از توی سالن صدای رعد و برق و بوی باران را احساس می کردم. همچنان سه شنبه 28 مرداد 1404 است که ساعت به حدود 3 نزدیک می شود. گفتگوی مفصل در مورد پوسترها، سخنرانی به زبان انگلیسی، نشستن در پنل و تمام اعضای بدن را به گوش تبدیل کردن تا لهجه‌های آفریقایی و هندی و ... را برای پرسش و پاسخ متوجه بشوی، دیگر تاب و توانی برایم نگذاشته بود. بوی باران و وسوسه ابرهای براق در آسمان آبی مرا به خود می خواند. از در بیرون آمدم که دیدم باد نسبتا تند و خنکی می وزد و قطره هایی هم به سر و صورت می خورد. گویی در یک انیمیشن کارت پستالی والت دیزنی وارد شده ام. از بس که این منظره زیبا بود همانجا زیر سقف ساختمان ماندم و مدتی فقط در سکوت به این منظره خیره شدم و طبق معمول حسرت و ای کاش مملکت ما هم این مناظر را دوباره احیا می کرد در کله ام می چرخید.

باران لطیف و غیراسیدی (برخلاف آنچه در تهران می بارد) حال هوا را که خوب بود بهتر کرده بود و البته کمی سرمای گزنده هم چاشنی هوا کرده بود. آقای دکتر شهرابی که مهمان ویژه رایزنی فرهنگی ایران در آستانه بود، پیام دعوت آقای سوری، سرپرست رایزنی فرهنگی ایران را به ما رساندند که بعد ازظهر بازدیدی از رایزنی فرهنگی ایران در قزاقستان داشته باشیم.

دو ماشین سواری آمد و ما را سوار کرد. راننده ما جوانی بود خوش خلق به اسم ژامون که زبان فارسی می دانست و فوق لیسانس ادبیات فارسی بود. بعد از آن نم باران و آسمان آبی چهره شهر دیدنی تر شده بود و با حرفهای خوب ژامون اوضاع بهتر هم شد. می گفت که بیش از 3000 کلمه فارسی در زبان قزاقی هست و از نظر فرهنگی هم قرابتهای زیادی با ما دارند. کلماتی مثل برمک به معنای انگشت، رحمت به معنای دوستی، قورت به معنای کشک (قره قوروت خودمان یعنی کشک سیاه). روز قبل تابلویی دیده بودم که نوشته بود ارزان (البته به فینگلیش) و وقتی از ژامون پرسیدم گفت به معنان همان ارزان است.

در مورد شهر و آثار دیدنی بسیار گفت. اینکه آستانه به معنی پایتخت است و قبل از فروپاشی شوروی اسم آن سلیناگراد بوده. وقتی قرار شده از آلماتی به اینجا منتقل شود ابتدا اسم آن را نورسلطان گذاشته اند و بعد دوباره به آستانه تغییر یافته است. آلماتی که می شود پایتخت فرهنگی قزاقستان است شبیه تهران و آستانه بیشتر شبیه مسکو است. در مسیرکاخ صلح، موزه ملی، خان شاطر، برج بایترک، مسجد فارابی را نشانمان داد و در برنامه گذاشتیم که حتما ببینیم.

رایزنی فرهنگی ایران در قزاقستان یک ساختمان ویلایی قشنگ بود با درختهای سرسبز و محیطی آرام. نمادهای فرهنگی ایرانی و تابلوهایی از جای جای ایران، تزئین گر محیط بود. مقداری کتاب هم بود که بیشتر جنبه نمادین و لوکس داشتند و دیوانهای نفیس حافظ و شاهنامه و ... بود. دور یک میز نشستیم و با تنقلاتی ایرانی مثل گز و سوهان و هندوانه و ... پذیرایی شد. صحبت در مورد حضور ایرانیها بود که تعداد آنها در آستانه کم است اما در آلماتی و برخی شهرهای مرزی بیشتر است. در مورد نمایشگاه های کتاب گفتند که انتشارات فولیند (اگر اشتباه نکنم) متولی برگزاری نمایشگاه کتاب است و به عنوان یک بخش خصوصی فعال أمور نمایشگاه ها را برعهده دارد.

صحبت همکاریهای فرهنگی شد و من پیشنهاد دادم که قزاقستان مهمان ویژه نمایشگاه کتاب تهران بشود. اگر توانمندی داشته باشد و همکاری بشود اتفاق خیلی خوبی است. همچنین در طرح های گرنت وزارت ارشاد، که از ترجمه آثار فارسی به زبانهای دیگر حمایت مالی خوبی می کند مشارکت داشته باشند. در طرح فلوشیپ کودک و نوجوان هم که ویژه تبادل حقوق معنوی کتابهای کودک و نوجوان است و در نمایشگاه 35 (اردیبهشت 1404) کلید خورد هم شرکت کنند. اما مهمتر از همه اینها، ایده ایجاد یک کتابخانه خوب به زبان فارسی در قزاقستان بود. چون گفتند کتابخانه ای که ویژه فارسی زبانان باشد وجود ندارد. خیلی خوب می شود اگر کتابخانه ای در این پایتخت باشد که هم آثار فاخر ادبی، هنری و تاریخی به زبان فارسی را داشته باشد، هم پاتوقی بشود برای کسانی که ایرانی و فارسی زبان هستند، هم محیطی برای جذب افراد علاقه مند به زبان فارسی و توسعه آن. این ایده که با مشارکت و اهدای کتاب توسط کتابخانه ملی و خانه کتاب بتوانیم هسته اولیه کتابخانه را بنا بگذاریم.

وقتی به ایران برگشتم، نامه مفصلی به آقای حیدری، رئیس خانه کتاب و ادبیات ایران نوشتم و موضوع را در هیات مدیره خانه کتاب مطرح کردم و مصوبه ای برای آن گرفتیم. قرار شد که گزارشی به وزیر محترم ارشاد برای حمایت بدهیم و نامه ای هم برای سازمان فرهنگ و ارتباطات تنظیم شود که آمادگی ما را اعلام کند.

فضای دوستانه و صمیمی رایزنی خیلی دلنشین بود. همه کسانی هم که آنجا بودند فارسی صحبت می کردند و آدم احساس در خانه بودن می کرد. قرار بر این شد که هماهنگی صورت گیرد که یک روز به اتفاق برای بازدید رسمی از موزه ملی قزاقستان برویم. در انتها هم یک سری کتابهای نفیس از مجموعه اهدایی کتابخانه ملی توسط آقای دکتر شهرابی به رایزنی اهدا شد.

امروز عصر قرار بود که شب فرهنگی ایفلا باشد. شب فرهنگی یک اتفاق خیلی شیرین و بیاد ماندنی است که معمولا در کنفرانسهای رسمی تدارک دیده می شود. جشنی است که در آن با غذاهای محلی پذیرایی می شود و قرار است فرهنگ و آداب و رسوم کشور میزبان برای حاضران به نمایش گذاشته شود. بعضی از دوستان به هتلهایشان برگشتند و در شب فرهنگی شرکت نکردند.

غذاهای محلی شامل برنجی که توی آن گوشت، زیره، سیب زمینی و بادمجان بود، یکی دو نوع کتلت، دست پیچهایی که تویش گوشت بود، کشک (که قورت می گویند)، شیرینی های محلی و ... بود. دو نوشیدنی محلی خیلی معروف که همه جا سرو می شد و بسیار در مورد آن صحبت می کردند یکی "کومیس Kumis" که چیزی شبیه کفیر و از شیر اسب (مادیان) بود؛ دیگری هم "شوبات Shubat" که از شیر شتر درست می شد. شوبات در ازبکستان هم هست و در ترکمنستان با عنوان "چال" معروف است و از کومیس چربی بیشتری دارد. گوشتها هم آنطور که بعدا متوجه شدیم اغل گوشت اسب است که خیلی در قزاقستان رایج است. نوشیدنی اما با یک کوپن داده می شد برای کسانی که اهلش بودند و منعی نداشتند و فکر می کنم دو تا بیشتر هم نبود که به کار ما نمی آمد. دلیل اینکه نوشیدنی را محدود عرضه می کنند این است که کسی از خود بیخود نشود و شب فرهنگی را به بی‌فرهنگی نکشاند. به تجربه کسانی که ایفلاهای دیگر را شرکت کرده بودند، شب فرهنگی چندان پر طمطراقی نظیر سایر ایفلاها با پذیرایی های آنچنانی نبود.

رقصهای محلی با لباسهای زیبا و موسیقی دلنواز قزاقی دلچسب بود. به ویژه اینکه از نظر فرهنگی و موسیقیایی شرقی و نواهای نزدیک به ما داشتند. بخشی از مراسم هم دیجی آمد و ملت را به میانه میدان دعوت کرد و تمامی آن جنتلمن و لیدیهای کراوات زده و اتو کشیده به شلنگ تخته در وسط میدان و حرکات موزون پرداختند.

دیدیم دوز فرهنگی این شب آنقدر که ما انتظار داریم بالا نیست. آخر اگر کسی نه اهل نوشیدنی الکی و نه رقص باشد و تازه اسلام هم دست و بالش را حسابی بسته باشد، شاید چندان حرفی برای گفتن نداشته باشد. همین شد که مرکز خرید "راه ابریشم" در همسایگی محل برگزاری و آن طرف هتل هیلتون بود ما را به خود خواند. در این مرکز خرید خیلی بزرگ و عظیم تقریبا تمامی برندهای معروف لباس و کفش و لوازم دیگر دنیا حضور داشتند. قیمتها به شدت بالا بود و نمی شد چندان کامی از آنها گرفت. خانم دکتر قربانی قبلا رفته بودند و راهنمایی کردند که در فروشگاه "دی فکتور" یکی دو جنسی هست که قیمت مناسب دارند. ما هم همانها را که شامل یک دو مدل تیشرت مردانه و یکی دو مدل پیراهن زنانه بود و قیمتی حدود 1900 تا 3000 تنگه داشتند (هر تنگه 177 تومان) توانستیم بخریم. فربد یک کفش نایکی سفارش داده بود که در نمایندگی نایکی پیدایش کردم و عکس با برچسب قیمت را برایش فرستادم که می شد 80.900 تنگه چیزی معادل 14 میلیون تومان که بنده خدا خودش اعلام انصراف کرد و گفت های کپی با کیفیت خوب همین را در منیریه به سه یا چهار میلیون می شود خرید.

واقعا احساس آمریکا بودن را در این مراکز خرید می شود تجربه کرد چرا که آدم مثل آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.

نوشته شده در 5 مهر 1404 در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی