خانم رهادوست می گفت که آدم ها دو دسته اند: آنهایی که رمان می خوانند و آنهایی که نمی خوانند. 

خیلی وقتها این سئوال را از خودم پرسیده ام، به خصوص وقتی که یاد حرف استاد گذشته ام آقای مجذوب صفا می افتم (اگه بتونم این  جمله را تمام کنم، می گویم چه گفت)که آیا خواندن رمان در این شرایط درست است؟ آخر مایی که برای یک لحظه نشستن ناب و بی خیال و خوابی که وقتی بیدار می شوی آفتاب خوب همه جا پهن شده باشد، دائم حسرت به دلیم و اصلا عامل اصلی عقده هایمان را در این یافته ایم، آن وقت رمان هم بخوانیم؟ یادم آمد، آقای امیرعباس مجذوب صفا، استاد ما در دوره کارشناسی در دانشگاه مشهد بود. یک استاد باحال کتابخوان. که یک روز درآمد و گفت که من استادی را دیدم که رمان می خواند. این چه معنی می دهد. در حالی که خودش مدام از کتابهایش که تعداد آنها در آن زمان 12 هزار جلد بود و اینکه دخترهایش و خانمش و خودش و حتی باغبانشان کتاب خوانند، می گفت. خب کمی آدم دچار ضعف اعتماد به نفس مزمن می شود. و مختصری هم عذاب وجدان.

مدتها مکاشفه نهانی با خودم پاسخی برایم یافته که شاید شما را هم به کار آید. آخر می دانید که امسال باید در هر کاری صرفه جویی کنیم حتی در فکر کردن. من این کار را کرده ام و اگر نتیجه اش به کارتان آمد از آن بهره ای چند ببرید.

یک وقتی در عهد شباب کلاس انگلیزی می رفتیم و یک ضرب المثل از همان ایام در خاطرم مانده که می فرمود: all work no rest, make jak a doll person.

حالا دقیقا این بود به واژگان یا خیر به خاطر ندارم. اما معنایش مهم بود. که یعنی همش کار کنی و هیچ استراحتی نداشته باشی، خل می شوی. درست مثل من. که مدتی است حافظه ام سخت نحیف و کارهایم به غایت به هم در آمیخته و افکارم هم مختصری مالیخولیایی گشته است. پس چاره چیست؟ چاره بخشی از آن را در رمان ها یافته ام. آخر نمی شود که همه اش از یک طرف نظریه های بنیادی علم اطلاعات بیاغازی و همین طور صاف بروی تا برسی به آخرین یافته های مدرن جناب مایک تلوال و از دهلیز دیگری بروی و برسی به افاضات سراسر جواهرات خواهر باربارا تیلت و برادر مک الراد. بعد هم دوباره از اول دوره کنی و در نیمه های این راه هم کلی از تک مضرابهای جناب جس شرا و باد و مابقی حضرات را در کوله ات بچپانی. که چه؟

بابا این بلانسبت ببی سفیده که روی سمش چندتا لکه سیاه داره و لابه لای اون پشمای خوشگل و سفیده بالای ابروهاش، جدیدا یه چیز سفت و گرد نمایان شده که بهش می گن شاخ، یه وقتایی می یاد یه گوشه ای و بی خیال دنیا لم می ده و شروع می کنه به مرور خاطرات دستگاه گوارشش و با نشخوار آنچه دو ساعت پیش خورده، یه لذت مضاعف از خورده هایش نصیب خودش می کنه. خوب آدمم هر چی باشه، باید یه فرقی با او ببیه داشته باشه. یعنی یه خورده بیشتر از اون دنیا را به چشم بی خیالی ببینه و یه کاری بکنه.

برای من که بی خیالی دنیا لابه لای همین ورقهای زرد و سفید کتابهای رمانه. باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.

در همین باره در همین وبلاگ

چرا رمان می خوانیم

بخوانیم یا بشنویم

باز هم خواندن و خواندن

موخره: مدتها است که می خواهم بی پیرایه و هر چه می آید خوش آید بنویسم. قبلا هم در این وبلاگ نوشته ام که باید ساده بود و از این حرفها. اما عملی نشده. این نوشته بی قید و بند و هر چه آمده است است. بدون ویرایش و حک و اصلاح. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.