و لباسهای باز و بدن برنزه، یکی دو خانم محجبه با چادرهای عربی مشکی در صف بودند که قاب جالبی از دموکراسی و دنیای آزاد و همزیستی مسالمت آمیز مسلمانان جهان با مردم آزاد را به تصویر می کشید.

بعد هم بهترین قسمت فرودگاه مانی شروع شد. جای دنجی پیدا کردم و نشستم به نوشتن شرح ماجراهای این سفر. می خواستم تا داغ است و از ذهنم نپریده همه را مکتوب کنم. اما مگر یک هفته سفر پرماجرا را می شود در چند ساعت فرودگاه نشینی کامل کرد. خوشبختانه همچنان از آذوقه سفری داشتم و توانستم با کمی دست و دل بازی که خیلی برای ما ایرانیها سنگین است خرید یکی دو قهوه و نوشابه، تا شب انرژی داشته باشم. عصر که شد رفتم و کارت پرواز گرفتم و چمدان تحویل دادم و همه تشریفات سفر را انجام دادم. فرودگاه به شدت شلوغ بود و اوج فصل سفر را نشان می داد. دیگر نا و توان چندانی نداشتم و رفتم نزدیک گیت نشستم و دیدم که مثل همیشه ایرانیها با هزاران چندان آنجا تجمع کرده اند و شلختگی و بهم ریختگی و هیاهوی گفتگو از خریدها و حسرتهای اشیای نخریده بالا است. فقط و فقط دلم می خواست پشتم به پشتی صندلی هواپیما برسد تا از خوابزدگی شدیدی که داشتم رها شوم. در فاصله بین نوشتن ها، برخی از فیلم و عکسهای سفر را منتشر کردم که خیلی با استقبال مواجه شد به ویژه اسکنرهای پیشرفته کتاب که خیلی ها اجازه می گرفتند که بازنشر کنند یا در مورد آنها سوال می کردند. یک چشمم به صف بود و یک چشمم به پیامها و تلاش برای بیدار ماندن تا رسیدن به پرواز.

یکباره چشمم که باز شد ناخودآگاه سرم چرخید به سمت راست که صف آنجا بود و تعجب تمام وجودم را گرفت که چرا هیچ کسی نیست. اول فکر کردم خوابم و دارم خواب می بینم. اما از جا که پریدم و دوان دوان خودم را به آخرین دو نفری که جلوی گیت بودند رساندم و کارت پرواز را نشان دادم که این پرواز من بود، یکی از آنها با بی تفاوتی سرش را به عقب برگرداند و گفت همین است که الان بلند شد. ساعتم را نگاه کردم و دقیقا ساعت 20.30 بود و من با یک کارت پرواز به دست و حیران و سرگردان مانده بودم که چه شده؟ آیا واقعا پرواز پریده؟ یعنی می شود که پروازی به ایران تاخیر نداشته باشد؟ می شود که من را جا بگذارند و بروند؟ و در ای کاشها ماندم که کاش تاخیر داشت، کاش خوابم نبرده بود و کاش و کاش و کاش... از صبح دیروز که بیدار شده بودم دیگر خواب درست و کامل نداشتم و همین کار دستم داد و پرواز را از دست دادم.

یاد اپیزودی از احسان عبدی‌پور افتادم که ماجرای پیرمردی را در فستیوال فیلم بنگلادش؟ تعریف می کرد که چیدمان پرواز پیچیده و دومینوواری داشت و همه آنها را از دست داده بود. گفت وقتی ازش پرسیدم واقعا همه را از دست دادی؟ چطور اینقدر آرامی؟ و جواب داده بود: "This is part of life". حالا این هم بخشی از زندگی من بود گیرم کمی اعصاب به هم ریز و البته گران. باید آرامش می بودم و و مدیریت بحران می کردم.

خودم را رساندم به دفتر هواپیمایی پگاسوس در همان طبقه زیرین که آقایی مدارک مرا گرفت و کپی کرد و از گیتی مخصوص مرا با کس دیگری برد به طبقه بالا و دفتر اصلی پگاسوس. کلی معطل کردند و من دلخوش و خوش خیال بودم که شاید پرواز دیگری باشد و پول بلیط را بدهند و هزار خیال خوش دیگر. اما بعد از کلی معطلی برگه ای بهم دادند و تازه فهمیدم اولین گام رسیدن به چمدان است و این برگه ها و دریگری ها برای چمدان گیری است. رفتم قسمت بار و دنبال چمدان گشتم و دیدم که بی در و پیگرترین قسمت فرودگاه همین قسمت بار است. چمدانهای ملت بدون هیچ مراقبت و احترامی از این طرف به آن طرف پرتاب یا رها می شدند و تنها چیزی که نمی شد ببینی نظم بود. وقتی ترسم بیشتر شد که خانمی که مثل من آنجا علاف بود و خیلی هم استرس داشت یکباره شروع کرد به جیغ و داد کردن و هوار کشیدن و بقیه هم انگار نه انگار. به آقای مسئول مراجعه کردم و فکر می کردم الان با عزت و احترام می گویند بفرمائید و این هم چمدان. اما گفت که نیامده و نیست و این حرفها که هر کدامش کافی بود آدم خسته و نخوابیده و در اضطرابی مثل مرا به انفجار برساند. رفتم جایی نشستم و هر ده دقیقه یکبار مراجعه می کردم و می دیدم که ادم چمدانها عوض شده و امیدی به چمدان نیست. هزار فکر و خیال باطل و ترسناک که اگر چمدانم گم بشود و اگر نتوانم برگردم ایران و اینها داشتم. خلاصه یکبار که رفتم دیدم چمدان بین همه چمدانها و خیلی بی پناه آن وسط رهاش شده. برداشتم و راهی شدم که هیچ کس نگفت خرت به چند. البته در این فاصله هم در واست آپ با آژانسی که بلیط را از او گرفته بودم ارتباط گرفتم و آب پاکی را روی دستم ریخت که چنین بلیطی با چنین شرایطی که از پرواز جا بمانی هیچ خسارت و عودت مالی ندارد.

در فاصله انتظار برای رسیدن به چمدان رفتم دنبال بلیط تهران که گفت یک ساعت دیگر پرواز ترکیش به تهران هست و خیلی خوشحال شدم اما وقتی قیمت را 400 یورو (42 میلیون با یورویی 105 هزار تومان) اعلام کرد کل ناامیدی دنیا به سرم هوار شد. در کیوسک دیگری به قیمت 260 یورو رسیدم و دیدم اینطور بار ما بار نمی شود. بلیط پروازهای داخلی را چک کردیم و دیدم که امشب از فرودگاه آتاتورک پرواز است ومن نمی رسم. یک پرواز برای ساعت 10.45 فردا با هواپیمایی معراج پیدا کردم که خیلی هم ارزان بود. پرواز پگاسوس خودم حدود 12 میلیون تومان بود اما این پرواز قشم ایر 4 میلیون و 600 هزار تومان قیمت داشت. هر کاری کردم خودم نتوانستم از خارج از ایران پرداخت کنم. به فرزاد گفتم و برایم پرداخت کرد و پرواز را گرفتم.

پرواز معراج فردا از فرودگاه استانبول (آتاتورک) حرکت می کرد و حالا نزدیک ساعت 12 شب شده بود. اول فکر کردم که بروم توی شهر و هتلی بگیرم و چرخی هم در استانبول بزنم. اما دیدم خیلی ریسک بالایی دارد و فرصت مناسبی هم نیست. یا باید در همین فرودگاه می ماندم و صبح می رفتم که آن هم باز ریسک داشت چرا که باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه می بودم که یعنی حدود 7 صبح و نمی شد پیش بینی کرد چه می شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم که بروم و در آن فرودگاه بمانم تا صبح از راه برسد و زندگی را از سر بیاغازیم.

بیرون از فرودگاه پرس و جو کردم و دیدم که تاکسی ها 750 لیر (حدود 1 میلیون و هفتصد هزار تومان) می گیرند اما اتوبوس هم دارد که 310 لیر (710 هزار تومان با هر لیر 2300 تومان) کرایه اش است. اما باید صبر می کردیم تا پر شود و این کار برای منی که تا فردا وقت داشتم اصلا مشکلی نبود. فقط تمام وجود را چشم کرده بودم که خوابم نبرد و دوباره کار دست خودم ندهم. یاد کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگی افتادم و وضعیت خودم که تا اینجا 24 ساعت بود که بیدار بودم و یک چرت چند دقیقه ای برایم حدود 20 میلیون تومان آب خورده بود.

بالاخره اتوبوس حرکت کرد و فکر می کنم حدود ساعت 2 نیمه شب به فرودگاه استانبول رسیدم. حالا باید برنامه ریزی می کردم برای دوام آوردن تا وقت پرواز فردا. اولین کارم این بود که چمدان و وسائل را بار یک چرخ کنم و حسابی فرودگاه را بچرخم. اما بیخوابی و به هم خوردن ریتم و نظم زندگی تاب و توان را گرفته بود و با چرخی سریع به یکجا نشینی رضایت دادم. صندلی های مختلفی در جای جای فرودگاه بود که می شد بیتوته کرد اما با اینکه بیرون هوا تابستانی بود اما هوای سالن برای نشستن و خوابیدن سرد بود. جایی را انتخاب کردم و با رعایت اصول ایمنی سعی کردم کمی استراحت کنم. اوضاع خوب بود تا اینکه یک خانواده عرب تصمیم گرفتند در همسایگی من اطراق کنند. چشمتان روز بعد نبیند که با چنان صدای بلندی حرف می زدند و مثل همه خانواده های عربی که مسافرت می کنند و معمولا یکی دو مرد و چندین زن هستند و یک دوجین بچه، اینها هم قبیله ای بودند برای خودشان. دیدم که جای ماندن نیست و رفتم فرودگاه گردی. در داروخانه فرودگاه یک سری قرصهای خوب خارجی گرفتم که اگر چه گران بودند اما در مقابل قرص و داروهای بی کیفیت داخلی ارزش داشتند.

بالاخره تسلیم شدم و رفتم به سمت نمازخانه. آنجا شلوغ بود و محیط و فضا مسلمانی و غربی های فرودگاه تجربه زیسته و شناختی از چنین فضایی نداشتند. دیدم که خیلی شیک و رسمی محل خواب است و مردم هم حسابی اعتماد دارند که کفشها را همانجا در جا کفشی گذاشته و چمدانها را هم جلوی ورودی رها کرده و با خیال راحت خوابیده اند. البته که من چنین ریسکی نکردم و چمدان و کفشم را در نزدیکترین فاصله با خودم نگه داشتم. خوب بود و علیرغم کمی سرد بودن و آغشته بودن به عطر جوراب، با دلهره خوابم برد. هر چقدر هم که شما چرت بزنی، دو نوع خواب قابل جبران نیست: یکی خواب شبانه و دیگری خواب افقی. خوابیدن عمودی و خارج از ساعات شبانه ممکن است کمی جواب بدهد و بدن را سرپا نگه دارد اما آرامش بخشی و انرژی زایی خواب درازکش شبانه را ندارد. هر چند که طبیعی بود منِ زخم خورده از خواب با وحشت از اتفاقات ناگوار بخوابم اما به هر حال کمی خوابم برد و سرحال شدم. اذان صبح که شد دیگر آنجا را از حالت خوابگاهی به در آوردند و نمازخوانان خواب را از چشمان خسته مسافران زدودند.

نزدیک ساعت 7 صبح رفتم به سوی گیت مشخص شده پرواز معراج. از دور و در اطراف محل پرواز ایرانیها مشخص بودند که همچنان در تکاپو برای خرید جنسی بودند یا از تجربه خریدها می گفتند و یک سری کاسبکار هم مشغول حساب و کتاب بارها و تور و جنسها و شیوه های دقیق و مدرن رد کردن بارها از گمرک بودند. قبل از اینکه برسم به محل تجمع ایرانیها، خانمی به استقبالم آمد که شما هم مسافر ایران هستید؟ چقدر خوب، خوشحالم که همسفریم. راستش من از کانادا میام و اینجا کمی خرید کردم و حالا بارم زیاد شده. شما که خیلی هم جنتلمن هستید و به نظر می رسه بار کمی داشته باشید ممکنه که کمی از بارهای من رو قبول کنید؟ شصتم خبردار شد که یه کاسبکار حرفه ایه و جای تعارف نیست که خطر در کمین است. خیلی با صلابت گفتم نه متاسفانه چمدان من ظاهرش کوچک است اما خیلی سنگین است. با پررویی چمدان را برداشت و گفت نه خیلی سنگین نیست. من هم رک گفتم متاسفانه نمی توانم کمک کنم و خطرناک است .شروع کرد به زبان ریختن و توجیه کردن که وقت دید روی من آنتن نمی دهد رها کرد و با ایشی و احتمالا فحش توی دلی رفت سراغ شکارهای دیگر. البته که ایشان اولین بود اما آخری نبود که دیگر رویم باز شد و همان اول آب پاکی را روی دست هموطنان ریختم. احتمالا بعدا هم اینها تعریف می کنند که انسانیت مرده و این ایرانیها اصلا از همدیگر حمایت نمی کنند.

در فاصله ای که نشسته بودیم یک خانم جا افتاده ای هم بود که خیلی اضطراب داشت و دائم از مردم سوال می پرسید که باید چه کند؟ از من هم پرسید و راهنمایی اش کردم. متوجه شد که ظاهرا با یک معلم طرف است که تا موضوع کامل برایش جا نیافتد میتواند سوال بپرسد و راهنمایی بگیرد. خلاصه که هر چه سوال و دغدغه و درد دل داشت را ریخت روی داریه. یک دستش هم شکسته و در گچ بود. همین شد که خواهش کرد اگر می شود وقتی می خواهد چمدان تحویل بدهد و کارت بگیرد همراه من باشد. ضمن اینکه همانها که آمده بودند برای اضافه بار این بنده خدا را نشان و خام کرده بودند و هراز گاهی می آمدند و سری بهش می زدند. تشویش داشت که کار درستی است یا خیر و برایش باز کردم که در خیلی از فرودگاه های جهان کلی آدم پشت میله ها می روند بابت بار و ساک آدمهایی که هیچ ربطی به آنها ندارند و فقط برای ترحم این کار را کرده اند. شیر شد و به آن آقا و خانمی که آمدند گفت که نمی تواند بار آنها را قبول کند و آنها هم مرا کج کج نگاه کردند. تعریف کرد که با دخترش آمده ترکیه برای گرفتن پاسپورت و ویزای تحصیل او که 11 روز است ترکیه مانده اند و امروز دخترش راهی اتریش شده و خودش باید برگردد ایران و تا حالا تنهایی چنین سفری نرفته است. دو تا چمدان داشت که خالی بود و به هر کس هم می رسید قصه اش را می گفت. آن بارکشها هم به خال زده و نشانش کرده بودند که این چمدانهای خالی دخترش بهترین ابزار برای باربری و بارکشی برای آنها است.

زمان دریافت کارت پرواز را با تاخیر اعلام کردند و فهمیدیم که این رفتار اصیل ایرانی است. اصلا چه معنی می دهد پرواز ایرانی بدون تاخیر و سروقت باشد؟ وقتی اعلام شد این خانم هم با من آمد. تازه مشکل اصلی برای ایشان رو شد. با گچ دستش نمی توانست سوار هواپیما شود مگر اینکه نسخه پزشک برای گچ و اجازه برای پرواز داشته باشد. وارد چانه زنی شدیم ولی قبول نمی کردند. گفتند می توانی بروی اورژانس فرودگاه و برگه بگیری که اجازه پرواز را بعد از معاینه بدهند. خیلی ترسیده بود و هیچ زبانی را هم نمی دانست. همراهیش کردم و رفتیم اورژانس و با دلهره دکتر را دیدیم. گفت 270 یورو می گیرد که برگه بدهد تازه اگر معاینه کند و تشخیص بدهد که شکستگی واقعی است و الکی نیست. بنده خدا جاخورد و گفت که اصلا پولی همراه ندارد چرا که برایش بلیط گرفته اند و دیگر قرار نبوده خرجی داشته باشد تا ایران. با وحشت برگشتیم و مسئول پرواز را پیدا کردیم و آنقدر التماس کرد تا بالاخره یک تعهدنامه ازش گرفتند که اگر هر اتفاقی بیافتد با مسئولیت خودش است.

رفتیم سمت گیت خروجی که باید سوار می شدیم و نشان به آن نشان که پرواز ساعت 10.45 دقیقه کش آمد و یکباره هم تاخیر را اعلام نکردند و هی الان می پریم و کمی تاخیر دارد بالاخره ساعت 13.35 دقیقه ما رنگ صندلی های هواپیما را دیدیم و ساعت 14 پرواز به حرکت درآمد. آن آرامش تکیه دادن به صندلی بعد از جا دادن وسائل و اطمینان از اینکه همه دغدغه ها به پایان رسید، یکی از والیوم ترین پدیده های جهان است که دیگر چشم بیداری در کسی نمی گذارد. به ویژه برای منی که نزدیک به 38 ساعت بیخوابی را تحمل کرده بودم دیگر امکان باز ماندن چشم وجود نداشت. خواب مرا برد و سفری که باید دیشب با رسیدن به مقصد تمام می شد حالا هنوز ادامه داشت. تا لحظه شیرین و لذت بخش پذیرایی پروازهای ایرانی بیهوش شدم و وقتی خانم مهماندار بیدارم کرد احساس کردم چه مملکت گل و بلبلی داریم که قدرش را نمی دانیم. یک سوم پول بلیط پگاسوس را داده بودم و حالا یک پذیرایی شاهانه را با انواع خوراکی ها و دسر ها و پیش غذاها چیده بودند روی میزم. حالا گیرم که سه ساعتی هم تاخیر داشت و صندلی های هواپیمایش کمی فشار قبر را برای عبرت و فکر کردن به آخرت یادآوری می کرد و ممکن بود هر لحظه تکه ای از تو در دره ای یا عمق دریای سیاه پیدا شود.

بالاخره بعد از حدود 40 ساعت روی هوا بودن و مجاهدت در پروازها و فرودگاه های مختلف در ساعت 17 روز یکشنبه 2 شهریور 1404 به خاک پاک میهن پاگذاشتیم. اما شگفتی مملکت در اینجا تمام نشد و وقتی اسنپ گرفتم، با تعجب دیدم یک 206 آمد که راننده اش خانم بود و وقتی خواستم چمدان را روی صندلی عقب بگذارم گفت لطفا مراقب باشید و این گوشه بگذارید چرا که چیزی مثل کوله روی صندلی بود. فکر کردم وسائل شخصی است اما وقتی نشستم روی صندلی گفت ببخشید شما از سگ نمی ترسید و حساسیتی ندارید. گفتم نه چطور مگه؟ گفت آخه این لیمو خیلی توی قفسش بوده و حالا دلش می خواد بیرون باشد و دیدم رفت و یک سک مینیاتوری به اسم لیمو آورد و گذاشت روی پایش و او هم کنجکاو و بیقرار تا مقصد توی بغل خانم راننده همسفر ما شد.

روز 23 مهر 1404 به همت انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران، برنامه ای تدارک شد که شرکت کنندگان در ایفلای 89 تجربیات، دیده ها و یافته های خود را با دیگران به اشتراک بگذارند. برنامه جذابی شد و شنیدن تجربه و زاویه نگاه دوستان دیگر برای خود من هم جالب بود. گزارشی آن منتشر شده که امیدوارم برای علاقه مندان مفید واقع شود. همچنین آروزی همه ما در هر ایفلا که امیدوارم بتوانیم ایفلای بعدی را هم تجربه کنیم، تقدیم به همه دوستداران و علاقه مندان.

نوشته شده در ساعت خاص 3 نیمه شب 18 اسفند 1404 در روز دهم جنگ در حالی که نمی دانیم کی دوباره کجا را خواهد زد و امیدوارم که دیگر نزند. اینترنت بین‌المللی هم قطع است و نمی‌دانم این را کی منتشر خواهم کرد. منتشر شده با مصیبت فراوان. دو هفته تمام به اینترنت جهانی دسترسی نداشتیم و حالا در روز شانزدهم جنگ از طریق وی پی ان دانشگاه متصل شدم.