یک راست می روم سر اصل مطلب. مدتی است ننوشته ام که البته برای چنین وبلاگ و محیطی، مدید است و نابخشودنی. وقتی از این لاک خارج می شدم و گفتم حتما باید بنویسم و این جوری نمی شود، با موضوعی شروع کردم و متنی که تا نصفه هایش رفتم و باز نتوانستم تمامش کنم. راستش را بخواهید، گاهی آدم می خشکد. مغزش را می گویم. نه سوژه ای، نه احساسی و نه حرفی برای گفتن. نه که حرفی نباشد. حرف هست، بسیار هم هست. اما نمی آید. به قلمی شدن که می رسد، رعشه بر اندامت و مغزت می افتد که اگر فلان دوست فرهیخته خواندش چه خواهد گفت؟ اگر روزی استادی که تو هم قبولش داری و او هم تو را به غلط یا درست، آدم حسابی می داند، گذرش به این سرا افتاد و دل گفته ات را خواند، نخواهد گفت این دل که چنین از آن می تراود همان به که بر سنگ مرده شوی خانه بنشیند؟ خلاصه، همین دغدغه و هروله میان فاضلانه و صمیمانه (که شرح کامل ماجرا را در ادامه می توانید ببینید) ما را به این روز شرمساری از خوانندگان عزیز وبلاگ انداخت. اما چه شد که نوشتم. این دو سه روز گذشته را به شیراز و برای کارگاهی رفته بودم. سفری بود با اتوبوس در معیت دوستان خوب ادکایی. خیلی وقت بود که سفر اتوبوسی نداشتم. رابطه ای را کشف کردم و آن اینکه، صنعت حمل و نقل جاده ای ما همچنان با هر نوع فناوری سر جنگ دارد. چرا که هر چقدر تکنولوژی پیشرفت می کند، سیستم اتوبوسی ما بدتر می شود. اتوبوسها خوشگل و تو دل برو شده اند، شاگرد شوفرهای سبیل کلفت قدیم به مهمانداران نه چندان ظریف ولی قابل تحمل تر امروزی تبدیل شده اند که در بدو نشستن به شما بسته ای را به رسم پذیرایی می دهند که خود آن و نگهداشتن آن در جایی مناسب خود حکایت دگری است. اما همچنان سفر با این اتوبوسها خوش آب و رنگ، مصائب رنگارنگ خودش را دارد. مخلص کلام اینکه یک لحظه خواب آرام بر چشمانمان نرفت و ما با بی خوابی دمساز شدیم.

اما روایت ما حکایت درد اتوبوس سواری نیست که از بس دوستان گل ادکایی طی این دو سه روز، حضوری، ای میلی و پیامکی غذرخواهی کرده اند که من از رویشان خجلم. اما ربط این خاطره واره‌ی سفر و نوشتن وبلاگی چه بود که چنین شما را با پراکنده نگاریهایم سر در گم کرده ام. راستش اول باید اعتراف کنم که آنان که گفته اند "در سفر پخته شود خامی" و سایر چنین سفرگفته هایی را، باید به آب طلا شست و بر طایر آسمان جایشان داد. چراکه بسیار در سفر آموخته ام و حس کرده ام و زندگی کرده ام. چنانکه روزی در زمانی که به اهواز سفر می کردم در بالای یکی از کتابهایم چند سطری نوشتم با این مضمون "که این سفر عجب نعمت غریبی است. اگر قدرش را بدانیم، گنجی است در حرکت. الان هنوز یک پنجم سفر نرفته و من یک مقاله انگلیسی خوانده ام، یک مقاله فارسی، و یک مقاله را هم داوری کرده ام و حالا حالاها از سفر مانده است."

خلاصه در بیخوابی شبانه و موسیقی آرام، حسی در وجودم جان گرفت و رشد کرد که انگار تمامی یخهای این چند ماهه را آب کرد و هر لحظه بی تابیم برای قلم و نگارش بیشتر شد. و یاد آن حرف قدیمی افتادم که چاره درد ننوشتن، فقط نوشتن است و بس. در پستهای قبلی شرح کامل ماجرای درمان درد ننوشتن آمده که خواندنی است.

"فروغ فرخزاد مصاحبه ای دارد که شنیدنی است. در جایی از این مصاحبه در مورد مشکلات شعر امروز (البته آن روز، زمانی که فروغ زنده بود) و مشکل اصلی  شعر را این گونه بیان می کند: "اشکال شعر معاصر این است که همه می خواهند فاضلانه شعر بگویند نه صمیمانه". شعری که فاضلانه می شود، دیگر عنصر خودمانیت را ندارد. از دل برنخاسته که بر دل بنشیند. تصنعی است و بیشتر بر تکنیک شعر تکیه زده تا بر حس صمیمانه شاعر. خیلی از نوشته های امروزی، به خصوص نوشته های تخصصی به این درد دچار هستند. شاید در علوم فنی و پایه تا حدودی بتوان این موضوع را پذیرفت اما در متون تخصصی علوم انسانی این قضیه کمی مشکل ساز است. حتی در علوم نیز اگر شیر پاک خورده ای پیدا شود که به زبان آدمیزاد، نه به زبان فنی، حرف بزند و بنویسد، این همه از علوم لولو نمی سازند. غرض درک است و بس. اما برخی آن چنان درگیر ذهنیات خود می شوند که هدف را به کل به فراموشی می سپارند و دیگر زبان ساده و روان را کسر شان خود می دانند. یادم است که معلم ریاضی داشتیم که همه چیز را به زبان ریاضی می گفت و هر چقدر هم که سئوال می کردیم، باز با همان زبان نه چندان دلچسب ریاضی توضیح می داد و خیلی هم تلاش می کرد که ما متوجه شده و دست از سرش برداریم. و دریغ از یک ذره درک ما. همیشه به ما سرکوفت می زد که چرا نمی فهمید. و وقتی دوستِ یه کم زرنگمان همان مطلب را برایمان توضیح می داد می فهمیدیم".

خلاصه، نتیجه اینکه باید سفر کرد، باید نوشت، باید اگر توانست ساده نوشت، باید ...