اینجا آستانه (قزاقستان) 9: ایفلای 89 – پالوده با شاه یا سوپ با سفیر؟
آقای سفیر قاشقش را در پیاله گذاشت و گفت: خسته شدیم، چرا اینقدر زیاده و کاسه سوپ را هل داد وسط میز و پرسید ما چنین سوپی در ایران داریم؟ ادامه داد این سوپ عدس است که در اینجا پر طرفدار است؛ چون قزاقستان مهد پرورش غلات است، سوپهای عجیب و غریب زیاد دارند. به یُمن حضور آقای دکتر شهرابی در ایفلا، آقای دکتر جوکار، سفیر ایران در قزاقستان ضیافت شامی را ترتیب داده بودند برای روز چهارشنبه 29 مرداد 1404.
وقتی بعد از دیدار بایترک و باران و دیدن مناظر زیبای آستانه رسیدم اکسپو که محل برگزاری بود، خانم دکتر قربانی منتظر بودند. دوستان دیگر با کارگروه نشریات؟ رفته بودند کافه و بقیه هم در هتل یا جاهای دیگر بودند. فرصتی شد تا با خانم دکتر قربانی از گذشته و وضعیت کتابخانه ملی صحبت کنیم. من نمی دانستم که کتابخانه ملی در دهه 70 دوره های لیسانس کتابداری برگزار می کرده و خیلی از کارکنان و اعضای هیات علمی حاضر کتابخانه ملی از جمله آقای دکتر امیرخانی و ایشان در آن دوره ها درس خوانده و مدرک گرفته اند.
برای رفتن به رستوران محل ضیافت، ون سفارت آمد که رانندهاش تاجیک بود با نام زبیدالله خان که فارسی میدانست و همین که یک نفر در آن کشور به فارسی راهنمایی کند و اطلاعات بدهد، نعمتی است. رفتیم جلوی هتل ibis و دوستان سوار شدند. در مسیر طولانی تا رسیدن به رستوران، بساط خنده و تجربه سفر برپا بود. متوجه شدم با اینکه هر روز همدیگر را می بینیم آنقدر سرعت اتفاقات و کارها زیاد است که اصلا موفق نشده ایم با هم صحبت کنیم و ببینم کی چطور آمده و کجا رفته و چه دیده است. خانم پاسیار و پاسبانی از مسیر ازبکستان آمده بودند و شهر زیبای سمرقند را هم دیده و با داریوش خان علیمحمدی و خانواده هم دیدار کرده بودند. بقیه دوستان هم هر کدام از تجربه سفر گفتند. من هم ماجرای فراموش کردن کمربندم را گفتم که باعث انبساط خاطر دوستان شد.
فکر می کنم حدود یک ساعتی راندیم تا به رستورانی به اسم "سلطانی" رسیدیم. دیدن کباب کوبیده و سایر غذاهای ایران که البته در ظروف و کوزه و دیسهای قدیمی در دکور چیده شده بود وجدآور بود. در اتاقی مخصوص و جدا از سایر بخشهای رستوران میز چیده شده بود. آقای دکتر علیاکبر جوکار سفیر ایران به همراه آقای دارابیِ پر جنب و جوش و خون گرم به مسئول روابط عمومی سفارت منتظر بودند. البته آقای دکتر شهرابی هم زودتر رسیده بودند. نانهای کوچک و خوشمزه قزاقی و برخی خوراکی های دیگر روی میز بود از جمله پیاله که اول فکر کردیم برای ماست یا چیزهای دیگر است و بعدا فهمیدیم برای چایی استفاده می شود. خیلی دلم می خواست از میز و این صحنه ها عکس و فیلمی تهیه می کردیم اما جو و فضا و اینکه از پروتکلهای اینگونه برنامه ها اطلاع نداشتم، مانع کار می شد. البته آقای دکتر جوکار بسیار خوش مشرب و خون گرم برخورد کردند و با شوخ طبعی باعث گرم شدن مجلس شدند. خیلی جالب است که ظاهرا کارگزاران دیپماتیک این مناطق همه از خطه زرخیز استان همدان هستند. چرا که هم رایزن فرهنگی ایران در مسکو، هم رایزن قزاقستان و هم سفیر همه ملایری بودند.
صحبت آقای دکتر جوکار در مورد وضعیت اقتصادی و ثروت بیکران قزاقستان بود. تا بخواهی منابع طبیعی دارند و کشاورزی گسترده ای به ویژه از نظر غلات رونق دارد. صادرات از این محصولات همسنگ نفت و منابع دیگر قزاقستان است. به گفته ایشان و آقای دارابی حدود 250 خانوار ایرانی در آستانه هستند و افراد دیگری هم علاقه مند به ایران و زبان فارسی. به دلیل اینکه آلماتی پایتخت فرهنگی قزاقستان است و سالها مرکز فعالیتهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشورشان بوده، ایرانیها در آلماتی و البته جزیره مانندی به اسم اوکتائو حضورو فعالیت بیشتری دارند.
آقای ابراهیم حیدری، مدیر عامل خانه کتاب و ادبیات ایران، وقتی مطلع شدند که در قزاقستان هستم پیام دادند که به عنوان عضو و دبیر هیات مدیره خانه کتاب و ادبیات ایران ماموریتی را به انجام برسانم. اینکه ارزیابی از وضعیت فرهنگی و مشخصا کتاب و نشر قزاقستان داشته باشم که بشود بر اساس آن همکاری های فرهنگی را پیش برد. ضمن اینکه به نمایندگی از ایشان و هیات مدیره می توانم پیشنهادهای همکاری داشته باشم. به همین خاطر ذهنم روی موضوعات فرهنگی و نشر متمرکز بود. تا حاضر شدن شام که مشغول صرف سوپ و نان و سایر پیش غذاها بودیم، پیشنهادی را که با آقای سوری، سرپرست رایزنی فرهنگی ایران در قزاقستان مطرح کرده بودم دوباره با آقای دکتر جوکار در میان گذاشتم و ایشان هم استقبال کردند. با توجه به اینکه خانواده های ایرانی و علاقه مندان غیر ایرانی امکان دسترسی به کتابهای فارسی را به راحتی ندارند، پیشنهاد کرده بودم که کتابخانه ای به زبان فارسی با همت رایزنی فرهنگی و حمایت خانه کتاب و ادبیات ایران و کتابخانه ملی ایران تاسیس کنیم. بعد از بازگشت از قزاقستان هم نامه ای نوشتم و پیشنهادهای مختلفی از جمله این را مطرح کردم و مکاتبات لازم با رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات و رونوشت به کتابخانه ملی انجام گرفتم. حالا که این را می نویسم یعنی 20 آذر 1404 رئیس جمهور (دکتر پزشکیان) در قزاقستان هستند و چون آقای دکتر امیرخانی، رئیس کتابخانه ملی ایران را هم در عکسها دیدم، نامه های خودم و دکتر حیدری را برایشان فرستادم که اگر بشود پیگیری و به ثمر برسد خیلی خوب است. همچنین در مورد مهمان ویژه شدن قزاقستان در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، مشارکت در طرح های گرنت و فلوشیپ، ایجاد اتاق یا گوشه فرهنگی در کتابخانه های دو کشور، تبادل کتابها و منابع اطلاعاتی و سایر همکاری های فرهنگی، گفتگو و پیشنهادهایی داشتیم.
پذیرایی شاهانه ای با انواع کبابهای خوشمزه ایرانی و برخی غیرایرانی انجام شد و چایی هم که رسم قزاقی است در پیاله و با شام سرو شد. خانم دکتر شیخ شعاعی در مورد همکاری دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران با قزاقستان پیشنهاد داشتند که در همان مجلس ارتباط تلفنی با مسئولان ایرانی برقرار شد و فکر می کنم گامهای خوبی در این زمینه برداشته شد.
بعد از شام عکس یادگاری بیرون رستوران گرفتیم که آقای دارابی فرمودند به سرعت رسانه ای می شود. بعد از خداحافظی وقتی در ون نشستیم و کمی حرکت کردیم، در صفحه سفارت ایران در قزاقستان دیدم که عکس و گزارش منتشر شده و از این سرعت عمل به وجد آمدیم. خلاصه که هم پیالگی با سفیر را در رزومه کم داشتیم که حاصل آمد و دیگر نیازی نیست با شاه پالوده بخوریم.
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...