*رفیق سال‌های دور و نزدیک؛ روایت یک دوستی ماندگار*

امروز، عصر یکشنبه نوزدهم مهرماه ۱۴۰۵، در لابی هتل لاله با محسن عزیز قرار داشتم. مطابق عادت دیرینه‌اش، سر وقت حاضر شد. پس از مدتی که دیدارمان به‌دلیل شرایط جنگی به تعویق افتاده بود، سرانجام فرصتی فراهم شد تا دوباره یکدیگر را ببینیم؛ دیداری که مدت‌ها انتظارش را می‌کشیدیم. محسن به‌تازگی از سفر کره جنوبی و شرکت در همایش ایفلا بازگشته بود و من نیز، پس از هجده سال، بار دیگر فرصت یافته بودم با این رفیق دیرین دیدار کنم و به گفت‌وگو بنشینم.
همین که کنارش نشستم و سلام و احوال‌پرسی‌مان آغاز شد، انگار فاصله سال‌ها کوتاه شد. صحبت از هوش مصنوعی، سفر، کتاب و دانشگاه به خاطرات قدیمی کشید؛ همان گفت‌وگوهای آشنایی که از موضوعی ساده آغاز می‌شوند و بی‌آنکه متوجه گذر زمان باشیم، از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌روند.
در لابی هتل نشسته بودیم و نوشیدنی می‌نوشیدیم که ذهنم به سال‌های دور پر کشید؛ به عصری پاییزی در شهر مقدس مشهد، در مهرماه یکی از سال‌های آغازین دهه هفتاد؛ روزی که بی‌آنکه بدانیم، سرآغاز رفاقتی شد که تا امروز ادامه یافته است.
محسن در دومین جلسه درس «مبانی کتابخانه و کتابداری» غایب بود. غیبتش کنجکاوم کرد و تصمیم گرفتم نشانی محل اقامتش را پیدا کنم. او در مسافرخانه‌ای در بخش غربی بازار رضا اقامت داشت. نشانی را پیدا کردم و برای دیدنش به آنجا رفتم. در اتاقش را زدم و با هم‌کلاسی‌ای روبه‌رو شدم که بعدها به یکی از دوستان نزدیک و همراهان سال‌های زندگی‌ام تبدیل شد.
آن روز نمی‌دانستم این دیدار ساده چه مسیری را پیش روی هر دوی ما خواهد گشود. گاهی اتفاق‌های مهم زندگی از همین رویدادهای کوچک آغاز می‌شوند؛ از یک کنجکاوی، یک سلام یا تصمیمی که در لحظه، چندان مهم به نظر نمی‌رسد، اما در گذر زمان معنایی فراتر از انتظار پیدا می‌کند.
از همان روزها، کتاب بهانه دیدارهایمان شد. هرگاه فرصتی پیدا می‌کردیم، کنار هم می‌نشستیم، مطالعه می‌کردیم و درباره آنچه خوانده بودیم، به گفت‌وگو می‌پرداختیم. گاهی ساعت‌ها درباره موضوعی بحث می‌کردیم و هرکدام می‌کوشیدیم از دیگری چیزی بیاموزیم. اختلاف‌نظرهایمان نیز نه به دلخوری می‌انجامید و نه فاصله‌ای میانمان می‌انداخت؛ برعکس، بحث و گفت‌وگو به شناخت بیشتر یکدیگر کمک می‌کرد و دوستی‌مان را عمیق‌تر می‌ساخت.
در کنار درس و مطالعه، رقابتی سالم نیز میانمان شکل گرفته بود. هر دو می‌خواستیم پیشرفت کنیم، بیشتر بدانیم و از دیگری عقب نمانیم؛ اما موفقیت یکی، مایه شادی دیگری بود، نه حسادت یا دلخوری. از یکدیگر انگیزه می‌گرفتیم و در مسیر رشد علمی و حرفه‌ای، بی‌آنکه رفاقتمان را قربانی رقابت کنیم، همراه هم پیش می‌رفتیم.
سال‌ها گذشت. با هم درس خواندیم، سفر رفتیم، از کارشناسی ارشد به دکتری رسیدیم و سرانجام هر دو عضو هیئت علمی شدیم. در این مسیر، هرکدام با تجربه‌ها، مسئولیت‌ها و دشواری‌های تازه‌ای روبه‌رو شدیم، اما رفاقتمان پابرجا ماند. در روزهای خوب، شادی‌هایمان را تقسیم کردیم و در روزهای سخت، گاهی یک گفت‌وگوی ساده یا شنیدن چند جمله از یکدیگر، از سنگینی نگرانی‌ها می‌کاست. همیشه لازم نبود برای مشکلات راه‌حلی پیدا کنیم؛ گاهی همین که می‌توانستیم بی‌تکلف حرف بزنیم و از حال هم باخبر شویم، کافی بود.
سفرها نیز بخش شیرینی از خاطرات مشترک ما را ساخته‌اند. بازگشت محسن از سفر کره جنوبی و حضور در همایش ایفلا، بار دیگر مرا به یاد تجربه‌های مشترکمان انداخت. سفر برای ما فقط دیدن شهرها و مکان‌های تازه نبود؛ فرصتی بود برای شناخت جهان، آشنایی با آدم‌ها و تجربه‌های متفاوت و البته شناخت بیشتر یکدیگر. بسیاری از اتفاق‌های کوچک سفر، که شاید در لحظه چندان مهم به نظر نمی‌رسیدند، بعدها به خاطراتی دوست‌داشتنی تبدیل شدند؛ خاطراتی که با یادآوری‌شان دوباره لبخند بر لب می‌نشیند.
حالا، پس از این همه سال، دوباره در تهران کنار هم نشسته‌ایم. از روزهای دانشجویی و استادان قدیمی می‌گوییم، از دانشگاه و کار و زندگی، از دوستانی که همچنان در کنارمان هستند و آن‌هایی که حضورشان به خاطره‌ها پیوسته است. گاهی هم صحبت به کتابی می‌رسد که یکی از ما خوانده و دیگری هنوز فرصت خواندنش را پیدا نکرده است. همین گفت‌وگوهای ساده، همچنان بهانه‌ای برای دیدارهای بعدی فراهم می‌کنند.
شاید یکی از زیبایی‌های این رفاقت آن باشد که گذشته مشترکمان، بهانه‌ای برای تکرار ملال‌آور خاطرات نشده است؛ برعکس، هر دیدار فرصتی است برای افزودن تجربه‌ای تازه به آنچه در طول سال‌ها ساخته‌ایم. هنوز موضوع‌هایی داریم که درباره‌شان بحث کنیم، کتاب‌هایی که به یکدیگر معرفی کنیم و دیدگاه‌هایی که شنیدنشان می‌تواند افق تازه‌ای پیش رویمان بگشاید.
پس از گفت‌وگو در لابی هتل لاله، تصمیم گرفتیم قدمی بزنیم و به‌سوی باغ کتاب زردشت راه بیفتیم. در طول مسیر، صحبت‌هایمان ادامه داشت و بی‌آنکه متوجه گذر زمان باشیم، به مقصد رسیدیم. در باغ کتاب چاپار زردشت، میان کتاب‌ها گشتیم و عنوان‌ها را از نظر گذراندیم. سپس دوباره به خیابان آمدیم و قدم‌زنان به گفت‌وگو ادامه دادیم. برای ما، دیدار فقط نشستن در جایی و نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه نبود؛ خود مسیر نیز بخشی از دیدار به شمار می‌آمد. قدم زدن، نگاه کردن به ویترین کتاب‌فروشی‌ها و مغازه‌های اطراف و سخن گفتن درباره موضوعات کوچک و بزرگ، لذت ساده اما ارزشمند با هم بودن را کامل می‌کرد.
در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری به این فکر کردم که چه خوب است پس از گذشت این همه سال، هنوز دیدارمان بهانه شادی است؛ هنوز می‌توانیم بی‌تکلف کنار هم بنشینیم، بخندیم، درباره مسائل روز گفت‌وگو کنیم و از کتاب و خاطره و زندگی بگوییم. سال‌ها گذشته و بسیاری چیزها تغییر کرده‌اند، اما لذت هم‌صحبتی با یک دوست قدیمی همچنان پابرجاست.
وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، از اینکه آن روز پاییزی در مشهد تصمیم گرفتم به دیدن هم‌کلاسی غایبم بروم، احساس خوشحالی می‌کنم. اگر آن کنجکاوی ساده نبود و اگر در اتاق آن مسافرخانه را نمی‌زدم، شاید امروز این همه خاطره مشترک نداشتیم. زندگی گاهی با انتخاب‌هایی کوچک، مسیرهایی بزرگ می‌سازد و آدم‌هایی را وارد زندگی‌مان می‌کند که حضورشان، سال‌ها بعد نیز ارزشمند و دلگرم‌کننده باقی می‌ماند.
رفاقت من و محسن از یک غیبت ساده در کلاس آغاز شد، با کتاب و درس و سفر ادامه یافت و در گذر زمان، به پیوندی تبدیل شد که فراز و نشیب‌های زندگی نتوانسته است از ارزش آن بکاهد. این دوستی برای من یادآور آن است که ماندگاری یک رابطه، بیش از هر چیز، به احترام متقابل، صداقت، همراهی و میل همیشگی به آموختن از یکدیگر وابسته است.
رفیق سال‌های دور و نزدیکم، خوشحالم که پس از این همه سال، هنوز فرصت دیدار داریم؛ هنوز خیابان‌هایی هست که باید با هم در آن‌ها قدم بزنیم، کتاب‌هایی که باید بخوانیم و موضوع‌هایی که می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌شان گفت‌وگو کنیم. امیدوارم این مسیر همچنان ادامه داشته باشد؛ با دیدارهایی تازه، سفرهایی دیگر و خاطراتی که در سال‌های آینده به گنجینه مشترکمان افزوده شوند.
بعضی دوستی‌ها را نمی‌توان تنها با شمار سال‌هایی که از آغازشان گذشته سنجید. ارزش آن‌ها در خاطرات مشترک، گفت‌وگوهای بی‌تکلف و اطمینانی نهفته است که گذر زمان از میان نمی‌برد. چه خوشبختی بزرگی است که آدم بتواند پس از سال‌ها، در کنار دوستی قدیمی بنشیند و احساس کند هنوز حرف‌های بسیاری برای گفتن دارند؛ گویی فاصله‌ای میان آن روزهای دور و این عصر پاییزی وجود نداشته است.
نوزدهم مهرماه ۱۴۰۵
تهران، هتل لاله

عبدالرسول خسروی