اینجا بوسان (کره) 4 ایفلای 90 – خارگیل که در حسرتش باید سوخت
فروشنده خوش بر و روی فروشگاه Boss با لبخندی به بلندای برجهای پتروناس مالزی دهانش را غنچه کرد و گفت: 1555 رینگت که طبیعتا در ابتدا عکس العمل خاصی نداشتیم چون نمی دانستیم چقدر می شود. وقتی با هر رینگت 45.000 تومان حساب کردیم و شد حدود 70 میلیون تومان تازه دهانمان به قدر نیمی از برجهای پتروناس باز شد. دکتر اربابی گفت اگر زودتر می گفتند همین را در ایران به قیمت خیلی مناسبتر تهیه می کردم. گفتم بهتر است دوستی پیدا کنی و ازش قرض بگیری. دکتر اربابی، اهل چابهار که در فرودگاه با هم آشنا شدیم، داشت برای جشن فارغالتحصیلی دوره دکتری میرفت برونئی و دانشگاه همان روز اعلام کرد که باید کت و شلوار مشکی با پیراهن کرم رنگ بپوشند. همین شد که توی فرودگاه درندشت کوالالامپور دوره افتاده بودیم که ببینیم میتوانیم کت و شلوار مناسب برایش پیدا کنیم. البته بعدا در فیلم و عکسهای اینستاگرامش، من نه به دستان پادشاه برونئی که برای اهدای لوح به ایشان دراز شده بود دقت کردم و نه تمامی زرق و برق شرقی مراسم، فقط زوم بودم روی لباسی که مناسب با دِرِس کُد (استاندارد لباس) اعلامی دانشگاه زیر رب دوشامبر فارغالتحصیلی تنش بود و آخر هم نشد بپرسم چطور لباس را جور کرده؟
پرواز من از مسقط به کوالالامپور ساعت 21.10 شنبه با عمان ایر بود و حالا ساعت 8.10 صبح به وقت محلی مالزی (5 ساعت از ما جلوتر هستند) رسیدم به فرودگاه. خوبیش این بود که دغدغه چمدان نداشتم و پرواز آن را تا سئول حمل می کرد. به همین خاطر می شد دوری در فرودگاه زد. قبلا در آبان 1394 برای کنفرانس مدیریت دانش در کوچینگ مالزی به اینجا آمده بودم و حالا دوباره خاطرهها زنده می شد. پرواز طولانی که در حدود 5200 کیلومتر بود و 7 ساعت هم طول کشید با حضور خانواده های شلوغ با بچه های بیشمار طولانی تر می نمود. فصل تعطیلات تابستانی بود و اغلب با خانواده به سفر آمده بودند و در طول شب ارکستری از گریه و جیغ بچه ها و خانواده ها که اغلب هم عرب بودند برقرار بود.
با دکتر اربابی رفتیم به باغ مالزیایی که در فرودگاه ساخته بودند و وقتی وارد آن می شدی، شرجی و گرمای هوای مالزی را در پوشش گیاهی زیبا و متنوع آن می دیدی. انواع درختان بلند و جنگلی و گلهای ارکیده طبیعی در آنجا کاشته و پرورش داده شده بود و آبشاری هم پر از آب در حال ریختن و چرخش بود. صدای پرندگان محلی مالزیایی هم پخش میشد که یکباره تو را از هیاهوی فرودگاهی به آن شلوغی پرتاب می کرد به طبیعتی دلخواه. جالب این بود که دو خانم آمده بودند و در آن فضای دلنشین و در کنار آبشار نشسته و کتابی در دست گرفته و مشغول مطالعه بودند.
غرفه های رنگارنگ فرودگاه کوالالامپور خیلی وسوسه برانگیز بود اما افسوس که در پشت آن چهره رنگین و خواستنی، قیمتهای کمرشکن دل و دماغی برای دیدن بیشتر نمی گذاشت. مثلا با میوه ای گرد و خاردار آشنا شدم به اسم "دوریان" که به "خارگیل" معروف است و کمی از شیرینی آن را تست کردم و عطر و طعمی خاصی داشت اما قیمت هر بسته کوچک کوکی آن 73 رینگت یعنی 3.285.000 تومان می شد. یا یک تیشرت لاگوست به قیمت 117 دلار فروش می رفت که می شد حدود 21.500.000 تومان. ناگفته نماند که به قیمت دلار 187 هزار تومان آن وقت و الا همین امروز قیمت دلار سر به فلک کشید و در هنگام نوشتن این سطور به دلاری 200 تومان رسیده است (این مربوط به 1 شهریور بود و الان 12 مهر 1405 قیمت روز دلار 271 هزار تومان است). ما در کشوری زندگی می کنیم که سیر وقایع برای خودمان که آن را زندگی کرده ایم غیر قابل باور است حالا فکر کن دیگران در مورد ما چه فکر می کنند. درست همین وضعیت را آبادانی های بداقبال در ابتدای قرن داشتند. آنجا که در این سوی مملکت هنوز ردپای زندگی روستایی عشایری قاجار با قبا و چارق و خرکچی در جریان بود و بویی از زندگی مدرن غربی به مشام مردم نخورده بود. حال آنکه در آبادان به مدد نفت و انگلیس، سینما، فرودگاه، باشگاه و رستورانهای مدرن و مجلل، روزنامه صبح لندن و خیلی مظاهر غیر قابل باور تمدنی جزئی از زندگی روزمره شده بود. رسانه ای هم نبود که اینها را پوشش بدهد. وقتی یک آبادانی به شهرهای دیگر می آمد و از آن همه مظاهر تمدن صحبت می کرد، او را به لاف و دروغ متهم می کردند و همین شد که آبادانی های مدرن را "لافزن" نام گذاشتند.
فرودگاه بزرگ مالزی جایی است که می شود ساعتها در آن بیتوته کرد. هر گوشه صندلی های راحتی دارد که تعداد زیادی آدم روی آنها خوابیده است. حتی خاطرم هست وقتی سال 1394 به فرودگاه آمدم و می خواستم به کوچینگ بروم با قطاری که درون فرودگاه بود فاصله بین ترمینالها را طی کردم. در صفحه 15 شماره اسفند مجله داخلی هواپیمای ماهان در مورد مالزی می خواندم که فرودگاه مالزی یکی از پر ازدحام ترین و پر ترددترین فرودگاه های جهان است. حالا نکته جالب فرودگاه های جدید را در این سفر کشف کردم. ما در فرودگاه های ایران برای رسیدن به هواپیما از سیستم اتوبوس استفاده می کنیم که دردسرهای خودش را دارد. اما در فرودگاه های مدرن تقریبا همه پروازها دالانی است یعنی مسافر از دالانی عبور می کند و مستقیم وارد هواپیما می شود. در صورتی که فاصله بین کانتر تا رسیدن به دالان و هواپیما را خودش طی می کند که خیلی هم طولانی است و گاهی تا چند کیلومتر است. اما چون در حال عبور از بین فروشگاه ها و فرودگاه است متوجه طولانی بودن مسیر نمی شود. اگر دور از جان بیمار و دردناک باشید یا اینکه عجله داشته باشید متوجه می شوید که در فرودگاه های جدید چه کلاهی سر مسافر می گذارند. اینطوری هم هزینه های اتوبوس و ترددهای روی باند کم می شود هم اینکه مسافر در فرودگاه آنقدر راه میرود که از پا می افتد و به آبمیوه و قهوه و چایی پناه می برد و درآمدزایی هم می شود.
ما در مسقط کارت پرواز گرفته بودیم اما در فرودگاه مالزی متوجه شدیم که باید آن کارتها را عوض کنیم و مجددا برایمان کارت پرواز صادر کردند. بالاخره زمان جدایی از دکتر اربابی فرارسید. او باید با پرواز دیگری به بندر سری بگاوان که پایتخت برونئی است می رفت و من هم راهی سئول بودم. بسیار همسفر خوش مشرب و خون گرمی بود و هنگام خداحافظی قرار گذاشتیم که ایشان در تهران به دیدار ما بیایند و ما هم اگر توانستیم حتما به چابهار دوست داشتنی برویم و سری به ایشان بزنیم. راستی وقتی دکتر اربابی نشانی پروفایلش را به من داد دیدم در همه جا اسمش را نوشته "حافظ" و فکر کردم که اسم کوچکش حافظ است در حالی که اسم کاملش "دکتر محمد عظیم اربابی" بود. بعدا توضیح داد که در بچگی یکسال مدرسه نرفته و شروع کرده به حفظ قرآن و حافظ را از آنجا گرفته و در مسابقات حفظ و قرائت قرآن هم مدارجی به دست آورده است اما حالا در دنیای دیگری سیر می کند و در چابهار آموزشگاه زبان هم دایر کرده است.
وقتی دکتر اربابی را بدرقه کردم و رفتم سراغ پرواز خودم از جایی سر در آوردم که منظره خیلی قشنگی از هواپیماهای رنگارنگ پارک شده تا افق و آسمان داشت. جوانک ریزه میزه ای آنجا بود که رنگ تیره ای داشت و از او خواستم که یک عکس از من بگیرد. آنقدر خوشحال شد که چنین ماموریت خطیری به او داده ام که لبخند گل و گشادی روی صورتش نشست و از زوایای مختلف از من عکس گرفت که بعدا دیدم بیشتر از ده تا عکس برداشته. با اکراه دوربین را داد و پرسد اهل کجایی؟ گفتم ایران و او با صدای زیرِ جیغ جیغی و زنانه ای تکرار کرد آفریکا؟ ایز وری بیوتیفول. دیدم دیگر نمی شود درنگ کرد و ممکن است گیر بیافتم و راهم را کشیدم و رفتم.
مالزی چون کشور اسلامی است برخی چارچوبهای اسلامی را هم حفظ کرده و رعایت می کنند. مثلا در توالتهای فرودگاه یک مدل توالت ایرانی دارند که سنگ آن مثل توالتهای نشستنکی ایرانی است اما از جنس فلز و خوشبختانه آب هم دارد. یک مدل دیگر هم دارد که اگر چه ترجمه شده و ایرانی است اما خیلی نشیمنگاه کوچکی دارد و یک سپر محافظتی هم جلوی آن ساخته اند که شکل عجیبی پیدا کرده. اما همین که آب دارند و مثل توالتهای فرنگی همه چیز را به دستمال حوالت نداده اند خودش از مصادیق نفس راحتی در سفر به شمار می آید.
نیمی از این مطلب را 1 /6/1405 در کتابخانه ملی نوشتم و نیم دیگر را هم 12/7/1405 در همان کتابخانه ملی اما در حال و هوایی دیگر نوشتم.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...